درحال تایپ فصل تازه زندگی| دهقانی کاربر انجمن رمان ایران

دهقانی

مدیر تالار طراحی جلد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار طراحی جلد
#11
آزاده قری به گردنش داد
_ ببخشیدا تو و زهرا با هم می آید اینجا! بعدشم شاید اونجا جایی گیرش نیومده واسه همین اومده تو این محل
_ منم همین رو می‌گم! این محل، محل پولداراست! چرا دو سال پیش برای زهرا تو همچین محله ای خونه نگرفت؟ چرا حالا که منم نیاز به خونه دارم اومد تو این محل؟ واسه همین بهش شک دارم!
باز آزاده در نقشش فرو رفت و این بار برای منحرف کردن ذهن مینو!
_ خره! اینکه شک کردن نداره. خب دوست داره. فکر کن تو بشی جودی آبوت و اون بشه ... ببینم طرف مرده؟
_ یه بار یه زن و شوهر منو برای فرزند خوندگی انتخاب کردند اما همین سرپرستی که تو ازش حمایت می کنی نذاشت. گفت خودم همه جوره خرجش و میدم.
آزاده که گویی کشف بزرگی کرده بشکنی در هوا زد و با خوشحالی گفت:
_ آفرین. خودت جواب خودت رو دادی. وقتی گفته همه جوره خرج و مخارجش رو میدم یعنی همین دیگه. بی خودی تو نگرانی.
نگاه آزاده خیره مینو بود. دوست نداشت او را سر به زیر و با اخمهایی در هم و متفکر ببیند. با کلافگی گفت:
_ نگفتی؟ این سرپرستت کیه؟ زن یا مرد؟
مینو لبخندی تلخ بر لبانش نشاند و گفت:
_ نمی‌دونم. سه ساله به هر دری زدم بفهمم کیه نشد. فقط می‌دونم یه مرد!
_ هه... پس بابا لنگ درازه. خاله هات چی؟ اونا نمی‌شناسندش؟
مینو سرش را بالا آورد و به چشمان آزاده خیره شد.
_ احساس می‌کنم می‌دونند.... اما!
آزاده آب دهانش را به سختی قورت داد و چشمانش را ریز کرد
_ اما چی؟
مینو نگاهش را به دیوار روبه رو دوخت و آرام لب زد
_ هر بار ازشون می‌پرسم یه نمی‌دونم سطحی می‌گند و حرف تو حرف می‌آرند.
آزاده نفس راحتی کشید. مینو تکیه اش را به پشتی مبل داد و در همان حال نفس بلندی کشید. زمزمه وار گفت:
_ باید با خانوم غلامی حرف بزنم.
از ساختمان خارج شدند و تا سر خبابان را در سکوت کنار هم قدم زدند. آزاده این رفتار منو را درک نمی‌کرد. در نظر او مینو زیاد از حد سخت می‌گرفت و گاهی به او حق میداد. مینو روز به روز بیشتر از قبل کنجکاو شناختن سرپرستش می‌شد. او سرسختانه دوست داشت این فرد مجهول زندگی اش را بشناسد. این میزان از کمک مالی او را درک نمی‌کرد. از زمانی که یاد دارد او همه جوره وی را از لحاظ مالی تامین کرده است ولی هیچ وقت حاضر به دیدار او نشده. این چه سرپرستی ست که یک بار هم با او ملاقات نداشته است؟ برای او رفتار فرد مجهول زندگی اش قابل درک نبود!
***
خمیازه ای کشید و نگاهش را روی جمعیت حاضر در سالن چرخواند. زهرا باز به سمت آب خوری رفت و یه لیوان دیگر آب خورد. یواش یواش به مینو نزدیک شد و کنارش نشست.
 

