درحال تایپ دختران آریایی | کارگروهی کاربران انجمن رمان ایران

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#11
ایران دخت ( میترا)



بزور جلوی خندمو گرفته بودم . میلا دیونس چند تخته کم داره باید ببرمش نجاری .



با این فکر بلند زدم زیر خنده که میلا با عصبانیت گفت : کوفت



_ مرض



میلا _ زهر عقرب



_ زهر رتیل



میلا _ چش سفید



_ چش ابی



میلا _ دختری زبون دراز میام می زنمتا



خودمو معصوم گرفتمو گفتم : تو که زدیم هنوزم گونم دلد می تنه



میلا _ اه اه حالم بهم خورد لوس



_ میلی جونم



میلا _ چی می خوای



_ خب چیزه ...



هنوز حرفم کامل نشده بود که گوشیم زنگ خورد



ناشناس بود . جواب دادم : بفرمایید



صدای اشنای دانیال رو شنیدم : سلام ایران خوبی



اخم کردم _ امرتون



دانیال _ ایران بخدا نمی خواستم اذیتت کنم



اروم گفت : مجبور بودم بخاطر خودت



_ چی



دانیال هول گفت : ها ؟ هیچی هیچی من چیزی نگفتم



_ اها حالا امرت



دانیال _ می خوام ببینمت تا یک ساعت دیگه جلو پرورشگاهم



_ چی میگی من باهات جایی نمی یام



دانیال _ ایران لطفا قول می دم اذیتت نکنم



_ نه



دانیال _ ایران



خیلی معصومانه گفت



_ هوف باش



دانیال _ مرسی ایران مرسی



با لبخند قطع کردم که متوجه چهره ی عصبانی میلا شدم



میلا _ کجا به سلامتی



_ با دنی میرم بیرون



میلا _ غلط می کنی



_ میلا جون ایران گیر نده می رم زود میام



میلا _ نه



_ میلا جونم



میلا _ نه



_ میلا جون ایران



میلا _ هوووف باش ولی زود میای



_ چشم



پریدم بوسش کردم و سریع اماده شدم و از پرورشگاه زدم بیرون . دان هنوز نیومده بود واسه همین پیاده رفتم تا خیابون اصلی . همینجور که قدم میزدم متوجه یه اعلامیه شدم . نمی دونم چرا رفتم سمتش و خوندمش که بدنم یخ بست .



دست گذاشتم رو جیب شلوارم همونی که وقتی برگشتم خونه دان و لباس عوض کردم و گردنبندو گذاشتم داخلش . گردنبند داخلش بود .



دوباره اعلامیه رو خوندم . مگه این گردنبند چی داره که اینقدر با ارزشه . بدون توجه به اعلامیه راهمو ادامه دادم که ده قدم بعد دوباره یه اعلامیه مثل همون دیدم . واقعا ترسیده بودم اگه بفهمن کار منه چی .



داخل همینفکرا بودم که یهو یه ماشین کنارم وایساد . اول فکر کردم دانه اما این ماشینه دان نیست . درش باز شدو دوتا مرد پیاده شدن . قیافشون اشنا بود یکیشون که می خورد جون تر باشه گفت : بیا ببینم چه گندی زدی دختره ی ....



اون یکی پرید وسط حرفشو گفت : خانوم اگه می شه با ما بیاید



_ نمیشه



راهمو ادامه دادم که دستمو گرفتو گفت : با میای یا بزور ببریم



_ من ... من با شما جایی نمی یام .



دستمو کشید سمت ماشین که یهو صدای میلا رو شنیدم : هوی مرتیکه داری چیکار می کنی



مرده _ به شما چه



میلا _ دزدی ت وروز روشن



اومد دست منو گرفت و کشید



مرده _ شما چیکارشید



میلا _ خواهرش . امرتون



مرده _ ریس کار این خانوم داره



میلا _ ولی ما کاری به کار ریستون نداریم



مرده خواست حرفی بزنه که میلا گفت : بای



و دست منو گرفتو در رفت . خیلی دویده بودیم که یهو ماشین دان جلومون ترمز کرد و گفت : بیاید بالا



سریع بدون حرف سوار شدیم .کمی گذشته بود که دانی روبه من گفت : گردنبندو بده . دیونه با چه فکری برداشتیت



_ من ... دست من نیست



دان _ ایران ؟!



