درحال تایپ رمان لیانای من|مهدیه مومنی کاربرانجمن رمان ایران

مهدیه*

همراه انجمن
کاربرسایت
#11
روزها یکی پس از دیگری سپری میشد وبی توجه به منی که توی مسیر جدید زندگیم بی اختیار جلو میرفتم وانگاری که هیچ چیز به اختیار خودم نبود ودستی که درپشت کمرم نامرئی گذاشته شده بود خودش مدام هلم میداد که هی جلوتر برم وکاراییو انجام بدم که حتی فکر انجام دادنش لحظه ای حتی به مغزم خطور نکرده بود چه برسه به انجام دادنش...
ده روز بود که هرروز از ساعت۸صبح تا ۵عصر مدام تمرین داشتیم وحالا واقعا به خوبی همه چیز رو کامل بلدشده بودم به طوری که هرسه مهندس به شدت متعجب شده بودن ومدام ازم پیش چیتراخانم تعریف میکردن ومنو شرمنده میکردن ولی الحق که این ۳تا هم تلاش زیادی کردن که من خوب یادبگیرم وگرنه منی که هیچی نمیدونستم درعرض این چند روز واقعا خوب یادگرفته بودم البته زیادم کارخاصی نداشتم ولی بازهم چیتراخانم لازم میدونست که یادبگیرم چیزایی که ممکنه لازمم بشن بعداً ها.
هنوز که هنوزه ذهنم درگیر یه سواله که خیلی میخواستم جوابشو بدونم واونم اینکه چرا چیتراخانم اینهمه سعی داره که منو به مراتب بالا برسونه یااینکه واردم کنه توی این شرکت معروف وبزرگ؟؟؟
ولی هرچقدر که بیشتر فکر میکنم کمتربه نتیجه میرسم وجرئتم نمیکنم ازخودش بپرسم پس فعلا بهتره که بیخیالش بشم.
امروز هم با یادگرفتن گذشت وامروز جلسه ی آخربود وحالا همه چیز میدونستم یعنی چیزایی که باید بلد باشم وخیلی احساس میکردم معلوماتم بالا رفته وخوشحال بودم که موفق شدم وجلوی چیتراخانم کوچیک نشدم.
میتراخانم صورتمو بوسید:
-عالی بودی واقعا تاالان شاگردی به باهوشی تو نداشتم لیانا.
گونه اشو بوسیدم:
-شمام عالی بودید وگرنه من که هیچی نمیدونستم واقعا نمیتونستم درعرض ده روز یادبگیرم ممنونم.
از عمادخان ومحمدخان هم تشکر کردم واونا باخداحافظی گرمی با من وچیتراخانم ترکمون کردن ومن روبه چیتراخانم گفتم:
-خب اگر امری ندارید من برم...
چیتراخانم طبق معمول نذاشت وازم خواست که ناهار رو باهاش بخورم ...خنده ام گرفته بود اخه کدوم ادمی ساعت ۵عصر ناهار میخورد؟؟؟
ولی درهرحال بزرگتر بود واحترامش واجب واسه همینم قبول کردم وباهم سرمیز نشستیم وناهار لذیذ رو نوش جان کردیم که چیتراخانم دستمو گرفت :
-باید صحبت کنیم باهم لیانا.
کمی نگران شدم:
-چیزی شده؟
لبخندگرمش روی لباش نشست:
-نه بیا تا بفهمی.
باهم به سمت گوشه ی سالن رفتیم که پنجره های قدی وبزرگی داشت که مشرف به باغ بود وواقعا نمایی چشمگیر داشت,نشستیم وچیتراخانم کمی از لیوان آبی که کنارش گذاشته بود خورد ونگاهشو توی صورتم چرخوند:
-چندتا کار باید انجام بگیره چون لازمه که انجام بشه.
سری تکون دادم ومنتظر نگاهش کردم:
-فردا عصر بیا اینجا تا آرایشگر مخصوصم تورو حاضرت کنه.
چشمام بازگشادوگشادتر شد:
-واسه ی چی؟
چیتراخانم دستمو گرفت:
-عزیزم انگار تومتوجه نیستی که قراره دستیار چه کسی بشی ,دستیار یعنی همه جا باید همراهش باشی هرجایی که میره توی جلسات مهمونی ها وهرجایی که نوه من ورئیست میره توباید حضور پیدا کنی ومسلما هم باید سرووضعت بی نقص باشه چون این شرکت با خارج هم در خریدوفروشه وگاهی مسافرتایی هم به خارج از کشور پیش میاد که باید شرکت کنید وخیلی مهمه برای افرادی که با نوه من درارتباطن که دستیارش چه جوریه میفهمی منظورمو؟

خب حق با چیتراخانم بود ولی واقعا خیلی سخت بود بااین وضعیت ها کناراومدن...ولی تنها به معنای باشه سرمو تکون دادم که گفت :
-این اولیش بوده فعلا تا انجام بگیره باز کاربعدی رو میگم تودیگه کاری نداری تا فرداعصر ساعت6اینجا باش برای حاضرشدنت.
ازجا بلندشدم:
-چشم,امر دیگه ای نیست؟
لبخند زد:
-مطمئن باش هرکاری که انجام میدم فقط وفقط واسه ی خودته وصلاحتو میخوام.
مثل همیشه دستشو بوسیدم:
-میدونم,متشکرم.
-برو مواظب خودتم باش.
-بازم ممنون وخدانگهدار.
وقتی به وسیله آژانسی که خدمتکار برام گرفته بود برگشتم خونه مدام توی راه به این فکر بودم که چطوری این مسئله رو بامادربزرگ درمیون بذارم ومیترسیدم که مخالفت کنه یهویی اونوقت چطوری به چیتراخانم میگفتم؟
کلید انداختم وسریع خودمو داخل هال انداختم وبادیدن مادربزرگ ولطیفه که مشغول تماشای فیلم جدیدی بودن که تاالان نگاه نکرده بودیم لبخندی زدم وجلو رفتم,اول گونه ی مادربزرگ وبعدازاون گونه ی لطیفه رو بوسیدم:
-سلااااام...من اومدم.
مادربزرگ بامحبت موهامو بوسید:
-سلام عزیزم خوش اومدی.
لطیفه درجوابم تنها لبخندی زد:
-سلام...برم برات یه لیوان چایی بیارم حتما خیلی خسته ای.
از محبتشون لبخندم عمیق ترشد وبارفتن لطیفه به اتاقم اومدم وپس از تعویض لباس برگشتم پیششون وچاییمو خوردم که مادربزرگ طبق معمول از اوضاع سوال کرد ومنم همه چیزو براش تعریف کردم جز قسمت اخرحرفای چیترا خانم چون جلوی لطیفه درست نبود بگم.
ساعت که روی یازده شب ضربه زد مادربزرگ رو به لطیفه که هنوز مشغول تماشای فیلم بودگفت:
-دخترم خیلی دیرشده تو نمیخوای بری بخوابی؟
قبل ازاینکه لطیفه پاسخی بده بااخم گفتم:
-فردا مدرسه هم داری پاشو بدو.
لطیفه به ناچار تلویزیون رو خاموش کرد وبابوسیدن دست مادربزرگ شب بخیری گفت ورفت.
کنارمادربزرگ نشستم:
-یه موضوعی هست که باید درموردش باهات حرف بزنم مادربزرگ.
مادربزرگ لبخند زد:
-خب؟
-چیتراخانم آرایشگر خصوصی آورده تا فردا توی ویلاش منو درستم کنه یعنی اصلاح و چیزای دیگه...منم که تاامروز به خواسته ی تو دست توی صورتم نبردم اما حالا خواسته ی چیتراخانمه قبول نکنم بدجوری بی حرمتی میشه ولی بااین حال هرچی که توبگی.
مادربزرگ چیزی نگفت ومن بااسترس پامو روی اون پام انداختم وزل زدم به چهره اش که پس از مکثی نسبتا طولانی دستمو گرفت:
-گاهی وقتا آدما برای رسیدن به چیزای بزرگ ودست نیافتنی مجبورن تن به سختیای زیادی بدن دخترم توام این راه رو انتخاب کردی وبایدهم تا آخرش بری پس هرکارکه میدونی درسته انجام بده ازنظر من هیچ مشکلی نداره همینکه دلت میخواد به هدف بزرگت برسی خودش بهت انگیزه میده تا سختیای بین راه وموانع رو هرچه بهترپشت سر بذاری ورد بشی پس نگران من نباش چون من کاملا به تووتصمیماتت اعتماد واعتقاد کامل دارم.
نفسمو باصدا فوت کردم بیرون وحالا خیالم راحت شده بود واقعا...لبخندعمیقی زدم وبابوسیدن گونه ی مادربزرگ زمزمه کردم:
-یدونه ای بخدا.
***
 
آخرین ویرایش:

مهدیه*

همراه انجمن
کاربرسایت
#12
صبح بعداز بیدارشدن وخوردن صبحونه خودمو توی حمام انداختم وکلی شستم خودمو وبعدازاون بیرون اومدم وبعدازخشک کردن موهام و پوشیدن لباسای بیرونم ازاتاق خارج شدم ورفتم کنارمادربزرگ:
-مادربزرگ من دارم میرم بهشت زهرا شما نمیاید؟
مادربزرگ قرآنشو بست ونگاهم کرد:
-چرا دلم میخواد بیام دلمم خیلی گرفته این آسمون ابری ام شده سنگ روی سنگ ازبس دلگیره.
لبخندمحوی زدم:
-پاشو پس حاضرشو که تاقبل از اومدن لطیفه ازمدرسه بتونیم برگردیم خونه.
مادربزرگ گونه مو بوسید ورفت تا حاضر بشه,به آشپزخونه رفتم ولیوان شیروعسلی که مادربزرگ برام درست کرده بود خوردم که صداشو شنیدم:
-لیانا من آماده هستم.
سریع لیوان رو روی سینک ظرفشویی گذاشتم واز اشپزخونه بیرون دویدم وروبه مادربزرگ گفتم:
-با اتوبوس بریم؟
مادربزرگ اخمی کرد:
-نه دخترم حوصله ندارم هی سوارشم وباز پیاده شم تااونجا کلی باید ایستگاه عوض کنیم من خودم پول آژانس رو حساب میکنم زنگ بزن آدرس بده بیاد.
سری تکون دادم وبه سمت تلفن رفتم ودرخواست کردم که گفت نیم ساعتی میشه تا برسه وقتی به مادربزرگ گفتم سری تکون داد وروی مبل نشست ومن به آشپزخونه برگشتم وظرفای صبحونه رو شستم که صدای زنگ خونه خبر ازاومدن آژانس میداد وبامادربزرگ زود از خونه زدیم بیرون وسوارشدیم ومادربزرگ آدرس داد.
ازلابه لای قبرها راه میرفتم که مادربزرگ خطاب بهم گفت:
-ساعت چند باید بری خونه چیتراخانم؟
-ساعت ۶.
-خوشحالم که زندگیت داره از بدبختی نجات پیدا میکنه خیلی نگرانتون بودم ولی حالا میدونم که جز خداومن یه حمایتگر دیگه ام دارید که حواسش بهتون هست ,چیتراخانم واقعا زن خوبیه.
دستهاشو توی دستم گرفتم:
-اما برای من هیچ کس مثل تو نمیشه مادربزرگ,تو حمایتگر خیلی بزرگی هستی واسم.
-میدونم دخترم.
بارسیدن به قبر ازشدت سرما نتونستیم بشینیم وهمونجور ایستاده فاتحه ای خوندیم که مادربزرگ گفت:
-سرقبر پدرت نمیای لیانا؟
اخمام درهم رفت وتمام حس های نفرتم به یکباره جمع شد توی نگاهم وصدام:
-نه مادربزرگ شمابرید من پیش مامان میمونم تا برگردید.
مادربزرگ آهی کشید وازم فاصله گرفت ومن اجازه دادم که توی این خلوت وتنهاییم اشکام جاری بشن ودردودلامو به مامانم گفتم تا موقعی که مادربزرگ برگشت وازم خواست که دیگه ازاینجا بریم ومنم موافقت کردم.
بارسیدن به خونه ناهارساده ای درست کردم ووقتی لطیفه اومد کمی تودرسهاش که مشکل داشت کمکش کردم وبعدازاون ناهار خوردیم وپس ازشستن ظرفاش روبه مادربزرگ گفتم:
-من یکمی میرم بخوابم شما راس ساعت ۵منو بیدارکن خب؟
مادربزرگ سرشو تکون داد:
-برو دخترم.
وارد اتاقم شدم وخودمو روی تختم انداختم...
***
باتکون های دست مادربزرگ ازجام پریدم و لیوان ابی که واسم آورده بود رو سریع خوردم ومشغول حاضر شدن,شدم وچون کارزیادی نداشتم تندتمومش کردم وازاتاقم زدم بیرون:
-مادربزرگ من دارم میرم.
مادربزرگ درحالیکه از آشپزخونه تند به سمتم میومد موزی که برام پوست کنده بود رو به دستم داد:
-بیا بیا اول اینو بخور بعدش برو,آژانسم ده دقیقه ای میشه منتظرته انگار از طرف چیتراخانم اومده.
بااین حرف لبخند رضایتی رو لبم نشست که مادربزرگم لبخند زد ومن زود گونه اشو بوسیدم:
-ممنونم مادربزرگ من دیگه رفتم...خداحافظ.
-بروعزیزم درپناه خدا باشی.
سریع ازخونه خارج شدم وآژانس برام چراغ زد ومن سوار شدم وباحرکت کردنش زمزمه کردم:
-یعنی چی درانتظارمه توی ویلای چیتراخانم؟؟؟
بارسیدن به اونجا خواستم پول رو حساب کنم که گفت قبلا حساب شده منم حرفی نزدم وراه بین ورودی ها رو دویدم تا مبادا دیرکنم وچیتراخانم بگه این نتونست به موقع برسه ووقتی به ورودی سالن رسیدم طبق معمول خدمتکار منتظرم بود وبه منکه نفس نفس میزدم لبخند زد:
-نگران نباشید دیرنکردید ,بیاید داخل سرده.
لبخندی زدم وخداروشکر کردم,پشت سرش داخل شدم وپالتومو دادم بهش وبه سمت چیتراخانم رفتم ودستشو بوسیدم:
-امیدوارم که به موقع اومده باشم.
چیتراخانم دستمو گرفت وکنارخودش نشوند:
-عزیزم به موقع رسیدی ولی آرایشگرهنوز نرسیده.
از خدمتکار درخواست دوتا قهوه کرد وبهم خیره شد:
-خب؟چه خبر؟
-خبری ندارم جز سلامتی شما.
-دفعه اول یادته توی اتوبوس که ازت سوالات رو میپرسیدم مشخص بود داری به زور جواب میدی .
با خجالت سربه زیر انداختم:
-متاسفم آخه من اصلا عادت ندارم که زندگی خصوصیم رو برای کسی تعریف کنم وازاینکه کسی بخواد توی زندگیم کنجکاوی کنه کلافه میشم.
-اشکال نداره بالاخره توکه اون روز نمیدونستی من کی هستم.
لبخند زدم:
-همینطوره.
سینی حاوی دوتا فنجون قهوه ویه ظرف شکر جلومون قرارگرفت ومن ضمن تشکر شکر رو برداشتم وداخل قهوه ام ریختم:
-شما تلخ میخورید؟
-بله عزیزم مثل رایان.
اخمی کردم:
-رایان؟همسرتونه رایان؟
خنده ای کرد:
-نه عزیزم همسرمن ۵سالی میشه که به رحمت خدارفته,رایان اسم نوه ی منه که تو قراره دستیارش بشی.
قهوه افتاد توی گلوم وبه سرفه افتادم وچیتراخانم دستپاچه محکم میکوبید به کمرم انگار که چی گیر کرده توگلوم والله اگر هیچی نمیگفتم واون همینجوری به زدنش ادامه میداد فکر کنم استخونای ستون فقراتم به نوبت میشکست واسه همینم دستامو اوردم بالا وبریده بریده گفتم:
-ممنون...خوبم.
چیتراخانم صاف نشست:
-دختر ترسیدم,چت شد یهو؟
قلپ دیگه ای خوردم ودستمال کاغذی رو جلوی دهنم گرفتم:
-هیچی سرفه ام گرفته بود بعد قهوه گیر کرد توی گلوم.
درواقع دروغ بود چون ازشنیدن اسم رئیس آینده ام این حالت بهم دست داد ولی باید خودمو کنترل میکردم:
-خب داشتید میگفتید؟
چیتراخانم مجدد لبخند برگشت رو لبش:
-آره دیگه اسمش رایان هست فکر میکردم تاالان گفتمت.
-نه تاالان هرموقع ازایشون حرف زدید گفتید نوه ی من واسه همینم من نمیدونستم اسمشون چیه.
چیتراخانم چشمکی زد:
-خب نظرت چیه حالا؟
بی خیال پرسیدم:
-درچه مورد؟
-اسم نوه ام دیگه,خوشکله یانه؟
چشمام گشاد شد که صدای خنده اش به هوا رفت ومنکه بیشتر متعجب شده بودم تنها گفتم:
-بله خوشکله مبارکشون باشه.
صدای خدمتکار منو ازاین مهلکه نجات داد:
-خانوم,آرایشگرمخصوصتون اومدن توی اتاق همیشگی مشغول اماده کردن وسایلشونن.
چیتراخانم سریع خنده اشو ساکت کرد وجدی جواب خدمتکار رو داد:
-باشه تموم که شد صدامون کن.
خدمتکار تعظیمی کرد ورفت که باقیمانده قهوه مو خوردم وبرای هزارمین بار باخودم گفتم:
-چقدر این قهوه خوشمزه اس.
با یادآوری حرفی که چیتراخانم زده بود به فکر رفتم,یعنی رایان قهوه تلخ دوست داشت چون مادربزرگش گفت مثل نوه ام رایان پس معلومه اوهم تلخ میخوره...وای چطوری این زهرماری رو میخورن اگر شکر نداشته باشه که اصلا خوب نیست.
صورتم جمع شد که صدای چیتراخانم از اوهام کشوندم بیرون:
-به چی فکر میکنی که صورتت چین خورده؟
لبخند زدم:
-چیز خاصی نبود.
خدمتکار مجدد جلو اومد:
-خانم منتظرتونن.
چیتراخانم سری تکون داد وروبه من گفت:
-پاشو.
باز دلهره اومد سراغم وبه سختی ازجا بلندشدم وپشت سر چیتراخانم به سمت اتاقی رفتیم که آرایشگر اونجا منتظر بود ومعلوم نبود این چیتراخانم چه نقشه هایی برای من کشیده...پوفی کشیدم وپشت سرش وارد اتاق شدم.
 