دهقانی

مدیر تالار طراحی جلد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار طراحی جلد
#12
آرام و زیر لب گفت
_ وایی... چرا نوبتم نمی‌شه مثانم داره می ترکه!
مینو با لبخند به زهرا نگاه کرد.
_ فکر کنم یکی دو نفر جلوت باشند. می خوای بری دست شویی؟
_ نه... دیگه جا برا آب خوردن ندارم. دوباره بخوام مثانه پر کنم!
مینو با افکار شیطانی ای که از ذهنش گذشت خنده ای کرد و رو به زهرا گفت
_ اون تو رفتی مواظب باش. دستگاه سنو رو گذاشت رو شکمت خودت و خیس نکنی!
زهرا پشت چشمی نازک کرد و بی شعوری گفت.
بالاخره اسم زهرا خوانده شد. تنهایی به اتاق رفت و مینو به انتظارش نشست. زهرا تا از اتاق خارج شد به سمت دستشویی رفت که این حرکتش خنده را بر لبهای مینو آورد. بیست دقیقه ای منتظر جواب بودند. زهرا کلافه به طرف خانم پشت میز رفت
_ ببخشید جواب سونوی من نیومد؟
_ به نام کی؟
توی دلش خنده ای کرد و در ذهن گفت" آخ اخ ببخشید به نام خدا" اما نتوانست از نقش لبخندی که بر لب بود کم کند.
_ زهرا بابایی
خانم نگاهی گذرا به برگه هایی که کنار دستش بود کرد
_ نه هنوز نیومده بشین صدات می کنم.
همون موقع زنگ بالای سرش به صدا در آمد. زن داخل اتاق شد و زهرا که حال صندلی اش توسط زن دیگری قرق شده بود کنار مینو ایستاد. بعداز چند دقیقه زن پشت میزش قرار گرفت. برگه ها را در دستش مرتب کرد و شروع به خواندن اسامی کرد و بالاخره به زهرا رسید.
ساختمان سنوگرافی خیلی گرم بود و آنها کمی عرق کرده بودند. پا به بیرون گذاشتند. ابرهای تیره به طور متراکم در آسمان دیده می شد. باد خنکی که در حال وزیدن بود باعث لرز آنها شد. زهرا سد در گریبان پالتویش برد و با صدای مرتعش رو به مینو گفت
_ وایی سرده!
مینو بینی اش را بالا کشید و خود را جمع کرد.
_ زیادم سرد نیستا! اون تو زیادی گرم بود.ش
دست برای تاکسی بلند کردند و به سمت خانه حرکت کردند. در بین راه از چیزهایی که دیده بودند گفتند و خندیدند. خنده های شاد و بی آلایشی از آن دو هم درد یتیم، بلند بود و شادیشان به قدری خالص بود که با دیدنش هر کس به آنها نگاه می کرد به او هم سرایت می کرد. و با هر پیاده شدنشان و از این تاکسی به آن تاکسی شدنشان غم جای نداشت خنده بود و خنده. بوی کباب سر کوچه به آنها یاد آور شد وقت ناهار است و دل هر دو تازه به یاد قار و قور کردن افتاد. مینو روی به زهرا کرد
