تازه چه خبر
انجمن رمان ایران

سلام مهمان عزیز برای عضویت در انجمن رایگان ثبت نام کنید! پس از وارد شدن، می توانید با اضافه کردن موضوعات و پست های خود، و همچنین تماس با دیگر اعضا از طریق صندوق پستی خصوصی خود، در این سایت شرکت کنید!

  • سال نو می شود، زمین نفسی دوباره می کشد، برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زند پرنده های خسته بر می گردند و در این رویش سبز دوباره... من... تو... ما... کجا ایستاده ایم سهم ما چیست؟ نقش ما چیست؟ پیوند ما در دوباره شدن با کیست؟ زمین سلامت می کند و ابرها درودتان سال نو مبارک...

پایان یافت رمان لیانای من|مهدیه مومنی کاربرانجمن رمان ایران

وضعیت
موضوع بسته شده است.

مهدیه*

دوستدار انجمن
کاربرسایت
نگاهی به انبوه لباسام انداختم,لباس شب بلندم روکه به رنگ نیلی بود از کمد بیرون آوردم وکفش پاشنه پنج سانتی هم انتخاب کردم به همراه یه شال قرمز...لباس رو با وسواس جلوی آینه گرفتم ووقتی ازانتخابم کاملا مطمئن شدم پوشیدمش.
نشستم روی صندلی میز آرایش ودرهمون حال موبایلم رو برداشتم وآهنگی گذاشتم تا موقع آرایش کردن حوصله ام سرنره!
"آهنگ یکی هست مرتضی پاشایی:
یکی‌ هست توقلبم
که هر شب واسه اون می نویسم و اون خوابه
نمی‌خوام بدونه واسه اونه که قلب من این همه بی‌ تابه
یه کاغذ یه خودکار دوباره شده همدم این دل دیوونه
یه نامه که خیسه پر از اشکه و کسی‌ بازم اون و نمی خونه
یه روز همین جا توی اتاقم یه دفعه گفت داره میره
چیزی نگفتم آخه نخواستم دلش و غصه بگیره
گریه می‌کردم در و که می بست می دونستم که می‌میرم
اون عزیزم بود نمی تونستم جلوی راش و بگیرم
می ترسم یه روزی برسه که اون و نبینم بمیرم تنها
خدایا کمک کن نمی‌خوام بدونه دارم جون میکنم اینجا
سکوت اتاق و داره میشکنه داره می شکنه تیک تاک ساعت روا دیوار
دوباره نمی‌خوام بشه باور من که دیگه نمیاد انگار
یه روز همین جا توی اتاقم یه دفعه گفت داره میره
چیزی نگفتم آخه نخواستم دلش و غصه بگیره
گریه می‌کردم در و که می بست می دونستم که می‌میرم
اون عزیزم بود نمی تونستم جلوی راش و بگیرم
یکی‌ هست تو قلبم
که هر شب واسه اون می نویسم و اون خوابه
نمی‌خوام بدونه واسه اونه که قلب من این همه بی‌ تابه
یه کاغذ یه خودکار دوباره شده همدم این دل دیوونه
یه نامه که خیسه پر از اشکه و کسی‌ بازم اون و نمی خونه"
قطره اشکی از گوشه ی چشمم سرخورد وافتاد...اَه لعنتی الان وقتش بود آخه؟!
دست از آرایش کشیدم ونگاهی به چشمان بی روحم درون آینه انداختم,ذهنم کشیده شد به سمت اتفاقات صبح که با بی تفاوتی وسردی وبی روحی بیش از حد از رایان دوری کرده بودم ورفتارم روکاملا تغییرداده بودم که مشخص بود اوهم متعجبه ودنبال دلیلی برای این تغییر فاحش ویهویی!
بغض سختی گلوم رو درهم فشرد,ازاین که به خاطر فاصله طبقاتی وکمبود مالی مجبور بودم از کسی که حالا دوستش داشتم بگذرم داغون بودم حالم ازاین زندگی بهم می خورد ودلم می خواست تموم وسایل اتاق رو درهم خورد کنم تاشاید کمی از التهاب درونم کم بشه ولی نمی شد وباید بازهم صبر می کردم تاببینم تقدیر برام چی رقم زده ولی واقعا توی این مورد نمی تونستم بیخیال باشه هرچی نباشه پای احساسم درمیون بود!
دستهای لرزونم رو جلو بردم ومشغول ادامه آرایش کردن شدم باید هرجوری بود خودم رو بااین شرایط وفق می دادم وگرنه تاآخر عمر طعم خوشبختی رو نمی چشیدم.
ساعت روی (7:00)شب ضربه زد ومن مانتوی کوتاه سبزم رو روی لباسم پوشیدم وشال همون رنگم بااحتیاط روی موهام انداختم که به خاطر کوتاهی شال موهای بلندم از پشت سربیرون اومده بود,بی توجه از اتاق خارج شدم وپس از خداحافظی از مادربزرگ ولطیفه رفتم پایین.
قرار بود مبینا هم باهام بیاد وخودم ازش خواسته بودم دوست نداشتم تنهابرم ومبینا هم با ذوق قبول کردوحالا توی لابی منتظرش بودم.
تالاری که قرار بود توش جشن برگزار بشه خارج ازشهر بود ومن خداروشکر کردم که مبینا ماشین داره وگرنه مجبوربودیم با آژانس بریم ومن حوصله نداشتم.
-لیاناجان!
سرم رو بلندکردم وبه مبینا چشم دوختم,محشر شده بود وواقعا چشم هربیننده ای رو خیره می کردازجابرخاستم ودستش رو فشردم:
-سلام عزیزم خوشحالم که همراهیم می کنی.
لبخند گرمی زد وچون نمی تونست بوسم کنه گونه اش رو آروم به گونه ام زد:
-سلام منم ازتوممنونم که لایق همراهی کردنت دونستی منو!
-باعث افتخاره.
چشمکی زد ومن خندیدم,باهم ازمجتمع خارج شدیم وبااسترس گفتم:
-مبینا امشب رایانم میاد.
مبینا درحالی که ریموت ماشین رو می فشرد خندید:
-جداً؟پس بالاخره من این شاهزاده سوار براسب سفید رو ملاقات می کنم امشب!