مهدیه*

همراه انجمن
کاربرسایت
#13
نگاهی به دختر جووون روبه روم که خیلی خوشکل وامروزی بود انداختم که صدای چیتراخانم به گوشم رسید:
-دخترم ایشون مهساجون هستن بهترین آرایشگر این شهر وکاراش همیشه مورد تائید وسلیقه ی من بوده وهست واسه ی همینم به عنوان آرایشگر خودم انتخابش کردم وهمیشه اورو صدامیکنم برای مجالس!
مهسا جون لبخندگرمی زد وسرشو خم کرد:
-مرسی چیتراخانم از لطفتون واقعا ممنونم وخوشحالم که کارمو قبول دارید.
چیتراخانم چشماشو با اطمینان بست واینبار خطاب به مهساجون گفت :
-این دخترم اسمش لیاناس میسپارمش به دستای قدرتمندت میخوام ازاینی ام که هست خوشکلتر بشه.
جلو رفتم ودستمو دراز کردم:
-از آشنایی باهاتون خوشوقت شدم.
دستمو فشرد:
-منم همینطور لیاناجان.
سپس درجواب چیتراخانم گفت:
-خیالتون راحت ماشاالله خودش که مثل جواهر میدرخشه اما بازم چشم من نهایت تلاشمو میکنم.
چیتراخانم تشکری کرد وتنهامون گذاشت که مهساجون بهم اشاره کرد:
-اگر حاضری بیا روی این صندلی بشین تا کارمونو شروع کنیم.
زیر لب بسم الله گفتم وروی صندلی نشستم ودقایقی بعد سوزش بند واصلاح رو روی صورتم حس میکردم وباخودم فکر کردم که چطوری به این راحتی مسیر زندگی آدما تغییر میکنه بدون اینکه خودشون هیچ اختیاری داشته باشن واینجاست که کلمه ی "قسمت "بیش از پیش برام پررنگ میشه ومن لبخندی میزنم...
پس از ساعتها که زیر دستشم بالاخره زبون باز میکنه:
-تمومه...عالی شد.
چشمام روباز میکنم وبرای لحظاتی واقعا متحیربه تصویر توی آینه نگاه میکنم...این منم یعنی؟دستی به موهام میکشم که کمی کوتاهش کرده وپایین هاشو حالت فر داده که خیلی قشنگ موج دارشده ورنگ موهام رو قهوه ای روشن زده که با پوست سفیدم واقعا بهم میان وابروهام به حالت کشیده وکوتاه برداشته شده ودرکل چهره ام کلی تغییر کرده که خودمم باورم نمیشه که تااین حد فرق کرده باشم.
مهساجون با لذت به کارش نگاه میکنه:
-خیلی نازشدی لیانا.
از این حرفش خوشحال میشم ومجدد به خودم توی آینه خیره میشم وبرای دومین بار زمزمه میکنم:
-این واقعا منم؟؟؟
چیتراخانم وارد اتاق میشه وبادیدنم دقایقی محو صورتم میشه وبعد دستاشو بهم میکوبه:
-آفرین مهساجون واقعا تحسین برانگیزه عزیزم.
لبخندم پررنگ ترمیشه که مهساجون درحالیکه لوازمشو جمع میکنه میگه:
-من که کاری نکردم لیانا خودش خوشکله.
تشکر میکنم وپس از رفتن مهساجون نگاهم به ساعت میفته که روی (2:30)ظهر ضربه میزنه که چیتراخانم میگه:
-بیا بریم ناهار بخوریم کارت دارم .
پوفی میکشم وبه دنبالش میرم,ناهار قیمه اس که واقعا هم خوشمزه ولذیذه ودرسکوت خورده میشه وبعد ازاون به درخواست چیتراخانم وارد سالن اصلی ویلا میشیم وروی مبل ها روبه روی هم میشینم ومن منتظر چشم میدوزم به دهان چیترا خانم:
-این دومین کاری بود که واجب بود انجام بگیره کاربعدی اینه که ...
مکث میکنه وباتردید کمی نگاهم میکنه:
-باید ازاون محله وازاون خونه بیاید بیرون.
سرمو طوری بلند میکنم که صدای مهره های گردنمو به خوبی میشنوم:
-چی؟غیرممکنه چیتراخانم ماهیچ سرمایه ای نداریم که بخوایم تغییرمکان بدیم واون خونه ام زیاد فروش نمیره که بشه باپولش یکی دیگه خونه خرید.
چیتراخانم خنده ای میکنه:
-وای دخترتوچرااینهمه عجولی بذار حرفم تموم بشه بعدش تندتند بگو.
به ناچار ساکت میشم وواقعا از حرص دلم میخواد موهامو از جا بکنم,ادامه میده:
-من یه مجتمع خیلی مجلل وعالی دارم توی یکی از بهترین منطقه های این شهر که یک آپارتمانش خالیه واونو واسه شما درنظر گرفتم.
چشمام ازحدقه میزنه بیرون:
-من واقعا دلیل این کارای شمارو نمیفهمم,چی باعث شده اینهمه به مالطف کنید؟
چیتراخانم آهی میکشه:
-شاید بعداها دلیلشو بهت گفتم ولی فعلا چیزی نپرس,بعدم من اونقدر سرمایه دارم که این یک آپارتمان رو بدم شماها به جایی برنمیخوره پس تو فقط بگو قبول میکنی یانه؟
-چراباید مکانمونو تغییربدیم؟
-چون ممکنه بعدا ها رایان برسونتت یا بخواد مکان زندگیتونو ببینه ومن دلم نمیخواد تو اون محله قدیمی زندگی کنید چه فرقی داره دخترم؟شما که باید خیلی خوشحالم بشید که ازاون خونه ی قدیمی راحت می شید دیگه چرا هی سوال میپرسی؟
گیج بودم ودوباره گفتم:
-خب وقتی اون آپارتمان روبیاد ببینه رایان خان میفهمه مال شماست که.
چیتراخانم خندید:
-آفرین چقدر حواست جَمعه خوشم اومد,من فکر همه جاشو کردم عزیزم اونا ازاون مجتمع خبرندارن یعنی من از املاک ها ومکانهایی که مال خودمه زیاد با کسی درموردش صحبت نمیکنم جز باوکیلم که ازهمه ی این مکان ها خبرداره که اینم ربطی به تو نداره پس مشکلی پیش نمیاد...بازم سوالی هست؟
به ناچار نگاهش میکنم:
-باشه قبول ولی قبلشم باید بامادربزرگم مشورت کنم ودرثانی مدرسه ی لطیفه هم هست .
-خودتون دیگه این چیزاشو درست کنید فقط به مادربزرگت بگو این تغییر مکان واقعا لازمه وگرنه اذیتتون نمیکردم.
ازجا بلند شدم:
-باشه ممنون...من دیگه برم بااجازه تون.
-میگم راننده برسونتت.
باراننده ای که چیتراخانم برام درنظر گرفته برمیگردم خونه واولین کاری که میکنم خودمو توی حموم میندازم چون بوی رنگ دیگه حالمو داره بدمیکنه.
پس از دوش گرفتن دیگه واقعا نایی نداشتم که راه برم برای همینم خودمو روی تخت خواب انداختم وچشمامو بستم.
***
-مادربزرگ باید باهم حرف بزنیم.
تازه ازخواب بیدارشده بودم ومشغول خوردن چایی تازه دمی بودم که مادربزرگ برامون درست کرده بود,ساعت (8:30)شب بود ومن سرحال بودم چون واقعا خواب عصر بهم چسبید وتمام خستگیمو ازتنم بیرون کرد.
مادربزرگ مدام نگاهم میکرد وقربون صدقه ام میرفت ولطیفه همش بهم میگفت "وای لیانا خیلی تغییرکردیا" ومن به روی هردوشون لبخند میزدم.
-چیزی شده؟
نمیدونستم درجواب این سوال مادربزرگ بحث تغییرمکان رو چطوری باز کنم واقعاوبیشتر ازهرچیزی از برخورد مادربزرگ بااین مسئله واهمه داشتم وگرنه که خیلیا دلشون میخواد ازیه مکان قدیمی وخونه ای قدیمی به بهترین جای این شهربرن ومسلما آرزوی هرکسی بود که دراینجور محله ها زندگی میکنه.
مادربزرگ که ازمکث نسبتاً طولانی من خسته شده بود لب به اعتراض گشود:
-دخترم بگو وخودتو خلاص کن دیگه.
-راستش مادربزرگ چیتراخانم ازم خواسته که خونه مون رو عوض کنیم.
ومسائلی که از صبح اتفاق افتاده بود رو تماماً واسش تعریف کردم که پس از اتمام حرفام درحالی که توی فکر بود نگاهم کرد:
-به نظرت قبول کنیم؟
باتردید گفتم:
-بخدا من نمیدونم خودمم ازاینهمه اتفاقاتی که توی این مدت پشت سرهم افتاده هنگم ونمیتونم درست فکر کنم اما اگر شما قبول نکردید منم قید این کار رو میزنم.
-یعنی اگر این شرط رو قبول نکنیم توباید از این کارم صرف نظر کنی؟؟؟
با ناراحتی سر تکون دادم که گفت:
-خب باشه عوض میکنیم.
با تعجب گفتم:
-چی؟
مادربزرگ دستمو گرفت:
-من برای خوشبختی شما دونفرهرکاری میکنم لیانا بهتره نگران نباشی الانم پاشو به چیتراخانم زنگ بزن وموضوع رو باهاش درمیون بگذار من ته دلم روشنه وبه این زن اعتماد دارم توام به من اعتماد کن وخودتو بسپار به دست تقدیر حتما خدا خواسته اینجوری زندگیتو دچار تحول کنه پس پسش نزن.

