درحال تایپ دختران آریایی | کارگروهی کاربران انجمن رمان ایران

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#1
دختران آریایی.jpg
نویسندگان : محدثه فارسی(Mohadeseh.f)و میترا خوش صوت(.MITRAL.)

ژانر : پلیسی . طنز . عاشقانه

خلاصه : اینبار رفاقتی می نویسیم

اینبار از رفاقت می نویسیم

اینبار متفاوت می نویسیم ، می خواهیم تضاد هارا کنار هم قرار دهیم ، می خواهیم نشان دهیم امید و رفاقت یعنی چه...

این داستان ، داستان دوتا دوسته ... نه چیزی والا تر از دوست ، دو رفیق که حکم خانواده را برای یکدیگر دارند . دوتا رفیق که با داشتن امید و با خنده غمو شکست می دهند ، فراموش می کنند یتیمند ... می خندند تا اینکه بالاخره دنیا پس از ان همه اشک به رویشان لبخند می زند...

اما برای شکست غم چه تاوانی می دهند ...

داستان دختران سرزمین من ، دخترانی زاده ی فرزندان کوروش ، دخترانی از جنس ایران ، دخترانی از نماد کوروش ، داستان دخترانی ازجنس آریا و آریاییست...

باید بنویسیم ...

بخوانیم ...

تا پایانش را بدانیم ...

هیچ کس تنها نمی ماند ... تا زمانی که رفیق هست ، هیچ کس تنها نیست .
 
آخرین ویرایش:

FARNIA

مدیریت کل سایت
عضو کادر مدیریت
مدیریت کل سایت
#2


خواهشمندم قبل ازتایپ رمان خودقوانین زیررامطالعه فرمایید:
قوانین تایپ رمان
جهت اطلاع ازپاسخ پرسش های خودبه تاپیک زیرمراجعه کنید:
**پرسش وپاسخ رمان نویسی**
برای درخواست جلدرمان بعدازده پست درتاپیک زیردرخواست دهید:
■● قوانین درخواست طراحی جلد ●■
وبرای تحویل جلدرمان :
تاپیک جامع دریافت جلد رمان | انجمن رمان ایران
بعداز۲۷پست گذاشتن رمان برای نقداجباریست:
قوانین بخش نقد | انجمن رمان ایران
توجه داشته باشیدوقفه بین پست هاتنهایک ماه است وبعدآن رمان به بخش رمان های متروکه منتقل میشود.
*لطفابه قوانین پایبندبوده وازنوشتن موضوعات خلاف شرع خودداری کنید*
سپاس
*تیم مدیران انجمن رمان ایران*



 

.MITRAL.

کاربر تازه وارد
کاربرسایت
#3
ایراندخت ( میترا )
همینطور که می نوشتم به این 16 سال از عمرم فکر می کردم ، اخه چرا خانوادم ولم کردن . چرا ؟
داخل فکر بودم که یه چیز محکم خورد داخل سرم .
_ اااخ
گیج بودم که با صدای خنده ی میلا تا تهشو خوندم . افتاده بود رو زمینو می خندید .
_ چته وحشی
میلا _ وقتی می ری داخل فکر خیییلی بیبی فیس می شی
خودمم خندم گرفت .
_ خیلی بی غمی
میلا _ غم بخورم که چی شه بابا بخند تا دنیا بروت بخنده
خیلی معصوم گفتم : میلا !
میلا دست از خنده کشیدو گفت : بیخیال خودتو اذیت نکن
_ نمی تونم دلم می خواد بدونم چرا ؟ چرا ولم کردن ؟ چرا باعث شدن ایندم این بشه . چرا تنهام گذاشتن ؟
میلا بغلم کردو گفت : تو منو داری و هیچ وقت تنها نیستی .
محکم بغلش کردمو گریه کردم .
میلا یهو منو از خودش جدا کردو گفت : اه اه نگاش کن زشت بود زشت ترم شد پاک کن بریم دور دور .
_ خانم موسوی چی گفت حق نداریم بریم بیرون .
میلا _ گور بابای موسی جون دور دورو عشقه
خندیدمو گفتم : ادم بشو نیستی
میلا _ نوچ جیگر فرشته ها ادم نمی شن
_ بابا اعتماد به سقف
میلا _ حالا گمشو تیپ بزن ببینم برات شوهر پیدا نمی کنم از ترشیدگی نجاتت بدم
_ تو خودتو نجات بده به فکر من نباش .
میلا عروسکم که رو تختم بودو محکم زد تو صورتمو گفت : اماده شو
با خنده تیپ زدم یه جین یخی با کفش اسپرت سفید و مانتو سفید و شال یخی . جلو اینه وایسادم و به خودم نگاه کردم . داخل اینه یه دختر 16 ساله معصومو دیدم ، یه دختر یتیم . نمی دونم به کی رفتم که اینقدر معصومم . حیف دارم معصومیتمو با دزدی خراب می کنم . سریع کرم ضد افتاب و رژ هلویی زدم و منتظر میلا موندم .
بعد از سالها میلا خانم هم اماده شد و شروع کرد به ارایش کردن . بهش خیره شده بودمو به گذشته فکر می کردم .
از وقتی یادم میاد با میلا بودم بهش خیلی وابستم خیلی دختر شادیه خیلی دوسش دارم اونم مثل من یتیمه . میلا 18 سالشه . چشاش ابیه ، خیلی خوشگله . میلا واسه من حکم مادرو خواهرو داره .
میلا کارش تموم شدو با یه لبخند نگام کرد خط چشمی که کشیده بود خیلی چشاشو خوشگل کرده بود .
میلا _ خب عزیزم گمش وبریم .
_ خانم موسوی چی ؟
میلا _ موسی جون رفته ور دل بچش و عروسش
_ اها پس زودی بریم .
با میلا از ساختمون یتیم خونه زدیم بیرون و رفتیم سمت دیوار از در نمی تونستیم از در بریم چون نگهبان داشت . از دیوار بالا رفتیم و اونور پریدیم پایین . سریع از یتیم خونه دور شدیم .
میلا _ ایران وقتی موسی بفهمه در رفتیم چیکار می کنه ؟
خندیدمو گفتم : جیغ می زنه میییییییییییلا خخخخ
میلا _ افرین
_ حالا کجا بریم
میلا _ تو بگو
_ اول یه سر بریم کتاب فروشی میخوام چندتا کتاب بخرم .
میلا _ باش توهم خودتو خفه کن با کتاب
_ خب دوس دارم
میلا _ باش بابا
تاکسی گرفتیم و رفتیم کتاب فروشی .
کرایه رو حساب کردی مو پیاده شدیم . با ذوق وارد کتاب فروشی شدم که چهره ی خندون عمو رضا رو دیدم
عمو رضا _ خوش اومدی گل دخترم
_ سلام عمو رضا
میلا _ سلام عمو جون
رفتیم سمتش
_ خوبی عمو رضا
عمورضا _ بخوبیت دخترم
عمو رضا با لبخند گفت : دختران اریایی اینبار چه کتابی می خواید
میلا _ کتاب گنج
خندیدیم .
_ امم یه کتاب در مورد کوروش کبیر می خوام .
عمو رضا _ چشم گل دختر یکی دارم نگهش داشتم برای خودت خیلی قدیمیه .
_ ممنون
عمو رضا کتابو برام اورد و باهم مشغول بحث درمورد هخامنشیان شدیم تا حدی که میلا رو یادم رفت .
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#4
میلا(محدثه)