واقعا خوش به حالش که این قدر خونسرد وبیخیال بود!
-من استرس دارم,حس می کنم آمادگی دیدنش رو ندارم اونم خارج از کار!
ماشین رو حرکت داد ودهنش روبرام کج کرد:
-جوری می گی انگار اولین باره می بینیش,قبلا توپارتی وشب راه اندازی ام خارج از کار باهم بودید اولین بار نیست که تورو خارج از لباس وتیپ کاری می بینه که.
کمی آروم گرفتم ولی باز با یادآوری رفتار صبح اخمام رفت توی هم:
-آخه من امروز بهش کم محلی کردم,یعنی یه جورایی سرد برخورد کردم.
مبینا باتعجب به سمتم نگاه کرد:
-واه...چرا؟!
سرم رو برگردوندم سمت شیشه:
-نمی خوام بیشترازاین بهم نزدیک بشیم,مابرای هم ممنوعیم!
مبینا دنده رو باحرص عوض کرد:
-دختر تو پاک عقلت رو ازدست دادی,اونی که مشخص می کنه کی مال کیه وکی لایق کی خداست نه تو!
پوزخندی زدم:
-یعنی تومی خوای بگی خدا می خواد من ورایان باهم ازدواج کنیم؟
-ازکجا معلوم که نخواد؟اگر صلاحی توی کار نبود مطمئن باش شما دونفر رو سرراه همدیگه قرار نمی داد!
پوفی کشیدم:
-نمی دونم چی بگم,پاک گیج شدم.
-به نظر من همچین موقعیت,همچین کیس عالی وایده آل از هرلحاظی رو که می خوادت از دست نده,همیشه پرنده ی خوشبختی رو شونه هات نمی شینه لیانا!
-توام که حرفای لطیفه رو می زنی.
-والله حق هم باماست ولی تونمی خوای قبول کنی از بس که غد ویکدنده ای!
خنده ی بی حالی کردم وسکوت اختیار کردم,مبینا هم وقتی دید ادامه ی بحث رو نگرفتم گفت:
-سهیل وآنیتا از مسافرت برگشتن.
-خوبه,ماه عسل خوب گذشته واسشون؟
-می گن عالی بوده,نمی دونی چقدر خوشحالن هردو که بهم رسیدن ولی ازحق نگذریم خیلی اذیت شدن سه سال حرف کمی نیست.
-ولی خوبیش اینه که تهش بهم رسیدن!
مبینا نگاهی به چشمام انداخت ومن آهی کشیدم:
-انتظار خیلی سخته خیلی!
سرم رو به سمت شیشه برگردوندم وزمزمه کردم:
"
گاهی اوقات فراموش می کنم چه کسی هستم!
"من" هیچگاه خوب مطلق نبود .
هیچگاه بد مطلق هم نبود.
"من"، (من) بود .
گاهی شاد،
گاهی غمگین ،
بسیار تنها !
گاهی ترسیده !
بسیار رنجیده ،
از همه جا بریده ،
گاهی فوق العاده قوی ،
گاهی بی اندازه ضعیف،
کمی عصبانی ،
کمی شجاع،
گاهی بد !
گاهی حسود !
کمی عاشق ...
من ، من است ...
من را از خودش نرانید ...
آدمی که خودش خودش را نپذیرد "بی هویت "
می شود ،
من را کمی دوست بدارید
بهار که بیاید من شکوفه می کند ،
تابستان که رسید میوه می دهد ،
پاییز که شد از تنوع رنگ اشعارش لذت ببرید ...
اما زمستان مثل یک دانه سفید برف رهایش کنید و از دور تماشایش کنید
روی زمین که افتاد آب می شود
انگار هیچوقت نبوده !
من ..."
***
بارسیدن به مقصد ماشین رو به جایگاه مخصوص بردیم,من زودتر از مبینا پیاده شدم وهوای تازه رو بلعیدم تا جلوی این بغض عمیق رو بگیرم که باصدای مبینا مجبور شدم راه بیفتم:
-بیا بریم دیرمی شه ها.
درکنارهم وآروم آروم به سمت ورودی تالاربزرگ ومجلل مقابلمون رفتیم وازهمون نزدیکای ورودی می شد صدای گوش خراش وفوق العاده بلند آهنگ رو شنید,مبینا با خنده گفت:
-من ازهمین الان رقصم گرفته!
لبام رو بااحتیاط خیس کردم وجواب دادم:
-مختلطه عروسیشون!
چشمای مبینا برق زد:
-بگو جان مبینا؟!
خنده ای کردم:
-چقدرم که توخوشت اومدها.
مبینا بشکنی زد:
-وای خیلی من عاشق عروسی مختلطم!
وارد شدیم وازهمون بدو ورود به سمت اتاقک پرو گوشه ی سالن بزرگ رفتیم وهردو مشغول درآوردن مانتوهامون شدیم,نگاهی به تیپ بی نقص مبینا انداختم ولبخندی زدم وواقعا راضی بودم از همراهیش.
مبینا سرتاپام رو از نظر گذروند:
-قدت بلنده لباس بلندم که تنت می کنی خیلی بیشتر کشیده ومانکن نشونت میده ایول به سلیقه ات!
خوشحال ازاینکه پسندیده تشکر کردم که گفت :
-خب بیا اول چندتا عکس بگیریم برای اینستام.
درکنارش ایستادم وچندتا عکس تو زاویه های مختلف گرفتیم که ازم خواست ازش عکس تکی ام بندازم که درآخر باخنده گفتم:
-توکه بیشترازعروس وداماد امشب عکس انداختی ازخودت دختر.
گوشیش روتوی کیفش گذاشت ودستم رو گرفت:
-یه دختر اگه توهرحالتی ازخودش عکس نندازه که دختر نیست!
سپس پشت چشمی نازک کرد که بلندزدم زیرخنده:
-پس اگر دختر نیست چیه؟!
لباش روجمع کرد ونگاهش رو به چشمام دوخت:
-به شخصیتت بی احترامیه اگر بگم!
خنده ام شدت گرفت که خودشم خندید وباهم پشت یه میز نشستیم.
