درحال تایپ رمان لیانای من|مهدیه مومنی کاربرانجمن رمان ایران

مهدیه*

همراه انجمن
کاربرسایت
#1
jtiv_لیانای_من.jpg بسمه تعالی
نام رمان:لیانای من
نام نویسنده:مهدیه مومنی
نام تائیدکننده رمان:Nirvana#
ژانر:عاشقانه,اجتماعی
خلاصه:
زندگی پراز فراز ونشیب هاس...لیانای داستان ماهم گذشته ی بسیار سختی رو پشت سر گذاشته وبه امید اینکه آینده ی روشن تری داشته باشه روزهاشو میگذرونه اما تقدیر همیشه هم قرار نیست فقط وفقط ضربه بزنه بلکه گاهی هم یهویی یه چیزایی رو بهت میده که همیشه توی رویاهات میدیدی,لیانا هم طی اتفاقاتی معجزه ی واقعی رو حس میکنه ودراین راه با افرادی خاص آشنا میشه که آینده اشو رقم میزنن خصوصا کسی که میشه عشق لیانا...
پایان خوش*
 
آخرین ویرایش:

Nirvana

Hoopy
کاربرسایت
#2



خواهشمندم قبل ازتایپ رمان خودقوانین زیررامطالعه فرمایید:
قوانین تایپ رمان
جهت اطلاع ازپاسخ پرسش های خودبه تاپیک زیرمراجعه کنید:
**پرسش وپاسخ رمان نویسی**
برای درخواست جلدرمان بعدازده پست درتاپیک زیردرخواست دهید:
■● قوانین درخواست طراحی جلد ●■
وبرای تحویل جلدرمان :
تاپیک جامع دریافت جلد رمان | انجمن رمان ایران
بعداز۲۷پست گذاشتن رمان برای نقداجباریست:
قوانین بخش نقد | انجمن رمان ایران
توجه داشته باشیدوقفه بین پست هاتنهایک ماه است وبعدآن رمان به بخش رمان های متروکه منتقل میشود.
*لطفابه قوانین پایبندبوده وازنوشتن موضوعات خلاف شرع خودداری کنید*
سپاس
*تیم مدیران انجمن رمان ایران*
 

مهدیه*

همراه انجمن
کاربرسایت
#3
مقدمه:
*درزندگی گاهی به حدی ناامید میشی که به خیالت دیگه هیچ دری نیست که زده باشی وباز بشه یعنی هیچ راهی نیست که امتحان نکرده باشی تا شاید بتونی زندگیتو تغییر بدی به خیالت که خداهم تورو فراموش کرده ودیگه مهم نیستی براش اما اشتباه ما انسانها درهمینه ,اینکه خیال میکنیم خدا دیگه حواسش به ما نیست درحالیکه این ماییم که از او غافل شدیم,درست نگاه کنیم شاید میان تمام تاریکی ها وناامیدی ها نوری هرچند کوچیک مثل معجزه زندگیمونو ازاین رو به اون رو کنه ومارو از اعماق زمین به انتهای آسمانها ببره ...آری اگر خدا بخواد معجزه همیشه رخ میدهد...همیشه*
........................................................................................
بسم الله رحمن رحیم.
از جام به سختی بلندمیشم وبا بی حالی خودمو کشون کشون به سمت حموم میکشم وبرای هزارمین بار یه این زندگی نکبتی ام لعنت میفرستم و لباسامو ازتنم بیرون میارم ,باخودم فکر میکنم چرا باید تحمل کنم اینهمه سختی وتنهایی رو؟مگه نه اینکه آدما برای ادامه ی زندگیشون به یک انگیزه وامید ودلخوشی نیاز دارن ؟مگه نه اینکه باید برای هرچیزی هدف داشته باشی؟من کدوم یکی ازاین گزینه هارو دارم که بخوام بخاطرش غم ها رو تحمل کنم وباطوفانهای شدید زندگی وپستی بلندی های مداومش بجنگم؟
دوش آب رو باز میکنم ومیخزم زیرش ,آب گرم که به تنم میخوره کمی رخوتمو کم میکنه اما افکار لحظه ای راحتم نمیذاره باخستگی زمزمه میکنم:
_آه خدای من بازم صبح شد وافکار مختلف اومد توسرم تا منو دیوونه کنن.
چشمم لحظه ای به تیغ روی سکوی حمام میفته وفکری شیطانی ازسرم گذر میکنه"خودکشی"...
تموم میشم ازاین دنیا مگه نه؟خب پس چرا معطلم؟اصلا چراتاحالا به ذهنم نرسیده؟وقتی که مجبورم بااین سن کم بار تمام سختیای زندگی رو به تنهایی به دوشم بکشم برای چی تحمل کنم؟
دستم میره سمت تیغ وباتردید ودستی که مدام لرزشش بیشتر وبیشتر میشه تیغ رو برمیدارم و روی رگ دست چپم میذارم...فشار بدم؟یعنی به همین راحتی من میمیرم وتموم میشم؟اما بااین کار فقط ازاین دنیا هست که تموم میشم پس اون دنیا چی؟خدا چی؟این یه گناه کبیره اس من اگر انجامش بدم توی اون دنیا هرگز وهرگز رنگ آرامش نمیبینم باید ازاین افکار شیطانی وبیهوده دست بکشم وتوکل کنم به خدا.
آهی میکشم وتیغ رو پرت میکنم توی سطل کنار در حمام,دوش رو میبندم وپس ازشستن موهام وبدنم مجدد زیر دوش می ایستم وپس از تمیزشدنم سریع حوله رو برمیدارم ومحکم میپیچم دورتنم تا از نفوذ باد سرد به درون بدنم جلوگیری کنم چون اصلا حوصله ی مریضی ودکتر رفتن رو ندارم.
ازحمام میام بیرون واز کمدم مانتووشلواری رو انتخاب میکنم وسریع تنم میکنم موهامم پس از خشک کردن طبق معمول محکم از پشت میبندمشون ومغنعه ی سورمه ای رنگمو هم روی سرم مرتب میکنم.
نگاهی به آینه میندازم وازسفیدی بی حد پوستم لحظه ای عق میزنم ولی باخودم میگم:
_خیلیا حسرت میکشن پوستشون سفید باشه تو چرا ناز میکنی؟
به ناچار نگاهمو ازآینه میگیرم وازاتاق خارج میشم .صدای مادربزرگ از آشپزخونه به گوش میرسه که طبق معمول مشغول گوش دادن به رادیویی هست که از پدربزرگ مرحومم براش به یادگار مونده.
_لیانا...توهنوز نرفتی؟
باصدای تنها خواهرم آروم نگاهمو از آشپزخونه میگیرم وبهش خیره میشم:
-سلام عزیزم...نه هنوز نرفتم اما دیگه کم کم میخوام راه بیفتم توام عجله کن چون نباید دیربرسی به کلاسات.
لطیفه دستشو مشت میکنه وچشماشو ماساژ میده ودرجوابم میگه:
-هنوز دیر نشده مادربزرگ خودش حواسش هست که به موقع منو بیدار کنه تو نگران نباش .
نگاهمو ازش میگیرم:
-بسیارخب پس بیا بریم صبحونه بخوریم.
سرشو به معنی باشه تکون میده ومن زودتر ازش وارد آشپزخونه میشم:
-صبح بخیر مادربزرگ.
صورت مهربونشو میبوسم واو بابوسه ای که روی پیشونیم میذاره جوابمو میده:
-صبحت بخیر دختر نازم...بشین صبحونه حاضره.
به میز نگاه میکنم,پنیر وگوجه ونان تنها خوردنی هاییه که روش قرارداره ولطیفه با لب های آویزونش زودتر ازمن اعتراض میکنه:
-بازم نون وپنیر وگوجه؟؟؟
مادربزرگ زیرچشمی نگاهی به من میکنه وبه گمونش که من متوجه نمیشم ولی من میفهمم وبغض راه گلومو به شدت میبنده,پشت میز میشینم که مادربزرگ درجواب لطیفه میگه:
-بخور وخداروشکر کن دختر مگه چشه که بهونه میگیری؟
لطیفه متوجه ی ناراحتی من ونگاه های سرزنش آلود مادربزرگ میشه وفوری میگه:
-بخدا من اصلا بهونه نیاوردم فقط همینجوری روی زبونم اومد.
کمی ازچاییمو میخورم ولقمه ای به دهنم میذارم وبی توجه به جدال بین مادربزرگ ولطیفه ازجام بلندمیشم:
-من دیگه میرم,خدانگهدار.
مادربزرگ با ناراحتی میگه:
-کجا آخه؟توکه هنوز چیزی نخوردی.
-میل ندارم ممنون.
سپس بی اونکه منتظراعتراض بعدیش بشم سریع میزنم بیرون وباپوشیدن کفشام از خونه خارج میشم وباد سرد که به صورتم میخوره بغض گلومو هم میشکنه وقطرات اشک به نرمی روی گونه های سردم پایین میاد وبه نوبت راه خودشونو پیدا میکنن.
تا ایستگاه اتوبوس به همین منوال طی میشه ومن غرق در افکاری هستم که تماما بیهوده وبه درد نخوره ولی خب دست خودم نیست کاملا بی اراده توی ذهنم رژه میرن.
بارسیدن اتوبوس خودمو داخل میندازم ودستامو جلوی دهنم میگیرم وها میکنم تا کمی از سردیش بکاهم ولی زیاد موثرواقع نمیشه.
به دختری که کنارم نشسته نگاه میکنم...اوچه مشکلی داره توزندگیش؟من مطمئنم که تمام آدما درهرکجای این دنیا به نحوی دچار مشکلات وگردباد سخت زمونه هستن واصلا خوشی دائم وبدون غصه سپری شدن سهم انسان ها نیست چون هرکس به یه راهی دچار مشکل وسختیه.
ناخن های لاک خورده اش رو مدام تکون میده وانگار استرس داره چون علاوه بر تکون دادن ناخن هاش با پاهاشم روی زمین ضرب گرفته وصدای ایجاد شده اش روی اعصابم خراش میذاره وبا اخم میگم:
-اَه خانم بسه دیگه اعصابمو خورد کردید...اگر استرس دارید دلیل نمیشه اعصاب بقیه روهم خورد کنید.
چشماشو تنگ میکنه وزل میزنه تو صورتم که کلافه ترازقبل نگاهش میکنم,بلندمیشه ومیره ومن ازته دل نفس راحتی میکشم.
بارسیدن به ایستگاه مورد نظرم ازجا بلندمیشم وپس از حساب کردن پول کرایه اش خودمو ازاتوبوس به بیرون میندازم وقدمامو تندمیکنم به سمت رستورانی که به عنوان گارسون توش کارمیکنم...آه خیلی برام سخته که مجبورم زیربار خفت وزورگویی های صاحب رستوران برم وهیچی نگم تا مبادا اخراجم کنه واونوقت کار از کجا گیر بیارم دیگه؟؟؟
از در پشتی که فقط مخصوص خدمه وکارکنان رستورانه وارد میشم وخودمو به سمت اتاقک کوچولوی کنار راهرو میکشم وپس ازتعویض لباس به آشپزخونه میرم ومثل هرروز سلام میدم ومشغول حاضر کردن سفارشایی میشم که مشتری ها دادن.
تا ساعت۱۲کارم همینه وبعدازاون باید ظرف هایی روکه گارسون های مرد از میزها جمع میکنن ومیارن رو بشورم وخشک کنم تا برای پذیرایی از مهمونا ومشتری های بعدی حاضر باشن...روزای شنبه وچهارشنبه سخت ترین وپرکارترین روزهای رستورانه چون تعداد مهمونا ۳برابر از روزای دیگه میشه ومجبوریم گاهی تا عصر هم کارکنیم.
نگاه خسته مو مدام روی ساعت میندازم ودلم میخواد هرچه زودتر عقربه ها روی ساعت ۳توقف کنن تا من راحت شم از کارکردن واینهمه خفیف شدن.
گوشیم توی جیبم میلرزه اما جواب نمیدم چون ممنوعه واگر ببینن مسلما اخراجم میکنن .
 

