درحال تایپ از تاریکی نترس | کارگروهی

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#1
از تاریکی نترس.jpg
به نام خدایی که در همین نزدیکی است ...

نام رمان : از تاریکی نترس

نام نویسندگان : محدثه فارسی ( Mohadeseh.f ) محمد ( Mohamad.h ) و شمیر ( شیمر )

موضوع : ترسناک ، هیجانی ، عاشقانه و کمی طنز

خلاصه :

این داستان متفاوته ... از زبون دوشخصیت نوشته میشه ... در مورد یه دختر و پسری که همکلاسی هستن و سر یه شرط بندی تصمیم می گیرن برن توی خونه ای زندگی کنن که هیچ کس جرات نداره بره اون جا ... البته بگم که این دختر و پسر خیلی باهم لجن و آخرش هم که ... امیدوارم خوشتون بیاد

پایان خوش

مقدمه :

زندگی سراسر پر از ماجراهایی است که گاه ترسناک هستند گاه شیرین !

ولی گاهی ممکنه این ترسناکی ها تا آخر باقی بمونه ...

ولی گاهی هم ممکنه که ادامه ی این ترسناکی ها شیرین بشه ...

ولی کی از آینده خبر داره ؟

آینده ای که دست به دست ثانیه ها داده تا ما دوتا توی این خونه تاریک و سرد گیر بیفتیم و هر لحظش ناقوسی بشه برای ما ... ناقوس مرگ !

می لرزیم و همش تو فکر اینیم که این قسمت ترسناکی که ادامش شیرینیه آیا نسیب ما هم میشه ؟

ولی هیچ کدوممون خبر نداریم !

نویسنده این قسمت : محدثه فارسی
 
آخرین ویرایش:

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#2
ماهور ( به قلم محدثه )

از خنده پخش زمین شدم و اشک از چشمام جاری شد ... بچه های کلاس با تعجب بهم نگاه می کردن ... زهرا هم همراهم می خندید ... اونم نشست روی زمین و هر هر شروع کردیم خندیدن ... وای که مردم از دستش ... خدایا من و گاو کن ! اشک و از چشمام پاک کردم و یهو نگاهم به بچه های کلاس افتاد

که بانیش باز به یه طرف دیگه خیره شده بود ... سری سرم و برگردوندم که با بی مزه ترین و بیشور ترین پسر کلاس مواجه شدم ... با نیش باز و قیافه ای متاسف نگاهم می کرد ... از لجم سرش به عنوان تاسف و تکون داد و گفت :
پارسا _ خجالت نمی کشی خرس گنده ؟ نگاش کن توروخدا

پوکر بهش خیره شدم و سریع بلند شدم و وایسادم و مشغول تکوندن لباسام شدم ... با قیافه ای خونسرد رفتم جلو و زل زدم به چشمهای قشنگش ... طوله بز عجب چشمایی داشتا ... پوزخند کجی زدم و گفتم :

من _ دوباره پریدی وسط میمون ؟ دوست دارم اینطوری بخندم ... تورو سننه ؟

در حالی که داشت از عصبانیت منفجر می شد لبخند کجی زد و گفت :

پارسا _ منم دوست دارم اینطوری باهات حرف بزنم ! تو رو سننه ؟

سعید یکی دیگه از همکلاسیامون پرید بینمون و گفت :

سعید _ صلوات بفرستید ... دوباره اینا افتادن به جون هم !

چشم غره ای به پارسا رفتم و یهو استاد نمایان شد ... اوه مای کامپیوتر !

سریع دوییدم سر جام و نشستم ... پارسا که از کارم متعجب شده بود همون جا مثل درخت وایساده بود با اون هیکل شرک مانندش .

استاد زد روی شونش و پارسا هول نگاهش کرد ... استاد اشاره کرد بره بشینه و اونم چشمی گفت و غضبناک نگاهی به من انداخت که تخس ابروم و براش بالا و پایین انداختم و روم و برگردوندم ... حالا یارم بیا ... دلدارم بیا ... ببین چه بلایی سرش آوردم !

زنگ که خورد با عجله همراه زهرا کیفم و برداشتم و خواستم برم که یهو زارتــــــــ پخش زمین شدم ... ای ان شاءالله به زمین گرم و آسفالت شده بخوری هرکی که زیر پایی برام گرفته ... سرم و بلند کردم و با درد به قیافه خندون پارسا خیره شدم ... جیــــــغ زدم و گفتم :

من _ خـــــــــــر !

خندش شدید شد و کولش و جا به جا کرد و همراه سعید رفت ... سعید برگشت و زیر لب معذرت خواهی کرد ... بیشور چشم داشت به من !

زهرا دستم و گرفت و بلندم کرد و مشغول تکوندم شد ... من اگه این و از رو نبرم که ماهور نیستم ... شاس ممدم !

رفتیم سلف و دیدم که پارسای بیشور با دوستش تمرگیده سر یه میز ... آدامسم و انداختم توی دهنم و باز ناز شروع کردم به راه رفتن ... زهرا مثل خنگا زل زده بود به من ... چند بار پلک زدم تا چشای آبیم شهلایی شه ... سعید با دهن باز به من خیره شده بود ... نزدیک میزشون شدم و از پشت خم شدم سمت پارسا و توگوشش نجوا کردم :

من _ عشقم ؟

با چشایی که اندازه سیب زمینی شده بود برگشت و نگاهم کرد ... دوباره پلک زدم که محو نگاهم شد و من لبخند بدجنسی زدم و گفتم :

من _ ببخش من و به خاطر رفتار زشتم !

و آروم دست کردم تو کولم و شیر کاکائوم و در آوردم و همینطور که داشتم با لحن خر کننده ای حرف می زدم ، شیر کاکائو رو پاشیدم توصورتش که صدای خنده زهرا از اون ور بلند شد !

ابروم و انداختم بالا و گفتم :

من _ دفعه آخرت باشه برام زیر پایی می گیری پشمک !