_ هوف بیا



دست کردم داخل جیبم و دادامش بهش .



_ بخد انخواستم بدزدمش فقط وقتی اومدی داخل داخل دستم بود یه حسی گفت نزارمش و برداشتمش



میلا _ بخاطر این بود



_ اهوم



میلا _ دیونه



دانیال زد کنار و گفت : دیونه بیا برید داخل این پارک تا من این گردنبندو به صاحبش بدم و بیام پیشتون .



بدون حرفی پیاده شدیم که میلا از بازوم نیشکون گرفت .



_ ای میلا



میلا _ درد میلا بی فکر چش سفید . من ادمت می کنم



_ الهه ها ادم نمی شن



میلا _ بابا اعتماد به سقف



خندیدم که گفت : کوفت .
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#12
میلا(محدثه)



من _هوی ایران توبرو پرورشگاه من میرم یه جایی کار دارم..بخدا بفهمم رفتی از پرورشگاه بیرون پوستتو می کنم!



ایران _چشم



بعد از اینکه مطمئن شدم رفت یه تاکسی گرفتم و مقصد مورد نظرم و گفتم.



من _سلام



شاهین بادیدنم پرید و بی توجه به دوستاش گفت:عه سلام خوبی میلا؟



یه تای ابرومو انداختم بالا و گفتم:ممنون..از نوید خبری نداری؟



شاهین _نه چطور؟



بی توجه به نگاه هیز دوستاش نشستم روصندلی وگفتم:بهش بگو پاشو بکشه بیرون..خودش میفهمه



اون متعجب بهم خیره شده بود...پسره خوشگل و ساده ای بود..نگاهی به مغازش انداختم..بوتیک لباس ورزشی



داشت و خدایی قشنگ بودن.. یه پسر هیکلی و جنتملن وارد شد..چشای منم که هیــــــــــــزJ



داشتم بانگاهم میخوردمش که باقیافه اخمالوش روبرو شدم..بابا چشـــــــــــــــــات منو کشته..پررو یه تای ابرومو



فرستادم بالا و زل زدم بهش..فکر کرده کم میارم..یه چشم غره بهم رفت و روبه شاهین گفت:سفارشا رو اوردی؟



شاهین _آره چند لحظه صبر کن



بلند شدم و گفتم:شاهین بهش بگیا..اندفه نبینمش دور و برم..حواسش به خودش باشه!



شاهین خندید و گفت:باشه دیگه..راستی وایسا کارت دارم ..جایی نریا



سرم و کلافه تکون دادم و دوباره زل زدم به پسره..بااخمای درهمش دستش و گذاشته بود رو میز شیشه ای و



باسوییچش میزد روش..اه رواعصابمه..مخصوصا هیکلش.جون بابا!



با زنگ خوردن گوشیم حواسم پرت شد و بادیدن اسم ایران نزدیک بود پوست سرم و بکنم..بخدا دفه بیستمه



زنگ میزنه



داد زدم:هــــــــــــــــان؟ایران تو منو....لااله ال الله!



خندید و گفت:جون جون..میلا توروخدا بزار برم بیرون



سرم وانداختم پایین و راه افتادم



من _نه ایران.نه نه نه !اوکی؟



باناراحتی گفت:باشه



باز قطع کردم که خوردم به یه نفر...یکی از دوستای شاهین بود که بالبخند دراکولاییش زل زده بود به من



مثل خودش لبخند زدم که گرخید!



شاهین دویید و باچند تا بسته لباس برگشت و گذاشت رو میز و روبه پسره گفت:بفرما



پسره _مرسی..حساب کن



شاهین _داشتیم سامیار؟بیخی



سامیار؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟وای خدا اسمشم خفنه..یکی منو بگیره



سامیار _نه شاهین زود باش وقت ندارم



شاهین سرشو تکون داد و حساب کرد..پسره موقعی که داشت میرفت یه نگاه به من انداخت که چشمک زدم



بهش...بدبخت گرخید.چشاش اندازه سیب زمینی شده بود..هرهرهرهر!



