درحال تایپ ستاره ی سوزان|AvRiNa کاربر انجمن رمان ایران

AvRiNa

همراه انجمن
کاربرسایت
#1
به نام خدا
نام نویسنده:AvRiNa
نام ناظر :@Nirvana
نام رمان:ستاره ی سوزان
ژانر:جنایی_عاشقانه
خلاصه :
دختری که سنگی شده
قبل از از دست دادن مهمترین چیز زندگیش، یخ بود. با یکم محبت آب میشد اما الان
یه آدم از جنس سنگ
نه اینکه غرور کاذب داشته باشه
این یعنی خودخواهی مطلق!
****
 
آخرین ویرایش:

Nirvana

Hoopy
کاربرسایت
#2


خواهشمندم قبل ازتایپ رمان خودقوانین زیررامطالعه فرمایید:
قوانین تایپ رمان
جهت اطلاع ازپاسخ پرسش های خودبه تاپیک زیرمراجعه کنید:
**پرسش وپاسخ رمان نویسی**
برای درخواست جلدرمان بعدازده پست درتاپیک زیردرخواست دهید:
■● قوانین درخواست طراحی جلد ●■
وبرای تحویل جلدرمان :
تاپیک جامع دریافت جلد رمان | انجمن رمان ایران
بعداز۲۷پست گذاشتن رمان برای نقداجباریست:
قوانین بخش نقد | انجمن رمان ایران
توجه داشته باشیدوقفه بین پست هاتنهایک ماه است وبعدآن رمان به بخش رمان های متروکه منتقل میشود.
*لطفابه قوانین پایبندبوده وازنوشتن موضوعات خلاف شرع خودداری کنید*
سپاس
*تیم مدیران انجمن رمان ایران*


 

AvRiNa

همراه انجمن
کاربرسایت
#3
مقدمه: تو ستاره ای...

هر جا که قدم می گذاری همه را به شور می آوری.

صدایت، لبخندت، نگاهت هر لحظه که آواز می خوانی، هر لحظه که می خندی، هر لحظه که چشمانت را بر دنیا می لغزانی، دل هزارن چون مرا می لرزاند.

تو ستاره ای...

روی صحنه می درخشی... همه را به آتش می کشی...

تو ستاره ای هستی در اوج آسمان که مرا نمی بیند... مرا نمی شناسد...


اما من تورا می بینم... تمام لحظه هایم را پر کرده ای...

می خواهم احساست کنم! بازیکن مغرور من

***


آری من ستاره ام. ستاره ای که می سوزد تا صحنه را روشن کند. ستاره ای که تو نورش را می بینی، اما سوختنش را نه...

من ستاره ام. بدون درخشیدن می میرم.. و این درخشیدن هم برایم چیزی جز درد ندارد...

تو لبخندم را می بینی؛ اما اشک هایم را نه...

هیچ کس اشک هایم را نمی بیند.... هیچ کس درد هایم را نمی بیند... هیچ کس تنهایی هایم را نمی بیند...

من ستاره ام. می سوزم تا صحنه را روشن کنم. درد می کشم تا این تنها راه زیستنم مرا به نیستی بکشاند....

تو لبخندم را می بینی... آیا حاضری غم هایم را هم ببینی؟
***
 

AvRiNa

همراه انجمن
کاربرسایت
#4
پست اول:
با عصبانیت دستش را بر روی میز می‌کوبد . این همه بیخیالی رضایی او را تا مرز جنون می‌کشد ! در چشمان ترسیده ی رضایی خیره می‌شود و می‌گوید :
_مایه ی تأسفه که کسی مثل تو توی تشکیلات من کار میکنه!
و بعد پوزخندی ضمیمه ی حرفش میکند .
کیفش را از روی صندلی کناری بر میدارد. چند اسکناس روی میز میگذارد و میگوید :
_اینم حقوق این ماهت! دیگه دور و بر خودم نبینمت.
صدای کفش های پاشنه دارش بر روی زمین به جان رضایی لرزه ای انداخت. این واقعا مایه ی تأسف بود که شخصی چون رضایی در کنار "رکسانا محرابی " مشغول به کار بود .
رکسانا درب ماشین را با شدت کوبید!
با امیر تماس میگیرد پس از بوق سوم تلفن جواب داده میشود ولی رکسانا دیگر تلفن را قطع کرده . امیر پس از چندین بار تماس گرفتن با او بالاخره توانست تماس را برقرار کند ! برایش سخت بود غرورش را در مقابل این دختر متکبر بشکند ولی به حقوقش نیاز داشت ، پس آهسته و زیر لب گفت :
_ معذرت میخوام خانوم!
رکسانا با تندی گفت :
_ تکراری در کار نباشه .
امیر بخاطر ترس از دست دادن کارش گفت :
_ مطمئن باشید خانوم محرابی
رکسانا نگاهی سرد به آینه ی رو به رویش کرد . بخاطر پرچانگی های امیر رشته ی کلامش قطع شده بود و این یعنی انفجار رکسانا !
تلفن را قطع کرد . پایش را روی پدال گاز فشرد و با سرعت به سمت کافه رفت باید کمی در کنار رها وقت میگذارند تا حالش خوب شود !
همین که به جلوی کافه رسید یکی از خدمه با سرعت خود را به جلوی ماشین رکسانا رساند و سوئیچ ماشین او را گرفت . رکسانا وارد کافه شد ؛ رها را از دور دید . لبخندی بر لب نشاند.
 