عصبانی درحالی که کلا شیر کاکائویی شده بود خیره شد به من !
 

mohamad_h

مدیر آزمایشی تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی تالار رمان
#3
پارسا(به قلم mohamad_h)
با صدای زنگ ساعتم از خواب بیدار شدم.
باید میرفتم دانشگاه.
اوه نه.باز باید تو دانشگاه قیافه ی اون دختره رو تحمل کنم.بین بچه ها معروف به خوشگلی بود ،منم قبول داشتم اما یه حسی نمیزاشت که اینو قبول کنم.شاید غرور،ولی نه،غرور هم نبود.
به سختی و با هزارتا کش و قوس از رخت خواب عزیزم دل کندم.
رفتم سمت آشپزخونه و کتری رو پر آب کردم.از نظر من صبحی که با یه لیوان چایی شروع شه صد برابر بهتره از بدون چاییه.
اصلا لعنتی این چایی کلی انرژی به آدم میده.
رفتم سمت کمدم و سر صبر یه پیرهن سبز چارخونه با یه شلوار جین پوشیدم .
ساعتو نگاه کردم.هنوز کلی وقت داشتم .آب که جوش اومد.چایی درست کردم و با نیمرو زدم به بدن.خیلی چسبید.
همه چیو چک کردم.گاز و برق و آب.من تو خونه تنهام.خانوادم شهرستان زندگی میکنن.نزدیکای تهران.من برای کار و تحصیل اومدم تهران.تو یه شرکت کار میکنم.با حقوقم تونستم یه خونه اجاره کنم و برا همین اگه یه کدوم ازینا روشن یا باز باشه کسی نیست که ببندتشون.
از خونه زدم بیرون.حس و حال رانندگی با ماشینو نداشتم.یه تاکسی دربست گرفتم تا خود دانشگاه.
در کلاس رو که باز کردم.دیدمش.اشت از خنده میمرد.نمیدونم چرا اما اگه اذیتش نمیکردم یا بهش تیکه نمینداختم شبم به صبح نمیرسید.
برا اینکه اذیتش کنم سرم رو به نشانه ی تاسف تکون دادم و اهی کشیدم.
_خجالت نمیکشی خرس گنده؟نگاش کن توروخدا.
پاشد و لباسش رو تکون داد.لهم خیره شد.
_دوباره پریدی وسط میمون ؟ دوست دارم اینطوری بخندم ... تورو سننه ؟
داشت روی مغزم رژه می رفت.دختره ی پر رو.
_منم دوست دارم اینطوری باهات حرف بزنم ! تو رو سننه ؟
_صلوات بفرستید ... دوباره اینا افتادن به جون هم !
صداش رو شناختم.سعید بود.رفیقم.
بر گشتم و رو به اون دختره ی پررو ابرو هامو جوری که اعصابش خورد شه تکون دادم.
بهم چشم غره ای کرد.اما سریع دوید و نشست سرجاش.
چی شد؟ این الان از من ترسید؟
یکی دست گذاشت رو شونم اروم گفت:
_نمیخوای بشینی؟

سرم و انداختم پایین و سریع گفتم چشم.
حالا اون بود که واسه من ابروهاش رو تکون می داد.
کل زنگ داشتم نقشه می کشیدم که تلافی کنم.
زنگ که خورد دست سعید و گرفتم و با هم رفتیم پایین پله ها پشت دیوار وایسادم و منتظر شدم تا بیاد.
وقتی اومد یه زیر پای جانانه براش گرفتم و اونم با مخ پخش زمین شد.
خندم گرفت
_خـــــــــــر !
اینو که گفت جیگرم حال اومد.معلوم بود حسابی دردش گرفته.بیشتر خندم گرفت.کولم رو جابه جا کردم و راه افتادم.
سعید برگشت و عذر خواهی کرد.
_اخه پسره ی دیوونه.واقعا فکر میکنی این ازت خوشش میاد.
_چرا نیاد؟مگه من چمه؟
_چیزیت نیست.ولی عشق سلیقه ایه.منم مطمئنم این دختره ازت خوشش نمیاد.حالا باز برو پاچه خوریش رو بکن.
_بریم سلف؟دارم از گشنگی میمیرم.
_باش.بریم.
نشسته بودیم و داشتیم غذا کوفت میکردیم.
دیدم سعید مثه خلا خیره شده به جلو.جلو رو نگاه کردم.ای بابا بازم که اینه.وایسا ببین چرا داره میاد سمت ما.چرا اینجوری راه میره؟
اومد سمت من،خم شد و در گوشم گفت:
_عشقم ؟
جانم؟ این با من بود؟ نکنه وقتی خورد زمین مغزش جابه جا شده.مثه تو فیلما.
چند بار پلک زد.چشماش آبی بود و واقعا زیبا.
لبخند زد.
_ببخش من و به خاطر رفتار زشتم !
یا خدا.دختر مردم از دست رفت.بعله حتما وقتی سرش خورده زمین سرش تکون خورده.
دستش رو کرد توی کیفش.
به خودم اومدم دیدم تمام صورت و لباسم شیر کاکائویی شده.
_دفعه آخرت باشه برام زیر پایی می گیری پشمک !
صدای خنده ی رفیقش بلند شد.
چیزی نگفتم فقط خیره شدم بهش.
داشت عقب عقب میرفت سمت میز پسرا.منم هیچی نگفتم تا بخوره به میز.
بعله.خورد به میز و هر چی غذا بود ریخت.
از خنده منفجر شدم.از جام بلند شدم و رفتم دم گوشش گفتم.
عشقم!چیزیت شد؟ شصت پات رفت تو چشت؟
برگشتم و روبه سعید گفتم پاشو بریم یه لباس بخریم .این لباس دیگه قابل استفاده نیست.
برگشتم سمت میز .دختره ی دیوونه.منم دیوونه ی این کاراشم.
 
آخرین ویرایش:

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#4
ماهور ( به قلم محدثه )

در اتاقم زده شد که سریع گوشیم رو زیر پاهام قایم کردم ... در یهو باز شد ... و اون کسی نبود جز ، جز ... چیه دارید از فضولی می میرید ؟ هاهاهاها

هیچکسی نبود جز بابام ! وای که دوباره اومده بهم گیر بده ... لبخند مصنوعی زدم که اومد نشست روی تخت ... موهام و فرستادم پشت گوشم و گفتم :

من _ کاری داشتید ؟

لبخند مهربونی زد و گفت :

بابا _ دخترم می دونی که دیگه بزرگ شدی و ماشاءالله 19 سالته !

جـون من ؟ توروخدا ؟ واقعا ؟ اصلا نمی دونستم !

بابا ادامه داد :

بابا _ بالاخره دختری و خاستگار داری ...

نیشم تا اون ور سرم باز شد و گفتم :

من _ جون من ؟ کی اومده ؟

یه جوری نگاهم کرد که لبم و گزیدم و فهمیدم که باید خجالت بکشم ... چیزی که من زیاد بلد نیستم !

بابا _ پسر آقای رحیمی ( همکارش ) تورو دیده و خوشش اومده ... امروز ازم اجازه خواست بیان خاستگاری ... اومدم باهات درمیون بذارم .

بیخیال گفتم :

من _ باشه ... مشکلی نیست !

سرش و تکون داد و بلند شد و گفت :

بابا _ ساعت 1 نصفه شبه ، بگیر بخواب فردا دانشگاه داری ... سرت و هم از تو اون گوشی دربیار .