شاهین _خب میلا خانوم گل..یه بستنی مهمون ما میشی؟



یکمی فکر کردم..مفت باشه کوفت باشه..سریع قبول کردم



شاهین زود از پشت میز اومد بیرون وروبه دوستای متعجبش گفت:بچه ها مغازه دستتون زود برمیگردم



بعدم بانیش باز باهم از مغازه رفتیم بیرون..یه بستنی فروشی اونور خیابون بود..دوتا بستنی معجون گرفت



حالا سکوت کرده بود و حرف نمیزد



من _شاهین؟حرفی نمیخوای بزنی؟



شاهین _عه چیزه..بزار یه موقع دیگه



شونه ای انداختم بالا وگفتم:



من _هرجور راحتی



بعد از اینکه اون بستنی خوشمزه رو خوردم ازش خدافظی کردم و حرکت کردم به سوی مقصدم



جلوی خونه وایسادم..خونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟بگو قصر!هه



وایسادم تا بیاد بیرون..بعد اینکه اومد بیرون و در خونه رو بست خواست سوار ماشینش بشه که خودم و سریع



انداختم توماشینش و اون باتعجب بهم نگاه کرد..چشامو وحشی کردم و گفتم:



من _ببین آقا دانیال گلِ گلاب..دفعه بعد دور و بر ایران ببینمت سرتو بیخ بیخ چی؟میبرم..اوکی؟



آب دهنش و قورت داد..هه پسرم انقدر ترسو؟



داد زدم:



من _افتــــــــــــــــــــــــــــــاد؟



سرشو تکون داد و بعد بایه حالت بهت آور گفت:



دانیال _من فقط دنبال اون گردنبند بودمـــــــ..



حرفشو قطع کردم و دادزدم:

من _حالا که گرفتیش..از این به بعد مزاحمش بشی من میدونم و تو..من اعصاب مصاب درست و حسابی ندارم



بعدم از ماشین پیاده شدم و در و محکم کوبیدم به هم..این پسر برام آشنا بود..احساس خطر می کردم



از این به بعد باید جدی باایران برخورد کنم.



تاوارد پرورشگاه شدم ایران پرید جلوم و گفت:



ایران _ سلام جیگرم



لبخندی کوچولو زدم و گفتم:



من _سلام پشمک..برو اونور که خستم..بعدشم هیچی من و خر نمی کنه واسه اینکه بری بیرون..حرف اضافه هم



نزن تا دهنم باز نشه و قاط بزنم



باچشای گشاد و دهن اندازه غارش بهم زل زده بود .. می دونست دیگه نباید زیاد حرف بزنه و از دستورم



سرپیچی کنه چون بااین اخلاق سگیم خیلی آشنا بود.چشام و بستم و به این فکر کردم که چقدر خستم!
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#13
ایران دخت ( میترا )



خب خب میلا جان تو گفتی جایی نرم منم که حرف گوش کن . خب خودت مجبورم می کنی ها .



رفتم سمت میلا و با لبخند گفتم : میلا می گما



میلا _ بگوها



_ میلا جونم میای بریم مخ بزنیم



میلا _ نه



_ اممم میای بریم سینما



میلا _ نه



_ بیا بریم پارک



میلا _ نه



_ بیا ....



یهو سرم داد زد : اه ایران خستم سرم درد ساکت تو هم حق نداری جایی بری



_ اه باشه بابا



خدا ببین خودش داره مجبورم می کنه



چند ساعت گذشت وقتی از خواب بودن میلا مطمئن شدم سریع لباس عوض کردمو از پرورشگاه زدم بیرون اخیش تازه داشت ظهر میشد . با ذوق داخل خیابونا قدم می زدم . وارد پارکی شدم . گوشی داخل جیبم لرزید نگاه کردم دیدم نا شناسه جواب ندادم ولی لامصب ول کن نبود اصبی همونجور که راه می رفتمو سرم پایین بود یهو پام به چیزی گیر کردو با مخ گرفتم زمین .



_ ای



سرمو بلند کردم دیدم چندتا پسر مثل بز دارن بع می کنن .



