درحال تایپ از تاریکی نترس | کارگروهی

mohamad_h

مدیر آزمایشی تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی تالار رمان
#11
پارسا(به قلمmohamad_h)
تا صبح چشم رو هم نزاشتم.هم نگران بودم که تا بخوابم باز یه اتفاق عجیب بیوفته و هم نگران ماهور بودم.
بنده خدا خیلی ترسیده بود.
دم دمای صبح حوصلم سر رفت،رفتم بیرون که هیزم جمع کنم تا یه چیزی درست کنیم و بخوریم.تموم شب به اتفاقایی که افتاد فکر میکردم.
نکنه توهم زدیم،نکنه واقعی باشه،نکنه، نکنه ، نکنه....
به خاطر کم خوابی سرم درد میکرد.
یکم اطراف خونه رو گشتم و چوب جمع کردم.وسط پذیرایی یه شومینه بود .چوب هارو ریختم توش و رفتم سمت زیر زمین.اونجا همه چی پیدا میشد پس حتما بنزینم پیدا میشد.
کلی گشتم ولی نتونستم چیزی پیدا کنم.
نا امید داشتم برمیگشتم سمت پذیرایی که چشمام خورد به یه دختر بچه،بهم زل زده بود.موهاش گره خورده و خاکی بود.روی یکی از چشماشم زخم عمیقی بود.شکه شدم.خواستم برم سمتش ولی ناپدید شد.
همون جا که وایساده بودم نشستم.
یکم که گذشت تونستم خودم رو قانع کنم که توهم زدم.
از زیر زمین اومدم بیرون و یه دبه پیدا کردم،رفتم سمت ماشین و یکم بنزین ازش کشیدم بیرون.
برگشتم تو خونه و آتیش روشن کردم.یه قابلمه هم پر از اب کردم و روی اتیش گذاشتم.
نگام افتاد به ماهور.جون خونه گرم شده بود،پتوش رو کنار زده بود.چقدر خوابش سنگین بود!
آب که جوش اومد .رفتم سمتش تا بیدارش کنم.
پتوش رو تکون دادم.
_پاشو دختر!
جواب نداد.حقم داشت دیروز کلی دویده بود.
دوباره صداش زدم،بازم جواب نداد.
نگام افتاد به سرش.مبل زیر سرش و باند سرش قرمز شده بود.احتمالا وقتی خواب بوده باز از سرش خون اومده بود.
رفتم دستام رو خیس کردم و یه ذره آب ریختم رو صورتش.
چشماشو باز کرد.چشاش خیلی خوشگل بود.درسته که باهاش لج بودم اما قبول داشتم که زیباست.
_چیشده؟
_هیچی.پاشو یه چیزی بخور.
از جاش بلند شد و روی مبل چار زانو نشست.
دستش رو گذاشت رو سرش و بعد دوباره دستش رو نگاه کرد.
دستش خونی شده بود.هنوزم داشت ازش خون میرفت.
خون دست من بند اومده بود ولی مال اون نه.
خیره شدم بهش.
_چایی کیسه ای داری؟
چشاش گرد شد.
_هوم؟!
_هیچی بابا.اب جوش گذاشتم ولی چایی نداریم.
_تو کیفم یه هات چاکلت داشتم.
_کیفت کجاست؟
با ترس به اتاق اشاره کرد.
_اونجا.
سری تکون دادم و رفتم سمت اتاق.
کیفش جلوی میز روی آینه بود.
کیف رو برداشتم خواستم بیام بیرون که باز یه چیزی توی آینه توجهم رو جلب کرد.
نه!تصویر اون دختر بچه رو توی آینه دیدم.همون که تو زیر زمین بود.
از اتاق دویدم بیرون.
_چی شده؟چرا اینجور....
_هیچی.
نمیخواستم بیشتر از این بترسه.
خودمو بی تفاوت نشون دادم .
_تو کیفت لیوانم داری؟
_یه دونه.
_عیب نداره.اول تو بخور بعد من میخورم.
سرش رو تکون داد.
پودر رو ریختم تو لیوان و گرفتم سمتش.
_بخور.
لیوانو ازم گرفت.تشکر نکرد.یعنی اگه میکرد واقعا میفهمیدم که سرش تکون خورده.
_حالا چیکار کنیم.
_نمیدونم.فقط باید سریعتر از اینجا بریم.
 