بااین حرفا تردید رو کنار گذاشتم واز جام بلندشدم که لطیفه تلفن رو به سمتم گرفت ودرحالی که دستام میلرزید شماره رو گرفتم ودقایقی بعد صدای خدمتکار توی گوشم پیچید ومن ازش خواستم که تلفن رو بده به چیتراخانم :
-سلام...شبتون بخیر چیتراخانم.
-سلام دخترم خوبی؟
-ممنون خوبم شماخوبید؟
-منم خوبم مادربزرگت چطوره؟
-اونم خوبه سلام داره,ببخشید برای اون بحث ظهری تماس گرفتم خواستم بهتون بگم که ما...
مکث کردم ودوباره نگاهمو به مادربزرگ دوختم که چشماشو بست وبااطمینان لبخند زد ومن دلم قرص شد که صدای چیتراخانم منو به خودم آورد:
-خب؟
-قبول میکنیم.
-عالی شد,واقعا خوشحالم کردید بااین تصمیم درستتون پس ازالان شروع به جمع آوری وسایلتون کنید واصلا هم به فکر مخارج بردنشو اینجور چیزا رو نباشید شمافقط لوازمتون رو جمع کنید من خودم کارگر میفرستم تا براتون حمل کنه,هرموقع آمادگی تغییر مکان رو پیدا کردید بهم زنگ بزن البته وقت کمه زیاد معطل نکنید وهرچه زودتر تموم کنیدمنتظر خبرت هستم.
-چشم...ممنون.
-خواهش میکنم دخترم...خدانگهدار.
گوشیو روی دستگاه گذاشتم وروبه مادربزرگ گفتم:
-گفت لوازمتونو جمع کنید.
***
 

مهدیه*

همراه انجمن
کاربرسایت
#14
لوازم زیادی نداشتیم وچیتراخانم هم بهمون گفته بود که اون آپارتمانی که برامون درنظر گرفته کامله وهمه جور وسایلی توش موجوده ونیازی نیست که ماچیزی باخودمون ببریم ولی باتموم اینا مادربزرگ وسایلی که یادگاری ازگذشته اش وزندگیش باپدربزرگ بود رو برمیداشت ومنم مانع نمیشدم.
برای رفت وآمد لطیفه سرویس گرفتیم تا این سال رو توی این مدرسه تموم کنه واونوقت سال بعد رو توی مدرسه ای که توی همون منطقه قرار داره ثبت نامش کنیم.
بیشتر از من ومادربزرگ لطیفه ازاین تغییر مکان خوشحال وسرحال بود وباذوق وشوق فراوون درجمع آوری وسیله ها کمک میکرد ومنم ازاینکه میدیدم خوشحاله واقعا راضی بودم.
تنها دو روز به روزی که باید به شرکت میرفتم مونده بود وباید سریعاً لوازم رو میبردیم وتوی اون آپارتمان مستقل میشدیم چون واقعا وقت زیادی نداشتیم...به درخواست مادربزرگ خونه اشو توی روزنامه برای فروش گذاشتیم وبالاخره عصر یک روز زمستانی خونه ی قدیمیمون رو ترک کردیم وبه سمت آپارتمان چیتراخانم حرکت کردیم ومن باتمام وجودم از خدا کمک خواستم که بتونم توی اون شرکت کارکنم وگرنه اینهمه زحمت های چیتراخانم رو به هدر میدادم وباز باید برمیگشتم به صفر...
مجتمع بلند وشیکی که روبه روم بود منو به این باور میرسوند که تمام رویاهایی که روزی توی ذهنم میپروروندم میتونه به حقیقت بپیونده ومن حالا میتونستم توی یکی از بهترین منطقه ی شهر وتوی آپارتمانی شیک وعالی زندگی کنم واین یکی از آرزوهای بچگیم بود...
باکمک ۲کارگری که چیتراخانم برامون گرفته بود اندک وسایلی رو که باخودمون آورده بودیم رو باآسانسور به طبقه ی خودمون بردیم وپس از رفتن کارگرا لطیفه باهیجان دستاشو بهم کوبید:
-زود باش زودباش لیانا...در رو باز کن تا ببینم چطوره.
لبخندی زدم ودستمو توی جیب پالتوم فرو بردم وکلید رو بیرون آوردم وگرفتم سمت مادربزرگ:
-شما بازش کنید.
مادربزرگ با قدردانی نگاهم کردوآروم کلید رو برداشت وبافرو بردنش توی قفل دلم فروریخت ودقایقی بعد چشمم به آپارتمانی فوق العاده شیک ومدرن افتاد که بهترین لوازم توش قرار داشت ولطیفه هنگ ومات مدام به لوازم دست میکشید.
آپارتمانی با یک هال ودواتاق خواب که یکیش ست دونفره ویکیش ست یکنفره داشت روبه روی هم وتوی راهرو قرار داشت وجلوتر سرویس حمام ودستشویی بود وبعدازاون وارد هال میشدی وآشپزخونه ی خوشکلی هم که بزرگ بود توی هال قرارداشت وبالکن کوچولویی که در کنار ورودی آشپزخونه بود تمام مناطق تشکیل دهنده ی این آپارتمان مجزا بود که واقعا قابل تحسین بود.
مبل هایی که مشخص بود ساخت ایتالیاس یک ست کامل توی هال قرار داشت وال ای دی بزرگی روبه روش به دیوار نصب بود وچندین گلدان های تزئینی بزرگ هم با گل های مصنوعی وخوشکل در اطراف هال قرارداشت وگلیم های مربع شکل هم درجای جای هال پهن بود.
آشپزخونه دارای بهترین لوازم بود واتاق خواب ها هم دارای تختخواب وکمد ودیگر وسایل.
درکل بسیار امروزی ساخته وطراحی شده بود ومن واقعا غرق در خوشحالی وحیرت بودم وبرای لحظاتی فراموش کرده بودم که قراره ازاین به بعد اینجا زندگی کنیم ومعمار این مجتمع رو تحسین میکردم چون همه چیز عالی ودرخور تحسین بود.
مادربزرگ ولطیفه که مثل من تعجب کرده بودن روی مبل ها نشستن ولطیفه گفت:
-چه جاییه ها لیانا...خدا عمر بده به این چیتراخانم که مارو از اون سر دنیا برداشت آورد توی بهترین منطقه.
مادربزرگ لبخندی زد:
-دختر انقدر ندید بدید بازی درنیار زشته.
لطیفه درحالیکه tvرو باذوق روشن میکرد جواب مادربزرگ رو داد:
-وای بیخیال مادربزرگ کس غریبه ای که اینجا نیست خودمونیم دیگه واقعا نمیشه از این آپارتمان گذشت.
بیخیال موندن دراونجا شدم وبه سمت وسایل رفتم تا جابه جاشون کنم وبعد از گذشت نیم ساعت دیگه کاری نداشتم که صدای تلفن آپارتمان از هال به گوشم رسید وکمی اخمام درهم شد وخواستم به سمت هال برم وجواب بدم که متوجه ی حرف زدن مادربزرگ با شخص پشت خط شدم وازحرفاش متوجه شدم چیتراخانمه واخمام ازهم باز شد که صدای مادربزرگ ازهال منو به خودم آورد:
-لیاناجان بیا چیتراخانم پشت خط منتظره تا باهات صحبت کنه.
سریع دویدم وتلفن رو از دست مادربزرگ گرفتم ونفس عمیقی کشیدم:
-سلام چیتراخانم...عصربخیر.
-سلام دخترم...خوبی؟عصرتوام بخیر.
-خوبم ممنون...شماخوبید؟؟؟
-آره خوبم...از آپارتمانتون راضی هستید؟
-همه چیز عالی ومنحصربه فرده,واقعا متشکرم از این کاری که واسمون کردید این محبتتونو هیچ وقت فراموش نمیکنم.
-قابل تورو نداره دخترم...خب حالا استراحت کن ولی فردا صبح راس ساعت۱۰بیا ویلا میخوام بریم خرید.

گیج پرسیدم:
-خرید؟برای چی؟
-توبیا بعداً میفهمی...خب کاری نداری عزیزم؟
-نه نه مجدد ممنونم چیتراخانم.
-خواهش میکنم...خدانگهدارت دخترم.
گوشیو روی دستگاه گذاشتم ووارد آشپزخونه شدم ودرحالیکه به این فکر میکردم که چیتراخانم برای چی میخواد خرید کنه مشغول درست کردن چایی شدم وبرای اولین بار سخت بود چون جای وسایل رو نمیدونستم وکارکردن باگاز اتوماتیک واینجور وسایل برام مشکل بود ولی خب باید کم کم عادت میکردم.
***
 

