درحال تایپ رمان پرتره|mohamad_h کاربر انجمن رمان ایران

از کدوم شخصیت بیشتر خوشتون میاد؟

  • محمد اقا

    رای: 0 0.0%
  • معصومه خانوم

    رای: 0 0.0%
  • سینا

    رای: 0 0.0%
  • حسام

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    13

mohamad_h

مدیر آزمایشی تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی تالار رمان
#31
"بخش۲۸ام"
وقتی عکسو انداختم رفتم روی چمن های کنارم دراز کشیدم.
چشمامم بستم و دستمو گذاشتم زیر سرم.
_شما اگه میخوایین برین بقیه جاهارم ببینین،من همینجام.
_نه.نمیرم.ولی معمولا پسرا اینجوری مخ نمیزننا.
لبخند زدم.
_گفتم که،من نیتم پاک بود بابت اون عک..
_اوکی.
چند لحظه ای صداش نیومد.منم فکر کردم رفته.
_چشاتونو باز میکنین.
چشامو باز کردم.
با دوربینش بالا سرم وایساده بود.
تا چشامو باز کردم،سریع ازم عکس گرفت.
بعد عکس رو نگاه کرد.
_خب.اینم از سوژه من.
گیج از جام بلند شم و نگاش کردم.
_اینو میخوای بدی به استاد؟
_اره.چشه مگه؟
_هیچی.فقط...
_بیخیال قشنگه دیگه.
_اونو که خودم میدونم.
_چیو؟
_که قشنگم.
خندید.
_نخیر.چمنارو گفتم.
اخم کردم.
خندید و رفت سمت گلدوناش.بلندشون کرد.
_دیگه داره دیر میشه،من باید برم.
خندیدم.
_مگه سیندرلایی؟
_وا!خب بابام کلی غر میزنه سرم اگه دیر برم.
دستمو لای موهام کشیدم.
_اها.از اون لحاظ.
_بعله.
رفت سمت خیابون و منتظر تاکسی وایساد.
رفتم سمتش.
_یه چیزی...
برگشت سمتم.
_چه چیزی؟
_من موتور دارم.توام که کلی گلدون و دوربین و کیف و اینا داری.هر تاکسیی سوارت نمیکنه.اگه دوست داری...یعنی اگه بخوای میتونم..
_نه،مرسی.
برگشت و منتظر تاکسی شد.
_اگه...اگه خواهش کنم چی؟
متعجب نگام کرد.
_چی؟
_هیچی.اصلا ولش کن.خدافظ.
رفتم سمت موتور.سوار شدم و روشنش کردم.
خواستم راه بیفتم که دیدم یکی ترکم نشست.
_ایندفعه رو چون خواهش کردیا.
_من؟من که یادم نمیاد!
خندید.
آدرس خونشون رو بهم داد و منم بردمش.یه خیابون مونده بود که برسیم.
_آقا پدرام من همینجا پیاده میشم‌.
_چرا؟مگه نگفتی یه خیابون بالاتره؟
_چرا.ولی اونجا همسایه ها و بابا مامانم میبینن .بعد کلی حرف پشتم درمیارن.
قبول کردم و پیادش کردم.
وقتی پیاده شد چند قدمی رفت.
صداش زدم.برگشت سمتم.
_میخواستم بگم.میخواستم تشکر کنم که قبول کردی برسونمت.تازه از اون مهمتر مرسی که سوژه من شدی.عکسی که ازت گرفتم بهترین عکسی بود که تا حالا گرفتم.
لبخند زد.
_منم ممنونم.جای خیلی قشنگی بود.حتما بازم میرم اونجا.دیگه برم.خدافظ.
_فق.فقط یه چیزی.
منتظر نگام کرد.
_اگه خواستین باز برین اونجا من هستم.
خندید.
همونجوری که داشت میرفت گفت؛
_دِ وقتی میگم میخوای مخ بزنی نگو نه دیگه پسر.
لبخند زدم.
منتظر شدم تا برسه به خونشون.همونجا بود که از وضع خونشون فهمیدم اوضاع مالیشون مثل خود ماست.
وقتی رسید.منم گازشو گرفتم و رفتم سمت خوابگاه.
 
