تازه چه خبر
انجمن رمان ایران

سلام مهمان عزیز برای عضویت در انجمن رایگان ثبت نام کنید! پس از وارد شدن، می توانید با اضافه کردن موضوعات و پست های خود، و همچنین تماس با دیگر اعضا از طریق صندوق پستی خصوصی خود، در این سایت شرکت کنید!

  • سال نو می شود، زمین نفسی دوباره می کشد، برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زند پرنده های خسته بر می گردند و در این رویش سبز دوباره... من... تو... ما... کجا ایستاده ایم سهم ما چیست؟ نقش ما چیست؟ پیوند ما در دوباره شدن با کیست؟ زمین سلامت می کند و ابرها درودتان سال نو مبارک...

پایان یافت رمان پرتره|mohamad_h کاربر انجمن رمان ایران

از کدوم شخصیت بیشتر خوشتون میاد؟

  • محمد اقا

    رای: 0 0.0%
  • معصومه خانوم

    رای: 0 0.0%
  • سینا

    رای: 0 0.0%
  • حسام

    رای: 0 0.0%
  • هلیا

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    20
وضعیت
موضوع بسته شده است.

penman

دوستدار انجمن
کاربرسایت
"بخش۵۸ام"
با یه دست شیرینی و با یه دست کت و شلوارم رو گرفته بود و زیر لب غر میزد.
پشت سرشم هلیا با دسته گل اومد تو.
دسته گلی که دستش بود پر بود از گل های رز قرمز و آبی که توی کاغذ تزئینی قهوه ای رنگ که با نخی کرم گره زده شده بود قرار داشتن.
با لبخند شیرینی و کت رو از حسام گرفتم و بعد به گل ها اشاره کردم.
_به به.چه خوش سلیقه!
حسام شونه ای بالا انداختن و به هلیا زل زد.
_بعله دیگه.
هلیا دسته گل رو با دقت روی میز گذاشت و لبش رو گاز گرفت.
_ببخشین دیگه سلیقم در همین حد بود.
کت و برداشتم و رفتم توی اتاق عکس و پوشیدمش.
وقتی اومدم بیرون حسام تا چشمش بهم افتاد خندید.
با اخم بهش خیره شدم.
_چته؟
با ابرو به شلوارم اشاره کرد و باز زد زیر خنده.
یادم رفته بود زیپ رو ببندم و حسابی سوژه حسام شدم
رفتم جلو زدم تو سرش.
_مرگ.انگار چیه حالا!
_هیچی بابا چیزی نیست که.کاش بهت نمیگفتم همین شکلی میرفتی خواستگاری.وای خدا چی میشد.
به اطراف نگاه کردم.خوشبختانه هلیا نبود تا جلوی اون هم ضایع بشم.
_هلیا کجاست؟
حسام به در اشاره کرد.
_رفت بیرون.زود برمیگرده.
_کجا؟
حسام از جاش بلند شد و توی اتاق چند قدمی راه رفت.
_تو چیکار داری کجا رفته؟
چیزی نگفتم.فعلا حوصله بحث با حسام رو نداشتم.
حسام موذیانه لبخند زد و اومد طرفم.
_امشب اینجا خالیه دیگه پدرام جانم؟
آروم هولش دادم عقب.
با خنده گفتم:
_چی چی جانم؟!تو رو گردنتم بزنن به من نمیگی پدرام جان.چیکار داری مگه؟
خندید و ابروهاش رو بالا انداخت.
_هیچی بابا بدبخت.فوتبال داره امشب،گفتم اگه نیستی بابچه ها حمله کنیم اینجا.
دستم رو بلند کردم تا بزنمش ولی جاخالی داد.
_مرتیکه احمق جلو خودت اینجا رو تمیز کردیم.بعد تو...
افنادم دنبالش.باید میزدمش.
تو همون حالت دویدن بودیم که هلیا با یه کیسه تو دستش اومد تو و بهت زده نگاهمون کرد.
 