مهدیه*

همراه انجمن
کاربرسایت
#15
صبح هوا ابری بود ودلم گرفته بود وبغض عجیبی گلومو درهم میفشرد...روی تخت جدیدم غلتی زدم وآهی کشیدم.
مادربزرگ ولطیفه ست دونفره واون اتاق روباهم برداشته بودن ومن این اتاق تکی چون لطیفه بیشترازمن به مادربزرگ وابسته بود ودلش میخواست دائم کنارش باشه ومنم حرفی نزدم.
ساعت روی ۸ضربه زد ومن بارخوت برخاستم وخودمو به حموم رسوندم تادوش بگیرم وبعدش حاضربشم برای رفتن به ویلای چیتراخانم.
توی حموم وان خوشکلی قرار داشت که آدم هوس میکرد توش دراز بکشه ولی من وقت نداشتم وتنها به یک دوش گرفتن ساده اکتفا کردم وبعدازبیرون اومدن صبحانه ای مقوی وعالی درست کردم وخوردم.
حاضرشدم وخودمو به ویلای چیتراخانم رسوندم,طبق معمول خدمتکار در رو به روم باز کرد ودعوتم کرد داخل شم که باورودم چیتراخانم رو دیدم که از طبقه ی دوم پایین میومد وحاضرشده بود وبادیدن من لبخند زد:
-خوش اومدی.
به خودم اومدم:
-سلام...صبحتون بخیر.
-سلام دخترم ممنونم...اگر حاضری بریم.
-باشه من مشکلی ندارم ولی هنوز درست نمیدونم برای چی میخوایم بریم خرید.
-خب این ساده اس عزیزم...واسه ی تو.
چشمام گرد شد:
-من؟چرامن؟
چیتراخانم خندید:
-خب دخترم تو که نمیخوای بااین لباسا وارد شرکت به اون مجللی بشی؟
کمی فکر کردم وبانگاهی به لباسای تنم متاسفانه بازهم حق رو به چیتراخانم دادم وبرای همین هم سکوت کردم ودنبالش از سالن خارج شدم که روبهم گفت:
-گواهینامه داری؟
با خجالت سرمو به زیر انداختم:
-نه متاسفانه.
بغضم بیشترشد وازاینهمه کمبود حالم داشت بهم میخورد ولی چیتراخانم بامحبت بازومو گرفت:
-اشکال نداره بعداً میری یاد میگیری.
حرفی نزدم که راننده اشو صدا کرد ودقایقی بعد بنزکوپه ی خیلی خوشکلی روبه روی پامون متوقف شد واول چیتراخانم وبعدش من سوارشدیم ومن باحیرت به درون اتومبیل نگاه میکردم که چیتراخانم گفت:
-وقتی وارد شرکت شدی به هیچ وجه اقرار نمیکنی که من وتو همدیگه رومیشناسیم به هیچ کسم نمیگی خیلی باید مواظب رفتارت باشی چون رایان به شدت نکته سنجه وحواسش کاملاً به همه جَمعه,هرجایی که رفت باید همراهش باشی مگراینکه خودش بگه نمیخوام بیای دراونصورت میمونی توی شرکت وبه کارات میرسی نگران چیزی نباش هرکاری که توشرکت بهت قراره محول بشه رو یادگرفتی توفقط باید جوری رفتار کنی که رایان شک نکنه به چیزی.
نفس عمیقی کشیدم:
-چشم.
-مهمونیایی که میره باید مواظب سرووضعت باشی ومسافرت های کاری هم تو باید همراهش باشی چون دستیار شخصیش هستی حتی گاهی ممکنه این مسافرت ها به یکماه هم طول بکشه.
باتعجب گفتم:
-یعنی من مجبورم یکماه خانواده مو ول کنم وبرم؟
چیتراخانم خیره نگاهم کرد:
-فکر میکنم قبلا دراین موارد تمام صحبت ها شده,من به مادربزرگت هم گفتم واو قبول کرده دیگه همه چیز تمومه وکارا انجام گرفته نمیتونی زیرش بزنی.
باناراحتی گفتم:
-نخواستم زیرش بزنم چیتراخانم,فقط تعجب کردم که اینهمه مدت باید به همراه نوه ی شما برم مسافرت کاری.
-بله باید بری چون حضورت لازمه بعدشم قرارنیست حالا حتما یکماه طول بکشه من به طور مثال گفتم همین.

ماشین که متوقف شد چیتراخانمم سکوت کرد وپیاده شدیم,روبه روم مرکز خرید بزرگ وخوشکلی بود وحدس زدم که مکان انتخابی چیتراخانمه برای خرید کردن.
راننده رفت ومن وچیتراخانم وارد مرکز خرید شدیم وازهمون اول ورودمون مشغول خرید شدیم وکلی لوازم برام خریداری کرد ومن فقط باید پرو میکردم وگاهی براش نظر میدادم که این لباس رو دوست دارم یانه,لباسای مجلسی برای مهمونی انواع مانتو شال وروسری وکفش وادکلن ولوازم های آرایش وچندین چیز دیگه که بعضیاشونو من حتی اسمشونم بلد نبودم خرید کردیم ومن واقعا ازاینهمه ولخرجی چیتراخانم واسه خودم درحیرت بودم ولی واقعا وسایلی که برام خرید فوق العاده منحصربه فرد وخوشکل بودن که توی تنم خیلی جذاب بود وبهم میومد...
تا ساعت۴عصر مشغول خرید بودیم ودیگه تمام بدنم درد گرفته بود ازبس لباس تن کرده بودم ودرآورده بودم وپاهام ذوق ذوق میکرد ازشدت راه رفتن ولی چیتراخانم انگار خیال تموم کردن نداشت وهرمغازه ای میدید واردش میشد...
آخرین مغازه طلافروشی مجللی بود که چیتراخانم برام ۳تا سرویس نقره برداشت که گفتم:
-چرانقره؟
لبخندی بهم زد وجواب داد:
-چون رایان از نقره واستیل خیلی خوشش میاد ولی زیاد از طلا راضی نیست واسه همینم فعلا اینا رو بندازی بهتره.

باشه ای گفتم وچیتراخانم پس از حساب کردنش زودتر ازمن ازمغازه خارج شد ومنم پشت سرش بیرون اومدم که دیدم مشغول صحبت باموبایلشه وپس ازدقایقی معطل شدن راننده رو دیدم که اومد ولوازم رو برداشت وباهم به سمت ماشین رفتیم ومن به راننده کمک کردم تا لوازم رو داخل ماشین بذاره وبعدش سوارشدیم که چیتراخانم رو به راننده گفت:
-لیانا رو برسون خونه اول بعدش منو برسون.
راننده چشمی گفت ومن باخوشحالی ازاین تصمیم استقبال کردم وبارسیدن به مجتمع چیتراخانم پیاده نشد ومن باکمک راننده وسایل رو تا بالا بردم وبعد برگشتم واز چیتراخانم تشکر وخداحافظی کردم وپس ازرفتنشون به سمت آسانسور دویدم چون از شدت گرسنگی وخستگی چشمام جاییو نمیدید.
لطیفه در رو به روم باز کرد وبادیدن اینهمه وسیله جلوی دهنشو گرفت:
-وای دختر توخیلی خوشبختی...اینهمه خرید کرده برات؟
با خستگی گفتم:
-لطیفه توروخدا الان بیخیال این حرفاشو بیاکمکم کن تاببریمشون تو اتاقم که دارم میمیرم از شدت خستگی.
لطیفه بااین حرفم سریع اومد کمکم وباهم لوازم رو بردیم روی تختم تا بعدش خودم جابه جا کنم.
مادربزرگ غذارو برام کشید ومن پشت میزنشستم واون دوتا هم روبه روم نشستن,لطیفه:
-خوش گذشت؟
قاشق غذا رو بالذت توی دهنم گذاشتم وباکمی مکث جواب لطیفه رو دادم:
-خوب بود ولی خیلی خسته شدم خیلی.
مادربزرگ دستمو بوسید:
-رنگ به روت نمونده دخترم خداروشکر که تموم شد همه چیز.
لطیفه ابروهاشو بالا داد:
-نه مادربزرگ هنوز تازه جای حساس ماجرا داره شروع میشه,رویارویی با رایان خان وورودش به شرکت با اینهمه تجملات.
بااین حرف لطیفه دلهره به دلم افتاد وبانگرانی نگاهمو به مادربزرگ دوختم که چشم غره ای به لطیفه رفت:
-خوبه خوبه جای اینکه دلداری بدی بهش بدتر دلشوره اشو بیشتر میکنی لطیفه خانم.
لطیفه اب دهنشو به سختی قورت داد ودرحالیکه سعی میکرد لحنش ملایم باشه بهم لبخند زد:
-شوخی کردما نگران نشی یه وقت.
بعدم ازجاش پاشد:
-من برم به درسام برسم دیگه...بااجازه تون.
بعداز رفتنش مادربزرگ لبخند زد:
-به شدت منو به یاد مادرتون میندازه,خیلی شیرینه وخوش صحبت.
لبخند زدم که مادربزرگ ازجاش برخاست:
-منم برم کمی استراحت کنم لیانا.
-راحت باش مادربزرگ.
 