بالبخند به ایران نگاه کردم..خودش و کشته با این کتابا..یکی نیست بگه آخه این کتابا رو میخونی چه دردی ازت دوا میکنه؟؟؟



بیخیال همون بهتر سرگرم کتابا شه بلکه از یاد خانواده های آشغالمون بیرون بیاد



انقدر مشغول حرفای عمو رضا شده بود که منو یادش رفته بود..رفتم سراغ قفسه ها..یه مشت چرت و پرت..یه کتاب کشیدم



بیرون روش نوشته بود(چگونه خود رابشناسیم؟) سریع گذاشتمش سرجاش..من که خودمو نشناختم از خودم وحشت دارم



دیگه چه برسه به اینکه بشناسم:) یقینا سکته خالص:/



رومو برمیگردونم که زارتــــــــــــــ!



من_هوی یارو کوری یا کورنگی؟



چشامو باز میکنم که از دیدن چشای مشکی وحشیش دهنم بسته میشه و نفسمو عصبی میفرستم بیرون



من_اینجا چه غلطی میکنی؟



_ به به ..چشم ما به جمال شما روشن شد..چیه؟یه چیز تپل تر پیدا کردین و شکمتونو سیر کرده که سراغی از مانمیگیرید؟



من_ببین بازبون خوش دارم بهت میگم دور و بر من و ایران نباش...اوکی؟اون هنوز بچس



میخنده و میگه:آره یادم نبود تو مادربزرگی



من_بانمــــــــــــــــــــک...گورتو از اینجا گم کن بیرون تا ایران ندیدتت نوید



نوید_وای که وقتی عصبی میشی دلم میخواد اون چشاتو در بیارم از کاسه و بخورمشون



من_بعید نیست ازت..کفتار همه چی ازش برمیاد



بااین حرفم عصبی شد و بازوم و گرفت و فشار داد..ولی من خیلی تخس بهش لبخند زدم و گفتم:یادت نرفته که من چقدر



ورزشکارم..اگه دوست داری بابا بشی دستت و بردار..یهو دیدی پاهام یه جایی فرود اومد که نباید بیاد:)



باحرص دستم و ول کرد و درحالی که آروم آروم به سمت درخروجی میرفت گفت:باهات کار دارم کوچولو..بهت میزنگم



زیر لب گفتم:میخوام صد سال سیاه نزنگی..



از در که رفت بیرون نگام رفت سمت ایران..نگاه نگرانش و دوخته بود به من..برای آرامش خاطرش لبخندی زدم..ولی این



لبخندم از صدتا زهر بدتر بود..رفتم سمتشون و گفتم:عمو رضا دمت گرم ...بدجور این ایران مارو با این کوروشه مورشه چیه



همون جیگره که ایران و تاسیس کرد....



عمو رضا خندید و میون حرفم پرید و گفت:آره کوروشه دختر



من_آره..خداوکیلی عجب مردی بوده ها..البته یکمی هم بیکار..من که حوصله جوراب شستن هم ندارم بعد این واسه من سرزمین



تشکیل داده..آره چه عرض میکردم؟اوهوم عه آره..ای بابا حرفم یادم رفت



ایران باحرص گفت:بلاخره خدا بهت عنایت میکنه



من_ایران عزیزم ببند درتو خواهشا



بعد برگشتم سمت عمو رضا و گفتم:البته باعرض شرمندگی خدمت شوما ها..بَچَست باید ادب شه



عمو خندید و سرش تکون داد..



من_آرهــــــــــــــ یادم اومد چه خوبه که این ایران و با این کوروش آشنا کردی..حالا به نظرت این کوروش میاد بگیردش از این ترشیدگی



نجات پیدا کنه؟



ایران با کتاب کوبید تو سرم و عمو رضا قهقهه زد که ملت برگشتن سمتمون..لبخندم پررنگ شد چه خوبه که این شادیا رو اگرچه



واسه بعضیا شادی نیست ولی واسه ماخوشبختیه داریم.
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#5
ایران دخت ( میترا )



عاشق میلام همیشه می خندونم اما فکرمو نمی تونه منحرف کنه . می ترسم . می ترسم نوید بازم شر شه . منه خر بعد این



همه پسر رفتم با نوید دوس شدم چقدر میلا گفت نکنم اما لج کرده بودم خودمم چوبشو خوردم وقتی خواست منو



بزور با خودش ببره و میلا رسید و نجاتم داد . میلا برای من حکم فرشته ی نجات داره .



میلا و عمو رضا داشتن می خندیدن .



_ خب عمو رضا ما دیگه بریم



عمورضا _ برو عزیزم موفق باشی



_ ممنون فقط پولش چقدر می شه



عمورضا _ قابلتو نداره عزیزم این یه هدیه از من به توعه



_ عه عمو نمی شه که



عمورضا _ خیلیم می شه



_ اما



عمورضا _ اما نداره . بدو برو بکارت برس



لبخندی زدم : چشم



به سمت در رفتیم .



_ با اجازه



عمورضا با لبخند بدرقمون کرد .



از کتاب فروشی که اومدیم بیرون میلا گفت : خب الان بریم کجا ؟



_ سینما



میلا _ نه انگار توهم سلیقه داری انتظار داشتم بگی کتابخونه



خندیدمو گفتم : اگه اسرار داری بریم کتابخونه



میلا _ نه من غلط کنم اسرار کنم



_ خخخ خب بریم دیگه



میلا _ چشم بانوی ایرانی



با میلا رفتیم سینما وقتی سرجامو ننشستیم . فیلم شروع شد . چشام به فیلم و ذهنم پیش حال پریشون میلا بود .



_ میلا



میلا _ جانم



_ نوید چی می گفت



میلا اخم کردو گفت : خر واسه چی عر عر می کنه اومده بود بهش یونجه بدم



اروم خندیدمو گفتم : نه جدی می گم چی می گفت



میلا _ مهم نیست جوجو رنگی



_ عه میلا



میلا _ کمتر بحرف گوش کنن و اخرش ایراداشو بگو .



