درحال تایپ رمان پرتره|mohamad_h کاربر انجمن رمان ایران

از کدوم شخصیت بیشتر خوشتون میاد؟

  • محمد اقا

    رای: 0 0.0%
  • معصومه خانوم

    رای: 0 0.0%
  • سینا

    رای: 0 0.0%
  • حسام

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    13

mohamad_h

مدیر آزمایشی تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی تالار رمان
#21
"بخش هجدهم"
_میتونم به اسم صدات کنم؟
سرمو تکون دادم.
_ببین اقا پدرام میدونم الان تو وضعیت بدی هستی،اما میخوام یه چیز مهم رو بهت بگم تا سو تفاهم پیش نیاد.احتمالا پیش خودت فکر کردی که من و سینا خیلی پولداریم،ولی این طوری نیست.ما پولدار نیستیم .تمام اینایی که میبینی سندش به اسم بابامونه و هیچ کدوم حتی این ماشین یا اصلا این لباس که تنمه برای خودمون نیست.همه ی اینارو برای یه چیز میگم.برا این میگم که خودت یا هستی یه وقت فکر نکنین ما پول داشتیم و کمک نکردیم.شاید الان میخوای بگی خب به بابام بگم که بهم پول بده.اما نمیشه.نمیشه بهش بگم،پدر من یه پیرمرد بداخلاق و بی اعصابه که حساب تک تک کارایی که میکنیم رو داره و برای هزینه ی بیمارستان دوست من پول نمیده.
_من..من که ...من که اصلا حر....
_میدونم.میدونم.فقط خواستم که درجریان باشی.من واقعا شرمندم.باور کن اگه می شد.من هر کاری میتونستم میکردم ولی اصلا راه نداره.من حتی دنبال دوست های هستیم گشتم ولی هیچ کدوم یه همچین مبلغ زیادی رو ندارن.
_من اصلا انتظار کمک ندارم از شما.
_یعنی میتونی پولو جور کنی؟
دست کشیدم لای موهام .
_خب..خب نه ولی،ولی....
_ولی چی؟باید تا فردا یه کاری بکنی.
_نمیدونم.بهتره من برم یه خاکی بریزم تو سرم.
_امیدوارم یه راهی پیدا بشه.من بازم سعی میکنم یه کاری کنم پدرم راضی بشه.
_دستتون درد نکنه.من دیگه برم.
_باشه.به سلامت.هر خبری شد به من بگین.
سرمو تکون دادم و دستم کردم تو جیب شلوارم و رفتم بیرون.
تا سر کوچه پیاده رفتم،خواستم تاکسی بگیرم اما یکی صدام کرد.فهمیدم سیناست.برگشتم سمت صدا سوار ماشینش بود بهم اشاره کرد که سوار ماشینش شم.
رفتم سمتش.
_بیا میرسونمت من.
_نمیخواد.خودم میرم.
_بیا بالا من مسیرم یکیه باهات.یکم حرفم باهات دارم.
قبول کردم و سوار شدم.
یکم که رفتیم شروع کرد به حرف زدن.
_ببین میدونم الان خون به مغزت نمیرسه اما هرچی فکر کردم دیدم اگه حرفامو الان بهت نزنم ممکنه خیلی دیر بشه و دیگه فایده ای نداشته باشه.
با تعجب نگاش کردم.
_خیلی با خودم فکر کردم ولی حس کردم حتما باید این موضوع رو بهت بگم.ببین فقط یه چیز ازت میخوام.بزار حرفم تموم بشه،بعد اصلا منو بزن،بهم فحش بده،اما خواهش میکنم عجولانه تصمیم نگیر.فکر کن و تا نزدیکای صبح نظرتو بهم بگو.
استرس گرفتم.دستام میلرزید.
_بگو.
_نمیگم.
_چرا؟
_اول قول بده.قول بده به حرفام فکر میکنی.
_باشه قول میدم.فقط بگو.
_ببین من کل دیشب رو فکر کردم.این اموال و دم دستگاه که میبینی مال من نیست.
_میدونم مال باباته.خواهرت بهم گفت.
_پس حتما اینم بهت گفته که اون اصلا کمکمون نمیکنه.
سرمو تکون دادم.
_سحر راهی پیدا نکرد اما من پیدا کردم.
_چی؟
_از لحظه ای که تصادف کردیم تا امروز یک بارم خانوم حاتمی از فکرم نمیره بیرون.دیروز فهمیدم که یه جورایی...یعنی..یه جورایی ازش خ..خو..خوشم میاد.
یقشو گرفتم .
_کثافت حمال.مگه خودت ناموس نداری.
دستمو مشت کردم که بزنمش اما دستمو گرفت.
_تو قول دادی.قول دادی بزاری حرفمو بزنم.
ولش کردم.ماشین رو زد کنار.
با خشم نگاش کردم.
_بنال.
_قولت یادت نره.اگه یه دفعه دیگه بزنی زیرش حرفمو بهت نمیگم.این حرفی که میخوام بهت بزنم مربوط به زنگی اون دختر بیچارس که الان رو تخت بیمارستان خوابیده،پس اگه دوسش داری گوش کن.
یقشو صاف کرد .
_من کلی فکر کردم.اگه تو اون دختر رو ول کنی.من میتونم به بابام بگم که عاشق شدم و میخوام ازدواج کنم.همونطورم که گفتم بابام به اعضای خونواده ی خودش اهمیت میده و قطعا برای بهبودش پول میده.اون موقع میتونم ببرمش آلمان بیمارستان و خوب بشه.بعدم از خواستگاری میکنم و...
داد زدم.
_خفه شو آشغال .خفه شو فقط خفه شو.
اونم داد زد.
_انقدر مغرور نباش لعنتی یکم به اون دختر فکر کن.اگه تا فردا نتونی پول جور کنی اون مریض میمونه و انقدر رنج میکشه تا بمیره.اونوقت تو خوشحال میشی؟هان؟خوشحال میشی؟ د بگو لعنتی.جواب بده.
هیچی نگفتم .از ماشینش پیاده شدم و رفتم سمت خیابون.
از ماشین پیاده شد وداد زد.
_اگه عاشقشی ولش کن.تا نزدیکای صبح وقت داریم هستیو نجات بدیم.تا قبلش بهم زنگ بزن.
برگشتم . انگشت اشارمو گرفتم سمتش،خواستم جواب بدم و هر چی فحش و بد و بی راه بلد بودم بهش بگم. اما بغض گلوم نمیزاشت.فقط زیر لب یه کلمه گفتم.
_عاشقشم.
دستم مشت کردم و جمع کردم.لگدی به زمین زدم و به راهم ادامه دادم.
دوباره داد زد.
_زنگ بزن.
 