آخرین ویرایش:

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#12
ماهور ( به قلم محدثه )

لوچام و آویزون کرده بودم و به پارسا خیره شده بودم ... خیر سرم اصلا حواسم به رفتارام نبود ... آخه بگو دختره ی بیشور الان پسره پیش خودش یه فکری می کنه ... ولی خدایی عجب هوام و داره ها ! داره خوشم میاد کم کم ... نه اینکه عاشقش بشما ... نه اصلا ... خفه شو ! فقط گفتم یکمی از بد اومدنم ازش کم شده !

پارسا _ آدم ندیدی ؟

قیافم پوکر شد ، همون یه ذره که کم شده بود دوباره پر شد .

پوزخند زدم و گفتم :

من _ آره میمون ندیده بودم

در کمال تعجبم خندید و گفت :

پارسا _ تو این موقعیتم دست بر نمی داری ؟

لوچام وغنچه کردم که نگاهش رفت سمت لبام ... ولی بازم ادامه دادم :

من _ خوب لجم و در میاری !

ابروش و انداخت بالا و گفت :

پارسا _ که اینطور !

بعد بدجنس بهم خیره شد ؛ یا حضرت پشم ! من غلط کردم ... من تنها این تنها شیطانم وسطمون ! آب دهنم و محکم قورت دادم و لیوان چاییم و دادم بهش و گفتم :

من _ بیا !

دستش و آورد سمت لیوان که انگشتای داغش با انگشتام برخورد کرد ... سریع دستم و کشیدم و نفسم و از حرارت فرستادم بیرون ... اونم دست کمی از من نداشت ! چون همش با دستش خودش و باد می زد ... با دستم موهام و فرستادم پشت گوشم ... وای که چقدرم کثیف شده بود ... داشتم از کثیفی می مردم ... خداروشکر فعلا که امروز اصلا اتفاقی نیفتاده بود .

برای همین عزمم و جزم کردم و گفتم :

من _ اووم ... چیزه ...

نگاهم کرد و گفت :

پارسا _ چیزه ؟

نگاهم ترسیده شد و گفتم :

من _ می خوام برم حموم .

یهو چشماش گرد شد و گفت :

پارسا _ به من چه ؟

اه خنگ مشنگ ! با حرص گفتم :

من _ خوب می خوام برم حموم چون کثیفم ... بعدشم مراقب باش !

و بعد با عصبانیت بلند شدم و رفتم سمت ساکم ... حوله لباسام و شامپو و وسایلم و برداشتم و آروم آروم و با صد تا صلوات و ذکر وارد حموم شدم ! چه حموم تمیزی ... نه بابا خوشم اومد ... خونه بهش می خورد تازه ساز باشه !

هی به این ور و اون ور نگاه می کردم ... با ترس شیر آب و باز کردم و دوش و همراهش باز کردم ... وایسادم زیر دوش آب گرم ... سرم خیلی می سوخت از زخمه ! دستم و کشیدم رو گلوم ... جای زخمه هم می سوخت ... نمی دونم چرا همه بلاها سر من اومده ؟!؟ این پارسائه خراش هم بر نداشته ... وای که شستن این موها تازه با این وضع چقدر دردسره ... موهام تا باسنم می رسید .

شامپو رو برداشتم و ریختم رو دستم و بعد کشیدم رو سرم ... آروم آروم شروع کردم به ماساژ دادن ... وای که تا نچلونمش خیالم راحت نمیشه ... حالا وسط سر شستنم یاد بابام و مامانم افتاده بودم که چجوری به هوای مسافرت پیچونده بودمشون ! یهو یه دستی لابه لای دستام حس کردم ... با همون چشمای بسته چنان جیــــــــــغ بنفشـی کشیدم که خونه لرزید ... سریع چشمام و باز کردم که کف رفت تو چشمم و بیشتر سوخت ... دستای طرف و روی موهام احساس می کردم ... چنان دادی زدم که گلوم خش برداشت :

من _ پــــــــــــارســــــــا ؟

خودم و کشیدم کنار و چسبوندم به دیوار رو به رو ... نگاهم افتاد به همون دختر بچه که رو هوا وایساده بود ... چرا انقدر ترسناک بود ؟ گریه می کردم ... یهو در کوبیده شد و پارسا تند تند صدام می کرد ... ولی وضعیتم ... از یه طرف هم این دختر !