_ هوی مگه مرض داری



یکی از پسرا _ جیگرتو بیا مهمون من باش



_ برو بابا ایشالا زودی حلواتو بخورم



بلند شدمو گوشیمو برداشتم . بدون توجه به متلکاشون راهمو ادامه دادم که به یه گروه پسر دیگه رسیدم همه اخمو .



بابا جیگرتونو بخورم . یکیشون چشمو گرفت که خیلیم برام اشنا بود . چشمای یشمی موهای عسلی پوست سفید لبای صورتی اها این همون پسرس که داخل مغازه دیده بودمش و ...



با دهن باز نگاش می کردم . خیلی شبیه او نزنه داخل خوابمه .



متوجه نگاه سنگینم شد برگشت سمتم با دیدنم شکه شد ولی زود به خودش اومد وبهم پوزخندی زد .



چی شد این به من پوزخند می زنه خداییش برم با زمین یکیش کنم . ولی لامصب عجب استایلی . من موخوامش



مثل بز زل زده بودم بهش . پوزخندش پر رنگ تر شد . داخل نگاش هیچی نبود چز سردی و یخی .



داشتم بهش نگاه می کردم که صدای خنده چند تا دختر اومد . برگشتم سمت دخترا ک هبا قیافه منفور شیلا روبه رو شدم . شیلا یه دختر پولدار افاده ای مغروره یه زمانیرقیبم بود اما همیشه مو اذیت می کرد تا حدی که بهم می گفت ....



شیلا _ به به ببینید کی اینجاست این دختره ی بی پدرو مادر .



بلند خندید دوستاشم خندیدن و من اب شدم رفتم داخل زمین .



شیلا _ خوبی از مادر پدرت چه خبر اخی راستی اونا تورو نمی خواستن و ولت کردن .



اشک تو چشام جمع شد .



دوست شیلا نازی گفت : هه شیلا مادر پدر چیه ای ناصلا حلا ل نیست . ایران دخت هه نه بابا تو دختر اریایی نیستی تو دختر حرومی ...



دیگه حرکاتم دستخ ودم نبود به نازی سیلی زدم که همه افردا نزدیک برگشتن سمتمون . حتی اون پسرا .



دست کردم داخل موهای پریشونش و گرفتموشو کشیدمش . با گریه گفتم : هیچ وقت هیچ وقت به خودت اجازه نده به من و خانوادم توهین کنی .



شیلا _ هه کدوم خونواده تو دختر ناخواسته ای یه اضافی از یه شب رابطه ی حروم .



جیغ زدم : نه



با دو از اونجا خارج شدم . نمی دونم چقدر دویده بودم ولی دیگه داشتم پس میوفتادم با یاد حرفای شیلا و نازی اشک دوباره و چشام جمع شد . برای بار هزارم قلبم تیکه تیکه شد .



گوشیم زنگ خورد میلا بود جواب دادم که داد زد : کدو مگوری هستی مگه نگفتم جایینرو ؟ ها ؟ مگه دستم بهت نرسه می کشمت ایران؟



_ میلا



میلا _ چی شده داری گریه می کنی ؟



_ میلا بهم گفتن من دختر حرومیم



میلا عصبی گفت : غلط کردن بیخود کردن کی بهت گفت



_ شیلا و دوستاش



میلا _ من این دختررو ادم می کنم ببین کی گفتم . حالا توهم برگرد اینجا



_ باش



برگشتم پرورشگاه و تمام مدت به این فکر کردم که من کیم .
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#14
میلا(محدثه)

باکابوس ترسناکی که دیدیم از خواب پریدم..دیدم ایران نیست سریع بهش زنگ زدم و با گریش ماجرا رو

بهم گفت..خون خونمو می خورد..امشب از اون شبایی بود که سگیم..خیلیم سگیم!

ایران باچشای قرمز و قیافه مظلومش وارد شد..شیلا رو می کشم!

رفتم سمتش و باعصبانیت گفتم:

من _ کجا دیدیش؟

فین فین کرد و گفت:

ایران _تو پارکه.....