الکی سرم و تند تند تکون دادم و بابا از اتاق رفت بیرون ... ابرویی بالا انداختم و با یه حرکت گوشیم و از زیر پاهام در آوردم ... دراز کشیدم و گوشیم و گذاشتم جلوم و مشغول ولگردی شدم ... جـــــون این کیه ؟

عـوق اینکه پارسا شِرِکه ! جون بابا چشات توحلقم گیر کرده ... قهوه ای کی بودی تو ؟ ولی ناموسا عجب قیافه ای داشت ... چهارشونه ... صورت سفید و چشما قهوه ای و موها خرمایی و اووووووف عجب چیزی بود ... ولی از اون جایی که ازش خوشم نمیاد خدا ببخشدش به ننش ؛ پسره ی ایکبیری ( وات دِ فاز ؟ )

انقدر چت کردم و زر زدم که ساعت 4 صبح خوابیدم ... از بس که دختر حرف گوش کنیم من ! قربونم بره پارسا .

صبح با صدای حامد پهلان از خواب پریدم ... خدایا چی می شد این صبح نمی رسید ؟ با چشمایی که داشت می سوخت از خواب رفتم دستشویی و کارای ضرروی انجام دادم و اومدم بیرون ... چیه انتظار داشتید همون تو بمونم ؟ اول صبحه من تازه از خواب بیدار شدم سر به سرم نزارید ( کنترلش از دستم در رفته :| )

سریع آماده شدم و بدون اینکه صبحانه بخورم به طرف دانشگاه حرکت کردم ... تا وارد شدم چشمم به زهرا افتاد ... واو این پسره کیه داره باهاش فک می زنه ؟ آروم آروم رفتم جلو ... چشمام و ریز کردم و خواستم دهنم و باز کنم و جیغ بکشم که یهو زارتـــــت ! این کدوم میمونی بود خورد به من ؟ برگشتم طرفش و خواستم فش ناموسی بکشم که با دیدن پارسا و اون قیافش نفسم بند اومد ... عــــــر این چیه دیگه ؟ چرا این انقدر جیگر شده ؟ یا حضرت خزر ... ولی زود خودم و جمع کردم و جیغ زدم :

من _ کورِ منگل !

و بعد برگشتم طرف زهرا و پسری که داشتن با تعجب به ما نگاه می کردم ... نفسم و فرستادم بیرون و سریع روبه زهرا گفتم :

من _ این کیه چشم سفید ؟

زهرا لبای خوش فرم صورتیش و گزید و گفت :

زهرا _ دارم از آقای طاهری جزوه می گیرم ...

نیشم باز شد و گفتم :

من _ تا باشه از این جزوه ها و از این ازدوجـ....

تـــق ... با آرنج کوبید تو پهلوم ... ان شاءالله ذلیل نشی !

به پسره نگاه کردم ... احسنت احسنت ... چشم ابرو مشکی ... هیکل نه زیاد گنده نه زیاد اسکلت ... هرچی بود مثل این پارسا شِرِک نبود ... وای گفتم پارسا ... این چرا انقدر خودش و خوشگل کرده ؟ نکنه دنبال خاستگار می کرده ؟ یهو دستم کشیده شد ... زهرا مثل یابو من و کشوند طرف کلاس ...

من _ هوی دسته ها ... کلنگ نیست !

زهرا سریع مقنعش و درست کرد و گفت :

زهرا _ یه چیز بهت میگم به خدا بفهمم به کسی گفتی زندت نمی ذارم !

منم که فـضول سریع نشستم رو صندلی و گفتم :

من _ بگو بگو !

نشست کنارم و با اون صدای دوبلور مانندش که من دیوونشم گفت :

زهرا _ امروز استاد نمیاد ...

جیغ زدم که دستش و گذاشت رو دهنم ... یهو گوشا دراز شد ... با قیافه مشکوک در حالی که دستش رو دهنم بود نگاهش کردم !

من _ او ا اوا می ئوئی ؟

قیافش خنگ شد و گفت :

زهرا _ هان ؟

دستم و محکم زدم رودستش که با درد کشید و گفت :

زهرا _ وحشی !

نفسم و فرستادم بیرون و گفتم :

من _ شتر دستت و عین تبر گذاشتی رو دهنم می خوای برات بلبلی هم تلاوت کنم ؟

خندید و گفت :

زهرا _ حالا چی زر می زدی ؟

چند تا پلک زدم و گفتم :

من _ تو از کجا می دونی ؟

یهو هول شد و دست و پاچش و گم کرد ... ای کلک نکنه با استاده ریختن رو هم ؟ نخواستم به روش بیارم تا خجالت بکشه برای همین گفتم :

من _ حالا جدی نمیاد ؟

سرش و تند تند تکون داد که از خوشحالی دق کردم ... آخ که چه حالی میده ... پارسا و دوستش سعید وارد شدن ... نگاهم و به سختی گرفتم که یهو یکی بلند بهم گفت :

سعید _ سلام

برگشتم که با قیافه با نمک سعید مواجه شدم ... برعکس دوست میمونش خیلی بچه باتربیتیه !

لبخند زدم و از حرص پارسا گفتم :

من _ سلام آقا سعید خوبی ؟

نفسش و فرستاد بیرون و با خوشحالی گفت :

سعید _ ممنون شما خوبید ؟

لبخند دلربایی زدم و گفتم :

من _ ممنون !

یهو صدای شِرِک بلند شد :

پارسا _ سعید ؟ بیا دیگه اه !

سعید سریع عذر خواهی کرد و رفت نشست پیش پارسا ... یه یک ربعی گذشت که بچه خرخون کلاسمون گفت :

علی _ چرا استاد نمیاد ؟

تا این و گفت در کلاس زده شد و مسئول دانشگاه وارد شد ... همه بلند شدن به جز من ... ولم کن بابا ... ایـش !

_ استادتون امروز براشون یه مشکلی پیش اومده نیومدن ... پس این زنگتون آزاد هستید !

مرتیکه یه جوری میگه آزاد انگار داره با حیوون حرف می زنه .

خواستم تیکه بندازم که زارت در و بست و رفت بیرون ... یهو کلاس شلوغ شد و همه دوباره مشغول زر زدن شدن ... یهو دیدم همه ساکت شدن و تجمع بردن به یه نقطه ای ... وا چی شد ؟ برگشتم که دیدم کیانوش یکی از بچه های باحال و مشتی کلاس داره یه چیزی تعریف می کنه ... منم که انقدر فضول زهرا رو بلند کردم و رفتم پهن شدم بغلش ... کیانوش با دیدن من چشمک زد و گفت :

کیانوش _ خب واجب شد که حتما براتون تعریف کنم !

لبخند باحالی زدم و سرم و بلند کردم که با اخمای در هم پارسا مواجه شدم ... لولو خورخوره ... ایـش !