آخرین ویرایش:

AvRiNa

همراه انجمن
کاربرسایت
#5
پست دوم:
بعد از از دست دادن آهیر فقط در کنار رها لبخند میزد.
رها که او را دید فورا به کنارش آمد و رکسانا را در آغوش کشید. پس از آن با روی گشاده سلام کرد. رکسانا جواب سلامش را داد و دستش را گرفت و به سمت اتاق خودش کشید .
بعد از نشستن پشت میزش دستهایش را در هم گره کرد و گفت:
_ رضایی رو اخراج کردم! امیدوارم مشکلی نداشته باشی .
رها متوجه حال بد رکسانا شد. از روی صندلی‌اش بلند شد و جلو رفت، دستان رکسانا را گرفت و بر روی هر یک بـ ـوسه ای کاشت و سپس گفت:
_ دقیقا ده ساله که میشناسمت رکسانا!حتی بهتر از آهیر خدابیامرز . مثل یه خواهر همیشه کنارت بودم ،الان حالت بده و این رو میشه از تک به تک حرکاتت فهمید. بگو کی پا روی دمت گذاشته ؟!
رکسانا لبخندی زد ،این یکی از بهترین چیزهای زندگی‌اش بود که کسی مثل رها را داشت. با به یاد آوردن اراجیف مهراد اخمی کرد و گفت:
_سگ دیان، مهراد! بیشتر از کوپنش حرف میزنه .امروز زنگ زده بود منو تهدید میکرد. هه! نمیدونه من میتونم کل اون و دیان رو بخرم در راه خدا آزاد کنم .فکر میکنند بخاطر نوع جنسیتم ضعف دارم .قاتل ،اون و دار و دسته ی دیانند اونوقت به من میگه تو دستور تیراندازی به دیانا رو دادی !
چشم های رها از تعجب گرد شد و گفت:
_مگه به دیانا تیر اندازی شده؟ اتفاقی که براش نیفتاده؟ اون دختر کاملا بیگناهه رکسانا. تو کاری کردی عزیزم؟
رکسانا با ضرب از روی صندلی بلند شد و گفت:
_ انتظارم از تو این نبود رها! تو من رو مثل اون دیوونه ها قاتل می‌بینی؟ من بدم ،این رو قبول میکنم ولی اینکه قاتل باشم رو اصلا...!
اشک در چشمان رها جمع شد، یکی از بدترین معضلات زندگی‌اش این بود که رکسانا هیچوقت درکش نمیکند.
پس از ریختن اولین قطره ی اشک از چشمانش دیگر اجازه ی گریه کردن به خود نداد و همان یک قطره را هم پاک کرد. باید او هم یکی میشد همچون رکسانا... کسی که دیگر به چیزی جز خودش اهمیت نمی‌دهد .
 
آخرین ویرایش:

AvRiNa

همراه انجمن
کاربرسایت
#6
پست سوم:
می‌شکنی !
هم عهدت را و هم دل با ارزش ترین های زندگیت را
با این شکستن ها تنها یک چیز نصیبت می‌شود ...
تو
تنها می‌شوی
و تنها مسبب این تنهایی
خود "تویی" !
***
مهراد وارد اتاق دیان میشود. دیان با حرص میگوید:
_با اون دختره ی دیوونه حرف زدی؟ چیزی گفت؟
و بعد در ادامه ی حرف خود گفت :
_معلومه که نمیگه، آخه کیه که بگه من دستور تیر اندازی به خواهر دشمنم رو دادم .
هوم؟
مهراد میتوانست عصبانیت را در تک به تک رفتار های دیان ببیند. شاید هم حرف های دیان درست است!
آخر رکسانا دختری نیست که یک قتل را بی‌جواب بگذارد ؛ آن هم قتل آهیر را !
رها می‌دانست باید چه کند ،با یک تماس به مهراد همه چیز مشخص میشد. ولی اگر رکسانا متوجه می‌شد ...
دیگر رها را نمی‌بخشید .همین که دوستی‌شان ده سال دوام آورده هم بخاطر حواس جمعی های رها است. وگرنه رکسانا شخصیتی ندارد که با کسی بیش از دو سال دوست بماند.
رکسانا در فکر حرف رها بود. درست است هیچکس از دوستی میان او و دیانا خبر ندارد ؛ ولی این دلیل نمی‌شود که به او شک کنند. رکسانا هرچه هم که باشد ،قاتل نیست!
باید هر طور هم که شده سر از تشکیلات دیان در بیاورد. دیان فقط میتواند چیزی را بر سر کسی خراب کند! نه اینکه پرورشگاه بسازد. آن هم پرورشگاهی دولتی...
شاید میخواهد با این بهانه دوباره رکسانا را به کازینو های پاریس بکشاند؛ تا دوباره یاد اعتیادش به پوکر بیفتد!
 