موهام و بالا سرم بستم و اسلش سربازیم و تنم کردم..شال میشکیمم انداختم سرم

من _بدو بریم ببینم چه گه اصافی خورده

ایران _بیخیال میلا..ولش کن

داد زدم:

من _راه بیفت

باتعجب بهم نگاه کرد..دستمو کردم تو جیبم و از پرورش گاه زدیم بیرون..صدای جیغ موسوی حتی بیرون از پرورشگاه هم به گوش می خورد

تند تند راه می رفتم ..دستم کشیده شد

ایران _میلا آجی غلط کردم..اصلا تقصیر من بوده

من _ می بندی یا ببندم؟

ایران _سگی شدی بازما..الان خون دختره میفته گردنمون بدبخت

من _می بندی یانه؟

جیغ زد:

ایران _نــــــــــــه!

وایسادم و بی اهمیت به مردمی که باتعجب نگامون می کردن عصبی بهش

زل زدم و گفتم:

من _واسه من این سلیته بازیا رو درنیارا...جوری می زنم تودهنت

خون تگری بزنی!

هم خندش گرفته بود هم عصبی بود..بدم میومد از اون شیلای بوقی که

به این بچه همچین چیزایی می گفت..این خودش کم فکر و درگیری ذهنی

داشت اون بدترش می کرد..

************

ایران _اوناهاش بااون پسرا نشستن

چشای هیزم ایندفعه وارد عمل نشد و فقط و فقط رو شیلا و نازی متمرکز شد

شیلایی که عین سگ ازم می ترسید..نه از این که به غلط کردن بیفته ها

از این که من دهنم چفت و بست نداره ممکنه باز بشه و یه چیزایی بگم که

دیگــــــــــ...نتونه حیثیت برباد رفتش و برگردونه!

دستام وداخل جیبم بردم و ایران هم که از بودن من دل وجراتش بیشتر

شده بود ژست لاتی گرفت..عاشق این خل بازیامون بودم

جلو جلو راه افتادم..صدای خنده مسخرش تا کجا میومد..یه تای ابروم و

فرستادم بالا و چشام و وحشی کردم

جلوش وایسادم..داشت می خندید..دوستاش متوجه من شدن و باآرنج

زدن به پهلوش..خندش و خورد و به سمتی که دوستاش اشاره کردن نگاه

کرد..بادیدن من تک خنده ای کرد و ابروشو انداخت بالا و روبه ایران

گفت:

شیلا_اوخی..نازی نازی..رفتی بزرگترت و آوردی؟

ایران پوزخندی زد و زیر لب گفت:

ایران _دهنت سرویسه

شیلا عصبی بهش زل زد و جیغ زد:

شیلا_چی گفتی؟دختره ی بـــــــــــــــــــوق وبــــــــــــوق(آبجیا و داداشیا

شرمنده..دارای زوایای منفیه مجبورم بوق بزنم)

بلند شد و یورش برد سمت ایران..دستش و بلند کرد که محکم گرفتمش و

پیچوندمش..

خیلی ریلکس و آروم درحالی که اشکش داشت از درد درمیومد گفتم:

من _چه قدر شیرینی دوستداری؟هوم؟یعنی اون قدری بوده که

شیرین ر*ی*د*ی*م و تو بااشتها نوش جون کردی؟

سعی می کرد داد نزنه تاضایع نشه..بیشتر فشار دادم که بلاخره آخش دراومد

من _هان چیه؟ددیت نیست نه؟کجاست؟درحال دید زدن کدوم زنه؟

آخه عوضی ما بی پدرو مادریم ولی افتخار می کنیم که پدر عوضی مثل

پدرتو نداریم

نازی مثل خاک انداز پرید وسط و گفت:

نازی_هوی میلا شاخ شدی

شیلا رو ول کردم و هولش دادم سمت دوستاش..

رفتم سمت نازی و یه نگاه به قد کوتاهش کردم...تاشونه های من بود

یعنــــــــــــــی خاک..خاکــــــــــــا!

من _نمی بینمت نازی..کجا قرار داری؟

ایران زد زیر خنده و کثافت بالحن باحالی گفت:

ایران _میلی زیر پاته فکر کنم

خندم و خوردم که باصدای مردونه دهنم بسته شد..تمام سیستم های

هیز گریم فعال شد!