_ سینما سوتیه ؟



_ یس



پسر کناریمون گفت : اه بزارید ببینیم چجوری تموم می شه خیلی حرف می زنیدا



میلا خواست چیزی بپرونه که گفتم : بیخی



میلا اروم نشست و یه لبخند خبیث زد . فیلم تموم شد از سینما زدیم بیرون جلوی در همون پسررو دیدم پسر خوشگلی



بود چشاش ابی بود لامصب . داشتم پسررو می خوردم که یهو زیر پای پسره یه چیزی ترکید که پسره جیغ زد و افتاد رو



زمین . پشت پسره میلا رو دیدم که داشت می خندید و داخل دستش ترقه بمبی بود . زدم زیر خنده .



میلا اومد سمتم و باهم شروع کردیم به قدم زدن اما میلا حرف نمی زد باز رفت داخل فکر . همین جور که راه می



رفتیم گوشی میلا زنگ خورد .



جواب نداد که چندبار دیگه هم زنگ خورد ، یکم ازم دور شدو جواب داد اما اروم حرف می زد . یکم که گذشته بود



گفت : گمشو من بمیرمم کمکت نمی کنم پای ایرانم نمی کشی وسط اون ...



ولوم صداش اروم شد یهو داد زد : دور و ورش نباش



قطع کردو اومد سمتم و عصبی گفت : ببین اگه این پسره نوید زنگ زد جونتو نخواستی جوابشو بدی .



_ باش ! چی شده



میلا _ مهم نیست بیا برگردیم یتیم خونه



_ باش



با میلا برگشتیم یتیم خونه و دزدکی وارد اتاقمون شدیم خوبی اتاق منو میلا این بود که دونفره بود .



میلا سریع تمرگید ولی من با مشغله فکری که داشتم خوابم نمی برد . نمی دونم ساعت چند بود که گوشیم زنگ خورد



. تماس از طرف نوید بود می ترسیدم جوابشو بدم بعد از ماجراع هایی که بینمون پیش اومد ازش می ترسم . زدم رد



تماس چندبار دیگه زنگ زد و من رد می کردم که بهم پیام داد . پیامو خوندم : جوجو جواب بده



اهمیت ندادم و گوشیمو خواموش کردم خوابیدم .



صبح زود بیدار شدم و رفتم بالای سر میلا .



_ میلا



میلا فقط تکون خورد



_ میلا



میلا _ هوم



_ پاشو



میلا _ نوموخوام



_ میلو



میلا _ درد . مرض . زهر عقرب



_ میلا جونم پاشو جایی کار دارم



میلا _ خودت برو حال ندارم



_ پسر هستا



میلا یهو بلند شدو گفت : جووون پاشو بریم حالا کجا هست



_ کتاب خونه



میلا بالشتو زد تو صورتم



میلا _ گمشو عوضی حالمو بهم زدی اول صبحی



بعد با ادا ادامه داد : بیام اونجا چهارتا خرخون عینکی ببینم که چی . تو بگو پارتی من با کله میام



_ واای میلا من می خوام برم



میلا _ برو



_ هووف باشه



میلا دوباره خوابید منم تیپ زدم و با کلی التماس رفتم بیرون . وسطای راه بودم که یادم اومد گوشیمو جا گذاشتم



برگشتم که برش دارم اما گوشیمو داخل دست میلا دیدم که داره با یکی حرف می زنه و اخماش بدجور داخل همه ...
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#6
میلا(محدثه)



عصبی زل زده بودم به صفحه گوشی..نوید..نوید..نوید..بخدا حالتو میگیرم..عوضی چرا به این پیام داده؟



باسنگینی نگاه یه نفر سرم و بلند کردم..ایران بود که باترس به من خیره شده بود



گوشیو گرفتم سمتش و گفتم:این چرا بهت پیام داده؟



ایران _بخدا نمیدونم ولی جوابشو که ندادم



من _نه توروخدا جوابشم میدادی..ایران این صددفعه ازش دوری کن..اصلا بزارش توبلک لیست..ای بابا



ایران _اصلا چرا اینجوری میکنی؟مگه نوید چیکار داره که انقدر نگران و عصبی شدی؟



من _تمومش کن ایران...الانم گذاشتمش تو بلک لیست..وایسا ببینم توچرا انقدر زود برگشتی؟



ایران _باهوش خان گوشیمو جا گذاشتم



من _خیلی خوب بیا بردار و برو..ولی حواست و جمع کنیا



ایران _چشششششششم



بعد از اینکه رفت بااعصابی داغون ولو شدم روتخت..نوید آشغال..چرا دست از سر ما برنمیداره؟



بالرزیدن گوشیم زیر بالشتم دستم و تاآخر حد میبرم زیر بالشت..بادیدن اسم نوید خونم به جوش میاد



من _بنال



نوید _آخ خانوم کوچولو دلت میاد اینجوری بامن حرف بزنی؟



من _نوید حوصلتو ندارم.. زودتربنال



نوید _خیلی خوب..عصبی نشو..واستون یه کار تپل دارم



من _مادور دزدی رو خط کشیدیم



حالا عین چی دروغ میگفتم



نوید _دروغ نگو..آمارتون و دارم لحظه به لحظه



من _به درک که باور نمیکنی..گمشو



خواستم قطع کنم که بازری که زد هنگ کردم:میدونی الان ایران توکتابخونه میز روبروی من نشسته وسرش تو



کتابه..خیلی راحت میتونم مخشو دوباره بزنم..میدونی کـــــــ...



داد زدم:خفه شــــــــــــــو..بخدا اگه باهاش کاری داشته باشی من میدونم و تو



خندید و گفت:کافیه فقط باهام همکاری کنی..مطمئن باش توش پول خوبیه



من _میخوام سر به تنت نباشه



زارتـــــــ...قطع کردم...سریع بلند شدم و سه سوت حاضرشدم..تا ازاتاقم زدم بیرون دستم کشیده شد



برگشتم که باقیافه نحس خانوم موسوی روبرو شدم..بااون دندونای کروکدیلیش گفت:کجا؟



من _خونه پسر شجاع..من نمیدونم چرا باید هرجا برم به شما توضیح بدم



موسوی _چون که خیره سری



من _باش..شما گل سر..دستم و خواهشا ول کنید



دستم و وحشیانه ول کردو بادو از پرورشگاه زدم بیرون..خیلی درد داره پرورشگاهی باشی و ندونی پدر و مادرت



اصلا کی بودن..لبمو گاز میگیرم و سریع وارد کتابخونه میشم..باچشمم دنبال نوید گشتم نبود



ولی ایران و دیدم..بادو رفتم سمتش که باتعجب گفت:میلا چی شده؟



من _بلند شو جمع کن بریم..دیگه لازم نیست بیای اینجا



ایران _منظورت چیه؟



من _ایران بامن یکه به دو نکن..بلند شو گفتم



باقیافه ناراحت و دلخور بلند شد..دستشو گرفتم و زدیم بیرون..نفس عمیق کشیدم و رومو کردم سمتش



من _من اگه هرچی میگم به خاطر خودت میگم ..حالا ناراحت نباش



ایران _دلیل این رفتارات و نمیفهمم



لبخندی زدم و گفتم:بدون هرکاری میکنم چون دوستت دارم..برام عزیزی...