مهدیه*

همراه انجمن
کاربرسایت
#4
وقتی ساعت روی ۳متوقف شد سریع خودمو به اتاقک تعویض لباس رسوندم ولباسای خودمو تنم کردم وپس از خداحافظی کوتاهی با بقیه کارکنان از رستوران زدم بیرون...تصمیم گرفتم کمی از راه رو پیاده طی کنم تا بتونم افکارمو توی سرم مرتب کنم.
نگاهمو به کفشام میدوزم که چند جاش پاره شده ومن با مهارت تمام سعی کردم بدوزمشون تا کسی متوجه ی پاره بودنشون نشه,آهی میکشم که برام تلخ تراز هرچیزیه ولی مگه بااین آه کشیدنا زندگی من قراره تغییرکنه؟
دستامو توی جیب مانتوم فرو میکنم وبادسرد که به بدنم میخوره لرز خفیفی رو احساس میکنم وزیرلب میگم:
-خداکنه سرمانخورم.
قدمامو تندتر برمیدارم وبادیدن ایستگاه اتوبوس خودمو سریع داخلش میندازم وکنار پیرزنی که مثل من منتظراتوبوسه میشینم ودستای سردمو ها میکنم.
بارسیدن اتوبوس بلندمیشم که صدای پیرزن بین راه متوقفم میکنه:
-دخترم میشه بهم کمک کنی تا سوار بشم؟
نگاهش میکنم,اونقدرام پیر نیست شاید میشه گفت چیزی حدود۷۸سال داره ولی هنوز سرحاله,سعی میکنم ازاین افکاربیرون بیام ونزدیکش میشم:
-حتما.
دستشو میگیرم واو خیره بهم نگاه میکنه وبعد سوارمیشه .
گیج ازاین حرکتش سوارمیشم ودرکنارش روی صندلی میشینم که میگه:
-اسمت چیه دخترم؟
دلم نمیخواد حرف بزنم ولی بی ادبی بود اگر جوابشو نمیدادم:
-لیانا...اسممه.
لبخند عمیقی روی لباش میشینه که متعجبم میکنه:
-خیلی اسم ناز وخوشکلی داری دخترم درست مثل خودت که اینهمه زیبایی.
تابه حال به کرات این جمله رو از اطرافیانم شنیده بودم که معتقد بودن من زیبایی خاصی دارم ولی به چه دردم میخورد وقتی تاآخرعمر باید توی فقر وبی پولی دست وپا میزدم وگارسونی میکردم توی رستورانها.
-ممنونم شما به من لطف دارید.
-چندسالته دخترم؟
نه انگار امروز باید بااین پیرزن هم کلام بشم وراه گریزی ام نیست:
-21سالمه .
-تحصیلاتت چقدره؟
با نگاه متعجبم لبخندی میزنه وشونه هاشو بالا میندازه:
-خب محض کنجکاوی میپرسم دخترم.
به ناچار جواب میدم:
-دیپلم دارم.
-موفق باشی دخترم.
-ممنون.
کوتاه جواب میدم وسرمو برمیگردونم تا جلوی سوالات بعدیش رو بگیرم اصلا دلم نمیخواد اسرار زندگیمو واسه ی کسی تعریف کنم که چی بشه آخرش؟هیچ کس نمیتونه چیزیو توزندگی من تغییر بده.
با اعلام ایستگاه ازجا بلندمیشم که باز صدای پیرزن میاد:
-خونه تون اینجاهاس؟
-بله توی همین منطقه اس...خب بااجازه تون خدانگهدار.
سری تکون میده ولبخند میزنه:
-ممنونم که بهم کمک کردی دخترم...برو خدا پشت وپناهت.
سری تکون میدم وپس از پرداخت کرایه پیاده میشم,چه زن عجیبی بود انگار دلش میخواست تمام زندگیمو بذارم براش جلوش تا از کم وکاستم باخبر باشه اما اخه چرا؟یعنی تمامش فقط محض کنجکاوی بود؟
بی تفاوت شونه هامو بالا میندازم:
-هرچی که بود دیگه تموم شد.
بارسیدن به خونه کلیدمو از جیبم بیرون میارم ودرخونه رو باز میکنم:
-سلام مادربزرگ,من اومدم.
مادربزرگ از بالای عینکش نگاهم میکنه:
-سلام لیانای من...خوش اومدی خسته نباشی.
لبخندگرمی روی لبام جا میگیره,اگر پدرومادر ندارم لااقل مادربزرگم هست که بامهربونیای خالص وبی حد ومرزش جای همه رو واسه من ولطیفه پرکنه .
گونه اشو میبوسم:
-قبول باشه.
قرآن بزرگشو میبنده وروی کمد کنار هال میذاره:
-ممنونم دخترم تا لباساتو عوض کنی منم برات یه لیوان چایی میریزم تا با کیک بخوری.
سری تکون میدم وبه سمت اتاقم میرم وسریع لباسامو بیرون میارم وباپوشیدن بلوز وشلوار راحتیم ازاتاقم مجدد خارج میشم وکنار مادربزرگ میشینم:
-مادربزرگ ناهار چی پختی؟
-عدس پلو دخترم با سالاد.
لبخندی میزنم که طبق معمول هرروزش میپرسه:
-خب تعریف کن...امروز چیکارا کردی؟باکیا حرف زدی؟
چاییم رو مزه مزه میکنم وجواب میدم:
-راستش اتفاق خاصی نیفتاد امروزم مثل روزای دیگه گذشت اما...
تکه ای کیک توی دهنم میذارم که مادربزرگ ابروهاشو بالا میده ومیگه:
-اما چی؟؟؟
لیوان چایی رو روی میز جلوی پام میذارم:
-توی ایستگاه اتوبوس موقع برگشتن بایه پیرزنی روبه رو شدم ازم کمک خواست تا سوار اتوبوس بشه ومنم نه نگفتم بعد کنارهم نشستیم چندتا سوال ازم پرسید وقتی ام نگاه معترضم رو دید بهم گفت که فقط محض کنجکاوی پرسیده وبس.
مادربزرگ با دقت به حرفام گوش کرد ودرآخر گفت:
-ببین دخترم تودیگه یه دختر بالغ وامروزی هستی وبه خاطر زیبایی خاصت ممکنه خیلیا دنبالت باشن مواظب اطرافت باش وهمیشه اینو بدون که آبروی یه دختر ازهرچیزی توی زندگیش مهمتره حتی از خانواده اش هم مهمتر,پس حواست باشه که باکیا حرف میزنی یا چطوری رفتار میکنی شاید بعضی از آدما بدون قصد باهات حرف میزنن اما همه هم اینطوری نیستن همه ی حرف من اینه که همیشه هوای خودتو داشته باش تو خیلی محکمی واراده ی قوی هم داری پس من اطمینان دارم که میتونی به خوبی ازخودت محافظت کنی وخیالم راحته.
باتموم شدن حرفاش خم میشم وسرمو روی شونه اش میگذارم:
-ممنونم که بهم اعتماد داری مادربزرگ,مطمئن باش که هرگز کاری نمیکنم که آبرومو لکه دار کنه هرچیزی هم که برام اتفاق بیفته باهات درمیون میذارم وتورو مثل مادرم میدونم واینم میدونم که تو بدخواهم نیستی ودلت میخواد پاکیم حفظ بشه.
آروم روی موهامو میبوسه ومن نفس عمیقی میکشم که صدای لطیفه باعث میشه سرمو از رو شونه ی مادربزرگ بردارم:
-وای وای منم حسودیم میشه ها مادربزرگ.
مادربزرگ با لبخند قشنگش ازجابلندمیشه وگونه های لطیفه رو میبوسه:
-یه دختر خوب هیچ وقت به خواهرش حسادت نمیکنه.
لطیفه لبخندی میزنه:
-میدونم شوخی کردم.
مادربزرگ درحالیکه به سمت آشپزخونه میره میخنده:
-ازدست تو دختر...بیاید ناهار بخوریم.
لطیفه جلو میاد:
-خوبی ابجی؟
-خوبم خوشکل خانم.
لبخند عمیقی روی صورتش میشینه ودستمو میگیره:
-خوشکل ترازتو که نیستم تمام همکلاسیای من به تو حسادت میکنن لیانا.
دستشو میبوسم وبدون حرف وارد آشپزخونه میشم وباهم سرمیز میشینیم ومادربزرگ میگه:
-من عصری میرم بهشت زهرا,کدومتون باهام میاید؟
با لحن خسته ای جواب میدم:
-من نمیام .
لطیفه مثل همیشه بعدازمن جواب میده:
-منکه میام مادربزرگ هرموقع داری میری صدام کن.
مادربزرگ سرشو تکون میده وروبه من میپرسه:
-توچرا نمیای دخترم؟
-خسته ام مادربزرگ دلم میخواد بخوابم.
-باشه .
بعد از ناهار ظرفارو میشورم مادربزرگ ولطیفه میرن که برای رفتن به بهشت زهرا حاضر بشن .
-دخترم ما داریم میریم.
دستامو با حوله ی کوچولوی روی میز خشک میکنم ودرجوابش میگم:
-باشه مادربزرگ مواظب باشید.
-حتما دخترم...خدانگهدار.
بارفتنشون خودمو به اتاقم میرسونم وروی تختم دراز میکشم,هیچ وقت نمیتونم پدرمو ببخشم به خاطر ظلمی که درحق من ولطیفه ومادرم وزندگیمون کرده وهیچ وقت هم حلالش نمیکنم چون اگر اون کارو نمیکرد الان شاید وضع ماهم خیلی بهترازالانمون بود.
چشمامو میبندم وبدون توجه به افکارم سعی میکنم که بخوابم.
***
 