کیانوش شروع کرد با هیچان تعریف کردن جوری که همه ساکت و با اشتیاق زل زدیم بهش :

کیانوش _ پسر عمم چند وقت پیش یه خونه اجاره کرد تو بالا شهر تهران ... یه جایی که خیلی بیابونم داره ولی همه خونه هاش ویلایی هستن ... آره داشتم می گفتم این خونه رو اجاره کرد و رفت یه چند وقتی نشست داخلش ... دیدیم خبری ازش نیست ... گفتیم حداقل بهش زنگ بزنیم ... آقا ما زنگ زدیم دیدیم صداش گرفته و اصلا رفتارش 180 درجه فرق کرده ... آدم به اون سرحالی نای حرف زدن نداشت ... خلاصه یهو پشت تلفن به گریه افتاد و گفت بیاید کمکم من دیگه نمی تونم اینجا باشم ... ماهم ای هیچ جا بی خبر رفتیم و به از اون خونه آوردیمش بیرون ... اصلا یه خونه عجیب و غریبی بود لامصب ... خیلی ترسناک بود ... ولی قیافه پسرعمم دیدنی بود ... به اندازه 10 سال شکسته شده بود ... تا مارو دید های های زد زیر گریه ... ما هم نگران هی می پرسیدیم چیه ؟ چیشده ؟ انگار که از کسی می ترسید اصلا دهن باز نمی کرد ... ما یه چند روزی گفتیم بزار تو حال خودش باشه تا اینکه یه شب که خواب بود دیدیم سر و صدا میاد ... آقا چیشده ؟ بلند شدیم رفتیم دیدیم داره تو خواب داد می زنه ... بیدارش کردیم و یکمی آرومش کردیم که شروع کرد حرف زدن ... آره اون خونه جن داره ... پدر من و در آوردن و از این حرفا ... اول باور نکردیم ولی کم کم رفتارش و که دیدیم مشکوک شدیم و رفتیم پیش اون بنگاهی که خونه رو بهش داده بود و از شانس بدمون یارو افتاده بود مرده بود ... پسرش و دیدیم گفتیم آقا اینجوریه ... اونم بنده خدا گفت که کدوم خونه و ماهم آدرس دادیم که یهو با قیافه ای درهم و اصلا پریشون گفت که اون خونه اصلا چند سالی هست کسی توش نمیشینه ... اصلا کسی جرات نداشته ... نمی دونم چرا بابای من این خونه رو فروخته به پسرعمتون و کسی اصلا جرات نکرده بره توش زندگی کنه ... ماهم تعجب زده از رفتارش کنیم چه کنیم ؟ هیچی دیگه برگشتیم خونه و پسرعمم و بردیم بنده خدا رو یه چند وقتی بیمارستان ... ولی خداوکیلی من خودم جرات ندارم از بغل اون خونه هم رد شم !

همه ساکت و وحشت زده به کیانوش چشم دوخته بودن ... معمولا من این چرت و پرتا رو باور ندارم برای همین گفتم :

من _ اینا همش مذخرفه ... اصلا جن ها به آدما کاری ندارن ... همش چرت و پرته باور نکنید !

پارسا خندید و گفت :

پارسا _ همون دیگه جرات نداری بری اونجا زندگی کنی همچین قمپز در می کنی !

خواستم چیزی بگم که سعید هم پرید وسط و گفت :

سعید _ منم اصلا باور ندارم ...

همه صداشون در اومد و اعتراض که من مثل این اسکلا و جوگیرا گفتم :

من _ حالا که اینطور شد ، می گید من جرات ندارم ... میرم تو اون خونه زندگی می کنم یه مدت ...!

پارسا هم جو داد و گفت :

پارسا _ هر کی نره ...

من _ هرکی نره !

نشست و گفت :

پارسا _ ببین بیشتر از یه ماه طاقت نیاری یعنی جرات نداشتی و همش قمپز الکی در کردیا !

تک خندی زدم و گفتم :

من _ باشه شجاع ... درسته من جرات دارم ... کسی که جرات نداره تویی !

با خشم زل زد تو چشمام و گفت :

پارسا _حالا که اینطور شد منم میام !

حواسم به موقعیت و حرفم نبود که داد زدم :

من _ هرکی نیاد ، نامرد عالمه !

حرصی تر شد و گفت :

پارسا _ به ابوالفضل میام ... این خط این نشون !

کیانوش پرید وسط و گفت :

کیانوش _ عه بچه ها مگه از جونتون سیر شدید ؟ بیخیال بابا ...

من _ نه دیگه حرفیه که زده شده ... فقط آدرس خونه رو بهمون بده !

همه بچه ها با هم یک صدا گفتن که آره بزار برن ببینیم چی میشه ؟ کدوم کم میاره ؟ به پارسا زل زدم و یه پوزخند زدم که اونم متقابلا پوزخند زد .

سعید _ پس اگه اینطوریه شرط ببندیم !

زهرا سریع گفت :

زهرا _ شرط حرومه !

پارسا هم پارازیت داد :

پارسا _ در صورتی که قمار باشه ... ولی این یه چیز دیگس .

کیانوش هم زد رو میز و گفت :

کیانوش _ هر کی طاقت نیاورد باید تا یه هفته خرج سلف بچه های کلاس و بده !

من و پارسا همزمان گفتیم :

من _ قبول .

