پایان یافت رمان پرتره|mohamad_h کاربر انجمن رمان ایران

از کدوم شخصیت بیشتر خوشتون میاد؟

  • محمد اقا

    رای: 0 0.0%
  • معصومه خانوم

    رای: 0 0.0%
  • سینا

    رای: 0 0.0%
  • حسام

    رای: 0 0.0%
  • هلیا

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    20

penman

دوستدار انجمن
کاربرسایت
عضویت
26 March 2018
ارسال ها
152
امتیاز
93
"بخش۴۸ام"
_از همون موقع میخواستم از پیششون برم.
ساکت شد.فهمیدم بغض کرده.
با دستام روی در ضرب گرفتم.
_گریه نکن زار زار..
_پدرام دم صبحه همه خوابن.
رفتم سمت کیفش و براشتمش.
از اتاق رفتم بیرون.
_من تو ماشین منتظرتم.
با صدای خفه ای گفت:
_نمیخواد.گفتم که همین جا خوبه.
_کی خواست ببرتت یه جا دیگه.با این حال مگه میشه یه دخترو تنها گذاشت.کل دستمال کاغذیای جهانو تموم میکنه.
لبخند زد.
_دیوونه.
_دیوونه یا هرچی میخوای اسممو بزار.تو ماشین منتظرتم.تا حالت خوب نشه نمیزارم برگردی.تنهایی با این حال میخوای تا صبح بشینی و کلی گریه کنی.
از جاش بلند شد و دنبالم اومد.
دم در کلید رو ازش گرفتم و تحویل دادم.
سوار ماشین که شدیم یه موسیقی شاد گذاشتم تا جو یکم شاد بشه.
به چشماش زل زدم.
_کجا بریم حالا؟
ابرویی بالا انداخت.
_نمیدونم.
استارت زدم و راه افتادم.
_پس میریم خیابون گردی.
دستش رو زیر چونش گذاشت و ار پنجره بیرونو نگاه کرد.
_اوهوم.خوبه.
یکم که گذشت به من خیره شد.
با حالت سوالی نگاهش کردم و سرم رو تکون دادم.
_هوم؟
با چشم به عینکم اشاره کرد.
_بدون این نمیبینی؟
درش آوردم و گرفتم سمتش.
_میتونی امتحان کنی.
با دلهره گفت:
نمیخواد.الان تصادف میکنیم دیوونه!
لبخند شیطنت آمیزی زدم و از قصد چند باری فرمون رو سریع به راست و چپ بردم و ادای اینکه نمیبینم رو درآوردم.
بنده خدا انقدر ترسیده بود که نفهمید داره چیکار میکنه.چند بار پشت هم جیغ کشید و اخر سر هم انقدر هول شد خودش سریع عینک رو گذاشت رو چشمام.
زدم زیر خنده.
_میخندی؟داشتی به کشتن میدادیمون.
_چقدر جون دوستی تو.من بدون عینکم میبینم.چشم یکم ضعیفه.
چند باری با مشت زد به بازوم.خیلی ترسیده بود.
_دیوونه ی روانی بی شعور،اصلا چرا عینکتو دراوردی؟
_خب خودت پرسیدی.
_من غلط کردم.بابا من قلبم ضعیفه میوفتم سکته میکنم میمونم رو دستتا.
_نترس تا من هستم هیچیت نمیشه.حالام بخند،به جون خودم اگه نخندی باز همونجوری رانندگی میکنما.
از پنجره به بیرون زل زده بود.
صداش زدم.
_بخند.
توجهی نکرد.
_باشه حالا که نمیخندی پس یک دو...
برگشت سمتم.
_باشه باشه توروخدا بس کن.
_اهان حالا شد بخند.
خندید.
_باریکلا حالا که خندیدی میریم که بریم یه جای توپ.
هنوز لبخند روی لبش بود.
_تو همیشه انقدر دیوونه ای؟
_اره دیگه.اگه دیوونه نبودم که الان پیش تو نبودم.
_بیا.بعد میگم بی شعوری، میگی چرا میگم.
_باشه بابا.شوخی کردم.
_حالا اونجای توپ کجاست؟
سعی کردم خندم رو کنترل کنم.
_مسافرخونه.
با دیدن قیافه ی سحر که یهو شل شد و ناراحت از خنده منفجر شدم.
_یعنی حالم از این شوخیات بهم میخوره ها.خیلی گاوی.
_دِ چرا فحش میدی؟خب دیگه شوخی نمیکنم.
 