آخرین ویرایش:

mohamad_h

مدیر آزمایشی تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی تالار رمان
#32
"بخش۲۹ام"
_پاشو!
چشامو باز کردم.
_چه عجب!چقدر خوابت عمیق بود تو پسر!
کش و قوسی به خودم دادم.
_رسیدیم؟
_اوهوم.
از جاش بلند شد.
_بیا بریم خوابالو.
دنبالش راه افتادم.
از فرودگاه که اومدیم بیرون،سحر تاکسی گرفت و رفتیم هتل.
توی سالن پذیرایی هتل نشسته بودم و سحر چون زبانش قوی بود داشت کار اتاق رو انجام میداد.
بعد یه مدت با حالت درهم اومد سمتم.
_میگن فستیوال فقط هزینه یه اتاق رو میده.حالا مهم نیست چند تخته ولی فقط یه اتاق.
_خب خوبه که!تو اتاقو بگیر و برو بخواب.منم که تو هواپیما خوابیدم.یه کاریش میکنم تا صبح.
_چی چیو یه کاریش میکنم؟امروزو اینطوری تموم میکنی،فردا رو چی؟
_حالا تا فردا.
پوفی کشید و همونطوری که داشت میرفت گفت:
_دو تخته میگیرم.
رفت و وقتی برگشت کارت اتاق رو گذاشت رومیز.
_طبقه سه،اتاق پونصدو شیش.صبحونه هم ساعت هشت صبحه.
ناهار و شام هم هتل نمیده بهمون.باید خودمون بخوریم.
سرم رو تکون دادم و لم دادم روی مبل.
_خب؟
_اگه کاری نداری من برم.میخوام دوش بگیرم و لباس عوض کنم.
دور و برم رو نگاه کردم.
_نه کار ندارم.فقط دستشویی اینجا کجاست.
با دستش نشونم داد.
کوله پشتیم رو باز کردم و هدفون و چندتا وسیله و یکم پول برداشتم و بعد دوباره بستمش و دادم سحر.
_اینارم لطفا ببر بالا.من میرم بیرون یه گشتی بزنم.
کوله ام رو گرفت و رفت.
 

mohamad_h

مدیر آزمایشی تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی تالار رمان
#33
"بخش ۳۰ام"
حدود یک ساعتی تو خیابونای اطراف هتل گشت زدم و کلی پاساژ دیدم.
آخراش خسته شدم و برگشتم هتل.
شماره ی سحر رو گرفتم.جواب نداد.چند بار گرفتم تا بالاخره جواب داد.
_بله؟
_سلام.
_سلام.آخ ببخشید.میخوای بیای بالا؟
_نه کاری ندارم.میخواستم ببینم کی میخوای بری بیرون؟
_نیم ساعت دیگه.
_باشه.پس فعلا.
_فعلا.
نیم ساعت باقی مونده رو تو همون هتل نشستم و با گوشی بازی کردم و خدا میدونه چقدر به خودم فحش دادم که چرا به این سفر لعنتی اومدم.
_اینجایی؟ ببخشید واقعا دیر کردم.
لباسش رو عوض کرده بود.یه مانتوی مشکی یه دست با پولک های نقره ای و شلوار جین پوشیده بود.
_نه مهم نیست.
_بریم؟
_کجا؟
_غذا بخوریم.
_بریم.
توی طول مسیر زیاد حرف نزدیم.یه جایی از مسیر هم تلفن سحر زنگ خورد .اونم از من جلوتر میرفت تا بتونه راحت حرف بزنه.منم یواش راه رفتم.
تلفنش که قطع شد دوباره یه مدت کنار هم راه رفتیم.
_اینجاست.
یه رستوران قشنگ که خیلی نزدیک برج ایفل بود و با ریسه چراغونی شده بود
 