مهدیه*

همراه انجمن
کاربرسایت
#16
پس از رفتن مادربزرگ برخاستم وبه آشپزخونه رفتم که چشمم به پودر قهوه ای خورد که روی میز گذاشته بودوناخودآگاه حواسم رفت پی گفته ی چیتراخانم مبنی بر اینکه رایان قهوه ی تلخ میخوره واز شکر استفاده نمیکنه ومن تااونوقت که توی ویلای چیتراخانم قهوه خوردم نخورده بودم چون همیشه وهمیشه از چایی استفاده میکردیم اما اون روز که برای اولین بار مزه اشو چشیدم واقعا خوشم اومد وراضی بودم والانم دلم میخواست درست کنم واینبار تلخ بخورم تا ببینم رایان چه مزه ای رو دوست داره تا بعدها اگر یهو لازم شد مشکلی پیش نیاد.
بلد نبودم واسه همینم طبق دستوری که روی جعبه اش نوشته بود عمل کردم ودعا کردم که خوب از آب دربیاد وگرنه باید میریختم وضایع میشد.
وقتی حاضر شد فنجون خوشکلی رو ازتوی کابینت برداشتم وقهوه رو ریختم توش وبه سمت بالکن رفتم وچقدر این آپارتمان عالی ومنحصربه فرد بود وحس میکردم آرامشی که سالهاست ازم فراری بوده رو دارم کم کم به دست میارم ومدیون خداوچیتراخانم بودم وهرگز نمیتونستم این محبت چیتراخانم رو فراموش کنم.
فنجون رو به لبم نزدیک کردم وازاون بالا به شهر چشم دوختم که هزاران هزار چراغ وماشین وآدم درپیش چشمم بودن وواقعا مجتمع توی بهترین مکان شهر بود.
قهوه ی بدون شکر رو که مزه کردم از تلخیش چند لحظه چشمامو بستم وصورتم درهم شد وسریع خودمو به داخل رسوندم وظرف شکر رو برداشتم وزمزمه کردم:
-واقعا ازتلخی مثل زهر میمونه آخه چطوری میخورتش؟
پس از شیرین کردن قهوه مجدد برگشتم به بالکن وباخودم فکر کردم یعنی میتونم توی اون شرکت کارکنم یااینکه قراره خرابکاری کنم ودرآخرم اخراج بشم؟؟؟واقعا اگر اخراج میشدم دیگه نمیتونستم توچشمای چیتراخانم نگاه کنم وچه برسه به اینکه بخوام محبتاشو جبران کنم واین به شدت بد بود وباید تمام حواسمو جمع میکردم تاخرابکاری نکنم وهمه چیز همون طوری باشه که رایان نوه ی چیتراخانم میخواست .
آهی کشیدم وبانگاهی به آسمون زمزمه کردم:
-خودمو به تومیسپارم خدا...مبادا ولم کنی ومنو به حال خودم بذاری که اونوقت دیگه هیچی نیستم...هیچی.
باقیمانده ی قهوه رو با لذت خوردم وبرگشتم داخل تا برای خواب حاضر بشم...
&&&
سرانجام روز موعود فرارسید وروزقبل چیتراخانم تمام ریزه کارهایی که باید انجام میدادم رو بهم توضیح داده بود وواقعا کارم به شدت از نظر خودم سخت بود نه اینکه سنگین باشه واذیت بشم ولی از لحاظ ظریف بودن در وهله ی اول قرارداشت.
پس از دوشی که گرفتم موهامو به خواسته ی چیتراخانم ومهساجون سشوار کشیدم وبااتو مو وچندین دستگاه دیگه حالت دادم,دلم میخواست همه چیز همونجوری باشه که باید باشه وخدا خدا میکردم چیزیو از یاد نبرم ومدام باخودم کارهایی رو که باید انجام میدادم رو تکرارمیکردم تا فراموشم نشه.
پس از حالت دادن موهام شروع کردم به آرایش کردن وبرای منی که تاالان اینکارا رو نکرده بودم کمی مشکل بود ولی با راهنمایی هایی که مهسا جون ازقبل بهم کرده بود تونستم درست انجام بدم وپس ازاتمام درآینه نگاهی به خودم انداختم وازته دل نفس راحتی کشیدم وحالا نوبت انتخاب لباس بود وبازهم ترس ودلهره به دلم برگشت.
روبه روی کمد ایستادم وبه انبوه لباسایی رو که تاالان تن نکرده بودم نگریستم وزمزمه کردم:
-خدای من...کدوم رو باید تن کنم؟
لطیفه وارد اتاقم شد :
-چیشده که کلافه ای؟
بهش زل زدم وبادرموندگی گفتم:
-نمیدونم چی بپوشم لطیفه,بیاکمکم کن توروخدا.
لطیفه نگاهی به آرایش وموهام کرد ولبخند زد:
-آرایش وحالت موهات که خیلی عالی شده بذار ببینم لباس چی تن کنی بهت بیشترمیاد.
جلو اومد وکنارم روبه روی کمد ایستاد وشلوارلی آبی روشنم رو با یه بافت کوتاه سفید وشال سفید انتخاب کرد وچکمه ی مشکیمو هم برداشت وگرفت سمتم:
-به نظرمن اینا عالی ان.
واقعا از انتخابش راضی بودم واسه همینم زود از دستش گرفتم ودرحالیکه تندتند ازش تشکر میکردم مشغول پوشیدنشون شدم وبعداز اتمام کار گفتم:
-چطوره لطیفه؟؟؟
لطیفه باذوق دستاشو بهم کوبید:
-مثل فرشته هاشدی دختر.
لبخندعمیقی زدم وروبه روی آینه قدی اتاقم ایستادم وواقعا لذت بردم از تیپ خوشکلی که زده بودم که صدای لطیفه باعث شد به سمتش برگردم:
-این ادکلن عالیه,امتحانش کن.
شیشه رو بااحتیاط ازدستش گرفتم ودرحالیکه به گردنم ومچ دستم ولباسام میزدم گفتم:
-وای میدونی چندگرفت چیتراخانم اینو؟
لطیفه بابی خیالی شونه بالا انداخت:
-مشخصه گرونه دیگه.
آهی کشیدم:
-بله ۳۰۰هزارتومن.
لطیفه چشمکی زد:
-خدایی شانس عجیب بهمون رو کرده ها.
خندیدم:
-بله البته اگر من باکارکردنم توی شرکت گند نزنم به این شانس.
-واسه چی؟
-میترسم لطیفه,باید روابط عمومیم خیلی بالا باشه چون مسلمه این شرکت پراز رفت وآمده وبایدمدام با مردم سروکله بزنی.
لطیفه به سمت دراتاق رفت:
-تو خیلی خوشکلی مسلماً با چیزایی هم که چیتراخانم بهت یاد داده میتونی ازعهده اش بربیای اعتماد به نفستو ببر بالا واحساس ناتوانی نکن...الانم تادیرت نشده زودتر بیا صبحونه اتو بخور وبرو دیگه روز اولی دیرنکنی که اصلا به نفعت نیست.

بااین حرف زود چکمه امو پوشیدم وبه دنبال لطیفه از اتاقم خارج شدم ودرشو بستم وبه سمت آشپزخونه رفتم که مادربزرگ بادیدنم باشوق لبخند زد:
-ماشاالله دخترم مثل ماه شدی خدا از چشم بد دورت کنه .
گونه اشو بوسیدم:
-ممنونم مادربزرگ.
درکنارشون صبحونه خوردم که مادربزرگ پرسید:
-الان باید بری خونه اش؟
بااسترس سرمو به معنای مثبت تکون دادم ودرادامه گفتم:
-بله باید صبحانه اشو حاضرکنم تا بخوره وبعدش باهاش برم شرکت.
-نگران نباش تومیتونی,فقط خیلی مواظب خودت باش.
-چشم...من دیگه برم مادربزرگ.
ازجا برخاستم وآماده ی رفتن شدم ومادربزرگ ولطیفه ازم حداحافظی کردن ومن بااسترس کیف دستی خوشکل سفیدمو برداشتم وازآپارتمان خارج شدم ووارد آسانسور.
باآژانس خودمو به آدرسی که چیتراخانم داده بود رسوندم وپس از حساب کردن پول آژانس نگاهی به ویلای کوچولو ونقلی مقابلم انداختم ونمیدونم چراحس کردم اینجا بااینهمه آروم ودنج بودنش آرامش بیشتری از آپارتمان چیتراخانم بهم منتقل میکنه ولبخند وانرژی خوبی رو بهم منتقل کرد.
قدمامو اینبار مطمئن تراز قبل برداشتم وباکلیدی که ازقبل چیتراخانم بهم داده بود در رو باز کردم وداخل شدم و باغ کوچولوی مقابلمو از نظر گذروندم وپامو روی سنگفرش گذاشتم وبه سمت ورودی ویلا رفتم ومدام نفس های عمیق میکشیدم تا هوای تمیز اول صبح بتونه حالمو بهترکنه.
در ورودی رو باز کردم وداخل شدم که متوجه شدم کسی نیست وویلا توی سکوتی عظیم فرو رفته واسه همین با خیالی آسوده خودمو به آشپزخونه رسوندم وبرگه ی یادداشتهام رو از کیفم درآوردم وطبق دستورات مشغول تهیه ی صبحانه ای شاهانه شدم ودردل گفتم:
-چقدرم مقوی غذا میخوره تمام این صبحونه از اجزای مقوی وسرشار از پروتئین درست میشه پس مشخصه به اندامش خیلی اهمیت میده دیگه.
باخودم فکر کردم الان کجاست که سریع به یاد حرف چیتراخانم افتادم که بهم گفت همیشه عادت داره اول صبح برای ورزش ازخونه بیرون میره ودوساعتی نیست البته اون ساعتی که او رفته یکساعت پیش بوده پس من یکساعت فرصت داشتم که صبحونه رو کامل حاضرکنم ومیز رو بچینم ...
 