آخرین ویرایش:

mohamad_h

مدیر آزمایشی تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی تالار رمان
#22
"بخش نوزدهم"
کل شب رو تو خیابون راه رفتم و فکر کردم.دیدم تنها راه برای نجات هستی اینه که ولش کنم.
اشک میریختم و راه میرفتم.
تلفنم زنگ خورد.سحر بود.جواب ندادم.چند بار زنگ زد.بالاخره جواب دادم.
_اصلا حوصله ندارم بعد...
_کجایی؟میخوام باهات صحبت کنم.ببین من روحمم خبر نداشت که داداشم میخواد چیکار کنه؟
_میدونم.الان میخوام تنها باشم.
_نه.بهت میگم کجایی؟باید ببینمت.
انقدر اصرار کرد تا آدرسو بهش دادم.
بارون گرفته بود .خیس خیس شده بودم ولی برام اهمیتی نداشت.مهم هستی بود.تو پارک روی نیمکت نشستم.تو پارک مگس پر نمیزد.هوا دونفره شده بود و من تنها.
ده دیقه بعد اومد.
تا منو دید شوکه شد.
_ا وااا! نگاش کن.پسر الان سینه پهلو میکنی پاشو بریم تو ماشین پاشو.
انقدر یخ زده بودم که تعارف نکردم و رفتم.
یه پتو بهم داد.باهاش یکم خودمو خشک کردم و پیچیدم دورم.
نشستیم تو ماشین.
سحر همینجوری که بخاری ماشین رو روشن کرد شروع کرد به حرف زدن.
_من واقعا بابت داداشم...
_بعضی وقتا ادم نمیدونه داره چیکار میکنه.ولی مجبوره اون کارو انجام بده.منم باید پیشنهادشو قبول کنم.
_ولی.ولی خودت چی میشی؟تو بدون اون دیگه اون آدم شاد قبلی نیستی.
_شاد بودن برای من وقتی معنی داره که اون شاد باشه.
_یه راهی پیدا میکنیم.من قول میدم.
_نمیتونیم.اینکه صبر کنی و بدونی که هیچ کاری نمیتونی انجام بدی.خیلی سخته.
_پس خودت چیکار میکنی؟یعنی تو حاضری بزاری اونا خوشبخت شن و تو بدبخت؟
_مجبورم.بعضی وقتا جهنم ما بهشت بعضیای دیگس.
از ماشین پیاده شد و نگام کرد.
_همینجا بمون الان میام.
زیر لب گفتم باشه.
 