_ ظهر شد!
_ اوهوم. من که حال ناهار پختن ندارم.
مینو با لبخند به او نگریست و با سر به کبابی اشاره کرد
_ مهمون من
خوش و خرم پای درن کبابی گذاشتند. و چقدر طعم کباب به آنها مزه کرد. بوی ریحان تازه و طعم تند پیازی که با مشت زهرا و خنده های مینو له شد گرچه که قبلا چهار قاچ شده بود اما آنها به این ادا و اطوار ها خوش بودند. و هر چند لقمه ای که می خوردند چند قورت دوغ پایین می فرستاند و زهرا یاد آور می شد" آروغش واجب است." وقتی آن دو با هم بودند خنده از روی لبانشان پاک نمی شد. آن دو، دو یار، دو همدم یا شاید گفت از خواهر به هم نزدیک تر بودند. با هم بزرگ شده بودند. دو روح بودند در یک قالب. همه بچه های پرورشگاه این را می دانستند. آنها با هم، غم و شادی را تجربه کرده بودند. به قدری بهم وابسته بودند که حامی مینو پذیرفت کمک مالی زهرا شود. برای همین بود که برای زهرا که دوسالی از مینو بزرگتر بود خانه اجاره کرده بود. غم و ناراحتی هم را نمی توانستند ببینند. مگر آنها غیر از هم، کس دیگری را هم داشتند؟ در دوسال جدایی زهرا از مینو چقدر به آنها سخت گذشته بود با آنکه از هر فرصتی برای دیدن هم استفاده می کردند. و چقدر خوش بودند از این با هم بودن. اما، امان از روزگاری که هیچش معلوم نیست و هیچ کس خبر از فردایش ندارد!
***
آزاده عصبانی به فرد پشت خط گفت
_ وقاهتم حدی داره! من چند بار باید بهتون بگم من این کار رو نمی کنم.
_ خانم لطفی! من از حرفم بر نمی گردم یا خسارت کامل یا اون چیزی که ازتون خواستم!
_ آخه آقای محترم! شما دارید زور می گید
_ باشه! فردا من خسارتم و تمام و کمال می خوام
آزاده بغض کرده بود. تو بد مخمصه ای گرفتار شده بود. نه راه پس داشت و نه راه پیش. باید تصمیم می گرفت بین بد و بدتر. چندین و چند بار بر خود لعنت فرستاد. اگر ان روز حواسش را جمع می کرد این اتفاق نمی افتاد. حال باید چه می کرد؟ با صدایی که هر لحظه لرزان تر می شد گفت
_ یه فرصت بهم بدید فکرام و بکنم
پسر خنده ای از سر پیروزی کرد.
_ این شد یه چیزی. تا فردا بهتون وقت می دم. امید وارم دست پر باشید.
و آزاده در جواب خواسته غیر معقول او سکوت کرد.
_ خب خانم لطفی! به امید دیدار
تلفن را قطع کرد. ای کاش زورش می رسید و خفه اش می کرد آن مردک دیلاق را.
 