*****
 

mohamad_h

مدیر آزمایشی تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی تالار رمان
#5
پارسا(به قلمmohamad_h)
عجب غلطی کردم.اخه یکی نیست بگه پسره ی احمق مگه تو خونه و زندگی نداری که میخوای بری یه ماه تو یه جهنم دره ای زندگی کنی.کاش لال میشدم و حرف نمیزدم.همش تقصیر این دختره ی پرروه.اگه اون دهنشو میبست الان وضع من این نبود.
_اقا پارسا؟
به خودم اومدم.خودش بود.چه حلال زاده!
_هوم؟
_هوم و..
_چیزی میخواستی بگی؟
_اره.
_خب بگو.
_اخه مگه میزاری ؟هی میپری میون کلام آدم.
_باشه بگو.
_کی آماده میشی که بریم؟
_کجا؟!
_خنگول،خونه دیگه.
خواستم بزنم زیر همه چی ولی این دختر شیطون تر از این حرفاس و پدرمو درمیاره جلوی رفیقام.
_شب.ولی من یه چیزیو نفهمیدم.
_چیو؟
_تو گفتی بریم.مگه قرار نیست خودمون بریم؟
_نه،من ماشین ندارم.در ضمن اونجا فقط یه اتاق خواب داره.
_خب به من چه.یه جوری بیا.وقتی ادعا میکنی جلوی همه باید فکر این روزاتم باشی.بعدم،من توی اتاق میخوابم.
_اوهو،میترسم سردیت کنه.دختری گفتن پسری گفتن.یه ذره حیا داشته باش.دختر مردم تو پذیرایی بخوابه.مگه تو غیرت نداری.
_سگ خورد.بخواب تو اتاق.ولی من نمیبرمتا.
_چرا؟یه قسمتی از اونجا هیچ ماشینی مسافر نمیبره،پیادم که نمیتونم بیام.
_بازم به من چه.
_پس نداری؟
_هوم؟
_غیرت؟
ای بابا اینم پدر منو دراورد.
_ساعت چند بیام؟
لبخند گشادی زد.
_یازده.
_باشه.فقط من از معطل شدن متنفرم.
_اییییش.باشه بابا.
برگشت خواست بره که نظرش عوض شد.
چرخید رو به من.
_گوشیتو بده.
_جانم؟
_نترس نمیخورمش.بده.
_از جیبم دراوردمش و دادم بهش.
_بیا.
_بیا چیه؟بفرمایید.
گوشیمو گرفت و شماره ی خودشو توش ذخیره کرد.بعدم یه پیامک خالی به خودش داد.
_شمارمه.زنگ بزن تا بگم کجا بیای دنبالم.
_چشم ملکه.امر دیگه ای نداری؟
داشتم از عصبانیت میمردم‌.
_نه.
برگشت و رفت.
حدودای ساعت ده و نیم بهش زنگ زدم.
_الو؟
_سلام.
سلام.شما؟
من صداشو شناختم.ولی اون نه.صداش خواب آلود بود .فکر کنم به خاطر همین نشناختم.
_پارسام.
_اهان.وای .خب بنویس آدرسو.
_باشه.
آدرسو بهم داد.
ساکم رو از قبل بسته بودم.لباس بیرونی پوشیدم و راه افتادم.
وقتی رسیدم بهش زنگ زدم و اونم منو دید و سوار شد.
_علیک سلام .
_ایش سلام.
_کجا باید برم؟
_برو تا بگم.
_باشه
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#6
ماهور ( به قلم محدثه )

یه جوری آروم میره انگار لااله الا الله ... خدیا به من قدرت کنترل کردن خود را بده !

چنان ژستم گرفته پشت این فرمون ... وارد محله که شدیم سه چهارتا سکته پشت سر هم زدم ... اینجا چرا انقدر خلوت و داغونه ؟ قلبم شروع کرد به زدن ... خدایا بگم گوه خوردم خوبه ؟ خـــدا ؟ من و گاو کن که الکی جو ندم !

به سختی گفتم :

من _ اینجاست وایسا !

با تعجب نگاهم کرد که شونه ای انداختم بالا ... پیاده شدم و از پشت ماشین ساکم و برداشتم و پارسا هم پیاده شد ... تا به خودش بیاد ساکم و پرت کردم توصورتش و گفتم :

من _ تو خجالت نمی کشی ؟ من باید بیارم ؟

و بعد راهم و کج کردم و با ناز و عشوه شروع کردم راه رفتن ... با قیافه ای که مثل گوجه شده بود اومد سمتم و گفت :

پارسا _ کلید داری ؟

کلید و از توجیبم در آوردم و ابروم و انداختم بالا و گفتم :

من _ بله که دارم !

غرید :

پارسا _ بازش کن دیگه اه !

زل زدم تو چشمام و گفتم :

من _ نمی خوام ... دوست ندارم !

پاش و کوبید رو زمین و گفت :

پارسا _ تو این وضعیت هم لج می کنی ؟ خیره !

زبونم و براش در آوردم و سریع کلید انداختم توی درو بازش کردم و عین گاو اول خودم رفتم تو که ای کاش نمی رفتم ... چقدر سرد بود اینجا !

یکمی رفتم عقب و خوردم به پارسا ...

پارسا _ هوی کجا ؟

آب دهنم و قورت دادم و گفتم :

من _ اومم هیچی ... گفتم با هم بریم داخل دیگه ... اومم ... چیزه !

چشم غره ای بهم رفت و زودتر راه افتاد ... سریع پریدم طرفش و بازوش و گرفتم که وایساد و آروم برگشت طرفم و گفت :

پارسا _ چته بابا ؟

سفت تر گرفتمش و گفتم :

من _ ببین بیا و باهام مهربون باش ... من ول نکن !

پوزخند حرص دراری زد و گفت :

پارسا _ ترسیدی ؟

پوکر نگاهش کردم و گفتم :

من _ آهان نه اینکه تو نترسیدی !

آب دهنش و قورت داد و گفت :

پارسا _ عه ... خوب ... اوومم !

بی توجه بهش دستش و ول کردم و با عصبانیت در و باز کردم که یهو زیر پام خالی شد و جیــــــغ بنفشی کشیدم ... خوردم زمین که از درد مردم ... با اخم به سختی بلند شدم و به دور و برم نگاه کردم ... دستم و گذاشتم رو کمرم و از درد آخ کشیدم ...

اینجا کجاست ؟ یا ابلفضل ... جیــــغ بنفش دیگه ای کشیدم که صدای داد پارسا رو شنیدم :

پارسا _ مــــاهور ؟

جیغ کشیدم :

من _ پــــارسا ؟ من این جام ... افتادم پایین ... توروخدا کمکم کن اینجا خیلی ترسناکه !

به دور و بر نگاه کردم ... تاریک بود ... یهو یه چیزی از رو پاهام رد شد و جیغ بلند تری کشیدم ...

پارسا _ دارم میام ... صبر کن !

خواستم جوابش و بدم که نمی دونم چی خورد توسرم و از هوش رفتم !
 