برگشتم و بـــــــــــــــه..اینکه داش گلمونه..همون پسر جیگره تومغازه شاهین

ازدیدنم متعجب شده بود..

پسر_موردی پیش اومده؟

به آقا بعد این همه گیس و گیس کشی تازه اومده میگه لیلی زن بود یامرد؟

البته بااین تعریفایی که من از لیلی بی ریخت شنیدم که سیاه پوست بوده و

لب شتری و اینا والا حق داشتن شک کنن زن بوده یامرد!

افکار اسکلیم وکنار زدم و از سرتاپاش و گذروندم

من _نه داداچ..شما بفرما..

اخم کرد..واقعا گرخیدم..برای اولین بار!

سعی کردم بی توجه بهش باشم..رفتم سمت شیلا که دستش و می مالید

و بانفرت به من و ایران زل زده بود

من _ نبینم دفعه بعد زیاد تغذیه کنیا؟گرفتی که منظورمو؟دیگه بهت قول

نمی دم دستتو نپیچونم..راه های بهتری روت اجرا می کنم عسیسم!

ایران باز خندید..خنده هاش حسابی تیزی می انداخت رو اعصابشون

راه افتادیم..ایران هنوز داشت می خندید

من _ببند وسط خیابون

ایران _وای حال دادا..

نشستیم روی نیمکت که کاملا از اونا دور وخیلی دور بود

چند دیقه ساکت موندیم..ایران با یه لحن عجیبی گفت:

ایران _زندگی مثل یه بازیه..باید متوجه باشی که یا برنده می شی یا می بازی

سرنوشت هم مثل دسته های بازیه..باکمک اون می تونی برنده بودن و بازنده

بودنت و مشخص کنی!

ناموسا سلولام خاموش شدن اصن!

همینجوری با قیافه ای خنگ بهش زل زدم..اونم بالبخند ملیح به من

من _اه اه اه ..معدم بهم ریخت..جمع کن بابا..این جملات فلسفی رو

بامعدم ناسازگار بود!عـــــــــــــوق

زد زیر خنده و زد توسرم و گفت:

ایران _بیشور

از این که می خندید خوشحال بودم..لبخند رولبم نشست و بالذت

به خنده هاش نگاه کردم..درصورتی که متوجه نبودم از حرکات من

نگران شده بود!
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#15
ایراندخت (میترا)



داشتم می خندیدم که متوجه نگاه خیره میلا شدم یه جوری نگام می کرد . یه لحظه از نگاهش ترسیدم نکنه بخواد منو ول کنه نکنه تنهام بزاره . میلا رو محکم بغل کردم که گفت : چته چرا همچین کردی



_ میلا تو که ترکم نمی کنی



میلا _ خره من تورو ول کنم کدوم قبرستونی برم ها



_ اها اینم هست



میلا زد داخل سرمو گفت : یه زره عقل نداری



_ وا



میلا _ بلا



چشامو درشت کردمو با لحنه بچگونه ای گفتم : کم آولدم



میلا خندیدو گفت : اه اه نگاش کن شده مثل خر شرک



خودمم خندم گرفت و بلند خندیدم که گوشی میلا زنگ خورد . میلا به مانیتور گوشیش نگاه کردو اخم کرد . کمی ازم دور شدو جواب داد . کمی بعد برگشت پیشمو گفت : ایران می گم من باید برم پیش کسی کار دارم توهم برو ...



حرفشو قطع کردمو گفتم : میلا می شه زنگ بزنم لاله بیاد باهم بریم شهر بازی .



میلا _ هوف باش فقط مراقب باش



_ باش عاشقتم



بوسیدمشو زنگ زدم لاله بیاد دنبالم .



لاله یکی از دوستام بود دختر خیلی خوبی بودو منو و میلا رو خیلی دوست داشت . میلا تا وقتی لاله بیاد پیشم موند اما وقتی لاله اومد رفت منم با لاله راهی شهر بازی شدم . وقتی وارد شهر بازی شدیم لاله گفت : اول بریم تونل وحشت



_ باش



باهم رفتیم تونل وحشت بعدشم ترن و بعدش ماشین برقی . کلی خندیدیم بعدش پشمک گرفتیم و داخل پارک قدم زدیم .