آخرین ویرایش:

مهدیه*

همراه انجمن
کاربرسایت
#5
باصدای تق تقی که به در اتاقم میخوره چشمامو بازمیکنم وتاریکی که براتاق چیره شده متوجه ام میکنه که دیگه شب شده وخیلی خوابیدم.
ازجا بلندمیشم وبه سمت دراتاق میرم وبازش میکنم,لطیفه منتظر نگاهم میکنه که با خمیازه ی بلندی میگم:
-چی شده؟
-بیا مادربزرگ شیرگرم کرده برامون تابخوریم بعدم گفت بهت بگم خیلی خوابیدی بسه دیگه.
دستی به موهای آشفته ام کشیدم :
-باشه تو برو منم صورتمو آب بزنم میام.
لطیفه ازم دورشد ومنم برگشتم داخل اتاق وپس ازشستن صورتم رفتم پیششون که مادربزرگ لیوان شیررو گرفت سمتم:
-بگیر تا تهشم بخور باعسل شیرین کردم خوبه برات.
سری تکون دادم ونشستم کنارلطیفه:
-بهشت زهرا چطور بود؟
مادربزرگ:
-مثل همیشن بااین تفاوت که خلوت بود چون هوای سرد به هیچ کس اجازه نمیده پاشو از خونه اش بذاره بیرون.
لطیفه عطسه ای کرد ودرادامه ی حرف مادربزرگ گفت:
-حق با مادربزرگه منم گمونم سرماخوردم.
مادربزرگ درحالیکه لیوان خالی شیرمو از جلوم برمیداشت گفت:
-دیگه میخوری بریزم واست؟
-نه ممنون.
-باید برای هردوتون پالتو بخریم سرده شمام که بیرون ازخونه اید بیشتر باید مواظب باشید.
لطیفه باخوشحالی دستاشو بهم کوبید:
-راست میگی مادربزرگ؟
-آره عزیزم.
لبخندی زدم ولی روبه مادربزرگ گفتم:
-مادربزرگ تو پولتو نگه دار من هرموقع بهم حقوق دادن میریم میخریم.
مادربزرگ اخمی کرد:
-واه پول منو تو نداره که ,ناراحت میشما اگر این حرفا رو بزنی.
به ناچار قبول کردم که لطیفه دستمو گرفت:
-بیا بریم باهم فیلم نگاه کنیم.
حوصله نداشتم ولی برای اینکه دلشو نشکنم ازجابلندشدم وباهم روبه روی تلویزیون نشستیم ولطیفه فیلم مورد علاقه اش رو که بارها دیده بودیم رو گذاشت ودرکنارم نشست :
-ابجی؟
-جانم؟
-به نظر تو این فیلم ها حقیقت دارن؟
-خب شاید البته بیشترشون ساخته ی ذهن ما آدما هستن ولی میتونن حقیقت هم داشته باشن بالاخره هر انسانی یه زندگی داره برای خودش ودنیا هم پراز فراز ونشیب هاس چیزی جزاین نیست.
-یعنی چطوری میشه که یه دختری که خدمتکاره با یه پسری که اربابشه یا خیلی ازاو پولدارتره ازدواج کنه؟
ازاین افکار بچگانه اش لبخند محوی میزنم که مادربزرگ درکنارمون میشینه ودرپاسخ لطیفه بالبخند قشنگش میگه:
-این جادوی عشقه عزیزم وقتی یکی از یکی خوشش میاد ودوستش میداره حاضره حتی جونشو هم برای اون شخص بده دیگه واسش مهم نیست که پول داره یانه ازش بالاتره یا پایین تر هرکس عاشق واقعی باشه برای داشتن معشوقه اش تا پای جونش تلاش میکنه.
لطیفه تمام حواسش را در پی حرفای مادربزرگ گذاشته بود ومنم به فکر فرو رفته بودم,یعنی واقعا ممکن بود همچین چیزی؟اینکه عاشق بشی و به خاطر رسیدن به معشوقه ات حتی جونتو هم بدی ؟
کمی دوراز باورم بود ولی حرفی نزدم تا مادربزرگ خیال نکنه که حرفاشو به تمسخر گرفتم لطیفه دیگه سوالی نکرد ومشغول دیدن ادامه ی فیلمش شد که گفتم:
-مادربزرگ شام درست کنم؟
مادربزرگ درحالیکه موهای لطیفه رو نوازش میکرد گفت:
-آره عزیزم ماکارانی درست کن...ممنون.
لبخندی بهش زدم وبرای درست کردن شام وارد آشپزخونه شدم.

***
بادیدن عقربه های ساعت با عجله لباسامو تنم کردم :
-وای خدا دیره دیره.
دیرم شده بود واین چندمین بار بود که دیرمیکردم ومطمئنم که اینبار حتما صاحب رستوران بدجور مواخذه ام میکرد,دلم میخواست گریه کنم که اینجوری مجبورم زجر بکشم.
صدای مادربزرگ که مشخص بود تازه بیدارشده از آشپزخونه به گوش میرسید ومن تند تند کارامو میکردم واصلا فرصت نمیکردم نگاهی به ساعت بندازم.
پس از حاضرشدن ازاتاق خارج شدم که مادربزرگ جلوم ایستاد:
-بیا صبحونه بخور.
-وااای مادربزرگ اصلا فرصت ندارم دیرم شده اونجا یه چیزی میخورم.
-اما...
سریع حرفش رو قطع کردم ودرحالیکه کفشامو پام میکردم گفتم:
-توروخدا گیر نده مادربزرگ اگر دیرتر ازاینم بشه خیلی برام بدمیشه.
سپس با خداحافظی کوتاهی خودمو از خونه پرت کردم بیرون وشروع کردم به دویدن اما بارسیدن به ایستگاه متوجه شدم که اتوبوس رفته,بابغض به شانس بدم لعنتی فرستادم ودستمو توی جیب مانتوم بردم وبا دیدن پولای توی جیبم زمزمه کردم:
-یه امروز رو با آژانس میرم چاره ای نیست.
سرخیابان ایستادم وبرای ماشین آژانسی دستمو تکون دادم وسریع نشستم وآدرس دادم.
بارسیدن به مقصد پول رو دادم ووارد رستوران شدم که خانم مجد یکی از کارکنان رستوران بادیدنم بازومو گرفت:
-وای دختر توکه بازم دیر کردی,رئیس اومده بود بازدید وقتی دید نیستی به شدت عصبانی شد وگفت وقتی اومدی بری اتاقش.
تمام بدنم رعشه گرفت ورنگم بیش از پیش پرید:
-خیلی عصبانی بود؟
-خیلی.
به ناچار سری تکون دادم وخانم مجد که رفت منم با پاهای لرزونم به سمت اتاق رئیس رفتم وتقه ای بر در زدم :
-بفرمایید.
دست سردمو روی دستگیره گذاشتم وکشیدم پایین که در باتیکی باز شد ونگاهم گره خورد درنگاه پراز خشم رئیس:
-س...سلام جناب...محمدی.
زبونم بند اومده بود وهمین چندکلمه هم به هزار جون کندن از دهنم خارج شد که صدای داد کشیدن آقای محمدی بار دیگه لرزه براندامم نشوند:
-چه سلااامی چه علیکی خانم مولوی این چندمین باره که دیر میکنید ومن تذکر میدم بهتون؟مگه من دفعه ی پیش بهتون نگفتم که اگراینبار دیر بیاید سرکار اخراجتون میکنم؟گفته بودم یانگفته بودم؟
لبای خشکمو بازبونم تر کردم وباعجز گفتم:
-ببخشید بخدا دست خودم که نیست خب خواب موندم وگرنه من خیلی مواظبم که دیر نکنم وشمارو عصبانی...اینبار رو هم نادیده بگیرید قول میدم دفعه آخری باشه که دیر میکنم.
آقای محمدی به شدت از پشت میزش بلندشد:
-تاالان ازاین قول ها زیاد دادی منم دیگه قرار نیست گوش بدم به این حرفای شما...بهتره همین الان ازاینجا برید.
با حیرت نگاهش کردم:
-یعنی..یعنی...من...
ادامه ی حرفمو با اخمهای درهمش کامل میکنه:
-بله بله خانم مولوی شما اخراااجید.
اتاق دور سرم میچرخه وکلمه ی "اخراجید "اکو میشه توی مغزم...بابغض سهمگینی که گلومو به شدت میفشاره جلوی ریزش اشکامو میگیرم :
-توروخدا یه فرصت دیگه بدید...فقط یکبار دیگه.
-نه دیگه تمومه فرصتی نیست...لطفا برید واز حسابداری بقیه ی پولی رو که طلب دارید بگیرید وازاینجا برید زودتر.
پشتشو به طرفم میکنه ومن با کوهی از غم وبغض از اتاقش میام بیرون...باورم نمیشه که اخراج شدم وحالا کار از کجا پیدا کنم؟
به سمت حسابداری میرم که خانم مجد مجدد جلوی راهم سبزمیشه:
-چی شد خانم مولوی؟
به سختی صدامو صاف میکنم:
-اخراجم کرد.
یکه ای خورد وبا چشمانی که حالا پراز ترحم بود نگاهم کرد:
-حالا چیکار میکنی؟
پوزخندی میزنم:
-چیکارمیتونم بکنم؟رئیس اوئه زورمیتونه بگه هرچی دارم بهش میگم مگه گناه من چیه که دیر بیدارشدم باز میگه تاالان چندین بار تذکرت دادم بیخیال بذار اخراج کنه مهم نیست...خب کاری نداری عزیزم؟
خانم مجد که حدود ۳۵سالشه متاثر بغلم میکنه:
-نه عزیزم انشاالله که موفق باشی مواظب خودتم باش.
-ممنونم توام همینجور.
ازش جدا میشم وبارسیدن به حسابداری باقی مانده ی پولمو میگیرم واز رستوران خارج میشم ودیگه جلوی ریزش اشکامو نمیگیرم...دستامو تو جیبم فرو میکنم وسرمو رو به اسمون بلند میکنم:
-خدایا خوب اون بالا نشستی وهر دفعه خروار خروار مشکل وبدبختی آوار میکنی رو سرمنه بیچاره وعین خیالتم نیست ها...آخه قربونت برم کجای دیدن بدبختی من حال میده که همش میخوای حال کنی؟
آهی میکشم وبی توجه به نگاه خیره ی مردم اطرافم راهمو سمت ایستگاه اتوبوس کج میکنم ومنتظر میشم تا برسه ,دلم هوای بهشت زهرا رو کرده وباید برم پیش مادرم وبراش دردودلامو بگم تا شاید کمی خالی شم.
تارسیدن بهشت زهرا چند دفعه متوالی ماشین عوض کردم چون ایستگاه های هراتوبوس فرق داره وباید هی ماشین عوض کنی...شاخه گلی میخرم ووارد میشم .
حق بامادربزرگه اینجا خلوت ترازهمیشه اس...بین قبور گام برمیدارم وبه سمت قطعه ای میرم که مادرم آرامگاه داره وبارسیدن به قبرش زانوهام خم میشه وبی توجه به کثیفی زمین زانو میزنم وگل رو توی گلدان کنار سنگ قبرش میذارم.
نیم ساعتی متوالی حرف میزنم واز دردام میگم ولی صدایی از مادرم بیرون نمیاد ولی خوبیش اینه لااقل کمی سبک میشم.
نفس عمیقی میکشم وبا دلی پراز غصه از سرقبر بلندمیشم:
-من دیگه برم مامانی...دوباره میام بهت سرمیزنم خداحافظ.
***
 