mohamad_h

مدیر آزمایشی تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی تالار رمان
#33
"بخش۳۱ ام"
رستوران جوری بود که میزهاش توی پیاده رو قرار داشت و شب ها نور ریسه ها منظره رو قشنگ میکرد.
میزها گرد بودند و روی هرکدوم گلدون های فیروزه ای رنگی که توش یه شاخه رز بود قرار داشت.
رفتیم سمت یکی از میزا و نشستیم.
سحر موبایلش رو از کیفش دراورد و گذاشت رو میز.
نگام کرد و لبخند زد.
_خب!چی میخوری؟
شونه هامو انداختم بالا.
_نمیدونم.تاحالا پاریس نیومدم.هرچی خودت میخوری.
ابروهاش رو بالا انداخت و گارسون رو صدا کرد.
به تابلوی رستوران نگاه کردم.
لامی جینس،اسم عجیبی داشت.اسم رستوران به شکل لاتین وسط تابلوی چوبی قرار داشت.ساده،اما زیبا.
سحر با گارسون صحبت کرد و سفارش داد.
وقتی گارسون رفت مشتاق نگاش کردم.
_چی سفارش دادی؟
_پیتزا.
چشامو گرد کردم و بلند گفتم:
_پیتزا؟
بعد اینکه متوجه نگاه مردم شدم،آروم تر ادامه دادم:
_مگه اومدیم ایتالیا؟
با دستش جلوی دهنش رو گرفت خندید.
_نه،ولی خب نمیتونم گوشت و استیک و اینا سفارش بدم.میدونی که اینجا ذبحشون با ما فرق داره.
سرم رو خاروندم.
_اره.ولی..ولی مگه تو پیتزا کالباس و سوسیس نیست؟
گوشیش رو از روی میز برداشت و مشغول کار باهاش شد.
_سبزیجات سفارش دادم.
از روی صندلی بلند شدم.
_چی سفارش دادی؟خب اینو تو باغچه ی خونه ی ما هم میشد پیدا کرد و خورد که.ای بابا.
نگاه معناداری بهم کردم.
_بشین.
دوباره مشغول کار با گوشی شد و تو همون حالت گفت:
_خوشمزس.قول میدم.
چیزی نگفتم و مشغول تماشای ایفل شدم.
 

mohamad_h

مدیر آزمایشی تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی تالار رمان
#34
"بخش۳۲ام"
_میتونم یه چیزی بهت بگم؟
به چشماش زل زدم،خمار وخسته بودند.
_درمورده؟
به صندلی چوبی پشتش تکیه داد و به جلو خیره شد.تو همون حالت نفس عمیقی کشید .
_خودم.
صداش لرزید.انگار بغضش رو خفه کرده بود و نمیخواست اشکش جاری بشه.
پلک هام رو به نشونه ی قبول کردن آروم روی هم گذاشتم،تو اون لحظه تنها کاری بود که میتونستم براش انجام بدم.
از صندلی جدا شد و دستاش رو روی میز گذاشت و چونه اش هم روی اونا تکیه داد.هنوز نگاهش به جلو بود.
_منم یه روزی عاشق بودم.
چیزی نگفتم،فقط دست به سینه تکیه دادم و گذاشتم حرفش رو بزنه.
_همه چیز خوب پیش میرفت قرار بود نامزد کنیم.اسمش نیما بود.اون اواخر زیاد بهم زنگ نمیزد،دیگه پیشم نمیومد.مدام دعوامون میشد سر هر چیز پوچ و بیخودی،هر دفعه به جای اینکه بشینه تا با هم صحبت کنیم داد میزد.یدفعه از دفعه های قبل جدی تر بحثمون شد.
زیپ کیفشو باز کرد و یه پاکت سیگار دراورد.
_میدونم سیگاری نیستی.منم نیستم.فقط بعضی وقتا.
سیگارش رو با فندک بنفش رنگش که شبیه تاس بود روشن کرد.
_هیچوقت یادم نمیره،زد تو گوشم.همونجا اشکام با خودش اون چشم بند کوفتی عاشقی رو هم برد.دیگه رابطمون تموم شد.یه مدت دپرس بودم.بعد به خودم گفتم؛من که اذیتش نکردم،چیزی بهش نگفتم ، دقت که کردم دیدم یهو رفتارش عوض شده.یه روز تعقیبش کردم.دیدم با یه دختره رفت کافی شاپ و کلی دل داد و قلوه گرفت.همونجا همه چیو فهمیدم.
سرفه ای کردم،به خودش اومد و سیگارش رو خاموش کرد.
_خانوادت و دوستات چیکار کردن؟ مادرت ازت نپرسید چی شده؟
با کفشش لاشه ی سیگار رو له کرد.
_مادرا که چیزی نمیپرسن،همه چیزو خودشون میدونن.
 