جیغ زدم :

من _ پارسا تورو خدا کمکم کن !

و بعد به هق هق افتادم ...

پارسا _ در و باز کن ماهور .

دختر بچه ساکت و ترسناک به من زل زده بود ... یهو دهنش و باز کرد که خون از دهنش ریخت بیرون و جیغ من بیشـــتر ... آروم با صدای خراشیده گفت :

_ اونا خونمون و خراب کردن ، خانوادم و کشتن !

جیــــــــــــغ کشیدم ... چون داشت میومد طرف من و قیافش ترسناک تر شده بود ... نشستم روی زمین و فهمیدم که این دیگه آخر راهه !

یهو در کوبیده شد و من تو همون وضعیت نشسته بودم ...

دستم و از روصورتم برداشتم ... دختر بچه نبود و پارسا پشت به من وایساده بود !

حرصی گفت :

پارسا _ اینجا که چیزی نیست ... اه !

و بعد بدون اینکه برگرده از در رفت بیرون ... ولی پشت در گفت :

پارسا _ من اینجا وایسادم ... نگران نباش سریع تر بیا بیرون !

با گریه گفتم :

من _ نریا ! باشه ؟

پارسا _ باشه ... سریع !

با پاهای لرزون رفتم زیر دوش و سریع خودم و شستم ... جرات نمی کردم چشمام و ببندم !

رفتم دم در و گفتم :

من _ حولم ومیدی ؟ گذاشتمش همین بغل

دولا شد و حولم و داد دستم ... خداروشکر حولم خیلی بلند بود یعنی تا پایین مچ پاهام هم می رسید ... سریع تنم کردم و اومدم بیرون ... آخیش !

نگاهی بهم کرد و گفت :

پارسا _ سرت و خشک کن سرما می خوری !

زیر لب گفتم :

من _ انگار مهمم براش !

زیر چشمی نگاهش کردم که داشت با عصبانیت نگاهم می کرد .

پارسا _ چت بود اون تو ؟

از یادآوریش لرزیدم و دوباره افتادم به گریه و همه چیز و براش تعریف کردم ... هرلحظه قیافش متعجب تر می شد ... رفتیم نشستیم رومبل ولی من هنوز داشتم گریه می کردم ... موهام هم چک چک آب ازش می ریخت !

دستش و کرد لای موهاش و گفت :

پارسا _ خیلی خوب گریه نکن داری عصبیم می کنی ... بدم میاد هی زارت و زورت می زنی زیر گریه !

دلم شکست ... یعنی چی ؟

من _ یعنی تو این وضعیت گریه نکنم ؟ اگه صدام انقدر بدهـ....

سریع پرید وسط حرفم و گفت :

پارسا _ منظورم این نبود ... منظورم اینه که با گریه هاتـ....

و بعد حرفش و خورد ... بی اهمیت بهش اشکام و پاک کردم ... نیم نگاهی بهم انداخت و گفت :

پارسا _ هرچی که هست ... توهمه یا واقعیت هدفش ترسوندن ماست ... پس ما باید شجاع باشیم !

من _ اگه تو هم اون تو بودی و قیافش و می دیدی الان اینجا نشسته بودی و قمپز درکنی !

عصبی نگاهم کرد و گفت :

پارسا _ اصلا من حرف نمی زنم ، لوس !

چپ چپ نگاهش کردم که صدای تق تق از توی اتاق خواب بلند شد ... وای که دلم هوری ریخت ... موهام و فرستادم توی کلاه حولم و بلند شدم ...

پارسا _ صدای چیه ؟

با ترس گفتم :

من _ نمی دونم .

آروم بلند شد که منم پشت سرش بلند شدم و پشت سرش راه افتادم .