penman

دوستدار انجمن
کاربرسایت
عضویت
26 March 2018
ارسال ها
152
امتیاز
93
"بخش۴۹ام"
اخم کرد و دست به سینه به صندلی تکیه داد.
_بریم پارک؟
جواب نداد و به جلو خیره شد.
_پس بریم.سکوت علامت رضاست.
باز چیزی نگفت.
_کدوم پارک بریم؟
سرش رو به سمت پنجره چرخوند و به بیرون زل زد.زیر لب جواب داد:
_فرقی نداره.
_ای بابا.اینجوری نمیشه.وایسا...
ماشین رو زدم کنار و ازش پیاده شدم.رفتم سمت در سحر و با انگشتام زدم به شیشه و اشاره کردم شیشه رو بده پایین.
شیشه داد پایین.
_چرا اینجوری کردی؟
به جای خودم اشاره کردم و گفتم:
_تو رانندگی کن.بدو.میخوام ببینم چقدر بلدی.
نیشخندی زد.
_الان اصلا حوصله ندارم.
_خب اومدیم‌ بیرون که صفا کنیم از این حال بیای بیرونا!
_نمیخواد الان میشینم،بعد میخوای مسخرم کنی.منم الان اصلا حالشو ندارم.
_خانوم نگاه! بابا یکم اعتماد به نفس داشته باش.من غلط بکنم مسخرت کنم.کی گفته من مسخرت میکنم؟
_اخه هر وقت میشستم ،سینا مسخرم میکرد.
شوتی به سنگ کوچیک جلوی پام زدم.
_ازت خواهش میکنم دیگه اسم این بشر رو جلوی من نیار.
روی پله ی خونه ای که جلوش ماشین رو پارک کرده بودم نشستم و به سحر خیره شدم.
_باشه؟
با خجالت نگاهم کرد.
_باشه.
هوفی کردم و بهش خیره موندم.
از ماشین پیاده شد و اومد سمتم و پیشم نشست.
_به جون سحر نمیخواستم ناراحتت کنم.دیگه نمیگم.
بهش لبخند زدم.
دستش رو به سمتم دراز کرد.
_سوییچ.
_اوهو.گفتم اعتماد به نفس داشته باش.اینکه اعتماد به سقفه.
 

penman

دوستدار انجمن
کاربرسایت
عضویت
26 March 2018
ارسال ها
152
امتیاز
93
"بخش۵۰ام"
نشست پشت فرمون و استارت زد.
_خب بیینم چیکار میکنی.
نیشخند زد.
_من از هیجده سالگی گواهینامه دارم.
_اوهو.پس باید حرفه ای باشی.بزن بریم.
راه افتاد.بعد از یه مدت پشت چراغ قرمز زد روی ترمز.
_خب،کی میای؟
با لحن خودش جواب دادم.
_کجا؟!
پوفی کرد و گفت:
_خواستگاری.
_بیخیال!
_حوصله شوخی ندارما پدرام.دارم جدی میگم.
_باشه باشه.چرا انقدر عصبانیی اخه.من چمیدونم.باید زنگ بزنم خونوادم بیان تهران.
_بزن.
دستم رو روی چشمم گذاشتم.
_چشم.
لبخند زد.
بهش نگاه کردم.
_بعد یه چیزی اینجا خیلی عجیبه ها.
_چی؟
_تو هنوز خونه نرفتی،چون میگی ازشون خوشت نمیاد،بعد چجوری میخوای یدفعه بری بگی داره برام خواستگار میاد.
شونه هاش رو بالا انداخت.
_قرار نیست من بگم.مثل یه پارچه اقا زنگ میزنی خونه ی ما،اجازه میگیری برای خواستگاری،بعدم یه دست کت و شلوار قشنگ میپوشی میای.
یه لحظه رفت توی فکر.
_اهان.گل و شیرینی هم یادت نره.فقط توروخدا کت و شلوار درست حسابی بپوشیا.
خیره نگاش کردم.
_الان داری جدی میگی؟!
_نه پس.
_بعد تو چیکار میکنی این وسط.
_من مثل یه خانوم متشخص منتظر میمونم تا بیای خواستگاریم.قبل اینکه بیای هم یکم دربارت حرف میزنم و ازت خوب میگم.
_خدا قوت!
خندید.
_زنگ بزن.
_به کی؟
_به خونوادت دیگه.میخوام ببینم چی میخوای بگی.
_چی باید بگم؟میگم یه دختر خل وضع پیدا شده،میخوام خوشبختش کنم.
_من خل وضعم دیگه؟باشه.
محکم زد روی ترمز.
جفتمون یکم پرت شدیم به جلو.
_چیکار میکنی دیوونه؟
_ خل وضعا همینجورین دیگه.
_بابا من غلط کردم.
_اهان.افرین.حالا زنگ بزن.
 

