درحال تایپ ستاره ی سوزان|AvRiNa کاربر انجمن رمان ایران

AvRiNa

همراه انجمن
کاربرسایت
#11
پست هشتم :
چشم های رکسانا سرمای درونی مهراد را حس کرد.
در همان لحظه شروع به حرف زدن کرد . او می‌خواست شخصیت آهیر را برای قاتلانش افشا کند تا شاید مهربانی او، کمی این دو مرد را از کارشان پشیمان کند ...
هر چند دیر، اما لااقل کمی از زخم های رکسانا بهبود میافت.
_یه وقتایی، توی فصل بهار بهش زنگ میزدم و میگفتم بیا بریم بیرون زیر این رگبار و هوای خوش قدم بزنیم!
در جوابم فقط میگفت:
_ نیم ساعت دیگه کجا باشم...؟
توی تابستون که زنگ میزدم بدون هیچ دلیلی میگفتم میای بریم خیابون ولیعصر از ونک تا هر جا شد قدم بزنیم؟
در جوابم فقط می‌گفت:
_ناهار اونجایی که من میگم...
توی پاییز زنگ میزدم بدون هیچ دلیلی میگفتم میای صدای ناله ی برگهای سعدآباد رو در بیاریم خش خش صدا بدند؟
در جوابم فقط می‌گفت:
_ دوربینت رو هم بیار...
توی زمستون زنگ میزدم بدون هیچ دلیلی میگفتم:
_چنارهای ولیعصر منتظرند با یه عالمه برف، بعد با تردید می‌پرسیدم ،میای که؟
در جوابم بدون مکث میگفت :
_یه جفت دستکش میارم فقط؛ یه لنگه من، یه لنگه تو! سر اینکه دستای گره شدمون توی جیب کی باشه بعدا تصمیم میگیریم...
از پنج سال پیش تا امروز همین مهربونی هاش دیوونم کرده بود، همین که دلش نمیومد دلم توی خونه بگیره!
امروز وقتی خون آهیر رو روی دستهام دیدم نفسم برای چند لحظه رفت...
میدونی چیه دیان؟ تو پست ترین کسی هستی که تا حالا دیدم!

این پست ادامه دارد.
 

AvRiNa

همراه انجمن
کاربرسایت
#12
پست نهم:
انقدر پست که حتی نمیشه تصور کرد!
اما به زودی یه اتفاقی می افته، همین ماده شیر زخمی، بعد از التیام بخشیدن به زخمهاش دوباره جون می‌گیره ...
از اون روز بترس که جلوی پاهام زانو میزنی و آرزوی مردن میکنی.
دیان تحمل اش را از دست داد ؛ حرف رکسانا را قطع کرد و خود شروع کرد:
_ دیگه بس نیست حرف زدن خانوم محرابی؟! مهم عمل کردنِ وگرنه همه میتونند حرف بزنند.
پوزخندی هم ضمیمه ی حرفش کرد و گفت :
_ تهدیدهای پوچ تو هیچ کاری رو از پیش نمیبره!
مهراد میان جنگ این دو ، تنها تماشاگری خنثی بود که متأثر از حرف های رکسانا و دیان ؛ مبهوت شده بود.
رکسانا روی پاهایش ایستاد ، دستش را بالا آورد تا کشیده ای حواله ی صورت دیان کند که...
مچ دست اش توسط مهراد گرفته شد . خوی وحشی هرسه ،نمایان شده بود .
در طرفی آن دو گرگ وحشی، در طرفی دیگر رکسانای زخم خورده اما مقاوم!
به زخم های افتاده بر روی دلم نگاه نکن!
قلب من سنگی است ،
حس ندارد ...
نمیسوزد.
به دروغ میگویند من ستاره ای سوزان هستم !
من همانم ،
که با تو، در میان ابرها زندگی میکند .
در آسمان می‌درخشم
همه را مجذوب خود میکنم ...
شجاعتم، جسارتم و مقاومتم دل ها را می رباید.
و من در دلم حسی ندارم برای پاسخ به آنها...
 

موضوعات

بالا