آخرین ویرایش:

mohamad_h

مدیر آزمایشی تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی تالار رمان
#23
"بخش بیستم"
پنج دیقه بعد با دوتا لیوان یه بار مصرف چایی و چند تا قند تو مشتش برگشت.
لیوان چایی رو گرفت طرفم.
_بخور.بچه که بودم بابابزرگم همیشه میگفت چایی روح آدمو آروم میکنه.
چاییو ازش گرفتم و تشکر کردم.چای خودش رو بو کشید.
_مخصوصا اگه چایی دارچین باشه.
سحر دختر خوبی بود.درست برعکس داداش فرصت طلبش و بابای سگ اخلاقش.
_تو چیکار میکنی؟
خندید.
_هیچی دیگه مجبورم یه زن داداش رو تحمل کنم.
اخمام رفت تو هم.
فهمید که ناراحت شدم.
_ببخشید.منظوری نداشتم.
دو تا قند انداخت تو چاییش و در رو باز کرد.
_میای قدم بزنیم؟من هروقت دلم میگیره میرم تو حیاط خونمون و قدم میزنم.
چاییمو سر کشیدم و دنبالش رفتم بیرون.
زیر بارون قدم زدن یکم باعث شد آروم بشم.هیچ وقت این محبت سحر رو فراموش نمیکنم.درست تو شرایطی که من دارم از غصه دق میکنم اومده پیشم.درحالی که میتونست الان تو خونشون رو تشکش لم بده و به صدای بارون گوش کنه.درک اینکه از فردا دیگه هستی مال نبود.فکر اینکه دیگه نمیتونستم تو چشمای قشنگش نگاه کنم.فکر اینکه دیگه نمیتونستم ازش عکس بگیرم.فکر اینکه دیگه غرغراشو نمیشنیدم.فکر اینکه فکر اینکه فکر اینکه.داشت دیونم میکرد.
یه قطره اشک از چشمام سرازیر شد.
_گریه کن.
صورتمو پاک کردم و نگاش کردم.
_جدی میگم.گریه کن.گریه آدمو سبک میکنه.کسی که گریه نکنه خطرناکه.تا حالا به این دقت کردی که چرا میگن مرد گریه نمیکنه؟من خیلی بهش فکر کردم.اما هربار به این نتیجه رسیدم که مردی که وقتی ناراحته گریه نکنه مرد نیست.نامرده.
با دستش به آسمون اشاره کرد.
_ماهو میبینی؟میبینی چقدر ستاره دورشن؟شبایی که تو حیاط راه میرم و نگام به ماه میوفته دلم براش میسوزه.بین این همه ستاره تنهای تنهاست.یا خودم فکر میکنم ستاره ها الان دارن با هم میگن و میخندن ولی ماه تنهاست و داره به خورشید نگاه میکنه و منتظره که خورشیدم یه نگاه بهش بکنه.اما حیف.
لیوان خالی چاییش رو انداخت دور .کلاه کاپشنش رو کشید رو سرش و دستاش رو کرد تو جیبش .
نفس عمیقی کشید.
نگاش کردم.
فکر کنم از نگام حرفامو فهمید.
_باشه بریم.هرچی باشه اخرین شبی هست که میبینیش.
با تعجب نگاش کردم.
لبخند زد.
_نمیخواد به سینا زنگ بزنی.من خودم بهش خبر میدم.
 