mohamad_h

مدیر آزمایشی تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی تالار رمان
#7
پارسا(به قلم mohamad_h)
_کجایی؟!
داد زدم ولی جواب نداد.فکر کردم لج کرده.این دختره هیچ وقت قابل پیش بینی نیست.
خواستم بزارم تو حال و هوای خودش تنها بمونه ولی دلم نیومد تنهاش بزارم .وقتی وارد خونه شدیم ،ترس رو توی چشاش دیدم.اگه یکم دیگه بازومو فشار میداد،کنده میشد.
باز داد زدم.باز جواب نداد.عصبی شدم.
رفتم سمت جایی که اخرین بار صداش رو شنیدم.چراغ قوه ی گوشیم رو روشن کردم.خدای من .عجب جاییه اینجا! افتاده بود توی زیر زمین.
از در خونه که وارد میشدی سمت راستت دو سه تا پله بود که میرسید به زیر زمین.سمت چپت هم حموم و دستشویی.یکم که میومدی جلو بعد از پذیرایی نقلیش آشپزخونه بود و کنار آشپزخونه هم یه اتاق خواب.روی تمام وسائل خونه پارچه انداخته بودند. رفتم سمت زیر زمین درش نیمه باز بود.وارد شدم.
او لا لا.عجب جایی بود.کل دیوارا قفسه بندی بودند و همشونم پر از ابزار های مختلف مربوط به ماشین و برق و...
یکم جلوتر یه در بود .یه چیزی جلوی در نظرم رو جلب کرد.رفتم سمتش.ای بابا بازم که این.
با پا آرم زدم به پهلوش.
_چرا جواب نمیدی؟دختر نصف جون شدم.
بازم جواب نداد.
خواستم بلندش کنم که نگام خورد به جعبه ی آهنی که انگار از روی قفسه افتاده بود زمین.
نور رو گرفتم روی بدن ماهور.از سرش خون اومده بود ولی دیگه نمیومد.زمین زیر سرش پر خون شده بود.
تازه دوزاریم افتاد که وقتی ماهور افتاده پایین خورده به قفسه و جعبه افتاده رو سرش.
نمیدونم چرا ولی هل شده بودم.انگار واقعا این خونه نفرین شده بود.میخواستم بساطم رو جمع کنم و در برم ولی نرفتم.نه برای اینکه از مسخره شدنم جلوی دوستام بترسم.ماهور خون ازش رفته بود.معلوم نبود چه بلایی سرش میومد اگه تنها ولش میکردم و میرفتم.درسته زیاد شجاع نیستم ولی نامردم نیستم.
از زمین بلندش کردم و کولش کردم. از پله ها رفتم بالا و پارچه ی یکی از مبل ها رو کنار زدم و ماهور رو گذاشتم روش.
میخواستم سرش رو ببندم ولی هیچی نمیدیدم.نور گوشیم کافی نبود.رفتم بیرون خونه .کنتر برق کنار در بیرون بود.در کنتر رو باز کردم.
اوه اوه!کل سیما قدیمی بود.دکمه ی روشنو زدم.خدا خدا میکردم برای یه ساعتم که شده برق وصل شه اما وصل نشد. توی زیر زمین یه ژنراتور بود.رفتم سمت ماشین و باتری رو دراوردم و وصل کردم به ژنراتور .خدا رو شکر تونستم یه مقدار نور به دست بیارم.
برگشتم توی خونه کنار در ورودی یه جعبه ی کمک های اولیه بود.درش رو باز کردم.توش پر تار عنکبوت بود.پشت تار ها یه باند و یکم بتادین بود.بی توجه به کثیفی جعبه دستم و بردم توش و باند و بتادین رو برداشتم.
رفتم سمت مبل سر ماهورو اروم بلند کردم و همه ی بتادینی که توی جعبه بود رو خالی کردم روی زخمش.زخمش تقریبا عمیق بود.باید سفت میبستمش.
باند رو دور سرش پیچیدم و دوباره اروم سرش رو گذاشتم روی مبل.
داشتم به این فکر میکردم که چرا انقدر احمق و بیشعور بودم که پاشم بیام اینجا اونم با یه دختر.اخه بعدا چی به تو میگن پسر.نمیگن دختر مردمو ور داشتی اوردی توی یه خراب شده زدی سرشو شکوندی یا اینکه کلی حرف پشت سرم در بیارن که تو با یه دختر تنهایی تو یه خونه چه غلطی میکردی.اونقدر خسته بودمکه همونجا روی مبل روبه روی ماهور، نشسته خوابم برد.
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#8
ماهور ( به قلم محدثه )

با درد چشمام و باز و بسته کردم و سعی کردم موقعیتم و بشناسم ... دستم و به سختی بالا آوردم و گذاشتم روی چشمم ... یکمی مالیدمش و بعد کامل بازش کردم ... از دیدن پارسا که روی مبل سه نفره روبه رویی نشسته خوابش برده بود خیره شدم ... وا ؟ منکه ... منکه توی یه چیزی افتادم ... بعد یه چیزی خورد تو سرم ... دستم و گذاشتم رو سرم که آخم در اومد ... دور سرم یه چیزی بود ... باند ... با چشای گشاد به پارسا که هنوز خواب بود نگاه کردم ... نه بابا پارسا و از این غلطا ؟

سریع نشستم و به دور و بر نگاه کردم ... عجب خونه ای بود ... همه جاش با ملافه پوشونده شده بود ... به آرومی بلند شدم و شروع کردم به گشتن دور خونه ... آشپزخونه و دستشویی و حمام رو به روی هم بود ... یه اتاق هم داشت که من قرار بود توش بخوابم ! ولی با این وضعیت جرات ندارم تنهایی !

هنوز اتفاقی نیفتاده من ترسیدم ... خدایا خودت بیا و یه کاری کن که ما یه جوری شوت شیم بیرون از این خونه ... !

به خدا اگه پارسا بگه بریم من می ترسم با جفتک از این خونه میرم بیرون !

ولی حیف که این پارسائه خیلی خره و مغرور !

نشستم جلوش و خیره شدم بهش ... عجب تیکه ایه ها لامصب ... بدم نمیومد ازش تورش می کردم !

یهو سردم شد و شالم از سرم افتاد ... خوبه والا ... باد هم به آدم نظر داره !

باد ؟ باد از کجا ؟ به دور و برم نگاه کردم ... هیچ پنجره ای وجود نداشت ... بلند شدم و به سمت در رفتم تا ببینم لای در بازه یا نه ... با احتیاط از بغل زیر زمینه رد شدیم ... وا در که باز نیست ؟ پس چرا انقدر سرده ؟

برگشتم که هیــــــــــن ... دستم و گذاشتم روی قلبم ... خدایا الان که پارسا این ور خوابیده بود پس چرا رفته اونور و همون مدلی خوابیده ؟

رفتم سمتش و آروم صداش زدم :

من _ هی خره ؟ پارسی ؟ پارس ؟

یهو پرید و هول شدم و افتادم بغلش ... به به ... دیدی تو این رمانا مین یهو افتادیم بغل هم ؟ بزار ببینم چجوریه ؟ ولی کثافت پرتم کرد و درحالی که از خجالت و هول شدنش سرخ شده بود گفت :

پارسا _ چته ؟

لب و لوچم و آویزون کردم که نگاهش به لبام کشیده شد و سریع لبم و جمع کردم ...

پارسا _ چرا بیدار شدی ؟

پوکر به دیوار خیره شدم ... دوربین نبود :|

من _ انتظار داشتی به خواب ابدی برم ؟
تا اومد حرف بزنه برقا رفت و جیغ کشیدم ... چشمم هیچی رو نمی دید ...

دستم و مثل کورا این ور اون ور بردم و گفتم :

من _ پارسا ؟

یهو صداش تغییر کرد و گفت :

پارسا _ تو رو می کشم !

اگه بگم هفت هشت تا سکته زدم به قرآن دروغ نگفتم ... با صدای لرزون گفتم :

من _ پارسا ؟

یهو خندید و گفت :

پارسا _ ترسیدی نه ؟ تا تو باشی دیگه زبونت دراز نشه !

نفسم و راحت فرستادم بیرون و گفتم :

من _ برق که بیاد چوب میـ ...!

از عصبانیت دلم می خواست جوری بزنمش که خون بالا بیاره !