بغض کرده بود..از چونش که جمع شده بود معلوم بود..بی اهمیت به مردم بغلش کردم و سرشو بوسیدم



من _قول بده بی خبر از من کاری رو انجام ندی



حرف نزد..پوفی کشیدم و باخنده گفتم:ببینم کی دلش بستنی میخواد؟



نیشش باز شد و گفت:مدیونی فکر کنی من



من _پس بدو بریم که غش کردم
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#7
ایران دخت ( میترا )

دلیل رفتارای میلا رو نمی دونم چرا اینجوری می کنه باید بفهمم نوید چی می خواد .

میلا که داشت با گوشیش حرف می زد قطع کردو اومد سمتم .

میلا _ ایران من باید برم جایی تو مستقیم برو پرورشگاه .

_ اما ...

با اخم گفت : اما نداره

_ اه باشه

میلا _ بخاطر خودت می گم

_ میلا تورو خدا بزار یکم بگردم واسه خودم بعد ماجرای نوید نمی زاری تنها برم بیرون .

میلا _ حق دارم . ندارم ؟ دیونه اگه دیر می رسیدم ممکن بود ... خدایا

_ میلا تورو خدا

میلا _ نه

_ هوووف

میلا _ برگرد پرورشگاه من جایی کار دارم شب بر می گردم

_ باش

میلا _ جای دیگه نریا

_ باااش

از میلا جدا شدم و اومدم تا نزدیکی های پرورشگاه و راهمو کج کردم . خیلی راه رفته بودم . به اطرافم نگاه کردم یه کافی شاپ دیدم . رفتم داخلش و نشستم کتابمو از داخل کیفم در اوردم و شروع کردم به خوندن تا حدی که متوجه گذر زمان نشدم . وقتی به خودم اومدم هوا تاریک شده بود .

_ هییع میلا منو می کشه .

سریع کتابو برداشت محساب کردم و رفتم بیرون همون لحظه اونور خیابون نویدو دیدم که باعث شد خشکم بزنه با لبخند اومد سمت اینور خیبون . بهم که رسید گفت : به به عشق خودم خوبی نفسم .

_ گمشو

خواست مبرم که دستمو گرفت و گفت : می خوای بدونی از میلا چی می خوام .

_نه

نوید _ دروغ نداشتیما . من تورو بهتر از خودت می شناسم .

_ هوووف بنال

نوید _ خیلی لات شدیا .

_ فقط بگو ازمون چی می خوای ؟

دستمو گرفتو دنبال خودش کشید .

_ هوی ولم کن ببینم جیغ می زنما .

نوید فقط خندید دستشو گاز گرفتم گه داد زدو ولم کرد دویدم سمت خیابون . از خیابو نرد شدم و وارد پارک شدم که یکی از پشت گرفتم .

نوید بود . جیغ زدم که یه پسر اومد گفت : هووی چیکارش داری .

نویدم با لحن مهربونی گفت : نامزدمه . خانوادش تازه مردن دیونه شده از خونه فرار کرده .

پسره با اخم گفت : اها

_ نه نه دروغ می گه من نامزدش نیستم .

نوید _ عزیزم منم نوید . توروخدا به خودت بیا

_ چی می گی دیونه ولم کن

پسره _ حالش خیلی بده

نوید _ اره خیل بده

پسره فقط گفت ایشالا خوب می شه و رفت پارک خلوتی بود دستشو گذاشت رو دهنمو منو کشید و پرتم کرد داخل ماشین .

_ هوووی عوضی چیکارم داری .

خودشم سوار شد درو قفل کرد .

نوید _ ببین جوجه من به دوتاتون نیاز دارم و به وسیله ی تو اون دوست نفهمتو وادار می کنم باام همکاری کنه .

_ چی می گی تو

نوید _ خودت می فهمی

_ برو بابا دلت خوشه میلا کمکت نمی کنه

موید _ می بینیم

با مشت می کوبید مبه شیشه و نوید می خندید . یکم بعدش گوشیشو در اورد و زنگ زد به یکی .

نوید _ سلام نفسم

......

نوید _ عه این چه طرز حرف زدنه نارح تمی شما

.....

نوید _ اره عشقم پیشمه

.....

نوید _ عه تهدید !

......

یهو جدی شد : ببین کوچولو به نعفتونه به حرفم گوش کنید و کمکم کنی وگرنه قول نیم دم این کوچولو رو سالم تحویل بدم

صدای جیغ میلا رو از اونور خط شنیدم . خیلی ترسیده بودم این پسر روانیه ازش هرکاری برمیاد .

شیر شدم وگفتم : هیچ غلطی نمی کنی

نوید نگام کردو گفت : راس می گی

_ اره هیچ غلطی نمی تونی کنی

یهو خم شد سمتم پشت گردنمو گرفتو لبشو گذاشت رو لبم . عقم گرفت . ازم که جدا شد عق زدم .

_ عوضی

به میلا گفت : ببین اگه سالم خواهرتو می خوای باید قبول کنی تا دوساعت دسگه جوابتو بهم بده .

قطع کردو رو به من گفت : خب جیگر تا این دوساعت تمو مشه بریم دور دور . اخر این دو ساعت یا نجات پیدا می کنی و یه پول خوب به جیب می زنید یا ...

با لبخند خبیثی نگام کردو گفت : خودت گرفتی عزیزم .

_ ببین من اون دختر ساده نیستما می زنم لهت می کنما .

نوید _ جوون گربه ببر شده .

خندید . خندش تنمو لرزوند .گوشیمو ازم گرفت .ماشینو روشن کرد و از اونجا دور شد .
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#8
میلا(محدثه)

انقدر دندونام و از سر خشم بهم فشردم که دردش به سرم زد..چشام شده بود کاسه خون..نشستم لب جوب

و سرمو فشار دادم..ایران..ایران.مگه بهت نگفته بودم برو پرورشگاه؟؟؟؟؟؟

نوید آشغال زهر خودشو ریخت..هنوز منو کامل نشناخته..هرچی به گوشی ایران زنگ میزنم برنمیداره..نمیدونم

این نوید سگ کجا بردش!ناگهان مغزم جرقه زد..گوشیمو تند برداشتم و شماره مورد نظرمو گرفتم

بوووووق..بووووق..اه بردار دیگه لعنتی

_ بله؟

صدامو صاف کردم و گفتم:سلام شاهین

شاهین _میلا تویی؟!؟

پ ن پ پدر پدرسگته..لا اله ال الله!