هنوز زیاد مهمون نیومده بود وماهم بی خیال مشغول خوردن میوه شدیم که کم کم سالن پرشد از پسرودخترای جوون ومردوزن های میانسال ولی خبری از اعضای شرکت وخصوصا رایان وبهزاد وسایه نبود!
البته فکرنکنم سایه بیاد اینجورجاها حتما به کلاسش برمی خوره پوووف!
مبینا برش پرتقال رو گرفت سمتم ومن گذاشتم داخل دهنم که یهو گفت:
-لیانا!
باتعجب نگاهش کردم:
-چته؟!
میخکوب شده بود به ورودی وزمزمه کرد:
-اون مرد جذاب کیه دختر؟مثل مانکن های آمریکایی می مونه!
ردنگاهش رو گرفتم وبادیدن رایان وبهزاد جاخوردم وآب پرتقال افتاد توگلوم وبه شدت به سرفه افتادم که مبینا به خودش اومد,تند به کمرم می زد ودرکنارش لیوان آب رو گرفته بود سمتم وهی می گفت"بخور چی شدی تو؟!"
به سختی تونستم آب رو بخورم وکمی بهترشدم ,دستمال رو برداشتم واشکی که از چشمام اومده بود به خاطر شدت سرفه تمیز کردم واخمام روکشیدم درهم:
-خدا لعنتت نکنه دختر نزدیک بود خفه بشم.
مبینا باحرص گفت:
-خب کمتربخور مگه کسی مجبورت کرده همش رو حالا بخوری؟!
مشتی به بازوش کوبیدم:
-چی می گی تو واسه خودت؟یهویی رایان رو بهم نشون دادی جاخوردم پرتقال افتاد توگلوم!
مبینا باچشمای ازحدقه زده بیرون زل زد بهم:
-چی؟!
باتعجب نگاهش کردم:
-گفتم رایان رو نشونم دادی جاخوردم...!
حرفم رو قطع کرد:
-این پسره که گفتم مثل مانکن ها می مونه رایان بود!؟
لبام رو جمع کردم وسرم رو به علامت مثبت تکون دادم که بادهن باز دوباره رایان رو نگاه کرد وگفت:
-دختر خیلی خرشانسی!
چشم غره ای بهش رفتم:
-بی ادب!
-والله همچین مردی روتوخوابتم نمی دیدی!
خنده ام گرفت وگفتم:
-خب خودمم خوشکلم!
نگاهش رو از رایان گرفت وزل زد بهم:
-از حق نگذریم آره اما بازم اون خوشگل تروجذاب تره.
-نخوریش یه وقت!
خندید:
-مال خودت من مال مردم خور نیستم!
باهم زدیم زیرخنده که شونه هام رو بالاانداختم:
-والله مال منم نیست مبارک صاحبش!
زد روی دستم:
-صاحبش خود خود خودتی حرفم نباشه!
به این همه محبتش لبخند گرمی زدم وچشمام رو آروم برگردوندم سمت رایان که نگاهش داشت توی سالن می چرخید وانگار به دنبال کسی می گشت!
درهمین موقع چکاوک وتامیلا وآتوسا ونفیسه از ورودی داخل تالار شدن وبه سمت اتاق پرو رفتن,پشت سرشونم صدای کل ودست وجیغ نشون از اومدن عروس وداماد بود.
ما هم ایستادیم وتشویق کردیم ولی من داشتم ازشدت استرس تقریبا بی حال می شدم ودستام لرز خفیفی داشت واقعا دلم می خواست کسی جز من رایان رو نبینه ازبس جذاب شده بود امشب!
مبینا بازوم رو گرفت وجلوتر رفتیم,ترگل منحصربه فرد شده بود توی لباس عروسی دنباله دارش وهمسرشم ازحق نگذریم مرد مهربون ومودب وجنتلمنی بود که دستش رو حلقه کرده بود دور کمر ترگل وروی فرش قرمز به سمت جایگاهشون می رفتن ودوتا دختر جلوشون می رقصیدن که مبینا ومن حدس زدیم باید خواهرای داماد باشن !
بانشستن عروس وداماد توی جایگاه مخصوصشون همهمه ها کمتر شد وجمعیت متفرق,ماهم سرجامون نشستیم که دخترا انگار منو دیدن چون باعجله به سمتمون اومدن ومشغول احوالپرسی شدیم,درآخر کنار هم نشستیم ومن مبینا رو به بچه ها معرفی وبچه ها روهم به مبینا معرفی کردم.
پس ازاتمام آشنایی گفتم:
-بقیه نمیان؟!
تامیلا ابروهاش رو بالاانداخت:
-نه کارداشتن گفتن نمی تونن بیان.
-شماها باهم اومدید همتون؟!
-آره.
-سایه نمیاد؟
-فکرنکنم این جورجاها به شخصیت پرنسس بخوره!
خندیدیم که چکاوک ازجابرخاست:
-بلندشید بریم برقصیم بابا همش اینجا نشستید.
بااین حرفش مبینا اولین نفری بود که استقبال کرد وبعدهمشون به نوبت ازجا برخاستن جز من,مبینا نگاهم کرد:
-نمیای؟!
اشاره ای به دستام که دراثر خوردن میوه کثیف شده بود کردم:
-نه اول دستام رو می شورم بعدش بهتون ملحق می شم شماها راحت باشید.
اونا که رفتن خودم رو به سرویس رسوندم ودستام رو شستم,بیرون اومدم ونگاهم رو توی سالن چرخوندم که نور کم شده بود ورقص نور نشون از رقص عروس وداماد داشت.
جوونا حسابی پیست رو شلوغ کرده بودن,کمی جلوتر رفتم ومتوجه ی رایان شدم که تنها ایستاده بود ونگاهش به پیست بود در یک لحظه یه تصمیم خاص گرفتم ولبخند شیطانی روی لبم نشست,آروم با یه دست دامن لباسم رو کمی بالا گرفتم تا مزاحم راه رفتنم نباشه وتند به سمتش رفتم,انگاری که اصلا ندیده باشمش از پشت عقب عقب رفتم وخوردم بهش,ازاین برخورد لرزی خفیف توی تنم نشست که لذتش لبخند رو به لبم آورد ولی باید مواظب می بودم که نقشه ام خراب نشه برای همین تندبرگشتم سمتش ودرحالی که انگاری من ندیده بودمت سرم رو به زیرانداختم:
-شرمنده آقا من حواسم نبود شما اینجا ایستادید!