آخرین ویرایش:

مهدیه*

همراه انجمن
کاربرسایت
#6
در خونه رو باز کردم که همزمان با من لطیفه از خونه ی همسایه کناریمون بیرون اومد ونزدیکم شد:
-سلام آبجی,چرااینقدر زود برگشتی؟
نگاهی به ساعت مچی ام انداختم که (1:30)ظهر رو نشون میداد:
-کارم زودتموم شد...توکجا بودی؟
فعلا نمیخواستم کسی بفهمه واسه همین نگفتم چیزی.
-منم نیم ساعتی هست تعطیل شدم میترا ازم خواست برم خونشون بهش چندتا سوال رو یادبدم منم از مادربزرگ اجازه گرفتم ورفتم.
-اوهوم باشه.
باهم وارد شدیم ومن زودتر از لطیفه سلام دادم به مادربزرگ ودستشو بوسیدم:
-خوبی مادربزرگ؟
-خوبم دخترعزیزم توخوبی؟رنگت پریده چی شده؟حالت خوش نیست آخه زودم برگشتی خونه.
نگاه نگرانش مدام توی صورتم چرخ میخورد ومن با بغضی که دوباره راهشو به گلوم پیدا کرده بود گفتم:
-مادربزرگ اخراجم کرد.
مادربزرگ یکه ای خورد ولی سریع به خودش اومد وکشیدم توآغوشش:
-چرا عزیزم؟توکه کاربدی نکردی.
سرمو روی شونه اش گذاشتم:
-تاالان چندین بار دیر رفتم سرکارو هردفعه تذکر داده بهم واون دفعه هم گفت اینبار آخرین باره واگر تکرار بشه اخراجی منم خیلی مواظب بودم ولی امروز بازم خواب موندم.
اشک حلقه شده بود توی چشمام که مادربزرگ ازخودش جدام کرد وصورتمو گرفت بین دودستاش:
-عزیزم غصه نخور خدا بزرگه...از قدیم گفتن خدا گر زحکمت ببندد دری ز رحمت گشاید در دیگری...ناامید نباش از رحمت خدا.
سری تکون دادم وکشون کشون خودمو رسوندم به اتاقم وتوی خلوتم اجازه دادم بازهم بغضم بشکنه وچرامن اینهمه بدبخت بودم؟؟؟
بعداز تعویض لباس روی تختم افتادم وتنم بی حال بود حس میکردم از بالای یه پرتگاه پرت شدم پایین وبه حدی بغض داشتم که حس میکردم کسی گلومو گرفته ومحکم فشارمیده...حالا باید چیکارمیکردم؟چطوری دوباره کار پیدا کنم؟
قبل از اینکه وارد بشم توی رستوران کلی دنبال کارگشتم ولی نبود که نبود چون همه تحصیلات عالیه میخواستن ومنم نداشتم که بخوان جایی بذارنم چون بیشتر دنبال منشی یا معاون بودن اینم که به درد من نمیخورد .
آهی کشیدم وغلتی زدم که صدای در اتاقم بلندشد ودقایقی بعد مادربزرگم وارد شد وسینی چایی وکیک رو کنار تختم روی میز گذاشت ونشست کنارم:
-دخترم غصه نخوری ها من دلم روشنه که درست میشه.
-آخه چطوری مادربزرگ؟مگه ندیدی قبل از کار توی رستوران چقدر دنبال کار گشتم اما پیدا نشد که نشد,من نزدیک به ۳ساله که دارم توی این رستوران کارمیکنم وهرچی ام که پولش زیاد نبود لااقل میتونستم خرج تحصیل لطیفه ومواد غذایی خریدن رو دربیارم ولی حالا وبااین اخراج یهویی باز از کجا کار گیربیارم؟هرجام میرم بهم میگن تحصیلاتت چقدره.

پوفی کشیدم که مادربزرگ سرشو به زیر انداخت وبا غصه گفت:
-اگر پسرمو درست تربیت کرده بودم الان این وضعمون نبود که تومجبور باشی ماهارو سیرکنی و برامون خرج کنی.
نشستم توی تختم ودستشو توی دستم گرفتم:
-قربونت برم من,به تو چه ارتباطی داشته آخه؟خواست خدا وسرنوشتمون همینجور بوده دیگه دست تو نیست دست منم نیست هیچ کدوم از ما مقصر نیستیم.
مادربزرگ اشکی که سُرخورده بوداز گوشه ی چشماش پاک کرد :
-واقعا نمیفهمم چه گناهی به درگاه خدا کردم که باید آخر عمری شرمنده ی توولطیفه بشم مادر.
-این حرفا چیه؟مگه تقصیر توئه که ما پول نداریم؟هنوزم کلی بهمون کمک کردی مادربزرگ توروخدا خودتو عذاب نده.
-دخترم حلال میکنی منو؟
-توکه کاری نکردی من باید ازت حلالیت بخوام که بااین کهولت سنت آواره ی اینور اونور شدی ومجبوری برای من ولطیفه زحمت بکشی.
موهامو بوس کرد:
-خیلی دوستت دارم لیانای من.
گونه ی پراز چروکشو که اثر سختیای زمونه بود رو بوسیدم:
-منم دوستت دارم وخیلی دلگرمم ازاینکه کنارمونی.
مادربزرگ از اتاق بیرون رفت ومن برای هزارمین بار در طول روز آه کشیدم وچاییمو خوردم تا بلکه کمی راه نفسم بازبشه...
***
غلتی زدم وچشمامو باز کردم,صدای اذان از بلندگوهای اطراف به گوشم میرسید هرچند ضعیف بود ولی توی دلم یه نوری تابید واز جام بلندشدم وسریع وضو گرفتم واز کمد کناراتاقم سجاده ی مادرم رو برداشتم وپهن کردم وبا پیچیدن بوی عطر مادرم در دماغم بغض همیشگی گلوم تحریک شد واشک یکی پس ازدیگری روی گونه هام جاری شد وبادلی پراز غم ایستادم به نماز وباتمام وجودم ازخدا کمک خواستم وهق هق آروم گریه ام رو به هرسختی بود مهار کردم تا مبادا لطیفه یا مادربزرگ بشنون چون اصلا دلم نمیخواست که غمشون رو ازاین بیشتر کنم...
پس ازاتمام نماز سجاده رو جمع کردم وباآهی که کشیدم اشکامم پاک کردم وازاتاق خارج شدم...مادربزرگ بادیدنم لبخندی زد ولیوان آبمیوه رو گرفت سمتم:
-دخترم اینو بخور رنگ به روت نمونده بخدا.
آب انار بود والحق هم خیلی خوشمزه بود وانگاری بهم انرژی داد,کنار مادربزرگ نشستم که گفت:
-تصمیمت چیه؟
پوفی کشیدم:
-والله نمیدونم اگر بتونم کار پیدا کنم که خیلی خوب میشه اما فکر نکنم موفق بشم.
مادربزرگ دستمو گرفت:
-تو خدا رو فراموش نکن وتلاشتو بکن مطمئنم که موفق میشی وخدا تنهات نمیذاره.
بابغض زمزمه کردم:
-پس چرا مادرمو ازم گرفت مادربزرگ؟
مادربزرگ آهی کشید وسرمو درآغوشش گرفت:
-عزیزم هرکدوم از ما برای خودمون سرنوشت وقسمتی داریم که تماماً به دست خداست وما نمیتونیم دخالتی بکنیم توی خواست خدا اینو که میدونی؟
سرمو تکون دادم که روی موهامو بوسید:
-خب پس سرنوشت مادرتم این بوده که توی این سن به رحمت خدا بره وگرنه اگر به مرگ بود که من باید میمردم چون سنم ازمادرت خیلی بیشتره ولی خب مرگ وزندگی دست خداست وصلاحش این بوده که من بمونم ولی مادرت نه.
صاف نشستم که مادربزرگ عینکشو از روی چشماش برداشت:
-همیشه وهمیشه به خواست خدا وصلاحش احترام بذار واصلا ناشکری نکن چون غضب الهی خیلی سخته,مواظب باش هیچ وقت کفرشو نگی چون بدتر سرت میاد یادت باشه خدا بنده هاشو دوست داره خصوصا اونایی که بیشتر زجر کشیدن رو.
بااین حرفا واقعا احساس ارامش کردم ودرحالیکه پشت دست مادربزرگ رو میبوسیدم گفتم:
-ممنونم مادربزرگ,خوشحالم که توروکنارم دارم.
-منم همینجور عزیزدلم.
***
 