تق تق تق ! صدای عجیبی که از توی اتاق میومد ... هرلحظه تپش قلبامون بیشتر می شد ... وارد اتاق که شدیم چشممون به در کمد افتاد که داشت بهم کوبیده می شد ! پیرهن پارسا رو چنگ زدم و به عینه رنگ از روم پرید ... پارسا هم همینطور !

ولی یهو در کمد بسته شد و خونه توی سکوت فرو رفت ... پارسا نفسش و فرستاد بیرون و گفت :

پارسا _ بیا بریم بیرون ... چیزی نیست !

چیزی نیست ؟ مگه الکیه در کمد الکی خودش باز و بسته بشه ؟

دستم و گرفت و من و از اتاق برد بیرون ... نشوندم روی مبل و گفت :

پارسا _ گشنت نیست ؟

درحالی که آروم گریه می کردم سرم و به عنوان تایید تکون دادم .
 

mohamad_h

مدیر آزمایشی تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی تالار رمان
#13
پارسا(به قلم mohamad_h)
زدم از خونه بیرون و یکم هیزم جمع کردم.یکم کنسرو با خودم اورده بودم.توی شومینه یه آتیش کوچیک درست کردم و چندتا کنسرو انداختم توی ظرف آب که داشت جوش میومد تا داغ بشه.
وقتی داغ شد باز کردم و گرفتم جلوی ماهور.
چشاش گرد شد.
_چطوری بخورم؟
_اخه دختر خوب پیک نیک که نیومدی.بشقاب و قاشق چنگال از کجا پیدا کنم‌برات.بگیر فقط‌بپا دستت نسوزه.
گرفت دستش و اروم اروم مشغول خوردن شد.
_اخیش .دلم از گرسنگی داشت میمرد.
خندم گرفت
_کوفت.من میترسم.نمیفهمم چی دارم میگم.حالا تو‌باید سو استفاده کنی؟
_اوهوم.
_زهر مارو اوهوم.
_خب بابا.شوخی کردم.
_تو این شرایط با من از این شوخیا نکن.
چشامو‌ دو ختم به پشت سرش و حالت ترس به خودم گرفتم،همونجوری با تته پته گفتم؛
_او..اون..اوجا..اونجار...اونجارو!
از ترس جیغ کشید.از خنده ترکیدم.
از جاش بلند شد و اومد طرفم که بزنتم.
پریدم و رفتم بیرون و از دستش در رفتم.
یه مدت بیرون بودم.اما دیدم صداش نمیاد.با ترس و لرز رفتم تو خونه و صداش زدم.
جواب نمیداد.رفتم تو اتاق.همون دختری که تو آینه بودم تو اتاق بود .جلوی پاشم ماهور افتاده بود.احتمالا از ترس غش کرده بود.خواستم بیام بیرون.اما دیدم پشت سرم دوباره ظاهر شد.
نگاش کردم.
داد زدم؛چی از جونمون میخوای.
آروم گفت هیچی.میخوام بدونم چرا کسی منو دوست نداره.
داد زدم؛چون تو وحشتناکی.
جیغ کشید؛نهههههه نیسسستم!
_چرا هستی.
دستاشو اورد سمت گلوم.
_گفتم نیستم.
از زیر دستاش دراومدم و فرار کردم.اصلا حواسم به ماهور نبود.
همونطوری که داشتم میدویدم پام گرفت به یه سنگ و خوردم زمین.دیگه نفهمیدم چی شد؟
_اوه اوه.سرشو نگاه کن نابود کردی سرتو که اخه.
چشمامو باز کردم.
_اخه پسره ی بی شعور تو نمیگی من تو خونه تنهام پاشدی اومدی بیرون.حالا چرا انقدر دور شدی از خونه؟کلی گشتم تا پیدات کردم.اگه یکم دیگه اینجا میموندی اندفعه گرگا میومدن و تیکه تیکت میکردن.
_چقد حرف میزنی!
_بفرما.نه،بفرما!جای تشکرشه اقا.
_باشه بابا.غلط کردم.
از جام بلند شدم و خواستم دستمو بزارم رو سرم.خیلی درد میکرد.
_نه.نزادی دست کثیفتو رو زخم ها.عفونت میکنه.باید بریم با آب بشوری.
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#14
ماهور ( به قلم محدثه )

پسره ی بیشوره خر الاغ ... اصلا نه یه نگاهی ... نه توجهی ... اصلا انگار نه انگار خاک تو سر مغرور ... ایش من چرا دارم به این توجه می کنم !