سرم رو که برده بودم پایین طره ای ازموهامم افتاده بود جلوی صورتم وکلا صورت رایان توی دیدرس نگاهم نبود که صدای مردونه اش رو شنیدم:
-لیانا!
تنم غرق شد توی حسی ناب,اسمم چقدر خاص بود وقتی رایان صدا می کرد!
سعی کردم خودم,هیجانم,احساسم رو سرکوب کنم وباتعجب ساختگی سرم رو بلند کردم وزل زدم به چشمای آبیش:
-ای وای شما بودید ببخشید من نمی دونستم که کسی اینجا ایستاده داشتم دنبال دوستم می گشتم که برخورد کردم با یک نفر!
محو صورتم شده بود ونگاهش فقط بین لبام وچشام در تردد بود,مدام می لرزیدم ولبام رو ازشدت استرس زیردندونام می فشردم که گفت:
-جذاب شدی!
خدای من...این رایان بود واقعا؟!
لبخند محوی که نشست روی لبام رو دیگه نتونستم کنترل کنم واز دید رایان هم دور نموند ودرهمین موقع آهنگ مخصوص رقص تانگو پخش شد,رایان تویه لحظه دستم رو گرفت وکشوند به سمت پیست,من توی شوک فقط کشیده شدم دنبالش ودقایقی بعد روبه روی هم ایستاده بودیم ونگاهش خیره بود توی چشمام,نگاه من هراسون توی صورتش چرخ می خورد!
دستش نشست پشت کمرم وچشمای من ازشدت لرزبدنم بسته شد!
حرکت آرومش من رو مجبور کرد که تکون بخورم ومگه نه اینکه این رقص مخصوص عاشقا بود!؟
نمی تونستم چشمام روبازکنم ولی دستام روشونه هاش بود ومدام دلم غرق خواستن می شد ولی عقلم نهیب می زد که تواز رایان خیلی دوری...خیلی دور!
-لیانا!
چشمام رو آروم باز کردم که نگاهش غافلگیرم کرد:
-عادت ندارم اجازه بگیرم برای همین یهویی کشیدمت که باهام برقصی!
ومن عاشق این غرور وخودسری هاش بودم!
لب زدم:
-اشکال نداره اما بچه های شرکت...!
منظورم روفهمید وبی خیال زمزمه کرد:
-یه رقصه که همه باهم دارنش,مگه خلاف شرعه؟!
لبام روجمع کردم,راست می گفت یه رقص بود که بعدازاتمام اهنگ تموم می شد دیگه هه!
سرم رو کمی چرخوندم ونگاهم به مبینا افتاد که با بهزاد می رقصید وچشمام گرد شد...این دوتا دیگه ازکجا باهم آشنا شده بودن؟!
فشاری که به کمرم وارد کرد باعث شد نگاهم رو بدوزم تونگاهش:
-وقتی می رقصی اونم تانگو نگاهت باید فقط تونگاه پارنترنت باشه نه اطرافیانت!
لبخندی به این همه زورگویی هاش زدم ولی هنوزم بااین غدی هاش برام خواستنی بود!
اجزای بی نقص صورتش رو از زیرنظر گذروندم واون هم دقیقا داشت همین کار رو می کرد که آهنگ تموم شد,تند ازش فاصله گرفتم وقبل ازاینکه چراغای سالن روشن بشه از پیست بیرون اومدم واز تالار به کلی خارج شدم.
شاید هنوزم کسی مارو باهم ندیده باشه که این فقط یه احتمال بود با درصد خیلی کم!
تندتند خودم رو باد می زدم وازشدت هیجان حتی لبامم خشک شده بود,نمی دونستم این رقص واین کار امشب رایان رو چی تلقی کنم ...خواستن؟علاقه؟عادت؟یاتنها یه رقص دونفره وعادی؟!
به یاد حرفش افتادم"یه رقصه ماکه کارخاصی نمی کنیم هرکس می خواد بذار ببینه"...هه آره این فقط وفقط یه رقص دونفره ی عادی بود که ممکن بود به قول خودش بین هردختروپسری اتفاق بیفته مثل بهزاد ومبینا!
بااین حرف تازه به یاد مبینا وبهزاد افتادم که باهم می رقصیدن,باید مبینا روپیدامی کردم ودلیل این کارش روازش می پرسیدم ولی یه حالی داشتم که خجالت می کشیدم تو چشمای دخترای شرکت نگاه کنم چون حس می کردم ممکنه بهم کنایه بزنن یاکلا یه چیزی بگن.
روی سکویی نشستم وبه آسمان مشکی بالای سرم نگاه کردم :
"آخ مامان کجایی که توی این دوراهی بزرگ همراهم باشی وکمکم کنی؟دلم واقعا تورو می خواد الان."
 

مهدیه*

دوستدار انجمن
کاربرسایت
-لیانا چرااینجا نشستی؟کل سالن رو دنبالت گشتم دختر!
نگاهم رو برگردوندم وبادیدن مبینا آهی کشیدم:
-فضای سالن غیرقابل تحمل شده بود واسم اومدم اینجا تایکم هوا بخورم.
کنارم نشست:
-دیدمتون که باهم می رقصیدید.
پوزخندی زدم:
-همه دیدن لابد.
دستش رو روی دستم گذاشت:
-نترس,اون می خوادت!
چشمام رو بستم:
-این حرکت امشبش فقط یه رقص معمولی بود همین.
-چراهمیشه منفی تعبیرمی کنی حرکتاش رو پیش خودت؟!
-چون خودش گفت بهم.
-بگو منم بدونم خودش دقیقا چی گفت؟!
ازاول ماجرا رو تا انتهای رقصمون براش تعریف کردم که لبخند زد:
-منکه می گم دوستت داره ولی چون مغروره هنوز نمی تونه علاقه اش رو بروز بده بهت.