penman

دوستدار انجمن
کاربرسایت
"بخش۵۹"
خودمون رو جمع و جور کردیم.
لپاش سرخ شده بود.
مضطرب گفت:
_اقا پدرام مادرتون...
صدای مامانم رو شنیدم که تا از پله ها بالا میومد.
مشتی به بازوی حسام زدم .
_بعدا حالت رو میگیرم.
حسام بازوش رو گرفت و زیر لب غرغر کرد.
مامان و بابام که اومدن منم حاضر شدم و با ماشین بابام رفتیم خونه ی سحر اینا.
دکوراسیون خونشون همونجوری مثل قبل بود.
بعد از اینکه نشستیم و کلی خونواده ها تعارف تیکه پاره کردن،تازه بحث مهریه و کلی چیز دیگه شروع شد.
همه رو قبول کردم.هرچند که همه ی درخواست ها هم قابل قبول و عقلانی بود.
آخرای شب بود که به من و سحر گفتن برین حرفاتون رو بزنید.
رفتم تو اتاق سحر.
روسری و مانتوی ارغوانی رنگ با شلوار جین پوشیده بود.
بهش زل زدم.
تعجب کرده بود.
_چرا حرف نمیزنی؟
نفس عمیقی کشیدم.
_چی بگم؟
_نمیدونم.اِم مثلا اینکه میخوای چیکار کنی بعد از ازدواج؟میخوای اینجا بمونی یا اینکه پیشنهادم رو قبول میکنی و میای پاریس؟
_میام پاریس.
_همین!
_نه.یه شرطم دارم.
_چی؟
_درباره ی داداشت با من صحبت نکنی.
شونه ای بالا انداخت و چشماشو گرد کرد و سرشو سمت صورتم اورد و چشمک زد.
_چشم.
به حالت اولش برگشت و با خنده گفت:
_دوشیزه ای هستیا برا خودت.شرط میزاری.
خندیدم.
_حالا تو شروطت رو بگو.
مکث کرد.
_اِمم،هیچ وقت بهم دروغ نگو.
متعجب نگاش کردم.یواش گفتم باشه.
 

penman

دوستدار انجمن
کاربرسایت
"بخش۶۰"
سکوت کرد .
سمت پنجره رفت و پرده رو کنار زد. و به بیرون نگاه کرد.ماه نصفه و نیمه تو آسمون معلق بود.
یاد حرفای اون روزش افتادم ،اون موقع که داشت بهم دلداری می داد.
بعد چند لحظه به خودش اومد و برگشت سمتم.لبخند زد و خواست سر حرف رو باز کنه.
_من عاشق بچه هام،یکی از دوستام توی یه مهدکودک تو پاریس کار میکنه،عیبی نداره اگه روزا برم اونجا.
سرم رو تکون دادم.
_نه،چه عیبی!؟
_هیچی.
_راستش چند وقته یه فکر مزخرف داره مغزم رو ذره ذره می سوزونه.
با دست شالش رو مرتب کرد.
دستش رو زیر چونه گذاشت و بهم خیره شد.
_چه فکری؟
_حس میکنم ، تو زندگیت زیادیم.من تو این مدت همش باعث دردسرت بودم.
یکم مکث کردم.باید منظورم رو بهتر می رسوندم.
_بهتره اینجوری بگم،اِم،حس یه انگل تو زندگیت رو دارم.
یه انگل که اومده تو دنیای تو ،منتظر احساس ترحم به خودش از سمت دیگران.این دقیقا چیزیه که یه عمر تلاش کردم نباشم.اما الان حس می کنم هستم.یه فکر همش بهم میگه تو فقط برای همین ترم به منه که الان اینجایی.
واکنش سحر برام اعجاب انگیز بود.
خندید.از ته دل خندید.
با تعجب بهش زل زدم.
میون خنده هاش تیکه تیکه جوابشو بهم گفت.
_اخه دیوونه ،اگه دوست نداشتم که الان اینجا نبودم.
با دست به دلش اشاره کرد.
_این دل بد جوری گیر افتاده.
صدای خنده ی سحر انقدر بلند بود که باعث شد
خانواده ها صدامون بزنن.
یکم بعد ،از اتاق اومدیم بیرون .
 