penman

دوستدار انجمن
کاربرسایت
عضویت
26 March 2018
ارسال ها
152
امتیاز
93
"بخش۵۱ام"
تلفنمو برداشتم و شماره خونمون رو گرفتم.
چند تا بوق خورد و بعد مادرم تلفن رو برداشت.
_الو؟
سحر اشاره کرد که صدای تلفن رو بزارم روی بلندگو.
چشم غره ای بهش رفتم .ولی انقدر حرفشو تکرار کرد و ادا دراورد که مجبور شدم بزارم رو بلندگو.
مامانم چندبار دیگه هم گفت الو.
_سلام مامان.خوبی؟
_درد و سلام.تو یه زنگ نزنی حال مادرتو بپرسیا.
سحر با دست جلوی دهنش رو گرفت تا مامانم صدای خندش رو نشنوه.
اخم کردم.
_مادر من ببخشید سرم شلوغ بود.حالا زنگ زدم یه خبر خوش بهت بدم.
_فقط همینو بلدی.یه عمر زحمت کشیدیم بزرگت کردیم یه زنگ نمیزنی،میگی سرم شلوغه.اخه تو جز عکس انداختن از مردم با اون ماسماسکت مگه کاری داری که سرت شلوغه.
_مامان میزاری خبرو بگم یا نه؟
_بگو ببینم باز چه دست گلی به آب دادی؟
صورت سحر از خنده سرخ شده بود و مدام برام شکلک درمیاورد.
_میخوام زن بگیرم.
_اوهو.کی هستی حالا این خری که میخواد زن تو بشه؟
خنده ی سحر روی صورتش خشکید و جاش رو با اخم عوض کرد.
حالا من بودم که براش ادا در میاوردم.
_نمیشناسیش مامان.زنگ زدم بیاین تهران برای خواستگاری.
_من با بابات حرف میزنم.اسمش چیه این عروس خانوم؟
_دمت گرم.راضیش کنی ها.اسمش سحره.
_اه اه این چه اسمیه اخه؟امیدوارم قیافش مثل اسمش نباشه.
سرفه ای کردم و سعی کردم بحثو عوض کنم.
سحر با حالتی که ناراحتی و عصبانیت از صورتش فووران میکرد.دست به سینه به جلو خیره شده بود و تند تند نفس میکشید.هر وقت عصبانی یا ناراحت بود دست به سینه میشست.
_مامان خبر اینکه کی میاین رو تا شب بهم بدیا حتما.
_باشه بابا.چرا انقدر هولی حالا،هرکی ندونه فکر میکنه اگه تو نری خواستگاری دختره،خواستگارای دیگش میبرنش.
دیگه اوضاع داشت خیلی بد میشد.اگه یکم دیگه صحبتم رو ادامه میدادم سحر از کوره درمیرفت و یه چیزی به مامانم میگفت.اون وقت خر بیار و باقالی بار کن.
تلفن از بلندگو برداشتم و با مامانم خدافظی کردم.
گوشی رو که قطع کردم،دیدم سحر بهم خیره شده و منتظره که چیزی بگم.
 