mohamad_h

مدیر آزمایشی تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی تالار رمان
#24
"بخش۲۱ ام"
یکم که قدم زدیم.سوار ماشین شدیم ورفتیم سمت بیمارستان.
دم بیمارستان پیاده شدم.
_من همینجا وایمیستم.
_نمیخواد برو.
_یعنی تو این بارون با این وضعت میخوای پیاده بری؟
چیزی نگفتم.برگشتم و رفتم سمت بیمارستان.
نزدیکای بخشی که هستی توش بود باز نگهبان جلوم رو گرفت.
فکر کنم حدود یه ربع التماسش کردم تا گذاشت پنج دیقه برم تو.
وقتی رفتم تو همه خواب بودن ولی هستی بیدار بود.
داشت با گوشیش بازی میکرد.
منو که دید گوشیش رو گذاشت کنار و سعی کرد بشینه.
_نه.نه.نه.بخواب.
_سلام.چیشده این وقت شب اومدی اینجا؟
_دلم برات تنگ شده بود.خواستم ببینمت.دفعه های قبل خواب بودی.
_اره حالم اصلا خوب نبود.پدرام بخدا دیگه تحمل ندارم.بعضی وقتا پاهام یهو بی حس میشه و دوباره سریع خوب میشه.بعضی وقتام دستام بی حس میشه.اصلا تکونشون نمیتونم بدم.هرچی به پرستارا میگم، میگن چیزی نیست خوب میشی.پدرام توروخدا منو از دست اینا نجات بده ببر یه جای بهتر.
_باشه.گریه نکنیا.گریه کنی من میمیرم.از فردا همه چی درست میشه.بهت قول میدم.
_پدرام فردا چه خبره مگه؟
چیزی نگفتم.گریم دراومد.رفتم سمت در.
_پدرام.چرا اینطوری میکنی؟چی شده؟
برگشتم سمتش.زیر لب گفتم، دوست دارم.
از در رفتم بیرون.
داد هستیو میشنیدم که اسم منو صدا میزد.
چند لحظه بعد چندتا پرستار دویدن سمت اتاقش و بعد دیگه صدای هستی نیومد.احتمالا بهش مورفین زدن.
از بیمارستان که اومدم بیرون رفتم سمت دستشویی.شیر آب رو باز کردم و سرمو کلا گرفتم زیرش.به دیوار مشت میزدم به درا لگد.به زمین و زمان فحش میدادم.دیوونه شده بودم.عشقمو داشتن ازم میگرفتن.
یکم که گذشت اروم شدمو نشستم رو زمین.
_شیر آبو نمیبندی؟
سحر بود.
_تو..تو چطوری فهمیدی اینجام.
_والا صدات کل شهر رو برداشته.
_من..من..من واقعا نمیفمیدم دارم چیکار میکنم.
اومد جلو وشیر آب رو بست.
_پاشو.پاشو ببرمت خونه باید بگیری بخوابی.تنها درمونش همینه.
_من خونه ندارم.
_پس شبا کجا میخوابی؟
_آتلیه.
_باشه بیا ببرمت همونجا.
_خودم میرم.
_د باز حرف خودشو میزنه.میگم پاشو دیگه.
بلند شدم و سوار ماشینش شدم.
دم آتلیه که رسیدیم تابلو رو نگاه کرد.
_آتلیه ی فرهنگ.اینجاست؟
_اره.
_باشه دیگه.پس برو.
از ماشین پیدا شدم.چند قدم دور شدم.هنوز وایساده بود.باز برگشتم سمتش.
_چی شده؟
_هیچی.فقط...فقط ممنون بابت همه کمکایی که بهم کردی.تو ...تو خیلی خوبی.
خندید.
_برو.فکر کنم مغزت تاب برداشته.بابا منم انسانم دیگه درک میکنم.
لبخندی زدم و رفتم.
نزدیک در که رسیدم زنگ زدم به حسام.
 

mohamad_h

مدیر آزمایشی تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی تالار رمان
#25
"بخش۲۲ ام"
_الو؟
_بیا درو باز کن.
گوشیو قطع کرد و چند لحظه بعد درو باز کرد.
رفتم تو .
حسام هیچی نمیگفت میدونست حال توضیح دادن ندارم.
نشستم پشت میزم و دوربینم رو گرفتم دستم.
به لحظاتی که با این دوربین از هستی عکس میگرفتم فکر میکردم.
گوشیم زنگ خورد.
_بله؟
_سلام.زنگ زدم بگم کار درست رو کردی.تا ابد مدیونتم.
_کار دیگه ای نداری؟
_چرا.خواستم بگم من امشب رو پیش هستی میمونم تا فردا اول وقت ببرمش.امروز کارای ویزاش رو انجام دادم و مشغول کلی کار دیگه بودم.برای همین دیگه از سرکار نرفتم خونه و یه راس اومدم اینجا.چند دیقه پیش به سحر زنگ زدم.گفت رفته بود بیرون.
اون موقع بهم گفت که تو بهش زنگ زدی گفتی قبول میکنی.
گفتم چرا به خودم زنگ نزده.گفت نمیخواد صداتو بشنوه.یکم خودمو کنترل کردم ولی نتونستم جلوی خودم بگیرم.باید خودم ازت تشکر میکردم.باید خودم بهت میگفتم که نمیزارم آب تو دلش تکون بخوره.بهترین زندگیو براش درست میکنم.نمیزارم کسی بهش نگای چپ بکنه.
گونه هام خیس شد.با صدای لرزون گفتم.
_تموم کارایی که من نکردم براش.
_چی گفتی؟صدات درست نمیاد.
با لباس صورمو خشک کردم.
_هیچی.خدافظ.
_مرسی.خدافظ.من کمکت یادم نمیره.
گوشیو گذاشتم روی میز و رفتم سمت جعبه ی قرص ها که تو اتاق عکس بود.چند تا قرص خواب خوردم که فقط بخوابم و به هیچی فکر نکنم.
چشمامو که باز کردم ساعت شش عصر بود.
سریع گوشیمو نگاه کردم.نه تا میس کال داشتم از هستی و یدونه هم از سحر.
_چیکار کردی با خودت.لعنتی من باید از این دختره سحر بشنوم تو چه غلطی داری میکنی؟چرا انقدر قرص خوردی.لعنتی رفت.یارو رفت،عشقتم ورداشت با خودش برد.تو هم هیچ غلطی نکردی.
_باز خوابیدم و پتو رو کشیدم رو سرم.گریه کردم.فقط گریه کردم.
 