دستش و آخر گذاشت روی سرش ... جیــغ زدم که زود دستش و کشید و گفت :

پارسا _ چته وحشی ؟

زدم تو پاش و گفتم :

من _ نمی فهمی میگم دستت و نذار روی سرت ؟ بیشور !

بغض کردم ... خیلی بهم برخورده بود من و ول کرده بود و رفته بود ... این نشون می داد که اصلا براش اهمیتی ندارم ... ولی منه خره الاغ تا کجا دنبالش دوییدم !

وقتی دید چونم جمع شده و با اخم دارم به یه جای دیگه نگاه می کنم آروم گفت :

پارسا _ هوی ماهور ؟

برگشتم سمتش و جیـغ زدم :

من _ هیـــس ... بلند شو !

خندش و خورد و بلند شد ... بغض داشت خفم می کرد ... دستم و گذاشتم روی گلوم و با هم به سمت خونه برگشتیم !

تا وارد شدیم برق رفت ... انقدر ترسیده بودم که از ترس عصبی شدم و داد زدم :

من _ دختر بچه ی حیوون فکر کرده کیه !

یهو یکی با لگد زد به پشتم و با صورت رفتم توی زمین ! کمرم بد درد گرفت ... داشتم شلوارم و عنایت می کردم .

پارسا _ ماهور ؟ کوشی ؟

از درد کمرم نفسم بند اومده بود ... یهو حس کردم یکی تو صورتم فوت کرد ... دهنش بوی مدفوع می داد برای همین باعث شد عوق بزنم ...

پارسا _ ماهور ؟ مردی ؟

دلم می خواست بلند شم و یه چَکُشی حرومش کنم ... پسره ی گاو !

نفسای سردش هنوز پوست صورتم و نوازش می داد ... ناخنای بلندی رو گلوم و داشت خراش می داد ... نفسم بند اومده بود ... چشمام تا حد ممکن باز شد که با یه جفت چشمای خونی مواجه شدم و از ترس جیــــــغ بلندی کشیدم !

چشمام و بسته بودم و جیغ می کشیدم ... یهو دستم کشیده شد و بلند شدم ... با ترس چشمام و باز کردم که با قیافه پوکر پارسا روبه رو شدم ... برقا اومده بود !

نگاهش از روی چشمای ترسیدم به روی گلوم کشیده شد و یهو چشماش گرد شد ...

پارسا _ چه بلایی سر گلوت اومده ؟

از ترس زبونم بند اومده بود ... اون چشما خیلی ترسناک بود ...

زد توی صورتم و گفت :

پارسا _ ماهور ؟ دختر ؟ حرف بزن !

تمام گلوم می سوخت ... اون دوباره با چنگالاش گلوم و جر داده بود !

پارسا _ ای خدا ، این چه بلاهاییه سرمون میاد ؟

چشمام و ازش گرفتم و به سمت آشپزخونه رفتم ... مثل دیوونه ها تمام کابینت ها رو می گشتم ... دنبال چی بودم ؟

از چشمم افتاد به روی میز ... اینجا بود ... بتادین و گاز استریل و پنبه رو برداشتم و رفتم بیرون ... پارسا از حرکاتم شوکه شده بود .

هولش دادم روی مبل و خودم وایسادم بالا سرش ... مثل دیوونه ها لال شده بودم و حرکات عجیب می کردم ... فقط می خواستم فرار کنم ... می خواستم سالم باشیم ... نباید هیچ اتفاقی برامون بیفته ... باید روی اون موجود آشغال و ببریم !

سرش و با بتادین شستشو دادم و بعدم با باند بستم ... خودم نشستم روی مبل ... به رو به رو خیره شدم ... چرا زبونم نمی چرخید ؟ وای من چم شده ؟

دستای گرم پارسا روی دستام نشست

پارسا _ ممنون !