مهدیه*

همراه انجمن
کاربرسایت
#7
خسته در خونه رو باز کردم ووارد شدم وبااعصابی متشنج بهم کوبیدمش که لطیفه با ترس اومد وبادیدن من اخم کرد:
-ترسیدم...چه خبرته؟
-لطیفه اصلا حرف نزن وبرو تو اتاقت که الان خیلی عصبی ام.
لطیفه که حالمو دید بدون حرف دیگه ای بااخمایی که حالا دوبرابر درهم شده بود پشتشو بهم کرد وبه اتاقش رفت ,داخل رفتم که مادربزرگ رو درحال خوندن قرآن دیدم وتنها زیرلب سلامی دادم وبه سمت اتاقم رفتم.
کیفمو محکم روی تخت کوبیدم,امروزششمین روزی بود که از رستوران اخراج شده بودم وتوی این مدت تماماً دنبال کار میگشتم وتمام روزنامه های نیازمندی ها ومربوط به شغل رو زیرو رو کرده بودم ولی هیچ کاری نبود که مناسب من باشه وبعضی هاشم که رئیس هاش اینقدر نامرد وپست فطرت بودن که بیشتر یه دختر خیابونی میخواستن نه یه کارمند.
پوزخند خسته ای زدم وخودمو روی تخت انداختم ,خوبه که مادربزرگ ولطیفه منو درک میکنن ومیدونن الان نیاز دارم به تنهایی...
نمیدونم دیگه چیکارباید بکنم خسته شدم ازبس که زنگ زدم وگفتم"ببخشید برای اگهی کارتون زنگ میزنم"...
پووووف...
بهترنبود برگردم پیش صاحب رستوران وبایه معذرت خواهی ازش بخوام که برگردم به سرکارم؟ولی غرورم چی؟واقعا له میشدم اگر با عذرخواهی هم باز قبول نمیکرد که برگردم پیشش.
آهی کشیدم واز جا بلند شدم,خودمو توی حمام انداختم وحدود نیم ساعت فقط زیردوش ایستادم وفکر کردم وفکرکردم وفکر کردم ولی آخرش هیچی به هیچی.
بعداز پوشیدن لباسام وخشک کردن موهام خودمو روی تخت انداختم ودرجواب لطیفه که واسه ناهار صدام میکرد تنها به گفتن"میل ندارم"اکتفا کردم وپتومو روی سرم کشیدم وسعی کردم کمی استراحت کنم تا بعداً ببینم چیکارمیتونم بکنم.

***
-لیانا...لیانا بلندشو.
قش وقوسی به تن خسته ام دادم وبااخم گفتم:
-چیه لطیفه؟چه خبرته؟
لطیفه درحالیکه نفس نفس میزد وسعی میکرد هیجانشو سرکوب کنه گفت:
-یه پیرزنی اومده که خیلی متشخص وپولداره باتو کار داره لیانا بلندشو.
ابروهام تا اونجایی که راه داشت بالارفت وگفتم:
-چییی؟
-دارم جدی میگم بیرون نشسته پیش مادربزرگ ومنتظر توهستن...بلندشو تا بیشترازاین معطلش نکردی.
درحالیکه مثل ترقه از جا میپریدم گفتم:
-نگفت بامن چیکار داره؟
لطیفه درحالیکه از کمدم لباس های خوبم که ازبقیه مجلسی تر ورسمی تربود رو انتخاب میکرد پاسخ داد:
-نه نگفت مادربزرگم بهم گفت اصرار نکنیم شاید خوشش نیاد.
سریع لباسای انتخابی لطیفه رو تن کردم وبه صورت ودستام کِرم زدم وموهامو محکم بالای سرم بستم ورو به لطیفه گفتم:
-چطور شدم؟
لطیفه چشمکی زد:
-عالی عزیزم.
خنده ام گرفته بود ولی زود خودمو جمع کردم وزودتر از لطیفه ازاتاقم خارج شدم وصدای حرف زدنشون رو از همون فاصله فهمیدم ودرحالیکه زیرلب بسم الله میگفتم وارد هال شدم :
-سلام...عصرتون بخیر.
مادربزرگ که مشخص بود از هم صحبتی بااین پیرزن حسابی لذت برده بالبخند عمیقی گفت:
-بیااینجا لیانا جان این خانوم باهات کار داره.
پیرزن پشتش بهم بودولی ازهمون فاصله بوی عطرمارک دارش تمام هال رو در برگرفته بود ومنتظر من بود.
جلو رفتم وبادیدنش چشمام از فرط حیرت گشاد شد که مادربزرگ با دیدن حالتم اخمی کرد وبهم اشاره کرد که خم شدم ودستشو بوسیدم:
-سلام خانوم.
نگاهشو بالا آورد وبالبخند گرمی پیشونیمو بوسید:
-سلام دخترم...خوشحالم که مجدد میبینمت...بیااینجا بشین.
مادربزرگ باتعجب گفت:
-مجدد؟
سرفه ی کوتاهی کردم :
-مادربزرگ ایشون همون خانومی هست که بهتون گفتم چند روز پیش بهش کمک کردم که سوار اتوبوس بشه.
مادربزرگ کمی فکر کرد واخماش ازهم بازشد:
-آهان یادم اومد.
پیرزن به کنارش اشاره کرد:
-بیااینجا بشین.
سری تکون دادم ونشستم که مادربزرگ بالبخندی گفت:
-شما راحت باشید من برم چندتایی چایی بریزم وبیارم.
پس از رفتن مادربزرگ درحالیکه سنگینی نگاهشو حس میکردم درسکوت منتظر شدم تا خودش بحث رو شروع کنه ولی به شدت استرس داشتم که یه پیرزن میتونه بامن چیکار داشته باشه؟؟؟اونم پیرزنی که چندروز پیش ملاقاتش کرده بودم وبااون سوالای عجیب غریبش.
-بیش از حد خوشکلی.
به خودم اومدم ودرحالیکه به سختی نفس میکشیدم لبخند کمرنگی زدم:
-مرسی لطف دارید.
دستاشو درهم گره زد وشرط میبندم فقط کتی که تنش کرده بود به اندازه حقوق یکماه کار کردن من توی اون رستوران بود...
-برات یه پیشنهاد خوب دارم.
صورتم کمی درهم رفت:
-چه پیشنهادی؟؟؟
مادربزرگ وارد شد وصحبتمون متوقف شد...سینی چایی توی دستاش میلرزید ودل من هم همراهش به لرزش افتاد وزود ازجام بلندشدم وسینی رو گرفتم که بانگاهش ازم قدردانی کرد ومن زمزمه کردم:
-خودم انجام میدم تو خودتو اذیت نکن بگیر بشین پیشش.
سری تکون دادو نشست ,خم شدم وسینی رو جلوش گرفتم که برداشت وتشکر کرد بعدسینی رو جلوی مادربزرگ گرفتم واونم برداشت وخودمم که الان هیچی ازگلوم پایین نمیرفت پس همینجوری سینی رو روی میز گذاشتم وباز سرجای قبلیم نشستم ومنتظر شدم.
چاییش رو تا ته خورد ومن بیش از پیش متعجب شدم ولی حرفی نزدم که گفت:
-میخوام واسه من کار کنی.
باتمام وجود جا خوردم وچشمام مجدد گشاد شد به حدی که نزدیک بود از حدقه بزنه بیرون که بادیدن حالتهام تک خندی زد :
-آخه کجای این حرف من اینهمه تعجب داشت دخترم؟
دخترم؟واقعا به من میخورد دختر این بانو باشم؟
به سختی پوزخندمو مهار کردم ودرحالیکه سعی میکردم حواسمو جمع کنم که حرف نامربوطی ازدهانم خارج نشه گفتم:
-چه کاری؟اصلا چرا منو انتخاب کردید؟
-مگه تو دنبال کارنمیگردی؟
نگاهی به مادربزرگ که بالبخند خوشحالی نگاهمون میکرد انداختم ومجدد نگاهمو سوق دادم سمت این پیرزن عجیب وغریب:
-البته که دنبال کارم ولی شما از کجا میدونید؟
-میدونم دیگه از اطرافیان وهمسایه هاتون شنیدم...حالا توبه این چیزاش کارنداشته باش بگو قبول میکنی یا...؟
-نگفتید چه کاریه؟
-تو فکر کن بشی دستیار یه مهندس تویه شرکت خیلی بزرگ ومعروف.
باشنیدن این حرف دیگه نتونستم جلوی پوزخندمو بگیرم:
-خانوم محترم وقتی از همسایه های ما شنیدید که من دنبال کارم حتما باید بهتونم گفته باشن که من دیپلمه هستم وخودمم یادمه که اون روزی که توی اتوبوس بهتون خوردم گفتم که من مدرک خاص وعالیه ای ندارم وگرنه که چندین پیشنهاد دیگه ام داشتم که منشی شرکت بشم ولی وقتی هیچی ازش نمیدونم چطوری ازعهده اش بربیام؟