penman

دوستدار انجمن
کاربرسایت
عضویت
26 March 2018
ارسال ها
152
امتیاز
93
"بخش۵۲ام"
شونه هامو بالا انداختم.
_من که گفتم نزارم رو بلندگو.عوضش یه مادر شوهر مهربون گیرت اومده.
نفسشو محکم بیرون داد.
_پدرام!
_جان پدرام؟
_هوف.
_الان میگی من چیکار کنم؟
_تو هیچکاری نکن.من باید یه خاکی تو سرم بکنم.
_برا چی؟
_باید فکر کنم چطوری به خونوادم بگم تو میخوای بیای خواستگاریم.
_اِم.حالا کجا میری؟
_خونمون.
_منو کجا میبری اخه؟
_اخ راست میگی.تو رو میزارم آتلیه بعد میرم.
_باشه.
_مشکلی نداری که با ماشینت برم؟
خیره نگاهش کردم.
_معلومه که نه.
_مرسی.
گوشیمو از جیبم دراوردم.
_شماره خونتون رو بده.
_برات اس ام اس میکنم.
شونه ای بالا انداختم.
_باشه.
نزدیکای آتلیه که رسیدیم.ترمز کرد.
_پیاده میری باقی مسیرو.خیابونتون یه طرفست، کلی راهم دور میشه.
_هی.چیکار کنم؟مجبورم دیگه.
خندید.
از ماشین پیاده شدم و سرم رو سمت پنجره بردم.
_اس ام اس یادت نره.
_اوکی.
_خدافظ.
برام دست تکون داد.
_میبینمت.
بعد از اینکه سحر رفت.قدم زنان به سمت آتلیه رفتم.
دم در که رسیدم با کلید در رو باز کردم و به حسام زنگ نزدم.
وقتی رفتم تو.هلیا رو دیدم.در ورودی باز بود و اونم کنارش ایستاده بود.
من رو که دید سریع سلام کرد.
با لبخند جواب سلامشو دادم و رفتم تو.
حسام پشت کامپیوتر نشسته بود و چند نفر هم مشتری روی صندلی نشسته بودند.یه خانوم و دوتا اقا.
رفتم سمت کامپیوتر و آروم به حسام گفتم:
_علیک سلام.
ابرویی بالا انداخت و جواب داد.
با چشمام به سمت در اشاره کردم.
_مگه نگفتم این دختره رو هی نیار اینجا.بابا من خودم نامزدمو هنوز یه بارم نیاوردم ،بعد تو هی دست اینو برمیداری میاری اینجا؟ برامون حرف درمیارن.
_ای بابا.میخواست برای شناسنامش عکس بگیره ،گفتم بیارمش خودم از عکس بگیرم.
_شناسنامه؟مگه شناسنامش عکس نداره؟
_نه بابا،عکس داشته،منتها میگه داداشش شناسنامشو سوزونده که نتونه ازدواج کنه.الان میخواد المثنی بگیره.
 

penman

دوستدار انجمن
کاربرسایت
عضویت
26 March 2018
ارسال ها
152
امتیاز
93
"بخش۵۳ام"
همین جمله کافی بود تا کلی افکار منفی درباره هلیا به ذهنم حمله ور بشن.
_خب چه فرقی میکنه؟
از پشت میز بلند شد و به خانومی که روی صندلی بود اشاره کرد.
_خانوم از این طرف بفرمایین تا عکستونو بندازم.
دنبالشون رفتم تو اتاق.
مشغول عکس گرفتن بود.هیچ وقت موقع کار حرف نمیزد.
با انگشتاش به سمت چپ اشاره کرد.
_گردنتون رو کج نکنید.قوزم نکنین لطفا.
تصویر زن رو توی دوربین چک کرد.
_اهان.همین جوری خوبه.تکون نخورید.
عکسو انداخت و به زن گفت که نیم ساعت دیگه عکسش حاضره.
عصبی نگاش کردم.
سرش رو تکون داد.
_چیه؟
مثلا داشتم باتو حرف میزدما.
_ببخشید.چی میگفتی؟
_گفتم خب چه فرقی میکنه؟
_چی؟
با دستام یواش زدم تو سرش ،پوفی کردم و گفتم:
_مگه المثنی بگیره دیگه داداشش مزاحمتون نمیشه؟
پشت میز نشست و مشغول کار با کامپیوتر شد.
مرد مسنی که روی صندلی نشسته بود با پاهاش روی زمین ضرب گرفت.انگار خیلی وقت بود منتظره.
حسام سرش رو با دو دستش فشرد.
_بخدا نمیدونم.نمیدونم.نمیدونم.
_به طرف مشتری ها نگاه کردم.سرشون تو کار خودشون بود.یکیشون با موبایل بازی میکرد و اون پیرمرده هم زل زده بود به روبه روش.
دستم رو جلوی دهنش گذاشتم.
_یواش بابا.چته؟شب دربارش یه فکری می کنیم.
یه صندلی پیش صندلی حسام گذاشتم و بعد رفتم سمت هلیا و بهش اشاره کردم.
_بفرمایید بشینین.اینجوری که خیلی بده.
اول تعارف کرد اما بعد یکم گفت و گو وقتی نشست یه لیوان چایی ریختم و گذاشتم روی میز جلوش.
زیر لب تشکر کرد.داشت کار حسام رو نگاه می کرد.حسام نگاهی به چایی انداخت و زیر لب غر غری کرد.از نگاه هلیا می شد فهمید که دختر خوبیه.اما ترس من از خودش نبود.از گذشته و خانوادش بود.
به شوخی بهش گفتم:
من آبدارچی نیستما،امروز دیر اومدم جاهامون عوض شده.
لبخند زد و زیر لب به حسام چیزی گفت که باعث شد بخنده.
 