من _آره ..خوبی؟

شاهین که حسابی هول کرده بود گفت:آره خوبم توخوبی؟

لبخند بدجنسی زدم..این آقا شاهین ما خیلی خاطرمون و میخواد ولی من چی؟آره دیگه متنفرم ازش

من _ممنون..شاهین؟

ازلحنم متعجب شد و صدای نفسای عمیقشو میشنیدم..عجب آدمی هستم منJ

شاهین _بله؟

من _میدونی نوید کجاست؟آخه هرچی به گوشیش زنگ میزنم جواب نمیده..نگران شدم

یکمی مکث کرد..فکر کنم داشت خودشو پاره پوره میکرد

شاهین _امروز که بهش زنگ زدم گفت میره خونش که ظفرانیست مثل اینکه میخواست بره دنبال یکی از دوست دختراش

میگیری که منظورمو؟

خوشحال از اینکه فهمیدم کجاست باذوق گفتم:باشه مرسی..خیلی ممنون!

اونم که انگار تیتاب که سهله کیک تولد بهش دادن خر ذوق گفت:خواهش میکنم راستی میــــــــ...!

نزاشتم ادامه بده که قطع کردم...بلند شدم و کولمو درست کردم و دستمو برای یه تاکسی بلند کردم

بهتره امروز سنگام و بانوید وا بکنم..اون هنوز اون روی سگ منو ندیده

پاهام و عصبی میکوبیدم رو کف ماشین..ترافیک بی صاحاب..بازم شماره ایران و گرفتم بازم اون زن عَنه

گفت:دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد،لطفا بعدا تماس بگیرید

اگه یه روز یه پول تپل مپل بهم برسه میرم مخابراته چیه میگم عاقا ارواح خاک باغچتون صدای این زنرو

بندازید..اه

به مکان مورد نظر رسیدم..پول و پرت کردم توصورت راننده و پیاده شدم..به پنجره اتاق نوید زل زدم

دستام و بهم قفل کردم و گردنمو به این طرف و اونطرف کشیدم و صدای تلق تولوقش بلند شد..به کوچه نگاه

کردم خلوت بود..رفتم عقب..عقب..عقب..و یدفه دوییدم و از در پریدم بالا و پریدم توحیاط ویلاییش..لباسم

وتکوندم و با دو رفتم سمت در پذیرایی..خداروشکر باز بود..تاوارد شدم صدای جیغ به گوشم رسید

باترس دوییدم وازپله ها رفتم بالا..چند تا اتاق اونجا بود..لای یه در باز بود بادو رفتم سمتش و تــــــــــــــق کوبیدمش

به هم...نوید افتاده بود روی ایران..خون جلو چشمام و گرفت وحمله کردم به نوید..بالگدی که توشکمش زدم پرت

شد به عقب..دولا شدم وچاقوم و از توجورابم دراوردم و بهش حمله کردم..توجهی به جیغای ایران و گریه هاش

نکردم..خواستم چاقو رو فرو کنم توشیکمش که دستم و سفت گرفت ..سعی داشت دستم و بپیچونه و لی باتمام زورم

سعی میکردم نزارم اینکار و کنه که آخر موفق شد و کمی دستم پیچید و چاقورو از دستم بیرون کشید و تابه خودم

اومدم چاقو فرود اومد توبازوم...

از درد لبم و گاز گرفتمممممممممممم...دردش خیلی بد بودددددددد خیلییییی..صدای جیغ ایران بلند شد

نوید هم چاقو به دست باتعجب به من خیره شده بود..

من _ایران خوبم

ولی اون فقط گریه میکرد..انقدر حالش بد شده بود که نای بلند شدن هم نداشت..برگشتم سمت نوید برای

اولین بار و به طور معجزه آسایی نگرانی و توچشماش دیدم

من _خیلی پستی..حرومزاده..دیگه طرف ماااااااااااااااا نیا!

بعد هم درحالی که دستم به بازوم بود رفتم سمت ایران و دستش و گرفتم..هنوز داشت گریه میکرد

بلندش کردم و باخودم کشیدمش

تا ازاتاق زدیم بیرون به آرومی گفتم:تاسه میشمرم ..باتمام سرعتت بدو

فقط سرشو تکون داد

من _یک ... دو...سه

وبعد شروع کردیم به دوییدن..از پله ها باتمام سرعت میدوییدیم پایین صدای پایی رو از پشت سرم شنیدم

برگشتم که دیدم نوید داره دنبالمون میدوئه

داد زدم:ایرااااااااان درو باز کن

درو بازکرد و زدیم بیرون..از توکوچه رد شدیم و رسیدیم به خیابونا..صدای بوق ماشینا با درد دستم یکی

شده بود و کلافم کرده بود..ایران بانهایت سرعت میدویید..ولی من انقدرازم خون رفته بود که کم کم داشتم

بی جون میشدم..باز به پشت سرم نگاه کردم نوید سه متر ازم فاصله داشت..باصدای بلند بوق اتوبوس سرم و برگردوندم

و پریدم تو پیاده رو!از فرصت استفاده کردم و دست ایران و گرفتم و کشیدمش تویه مغازه!

اتوبوس رد شد و نوید وایساد..باتعجب و سرگردونی به اطراف نگاه میکرد..خدا خدا میکردم که نیاد اینجا

_ اتفاقی افتاده؟

باصدای یه پسر جوون برگشتیم سمتش..بدتر از این نمیشد..یه پسر باموهای قهوه ای روشن وچشمای یشمی..تموم مدت

مشکوک به ایران زل زده بود..عصبی شدم و دوباره از پنجره به خیابون خیره شدم..نوید داشت سرگردون راه رفته رو

برمیگشت..از فرصت استفاده کردم و روبه ایران گفتم:بریم

سرشو تکون داد و بی توجه به پسره از مغازه زدیم بیرون..رنگم پریده بود..درد داشتم..درد سرم بدتر شده بود

ولی خودمو سرحال نشون میدادم

ایران _میلا خوبی؟

لبخندی زدم و گفتم:عالیم

ایران _دروغ نگو..بیا بریم بیمارستان

من _اووووووه زخم شمشیر که نخوردم

ایران _ممکنه عفونت کنه

راست میگفت ولی..

لبم وتر کردم و گفتم:باکدوم پول؟

خیره نگام کرد و بعد از کنارم رد شد..بهش نگاه کردم..اووف الان نباید همچین کاری رو میکرد

تکیه دادم به دیوار و چشام وبستم..دستم دوباره خونریزی کرده بود..نوید قسم میخورم اگه یه ساعت حتی یه ساعت

از عمرم باقی مونده باشه تورو حتما میکشم

باصدای جیغ یه زن و صدای پای ایران چشام و باز کردم..دستم و کشید و رفتیم داخل یه کوچه

من _ایرانـــــ..

ایران _هیس..هیچی نگو..دست تو واجب تره

باهم راه افتادیم به سمت بیمارستان..دلم برای ایران میسوخت..بااین سن کمش مجبوره دزدی کنه..یا خود من

مجبور..اجبار لعنتی تویه زندگی سگی!وگرنه ماکه دزدی رو دوست نداریم هـــــــــــه...

بعد از پانسمان کردن دستم به پرورشگاه برگشتیم و کلی غر موسوی رو به جون خریدیم!