-حتی اگر بهای این غرور ازدست دادن کسی باشه که دوسش داره؟!
مبینا بانگرانی بهم خیره شد:
-منظورت چیه؟!
اشک درون چشمام حلقه زد:
-هنوز اولشه وحس می کنم طاقتم تموم شده,نمی دونم واقعا آنیتا وسهیل چطوری ۳سال تحمل کردن.
-میفهممت چون خودمم دردش رو کشیدم.
-من نمی خوام این احساس رو مبینا,بخدانمی خوام.
-هیچکس نمی خواد دخترخوب ولی مهم اینه اختیاری نیست وکاملا از خواستن یانخواستن ما بیرونه.
حرفی نزدم وبه سختی اشکم رو پس فرستادم وبعد گفتم:
-توتعریف کن؟!
-ازچی؟
-بهزاد!
لبخندی نشست رولباش...ته دلم یه جوری شد یعنی این لبخند نشونه چی بود؟!
-ایستاده بودم پیش دخترای شرکتتون که بهزاد اومد باهاشون احوالپرسی کنه بعد که منو دید نشناخت ازم پرسید که کی هستم ومنم وقتی خودم رو معرفی کردم کلی بهم خوش آمد گفت وبعد ازم تقاضای رقص کردمنم دیدم تنهام وبیکار قبول کردم.
-خب؟!
-خیلی جنتلمنه همین طور خوشکل!
خندیدم که نگاهم کرد:
-چرامیخندی؟!
نگاهم رو به چشماش دوختم:
-حس می کنم این اتفاق سرآمد یه احساس خاصه مگه نه؟!
مبینا باخجالت سرش رو به زیرانداخت وخندید:
-نه بابا,به قول تو من ما کجا واینا کجا البته زیاد فاصله طبقاتی نداریم ولی خب فرهنگشون باما متفاوته!
-حالابه حرف من رسیدی؟!
تک ابروش رو بالاداد وبا بدجنسی گفت:
-ولی عشق که این حرفا حالیش نیست!
چشمام رو تنگ کردم:
-منظور؟!
سرش رو خم کرد طرفم:
-یعنی مخ پسره رو بزنی تمومه مهم اینه اون بخوادت وبرای داشتنت باهمه ی کم وکاستیات کنارمیاد!
باحیرت به زرنگی وبدجنسی مبینا افرین گفتم ووقتی دید بادهن باز نگاهش می کنم قهقهه اش به هوا رفت ودرحالی که بشکن می زد گفت:
-یکم فوت وفن وسیاست یادبگیر ازمن به جای اینکه با فک افتاده زل بزنی بهم!
خندیدم واز جا برخاستم:
-بهتره دیگه بریم داخل.
تائید کرد وباهم وارد شدیم که موقع بریدن کیک بود وعروس وداماد ایستاده بودن وکیک بزرگی هم مقابلشون بود,مبیناکنارگوشم گفت:
-واقعا به موقع رسیدیم.
لبخندزدم وبه سمت میزمون رفتیم ومن از رفتار دخترا کمی وحشت داشتم اما بارسیدن سرمیز دخترا خیلی عادی باهامون برخورد کردن ونشستیم ومن ازته دل یه نفس راحت کشیدم.
زل زدم به عروس وداماد که باهم کیک رو بریدن وصدای تشویق ها بلند شد.
پس ازمراسم کیک بری و دادن کادوها که البته فقط اقوام نزدیک عروس وداماد کادو دادن موقع سرو شام بود وعروس وداماد به اتاقک مخصوصشون رفتن وماهم درمیون شوخیای مبینا وچکاوک شاممون روخوردیم وپس ازاون همه به اتاق پرو برگشتیم وحاضرشدیم.
-باید به عروس وداماد قبل از رفتن تبریک بگیم ها.
مبینا بود که این جمله رو به زبونش آورد ونفیسه گفت:
-حق بامبیناس زودتربیاید بریم تا نرفتن بیرون ازتالار.
تامیلا لبش رو آویزون کرد:
-یعنی نمی ریم مراسم عروس کشون؟
آتوسا چشم غره ای بهش رفت:
-نخیر نمی ریم صبح باید بریم شرکت دارم ازخستگی غش می کنم زودباش که باید برگردیم.
تامیلا باحرص کیفش رو برداشت وهمه باهم بیرون اومدیم وبه سمت عروس وداماد رفتیم,بانزدیک شدن بهشون متوجه شدم که رایان وبهزادم مشغول خداحافظی ان ونگاه من ومبینا همزمان درهم تلاقی کرد!
لبام رو برچیدم واگر به اختیارخودم بود می ایستادم تااونا اول برن وبعدش می رفتیم جلو ولی دخترا شک می کردن ونمی شد.
جلوشون ایستادیم وترگل بادیدنمون کلی خوشحال شد وبه نوبت درآغوشش فرو رفتیم وباداماد هم دست دادیم وتبریک گفتیم که خیلی گرم تشکر کرد به خاطراومدنمون,نگاه من یه آن توی چشمای رایان افتاد که زیرچشمی نگاهم می کرد وبازهم لرز خفیف بدنم!
بهزاد اومد سمتمون وروبه من گفت:
-اگر ماشین نیاوردید برسونیمتون؟
مبینا چشمکی بهم زد وخداروشکر که بهزاد حواسش نبود وندیدمون وگرنه چه فکری می کرد واقعا!
چشم غره ای به مبینا رفتم وروبه بهزاد لبخند زدم:
-نه مرسی مبیناجون ماشین آورده خودمون می ریم.
رایان کمی بافاصله ازمون ایستاده بود ولی نگاهش بهمون بود که بهزاد گفت:
-بسیارخب هرجورکه مایلید پس خدانگهدار.
باهامون دست داد وماهم به گرمی خداحافظی کردیم ازش واوبه سمت رایان رفت ویه چیزایی بهش گفت که کمی اخمای رایان درهم شدو آروم به سمتمون اومد!
حس کردم عرق سردی نشست روی پیشونیم ازشدت استرس!
-شب خوبی بود.
دستش رو فشردم وسعی کردم به چشماش نگاه نکنم:
-مرسی برای منم همینجور.