آخرین ویرایش:

penman

دوستدار انجمن
کاربرسایت
عضویت
26 March 2018
ارسال ها
152
امتیاز
93
"بخش۵۴ام"
گوشیم زنگ خورد.مامانم بود.
از آتلیه اومدم بیرون.
_جانم؟
_سلام.
_سلام.چی شد؟
_خاک تو سرت! اخه تو چرا انقدر هولی؟
خندیدم.
_اخه میخوام نتیجه رو زودتر بدونم که بتونم کارا رو ردیف کنم.
_اخر منو با این کارات دق میدی.
_خدانکنه.این چه حرفیه اخه.
_هوف،بابات اومد،بهش گفتم شازدش عاشق شده.اول باور نکرد.بعد کلی توضیح تازه باور کرد.
_خب؟
_خب به جمالت دیگه.
_باقیش چی؟نظرش چی بود.
_گفت وسائلتون رو جمع کنید فردا راه میفتیم.پدرام به جون خودم ایندفعه بیا ببینه آتلیه تو کثافت غرق شده میکشتت.
با دست تو سر خودم زدم و زیر لب کلی فحش نثار حسام کردم.
اخرین دفعه ای که اتلیه رو تمیز کردیم خیلی وقت پیش بود.اونم با زور بابام.کلی غر زد سرمون.حتی میخواست مجبورم کنه برگردم و اتلیه رو بفروشم.
الانم به جز قسمتی که توش کار میکردیم باقی قسمتا غرق توی پوست تخمه و تشک و پتو و باقی مونده ی غذا و... بود و دیوارا هم پر جای چسب و سیاهی.
اگه بابام این صحنه رو میدید عمرا باهام میمد خواستگاری.تازه احتمال داشت کاری که اون سال میخواست انجام بده رو بالاخره انجام بده.
_‌نه بابا ،اتلیه داره از تمیزی برق میزنه.
_اره جون خودت.راستی بگرد یه هتل خوبم پیدا کن.من کمرم درد میکنه ها.تختش از این نرما باشه.
_روی چشمم.
_چشمت بی بلا.
_فردا کی میاین.
_بابات گفت ساعت هفت صبح را میفتیم.
لگدی به دیوار روبه روم زدم.وقتم برای تمیز کردن اتلیه خیلی کم بود.
_باشه.
_خدافظ تا فردا.
_خدافظ.
تلفن رو قطع کردم و چند ثانیه ای عصبی به دیوار خیره شدم.
سریع رفتم طرف حسام.
_سریع کار اینارو انجام بده،دیگم کسی رو راه نده.
_چی شده مگه!؟
اروم در گوشش گفتم:
_بدبخت شدیم.
منظورمو فهمید.با تعجب گفت:
_بابات؟
سرم رو تکون دادم.
با دست زد رو پیشونیش.
_یا خدا.بیچاره شدیم که.
سریع از جاش بلند شد و یکی از مرد ها رو صدا زد تا عکسشو بندازه.
هلیا با بهت بهم خیره شده بود.
از نگاهش فهمیدم که میخواد جریانو بدونه.به چاییش اشاره کردم.
_یخ کرد که!چیزی نیست،فقط باید خیلی سریع اتلیه رو تمیز کنیم.
مهلت ندادم که جوابمو بده و از اتلیه خارج شدم تا وسایل مورد نیاز نظافت رو بخرم.
 