موقع خواب چشم دوخته بودم به سقف

ایران _میلا؟

من _جانم؟

ایران _یعنی میشه یروز ماهم به خوشبختی برسیم؟

لبخند تلخی زدم ولی تو این تاریکی معلوم نمیشد

من _چرا نرسیم؟بلاخره یه روزی میرسه که خدا هم به مانگاه میکنه

ایران _خیلی امیدواری

من _امیدوار نباشم چیکار کنم؟

بعد باخنده اضافه کردم:من هنوز منتظر شاهزاده سوار بنز سفیدم هستم!

خندید و گفت:دیوونه ای بخدا

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:شب بخیر عزیزم

ایران _شب بخیر آجی

چشام و بستم ولی با لرزش گوشیم چشام و باز کردم و خیلی یواشکی به صفحه گوشیم چشم دوختم چند تا پیام از طرف

نوید(میلا خوبی؟نمیخواستم بهت صدمه بزنم) (خوب در رفتی ولی کارت دارم) (باور کنید توش پول خوبیه)

اهمیت ندادم و تمام پیامارو پاک کردم.باید به فکر یه خط جدید برای خودم و ایران باشم..گوشیمو

خاموش کردم و چشام و بستم!
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#9
ایران دخت ( میترا )

چشامو بستم و نفهمیدم کی شد که خوابم برد .

صدای یه بچه میومد .صدای گریه . بلند شدم و رفتم دنبال صدا . هر چی بیشتر می رفتم فضا تاریک تر می شد . از پرورشگاه زدم بیرون داخل حیاط بودم به اطرافم نگاه کردم یه زن جوون با موهای بلند عسلی دیدم با چشمای یشمی پوست سفید و لبای صورتی . زنه داشت گریه می کرد و بچه داخل بغلشم زار می زد . زنه اومد سمتم و گفت : متاسفم بخاطر خانوادت . پسرم کمکت می کنه . یهو از چشاش به جای اشک خون زد بیرون و کم کم جلوی پام تبدیل به خون شد .

با جیغ از خواب پریدم . تند تند نفس کشیدم . میلا بلند شده بودو با نگرانی نگام می کرد . اما من فقط به فکر زنه بودم .بدنم می لرزید ترسیده بودم این چه خوابی بود دیدم .

میلا _ ایران چت شده ؟

_ خانوادم ... پسر

میلا _ چی می گی ؟

از روی تخت بلند شدم مانتو وجین پوشیدم و از پرورشگاه زدم بیرون از دیوار بالا رفتم . میلا هم دنبالم میومد و همش می پرسید چم شده اما اهمیت نمی دادم .

یهو داخل خیابون میلا دستمو کشیدو گفت : چت شده؟ داری کجا می ری ؟

دستمو کشیدمو گفتم : میلا تو برگرد من ...

میلا _ تو چی

_ خواب دیدم یه زن گفت : متاسفم بخاطر خانوادت پسرم کمکت می کنه .

میلا مشکوک گفت : خب

_ من باید بفهمم چرا این زن اومد به خوابم . زنه برام خیلی اشنا بود خیلی .

میلا _ خب الان می خوای کدوم گوری بری ها

_ نمی دونم

میلا _ ایران برگرد پرورشگاه بدبختمون نکن الان موسی بیاد ببینه نیستیم بدبخت می شیم .

_ تو برو

میلا عصبی گفت : ایرااان گمشو بریم پرورشگاه

_ نمی یام

میلا _ معلومه چی می گی بیا برگردیم ببینم نصف شب دوتا دختر تکو تنها وسط خیابون .

_ هه مگه بار اولمونه .

میلا _ خفه شو ایران بیا برگردیم .

بازومو گرفتو دنبال خودش کشید که دستمو از دستش کشیدم و پا به فرار گذشاتم و از اونجا دور شدم بخاطر اینکه هیکلم از محدثه کوچیک تر بود فرز تر بودم . محدثه رو داخل کوچه پس کوچه ها گم کردم .

وارد خیابون اصلی شدم و قد م زدم با اینکه ساعت از 2 شب گذشته بود اما خیابون شلوغ بود . همینجور که قدم می زدم به خوابم فکر می کردم که نوری افتاد روم مال ماشین بود .

برگشتم پشتمو نگاه کردم بخاطر نور نمی تونستم راننده رو ببینم . اهمیت ندادم و راهمو ادامه دادم که بوق زد بازم اهمیت ندادم . کمی رفتم جلوتر و روی صندلی کنار خیابون نشستم و خیره شدم به خالکوبی روی دستم .رو مچ دستم یه اهورا مزدای بزرگ خالکوبی شده بود خیلی ناز بود یه نوشته هایی کنارش بود که البته معلوم نبود به چه زبانیه .

همینطور که خیره به دستم بودم روی خالکوبی دست می کشیدم که حس کردم کسی بالای سرم وایساده با ترس بلند شدم که متوجه یه پسر حدودا 16 تا 17 ساله شدم .

با لبخند نگام کردو گفت : سلام

اخم کردم و خواستم برم که دستمو گرفت . دستمو کشیدم که گفت : نمی خواستم ذیتتون کنم فقط ازتون یه خواهشی دارم .

_ بفرمایید

پسره _ میگما ... چیزه می شه امشب با من بیاید یه مهمونی .

_ ها ؟

پسره _ لطفا

_ تو داری به کسی که نمی شناسیش می گی بیا بریم مهمونی .

پسره _ اره لطفا قبول کن بهت اسیب نمی زنم فقط باها م بیا تا شرط بندی رو نبازم .

_ من نمی تون

پسره _ لطفا

از بس اسرار کرد اخر قبول کردم .با پسره سوار یه ماشین شدیم .

_ تو مگه چند سالته ؟

پسره _ 18

_ بچه تر می زنی

پسره _ می دونم

ماشین وروشن کرد و گفت : اسم من دانیاله تو چی

_ ایران دخت

دانیال _ دختر اریایی

لبخندی زدم

_ حالا شرط بندی چی بوده

دانیال _ با دوستام شرط بسته بودم که داخل مهمونی با دوس دخترم میام .

_ وا

دانیال _ بلا

گوشیم زنگ خورد . میلا بود جواب ندادم . از بس زنگ زد گوشیمو خاموش کردم خوشم اومد پسر خوبی و معدبی بود .

کمی بعد رسیدیم به یه ویلای خیلی بزرگ .

_ رسیدیم

دانیال _ نه اینا بریم لباس عوض کنیم بعد بریم .

_ اینجا کجاس

دانیال _ ویلای داداشم

_اوه

با دانیال وارد ویلا شدیم . وارد ساختمون که شدیم دهنم باز موند مثل قصر بود . خیلی خوشگل بود . داشت مبه اطرافم نگاه می کرد که یهو یه دختر جوون اومد سمتمو نو رو به دانیال گفت : اقا کوچیک خوش اومدین

دانیال _ ممنون . داداشم رفته

خدمتکار _ بعله اقا رفتن گفتن شما هم زودی برید .