دهقانی

مدیر تالار طراحی جلد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار طراحی جلد
#13
فکرش به شدت مشغول بود. از یک طرف مینو قرار داشت و از طرف دیگر خسارت چند میلیونی! اگر پدرش بویی از این ماجرا می برد حتما موهایش را دانه به دانه می کند. بارها به خاطر این حواس پرتی اش، او را مؤاخذه کرده بود. باید چه می کرد؟ درست فردای آن روز نحس تصادف بود که پسر تماس گرفت. با او طی کرد اگر می خواهد در گرفتن خسارت به او تخفیف بدهد باید کاری کند تا با مینو ملاقاتی داشته باشد! و هر بار این اتفاق نیافتاد. و حال پسر صبرش لبریز شده. زمانی که به او داده بود به پایان رسیده. این بار پسر از کل خسارتش می گذشت اگر فقط یک قرار ملاقات خصوصی با مینو را فراهم کند. می ترسید. آزاده از این پسر می ترسید. می ترسید بلایی سر مینو بیاورد. از طرفی هم به خود دلداری می داد! خدا را چه دیده ای شاید باعث وصلت خیر شود. بالاخره مینو توی زندگی اش آسایش نداشته شاید خدا می خواهد اینگونه او را به سمت آسایش ببرد.
***
مینو و زهرا در مطب دکتر نشسته بودند. با آنکه سراسر وجود مینو را استرس فرا گرفته بود با این حال سعی بر کم کردن استرس زهرا می کرد. با خواندن اسمش هر دو وارد مطب شدند. زهرا با دستانی لرزان جواب سنو گرافی را روی میز پزشک گذاشت. پزشک با دیدن جواب گفت
_ خب خدا رو شکر چیزی نشون نداده.
هر دو نفس راحتی کشیدند.
دکتر عینک قاب مشکی اش را روی بینی اش جا به جا کرد
_ برو رو تخت بخواب تا معاینت کنم.
زهرا به طرف تخت رفت. کفشهایش را از پایش بیرون آورد و روی تخت دراز کشید. دکتر بلند شد پر کتش را صاف کرد و به طرف تخت رفت. دستش را روی شکم زهرا گذاشت و فشار داد. بعد از چند بار تکرار همین کار و هر بار پرسش " اینجا درد می آد؟ اینجا چی؟ " بالاخرهص دست کشید و به میزش برگشت. دفتر چه بیمه را پیش کشید و آن را گشود.
_ سندروم روده داری! یه سری رژیم بهت میدم باید رعایت کنی. این دارو ها رو هم واست می نویسم. آب زیاد بخور. یوگا هم می‌تونه بهت کمک کنه.
فصل دوم
زنگ را به صدا در آورد و روبه روی دوربین آیفن ایستاد. کمی بعد در با صدای تیکی باز شد. آن را هل داد و وارد شد. با بستن در پشت سرش نگاهی به سمت آسانسور کرد و پوفی کشید. به طرف پله راهش را کج کرد و به آرامی از آن بالا رفت. با رسیدنش به طبقه مورد نظر شادی را دید که لای در واحد شان ایستاده و منتظر ورود اوست. به سمتش گام برداشت و با لبخند سلامی گفت. شادی جوابش را داد و حال که او روبه رویش قرار گرفته بود کنار رفت تا داخل شود. مینو در حین وارد شدن گفت
_ باز که این آسانسور خرابه!
شادی لبخندی بر لب نشاند و گفت
_ اگه خراب نباشه باید شک کرد!
کفش هایش را از پا خارج کرد و در جاکفشی قرار داد. صاف ایستاد و کنجکاو نگاهی به اطراف چرخاند!
_ چرا خونه ساکته؟ پس بقیه کجاند؟
شادی دستش را به کمر مینو گذاشت و ملایم او را هل داد
_ بیرونند. تا ما یه چایی بخوریم اونام یواش یواش پیداشون می شه.
مینو روی مبل نشست و خیره در چشمان شادی
_ عجب! مهمون دعوت می کنند و خودشون میرند بیرون!
_ شبنم کلاسه. بابا تو دفترشه و مامان هم رفته خاله مهشید و بیاره
_ خاله مهشید!
_ اوهوم. عمو آرش سفر کاری رفته. خاله هم با آرمان آتش پاره و اون فسقل خانوم سختشه بیاد. مامان رفته بیارتش.
شادی به طرف آشپز خانه رفت و در دو فنجان کرم رنگ با حاشیه زرشکی چایی ریخت و قندان بلورین را با نقل تازه زعفرانی و پولکی پر کرد. قندان را کنار فنجان ها قرار داد. سینی سیلور را به دست گرفت و به طرف هال رفت. با قرار دادن سینی روی عسلی روی مبل تکی رو به روی مینو نشست. مینو نگاهی به نقلها کرد
_ هووم! چه کرده شادی خانوم!
 