penman

دوستدار انجمن
کاربرسایت
عضویت
26 March 2018
ارسال ها
152
امتیاز
93
"بخش۵۵ام"
تا از بقالی چند تا وسیله بخرم و برگردم چند دقیقه ای طول کشید.
در آتلیه رو بازکردم و رفتم تو.با تصویری که دیدم خشکم زد؛
هلیا بخش انتهایی شالش رو پیچیده بود جلوی دهنش و مشغول تمیز کردن شیشه ها بود.
حسامم داشت آشغالا رو از زمین جمع میکرد.
هلیا متوجه حضورم شد و با استرس سلام کرد.
زیر لب جوابشو دادم و رفتم سمت حسام.
_پسر،این دختر بیچاره رو چرا مجبور کردی اینجارو تمیز کنه؟
سری تکون داد.
_بابا کلی بهش گفتم نمیخواد کمک کنی،گوش نکرد که.
لبخندی زد و ادامه داد؛
_خانومم هوای منو داره.
خندیدم.
_اخه آدم انقدر زن ذلیل داریم مگه؟
هلیا دست از تمیز کردن کشید.سمت حسام رفت و گفت:
_تمیز شد؟
نگذاشتم حسام جواب بده.
_اره بابا،عالیه.از سرمونم زیادیه.
صدای گوشیم رو شنیدم.دینگ،صدایی بود که هر وقت برام اس ام اس میومد پخش می شد.
گوشیو برداشتم و خوندم.
سحر بود.شماره ی خونشون رو برام فرستاده بود.شمارشو گرفتم و منتظر موندم تا جواب بده،میخواستم بهش خبر موافق خونوادم رو بگم.
گوشیو برداشت.
_بله؟
_سلام خانوم راننده.
صدای نفسش رو می شد شنید.
_تویی پدرام.
_به،خسته نباشی.یعنی اسم منو تو گوشیت سیو نکردی؟
_چرا! کردم.خواب بودم.
_اها.خواب کیو می دیدی؟
_یه گودزیلای گنده که میخواد بیاد منو بدزده.اسمشم پدرامه.
زد زیر خنده.
_حالا من گودزیلام دیگه جادوگر شهر از؟
_پدرام میگی چیکار داری؟
_مامانم زنگ زد گفت فردا میان تهران برا خواستگاری.
شماره خونتون هم بهشون میدم که زنگ بزنن.
_وای چه زود.
_یادت نره مخ خونواده گرام رو بزنیا.دلبریم جلو مامانم یادت نره.
خندیدم.
_همین که جلو مامانت بتونم خودمو کنترل کنم خیلیه.خونواده گرامم هم مخشون رو زدم تموم شد رفت.
_جدی؟چی گفتی؟
_گفتم یه پسری هست همه چی تمومه ،فقط خوشبخت نیست،میخوام خوشبختش کنم.
چند ثانیه ای سکوت کردم.
سحر گفت:
_الو،پدرام.؟
_الو.
_چی شد؟
_هیچی.پس فردا شب میام میبرمت خونه بخت.
خندید.
_اوهو!حتما.
_برو بخواب.ایندفعه به جای گودزیلا،خواب شاهزاده سوار بر اسب رو ببین.
_چشم.کاری نداری؟
_نه دیگه.دلبری یادت نره.
_از دست تو من چیکار کنم اخه.خدافظ
خندیدم.
_خدافظ.
 