penman

دوستدار انجمن
کاربرسایت
"بخش۶۱"
دیگه صحبتای عامیانه و حوصله سر بر خانواده ها داشت اعصابم رو داغون می کرد.
تمام مدت ساکت بودم.به جز وقتایی که ازم سوال میکردن.
بعد تموم شدن مراسم قرار عقد و عروسی رو گذاشتیم و بعد برگشتیم.
تمام مدتی که خونه ی سحر بودم گوشیم رو چک نکردم.
تو راه برگشت یه نگاه بهش انداختم.
چیزی که میدیدم خیلی عجیب بود.
بیست تا تماس بی پاسخ از هلیا داشتم.
یه پیام هم داده بود.
پیامش رو باز کردم.نوشته بود:
سلام.حسام حالش خیلی بده.بردمش بیمارستان.
توروخدا سریع بیاین.
ادرس بیمارستان ؛خیابون...
زیر لب شانسمو لعنت کردم.
سریع بابا و مامانم رو گذاشتم آتلیه و رفتم بیمارستان.
دم در بیمارستان که رسیدم به هلیا زنگ زدم و شماره اتاق حسام رو پرسیدم.
اتاقش طبقه دوم بود.
نزدیک اتاقش که رسیدم،هلیا رو دیدم.
روی صندلی بیرون اتاق نشسته بود و گریه می کرد.
من رو که دید دوید سمتم.
نگران گفتم:
_چی شده؟
با پشت دست اشکاشو پاک کرد.
_رفته بودیم بیرون یهو حالش بد شد.وسط پیاده رو افتاد رو زمین.
دکتر گفت احتمالا مسموم شده.
میخواستم بخندم ولی تو اون شرایط درست نبود.دختر بیچاره چقدر نگران شده.
به یک لبخند اکتفا کردم .
_من جون به لب شدم که.مسمومیت که چیزی نیست دختر.
روی صندلی نشست.
_اخه تو چند وقت گذشته این چندمین بارِ که اینجوری میشه.
همونطوری که داشتم وارد اتاقش می شدم گفتم:
نگران نباش،من با دکترش حرف میزنم.
چیزی نگفت یا حداقل انقدر یواش گفت که من نشنیدم.
تو اتاق دوتا تخت بود،یکی کنار پنجره و یکی کنار دستشویی.
حسام رو تخت کنار دستشویی خواب بود.
یه سرم هم به دستش وصل بود.
زیرلب غرغر کردم.
نگاش کن.اخه این چه کاریه که با خودت میکنی؟
صدام رو شنید،چشماش رو باز کرد.
لبخند شیطانیی زد و گفت:
_سلام عزرائیل.
با دیدن شوکه شدن من زد زیر خنده.
رفتم دم در و هلیا رو صدا زدم.
_بیا ببین داری برای چه بی شعوری گریه میکنی، صد دفعه گفتم این بشر لیاقت این کارا رو نداره.
 

penman

دوستدار انجمن
کاربرسایت
"بخش۶۲"
هلیا سریع اومد تو اتاق.
ناخودآگاه لبخند قشنگی زد.
رفت سمت حسام و کنار تختش نشست.
_دکتر می گفت مسموم شدی.قبل اینکه بریم بیرون چیزی خوردی؟
حسام همونطوری که سعی کرد روی تخت بشینه گفت:
_یادم نمیاد.
یکم مکث کرد.
_اهان،یه ساندویچ تو یخچال بود.اونو خوردم.
با دست زدم تو پیشونیم.
_احمق اون ساندویچ دو هفتست تو یخچاله.تو اونو برداشتی و خوردی؟تازه بدون اینکه گرمش کنی؟!
با دست از دور زدم تو سرش.
_خاک تو سرت.
حسام تک سرفه ای کرد.
_ای بابا.حالا گذشت دیگه.
هلیا از روی میز کنار تخت یه کمپوت برداشت و با یه قاشق که از کیفش دراورد گرفت سمت حسام.
_بخور.خوبه برات.
گوشیم زنگ خورد.تا اومدم جواب بدم قطع شد.
وقتی نگاه کردم فهمیدم سحر بوده.
با یه بهانه از اتاق اومدم بیرون.
گفتم:
_میرم یه آب میوه بخرم بخوریم.
موقع رفتن از اتاق به حسام چشمک زدم.
‌تو راه آب میوه فروشی شماره ی سحر رو گرفتم.
با اولین بوقی که خورد برداشت و گفت:
_جانم؟
_سلام.
_سلام.خوبی؟زنگ زدم.چون برنداشتی،با خودم گفتم حتما کاری داری.برای همین دیگه زنگ نزدم‌.
_ممنون.نه کاری نداشتم.چیزی شده؟
_زنگ زدم آتلیه مادرت گفت تا رسیدی خونه سریع رفتی بیمارستان،مشکلی پیش اومده؟
_نه نگران نباش.دوستم مریض بود.اومدم عیادتش.حالا برا چی زنگ زدی آتلیه؟
_فراموشکار شدی.کتت رو جا گذاشتی.
 