mohamad_h

مدیر آزمایشی تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی تالار رمان
#35
"بخش۳۳ ام"
سرم و خاروندم ،داشتم دنبال کلمه ای میگشتم تا در جوابش بگم.
فرصت فکر کردن بهم نداد.
انگشت اشارش رو گرفت سمتم.
_تو فرق داری.مردها سریع عاشق میشن و به همون سرعت هم ترکت میکنن.ولی تو اینجوری نبودی.این چند وقته خیلی دقت کردم.تو با اینکه میدونی دیگه هستیو نمیبینی اما هنوز دلت پیششه.تو چشمای عجیبی داری.یه برق خاصی دارن.حتی اگه چشمامو ببندم میتونم چشماتو ببینم.
دستش رو گذاشت روی کیف دوربینم و آروم هلش داد طرفم.
_تا میتونی از هر چیزی که ازش خوشت اومد و دوستش داشتی عکس بگیر وگرنه حسرتش تا مدت ها اذیتت میکنه.
یه پیشخدمت زن با دو تا پیتزا که تو دستاش بود اومد.
یونیفرم قهوه ایش با دکور رستوران همخونی داشت.جوون بود ولی موهای بلوندی که پشت سرش جمع کرده بود پیرتر نشونش میداد.شاید محیط کارش اینجوری میطلبیده.
چند کلمه ای فرانسوی با سحر صحبت کرد و بعد لبخند زد و رفت.
یکم تعجب کردم.آستینای لباسم رو دادم بالا .
_مگه تو فرانسوی بلدی؟
یه تیکه پیتزا جدا کرد و گاز زد.همونجوری که داشت میجویید با دست چپش جلوی دهنش رو گرفت.
_کم و بیش.
چند تا گاز سریع زد.لپهاش باد کرده بود و توی دهنش پر پیتزا بود.انقدر داغ بود که داشت زبونشو میسوزوند.با دست به نوشابه اشاره کرد.یه لیوان براش ریختم و دادم دستش.
کل لیوان رو یه جا خورد.نفس عمیقی کشید.
خندم گرفت.صورتش سرخ شده بود.سرشو انداخت پایین،فهمیدم داره خجالت میکشه،خودمو جمع و جور کردم.
سرش رو آورد بالا.
_من وقتایی که عصبی میشم خیلی غذا میخورم،حالا ایندفعه مصادف شد با پیتزا.
یه برش دیگه از پیتزاش برداشت.
_عاشق پیتزام.
همونجوری که داشت پیتزا میخورد به غذای من اشاره کرد.
_بخور دیگه.یخ کنه مثل لاستیک میشه.
 
آخرین ویرایش:

mohamad_h

مدیر آزمایشی تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی تالار رمان
#36
"بخش۳۴ام"
_میل ندارم.
یه تیکه ی دیگه خورد.
به چشمام زل زد.
یکم هول شدم.با پام روی زمین ضرب گرفتم.
سس رو از روی میز برداشت و روی پیتزا ریخت.
_میدونی الان هستی کجاست؟میدونی حالش چطوره؟نه.نمیدونی دیگه.روت نمیشه بپرسی.روت نمیشه از من بپرسی.نمیخوایم به خودش زنگ بزنی.زنگ بزنی چی بگی.نمیدونی دربارت چی فکر میکنه.
چندتا گاز با حرص به پیتزاش زد و نجوییده قورت داد.
_خب کاری نداره الان خودم بهت میگم.چند روز پیشا سینا زنگ زد به مامانم.با کلی فوضولی و پاچه خواری تونستم بفهمم قضیه چیه.هستی آخرای درمانشه و هفته ی دیگه مرخص میشه.اما خبر مهمه این نی....
صندلیم رو دادم عقب.
_من میل ندارم.توی خیابون راه میرم تا غذات رو تموم کنی.
چندتا دستمال برداشت و دهن و وستش رو پاک کرد.
_منم سیر شدم.بریم.
_ببخشید.فکر کنم بدترین غذای زندگیت رو خوردی؟
_نه.خوشمزه ترین پیتزایی بود که تاحالا خوردم.
به چشماش زل زدم.
_بگم ادامشو.
چیزی نگفتم.
_خبر مهمه این نیست.خبر مهمه اینه که سینا تو آلمان خونه گرفته.میخواد با استی نامزد کنه.مثل اینکه جواب هستیم مثبته.برای همینم زنگ زده بود مامانم که پاشن برن آلمان برای مراسم نامزدی و اینا.مثل اینکه پدر مادر هستیم میبرن با خودشون.این طور که من فهمیدم میخوان همونجا زندگی کنن.
سر جام وایسادم.سرم و انداخت پایین و زیر لب به زندگیم و روزگار هرچی فحش بلد بودم دادم.انقدر عصبی بودم که کل بدنم منقبض شده بود.
سحر برگشت طرفم.
خم شد و سرشو آورد جلوی صورتم.
_هستی دیگه مال سینا شده.اون بابای پول دوستی که من از بابای هستی سراغ دارم،عمرا نه بگه.
سرم و بلند کردم.
_درباره ی من چی فکر میکنه؟
سحر هم رو به رو وایساد.
یکم ازم دور شد .
_همه ی اتفاقاتی که افتاده رو سینا بهش گفته.این طور که من شنیدم هستی هیچ جوابی نداده.فقط یکی دو روز ساکت بوده و حرف نمیزده .
داد زدم.
_از کجا معلوم راست گفته باشه ؟
جمعیت اطرافمون برگشتن سمتون و با بهت نگاهمون کردن.
_راست میگه.اون از بچگی همین عادتو داشت.هیچوقت دروغ به مامان نمیگفت چون میدونست اون راحت رازشو به کسی نمیگه.
چند قطره اشک صورتم رو خیس کرد.
سحر یکی از دستمالایی که از روی میز برداشته بود و استفاده نکرده بود رو گرفت سمتم.
__شاید با خودت بگی چرا تو این مدت که هستی رفته،من همش بهت سر میزدم یا چرا برداشتم آوردمت تو دیار قربت برای اینکه کمکت کنم.یا اینکه چرا دارم زندگیمو برات میگم.یکی از دلایلش اینه که الان بهت گفتم هردومون یه جوری عشقمون رو از دست دادیم و من کاملا درکت میکنم.
دستش رو گرفت سمت ایفل.
_درست مثل همین آهن پاره. هر روز و هر شب عده ی زیادی از هر جایی که فکرشو بکنی میان کنارش وایمیستن و عکس میندازن.از هم خواستگاری میکنن.قدم میزنن و کلی کار دیگه انجام میدن،ولی آخرش چی.آخرش بازم تنهاست.بدون توجه به هیاهوی دور و برش.
 

mohamad_h

مدیر آزمایشی تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی تالار رمان
#37
"بخش ۳۵ام"
به جهتی که دستش نشون میداد خیره شدم.
اطراف برج پر بود از آدم ها و بچه ها.شاد و غمگین یا حتی بدون احساس.
دستش رو انداخت اما چشماش هنوز به ایفل خیره بود.
بی واهمه پرسیدم:
_دلیل دیگت چیه؟
نگاهم نکرد.فقط یواش و زیر لب جواب داد.
_چون عاشقت شدم.
گیج و عصبی نگاش کردم.
بدون اینکه نگاهم کنه بلیت هواپیما رو گذاشت توی جیب پیرهنم و رفت.تو همون حالت گفت؛
_من بعد مدت ها دوباره عاشق شدم.اما اینار حس میکنم عشق اولم در برابر این مثل قطرس جلوی دریا.فردا پرواز داری.اتاق هتلم برات خالیه.کاراش رو انجام دادم.من یه جای دیگه میگیرم.
اگه یه روزی تو هم حس کردی عاشقمی فقط کافیه بهم پیام بدی.تو زن نیستی.برا همین نمیدونی چقدر باید غرور خودتو پایمال کنی و عاشق کسی باشی که زودتر از اون بهش ابراز علاقه کنی.اگه دوستم داشتی فقط بهم پیامک بزن.حتی شده خالی.
_تو..تو توی این شرا...
_من نگفتم الان که حالت بده جواب بدی.قصد سو استفاده هم از حالت نداشتم.اگه دوست داشتی میتونیم با هم یه خونه همینجا بگیریم و دور از تمام مشکلات زندگی کنیم.منم دیگه با سینا کاری ندارم.قول میدم.
حرفاش که تموم شد رفت.
رفتنش رو تماشا کردم و هیچی نگفتم.
نمیدونستم که منم دوستش داشتم یا نه.قطعا کارای خوبی که در حقم کرده بود رو فراموش نمیکردم.ولی اگه حسی بهش داشتم میشد اسمشو عشق گذاشت؟
 