penman

دوستدار انجمن
کاربرسایت
عضویت
26 March 2018
ارسال ها
152
امتیاز
93
"بخش۵۶ام"
ناخوآگاه لبخند زدم.
تمام اتفاقایی که برام افتاده بود تا به اینجا برسم توی ذانم مرور شد.
لبخندم یخ زد.
با ضربه ی حسام به شونم به خودم اومدم.
_کجا سیر میکنی؟
دسته ی جارو رو گرفت سمتم.
_نا سلامتی مامان تو میخواد بیادا،یه جارو میزدی.
جارو رو ازش گرفتم ومشغول تمیزکاری شدم.
نیم ساعت که گذشت.روی زمین آشغالی نمونده بود.
نفس عمیقی کشیدم.و دست به کمر وایسادم.
گوشی هلیا زنگ خورد.
انقدر خسته بودم که نفهمیدم چی میگه.
بعد از اینکه صحبتش تموم شد .چند کلمه ای با حسام حرف زد و اومد سمت من.
_ببخشید من دیگه برم.شرمنده دیروقته،خونه نگران شدن.
به خودم اومدم.چقدر بد شده بود.
کلی از این دختر بدبخت کار کشیدم و حالا هم بدون هیچ چشمداشتی داره میره.
نظرم دربارش عوض شده بود.دختر پاک و مهربونی بود.از همه مهمتر عاشق حسام بود.
_اینجوری که نمیشه ،خیلی زشته.بمونین الان طنگ میزنم شام بیارن.شما دو دقیقه اومده بودین حسامو ببینینکلی ازتون کار کشیدم.
هلیا شالش رو مرتب کرد.هربار که اسم حسام میومد بهش نگاه میکرد و لبخند میزد.
_نه.شما دوست حسامین.تنهایی نمیتونستین به موقع اینجا رو تمیز کنین،ایشالا که خوشبخت بشین.
به حسام خیره شدم.
_پس حتما حسام یه بار شام شما دوتا مهمون من هستینا.
حسام دستش رو روی چشمش گذاشت.
_چشم
 

penman

دوستدار انجمن
کاربرسایت
عضویت
26 March 2018
ارسال ها
152
امتیاز
93
"بخش۵۷ام"
خونه از تمیزی برق میزد.
حسابی خسته و کثیف شده بودم.
بعد از اینکه دوش گرفتم به مادرم زنگ زدم و شماره ی خونه ی سحر رو بهش دادم تا زنگ بزنه.
بعد از اینکه تلفن رو قطع کردم از خستگی بیهوش شدم.
صبح از شدت استرس از خواب پریدم.
حسام نیومده بود.
بی توجهبه این موضوع سریع از خونه زدم بیرون و رفتم سلمونی.
از سلمونی که برگشتم هنوز حسام نبود.
نگران شدم و شمارشو گرفتم.دوتا بوق نخورده بود که برداشت.
_الو؟
_الو و درد.کدوم گوری هستی تو؟
_بابا شادوماد چقد خشنی!تو گل و شیرینی نمیخوای ببری؟اومدم سفارش بدم دیگه.سر راهم کت و شلوارتو دادم خشکشویی.
ناخوداگاه لبخندی روی لبم نشست.
_ببخشید.بعد حرف زدم.فکر کردم باز با این دختره،هلیا ر..
_اونکه صدالبته.الان پیشمه.سلام میرسونه.من که سلیقه ندارم گفتم اون بیاد گل و شیرینی رو انتخاب کنه.
_پوووف.اونو چرا بردی اخه.مگه نوکر منه؟
_نه بابا تو که بهونه ای خواستم باهاش برم بیرون بهونه شیک تر از تو پیدا نکردم.
خندیدم.
_برو دیوونه.
_چشم ماه داماد.تا تو یه دوش بگیری منم با گل و شیرینی خدمتت میرسم.
_زودباش حسام.نصفه شب نیایا.
_باشه بابا.
صدای هلیا رو شنیدم که حسام رو صدا زد.
_پدرام من برم.کاری،سفارشی چیزی نداری؟
_نه برو.
حسام هم زمان داشت هم با من هم با هلیا صحبت میکرد.
_اومدم .اومدم دیگه هلیا.باشه داداش بای.
مهلت خدافظیم نداد و قطع کرد.
بسوزه پدر عاشقی.
رفتم حموم و دوش گرفتم.
نیم ساعت بعداز اینکه ازحموم بیرون اومدم.حسام اومد.
 

بالا