دهقانی

مدیر تالار طراحی جلد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار طراحی جلد
#14
دانه ای نقل زعفرانی با عطر گلاب را درون دهان گذاشت. به آرامی مکید تا دیر تر تمام شود و از عطر زعفران و گلاب لذت ببرد. فنجان را برداشت و به دهان نزدیک کرد جرعه ای از چای را نوشید و با لبخند به شادی نگریست. دخترک چهارده ساله ای که رنگ مشکی موهای حالت دارش به زیبایی شب و گردی صورتش همچون ماه شب چهارده می درخشید. و دماغ کوفته ایَش چه دلنشین در آن صورت جای خوش کرده بود. و لبانی باریک و صورتی. قطعا دختر زیبایست.
_ امسال کلاس چندم میری؟
_ هشتم.
صدای باز شدن در و بعد از آن صدای خسته شبنم باعث شد نگاهشان به آن سمت کشیده شود.
_ اَه! آسایش نداریم. تا مدرسا هست مدرسه وقتی ام نیست کوفت و مرگ و زهر مار! به کی بگم من نمی خوام خطم خوب باشه. مگه همین خرچنگ قورباغه ای که می نویسم چشه. اصل اینه که بتونی بنویسی.
در همان حین نگاه شبنم به مینو افتاده
_ سلام بر سلطان قلبم. چشم ما روشن.
مینو در جوابش با لبخند سلامی گفت و شبنم رو به شادی اضافه کرد
_ قربون آبجی خوشگله خودم. یه چایی دیشلمه... لدفا!
با همان لباس ها خودش را روی مبل انداخت و کیفش را کنارش رها کرد. شادی و مینو به دماغشان چین انداختند. شادی با صدای تو دماغی کرده گفت.
_ پوف. برو جورابات و در آر حالم بهم خورد!
شبنم بالاجبار بلند شد
_ خو دِ لا مذهب خسم! ... خسته شدم از این ولگردیا/ که خوشیامم از دماغم هی در میاد
همانطور که به طرف اتاقش می رفت گفت
_ تا لباسامو عوض میکنم، چایی بریز تا یخ کنه... دلخوشی به کام ته سیگارت/ چایی نیمه پرت و مادر بیمارت
شادی نگاهی به قامت خسته خواهر کوچکترش کرد. صورت برگرداند و چشم در چشم مینو شد هر دو از یاد آوری حرکات شبنم لبخندی بر لب راندند. شادی سرش را به طرفین تکان داد و به طرف آشپز خانه رفت. فنجانی برای خواهرش آماده کرد و به هال برگشت. کنار مینو نشست
_ شبا از استرس خوابم نمی بره!
مینو نگاه پرسش گرش را به شادی داد
_ چرا؟
_ سه روز دیگه مدرسا باز می شه از حالا استرس دارم.
صدای شبنم با حرص از اتاقش بلند شد
_ خو دِ منم همین و می‌گم. بازم تو مثل من کلاس خط زورکی نداری. من بدبخت چی بگم تا میام از شر این یکی خلاص شم دچار اون یکی ام!
مینو لبخندی بر لب نشاند و شادی جدی کمی صدایش را بلند کرد تا راحت تر به گوش شبنم برسد.
_ خانم خانما شما که از کلاس تابستونی بدت میاد! دُرست یاد بگیر که نخوای دو سال درگیرش باشی!
شبنم هم صدایش را بلند کرد و در حالی که از اتاقش خارج می شد گفت:
_ خو دردم اینه، کسی من و نمی فهمه! بابا... من از خط متنفرم! من اگه ده سال پشت سر هم کلاس خط برم باز اینم... همینی که می بینید. به چه زبون باید گفت أنا... خط... ندوست.
شادی اخمهایش را در هم کشید و با لج گفت
_ چرا به من می گی؟ به مامان و بابا بگو.
_ بچه ها بس کنید دیگه. مثلا مهمونما! یکم مراعات منم بکنید بد نیست.
با صدای یا الله گفتن شهاب مینو مقنعه اش را درست کرد و بفرمایید گفت. شهاب کفشهایش را درون جا کفشی گذاشت و با سلام بلندی که داد وارد هال شد. بچه ها هم با خوش رویی جوابش را دادند. شهاب با لبخند همیشه گی اش بچه ها را از زیر نگاهش گذراند. رو به مینو ایستاد. مینو مثل همیشه تیپش ساده بود و این تیپ باعث خجالتی نشان دادنش می شد. یک مانتوی مشکی تقریبا گشاد با مقنعه ای سورمه ای و شلواری جین آبی تیره.
_ خوش اومدید مینو خانم.
مینو مچکرمی گفت و شهاب نگاهش را از شادی که روی مبل نشسته بود و خودش را طرف او چرخ داده بود رد کرد و روی شبنم که کنار شادی ایستاده بود متوقف کرد. ادامه داد.
_ باز چه آتیشی سوزوندید؟
شادی پیش دستی کرد
_ بحث غر زدنای همیشه گی شبنم خانومه!
 