دستش رو ازدستم بیرون آورد اما ازعمد به حالت لمس انگشتاش رو کشید روی پوست دستم وتموم تن من رعشه گرفت,باهربدبختی بود خودم رو کنترل کردم.
تنها نگاهم نشست توی آبی چشماش که لبخند خیلی محو نشست رولباش روش رو برگردوند وبامبینا هم خداحافظی کرد ورفت ومن موندم ویه دنیا حس خواستن ومحتاج بودن!
مبینا بازوم رو گرفت ومجبورم کرد که راه بیفتم ودخترا زودترازما رفته بودن وسالن تقریبا خالی از جمعیت شده بود,هنوز میخکوب به دستم نگاه می کردم واقعا مادخترا چه زود دلمون رو می بازیم به محبت هاشون وشاید یکی از نقطه ضعف هامون همین زود وابسته شدنمونه وواقعا هم نقطه ضعف بدیه!
مبینا دستش رو پشت کمرم گذاشت وازمیون جمعیتی که برای عروس کشون جلوی ورودی ایستاده بودن گذشتیم وسوارماشین شدیم ومن مات مونده بودم.
-می دونم چه حالی داری...می ترسم توام مثل من شکست بخوری لیانا!
جوابی ندادم که ادامه داد:
-نمیگم رایان هیزوناپاکه که قصد تجاوز یا هرچیز بددیگه ای رو داشته باشه من نگران اینم که بااین لمس های کوتاه وخاص تورو غرق خودش کنه وبعد نجاتت نده وبره وتو میون این دریای خروشان خودت رو ازدست بدی ودیگه راه نجاتی نباشه!
باصدایی که به سختی بیرون میومد ازگلوم زمزمه کردم:
-خودمم ازهمین می ترسم...ازوابستگی از علاقه از...عشق!
-متاسفانه ترسم داره,عشق به قدری که می تونه حس خوب ولذت بخشی باشه به همون اندازه هم می تونه وحشتناک وغیرقابل پیش بینی باشه وهمین تضاده که منو وتو رو به وحشت انداخته!
-نمی تونم ازش دوری کنم مگه اینکه ازاون شرکت بیام بیرون!
-دراونصورتم باز نمی تونی وخاطراتش عذابت می ده!
-پس چه خاکی بریزم توی سرم مبینا؟!
-نمی دونم واقعا گیج شدم امشب.
-توکه معتقد بودی دوستم داره!
پوزخندی زدم وادامه دادم:
-پس چراگیج شدی؟!
-هنوزم می گم دوستت دارم ولی اگر نیاد جلووازت خاستگاری نکنه یابه قول تو به خاطر فاصله ی میونتون نادیده بگیره حساش رو وازت بگذره چی؟اینا باعث شدن من گیج بشم دخترخوب!
آهی کشیدم:
-فعلا باید صبرکنم تنها راه حلم همینه.
-من همیشه پشتتم وکمکت می کنم می تونی روم حساب کنی رفیق.
بالبخند گرمی بهش زل زدم:
-مرسی که هستی!
***
 

مهدیه*

دوستدار انجمن
کاربرسایت
"من و دریا هر دو از یک قماشیم...!
بی قرار و پریشان،
دل شوره ی دوری یار،
در انتظار طلوع "ماه"...
او هر شب دل به ساحل می زند،
من هر روز
دل به دریا...
ماه او مهربان است و وفادار،
ماه من اما...
بگذریم...
دریا عشق بهتری دارد...!"
نگاهم رو از پنجره به بیرون از شرکت دوختم وآهی کشیدم,۴روز از عروسی ترگل می گذشت ومن ورایان کاملا ازهم دورشده بودیم,اوازمن فاصله می گرفت ومن ازاو!
دلم گرفته بود ومدام مثل کسی که گمشده داشته باشه ازاینطرف به اونطرف می رفتم وحس می کردم همه جااحساس خفگی می کنم ونمی تونم بندبشم ,صدای تقه هایی که به دراتاق خورد باعث شد به سمت میزم کشیده بشم وبعد ازنشستن روی صندلی گفتم:
-بفرمایید!
دراتاق باز شد ودرکمال تعجبم آرین وارد شد وبالبخند به سمتم اومد ونگاه من کشیده شد سمت شیشه ی مابین اتاق هامون!
درکمال ناباوری نگاهش رو روی آرین دیدم که اخماش رو درهم کشیده بود وبعد چشماش به چشمای من افتاد که زودنگاهم رو گرفتم وبه آرین نگریستم:
-چیزی شده آرین خان؟!
روی مبل نشست ونگاهم کرد که باخجالت سربه زیرانداختم وکمی بعد صداش به گوشم رسید:
-می تونم امشب توی رستوران .......ملاقاتت کنم؟!
تعجب کردم وتندسرم رو بالا آوردم:
-واسه چی؟اتفاقی افتاده؟!
آهی کشید:
-اتفاق که آره خیلی وقته افتاده ولی خب من جرات حرف زدن درموردش رو نمی کردم!
گیج وکلافه گفتم:
-خب همینجا بگید؟
ازجاش بلندشد:
-نه اصلا نمی شه این جا گفت,راس ساعت هشت منتظرتم توی همون رستورانی که گفتم ممنون روزخوش!
سپس درمیون تعجب وحیرت من اتاق رو ترک کرد ومن موندم ویک دنیا ابهامات وچراها توی ذهنم!
نگاهم دوباره کشیده شد سمت اتاقش ولی باجای خالیش روبه رو شدم که یه آن دراتاقم باز شد ورایان داخل شد ودر رو پشت سرش بست ومن بادلهره ازجا برخاستم چون نگاهش پراز خشم بود!
روبه روم ایستاد:
-آرین چی کار داشت باهات؟!
نمی دونستم واقعا چی باید بگم وسعی کردم بایه دروغ سروتهش رو بهم بیارم :
-اووم چیزه اومده بود درمورد پرونده باهام حرف بزنه همین!
پوزخندی زد:
-جداً؟ازکی تاحالا توشدی مدیرعامل این شرکت که آرین باید بیاد باتو درمورد پرونده مشورت کنه؟!