penman

دوستدار انجمن
کاربرسایت
"بخش۶۳"
با دست زدم تو پیشونیم.
_اخ اخ یادم رفت.
وقتی صحبتم با سحر تموم شد، رفتم که آبمیوه بخرم.
بعد از اینکه آبمیوه خریدم برگشتم تو اتاق حسام و یه مدت اونجا بود.
از قیافه حسام معلوم بود که داره شورش رو درمیاره.
من اونو بهتر از خودم میشناختم.
به هر زحمتی بود،هلیا تونست منو قانع کنه که برم و بزارم اون پیش حسام تا وقتی که دکتر گفت مرخص بشه ، بمونه.
به قیافه پدرام نگاه کردم.وقتی هلیا داشت منو قانع میکرد از چشاش التماس میبارید که من قبول کنم و برم.
وقتی هم که قبول کردم.چشماش برق میزد.این حالتشو زیاد ندیده بودم.
موقع برگشتن به آتلیه با حسام هماهنگ کردم که اگه امشب مرخص شد،بره خونه ی یکی از رفیقاش تا فردا که خونواده ی من برن.
وقتی رسیدم آتلیه اولین صحنه ای که دیدم باعث شد از ته دل بخندم.
بابام خوابیده بود و مامانم هم مشغول موبایلش بود.
تا منو دید زیر لب غر زد.
رفتم نزدیکش و روی صندلی نشستم.
_خب؟
با اخم نگام کرد.
_چیو خب؟!
لبخند زدم.
_ اِ معلومه دیگه‌،‌‌‌خواستگاری چطور بود؟
نفس عمیقی کشید و دوباره مشغول گوشیش شد.
_من چی بگم دیگه ، خودت بریدی و دوختی‌‌،‌بعد اومدی از من میپرسی؟
_ من که مو به موی هرچی شد رو به تو گفتم!
کنایه آمیز گفت:
_اوهوم.
_سحر چطور بود؟
گوشیش رو خاموش کرد و کاملا به حرفم گوش کرد.
_دختر خوبی بود،من تو این برخورد باهاش چیزی ندیدم که ناراحت بشم.
لبخند زدم.
_خب خداروشکر.
_تا کی اینجا هستین؟
_تا عروسیت.
چشام گرد شد.
_چی؟!
_مگه کری؟گفتم تا عروسیت.
_مامان ما که معلوم نکردیم کی عروسی کنیم.
_شما معلوم نکردین،اون موقع که تو اتاق بودین ما قول و قرار همه چیو گذاشتیم.
_پوف.بعد به من میگی خودم میبرم و میدوزم.
_حالا چی شده مگه؟
_کی قرار گذاشتین؟
_دوهفته دیگه.صبح عقد،شبم عروسی.
_مامان از دست کارای شما من اخه چیکار کنم.
_پس میخواستی کی قرار بزاریم.دوسال دیگه؟
_دو هفته خیلی زوده .
_نیست.من و بابات از فردا همه کارا رو درست میکنیم.
با دست سرم و گرفتم و رفتم سمت در.
_باز کجا میری؟
_یکم هوا بخورم.
 

penman

دوستدار انجمن
کاربرسایت
"بخش۶۴"
مثل برق دو هفته هم گذشت و فقط یه روز مونده بود تا عقد.
شب آخر قبل از خواب به سحر زنگ زدم و یه بار دیگه برنامه رو چک کردیم.بعدش هم خواستم بخوابم که چشم به حسام خورد.
زل زده بود به من.
با تعجب نگاش کردم.
_هوم؟!
نفس عمیقی کشید و یکم توی رخت خوابش پیچ و تاب خورد.
_پسر،جدی جدی از فردا متاهل میشیا.
دمپایی نزدیکم رو برداشتم پرت کردم سمتش.
_همین؟!
جاخالی داد.
_چته نفهم؟!
_اخه من اگه تورونشناسم که...
پرید وسط حرفم.
_باشه بابا.به تو خوبی نیومده اصلا.
پتوش رو کشید روی سرش.
چشامو ریز کردم.
_یعنی مطمئن باشم چیزی نمیخوای دیگه؟
پتو رو از روش برداشت ونگام کرد.
_حالا چیز مهمی نیست اخه.میدونی؟آتلیه...
نزاشتم حرفش تموم بشه.
_آتلیه رو میخوای؟
_نه بابا،میخوام چیکار؟خواستم بگم اگه میشه وقتی تو رفتی هلیا رو بیارم اینجا کار کنه.
لنگه ی دیگه ی دمپایی رو پرت کردم سمتش.
_احمق جواب بابام رو چی بدم؟تو که میدونی..
_تا تو بخوای بری و اون بیاد اینجا ما نامزد کردیم.
لبخند زدم.
_چیکار کردین؟
_نیشت رو ببند.نامزد میکنیم. تونستم رضایت جلب کنم.
_اوهو،پس مبارکه دیگه.
_‌پدرام بحث رو عوض نکن،بیارمش یا نه؟
_باشه بابا.
پتو رو کشید رو سرش .
_بگیر بخواب فردا کلی کار داری.
ناخودآگاه لبخند زدم و خوابیدم.
 