AvRiNa

همراه انجمن
کاربرسایت
#7
پست چهارم (تقدیمی به @MeHrAt )
۵ سال قبل=
چمدان به دست از فرودگاه خارج می‌شود. قرار است راننده ی شخصی دیان به دنبالش بیاید و او را به کازینو ببرد. آخر رکسانا محرابی مهمان افتخاری دیان است. رکسانا این راه را آمده تا فقط در این شب به یادماندنی همبازی دیان شود!
فضای کازینو ذهن هرکسی را مشغول میکند ولی رکسانا را آرام میکند. آهیر بازی را به او آموزش داد تا در مواقع بیکاری سرگرمی شود برای زوجشان!
رکسانا جلوی میز رسید. دیان دست رکسانا را بوسید اما با نگاهش میگفت امشب قصد جان رکسانا را دارد.
همین که رکسانا نشست ، دیان عکس دیانا را به روی میز گذاشت و گفت:
_ منتظرم !
در یک لحظه رکسانا متوجه نقشه ی دیان شد، فورا از پشت میز بلند شد ولی مچ دستش اسیر دست‌های دیان شد. رکسانا لبخندی بر لب نشاند؛ خوب میدانست این لبخند کمی اعصاب دیان را بر هم میریزد و اینگونه رکسانا کمی از خشمش را خالی کرد.
راهی نبود! رکسانا باید بازی میکرد. تلفن همراهش را از کیفش خارج کرد و یکی از زیباترین تصاویر آهیر را آورد. بوسه ای بر روی عکس کاشت و تلفنش را به روی میز قرار داد.
دیان سعی در پنهان کردن ترس خود دارد ؛ به همین علت نفس های عمیقش آهسته آهسته بلندتر میشوند.
مهراد برای اولین بار بود که رکسانا را می‌دید و هرگز فکر نمیکرد یک دختر اینطور با جرئت باشد.
رکسانا پوزخندی به چهره ی دیان زد و گفت:
_ بهتر نیست شروع کنیم؟ من وقت زیادی ندارم .
دیان در دلش میخواست رکسانا را زیر بار کتک بگیرد؛ ولی در جواب گفت:
_شروع میکنیم!
بازی شروع شده بود. مهراد درک نمی‌کرد که چگونه رکسانا با این مهارت بازی میکند . ولی خب در آخر این دیان بود که برنده می‌شد.
 
آخرین ویرایش:

AvRiNa

همراه انجمن
کاربرسایت
#8
پست پنجم:
به امید نجات جانت بازی میکنم
کاش در آن لحظه تو را طعمه ی آن گرگ قرار نمی‌دادم.
اما...
در آن لحظه شجاعت و جسارتم نبود،
در آن لحظه فقط ترس بود!
همه جای آن مکان منحوس را
گرگ های گرسنه گرفته بودند.
و همه منتظرِ طعمه ای چون ،منِ عاشقِ تو بودند!

A.R
رکسانا جام نوشیدنی اش را از روی میز برداشت و به سمت دهانش برد. همین که کمی از آن را در دهانش مزه مزه کرد ، چشم هایش را ریز کرد و گفت:
_ اصله؟
و بعد پوزخند صدا داری ضمیمه ی حرفش کرد. این دیگر فراتر از حد انتظار بود؛ رکسانا با این حرفش اهانت بزرگی به دیان کرد. اخم هایی که بر روی پیشانی دیان و مهراد نقش بسته بود نشان دهنده ی حس عصبانیتشان نسبت به حرف رکسانا بود اما رکسانا با خونسردی ظاهری اش گفت :
_ اگه پشیمون شدی از بازی بگو !
میدونی که این بازی جایی برای ترس نداره.
***
اشک در چشمان رکسانا حلقه زد. هنوز هم نتوانسته بعد از به یاد آوردن داستان اشک هایش را کنترل کند؛ به یاد آن بعد از ظهر ابری افتاد. آن روز به خوبی در ذهن و قلبش حک شده است. رکسانا پیش خود فکر میکرد دیان دیگر بیخیال آهیر شده، یک ماه از بازی گذشته بود و آهیر هنوز زنده بود. شاید هم از چیزی فرار میکرد ...