نفسم و فرستادم بیرون ... می خواستم حرف بزنم ولی نمی شد ... یهو برگشتم سمت پارسا ... داشت باهام حرف می زد ولی صداش و نمی شنیدم ... فقط صدای سوت می شنیدم ... گوشم داشت سوت می کشید !

با چک محکمی که تو صورتم کوبیده شد به خودم اومدم و جیـغ زدم ...

من _ چـــــته ؟

چی ؟ من الان حرف زدم ؟

پارسا در حالی که نفس نفس می زد گفت :

پارسا _ ترسوندیم بیشور ... اه !

دستم و کشیدم روگلوم که خیس شد ... هوووف خون بود ... بلند شدم و به سمت روشویی دستشویی رفتم ... در و از ترسم باز گذاشتم ! با آب گلوم و شستم که بد سوخت و باعث شد نالم در بیاد ...

ولی هنوز خون میومد ... پارسا وارد دستشویی شد و گفت :

پارسا _ بیا یکم بتادین بریزم روش ...

سرم و گرفتم بالا که باعث شد بیشتر بسوزه ... بتادین و ریخت روی پنبه و آروم آروم کشید روی خراش ها ... جیغ می زدم ... انقدر که می سوخت بی صاحاب مونده !

پارسا _ آهان ... تموم شد ... حالا با باند بپیچش ...

باند و از دستش گرفتم و شروع کردم به پیچیدن دور گلوم ... وقتی تموم شد از اینکه موهام بازه کلافه شدم و سرم و بردم پایین و با یه حرکت آوردم بالا که موهام با صورت پارسا برخورد کرد و ساکت نگاهم کرد ... تو آیینه به خودم خیره شدم ... ناموسا خیلی خوشگلم ... این بیشور چرا چشمش نمی گیره منو ؟ موهام و با کش بستم و آب گلوم و به سختی قورت دادم ... از تو آیینه به پارسا خیره شدم ... خیره بود به من ... چقدر نگاهش عجیب شده بود !
 

mohamad_h

مدیر آزمایشی تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی تالار رمان
#15
پارسا(به قلم mohamad_h)
از خونه زدم بیرون.توی زیر زمین یکم بنزین پیدا کرده بودم.
باتری ماشین رو سرجاش گذاشتم وبنزینو ریختم تو ماشین و استارت زدم.
یه بار،دوبار،سه بار،روشن شد.
با خوشحالی روی فرمون ضربه زدم.
انقدر بوق زدم تا بالاخره ماهور اومد بیرون.
_چته؟چرا بوق میزنی؟دیوونه شدی؟
_برو وسیله ها رو بیار .ماشین درست شده میتونیم یکم بریم.
دوید و رفت.چند دقیقه بعد با یه کوله اومد و سوار شد.
_بزن بریم.
گازشو گرفتم و رفتیم.
تا میتونستم از خونه و اون منطقه ی نفرین شده ی لعنتی دور شدم.
نزدیکای جاده ی اصلی شهر پنچر کردیم.
لاستیک نداشتیم و مجبور بودیم وایسیم یکی کمک کنه.ولی دریغ از یه مگس حتی.
از خونه هم خیلی دور بودیم و نمیشد پیاده برگردیم.
نشستم و خسته به لاستیک ماشین تکیه دادم.
_زاپاس نداریم.میگی چیکار کنیم؟
_نمیدونم.هرکاری میدونی بکن.
_پیاده بریم؟
_نه.من دیگه به اون خونه برنمیگردم.
_خونه رو نگفتم.
_پس کجارو میگ...اوه..نکنه..نکنه میخوای تا شهر پیاده بری؟
_تا شهر که نه.تا جایی میریم که یه ماشینی چیزی سوارمون کنه.
_میام ولی گفته باشم اگه خسته شدم باید وایسی تا استراحت کنم.
پوفی کردم .
_باشه.
شروع به رفتن کردم.
_من الان خستم.
_لوس نشو.یکم دیگه آفتاب میره باز گیر گرگا میوفتیما.
دهنی کج کرد و دنبالم راه افتاد.
 