مهدیه*

همراه انجمن
کاربرسایت
#17
همه چیز حاضربودومن دیگه کاری نداشتم,هنوزم توی دلم استرس بود ,خداخدا میکردم که بتونم از پس تموم کارا به خوبی بربیام چون آینده ام وابسته به این موفقیتم بود واین بود همون معجزه ای که همیشه ازخدا طلب میکردم.
انگار خدا بالاخره صدامو شنیده بود پس باید به سختی تلاش میکردم که بتونم موفق بشم.
نگاهی به اطراف ویلا انداختم,واقعا طراح ومعمارشو تحسین کردم خیلی نقلی ونازبود,وسایل داخلشم همه از رنگ های مشکی وسفید بود وگاهی هم آبی تیره,درکل قابل تحسین بود ومن میپسندیدم درحالیکه اصلا به نظر من احتیاجی نبود ولی خب برای خودم که اهمیت داشت.
نیشخندی زدم که صدای چرخیدن کلید توی قفل باعث شد باعجله ازجام بپرم وتوی آینه کوچولوی آشپزخونه صورتمو ازنظر گذروندم وزیرلب اسم خدا رو زمزمه کردم.
-دستیارجدید شمایید؟؟؟
چشمامو باز کردم وبادیدن مرد روبه روم به معنای واقعی هنگ کردم,چندلحظه شک کردم که این مرد روبه روم وجود خارجی داره وبه شدت از زیباییش یکّه خورده بودم,اوهم چندلحظه به من خیره موند وبعد اخم محوی که روی صورتش بود درهم ترشد:
-حواستون کجاست خانوم محترم؟
به خودم اومدم,دستپاچه دنبال سوالش توی ذهنم جستجو کردم چون به کل ذهنیتمو از دست داده بودم وداشتم حرص میخوردم که خداروشکر به یادم اومد ودرحالیکه سعی میکردم خونسرد باشم گفتم:
-بله,ازامروز من دستیارتونم.
نگاهی به سرتاپام کرد ومن سعی کردم حالت نگاهشو بفهمم ولی زود نگاهشو گرفت,پشتشو به سمتم کرد:
-میرم دوش بگیرم تا برمیگردم همه چیز حاضرباشه قهوه رو هم اگر سرد شده عوضش کن.
سپس دوید سمت پله های کنار سالن وبه سمت بالا رفت,من هنوز توی جام مات مونده بودم وازاینهمه بدخلقیش,درکنارش زیباییش حیرت کرده بودم ولی هرجوری بود خودمو جمع وجور کردم وباخودم زمزمه کردم:
-چرا چشماش آبی بود؟؟؟
خدای من واقعا زیبا بود به طوری که نمیشد کلمه زیبا رو براش بیاری نمیدونم چی برای توصیفش مناسب بود.
قهوه رو عوض کردم که صدای پاش اومدو من ازخدا هزاربار کمک خواستم تا بتونم خودمو کنترل کنم واهمیتی ندم,چندین بار نفس عمیق کشیدم که پشت میز نشست ومشغول خوردن شد.
حاضرشده بود ودیگه ازاون لباسای ورزشی آبی تیره توی تنش خبری نبود,حالا جاش رو داده بود به یه کت وشلوار سورمه ای ولباس سفید زیرش وکفشهای براق وکشیده ی مردونه که خیلی بهش میومد,موهاش که به سمت بالا زده بود وچندتار از کنار شقیقه هاش ریخته بود روی پیشونیش وبوی مارک دارترین عطر مردونه که مست کننده بود هم سالن رو دربرگرفته بود ومن واقعا انتظار دیدن همچین آدمی رونداشتم بااینهمه زیبایی.
همونجوری اونجا ایستاده بودم که فنجون قهوه اش تموم شد میدونستم عادت داره دوتا فنجون قهوه بخوره واسه همین فنجون رو برداشتم وبراش مجدد ریختم,گذاشتم جلوش که گفت:
-به کارایی که باید انجام بدی واردی؟
آب دهنمو قورت دادم:
-بله ولی چون روز اوله نیاز به یکم راهنمایی دارم وگرنه دیگه مشکلی نیست.
-هنوز خانم سعیدنیا توی شرکت هست میتونی ازاون بخوای کاراتو بهت بگه,سعی کن زود بهشون عادت کنی چون من وقت ندارم که مدام خرابکاریای دستیارمو درست کنم.

خدای من...چقدر مغرور وخودخواه بود,اخم محوی روی صورتم نشست از این حرفش آخه هنوز که کارمنو ندیده بود چرا جلو جلو باهام اینجوری حرف میزد؟یعنی می خواست ازهمین اول منو متوجه کنه که کارایی که بهم سپردن شوخی بردار نیست وباید همه رو درست انجام بدم؟خب اینو که خودم میدونستم ازبس چیتراخانم بهم سپرده بود که همه چیزو به موقع انجام بدم پس دیگه وارد بودم ولی خب او رئیس بود ومسلما من باید سکوت می کردم واسه همینم سرمو به زیر انداختم:
-بله چشم,نگران نباشید قرارنیست باعث اتلاف وقتتون بشم.
نیم نگاهی بهم انداخت وازجاش بلندشد:
-کیفم!
به سمت کیفش روی مبل رفتم وبرش داشتم,گرفتم سمتش که گرفت وزودتر ازمن به سمت در رفت ومن تندتند لوازم رو جمع کردم وبعد از جمع آوری میز کیفموبرداشتم بیرون رفتم که دیدم منتظرم هستن وباید جلو می نشستم برای همین درروباز کردم وسوارشدم,به مرد میانسالی که راننده بود لحظه ای نگریستم ولبخند محوی زدم,بابستن در ماشین شاسی بلندی که حتی اسمشو نمی دونستم به نرمی به حرکت دراومد ومن توی دلم نیشخندی زدم:
-خوبه که نمردی واینجور ماشینا روهم سوار شدی لیانا!!!
تا رسیدن به شرکت سکوت بود وسکوت.
وقتی ماشین ایستاد راننده پیاده شد تا در روبرای رایان باز کنه ومنم فهمیدم رسیدیم کیفم رو برداشتم وپیاده شدم که نگاهم به ساختمان مجلل روبه روم افتاد والحق که همچین شرکتی باید هم مهم ومشهور باشه .
دنبالش راه افتادم ووارد شدیم ومن ازگرمای داخل لذت بردم که به سمت آسانسور رفت وکلید رو زد.
کنارش ایستادم که گفت:
-فامیلیتون چیه؟
-مولوی.
اسممو نگفتم خب نپرسیده بود واسه چی باید میگفتم؟
-وقتی رسیدیم بالا ازهمین بدو ورودتون برید پیش دستیار قبلی وکارا رو یادبگیرید بعدازاون میتونید مشغول به کاربشید.
-چشم ممنون.
آسانسوررسید ایستادم تااول اوداخل بشه وبعدش خودم رفتم تو واو دکمه ی طبقه ۸رو فشرد وکنارم ایستاد,من تا سرشونه اش بودم ومیشه گفت یه سروگردن ازم بلندتر بود ولی از نظر ظاهری نمیدونم کدوممون خوشکلتر بودیم!
-تا ۳روز امتحانی کارمی کنید بعدازاون اگر دیدیم موفقید ادامه می دید.
نفسم حبس شد ولی به زور گفتم:
-بله می فهمم.
آسانسور ایستاد وهردو ازش خارج شدیم,وارد سالن شرکتشون شدیم و من ازدیدن اینهمه دختروپسر مختلف متعجب موندم,جو شرکت کاملا به خصوص بود به نحوی که هرکس سرش توکارخودش بود وباورودمون هیچ کس حتی نیم نگاهی سمتمون ننداخت وهمه به سختی مشغول کاربودن ودخترپسرایی که کارمی کردن بهترین ومارک دارترین لباسا روتن کرده بودن وهمه هم جوون بودن ,به یاد حرف چیتراخانم افتادم که گفت واسه کارتوی این شرکت باید خیلی به سرووضعت اهمیت بدی.
-سلام رایان خان...صبح بخیر.
باصدای دخترجوانی که بالبخند محو پشت میزش ایستاده بود وبه رایان سلام می داد نگاهمو از دخترپسرا گرفتم وزل زدم به رایان.
-سلام خانم رهایی...ایشون دستیارجدیده ببریدش پیش خانم سعیدنیا تا کارا رو واسشون توضیح بده .
سپس بدون اینکه حرف دیگه ای بزنه از ۳تاپله ی مقابلش بالا رفت ووارداتاقی شد که کنارش یه اتاق دیگه بود ومن با نگرانی ازخدا کمک خواستم که بازوم توسط خانم رهایی اسیرشد:
-عزیزم آماده ای؟بریم؟
نگاهی به چهره ی آروم ومهربونش انداختم:
-بله حتما.
باهم به سمت همون دری رفتیم که کنار اتاق رئیس بود وپس ازتقه ای که به درزدیم وارد شدیم وخانم سعیدنیا بادیدنمون ازجاش بلندشد لبخندگرمی زد,دعوتمون کرد به نشستن که خانم رهایی گفت:
-نه ممنون من کاردارم فقط بهش خوب یاد بدید چی کارباید بکنه.
سپس لبخندی بهمون زد ورفت.
خانم سعید نیا به کنارش اشاره کرد:
-بیااینجا بشین تا زودتر بهت یاد بدم چون باید هرچه زودتربرم.
سرم رو تکون دادم ونشستم کنارش,بادقت به حرفاش گوش دادم وهمه ی چیزایی که میگفت دقیقا همونایی بود که مهندسین چیتراخانم بهم یادداده بودن وازاین رو نفس راحتی کشیدم ودرجواب خانم سعیدنیا که ازم می پرسید یادگرفتی گفتم:
-بله عزیزم نگران نباش همه چیز رو کامل بلدم.
ازجاش بلندشد ولبخندزد:
-امیدوارم موفق باشی این کارسختی نیست فقط باید خیلی محکم باشی تابتونی خودتو باهرجورشرایطی وفق بدی وگرنه خسته میشی ونمی تونی ادامه بدی.
-متوجه ام,مرسی.
-خواهش میکنم,من دیگه میرم خدانگهدار.
دست دادیم ورفت,نگاهی به اتاق انداختم ومتوجه شیشه ی بزرگی شدم که توسط پرده پوشیده شده بود,یعنی به کجادید داشت؟
حس کنجکاویم رو نتونستم کنترل کنم وجلو رفتم وباکشیدن پرده متوجه ی اتاق رایان شدم وباتعجب زمزمه کردم:
-اینجوری که من کاملا زیر نگاهشم وبه اتاقم تسلط کامل داره.
پرده رو مجدد کشیدم وبرگشتم پشت میزم :
-خب معلومه که دستیارشی باید کاراتو شخصاً زیرنظرداشته باشه دیگه.
بیخیال اینجور فکرهاشدم ومشغول کار روی پرونده هایی که زیردستم بود.
خیلی زود تونستم توی کارا وارد بشم وحالا مثل آب خوردن همه چیزو درست می کردم وگذرزمان رو حس نمیکردم ,چقدر مدیون چیتراخانم بودم برای تمام محبتاش.
تلفن مرکزی که زنگ خورد سریع برش داشتم:
-بیا اتاقم.
و بوق...خدای من چقدر غد بود.
پوفی کشیدم وازجام بلند شدم,بابرداشتن لوازمی که خانم سعیدنیامی گفت باید همیشه همرات باشن به سمت دررفتم وتقه ای زدم و وارد شدم:
-امری داشتید؟
بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
-بیااینجا بشین.
به کنارش اشاره کرده بود,نفسم روبیرون دادم وباتوکل به خدا جلو رفتم ودریک قدمیش نشستم روی صندلی چرخون بزرگ که خیلی خوشکل وراحت بود.
-باید تمام رقم هایی که توی این دفترنوشته شده رو باهم حساب کنی وببینی که هرکدوم درست باشن متوجه ای که؟
سرمو تندتکون دادم:
-بله بله.
-شروع کن.
شده بودم "تو"؟؟؟یعنی دیگه دوم شخص جمع نبودم,اماچرا؟
باحرص سرمو تکونی دادم تا این افکار مزاحم بره بیرون ومشغول حساب کردن ارقام موجود درپرونده ی مقابلم شدم اوهم داشت توی لپ تابش چیزایی رو تایپ می کرد که سردرنمیاوردم.
تقه ای به درخورد وپسرجوونی که خوشکلیش دست کمی از رایان نداشت داخل شد:
-به به سلام صبح بخیر داداش گلم.
تعجب کردم,مگه چیتراخانم نگفت رایان نه خواهرداره نه برادر پس این چی میگفت؟؟؟
رایان ازجابرخاست وعطرمحشرش توی دماغم پیچید:
-سلام بهزادجان صبح توام بخیر.
همدیگه رو درآغوش گرفتن ومن ازاین همه صمیمیتشون لبخندمحوی زدم که بهزادخان انگارتازه متوجه ی حضورمن شد که به سمتم اومد:
-اوه ببین چه فرشته ای اینجا نشسته,چطوری بانو؟
باتعجب بهش خیره شده بودم واقعا چطوراین همه راحت بود؟
رایان درحالی که به سمت صندلیش میومد روبه بهزادخان گفت:
-ایشون دستیارجدیده هنوز نمیدونه توزیادی ازحدت راحتی باهمه بذارآشنابشه بامحیط کار بعدش بیاباهاش خوش وبش کن.
بهزادخندید:
-خب خودم آشناش می کنم بامحیط,ولی خدایی خیلی دخترخوشکلیه.
سپس باشیطنت چشمکی بهم زد که ناخودآگاه لبخندزدم وازجام بلندشدم,دستم روبه سمتش گرفتم:
-ممنونم ازلطف زیادتون به من...لیانا مولوی هستم.
محو نگاهم شد ولبخندش پررنگ ترشد:
-لیانا...چه اسم خوشکلی تاحالا به گوشم نخورده بوده.
دستمو فشرد:
-منم بهزادهستم همینجوری صدام کن در ضمن من یکم زیادی راحتم وشوخ طبع امیدوارم ازحرفام دلخورنشده باشی چون واقعا قصدبدی ندارم.
-نه نه ابداً,من توی نگاه شما هیزی یا ناپاکی روحس نمی کنم.
-خوشحالم که دستیاری به این خوبی گیرمون اومده,خسته نباشی.
-متشکرم.
روی صندلیم نشستم که نگاهم به چشمای آبی رایان افتاد که بهم نگاه می کرد وبادیدن نگاهم سریع چشمش رو برگردوندومشغول صحبت بابهزادشد منم بیخیال به کارم ادامه دادم ولی توی صحبتاشون متوجه شدم که بهزادورایان شرکت رو باهم شریکن وازبچگی باهم بزرگ شدن واسه همینه که صمیمیتشون خیلی زیاده وهمدیگه رو داداش صدامیکنن گاهی.
 