ولی الان دلم می خواست کنارش باشم تا لولو نیاد من و بخوره ... ایش کثافت !

یهو یکی دستم و گرفت که جیغ بلند دیگه ای کشیدم .

پارسا _ ااااااه ... هیس منم !

من _ وای خداروشکر !

سفت تر چسبیدمش که نفسای داغش و توی صورتم حس کردم ... نفسش و فرستاده بود بیرون .

من _ حالا چیکار کنیم ؟

صدای آرومش به گوشم خورد :

پارسا _ بریم ببینیم می تونیم با سیمای برق ور بریم ؟

با صدای لرزون گفتم :

من _ منم باهات میام .

پارسا _ خوب دارم می برمت !

یهو یه نوری افتاد ... نور گوشیش بود ... انداختش رو دیوار که یهو دیدیم یه سایه آدم رو روی دیوار دیدیم و دوتایی بعد از هفت هشتا سکته عــــربده کشیدیم !

پارسا شروع کرد دوییدن و من و دنبال خودش کشید ... داشتم سکته می کردم !

نمی دونم پاش به کجا گیر کرد و افتاد که منم پخش شدم روش ...

صدای پا می شنیدم ... جوری که قلبمون مثل دارکوب می زد ... با ناله در گوشش گفتم :

من _ پارسا صدای پائه ؟

من و سفت گرفت و گفت :

پارسا _ هیچی نگو ماهور ... هیـس !

قطره اشکی از چشمم ریخت و سرم و چسبوندم به بازوش ... چشمام و محکم روی هم فشار دادم ... صدای پا هر لحظه نزدیک و نزدیک تر می شد ... یهو صدای جیـــغ یه دختر بچه اومد که دلم هوری ریخت و چراغا روشن شد !

از ترس از جامون تکون نمی خوردیم ...

لرزیدم و گفتم :

من _ رفت ؟

آروم من و از خودش جدا کرد و بلند شد ... به دور و بر نگاهی کرد و گفت :

پارسا _ هیچی نیست ... فکر کنم داریم توهم می زنیم !

من _ امــ....

یهو چشاش گرد شد و فریاد زد :

پارسا _ مــــــــاهور ؟

تا به خودم بیام موهام کشیده شد و من خوردم به دیوار ... دستم و از درد گذاشتم روی موهام ولی هیچ دستی رو لمس نمی کردم ... بلند بلند جیغ می کشیدم ... پارسا بدو بدو و با رنگی پریده دنبال من می دویید ... جیغ می زدم و کمک می خواستم ... خوردم محکم به مبل و یهو گلوم درد گرفت و سوزشی ایجاد شد ... با تمام وجود جیغ زدم :

من _ یاخــــــدا !

و موهام ول شد و من افتادم روی زمین ... با نفس نفس به پارسا که وحشت زده خیره شده بود به من خیره شدم ... دستم و کشیدم روی گلوم و خیسی دستم و حس کردم ... خون بود ... گلوم خراش برداشته بود !

مثل دیوونه ها بلند شدم و بی توجه به اینکه شال سرم نیست رفتم سمت در و گفتم :

من _ باید بریم از اینجــا !

دویید طرفم و کنارم ایستاد ... دستم و گذاشتم روی دستگیره وکشیدمش ... ولی باز نمی شد ... با وحشت برگشتم طرف پارسا و گفتم :

من _ باز نمیشه !

من و کشید کنار و گفت :

پارسا _ یعنی چی ؟ مگه میشه ؟ برو کنار ببینم .

دستش و گذاشت رو دستگیره و کشیدش ... با تمام زورش کشید ولی باز نشد ... دیگه داشت گریم در میومد ... حتی دیگه غرورم هم جلوی پارسا مهم نبود .

پارسا تکیه داد به در و گفت :

پارسا _ انگار واقعا ، واقعیت داره همه چی !

آب دهنم و قورت دادم و اون ادامه داد :

پارسا _ ما گیر افتادیم !