این پست ادامه دارد!
 

AvRiNa

همراه انجمن
کاربرسایت
#9
پست ششم:
آسمان هم امروز اشک می‌ریزد،
تو را چه شده است آسمانم؟
مگر معشوقه ی من به آسمان نیامد !
پس میتوان تو را "خوشبخت ترین" نامید،
آخر
هم عشق خودت را داری و هم
معشوقه ی مرا...
A.R
دست در دست یکدیگر در لب ساحل قدم میزدند که ناگهان...
جنازه ی بی جان آهیر بر روی دست های رکسانا افتاده بود، همزمان با ریختن اولین قطره ی اشک رکسانا آسمان هم غرش عجیبی کرد، انگار او هم عزادار است.
رکسانا اجازه داد اینبار غرورش شکسته شود. قطرات پی در پی اشک اش همچون مروارید از چشمان درشت اش سرازیر می‌شد .
رکسانا آرام آرام سرش را پایین آورد ، درست در یک سانتی متری صورت آهیر ماند. جزء به جزء صورتش را برای آخرین بار از زیر نظر گذراند. صدای "هق هق" رکسانا تمام ساحل را در بر گرفته بود. لب هایش را خیلی آرام به پیشانی آهیر نزدیک کرد و بوسه ای بر روی آن کاشت.
از لباس های خیس رکسانا آب چکه میکرد . سعی کرد از جا بلند شود ولی زمین خورد!
صدای خنده ی دیان در سر تا سر ماشین اش پخش شده بود. این رکسانا ، همان رکسانایی بود که دیان قصد دیدن این وضعیتش را داشته، رکسانا از عصبانیت شدید جیغ بلندی کشید.
هنوز هم اشک هایش می‌ریخت و این برای رکسانا یعنی مرگ حتمی!
دست هایش را بالا آورد تا اشک هایش را پاک کند، اما با دیدن خون آهیر بر روی دستش دیگر نتوانست دوام بیاورد.
مهراد واقعا ناراحت بود. سرش را پایین انداخته بود و به صدای قهقهه های دیان فکر میکرد در یک لحظه مشتش را جمع کرد و سرش را بالا آورد که دید رکسانا در آب است و همینطور به جلو می‌رود . درب ماشین را باز کرد و ...
 
آخرین ویرایش:

AvRiNa

همراه انجمن
کاربرسایت
#10
پست هفتم:
دوان دوان به سمت رکسانا حرکت کرد. دیگر چیزی نمانده بود که همین چند سانت باقی مانده ی سر رکسانا هم وارد آب شود!
مهراد سرش را بالا آورد و به آسمان خیره شد. انگار که داشت از آهیر کمک می‌گرفت برای نجات جان این دختر سرسخت... درست در لحظه ای که رکسانا کاملا غرق در آب شده بود مهراد کمر رکسانا را گرفت و او را بالا کشید. صورت زیبای رکسانا درست در چند سانتی متری مهراد بود! حال او باید غریزه ی خود را نادیده میگرفت و این دختر شکست خورده را نجات میداد . کار سختی نبود مخصوصا برای شخصیتی مثل مهراد !
دیان با دیدن رکسانا و مهراد در آب از ماشین پیاده شد . دستش را به پشتش برد و کلت نقره ای رنگ اش را نمایان کرد . مهراد به ساحل که رسید رکسانا را روی ماسه ها گذاشت و خودش با سرعت به سمت دیان آمد. کلت دیان به سمت رکسانا نشانه گرفته شد و در همان لحظه مهراد با قاطعیت گفت:
_ صبر کن دیان!
دیان با عصبانیت رو به مهراد کرد و گفت:
_ نکنه این ماده شیر وحشی جذبت کرده؟ و بعد از آن نیشخندی زد.
مهراد نفس عمیقی کشید ، رو به رکسانا که بر روی زمین افتاده بود کرد و گفت :
_ خیالات باطل توی ذهنت پرورش نده دیان! اگه بخوایم عذاب کشیدنش رو ببینیم فعلا باید دست نگه داریم. چشمکی زد و در ادامه گفت_ فقط به درد یه شب میخوره و بس!
خنده ی دیان اخمی بر روی پیشانی رکسانا انداخت. حال دیگر وقتش رسیده بود که رکسانای واقعی خود را نشان دهد!
رکسانا با تکیه به کف هر دو دستش از جا بلند شد، چند سرفه ی مکرر کرد و با پوزخندی به هردو نگاه کرد . نگاه سردش در لحظه تن مهراد را به رعشه انداخت .
 

موضوعات

بالا