آخرین ویرایش:

mohamad_h

مدیر آزمایشی تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی تالار رمان
#26
"بخش۲۳ ام"
خوابم برد.
وقتی بیدار شدم شب شده بود.گوشیم دوباره نگاه کردم.ساعت نه شب بود.
حسام تو آتلیه نبود.تعداد میس کالام زیادتر شده بود.
مال هستی شده بود بیست و پنج تا.مال سحرم شده بود چهار تا.
گوشیمو برداشتم.سیم کاراتمو از توش دراوردم و شکوندم.نباید دیگه تو زندگی هستی نقشی داشته باشم،پس نباید دیگه شماره منو داشته باشه.
رفتم توی گالری گوشیم و تمام فیلما و عکسای هستی دو پاک کردم.
اس ام اس هاش هم پاک کردم.
تمام کادو ها و وسایلی که بهم داده بود و یا منو یاد اون مینداخت رو جمع کردم و گذاشتم توی چندتا کیسه و گذاشتم یه جایی که از جلو چشام دور باشه تا بعدا بدم به یه نفر.
از خونه زدم بیرون.یکم راه رفتم و با خودم حرف زدم.عادت بچگیم بود.هر وقت ناراحت بودم با خودم حرف میزدم.
برگشتم خونه و تا صبح فکر کردم.به همه چی فکر کردم.
صبح آتلیه رو باز کردم.رفتم و چند تا مجله و روزنامه فرم استخدام برای عکاسی پر کردم.میخواستم پول جمع کنم.نمیدونم چرا اما دیگه پول داشتن عقده شده بود برام.آدمای پول دار رو که میدیدم ناخوداگاه ازشون بدم میومد.
یه هفته ای همینجوری برام سپری شد.
هیچ مجله ای استخدامم نکرد. اخر سر رفتم و به عنوان ور دست تو یه شیرینی فروشی کار پیدا کردم.سخت بود اما یاد گرفتم .از صبح میرفتم تا بعد از ظهر کیک درست میکردم.بعد از ظهر ها دیگه کیک درست نمیکردیم.فقط میفروختیم.بعد از ظهر ها هم از دم شیرینی فروشی تا آتلیه مسافر سوار میکردم.بعدم که تا شب تو آتلیه کار میکردم.
حسام بهم میگفت داری تو کار غرق میشی.میخوای خودتو با کار کردن سرگرم کنی.میگفت این راهش نیست.باید یه کار دیگه کنی.
سه ماه دیگه هم همینجوری گذشت.
یه روز یکی از هم کارام تو شیرینی پزی اومد و صدام کرد،گفت یه خانومی اومده کارت داره.
رفتم دم در.
سحر بود.
خواستم برگردم.
_علیک سلام.
سرم رو تکون دادم.
دستش رو گذاشت جلوی دهنش .
_اوه اوه ریشاشو ببین،داره میشه اندازه موهای من.
باز برگشتم که برم.
_چرا گوشیت رو جواب نمیدی؟
_سیم کارتمو عوض کردم.
_میخواستم بهت دوتاخبر بدم.خوب وخوب تر.اول کدوم؟
_خوب تر
_خوب تر اینکه هستی خوب شده.دیگه اخدای درمانشه.
_خوب؟
_خوب اینکه یه فستیوال عکاسی قراره برگزار شه تو پاریس چند وقت دیگه.من خیلی از این اون شنیدم،سفر حال آدمو عوض میکنه.باعث میشه بهتر بشه.
_ولی.ولی من که..
_لابد میخوای بگی پول نداری؟
سرم رو انداختم پایین.
_من خودم میخوام برم پاریس.جشنواره ای که بهت گفتم فقط برای عکاسی نیست.برای لباس هم هست.میخوام برم لباسا رو ببینم.وگه دوست داری میت نی همراهم بیای.
_خیلی ممنون اما من نمیخوام بدهکار بشم.
خندید.
_بدهکار چیه.به نفر اول تا پنج یه مقدار زیادی پول میدن.اگه بردی پول منم بده.خوبه؟
_ولی..
_ولی نداره دیگه.من به بهانه ی خرید لباس یکم بیشتر پول از بابام میگیرم تا پول تو هم جور شه.باشه؟
یواش گفتم باشه.
شاید راست میگفت.شاید یه مسافرت میتونست همه چیزو عوض کنه.
دیدم داره میخنده.
با دلخوری نگاش کردم.
_ریشات خیلی بامزن.
باز خندید.
_با این ریشا نمیشه بیای فستیوالا!مسخرمون میکنن.برو سلمونی.یکمم تمرین کن از در و دیوار عکس بگیر.تا یه ماه دیگه باید آماده شی.
_من پاسپورت ندارم.
_خب مدارکت رو بده به من تا برم برات جور کنم.
قبول کردم.
_من دیگه برم فعلا.
 