mohamad_h

مدیر آزمایشی تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی تالار رمان
#38
"بخش ۳۶ام"
بعد از رفتن سحر منم یه راس رفتم هتل و روی تخت دراز کشیدم.
تا صبح فکر حرفایی که بهم زده بود ذهنمو درگیر خودش کرده بود.نزدیکای صبح دیگه از شدت بیخوابی بیهوش شدم.
چند ساعت بعد با زنگ ساعتم بلند شدم و اتاق رو تحویل دادم و یه تاکسی به سمت فرودگاه گرفتم.
بعد یه مدت سوار هواپیما شدم .سحر جاش کنار من بود.ولی نیومده بود.
هنوز از اتفاقات دیشب گیج بودم.
کل مسیر به اتفاقاتی که برای هستی افتاده بود فکر میکردم.
یعنی هنوز منو دوست داره؟اه معلومه که نه اگه داشت که با سینا نامزد نمیکرد.
سحر بیشتر از هستی فضای ذهنمو درگیر کرده بود.حرفاش مثل یه چرخ و فلک مدام دور سرم میچرخید.
با شنیدن صدای مهماندار از افکارم بیرون اومدم و از هواپیما خارج شدم و دنبال بقیه برای تعویض هواپیما رفتم.
توی هواپیمای دوم خوابیدم ،درواقع از خستگی مردم.
نزدیکای فرودگاه بودیم که خودم از خواب بلند شدم و وسائلم رو جمع کردم و وقتی فرود اومد پیاده شدم.
دم فرودگاه یه تاکسی گرفتم و دربست تا خود آتلیه رفتم.
دم آتلیه زنگ زدم حسام درو باز کرد.
دستاشو باز کرد و کف زد.
_به چطوری بلا؟اول شدی دیگه ایشالا؟
کنار زدمش و رفتم تو.
_نه بابا اصلا مسابقه کنسل شد.
_ای بابا.
درو پشت سرش بست.
_بابات وقتی نبودی اومده تهران.دیشب اومد.الان رفته بیرون شهرو ببینه.
_کجا خوابید؟
_همینجا.
چیزی نگفتم.رفتم سمت کمدم.پتو و بالشم رو برداشتم و پهن کردم و دراز کشیدم.
_اومد چی بگم؟
_هیچی.بیدارم کن.
هرکاری کردم خوابم نبرد.با زنگ گوشی حسام از جام بلند شدم.
_کیه؟
_بابات
بلند شدم و سریع جام رو جمع کردم.
بابام که اومد تو تا منو دید اخمی کرد و سلام کرد.
جواب دادم.
_یه چیزی بپوش بریم بیرون کارت دارم.
کت مشکی رنگم رو برداشتم و دنبالش زدم بیرون.
 