MOHADESEH.F

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
نگارگر انجمن
#16
ماهور ( به قلم محدثه )

دیگه داشتم تلف می شدم هرچی راه می رفتیم نمی رسیدیم !

حسابی تشنم شده بود ... یاد یه چیزی افتادم و سریع گفتم :

من _ پارسا ؟

خسته برگشت و نگاهم کرد ... لبم و با زبون تر کردم و گفتم :

من _ نکنه مثل دفعه قبل دوباره طوفان راه بیفته ...

و سکوت کردم ... دوتامون ساکت به هم خیره شده بودیم ؛ نگاهامون ترسیده بود !

پارسا _ نه بابا ، نفوذ بد نزن .

آب گلوم و قورت دادم و دوباره راه افتادم ... پاهام تاول زده بود از بس بی طاقتم من !

نشستم روی زمین و نالیدم :

من _ من دیگه حال ندارم .

انگار خودشم خسته شده باشه نشست روی زمین ... خداشاهده تا چشم کار می کرد جاده و بیابون بود !

من _ ما که از جاده نیومده بودیم پس چرا اینجوری شده راه ؟ تازه انقدرم طولانی !

در حالی که نور آفتاب می زد توی چشمش و دستش و سایه بون چشمش کرده بود گفت :

پارسا _ نمی دونم والا .

اَهی گفتم و روزمین دراز کشیدم ... دوست داشتم بمیرم . خاک تو سر این زندگی بیشور خر !

پارسا _ ماهور ؟ بلند شو نخوابیا .

بی حال گفتم :

من _ ولم کن خوابم میاد !

واقعانم خوابم میومد ... عجیب بود من روی اون خاکای لعنتی خوابم برده بود !

تمام خواب من سیاهی بود ... اصلا خواب نمی دیدم ولی صدا ... آره صدای پایی می شنیدم که انگار داشت یه چیز سنگین و با خودش خش خش روی زمین می کشید و می برد ! ولی باز صدا تبدیل شد به سکوت و فقط و فقط سیاهی بود که من از دنیای خواب می دیدم !

آروم دستم و از زیر سرم در آوردم و خمیازه ای کشیدم و چشمام و باز کردم ... ولی چشم باز کردن همانا و دیدن یه جفت چشم خونی همان !

بدنم لرزید و سریع بدون اینکه جیغ بزنم به عقب رفتم و خوردم به یه چیزی !

برگشتم ببینم چیه که از دیدن پارسا تعجب کردم ... خواب بود ! دوباره با ترس برگشتم سمت اون دختر بچه ولی نبود ... تازه موقعیت خودم و دریافتم !

آروم نشستم و مات و متحیر به اطرافم چشم دوختم ... دندونام و از عصبانیت روی هم فشردم و بدون توجه به حضور پارسا دهنم و باز کردم و یه جیــــــغ بنفش کشیدم !

پارسا با ترس پرید و وقتی دید دارم مثل دیوونه ها جیغ می کشم بازوم و گرفت و گفت :

پارسا _ چته ؟ آروم باش چیزی نیست !

در حالی که گلوم خش افتاده بود گفتم :

من _ چیزی نیست ؟

به اطراف نگاه کرد و متوجه شد که ما تو همون خونه لعنتی و تو اون اتاق نفرین شده ایم !

بی حال دستاش افتاد و گفت :

پارسا _ هرچقدر دوست داری جیغ بکش !

از خدا خواسته دهنم و باز کردم و تمام حرصم و خالی کردم ... جالب اینجا بود که بعضی جاها پارسا هم با اون صدای چلقوزش همراهیم می کرد .

خسته شده بودیم ! یهو پارسا از رو تخت پرید پایین و گفت :

پارسا _ اینجوری نمیشه ، باید فرار کنیم .

حرصی شدم و گفتم :

من _ خیلی باهوشی واقعا ! اون موقع ما داشتیم می رفتیم عروسی ؟ یا داشتیم فرار می کردیــــــم ؟ چرا انقدر صدای من و در میاری ؟

عصبی گفت :

پارسا _ صدات و بنداز بابا هی هیچی بهت نمیگم !