mohamad_h

مدیر آزمایشی تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی تالار رمان
#27
"بخش ۲۴ام"
یه ماه گذشت.
تلفنم زنگ خورد.
_الو؟
_سلام.ساعت یازده امشب پروازه ها.آماده ای؟
_سلام.شماره ی منو از کجا آوردی؟
_از اون دوستت گرفتم.نمیشه که برای هر چیزی هی بیام دم آتلیه.
_باشه من آمادم.
_اوکی.پاسپورتتم حاضره. ساعت ده جلوی آتلیه منتظرم.
رفتم سلمونی و موها و ریشامو زدم.یه دست کت و شلوار نو هم خریدم و یه چمدون جمع و جورم آماده کردم.
ساعت نزدیکای ده بود که سحر رنگ زد.
رفتم و سوار ماشینش شدم.
_سلام.
_سلام.
_آقای عکاس سوژه پیدا کردی برای عکس یا نه؟
_نه.
_نه؟!.یعنی چی؟خب پس چیو میخوای بفرستی برای فستیوال.
_تو هواپیما یا تو پاریس یه عکس میگیرم.
_چقدر صبوری تو!
_ببینم زبان بلدی؟
_اوهوم.
_اوف خداروشکر.
به فرودگاه که رسیدیم توی کافی شاپ نشستیم تا پروازمون رو اعلام کنن.
حدود نیم ساعت بعد شماره پروازو خوندن و ما هم رفتیم و سوار شدیم.
صندلیامون پیش هم بود.سحر کنار پنجره نشست و من طرف دیگش.
موقع پرواز دیدم سحر چشاشو بسته و تند تند نفس میکشه.
کلی بهش خندیدم.
چشاشو ریز باز کرد.
_من از ارتفاع میترسم.کجاش خنده داره؟
_حرکاتت.
خودشو جمع و جور کرد.ولی چشاشو باز نکرد.یکم که گذشت باز نفساشو تند شد.
دوربینمو دراوردم و یه عکس ازش گرفتم.بعدا نشونش میدادم و کلی میخندیدم.
ارتفاعمون بیشتر که شد،چشاشو باز کرد و بهم زل زد.
_میشه جامون رو عوض کنیم.من میترسم.
قبول کردم.یه جورایی دلم براش سوخت.
 
آخرین ویرایش:

mohamad_h

مدیر آزمایشی تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی تالار رمان
#28
"بخش۲۵ ام"
جامون رو عوض کردیم.اون هدفونش رو در اورد و آهنگ گوش کرد منگ از پنجره به آسمون خیره شدم.یکم که گذشت چشام گرم شد.
_خوابیدی؟
صداش رو شنیدم اما به روی خودم نیووردم.
_خانم ایشون خوابن.اگه ممکنه غذاشون رو بدید به من تا بهش بدم.
_باشه.بفرمایید.
_مرسی.
میز جلوی من رو باز کرد و غذا رو گذاشت روش.
_پاشو غذاتو بخور.
چشمامو باز کردم.
دوربینمو گرفته بود دستش.
_من ترسیده بودم ازم عکس گرفتی؟فرصت طلب.
چیزی نگفتم.
_منم تلافی کردم.وقتی خواب بودی ازت عکس گرفتم.
لبخند زدم.
_تو همیشه اینقدر کم حرفی؟
_نه. چطور مگه؟
_هیچی فکر کردم چون خجالت میکشی حرف نمیزنی.
به بسته ی غذاش اشاره کردم.
_تو چرا نخوردی؟
_تنهایی نمیچسبه.
لبخند زدم.
_حالا چی هست.
_نمیدونم،ولی بوش میگه که همبرگره.
در پک غذا رو باز کردم.
همبرگر بود.
نگاش کردم.
_حال کردی؟دماغ من اشتباه نمیکنه.همونطور که الان درباره ی تو اشتباه نمیکنه.
_درباره ی من؟!
_اره.بو سیگار میدی.قبل از اینکه سوارت کنم سیگار کشیدی.
_من.من فقط بعضی وقتا...
_به قیافت نمیخوره سیگاری باشی،پس الکی دروغ نگو.پسر چرا نمیخوای قبول کنی.هستی رفت.خودت گذاشتی بره.حالا هم اگه میخوای خوشبخت باشه انقدر سعی نکن بهش فکر کنی.زندگیتو بکن.از اول شروع کن.
_از اول؟
_اره.الان تمرکزت رو بزار برای این فستیوال،میدونی اگه برنده شی چقدر پیشنهاد کاری بهت میشه؟میتونی زندگیتو بسازی.
_ام.من میخواستم راستش ازت تشکر کنم.تو توی این مدت خیلی کمکم کردی،تمام سعیمو میکنم تا بتونمجایزه رو ببرم.
خندید و مثل بچه ها دست زد.
_آفرین پسر مودب.
شروع به خوردن غذا کردم.
بعد از غذا داشتم با گوشیم بازی میکردم.
سحر هدفونش رو دراورد و گرفت سمتم.
_من خسته شدم.تو گوش میکنی؟
_نه مرسی.
_ای بابا.اخه پسر انقد تعارفی!بگیرش.
هدفون رو گرفتم و سحر آهنگ رو پلی کرد.
آهنگش انگلیسی بود و کامل متوجه نشدم ولی خیلی قشنگ بود.
داشتم آهنگ گوش میدادم که هواپیما نشست.
_پاشو باید پیاده شیم.
_مگه رسیدیم؟
_نخیر.اینجا باید سوار یه هواپیمای دیگه بشیم و یه راس بریم پاریس.
پیاده شدم.یک ساعتی طول کشید تا دوباره سوار شدیم و هواپیما بلند شد.
ایندفعه به زور سحر رو نشوندم کنار پنجره.
چشاش رو بسته بود و تند تند حرف میزد.
_خیلی آدم سنگ دلی هستی.من دارم بهت میگم میترسم.بعد تو لج میکنی؟
_باید ترست بریزه.منو ببین.
_نمیتونم.چشامو باز کنم جیغ میکشم.
_بیرون رو نبین منو ببین.
چشاشو باز کرد.زل زد بهم.
_خب؟
دستمو بردم سمت شیشه.
_حالا یواش یواش سرتو برگردون وبیرونو نگاه کن.
_نه.نه بابا سکته میکنم.
_یا نگاه میکنی یا پا میشم داد میزنم میگم تو از ارتفاع میترسی.
_این دیونه بازیا چیه؟چیزیم که نخوردی تو فرودگاه اخه.
_میشمارم اگه نگاه نکنی.پا میشم.
_نمیکنم.
_یک.
چشماشو بیشتر بهم فشار داد.
_دو.
بهم زبون درازی کردم.
_سه.
از جام پا شدم.صدام رو بلند کرد.داد زدم.
_اقایون وخا...
سحر پیرهنمو کشید.
_باشه بابا.نگاه میکنم.نگاه میکنم.
خندید.
_دیوونه ای به خدا.
_نگاه میکنی یا باز پاشم.
_نگاه میکنم.
سرش رو برگردوند سمت پنجره.
دستم رو گرفتم سمت پنجره.
_به پایین نگاه نکن.به اسمونا نگاه کن.ابرا رو میبینی؟
_اوهوم.
_من همیشه آرزوم بود اگه بچم دختر بشه اسمشو بزارم آسمان.آسمون صاف و بی ریاست.آبی و وسیع و انرژی بخشه.
_قشنگه.
_چی قشنگه؟
_آسمون دیگه.
_خب دیگه بسه.حالا پایین رو نگاه کن.
_وای نه.توروخدا ولم کن.تا همینجاشم قلبم اومد تو دهنم.
خندیدم.مدت ها بود اینجوری نخندیده بودم.
 