penman

دوستدار انجمن
کاربرسایت
****
بیست سال بعد
****
دفتر خاطراتم رو بست و روی میز چوبی گذاشت.
متعجب نگام کرد.
سرفه ی کوتاهی کردم.
_چیزی شده آقای...
فامیلیش یادم رفته بود.یکم فکر کردم.خودش متوجه شد.
_اسمم سامه ، سام صدام کنین.
سری تکون دادم و ادامه دادم.
_اوهوم.
فنجان قهوه رو بلند کرد و مشغول نوشیدن شد.
با چشم به قهوه ی من اشاره کرد.
_چرا نمیخورین؟! اینجا معروف ترین کافی شاپ شهره.
نفس عمیقی کشیدم و مشغول بازی با فنجون قهوه شدم.
به دفتر خاطراتم اشاره کرد.
_این که نصفه بود اقای فرهنگ.پس بقیش چی؟
لبخندی زدم و به پنجره خیره شدم.
برف می بارید.تموم خیابون سفید پوش شده بود.
گفتم:
_شب قبل از عروسی وسائلم رو جمع کرده بودم که دیگه برای پرواز دیر نرسیم.دفترم هم توی چمدون گذاشتم.برای همین خاطرات عروسی رو ننوشتم.وقتی هم که رسیدیم پاریس،بین خرت و پرت های اسباب کشی گم شد.همین چند روز پیش بود که همسرم پیداش کرد.
سری به نشونه ی تائید صحبت هام تکون داد.
وقتش بود که من سوالام رو شروع کنم.
_دخترم از شما خیلی تعریف میکرد.میگفت خیلی مشتاقین که منو ببینین و درباره گذشتم باهوم صحبت کنید. اِم،راستش،من دلیل این همه مشتاق بودن شما برای فهمیدن زندگیم رو درک نمیکنم.
خنده ی کوتاهی کرد.
_آقای فرهنگ گستاخی منو ببخشین.من باید زودتر از اینا با شما درباره خودم صحبت میکردم.راستش من با آلیس،یعنی همون دخترون،توی آموزشگاه موسیقی آشنا شدم.من بهش گیتار یاد میدادم.بعد از چند وقت از دخترتون خوشم اومد و پاپیش گذاشتم.اونجوری که خودم فهمیدم دختر شمام حداقل از من بدش نمیاد.اما... اما وقتی درباره شما و گدشتتون با من صحبت کرد.یه مقدار شک برای من به وجود اومد.
بین حرفش پریدم.
_شک؟!تک تک واژه های اون دفتر عین حقیقته.
دستاشو گره کرد و روی میز گذاشت.
_بله.از این بابت مطمئنم.منظورم از شک ارتباطیه که میتونه گذشته من و گذشته شما رو به هم مرتبط کنه.
 