mohamad_h

مدیر آزمایشی تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی تالار رمان
#39
"بخش۳۶ام"
با خستگی پدرم رو دنبال کردم و کلی به نصیحتاش که عاشقی پدرتو درمیاره و سعی کن هستیو فراموش کنی و این جور چیزا گوش کردم.وقتی حرفاش تموم شد بردمش و براش بلیت اتوبوس گرفتم و رفت شهرستان.
برگشتم خونه و حدود یه هفته ای شل و کسل بودم.
بعد از یه هفته یه روز کله ی صبح حسام به زور بیدارم کرد.
_پاشو خرس گریزلی.
یه دست کت و شلوار سرمه ای شیک و اتو کشیده هم دستش بود.
_پاشو دیگه.برات وقت گرفتم.
زیر لب غر غر کردم.
_وقت چی؟
_مصاحبه.
با حالت عصبی از جام بلند شدم.
_صد دفعه نگفتم بدون همانگی من برام کار پیدا نکن.
_دیگه گرفتم.باید بری.
_نمیرم.
_دِ پس من چی جواب بدم؟
_بگو کوفت ،درد.عه به من چه گندیه که خودت زدی.خودتم جمعش کن.
دوباره دراز کشیدم و پتو رو روی سرم کشیدم.
_باشه بابا.مارو باش رفتیم برا شازده کار پیدا کردیم.اونم نون و آب دار.
از زیر پتو داد زدم.
_حالا چه کاری هست؟
_هیچی بابا میری این نمایشگاه ها و جشنواره ها که توی خارج برگزار میشه از تیم های ایرانی و کلا از شرکت کنندگان ایرانی عکس میگیری.
_اوهو.پس بگو جناب کت شلوار چی میگن اینجا.
_بعله.
بلند شدم.
_حالا که وقت گرفتی دیگه میرم.زشته نرم.
_نه اصلا مشکلی نیستا.من راحت کنسل میکنم.
_وقتی میگم میرم،میرم دیگه.
_باشه.اخه نمیخوام از خوابت بزنیا.
اخم کردم.
_حسام خفه.
غری زد و کت و شلوارو گرفت سمتم.
 

mohamad_h

مدیر آزمایشی تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی تالار رمان
#40
"بخش۳۷ام"
کت و شلوار رو پوشیدم پیرهن سفید و کت وشلوار سرمه ای خوب با هم ست شده بودند.یه جفت کفش ورنی نو هم همیشه کنار میزاشتم برای رفتن به همچین جاهایی.پوشیدم و به خودم تو آینه نگاه کردم.خوب بود وبه تنم نشسته بود.
زنگ زدم آژانس و تا دم در دفتر رفتم.
داخل که شدم از چند نفر سوال کردم و دفتر مدیر رو پیدا کردم.
با منشی صحبت کردم و اونم دفترش رو چک کرد و بعد با مدیر هماهنگ کرد و منو فرستاد تو.
بعد کلی صحبت با مدیر و نشون دادن رزومه کاریم بالاخره استخدام شدم.
خوشحال برگشتم خونه .یه چند روزی درگیر کار برای شرکت بودم و مدام میرفتم به جاهایی که سخرانی های مهم دانشگاهی،سیاسی ،مذهبی و کلی چیز دیگه بود و براشون عکس میگرفتم.
پول خوبی هم بهم میدادن.برای هر چندتا عکسی که میدادم پول به حسابم میریختن.
غرق کار شده بودم.شاید بیشتر از یکسال.دیگه زیاد اون احساس شرمندگی سابق رو نداشتم،به گذشته فکر نمیکردم ،بهتر بگم اصلا فکر نمیکردم.اما بازم بعضی وقتا فکر هستی وجودم رو میگرفت.الان کجاست؟ حالش خوبه؟خوشحاله؟
بعد از فکر به هستی هم یاد سینا میوفتادم کلی فحش نثارش میکردم.بعضی وقتا هم یاد اخرین حرفایی که سحر بهم زده بود.بعد از اون جریان نه دیگه بهم زنگ زد،نه دیگه سراغم اومد.فکر کنم هنوزم منتظره که من بهش جواب بدم.همیشه به اینکه جوابشو بدم یا نه شک داشتم و هیچ وقت درست بهش فکر نکردم و هربار خودمو میپیچوندم.
یه روز صبح از فرودگاه برمیگشتم.روز قبلش برای عکاسی از سمینار هوای پاک رفته بودم ترکیه.
توی تاکسی داشتم چرت میزدم که تلفن زنگ خورد.
شماره رو نشناختم.
_الو؟
_س..سلام.
سحر بود.بعد اون اتفاقا شمارشو پاک کرده بودم،مثل شماره هستی.که یادش نیوفتم.
یه حسی نمیزاشت درست حرف بزنم.یواش جواب دادم.
_سلام.
 
بالا