*****
 

mohamad_h

مدیر آزمایشی تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی تالار رمان
#9
پارسا(به قلمmohsmad_h)
از گلوی ماهور داشت خون میومد.
به دوروبر نگاه کردم هیچ چیزی که بخوام باهاش درو بشکونم نبود.به ناچار رفتم سمت زیر زمین،توی یکی از قفسه ها یه تبر بود.معلوم بود باهاش کلی درخت قطع کردن.چون لبش کاملا ساییده شده بود.برش داشتم و دویدم سمت در.
_برو کنار.
تبر رو بالا بردم و محکم کوبیدم به در.در چوبی بود.چندیار محکم به در زدم تا جایی برای خروجمون باز شد.تبرو پرت کردم و ماهور رو هل دادم.
_برو.برو.سریع‌.
رد شد و بعدشم من رفتم.
دویدیم و سوار ماشین شدیم.
سوییچو چرخوندم.اه لعنتی.روشن نمیشه.یادم اومد باتریشو دراوردم.باتریش تو خونه بود.وقت نبود برش دارم.از ماشین پیاده شدم و داد زدم.
_دنبالم بیا.
یه بیل روی زمین کنار ماشین افتاده بود.برش داشتم و شرو به دویدن کردم.
صدای شکسته شدن در و گام های بلند یه نفر رو میشنیدم.
ولی حتی پشتم رو هم نگاه نکردم .فقط دویدم.
_من خسته شدم.دیگه صدای کسی هم نمیاد.گلوم درد میکنه.همینجا وایسیم.
خیلی دور شده بودیم.صدای پا هم نمیومد.
_باشه.
همونجا نشستیم.زمین هنوز خاکی بود.معلوم بود انوز توی جاده ی فرعیم و به اصلی نرسیدیم.
نگام افتاد به گلوی ماهور.هنوز داشت ازش خون میرفت.
ماهور انقدر خسته بود که دراز کشید روی زمین.
دم دمای صبح بود.صدای زوزه چندتا گرگ رو شنیدم.
_صدای چی بود؟
_صدای زوزه گرگه.
_پس چر...چرا...
با ترس و داد گفتم.
_چرا داره نزدیک میشه؟!
احتمالا بوی خون به دماغشون خورده بود و حالا دنبال ما بودند.
دو دیقه نشد که سه تا گرگ دورمون کردن.
ماهور جیغ میکشید.
یکی از اون سه تا پرید سمتم .خوشبختانه بیل هنوز دستم بود.با بیل زدم توی سرش.گیج شد و سر جاش وایستاد و خر خر کرد.
یکی دیگه ازونا حمله کرد به ماهور.
ماهور فقط جیغ میکشید و گریه میکرد.
بیل رو بردم سمت گرگ و زدمش ولی گرگ اولی که زده بودمش پرید و دستم رو چنگ زد.دادم بلند شد.بیل از دستم افتاد.
دوباره بیل رو برداشتم و زدم توی سر گرگی که چنگم زده بود .زوزش بلند شد.یکم نگاهمون کردند و بعد یواش یواش ازمون دور شدن.
وقتی مطمن شدم رفتن بیل رو پرت کردم و افتادم رو زمین.داد زدم.
_خدایا عجب غلطی کردم اومدم.
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#10
ماهور ( به قلم محدثه )
همینطور که گریه می کردم رفتم سمت پارسا و پیرهنش و چنگ زدم و گفتم :
من _ بیا برگردیم ... هنوز یه روز نشده اومدیم که این بلا سرمون اومد !
عصبی دستش و کشید لای موهاش و گفت :
پارسا _ چطوری برگردیم ؟ ماشین که روشن نمیشه ... الانم خیلی دور شدیم .
به دور و بر نگاه کردم و گفتم :
من _ باید هر جوری شده از این جا بریم !
نگاهی به سر و وضع من انداخت و گفت :
پارسا _ می خوای با این وضعیتت بیای ؟
راست می گفت ... من بدون شال و موهای بورم باز روی شونه هام !
من _ اش ... اشکال نداره ... فقط برگردیم تو رو خدا !
یکمی نگاهم کرد و بعد راه افتاد و گفت :
پارسا _ خیلی خوب ... برمی گردیم ...
خوشحال دنبالش راه افتادم و چسبیدم بهش ... همش با ترس به دور و اطراف نگاه می کردم ... یهو باد شدیدی اومد و به عینه می تونم بگم طوفان بر پا شد !
خاک و خول تو چشمامون داشت فرو می رفت ... وایسادیم و دستمون و گرفتیم جلو چشمامون ... تا ده دقیقه فقط وضعیتمون همین بود ... ولی یهو باد کم و کم تر شد و آرم آروم دستمون
و از روی چشمامون برداشتیم ... ولی ... ولی جیــــــــــــــــــــــــــــــــغ !
صدای داد پارسا و جیغ من یکی شده بود جوری که همه جا به لرزه در اومده بود ... ما ... ما توی خونه بودیم !
اما چطوری ؟ ما که بیرون از خونه بودیم !؟!
ولی عجیب خونه در سکوت بود ... با صدای لرزون و قلبی که مثل دیوونه ها می زد گفتم :
من _ یعنی داریم توهم می زنیم ؟
نشست روی زمین و مات گفت :
پارسا _ نمی دونم !
منم زانو زدم کنارش و دوتایی خیره شدیم به دیوار ... دیواری که سایه های زیادی از روش رد می شد و ما اون قدر بهمون شوک وارد شده بود که اصلا متوجهشون نمی شدیم !
آیا واقعا ما داشتیم توهم می زدیم ؟ یعنی ما هم مثل اون پسره دیوونه شدیم ؟
نمی دونم چقدر نشسته بودیم که یهو پارسا آروم گفت :
پارسا _ اینجوری نمیشه ... شاید داریم خیال می کنیم ! هان ؟ بهتره بلند شی بری بخوابی ... مطمئن باش چیزی نیست !
آب گلوم و قورت دادم و آروم بلند شدم ... بزارفکر کنیم که داریم خیال می کنیم و چیزی نیست ... با قدم های آروم و شل به سمت اتاق خواب رفتم ... وارد که شدم اولین چیزی که توجه
آدم و جلب می کرد سوت و کوری اتاق بود و صدای تیک تیک ساعتی که با اعصاب بازی می کرد !
یه تخت سفید وسط اتاق بود و یه کمد سفید رنگ کنار دیوار ... با یه آیینه و صندلی چوبی ... به سمت آیینه رفتم و خودم و توش نگاه کردم ... اشک از چشمم می ریخت ... من دختر شیطون وشاد یه روزه از پا در اومده بودم ... دیگه طاقت نداشتم !
چشمام و بستم و اشکام و پاک کردم و دوباره باز کردم ... ولی یه دختر بچه بی حال و رنگ و رو پریده رو دیدم ... قلبم ریخت و رفتم عقب ... ولی غیب شد ... با قدم های سریع از اتاق
رفتم بیرون و به پارسا که روی کاناپه خوابیده بود نگاه کردم ... چقدر بهش نیاز داشتم !
آروم نگاهش کردم ... انگار که متوجه سنگینی نگاهی شد که سریع چشماش و باز کرد و با دیدن من نفسش و فرستاد بیرون و نشست روی کاناپه !
پارسا _ چی می خوای ؟ چرا هنوز نخوابیدی ؟
این پا و اون پا کردم و گفتم :
من _ می ... می ...
نمی تونستم بگم می ترسم ... بازم این غرور بود که اینجا ولم نمی کرد !
لبخند قشنگی زد که دلم لرزید ...
پارسا - می ترسی تو اتاق بخوابی ؟
آب دهنم و قورت دادم و سرم و تند تند به نشونه تایید تکون دادم ... در کمال تعجب دستاش و باز کرد و گفت :
پارسا _ بیا پیش من !
اخم کردم که سریع خودش و جمع و جور کردو گفت :
پارسا _ منظورم اینه که می تونی اینجا رو کاناپه بخوابی من روی زمین !
لبخندی زدم و رفتم سمتش و گفتم :
من _ مرسی !
خیره نگاهم کرد ... شاید تعجب کرده بود از اینکه این کلمه از دهن من در میاد ... من خودمم تعجب کردم که انقدر با این خوب برخورد کردم ... ولی تو نگاهش آرامش داشت !
دلم از نگاهش لرزید و با خجالت سرم و انداختم پایین ... حرکاتش و زیر نظر داشتم ... دستش و کرد لای موهاش و چنگ زد و بعد با صدای آرومی گفت :
پارسا _ می تونی بخوابی ... تا من اینجام دیگه نمی ذارم برات اتفاقی بیفته !
رو کاناپه دراز کشیدم که پارسا به سمت اتاق خواب حرکت کرد ... ترسیدم و بلند شدم ... ولی اومد بیرون و نفس راحتی کشیدم و دوباره دراز کشیدم !
بالش واز روی تخت برداشته بود ... دوتا هم ملافه دستش بود ... همون هایی که روی تخت بود ... یکیش و انداخت رو من که گرمم شد ... از خجالت و از حسی که بهم دست داد !
بالش و گذاشت روزمین و دراز کشید ...
خیره شده بودم به سقف و تنها صدایی که شنیده می شد تیک تیک ساعت بود !
ولی یهو صدای آروم و قشنگ پارسا بلندشد :
پارسا _ بخواب ماهور ! من اینجا پیشتم !
دلم بیشتر از قبل لرزید و لبخندی از روی آرامش زدم و چشمام و بستم ... دریغ از اینکه متوجه نشدم پارسا با نگاه عجیب و قشنگش تا صبح تماشاگرم بوده !
 

موضوعات

بالا