دانیال _ اها . ژاله بیا ایران دختو ببر یکی از لباسای زن داداشو بده بپوشه منم می رم اماده می شم .

_ چی نه من نمی خوام چیزی .

دانیال _ وس واس داری

_ نه من دوس ندار ملباس کسیو بپوشم .

دانیال _ وای ایران برو بپوش

بعد انگار یهو چیزی یادش اومده بود گفت : اها برو لباسی که مال خواهرمه رو بیار بپوشه .

_ اما ...

دانیال _ اون دس نخوردس . خواهرم رفتو هیچ وقت اون لباسو نپوشید .

_ اما دانیال ...

دانیال _ بروووو



_هوووف باش .

همراه با ژاله رفتم طبقه دوم و وارد یه اتاق شدم که ست قرمز و سیاه بود . یه لباس شیری رنگ بهم داد تا بپوشم . پوشیدمش خیلی خوب بود دوکلته بود و پایینش طرح دم ماهی بود . خیلی چسپون بود . ژاله ارایشم کرد موهامم بابلیس کرد . همه ی کارا داخل یک ساعت انجام شد . چه سرعت عملی .

سریع بلند شدم و مانتومو پوشیدم و از اتاق زدم بیرون . از پله ها رفتم پایین که دانیال گفت : واای چه خوشگل شدی . خیلی معصومی ایران .

فقط لبخند زدم . با دانیال از ویلا زدیم بیرون .

وقتی به خودم اومدم که جلوی در یه ویلا ترمز کرد . دهنم باز مونده بود . نه بابا این دیگه بهش می خوره خود قصر باشه نه شبیه قصر .

دانیال با دیدن قیافه متعجبم خندیدو گفت : اینا به معنی واقعیه کلمه پول پار ومی کنن .

_ وااااو این دیگه خوده قصره . خیلی خوشگله

داینال پوزخندی زدو گفت : اما صاحبش یه کفتار به تمام معناس

منظورشو نفهمیدم .

دانیال بوق زد که در باز شد . وارد که شدیم عاشق شدم عاشق گل و درختایی که اونجا و بود و طرح ویلا طرح رومی بود خیلی باحال بود . ماشین نگه داشت دانیال پیاده شدو درو برام باز کرد خندیدمو گفت : دان من بی جنبما .

دانیال _ باش منم که بیجنبه تر

دوتامون خندیدیم دستش که سمتم دراز شده بودو گرفتم و پیاده شدم . درو بست . دستمو گرفت وباهم وارد شدیم . برعکس انتظارم یه مجلس سنگین و جدی بود . خیلی خشک یه اهنگ ملایم هم پخش می شد . دانیال دستمو محکم تر گرفت و دنبال خودش کشید . داخل خونه از بیرونشم بزرگ تر بود . خدایا به بعضیا ان همه پول می دی اونوقت به ما ...هه .

هیچ کسو نمی شناختم واسه همین چسپیده بودم به دانیال .

دانیال رفت کنار یه مرد حدودا 30 ساله و یه زن حدودا 25 ساله .

دانیال _ سلام داداش

داداشش با یه اخم وحشتناک نگام می کرد . مرد خوشگلی بود اما الان ترسناک شده بود بیشتر چسپیدم به دانیال که دانیال خندیدو گفت : عه کیان اینجوری نگاش نکن بدبخت خودشو خیس کرد .

داداشش که فهمیدم کیان اسمشه گفت : این کیه ؟

دانیال _ دوستم

کیان _ دوس دخترت

دانیال _ نه نه فقط دوست

کیان یهو زد زیر خنده و گفت : خوشم میاد داداش خودمی .

وا این خانواده مشکل دارنا . کیان اومد سمتم و دستشو دراز کرد سمتم .

کیان _ من کیانم داداش دانیال خوشبختم خانومه ...؟

_ ایران دخت هستم

تا کیان لب باز کرد که چیزی بگه صدایی مانع شد .

_ به سلام بر اقا دانیال و کیان خان

کیان و دانیال هردو اخم کرده بودن برگشتم و به ادمی که حرف زده بود نگاه کردم یه مرد بود . مرد که نه پیرمرد بود ولی لامصب از سر روش ابهت می بارید . یه مرد هیکلی با موهای سفید و پوستم گندمی . چهارشونه با چشمای مشکی وحشی .

قیافش ترسناک بود .

تا برگشتم و چشم مرده بهم افتاد رنگش پرید نمی دونم چرا یا شاید من اینطور فکر کردم .

اروم گفتم سلام

جوابمو نداد و رفت .

_ وا

دانیال _ مرتیکه ی عوضی

_ دانیال این کی بود

دانیال _صاحب این خونه یه قاتل

_ چییی ؟! تومنو اوردی کجا

دانیال به خودش اومده گفت : نه نه ایران

_ اه بسه من تورو نمی شناسم اونوقت بهت اعتماد کردم اومدم حالاهم می گی داخل خونه ی یه قاتلم .

دانیال _ ایران من منظورم ....

_ بیخیال دان من می خوام برم .

دانیال _ ببین تو با من اومدی با منم میری

_ بر وبابا

رفتم سمت خروجی که دان دستمو کشید و محکم داخل بغلش منو نگه داشت .

دانیال _ ببین با من اومدی با منم میری .

_ اه دستتو بکش . من اینجا نمی مونم

دانیال _ باید بمونی

_ چرا ؟ ها ؟

دانیال حرفی نزد همون لحظه یه صدای اشنا شنیدم .

صدا _ مشکلی پیش اومده دان

دانیال منو محکم گرفت که نتونم برگردم و گفت : نه سپهر نه مشکلی نیست فقط دوس دخترم یکم عصبیه .

صاحب صدا که فهمیدم اسمش سپهره گفت : اها

دانیال ولم کرد و برگشتم دیدم کسی نیست . دانیال رفته بود داخل فکر که از فرصت استفاده کردمو با همون لباس دویدم سمت خروجی . صدای پای دانیال میومد . یهو دستمو گرفت کشید . برگشتم سمتش عصبی بود . حرفی نزد اما دستمو گرفت و دنبال خودش کشید . دوباره وارد شدیم . منو دنبال خودش کشید طبقه ی دوم دروباز کرئ پرتم کر داخ اتاق و درو بست . دویدم سمت در اما درو قفل کرده بود .

جیغ زدم _ داااان درو باز کن . دان اذیتم داری می کنی

اما صدایی نیومد عصبی با پا کوبیدم داخل در . به اتاق نگاه کردم یه اتاق کار بود پر از عتیقه .

_ واو

یه کتاب خونه پر از کتابهای قدیمی و عتیقه . یکی از کتابا رو کشیدم بیرون . مال دوره ی قاجار بود . یکی دیگشم مال دوره ی صفویه . گذاشتمشون سرجاشو نکه اگه خط روشون بیوفته کلیه که هیچ باید قلبمو بفروشم تا بتونم پولشو بدم.