penman

دوستدار انجمن
کاربرسایت
گیج شدم،ولی ترجیه دادم اجازه بدم صحبت رو تموم کنه.
_من میترسیدم که اگه این ارتباط واقعا وجود داشته باشه،مانع بزرگی بین من و آلیس به وجود بیاره.برای همین خیلی تلاش کردم تا شما قبول کنین درباره گذشتتون با من حرف بزنین.راستشو بخوایین یکم سخته گفتنش ولی مادر من هم مثل شما که برای دخترتون گدشته رو تعریف کردین،تمام گدشتش رو برای من تعریف میکرد.وقتی هنوز دبستانی بودم پدرم فوت کرد،وقتایی که دلش میگرفت از خاطرات میگفت.فرق نداشت چی باشه.خاطراتش با پدرم،خاطرات کودکیش و کلی چیز دیگه.وقتی خاطره هاشو میگفت حالش بهتر میشد.منم که میدیدم حالش خوب میشه به حرفاش گوش میکردم.اِم یه بخشی از خاطراتی که برای من تعریف میکرد مربوط میشد به وقتی که هنوز با پدرم آشنا نشده بود.اون بخش از زندگیش خیلی شبیه اون بخش زندگی شماست قبل از اینکه با همسرتون آشنا بشین.
عینکم رو جابه جا کردم.
_خب زندگی خیلی از آدما شبیه همه.من ربطش رو نمیفهمم!
_شما درست میگین.ولی مادر من عینکی بود ، گالری عکس داشت،قبل از آشنایی با پدرم ام اس داشت و چیزی که باعث شد مطمئن بشم این بود که اسم مادر منم هستی بود.هستی حاتمی!
به ایفل خیره شدم.زیر پوشش برف قشنگ تر شده بود‌.
به صندلیم تکیه دادم.واقعا متوجه نمیشم.چرا گذشته بیخیال من یکی نمیشه و مثل سایه دنبالمه.
گفتم:
_مادرت اینجاست؟
لبخند تلخی زد.
_اینجا بود.پارسال فوت کرد.
دلم لرزید.بعد از این همه سال دوری حالا که پسرش انقدر بزرگ شده و میتونم ببینمش و بهش بگم تمام کارهایی که کردم برای این بود که اون خوشبخت باشه.دیگه هستی وجود نداشت.
_واقعا متاسفم.مادرت قطعا زن شایسته و مهربونی بوده.امیدوارم که درآرامش باشه.
زیر لب تشکر کرد.
بعد یکم سکوت گفت:
_آقای فرهنگ راستش من نگران این بودم که اگه شما یا همسرتون بفهمین خونواده ی من کی هستند مانع رابطه ی من و الیس بشین.
اخرین جرعه ی قهوم رو نوشیدم
 

penman

دوستدار انجمن
کاربرسایت
گفتم:
بعد ازدواجم با سحر اومدیم پاریس و تا الان پاریس بودیم.
با سحر یه گالری راه انداختیم و عکسایی که من مینداختم رو میزاشتیم اونجا.بعد یه مدت که کارمون گرفت یه آتلیه هم زدیم.
چند سال بعد حسام و هلیا که ازدواج کردن اوردمشون ایجا و رو به روی خونه ی ما یه خونه گرفتن.حسام هم مثل قدیم پیش خودم تو آتلیه کار میکنه .هلیا و سحرم با هم خیلی رفیق شدن.زندگیمون که روی روال افتاد آلیس به دنیا اومد و همه چیز برام تغییر کرد.هنوز که هنوزه حاضرم تموم زندگیم رو بدم ولی خم به ابروی آلیس نیاد.نمیخوام مثل خودم یا اصلا مثل مادرش سختی بکشه.قطعا تو اینارو درک میکنی.مادر خودت هم چنین روزایی داشته.ولی خودت میدونی که توی تمام دورانی که پیشم بود سعی کردم که خوشبخت باشه.تصمیم اخرم هم مهری بود پای تعهدم برای خوشبختی مادرت.قطعا نه من و نه همسرم مشکلی با گذشته ی خونواده ی تو نداریم .اگر قراره که مشکل داشته باشیم با خود تو هست که اونم با توجه به شناختی که ازت دارم،حله.فقط میمونه یه سوال،تا جایی که من میدونم مادرت آلمان زندگی میکرد،پس تو اینجا چیکار میکنی.
لبخند رضایتی روی لبش شکل گرفت.
_درسته.مادرم تا اخرین لحظه هم آلمان بودن.من یه مدته که برای پیشرفتم تو موسیقی اومدم پاریس.در ضمن خیلی ممنونم، اقای فرهنگ شما واقع..
_امشب منتظرتیم.بیا صحبتای اخر رو اونجا بکنیم که هم آلیس هم همسرم باشن.
_ولی من کسی رو ندارم که...
_خودت که هستی.خودت بیا.
زیرلب تشکر کرد.
گفتم:
_گل و شیرینی یادت نره.شیرینیت اگه خوب نباشه با اردنگی میندازیمت بیرونا.
خندید.
_رو چشمم.
از جام بلند شدم و سمت در خروج رفتم.
اخرین سوال هنوز مونده بود.
گفتم:
راستی،گفتی مادرت کجا دفنه؟
 
وضعیت
موضوع بسته شده است.

کسانی که این موضوع را خوانده اند (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 0, کاربران: 0, مهمانان: 0)

موضوعات


بالا