دهقانی

مدیر تالار طراحی جلد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار طراحی جلد
#15
شهاب نگاه سرزنش گرش را روی شبنم قفل کرد و سری تکان داد.
_ شبنم خانوم کی می خوای دست از این کارات برداری؟ تو دیگه بزرگ شدی!
با زدن این حرف به طرف اتاق مشترک خودش و مهتاب رفت. شبنم برای شادی شکلکی در آورد. شهاب بعد از تعویض لباس، بلند، گلویش را صاف کرد تا اعلام حضور کند. به طرف دست شویی رفت. مینو علاقه خواصی به شهاب داشت او همیشه مرد رویاهایش را شبیه به او تصور می کرد. مردی بلند قامت با ته ریش جذاب و اندامی چهار شانه و از همه مهم تر چشمانی گیرا و اخلاقی خوش. درست است شکمش کمی پیش است و بعضی وقتها غر زدنهایش بیش از حد می شود، ولی آنقدر خوبی در این مرد نهفته است که عیبش به چشم نمی آید. شبنم از لحاظ چهره و اخلاق خیلی شبیه پدر است. ولی شادی مخلوط پدر و مادر است و نمی توان گفت شبیه کدام است. شهاب جوراب هایش را از پایش بیرون کشید و طبق معمول هر روز شست. خوب آبش را گرفت و روی دسته شیر گذاشت. دست و صورتش را شست و پاهای عرق کرده اش را همراه با دمپایی بلند کرد و زیر شیر گرفت. دمپایی را در کاسه دست شور گذاشت و با دست خوب پایش را شست و بعد دمپایی را آب کشید. پای دیگرش را هم مثل قبلی شست. با احتیاط خارج شد. صدای دختر ها از اتاق شبنم و شادی می آمد. لبخندی بر لب نشاند و به طرف بالکن رفت. بند رخت آپارتمانی را باز کرد و جوراب هایش را روی آن پهن کرد و بعد به هر کدام گیره آبی رنگی زد. به هال برگشت. خواست به آشپز خانه برود که صدای مینو توجه اش را جلب کرد.
_ شادی برو برا بابات چایی ببر بیچاره خسته اس.
منصرف شد و به طرف مبل رفت صدای در اتاق آمد. شادی لبخندی به پدر زد و گفت
_ الان برا بابای خودم یه چایی خوش رنگ میریزم.
شادی سینی حاوی فنجان رو روی میز جلوی پدرش گذاشت
_ دست دختر گلم درد نکنه.
شادی به همراه لبخندی نوش جانی گفت و به طرف اتاق رفت. هیاهوی دختر ها لبخند پدر را عمیق تر کرد. مینو دخترک مظلومی که مهتاب معرفی اش کرده بود. آن روزهای بیاد ماندنی. روزهایی که خبری از بچه ها نبود خودش بود و همسرش. عشقی که با خواندن یک دفترچه در دلش جوانه زده بود و چه زیبا مهتاب از عشق خود در آن دفتر چه گفته بود. خیره به بخار چایی خاطرات گذشته را مرور کرد. یاد عقدی متفاوت و اولین بوسه ای که از مهتاب گرفته بود. یادش به سرخی گونه های مهتاب افتاد و لبخندش عمیق تر شد. چه روزها به تندی می گذرد و ما باید به دنبال آن بدویم و در پیچ و خم های سخت و نفس گیر زندگی با آخرین توان حرکت کنیم! دخترک سه- چهار ساله ای که او دیده بود کجا و مینوی الان کجا؟ گذر زمان همچون قطار در حال حرکت است. لازم است سر وقت حاضر باشیم، به خود حرکت بدهیم تا بتوانیم همراه قطار رو به مقصدی نا معلوم حرکت کنیم و چه بسا خطایی از ما سر زند آن وقت است که از قطار زمان جا مانده! شهاب قطار زندگی را در نظرش همچون قطار هند تصور کرد. هر که دست پر تر و وضع بهتری دارد درون کوپه قطار جای دارد و هر که فقیر تر و رنجورتر به میله های بیرون قطار آویزان! تا این قطار به مقصد برسد چند نفر از میله ها به پایین پرتاب می شوند؟ چند نفر به مقصد می رسند. زندگی کردن بسی سخت! صدای گریه کودکی که از بیرون واحدشان به گوش رسید باعث شد شهاب از افکار خوشش بیرون آید. این گریه خبر رسیدن مهتاب و مهشید را می داد.
 
آخرین ویرایش:

دهقانی

مدیر تالار طراحی جلد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار طراحی جلد
#16
در با کلید باز شد و آرمان مثل فنر از ضامن آزاد شده داخل پرید. مهتاب چادرش را به چوب لباسی بالای جا کفشی آویزان کرد و کفش هایش را از پا خارج کرد. آلاله را از دست مهشید گرفت تا او بتواند پاهایش را از شر کفش خلاص کند. آرمان به طرف شهاب دوید و اسباب بازی جدیدش را که بعد از نق زدن های بسیار بدست آورده بود را با دست در هوا تکان می داد
_ هو..و.... هو..و... سلام عمو شهاب. هواپیمام خوشگله؟
شهاب لبخند پهنی زد و خیره به آرمان
_ سلام پسر قهرمان. آره خیلی قشنگه.
آرمان شروع کرد دور هال دویدن و هوو هوو کردن.
_ هو..و.... هو..و... عمو شهاب, عمو شهاب. ببین دکمه اش و میزنم چراغاش روشن می شه.
مهشید از داخل راه رو با صدای بلند گفت
_ آرمان با کفش؟! بدو بیا درش بیار
آرمان بالاجبار به طرف راه رو رفت و به کندن کفش هایش پرداخت. مهتاب و مهشید بچه بغل وارد هال شدند و به شهاب سلام دادند. شهاب با خوش رویی جوابشان را داد. مهتاب بچه را دست مهشید داد و به سمت آشپز خانه رفت. شهاب رو به مهشید گفت
_ آرمین جان کجاست؟
مهشید روی اولین مبل نشست و نفسش را آزاد کرد. آلاله را روی پاهایش گذاشت و گفت
_ وای آقا شهاب شما که آرمین و می شناسی! سرش و بگیری و دم شو بگیری باز سر از شنا در می آره. همش می گه می خوام غریق نجات شم. امروزم مسابقه دارند.
آلاله شروع به گریه کردن کرد.
مهتاب از درون آشپزخانه بلند گفت
_ مهشید لباسای این طفل معصوم و بکن پخت از گرما.
آرمان باز هوو هوو کنان شروع به دویدن دور هال کرد مهشید موهای مش زده اش را از روی صورتش کنار زد و همان طور که پاهایش را برای ساکت کردن آلاله تکان می داد صورتش را به طرف آشپز خانه گرفت.
_ تازه رسیدیم زوده!
مهتاب لیوان آب را از دهنش دور کرد و با حرص اشاره به آلاله کرد و گفت
_ مهشید! اونقدر هوا سرد نیست که انقدر به این بدبخت پوشوندی!
صورتش را به طرف شهاب کرد و ادامه داد
_ یه بافت به چه کلفتی ای زیر این کتِ پوشونده به این طفل معصوم!
شهاب چشماش را درشت کرد و با شیطنت گفت
_ آهان! من گفتم شما اومدید بوی کبابم باهاتون اومد! بگو مال چی بوده!
مهشید نگاه دلخورش را از مهتاب گرفت و شروع به در آوردن کت آلاله کرد. آلاله کمی آرام شد. آرمان به طرف شهاب رفت.
_ عمو ببین هواپیما رو تکون می دم چه شکلی میشه... هو..و... هو..و... عمو ببین هو...هو...
شهاب که چیز خواصی در هواپیما ندیده بود برای دلخوش کردن آرمان گفت
_ وای! چقدر جالبه پسر!
آرمان خوش حال به دویدنش ادامه داد. مهشید نگاهش به دور گردن طفل درون آغوشش افتاد
_ الهی بمیرم مامان! عرق کردی!
سریع دست به کار شد و بافت را هم از تن کودک بی نوا در آورد. آلاله از این آزادی خوشحال شروع به دست و پا زدن کرد. شهاب از این دست و پا زدن کودک دلش غنج رفت و دست دراز کرد.
_ بدش به عمو ببینم این فسقل خانومو.
کودک را از مهشید گرفت و خیره به چهره سفید و تپلش شد. لباسهای خرگوشی, به بامزه کردنش افزوده بود. دو دست مشت شده اش در دهانش بود و آب دهانش کل صورت نازش را خیس کرده بود. شهاب از جعبه دستمال روی میز دستمالی بیرون کشید و گونه های آلاله را خشک کرد و دو ماچ آبدار از آن لپهای سفید گرفت. دلش خواست. روبه مهتاب که فنجان های چایی را روی عسلی می گذاشت تا بنشیند کرد و گفت
_ می گم این آلاله خانوم همبازی نداره ها!