لاله _ ایران



_هوم



لاله _ پسر خالم پیمانو یادته



_ هوم



لاله _ عاشقمه



_ چی



لاله _ پیچ پیچی



_ دروغ !!!



لاله _ جدی الانم اومده خاستگاریم اما من می گم یه کاسه ای زیر نیمکاسس اخه این از من اصلا خوشش نمی یومد



_ نمی دونم والا شاید عاشق شده



لاله _ اگه نیم شناختمش می گفتم شاید عاشقم شده اما می دونم تا براش سود نداشته باشم دنبالم نمی یاد



_ می خوای چیکار کنی



لاله _ نمی دونم هوف . بیخیال بگو ببینم تو چیکار می کنی



_ هیچی والا بیکاری بهم اثر کرده



لاله _ دنبال خانوادت نیستی



_ نه



لاله _ چرا



_ خانم موسوی گفت سال ها مردن



لاله _ اوه



_ هعی می دونی ....



با حی اینکه کسی صدا ممی زنه ساکت شدمو به اطرافم نگاه کردم اما ادم اشنایی ندیدم خواستم دوباره حرف بزنم که متوجه دانیال شدم که داره میاد سمتم . تا بهم رسید دستمو گرفتو کشید دنبال خودش لاله هم داخل شک گذاشت .



_ دان چیکار می کنی ولم کن



دانیال _ باید با من بیای



_ کجا بیام ولم کن



دانیال _ ایران اینقدر لج نکن می کشنت باید با من بیای در خطری اگه بفهمن ...



هیچی از حرفاش نفهمیدم



_ چی می گی تو



دانیال _ فقط بدون در خطری هم تو هم اون دختره میلا



_ دانیال ولم کن



حرفی نزدو منو دنبال خودش کشوند و بزور سوار ماشین کرد خودشم سوار شدو گفت : فقط بدون بخاطر خودت اینکارارو می کنم .



حرکت کرد .



_ منو کجا می بری



دانیال _ پیش داداشم اون خودش بهت همه چیزو می گه .



_ من باهات هیچ جا نمی یام



دانیال _ درست مثل ...



حرفش وادامه نداد



همینجور نق می زدم اونم با سرعت رانندگی می کرد که یهو پلیس نگهمون داشت . سکته کردم همییشه از پلیس می ترسیدم . فک کنم گشت ارشادی چیزی بود . شاید !



پلیس _ اقا خانم کی هستن



دانیال _ دختر خالم



پلیس _ دختر خالت !



دانیال _ بعله



پلیس _ اونوق تچرا با شمان



دانیال _ داخل این موقع هم گیر می دید اقا اصلا دوس دخترمه مشکلیه



پلیس _ بعله مشکلیه . پیاده شید



دانیال _ یعنی چی



پلیس _ همین که گفتم



هرچی دانیال با پلیسه چکوچونه زد قبول نکردو مارو بردن بازداشتگاه و الان به من گیر دادن که شماره مامان بابامو بدم منم نگفتم خونواده ندارم می ترسیدم ازم شماره موسوی رو بگیرن و موسوی زنده بگورم کنه . بعد کلی کلنجار رفتن شماره میلا رو دادم اما گوشیش خاموش بود . داداش دانیال اومدو بعد کلی حرف زدن ضمانتمونو کرد و اونا هم مارو ول کردن . اما همی نکه خواستم برم دانیال بازو گرفت که داداشش گفت ولش کن بزار بره اتلان وقتش نیست با این گندی که زدی .



دانیال _ اما داداش



کیان _ بسه دانیال بسه بر می گردی خونه منم می رم پیش ایلیا



دانیال _ اه باشه



دیگه نایسادم و راهمو گرفتم رفتم . به گوشیم نگاه کردم دیدم لاله هزار بار بهم زنگ زده اما چون گوشیم سایلنت بوده ندیدم بهش زنگ زدمو گفتم خوبم و از همون راه رفتم گل فروشی یه شاخه گل رز سرخ گرفتم و رفتم پرورشگاه البته پاستیل و الوچه و تنقلات گرفتم واسه خودم ومیلا .
 

موضوعات

بالا