به دقت بهم گوش میداد وهرلحظه لبخندش عمیق ترمیشد وپوزخند منم...
-دخترم تو فقط بگو قبوله بقیه ی کارا رو بسپار به من چرااینهمه عجولی؟
-شما واقعا منو به تمسخر گرفتید نه؟
-این چه حرفیه اخه؟یعنی واقعا به سن من میخوره که دنبال شوخی وسرکار گذاشتن مردم باشم؟
حس کردم دیگه سرم به دوران افتاده وگیج شده بودم برای همین بی حوصله به مادربزرگ نگاه کردم که گلویی صاف کرد وگفت:
-خانوم راستش پیشنهاد شما کمی غیر منتظره بود خصوصا اینکه مااصلا نمیدونیم شما کی هستید وواسه ی چی به لیانا پیشنهاد کارمیدید میدونید که توی این زمونه نمیشه به کسی اعتماد کرد واسه ی همینم لیانا سریعاً قبول نمیکنه شمام که توضیحی نمیدید وما گیج موندیم این وسط.
پیرزن کمی خودشو تکون داد وجدی گفت:
 

مهدیه*

همراه انجمن
کاربرسایت
#8
-من (چیترا سلیمان فر)هستم یکی از پولدارترین افرادی که دراین شهر زندگی میکنه و۲تا پسر داشتم که یکیشونو ازدست دادم وازاین پسرم که ازدستش دادم یه نوه دارم که الان حدود ۳۰سال سن داره وشرکت بزرگی رو اداره میکنه که توی ایران خیلی مهمه ومعروف ,تاالان دستیارهای زیادی اومدن ورفتن گاهی خودشون از کارخسته شدن واستعفا دادن وگاهی ام نوه ام اخراجشون کرده والانم این دستیاری که داره کارمیکنه تا دوهفته ی دیگه میخواد بره چون حامله اس ودیگه قادر نیست کارکنه,تمام آدمایی که توی این شرکت کارمیکنن به شدت از کارشون راضی هستن ودرآمدشونم خیلی بالاس به طوری که زندگیشون مرفه وخوب میگذره منم لیانا به دلم نشسته وهیچ گونه قصد بدی ندارم ولازمم نیست که ازم بترسید یا به قول خودتون اعتماد نکنید من تصمیم گرفتم که لیانا جای اون دستیار رو پرکنه وکمکش کنم که ازاین وضع خراب نجات پیدا کنه ولی انتخاب به عهده ی خودشه اگر بخواد قبول کنه من خودم تمام کارا رو انجام میدم وکمکش میکنم اگرم نه که دیگه شانسشو رد کرده وبه قول معروف شترخوشبختی فقط یکبار درخونه تو میزنه دست خودته که قبولش کنی یااینکه با رد کردنش توی بدبختیت دست وپا بزنی.

به شدت از حرفاش هنگ کرده بودم وجاخورده بودم که سکوت کردومادربزرگ با گشاده رویی ولبخندی که از روی رضایت وخوشحالیش بود گفت:
-لطفا از حرفای ما ناراحت نشید چیتراخانم خودتون که ماشاالله تجربه دار هستید وجامعه ی خراب امروزی رو هم بهتر از من ولیانا میشناسید میدونی که سخته که اعتماد کنی اونم واسه یه دختر مثل لیانا که هم خوشکلی داره وهم جوونه وهم مجرد...واسه همین مارو هم درک کنید.
چیترا خانم پاشو روی اون پاش انداخت ولبخندگرمش مجدد روی لباش برگشت :
-حق باشماست واسه همینم من ناراحت نشدم ازتون بلکه ازاینکه میبینم هنوزم دخترایی هستن که پاک وخوب باشن وبراشون مهم باشه حیا وعفتشون خوشحالم شدم وبیش از پیش به لیانا مطمئن شدم ودلم میخواد که این اطمینان دوجانبه باشه...
مکث میکنه واز جاش بلندمیشه که منم درحالیکه کاملا هنگم بلندمیشم ومادربزرگم کنارم می ایسته.
حرفشو ادامه میده:
-من تا فردا عصر بهتون مهلت میدم که به این پیشنهاد به خوبی فکر کنید,اصلا واصلا هم اجباری نیست که حتماً قبول کنید ولی من فقط خوبی لیانا رو میخوام نه اینکه بخوام اذیتش کنم چون بااین سن واینهمه تجربه فکر نمیکنم بتونم نیت خبیثی داشته باشم.
کیفشو برمیداره وبه سمت در میره:
-فردا عصر برای جواب نهایی زنگ میزنم اگر مثبت بود که کارا رو شروع میکنیم واگرم منفی که هم من شمارو فراموش میکنم وهم شما منو...خداحافظ.
مادربزرگ بدرقه اش میکنه ومن تنها به گفتن "به سلامت...موفق باشید"اکتفا میکنم وروی مبل ولو میشم سرم به شدت درد گرفته وتمام افکارم بهم ریخته وترس ودودلی چیره شده توی دلم والان من باید چه تصمیمی بگیرم؟؟؟اگر قبول کنم وحرفای چیتراخانم درست باشه واقعا معجزه اس چون زندگیم از این رو به اون رومیشه واگر قبول نکنم واقعا دیگه چه کاری واسم پیدا میشه توی این شهر شلوغ وپراز دردسر...؟
مادربزرگ برگشت داخل:
-وااای خدا چقدر سخته معاشرت با کسیکه اینهمه بزرگ ومشهوره همش باید مواظب رفتارات باشی که یه چیزیو خراب نکنی یا بد صحبت نکنی.
کلافه از جا بلند شدم:
-مادربزرگ الان وقت این حرفاس؟بیاید بگید من چیکار کنم که این خانوم به اصطلاح مشهور وپولدار تا فردا عصر جوابشو میخواد.
مادربزرگ ابرویی بالا انداخت:
-باشه دختر...چه خبرته بشین بگم لطیفه برامون آب انار بیاره بعد صحبت میکنیم.
پوفی کشیدم ومجدد سرجام ولو شدم ومادربزرگ لطیفه رو که توی اتاقش بود صدا کرد ودرخواست آب انار داد وخودش روبه روم نشست:
-به نظر منکه این مثل یه معجزه میمونه دخترم...اصلا نباید شانس بزرگیو که خدا نصیبت کرده رو ازدست بدی این خانومم اصلا بهش نمیخوره که اهل کار خلاف یا دردسر درست کردن واسه این واون باشه اصلا اصالت از سرو روش میباره اونوقت شک بهش واقعا جایزه؟البته خب حق داری منم تاقبل از شنیدن حرفاش بهش مشکوک بودم وحس میکردم که نیّت پلیدی داره ولی حالا نه اطمینان پیدا کردم نسبت بهش.
حواسم کاملا به حرفای بی نقص مادربزرگ بود که لطیفه سینی حاوی دوتا لیوان آب انار رو گرفت جلوم ویکیشو برداشتم که مادربزرگم اون یکیشو برداشت وخطاب به لطیفه گفت:
-دخترم خودت نمیخوری؟
لطیفه درحالیکه به اتاقش برمیگشت جواب داد:
-نه مرسی من الان میل ندارم.
بعداز رفتنش گفتم:
-یعنی تو میگی قبول کنم مادربزرگ؟
مادربزرگ لبخند گرمی به روم زد:
-آره من قاطعانه بهت میگم که به نفعت میشه ولی بازم اگر خودت نمیخوای من هیچ اجباری نمیکنم,تا فردا خوب فکرهاتو بکن وبعدش تصمیم بگیر هرچی ام که جوابت باشه من کاملا به خواسته ات احترام میذارم دخترم.
مادربزرگ از جا برخاست:
-من دیگه میرم بخوابم ...شبت بخیر دخترم.
به سختی زمزمه کردم:
-شب بخیر.
بعد از رفتن مادربزرگ تمام چراغا رو خاموش کردم وروی مبل دراز کشیدم چون اصلا خوابم نمیومد وباید کاملاً فکر میکردم وتصمیم میگرفتم ولی تصمیم نسبتاً سختی بود که نیاز به یه تکیه گاه وحامی داشتم برای قبول کردن یا نکردنش تا بهم اطمینان بده که این تصمیمم درسته اما انگاری خودم باید تصمیم نهایی رو میگرفتم.
 