حرفی نزدم واقعا که دروغ گفتن هم بلد نبودم,جلوتر اومد وحالا به حدی بهم نزدیک بود که نفسای تند وداغش رو روی پوست صورتم حس می کردم ونگاهم به گردنش بود واقعا جراٌت نگاه کردن به چشم هاش رو نداشتم!
-گفتم آرین چی کارداشت باهات؟!
چراازش می ترسم؟اصلا به او چه مربوطه که من باکی کجامی رم وکجانمی رم؟آره باید محکم باشم وجوابش رو بدم تا بفهمه توزندگیم جایی نداره وحق نداره خیال کنه قادره برای من تصمیم بگیره!
سرم رو آوردم بالا وبااخم زل زدم توچشماش:
-ازم خواست امشب باهم ملاقات داشته باشیم توی رستوران .......!
برای لحظاتی برق عجیبی توی چشماش درخشید واخماش تااونجایی که راه داشت درهم شد وفکش منقبض!
به خودم گفتم حتما سیلی روخوردم اما اون بدون هیچ حرف دیگه ای اتاقم رو ترک کرد ودر اتاق رو جوری کوبید بهم که تموم تنم رعشه گرفت ولبام رو محکم روی هم فشار دادم,واقعا دلیل این رفتارای ضدونقیصش چی بود؟!
تا موقعی که ساعت شرکت تموم بشه دیگه رایان روندیدم واعصابم شدیدا بهم ریخته بود وفکرم درگیر ملاقات شب بود ورفتار غیرمنتظره ی رایان!
پس ازاتمام ساعت کاری راننده رسوندم مجتمع ومن باآغوش باز به سمت اتاقم رفتم,تنها جایی که آرامش داشتم همین جا بود وبس!
روی تخت دراز کشیدم وچشمام رو بستم ولی حتی بابستن چشمام هم نقش چشماش محو نمی شد ومدام حرکات وحرفای ظهر جلوی چشمام رژه می رفت,دلم می خواست بدونم چه اهمیتی داره واسش رفتن من وملاقاتم باآرین؟!
پوفی کشیدم وسعی کردم بخوابم چون ازبس فکروخیال کرده بودم سردرد شده بودم ونیاز داشتم به کمی استراحت کردن.
***
تیپ مشکی زدم وآرایش مات!
نمی دونم چرا ولی حس خوبی نداشتم به این ملاقات ودلم می خواست زنگ بزنم وبگم که نمیام اما بازهم یه حسی وادارم می کرد برم وببینم آرین چی رو می خواد بهم بگه!
آژانس منتظرم بود ومن تنها آدرس رو بهش زمزمه کردم وتکیه دادم به صندلی ماشین.
نگاهم رو به بیرون دوختم وازشلوغی شهر لحظه ای چشمام روبستم وواقعا صدای بوق ماشینا وترافیک سرسام آور بود!
رستوران زیاد با مجتمع فاصله نداشت ومن ازاین بابت خداروشکر کردم ووقتی رسیدیم تند پیاده شدم وپول رو پرداخت کردم,دسته ی کیفم رو توی مشتم فشردم ونگاهم رو به رستوران مجلل روبه روم دوختم که خیلی داخلش شلوغ بود وبعدآروم داخل شدم وباخودم زمزمه کردم:
"قبل از ورودت به این شرکت واون معجزه ای که واست رخ داد حتی فکرشم می کردی بیای توهمچین رستورانی شام بخوری؟هه!"
پوزخند تلخی زدم وچشمام رو برای پیدا کردن آرین چرخوندم که کسی ازپشت سر صدام کرد:
-خانم مولوی؟!
روم رو چرخوندم ولبخند محوی به روی گارسون زدم:
-خودمم!
-بفرمایید ازاین طرف من راهنماییتون می کنم.
سرم رو تکون دادم وبه دنبالش به طبقه دوم رفتم وبارسیدن به بالا نگاهم به چشمای مشتاق آرین افتاد که جلوم ایستاده بود,ازگارسون تشکر کردم وبه سمتش رفتم:
-سلام دیرکه نکردم؟
دستم رو میون دودستش گرفت وآروم بوسید!
متعجب شدم ولی به روی خودم نیاوردم اما چیزی که برام بیشترازاین بوسه تعجب آوربود اینکه هیچ لرزشی رو توی بدنم حس نکردم وحتی هیجانمم تحریک نشد ولی درمقابل رایان که اینجوری نبودم حتی اگر انگشتش به انگشتم می خورد تنم لرز می گرفت پس این وسط چی متفاوت بود؟!
-سلام عزیزم نه اتفاقا به موقع رسیدی!
نشستیم ومن تموم حواسم به کلمه"عزیزم"آرین بود وامشب چش شده بود این مرد؟!
منو رو گرفت سمتم وبامحبت خاصی گفت:
-توسفارش بده دوست دارم انتخاب باتو باشه!
ازاینهمه نگاه خیره اش احساس شرم می کردم اما هیزی توی چشماش نبود وازاین رو لبخندی زدم.
منو رو گرفتم:
-من ماهی روترجیح می دم.
لبخندش پررنگ ترشد:
-عالیه.
پس از انجام سفارشات لازم به گارسون مجدد برگشت سمتم وخیره شد بهم که سرفه ای مصلحتی کردم ودستام رو روی میز درهم قفل کردم:
-خب من آماده ام که بشنوم حرفات رو؟
کمی توی صندلیش جابه جا شد :
-خب بعد شام حرف بزنیم بهترنیست؟عجله که نداری؟
کمی فکر کردم وبه ناچار گفتم:
-باشه مشکلی نیست.
دستاش رو روی دستم گذاشت واخمای من کمی درهم رفت,واقعا درکش نمی کردم ودوست نداشتم بهم دست بزنه برای همینم دستام رو از زیر دستای مردونه اش کشیدم بیرون ونگاهش کردم:
-آرین خان لطفا رعایت کنید!
تند دستاش رو عقب کشید:
-چشم متاسفم باورکن اصلا قصد بدی نداشتم.
سری تکون دادم که خداروشکر غذاهامون رو آوردن وچیدن روی میز ومن اشتهام واقعا کورشده بود وکمی هم عصبی بودم ولی آرین بشاش وسرحال ازم پذیرایی می کرد ومدام یه چیزی جلوم می ذاشت تابخورم!