mohamad_h

مدیر آزمایشی تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی تالار رمان
#29
"بخش۲۶ام"
رفتم توفکر قدیما؛
وقتی که شمارمو توی گوشی هستی زدم و هستی رفت. منم یه تاکسی گرفتم و رفتم خونه.یادمه اونموقع سرم درد میکرد،شبش تا صبح بیدار بودم برا همین تا رفتم خونه خواستم بخوابم که گوشیم زنگ خورد.شمارش آشنا نبود.جواب ندادم.
باز زنگ زد.جواب دادم.
_الو؟
_سلام.آقای فرهنگ؟
خودمو جم و جور کردم.
_بعع..بعل..بعله بعله.بفرمایید؟
_حاتمیم.برای مورد عکاسی.دانشگاه.یادتون هست.
_بله یادمه.خوبین شما؟
_ممنون.ببخشید مثل اینکه بدموقع زنگ زدم.از صداتون معلومه خواب بودین.
_نه.نه نه.خواب نبودم.شما بفرمایین.
_میخواستم ببینم برنامتون چیه برای سوژه و عکس و اینا.اخه استاد اعلام کرده که کارامونو تا جلسه ی بعد ببریم.جلسه ی بعد هم میشه پس فردا.
_ام.برنامه؟
_اره برنامه.مشکلی پیش اومده؟
_نه مشکلی نیست.فردا خوبه؟بهتون زنگ میزنم.
_باشه.شمارم همینه که باهاش زنگ زدم.
_باشه.
_باز ببخشین مزاحم شدم.
_نه بابا مراحمین.
_تا فردا خدافظ.
_خدافظ.
بعد اینکه تلفن رو قطع کردم.بیهوش شدم تا فرداش.
نزدیکای ظهر بود که باز گوشیم زنگ زد و بیدار شدم.
_بله؟
_سلام.
_سلام.
_آقای فرهنگ ببخشید میخواستم بدونم ساعت چند قراره بیاین.چون چند ساعت دیگه آفتاب میره و کیفت عکس بد میشه.
_درسته.ببخشید.شما ده دیقه دیگه بیاین سمت این آدرس که میفرستم براتون.خیلی منطقه ی قشنگیه.عکسای قشنگی میشه گرفت.
_باشه.پس لطفا سریع تر.
_حتما.خدافظ
_خدافظ.
تلفنو قطع کردم و پریدم سوار موتورم شدم و رفتم.اونموقع ها هنوز پراید نخریده بودم.
ده دیقه بعد از من هم هستی رسید.
با تاکسی اومده بود.یه لباس بلند صورتی که پر بود ازخال خال های رنگاوارنگ که روش یه مانتوی جلوباز آبی تنش بود با یه شلوار و شال مشکی و کتونی صورتی پوشیده بود.
اومد سمتم.من یه شلوار جین با یه پیرهن سفید پوشیده بودم و تکیه داده بودم به موتور.عینکم زده بودم،مثل هستی.
_آقای فرهنگ.
نگتش کردم و لبخند زدم.
_سلام.
_سلام.
_بریم که یه عکس نامبروان بندازیم.
خندید.
_اینجارو میگفتین قشنگه؟
با دست اشاره به محوطه ی پشت دیوار کردم.
_نخیر اونجا رو میگم.
 
آخرین ویرایش:

mohamad_h

مدیر آزمایشی تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی تالار رمان
#30
"بخش ۲۷ام"
اونور دیوارا یه باغ بود که به شیش قسمت تقسیمش کرده بودند و توی هر قسمت گلای قشنگ و ویژه ای کاشته بودند.
جلوی دیوار هم یه اتاقک بود که توش یه پیرمرد که یونیفرم سرمه ای رنگی پوشیده بود، نشسته بود و به مردمی که توی صف بودن بلیت میفروخت.
هستی رفت سمت صف وایساد .
_چرا نمیاین؟
_برا چی بیام؟
_که بلیت بگیریم.
_قبل اینکه بیاین گرفتم.
_اوا.چرا زودتر نگفتین؟
_یادم رفت.
لبخندی زد و دنبادم راه افتاد.
رفتیم تو.
اول رفتیم بخش گلهای رز.
اونموقع نمیدونستم هستی عاشق گل رزه ولی وقتی دیدم داره ذوق مدگ میشه و از خوشحالی و هیجان دستش رو گرفته جلوی دهنش و چشاش برق میزنه فهمیدم.
اونجا همه رنگ های گل رز بود.آبی،قرمز،زرد،سفید،نارنجی،صورتی،هفت رنگ و کلی دیگه.
هستی با دوربینش کلی عکس از گلا انداخت و،وقتی هم که کارش تموم شد،دوتا گلدون گل رز آبی و صورتی خرید.
وقتی مشغول عکس انداختن بود منم بیرون از اون بخش روی زمین نشسته بودم و با گوشیم ور میرفتم.
وقتی اومد بیرون خیلی خوشحال بود.
_اگه میدونستم خوشتون میاد زودتر میاوردمتون.
_وای آقای فرهنگ من عاشق گلم مخصوصا گل رز.
_ام.یه چیزی میگم،ولی لطفا ازم ناراحت نشینا.
_چی؟
_میشه فامیلیم رو صدا نکنین؟اخه من اینجوری ،یه جوری میشم.
_وا!چجوری؟
_نمیدونم.ام یه جورایی معذب میشم.
_باشه.ولی...
_اسمم پدرامه.
_اها.
_اون گلدون هارو بزارین اینجا.الان شما،یعنی سوژه من،تو بهترین حالتین.
_الان؟
_اره.
_باشه.
گلدون هارو گذاشت کنار.
منم با دوربینم ازش عکس گرفتم.
یکم خودش رو کج کرده بود و حالت خنده داشت.
پسر،اون عکس فوق العاده شد!
انقدر خوشم اومده بود از نوع وایسادنشو حالت خندش که گوشیمو دراوردم .
_میشه یه عکسم با گوشیم بگیرم؟
_با گوشی؟چرا؟
_چون خیلی عکست قشنگ شد.
خندید.
_مرسی.ولی من از این دخترا نیستم که با این حرفا خر شم ها.
_نه بابا منظوری نداشتم.اگه نمیخوا....
_شوخی کردم.بگیر.
با گوشیمم یه عکس تو همون حالت ازش گرفتم.
عالی شد.
 
بالا