از روی تخت پریدم پایین و گفتم :

من _ بگو ببینم چه غلطی می تونی بکنی ؟

اومد نزدیکم و گفت :

پارسا _ نذار یه کاری کنم کلا از حرفت پشیمون بشی !

تخس زل زدم تو چشمش و گفتم :

من _ از توی اومول که حتی احساس نداری هر کاری برمیاد !

یهو به سمت راست چرخیدم ... این ... این الان چه غلطی کرد ؟ ناباور روم و برگردوندم و به قیافه عصبیش که قرمز شده بود خیره شدم ... دستم و گذاشتم روی گونم و با صدای بغض دارم گفتم :

من _ گمشو بیرون .

فقط نگاهم کرد ... دیگه چیزی برام مهم نبود ... جیغ بنفش زدم و گفتم :

من _ گفتم گمــشو برو بیرون .

دندوناش و روی هم فشرد و با قدم های سریع از اتاق رفت بیرون ... بالاخره بغضم شکست و اشکام دونه دونه شروع کردن به ریختن ... اون به چه حقی دست روی من بلند کرده بود ؟ بی اهمیت به موقعیتی که داشتم رفتم گوشه اتاق نشستم و اشک ریختم ... منه خر و بگو گفتم باهام خوب شده .

تا حالا بابام نزده بود توصورتم که این پسره ی خر زد .

برقا رفت و تنم لرزید ... چسبیدم به دیوار و پاهام و جمع کردم ! فقط تونستم از ناچاری سرم و بذارم روی زانوم ... هوای دور و برم سرد شده بود ... صدای قیژ قیژ در بلند شده بود ... انگار که داشت تکون می خورد ... تمام بدنم به لرزه در اومده بود ... خدایا خودت به دادم برس !

صدای وحشتناکی توی گوشم پیچید :

_ من و پیدا کنید !

چشمام و روی هم فشار دادم ... داشتم از ترس سکته می کردم ... جرات نداشتم سرم و بلند کنم !

گلوم شروع کرده بود به سوختن ... آب دهنم و قورت دادم و دوباره اون صدا تو گوشم پیچید ... نفساش خیلی سرد بود و بوی تعفن میومد !

صدا ... صدای یه دختر بچه بود ولی ... با حس اینکه چیز زبری روی دستم نشسته از ته دلم جیغ کشیدم ! دیگه طاقت نداشتم .

پس پارسا کجا بود ؟ چرا به دادم نمی رسید ؟ تا تونستم جیغ کشیدم ولی از پارسا خبری نمی شد ... در محکم بسته شد و پای من روی زمین کشیده شد !

با ناخنام زمین و چنگ انداختم و از ته دلم جیــــغ کشیدم ولی انگار پارسا نبود تا به دادم برسه !

یهو برعکس شدم ... خون داشت به مغزم می رسید ... سر و ته شده بودم ... پیرهنم و حس کردم که تا بالای نافم اومده !

جیــغ زدم :

من _ پــــــارسا ؟

ولی فایده نداشت ... من به کجا آویزون شده بودم ؟ تقلا می کردم و جیغ های بنفش می کشیدم ... بوی تعفن و حس کردم و هوای سردی که تمام بدنم و می لرزوند !

دستای زخمت و زبری روی شکمم کشیده می شد ... حنجرم داشت پاره می شد ... قلبم ضربانش رفته بود بالا و هرلحظه امکان داشت از ترس بمیرم !

بوی تعفن خورد توی بینیم و باعث شد عوق بزنم .

_ من و پیدا کنید و آزادم کنید .

جیغ زدم :

من _ تو کی هستی ؟

ولی تنها صدایی که شنیده می شد صدای پایی بود که آروم روی زمین راه می رفت ... تو اون تاریکی هیچی مشخص نبود ... خون دیگه داشت زیادی به مغزم می رسید !

فقط خدایا خودت به دادم برس ... این پارسا کجا رفته ؟

باز دوباره اون دست و روی شکمم احساس کردم و برای همین از ته حنجرم جیغ زدم :

من _ پـــــــــــارسا ؟
 

موضوعات

بالا