بیخیال کتابا شدم و رفتم سمت تراس که دیدم درش قفله .

_ لعنتی

هرکاری کردم نتونستم برم بیرون . اطرافمو دید می زدم که چشمم خورد به یه جام شراب سرخ و یه گردنبند نقره ی اهورا مزدا . رفتم سمتش برداشتمش که یهو در باز شد و دانیال اومد داخل. گردنبندو داخل مشتم گرفتم .

دانیال _ بیا بریم

_ هه

با دانیال از خونه زدیم بیرون . اول رفتیم سمت ویلاشون لباسمو عوض کردم و بعد منو برد دم در پرورشگاه . نمی دونم چرا وقتی پرورشگاه رو دید اخم وحشتناکی کردو با غم گفت : متاسفم

_ تاسفم نخور سرنوشتمه یتیم باشم . از ماشین پیاده شدم و وارد پرورشگاه شدم البته از دیوار و دانیال با تعجب نگاه می کرد . وارد اتاق که شدم متوجه میلا شدم که پشت پنجره وایساده .

میلا _ خوش اومدی

_ میلا !

میلا یهو اومد سمتم و یکی خوابوند زیر گوشم که گریم گرفت .

_ بهم فرصت نده بدرک

رفتم سمت تختم وباهمون لباس خوابیدم .
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#10
میلا(محدثه)



دختره بی فکر...انقدر که من حرص این دختر و میخورم فکر نکنم مادر وپدرش بودن میخوردن!



سردرد های لعنتیم دوباره برگشته...یاد اون لحظه ای میفتم که تو کوچه پس کوچه ها گمش کردم..چقدر



دنبالش گشتم..چقدر تیکه شنیدم از این و اون!



چقدر نگرانی ...پشت پنجره منتظر مونده بودم و به بیرون خیره شده بودم..چشام کاسه خون شده بود



باتوقف یه ماشین جلوی پرورشگاه توجهم جلب شد..با پیاده شدن ایران از ماشین طرف برق سه فاز بهم وصل کردن



چشام ومحکم روهم فشار دادم و شماره پلاک ماشین و توذهنم ثبت کردم



باورودش و دیدن قیافش که آرایش شده بود ناخودآگاه فکر بدی توسرم اومد و خوابوندم زیر گوشش!



صورت خودم بیشتر از خودش درد گرفت..کاش یه روزی بفهمه که چقدر نگرانشم



باگریه افتاد روتخت و و بعد چند دیقه خوابید..دستام و گذاشتم رو شقیقم و فشار دادم..داشتم جون میدادم



بلند شدم و از اتاق زدم بیرون..صدای گریه شیرین کوچولو میومد..رفتم سمت اتاقش..پرستار سعی داشت آرومش کنه


بادیدن من انگار دنیا رو بهش دادن که رفتم سمت پرستار و بامهربونی نگاهم کرد



من _ شما برو استراحت کن



ازخدا خواسته شیرین و انداخت توبغلم و رفت!



به صورت قرمز و چشای طوسی پر از اشک شیرین نگاه کردم..این بچه 8 ماهه چه گناهی داشت که پدرو مادرش



ولش کردن؟بچه به این قشنگی و نازی..آروم شده بود..یه بوس از لپش کردم و بابغضی که نشست توگلوم آروم



گفتم:منم یه زمانی مثل تو بهونه میگرفتم و مادرم و میخواستم..چرا نبودن تا آرومم کنن؟



بغضم شکست و اشکهام به سرعت از گونه هام ریخت پایین..باگریه من شیرین هم زد زیر گریه..اشکام و سریع



پاک کردم و بغلش کردم و توهوا چرخوندمش..گریش خوابید و شروع کرد جیغ زدن



دندونای کوچولو خرگوشیش دراومده بود و دل من ضعف میرفت..نشستم روزمین..بالشت کوچولوش و



گذاشتم رو پامو شیرین رو هم روپام قرار دادم و شروع کردم به تکون دادنش



من _ شیرین خانوم خوشگل موچل..تو چرا نمیخوابی؟



باز بااون چشای درشتش بهم زل زده بود..به ساعت نگاه کردم 4 صبح..یعنی ایران کجا رفته بود؟اه لعنتی



خواب از چشام رفته بود مثل خیلی از شبای دیگه...شیرین کم کم خوابش برده بود اما من زل زده بودم به



دیوار روبروم و تو فکر ایران بودم.



آروم شیرین و بلند کردم و گذاشتمش توتخت کوچولوش روش و کشیدم و از اتاق اومدم بیرون..صدای اذان



که بلند شد نشستم کنار راه پله ها و به صدای اذان گوش سپردم...آرامشی که اون لحظه تووجودم تزریق شد



هیچوقت حسش نکرده بودم..اهل نماز نبودم..یعنی بلد نبودم..مادر پدری نداشتم که یادم بدن



برگشتم تواتاقم..ایران بالباس خوابیده بود..رفتم سمتش و آروم مانتو شالش و از سرش برداشتم و خودم پناه بردم



به تختم ولی بدون اینکه چشام و روهم بزارم..کلافه دوباره بلند شدم و رفتم سراغ کیفم...گشتمش و قرص خوابم



و پیدا کردم..دوتا انداختم بالا و دوباره اومدم روتخت..به گوشیم نگاه انداختم عجیب بود که از نوید خبری



نبود..بافکر به این موضوع ها خوابم برد!



بااخم به ایران زل زده بودم..سرش و انداخته بود پایین..دلم میخواست حرفاش و باور نکنم ولی حیف که ایران



دروغ گو نبود!



من _ یعنی هرکس که اومد گفت سلام تو باهاش راه میفتی دیگه نه؟



ایران _خودمم بخدا فکر نمیکردم بخوام برم...اتفاقی شد



دستم و کشیدم روصورتم و دوباره زل زدم بهش..باصدای آرومی گفتم:چراانقدر خودخواهی؟چرا به فکر من



نیستی؟اگه تصمیم داری منو بکشی بیا یه چاقو فرو کن توقلبم و خلاص



ایران _میلا بخدا منظورم این نبود



دستم وآوردم بالا و گفتم:دفعه بعد خواب نما شدی یا هرچی بلند بشی ساعت 2 صبح راه بیفتی توخیابونا یه جوری



میزنم که یه هفته به کوروش بگی غضنفر!



ایران _چشم



من _الانم از جلو چشام خفه شو!



داشت بلند میشد که بااخم گفتم:کجا؟



باصدای مظلومی گفت:خودت گفتی از جلو چشات خفه شم



من _بلبل درازی هم که میکنی..بشین سرجات بینم!



معلوم بود خندش گرفته ولی هیچی نگفت و بهم خیره شد!
 

موضوعات

بالا