مهشید خنده ای کرد و مهتاب چشم غره ای به شوهر جانش رفت. گرچه که خود هم در دل به حرف شهاب اعتقاد داشت. بامزه بودن آلاله باعث شده بود که اوهم به فکر بیفتد. مهتاب برای عوض کردن بحث به چشمان خواستنی شوهرش نگاه کرد
_ مینو نیومده؟
شهاب به آلاله خیره شد و همان طور که قربان صدقه کودک می رفت و با صورت خندان سرش را تکان داد تا او بخندد گفت:
_ تو اتاق بچه هاس
آرمان به طرف اتاق بچه ها دوید و بدون در زدن در را باز کرد.
_ شبنم، شبنم ببین هواپیما خریدم.
آلاله به حرکات شهاب می خندید و دست و پا می زد و صداهایی از خودش تولید می کرد. شهاب با دیدن حرکات آلاله دلش غنج می رفت و هر بار نگاهش سوی مهتاب که حواسش به گفت و گوی خودش و خواهرش بود می رفت. شهاب کاری با صحبت های بی سر و ته آنها نداشت او دلش عجیب بچه می خواست!
عسلی ها را گوشه هال روی هم سوار کرده بودند تا فضای کافی برای پهن کردن سفره روی زمین داشته باشند. دختر ها مشغول چیدمان سفره بودند و مهتاب و مهشید هم مشغول کشیدن برنج و خورشت. صدای زنگ بلند شد. مهشید رو به شهاب بلند گفت:
_ آرمینه.
شهاب از روی کاناپه بلند شد و به سمت در رفت. با باز کردن در قامت آرمین پدیدار شد. لبخندی بر لب راند. دستش را سمت آرمین دراز کرد.
_ به، سلام آقا آرمین
آرمین دست شهاب را در دست گرفت و سلامی گفت و داخل شد. به سمت آشپز خانه رفت و بلند سلام داد. با صدای خروسکی اش گفت
_خاله چرا خودت و تو زحمت انداختی؟
مهشید که کارش تمام شده بود به سمت پسر ارشدش رفت.
_ مسابقه چی شد؟ ای وای آرمین! تو که هنوز موهات نم داره! برو بشین پَلو بخاری.
آرمین به تبعیت از حرف مادرش به سمت بخاری گام برداشت و گفت:
_ هیچی... پنجم شدم.
شهاب لبخندی زد.
_ همونم خوبه
آرمین کنار بخاری ایستاد. بخاری روی شمع بود! در دل لبخندی زد و کنار بخاری نشست تا حرف مادر را اجابت کرده باشد. رو به شهاب گفت.
_ آره بهتر آخر شد نه.
شهاب بلند شد و پیچ بخاری را باز کرد. شعله های رقصان آبی رنگ آتش از شیشه بخاری نمایان شد.
کار همه تمام شد و یک به یک دور سفره شام نشستند. مهتاب بشقاب ته دیگ را سمت آرمین گرفت و گفت:
_ بیا خاله مخصوص تو ته دیگ سیب زمینی درست کردم.
آرمین ممنونی گفت. شبنم خنده ای کرد و با دهان پر گفت:
_ آره هی ته دیگ سیب زمینی بخور تا جوشای صورتت بیشتر بشه!
شهاب اسم شبنم را با مؤاخذه گفت و چشم غره ای نثارش کرد. مهتاب لقمه تو دهانش را قورت داد و بشقاب خورشت را به طرف مینو هل داد.
_ بیا قربونت برم خورشت بریز... تعارف نکن.
مینو عاشق این فضای صمیمی بود. او حتی عاشق سرتق بازی های شبنم بود. هر موقع بین جمع آن خانواده قرار می گرفت احساس می کرد او هم خانواده دارد. شاد بود. می خندید. او عاشق خانواده خاله هایش بود؛ خاله هایی که درست است هیچ نسبت فامیلی ندارند اما برای او تمام دارایی اش هستند. خاله هایی که حق دوستی را در حق مادرش تمام کرده بودند. او مادر ش را از تعریف های خاله هایش می شناسد. ای کاش پدرش هم دوستی داشت تا درباره او هم می دانست. درست است مرده اند اما دلش به همین چیزها خوش بود. خاطراتی که در کمترین آن حضور دارد. خودش یادش نیست و همه را از بر است! زیرا خاله هایش، واو به واو آن را تعریف کرده اند. مادرش خاطره ایست از زبان خاله هایش. او به همین هم قانع است. مادری که می شناسد؛ همین که سر راهی نیست. او را خواسته اند اما عجل محلتشان نداده است. او قانع بود که تقدیر او را یتیم کرده است و نباید معترض باشد.
 
آخرین ویرایش:

موضوعات

بالا