آخرین ویرایش:

مهدیه*

همراه انجمن
کاربرسایت
#18
تموم که شد کارم نفس عمیقی کشیدم:
-تمومه.
بهزادسکوت کرد ورایان برگشت سمت من,پرونده رو گرفت ازم ونگاهی بهشون انداخت وبعدتک ابروشو بالاداد:
-خوبه.
سری تکون دادم وازجام بلندشدم:
-کاری ندارید بامن؟
-نه میتونی بری.
بهزاد زود ازجاش بلندشد:
-بیا بامن بریم تا شرکت واعضاش رو بهت نشون بدم.
لبخندی زدم:
-باشه ممنون.
اول من بیرون رفتم وبعد بهزاد,باهم اومدیم پایین ازپله ها ومن به خانم رهایی لبخندزدم که به گرمی جوابمو داد وباهم جلوتررفتیم.
اوبه ترتیب طراح ها ومهندسین رو بهم معرفی کرد وتموم کارکنان شرکت از رده سنی ۲۵تا ۳۵بودن وتنها سن کمشون من بودم که می ترسیدم رایان گیربده به سنم وبهتربود فعلا چیزی نگم تا نفهمه.
پس ازمعرفی اعضا بهم شرکت روهم بهم نشون دادومن واقعا بابهزاد احساس راحتی می کردم ودلم بازمیشد درکنارش چون باشوخیاش مدام باعث خنده ام میشد.
حالا بیش ازپیش مصمم بودم که توی این کاربمونم وتمام تلاشمو بکنم تا به اهدافم برسم.
پس ازتموم شدن معرفی ها بهزاد بازومو گرفت:
-موافقی باهم قهوه بخوریم؟
بااسترس گفتم:
-ولی ممکنه رایان خان بهم نیاز پیداکنه وباید توی اتاقم باشم.
خندید:
-نترس,اینجا همه راحتن ودرکنارش کاراشونم به خوبی وبه موقع انجام میدن توام که پرونده ها رو تموم کردی پس فعلا کاری نمیمونه.
به ناچار قبول کردم وباهم ازشرکت رفتیم بیرون وسوارآسانسورشدیم.
-اینجا کافه داره؟
-آره طبقه ی اولش رستورانه وکافه.
-چه عالی.
-آره,مابیشترمواقع برای حرف زدن میریم کافه وناهارمونم توی رستورانش میخوریم.
آسانسور که ایستاد باهم به سمت کافه ی دنج وشیک رفتیم ونشستیم که گفت:
-چی میخوری؟
مردد موندم,بگم قهوه تلخ یاشیرین؟
ناخودآگاه زمزمه کردم:
-قهوه تلخ.
بهزاد چندلحظه نگاهم کرد ومن سعی کردم خونسردیمو حفظ کنم:
-چیزی شده؟
-نه فقط اولین دختری هستی که تاالان باهاش درارتباط بودم وقهوه تلخ درخواست داده البته ازدخترای دیگه بی خبرم.
لبخندی زدم واو به گارسون سفارش داد,بهم نگاه کرد:
-چطوری این کارو پیدا کردی؟
وای,این چه سوالی بود حالا؟خدای من چی جوابشو بدم؟
مکث کرده بودم ودلهره افتاده بود تودلم که ابروهاشو بالاداد:
-چرا سکوت کردی ؟
سریع فکری کردم وگفتم:
-خب من دنبال کاربودم وخانم سعیدنیا رو برحسب اتفاق دیدم,بهم گفت که شرکت شما به یه دستیارنیاز داره.
-بله فهمیدم.
باتموم وجودم نفس راحتی کشیدم که فنجون قهوه مقابلم گذاشته شد ومن زودیه قلپ ازش خوردم وحس کردم که اینبار تلخیش زیاد اذیتم نکرده,کم کم بهش خو میگرفتم وازاین رو لبخند محوی زدم وروبه بهزاد گفتم:
-چندساله این شرکت رو دارید؟
-5ساله.
یادمه چیتراخانم هم گفت ۵ساله که همسرمو ازدست دادم,پس رایان وبهزاد هم توی همون سال شرکت زدن.
-شماورایان خان شریکید باهم؟
-بله البته میشه گفت داداشیم,من خیلی رایان رو دوست دارم.
-متوجه ی صمیمیت شدید بینتون شدم وواقعا تحسین کردم.
-ماازبچگی باهم بزرگ شدیم باهم درس خوندیم.
-شما پدرومادر ندارید؟
خندید:
-کی گفته ندارم؟دارم ولی مستقل زندگی میکنم یعنی پدرومادرم توی یه شهر دیگه ان ومن اینجا.
-اونوقت سختتون نیست؟
-چراولی خب خودمو توی کارم غرق کردم ودیگه واسم عادی شده بعدم باوجود رایان احساس غریبی نمیکنم وبعدم میرم بهشون سرمیزنم هروقت حس دلتنگی کنم.
-چه خوب.
-خب موافقی برگردیم شرکت؟
-آره حتما.
باهم برگشتیم بالا ومن به اتاقم اومدم,بهزادم رفت,خداروشکر کردم که تاالان همه چیز خوب پیش رفته ومشکلی پیش نیومده.
تا موقع ناهار مشغول پرونده ها بودم که بهم اعلام کردن موقع ناهاره ومن به همراه دخترای دیگه شرکت به رستوران رفتم.
واقعا از گرمی بینشون خوشحال شدم چون استرس های دلمو ازبین می برد وسرحالیشون به منم سرایت کرده بود وحالا راحت شده بودم توی ارتباط ها.
هممون سریه میز نشستیم وهرکدوم یه چیزی سفارش دادیم,خانم رهایی که کنارم نشسته بود بهم گفت:
-اسمت چیه؟آخه ماها عادت نداریم همدیگه رو بافامیلی صداکنیم چون حس می کنیم صمیمیتمون کم میشه.
-لیانا هستم عزیزم.
همشون چندلحظه سکوت کردن,خانم رهایی:
-وای عالیه این اسم,تاالان نشنیده بودم خوش به حالت که این اسم ناز رو داری.
-ممنونم.
-اسم منم مهسا هست وبقیه دخترا هم خودشون میگن اسماشونو.
 
بالا