مهدیه*

همراه انجمن
کاربرسایت
#9
اگر قبول میکردم وحرفای چیتراخانم حقیقت داشت واقعا میتونستم ازاین فلاکت وبدبختی رهایی پیداکنم وکمی هم طعم خوشی وخوشبختی رو بچشیم...
آه خدایا چیکار کنم؟قبول کنم یا رد کنم؟
درآخراونقدرفکر کردم که نفهمیدم چطوری خوابم برد...
***
صبح با سردرد فجیعی از خواب بیدار شدم,کمرم از شب خوابیدن روی مبل انگار له شده بود وحسابی حالم بد بود .
به سختی از جا بلند شدم وخودمو کشون کشون تا اتاقم کشوندم وبه حمام پناه بردم وخودمو زیر دوش انداختم تاشاید آب گرم از درد کمرم بکاهه که الحق هم مفید بود.
مادربزرگ بادیدنم با نگرانی جلو اومد وبازومو گرفت:
-دخترم چرا چشمات اینهمه قرمز شده؟
درحالیکه خودمو به سمت صندلی میکشوندم تا بشینم گفتم:
-چیزی نیست مادربزرگ سرم درد داره.
-واسه اینه که اینهمه فکر میکنی خب دخترم دلت راضی نیست قبول نکن اجباری که نیست.
-اگر قبول نکنم دیگه چه کاری گیرم میاد؟دیدی که ۶روزه دارم تلاش میکنم اما هیچی به هیچی,صاحب رستورانم که دیگه محاله قبول کنه برگردم .
لیوان شیرعسل رو ازدست مادربزرگ گرفتم واو مقابلم نشست:
-پس توکل کن به خدا وبه چیتراخانم اعتماد کن...شاید خدا صداتو شنیده وبه این نحو میخواد زندگیتو بهترکنه.
به چشمای پراز امید مادربزرگ نگاه کردم وانگاری تمام تردید ها ازدلم رخت بربست وحالا امید جاشو گرفته بود,لبخند محوی زدم:
-قبول میکنم مادربزرگ.
مادربزرگ بالبخند عمیقی درآغوشم کشید ومن باتمام وجودم عطر تنش رو نفس کشیدم.
لطیفه وارد آشپزخونه شد:
-خبری شده؟
به چشمای گشاد شده از تعجبش نگاه کردم وخنده ام گرفت,مادربزرگ:
-نه دخترم مگه باید خبری بشه که من لیانامو بغل کنم؟
لطیفه ابروهاشو بالا داد وسرمیز نشست:
-نمیدونم والله.
من ومادربزرگ خندیدیم که من گفتم:
-شاید یه کارخوب گیرم بیاد که خیلی سود میکنیم...برای همینه که من ومادربزرگ خوشحالیم.
چشمای لطیفه برقی زد:
-نکنه همون خانومه که خیلی باکلاس وپولدار بود پیشنهاد داده.؟؟؟
مادربزرگ بلندخندید :
-والله از بچه های این زمونه نمیشه هیچ چیزیو پنهون کرد.
لبخندعمیقی زدم:
-آره لطیفه جان ازطرف همونه.
لطیفه لقمه ای رو به دهنش گذاشت:
-عالی میشه پس,زندگیمونم ازاین تکرار خارج میشه مگه نه؟
چشمکی زدم بهش :
-چراکه نه؟
مادربزرگ روبه لطیفه گفت:
-مبادا این قضیه جایی درز کنه ها,فعلا نمیخوام که کسی باخبر بشه دشمن که کم نداریم ممکنه نذارن لیانا به این معجزه دست بیابه وقبل از قبولش زیرآبشو بزنن پس فعلا همه مون باید سکوت کنیم...فهمیدی لطیفه؟
لطیفه پشت چشمی نازک کرد:
-دستت درد نکنه مادربزرگ رسماً منو خبرچین محل کردیا.
باصدا خندیدم وسرشو درآغوش گرفتم وروی موهاشو بوسیدم:
-قربونت برم من,مادربزرگ فقط قصدش تذکر بود میبینی که به منم گفت فقط تو نبودی.
لطیفه گونه مو بوسید:
-باشه آبجی,من دیگه برم حاضرشم باید برم مدرسه.
-حله برو.
پس از رفتن لطیفه ازجا بلندشدم:
-مادربزرگ صبحونه خوردی؟
-آره دخترم میتونی میز رو جمع کنی.
-چشم.
میز رو تمیز کردم وپس از شستن ظرف ها برای ناهار قورمه سبزی گذاشتم وبه اتاقم رفتم تاکمی مرتبش کنم چند وقت بود که گردگیری نکرده بودم وشایدم به این بهونه میخواستم جلوی هجوم افکاربه سرمو بگیرم وساعتها زودتر بگذره وعصر بشه تا من به چیترا خانم جواب نهایی رو بدم تا قبل ازاینکه باز تردید به سراغم بیاد...
***
ساعت روی (6:00)عصر ضربه زد واسترس من باز بیشترشد,مادربزرگ سجاده اشو پهن کرد ودرحالیکه مینشست گفت:
-چرااینقدر ناآرومی؟
-زنگ نزد مادربزرگ,انگاری پشیمون شده حالا من از کجا کار پیدا کنم؟
-هنوز که دیر نشده شاید کاری واسشون پیش اومده یا اینکه پیرزنه فراموشش شده یکم صبرداشته باش میزنه.
پوفی کشیدم ومادربزرگ مشغول خوندن قرآن شد که صدای زنگ تلفن منو ۳متر از جام پروند ونگاهم بین تلفن ومادربزرگ در نوسان شد که مادربزرگ اخم کرد:
-چرا خشکت زده؟خب بردار دیگه.
نفس عمیقی کشیدم وصلواتی فرستادم وبه سمت تلفن رفتم وبرش داشتم.
-سلام عصربخیر.
صدای چیتراخانم دلمو آشوب کرد:
-سلام لیانا...منم چیترا.
-بله بله میدونم...خوبید؟
-مرسی,زنگ زدم جوابتو بدونم.
کمی مکث کردم وبعد با توکل برخدا جواب دادم:
-قبول میکنم چیتراخانم.
صدای چیتراخانم از لحظات قبل سرحالترشد ,یعنی ازاینکه قبول کردم خوشحال شده؟؟؟
-بهترین انتخاب رو کردی پس فردا صبح راس ساعت۷بیا به این آدرسی که بهت میدم من به نظم واینکه یکی سرقولش بمونه وبه موقع جایی بره خیلی اهمیت میدم درست مثل نوه ام پس باید ازالان یادبگیری که همه جا راس ساعت بری ,خب؟
-بله چشم.
-فردا بیا به این آدرس تا بهت بگم باید چیکارا بکنی هنوز دوهفته فرصت داریم وباید توی این دوهفته خیلی چیزا رو یادبگیری...خب کاری نداری؟
گیج ومنگ زمزمه کردم:
-نه نه خدانگهدار وممنون.
-خدانگهدارت.
تلفن رو روی دستگاه گذاشتم وتوی فکر غرق شدم...یعنی چیکارباید میکردم توی این دوهفته؟باید چیو یادمیگرفتم؟وااای چرا این چیتراخانم همش نصفه نصفه همه چیزو میگه؟
با اعصابی متشنج رفتم داخل آشپزخونه وباخوردن لیوان ابی همونجا پشت میز نشستم ومشغول درست کردن سالاد شدم برای شام لااقل یه کار مفید انجام بدم از ظهر همش روی مبل کنارتلفن نشستم وکشیک میکشم که چیترا خانم زنگ بزنه.
پس از درست کردن سالاد مشغول پختن کتلت شدم چون بدجوری هوس کرده بودم واینجوری کمی هم از فکروخیالام راحت میشدم.
-چی شد؟
باصدای مادربزرگ به سمتش برگشتم:
-قبول باشه...هیچی گفت فردا صبح بیا به این آدرسی که برات میفرستم تا کارایی رو بهت یاد بدم.
مادربزرگ ظرف سالادروکه درست کرده بودم رو داخل یخچال گذاشت ودرحالیکه چشم غره بهم میرفت گفت:
-دختر تو حواست کجاست واقعا؟آخه میخواد آدرس رو به چی بفرسته وقتی تو موبایل نداری؟حتما میخواد بفرسته به شماره خونه.
هم خنده ام گرفته بود از حرفای مادربزرگ,هم اینکه دیدم حق بااوئه پس سریع خودمو به تلفن رسوندم وبه همون شماره ای که چیتراخانم باهاش تماس گرفته بود زنگ زدم:
-سلام مجدد چیتراخانم.
صدای چیتراخانم نگران شد:
-سلام...چی شده دختر؟نکنه پشیمون شدی؟
-آه نه نه فقط شما یه چیزیو فراموش کردید انگار.
-چی؟
-منکه موبایل ندارم شما میخواید آدرس روبه چی بفرستید؟
-وای راست میگیا منم جدیدا حواس پرت شدم دخترم خوبه که زنگ زدی خودت,خب میگم آدرس رو یاداشت کن تا فردا بتونی راحت پیدا کنی.
-چشم,بگید؟
آدرس رو که یاداشت کردم گفت:
-یادت نره چی گفتما,راس ساعت ۷اینجا باش.
-باشه...خداحافظ.
گوشیو روی دستگاه گذاشتم وآدرس رو زیر لب زمزمه کردم وباخودم گفتم:
-بالاترین وبهترین نقطه ی شهر زندگی میکنن...جایی که مخصوص پولدارترین آدماس.
آهی کشیدم که مادربزرگ جلوم ایستاد:
-باز چی شده که تو اینجوری داری آه میکشی دختر؟؟؟
لبخندی زدم ودستشو بوسیدم:
-هیچی قربونت برم من برم به کتلت ها سربزنم ته نگیرن.
چشمکی بهش زدم که خندید:
-ازدست تو لیانا.
***
 

مهدیه*

همراه انجمن
کاربرسایت
#10
باردیگه نگاهمو از روی آدرس گذروندم وبادیدن پلاک روبه آژانس گفتم:
-ممنون میتونید برید.
بارفتن ماشین نگاهمو به قصر مقابلم دوختم,خدای من خونه ی حقیر مادربزرگ کجا واین کجا...واقعا اینهمه تفاوت بین آدما عادلانه اس؟اونم ماآدمایی که تماما مثل هم هستیم تنها از نظر صورت وقیافه متفاوتیم وازهم جداییم ولی درآخر هممون آدمیم ولی خب این آدما انگار فرسنگ ها با ما فرق دارن.
با این فکرا به هیچ جا قرار نبود برسم وحالا اگر مادربزرگ اینجا بود حتما درجوابم میگفت:
-دخترکفرنگو وتوکارخدا هم فضولی نکن.
پوزخندی زدم وسرمو روبه آسمون گرفتم:
-باشه خداجون من خفه میشم توام هرکاری که دوست داری انجام بده...خوبه فداتشم؟
پوفی کشیدم وبه سمت آیفون بزرگ وتصویری ویلای مقابلم رفتم وآروم فشردمش واز جلوی دوربینش کناراومدم چون دلم نمیخواست دیده بشم ودرجواب زنی که پرسید"کیه؟"تنها به گفتن "لیانا هستم باچیتراخانم قرار دارم"اکتفا کردم ووقتی درباز شد سریع داخل شدم وبادیدن باغ زیباونفس گیر مقابل روم از ته دل هوای خوبشو نفس کشیدم وباحیرت به اطرافم خیره موندم ,درسته که ندید بازی درمیوردم واگر کسی میدید واقعا زشت میشد ولی خب هرکی ام جای من بود حیرت میکرد ازدیدن زیبایی خیره کننده این باغ رویایی.
قدمامو بلند وبلندتر برداشتم تا از دست این سرما هرچه زودتر نجات پیدا کنم ودرثانی اینکه به شدت کنجکاو بودم داخل خونه رو ببینم.
بارسیدن به درسالن خدمتکار در رو باز کرد وبادیدن من دستشو به سمتم دراز کرد:
-خانوم توی پذیرایی منتظرشما هستن,لطف کنید پالتوتونو به من بدید وداخل بشید.
سری تکون دادم وبا دادن پالتو وارد شدم وپرسیدم:
-پذیرایی کجاست؟
تا پذیرایی همراهیم کرد که تشکری کردم واو رفت,هوای داخل سالن فوق العاده گرم ولذتبخش بود به نحوی که اصلا دلت نمیخواست ازش خارج بشی...ویلا واقعا خیلی خوشکل بود ومعماریش حرف نداشت .
بادیدن چیتراخانم که روی مبل۳نفره نشسته بود ومشغول خوندن کتابی بود جلو رفتم:
-سلام چیتراخانم.
سرشو بالا آورد وهمزمان نگاهی به ساعتشو وبه صورت من انداخت ولبخند نشست رو لباش:
-آفرین دخترخوب...راس ساعت رسیدی.
سپس به کنارش اشاره کرد:
-بیا بشین عزیزم که خیلی باهم کارداریم.
لبخندگرمی زدم ودرکنارش نشستم که دستمو گرفت:
-وای وای دختر تو چرا اینقدر سردی مگه با آژانس نیومدی؟
-چرا اومدم ولی طول در ویلا تا ورودی سالن یکمی زیاده اینه که دستام سرد شدن البته میتونه از استرسم باشه.
فنجان قهوه ی کنارشو برداشت وگرفت سمتم:
-منتظرت بودم برای همینم زودتر برات قهوه سفارش دادم ولی چون نمیدونستم شیرین میخوری یا تلخ گفتم تلخ بیارن به همراه شکر اگر خودت خواستی شیرینش کنی.
فنجون رو ازدستش گرفتم وبالبخند صادقانه جواب دادم:
-راستش من تاحالا قهوه نخوردم یعنی چایی میخوریم همیشه واسه همینم برای اولین بار شیرین رو ترجیح میدم.

لبخندش عمیق ترشد انگاری ازاینکه صادقانه بهش گفته بودم راضی بود,ظرف شکر وقاشقی رو که توی سینی بود گرفت جلوم:
-بسیارخب...اینم شکر.
تشکر کردم وقهوه مو شیرین کردم وخوردمش,الحق هم خیلی خوشمزه بود.
-چطوربود؟خوشت اومد عزیزم؟
-عالی بود واقعا.
-نوش جونت,خب حالا بریم سراصل مطلبمون؟
فنجون رو توی سینی گذاشتم ودستامو درهم کردم:
-البته.
چیتراخانم کتاب توی دستش رو بست وروی میز مقابل مبل گذاشت:
-اینجایی چون ازامروز باید زیردست بهترین کارشناس ها واستادها کاری که توی شرکت بهت محول میشه رو یادبگیری,درسته تحصیلات عالیه نداری ولی من مطمئنم که استعدادت توی یادگیری فوق العاده اس ومیتونی خیلی خوب وسریع یادبگیری کارتو فقط باید تلاشتو بکنی وتنبل بازی درنیاری.
خنده ام گرفته بود ولی به سختی خودمو کنترل کردم:
-چشم هرکاری شما بگید انجام میدم.
-آفرین دختر گلم,نگران نباش خیلی ام سخت نیست چون تویه دستیاری وکارات کمه ولی برای همونام نیاز به یادگیری داری نگرانم نباش من بهترین مهندسین رو واسه یاد دادن بهت انتخاب کردم جوری که خیلی سریع میفهمی که چیکارباید بکنی...ازامروزم باید شروع کنی حاضری؟
-بله حتماً.
دستمو گرفت:
-پس پاشو.
باهم به سمت سالن کناری رفتیم که باددیدن ۲تا مرد ویه خانوم چیترا خانم گفت:
-این ۳تا هستن..بهترین کارشناس های این شهر.
جلورفت:
-واقعا خوشحالم که خواهشمو قبول کردید وتشریف آوردید.
هرسه دست چیتراخانم روبوسیدن وتشکر کردن که چیتراخانم بهم اشاره کرد ومن جلو رفتم:
-سلام خسته نباشید.
هرسه بالبخند محوی جوابمو دادن که چیتراخانم به مرد اولی اشاره کرد:
-ایشون عمادخان هستن,ایشون محمدخان,ایشونم میتراخانم.
آروم کنارگوشم زمزمه کرد:
-دوست ندارن که با فامیلی صداشون کنی واسه همین بهت اسماشونو گفتم مواظب باش کاری نکنی که ازدستت عصبانی بشن خب؟
آب دهنمو به سختی قورت دادم:
-چشم.
میتراخانم جلو اومد:
-خب بهتره که هرچه زودتر کارمونو شروع کنیم چون زمان زیادی نداریم.
چیتراخانم دستشو به کمرم گذاشت وکمی هلم داد جلو:
-این شما واینم لیانای ما.
میتراخانم با لبخندمهربونش دستمو گرفت و۴تایی باهم به سمت اتاقی رفتیم که درانتهای سالن قرار داشت وبا بازکردنش متوجه شدم اتاق کاره چون پربود از لب تاپ های اخرین سیستم وکلی لوازم دیگه که حتی اسمشونو نمیدونستم وعمادخان با گفتن :
-بیااینجا تا تمرین رو شروع کنیم.
سوت آغاز تمرین رو زد ومن غرق شدم توی یادگیری چیزایی که شاید تاالان حتی به فکرمم خطور نکرده بودن وچقدر باید زحمت میکشیدم تا خوب خوب یادبگیرم والحق که این ۳نفر فوق العاده بودن وسعی میکردن باساده ترین روش ها بهم بفهمونن منظورشونو وپیچیده نکنن کلامشونو.
نمیدونم چندین ساعت مداوم بود که داشتیم باهم تمرین میکردیم چون اصلا فرصت نمیکردم که دنبال ساعت بگردم وجداازاین که چیتراخانم بهم گفته بود کاری نکنم که اونا رو عصبانی کنه ومسلما الان درست نبود بپرسم ساعت چنده!!!

محمدخان از روی صندلی برخاست:
-بسیارخب واسه امروز کافیه لیانا..فردا بازهم راس ساعت ۸ملاقاتت میکنیم تااینجا که خیلی خوب مطالب رو متوجه شدی ومن بهت امیدوارم شدم...پس تا فردا هم توی خونه تمرین کن تا بیشتروبهتر بفهمی .
از جا بلندشدم وسعی کردم جلوی سرگیجه ام رو بگیرم:
-خیلی ممنونم که بهم یادمیدید واقعا که عالی هستید .
هرسه لبخند زدن وازم خداحافظی کردن که بارفتنشون سریع سرمو چرخوندم وبادیدن ساعت که روی (4:30)عصر ضربه میزد روی صندلی ولو شدم وزمزمه کردم :
-یعنی ۴ساعت ونیمه که دارم یادمیگیرم...پوووف.
-لیانا.
باصدای چیتراخانم ازجا پریدم ودرحالیکه ازاتاق بیرون میرفتم گفتم:
-جانم؟
دراتاق رو بستم وجلوش ایستادم:
-بیا باهم ناهاربخوریم.
با تعجب وخجالت گفتم:
-وای نه ممنون من میرم خونه غذا میخورم تااینجام کلی بهتون زحمت دادم.
دستمو گرفت وبااخم گفت:
-همینکه گفتم یالا بیا بریم دیگه ام حرفی از زحمت واینجور مضخرفات نزن که ناراحت میشما.
به مهربونیاش لبخند گرمی زدم وبه ناچار همراهیش کردم وباهم داخل پذیرایی رفتیم وپشت میز بزرگی نشستیم وبادیدن غذای سرمیز اشتهام به شدت تحریک شد ,ماهی پلو بود وبوی خوبش تمام سالن رو دربرگرفته بود.
کمی برای خودم کشیدم که چیتراخانم گفت:
-خب چطور بود؟
لقمه ای که گرفته بودم رو قورت دادم:
-خیلی عالی,نگران نباشید خیلی زود یادمیگیرم.
لبخندزد:
-ازت راضی بودن آفرین.
خوشحال تشکر کردم واوهم دیگه حرفی نزد...
پس از صرف ناهار ازجا بلندشدم :
-اگر کاری بامن ندارید دیگه برم مادربزرگم نگران میشه.
ازجابلندشد:
-نه عزیزم دیگه خسته هم شدی برو فقط یادت نره تمریناتت رو مدام تکرار کنی تا مطالب هرچه بهتر جا بیفته واست.
-حتماً...بازم ممنون چیتراخانم.
نزدیکش شدم ودستشو بوسیدم.
-خواهش میکنم دخترگلم...همینکه بتونم توروبه اون جایی برسونم که میخوام برام اندازه ی همه چیزارزش داره.
گیج نگاهش کردم که خنده ی کوتاهی کرد:
-بیخیال دیگه...به خدمتکار بگو برات آژانس خبر کنه وبگو ازهمینجام پولشو حساب کنه.
-اما...
حرفمو سریع قطع کرد:
-وای دختر توکی میخوای یادبگیری که روی حرف من حرف نیاری؟
لبخند زدم:
-بازم چشم...پس خدانگهدار.
بدرقه ام نکرد وازهمونجا خداحافظی کرد وگفت که فرداهم مثل امروز راس ساعت ۷اینجا باشم که ۸کار رو شروع کنیم ومنم باشه ای گفتم وبه خدمتکارم حرفای چیتراخانم رو بازگو کردم وپس از رسیدن اژانس سریع خودمو داخلش انداختم.
بارسیدن به خونه رگبار سوالات لطیفه شروع شده بود ومادربزرگ با خنده بهمون نگاه میکرد ومن تا آخرشب وموقع خواب همه چیزو براشون تعریف کردم وکمی هم تمرین کردم وآخرشبم قبل خواب دوشی گرفتم وباتمام وجود ازخدا خواستم کمکم کنه تابتونم موفق بشم توی این مسیر جدید زندگیم...
***
 
بالا