رفتارش باشرکت یک دنیا فرق کرده بود ومن دلم می خواست دلیلش رو بدونم ولی تا خودش حرف نمی زد نمی تونستم بفهمم!
تقریبا غذاهامون رو به اتمام بود که صبرم سرریز شد وقاشق وچنگال رو انداختم توی بشقاب وجدی زل زدم بهش:
-خب؟!
وقتی دید عصبی شدم آروم بشقابش رو کنار زد وکمی از دلسترش رو خورد,نگاهم کرد:
-اگر اذیت شدی معذرت می خوام ولی اینقدری حرفام مهم بود که نتونم توی شرکت بهت بگم!
لبام رو جمع کردم ومنتظر نگاهش کردم که باکلافگی گفت:
-ببین لیانا نمی دونم این حرفایی که امشب می زنم واقعا برام دردسرمی شه یااینکه باعث می شه خوشبختیم کامل بشه ولی باید بهت بگم چون دیگه نمی تونم جلوی خودم رو بگیرم وازاینکه مدام توی تنهاییام بهت فکرکنم وبایادت زندگی کنم خسته شدم!
باتعجب نگاهش می کردم که دستش رو فرو کرد لابه لای موهاش و یه آن گفت:
-بامن ازدواج می کنی لیانا؟!
حس کردم زیرپام خالی شد ومن از یه پرتگاه بلند وطویل محکم پرت شدم به دره ای عمیق!
چشمام دیگه از فرط حیرت بازتر نمی شد واو کاملا خونسرد زل زده بود بهم,باصدای نسبتا بلندی درمیون بهتم گفتم:
-چــی؟!
نگاهی به اطرافش انداخت که چندنفری برگشته بودن وبهمون نگاه می کردن اما من اینقدر حالم بد بود که اصلا توجهی به خودم نداشتم چه برسه به اطرافیانم!
بزاق دهنش رو قورت داد ولبخندی به روم زد:
-خواهش می کنم آرامشت رو حفظ کن.
سپس لیوان آبی ریخت وگرفت سمتم که من بادستای لرزونم ازش گرفتم ونصفش رو خوردم ومنتظر نگاهش کردم که گفت:
-آرومترشدی؟!
سرم رو تکون دادم ادامه داد:
-من دوستت دارم لیانا,ازموقعی که اومدی به شرکت حواسم بهت هست وتوی دلم جاباز کردی وچندمدته که تصمیم گرفتم باهات از احساسم حرف بزنم اما موقعیتش جورنشد یااینکه به اندازه کافی جرات جلو اومدن نداشتم اما امروز دیگه صبرم به سر اومد وعزمم رو جزم کردم وروراست باهات ازاحساسم گفتم! ازت می خوام که روی پیشنهادم فکر کنی قول می دم که تموم تلاشم رو بکنم که خوشبختت کنم ونذارم کمبودی داشته باشی توی زندگیت فقط کافیه که بگی پیشنهادم رو قبول می کنی!
خواستم چیزی بگم که دستاش رو بالا آورد:
-نه نه الان هیچی نگو فقط برو فکر کن وتا آخر هفته بهم جواب بده ازت خواهش می کنم لیانا خوب فکرکن نمی خوام بااجبار قبولم کنی ولی اینو بدون اگر قبولم کردی دنیا رو برات بهشت می کنم فقط بهم اعتماد کن و...دوستم داشته باش!
درمیون بهت وحیرت من ازجا برخاست وبه سمتم اومد,خم شد روی صورتم وزمزمه کرد:
-بی صبرانه منتظرم جوابت رو بشنوم وازخدامی خوام توروبهم بده ولی بازم می گم نمی خوام چیزی بااجبار باشه پس خوب فکرات رو بکن!خدانگهدار.
سپس ترکم کرد ومن موندم وجای خالیش...هزارتافکروخیال توی سرم وکلماتش هم از طرف دیگه اکو می شد توی مغزم!
"من دوستت دارم لیانا!"
دوستم داشت؟واقعا منو می خواست؟ازم خاستگاری کرد؟!
معلومه که منو می خواد اگرنمی خواست نمیومد خاستگاری کنه ازم پس مشخصه حسش از ته قلبشه وازهمه مهمتر نمی ترسه ازبیان احساساتش وبرای داشتنم غرورش رو می ذاره کنار!
دستم رو جلو بردم ولیوان آب رو برداشتم وته مونده اش رو خوردم,ازجام برخاستم,تکونی خوردم وزود صندلی رو گرفتم تامانع از افتادنم بشه وگیج ومنگ به سمت پله های منتهی به طبقه ی اول رفتم!
پام رو که روی اولین پله گذاشتم بازهم حرفش ونگاه هاش جلوی چشمام رژه رفتن ومن بغض سختی که توی گلوم نشست رو به سختی کنترل کردم وتند پله ها رو پایین اومدم وبه سمت صندوق رفتم:
-آقا ببخشید میز شماره بیست وپنج حساب شده یانه؟!
مرد صندوقدار نگاهی بهم انداخت وبااحترام ازجابرخاست:
-بله باانعام حساب شده مرسی.
سری تکون دادم وبه سمت خروجی رفتم وازرستوران خارج شدم,راهی رو درپیش گرفتم وشروع کردم به قدم زدن ومدام تلوتلو می خوردم ولی به هرنحوی بود خودم رو کنترل می کردم.
تاالان تجربه ای نداشتم که یه پسر ازم خاستگاری کنه اونم شخصاً ازخودم!
البته چندتایی خواستگارداشتم که اونام ازهمسایه ها یا اقوامشون بودن که منو ازمادربزرگ خواستگاری می کردن ومن بدون فکر رد می کردم چون توی اون زمان وبی پولی هامون به تنها چیزی که اصلا فکر نمی کردم ازدواج بود وبس!
 

مهدیه*

دوستدار انجمن
کاربرسایت
نمی دونستم کجا دارم می رم فقط می رفتم وتوی سرم باخودم جدال داشتم واز طرفی تموم حواسم پیش رایان بود...چی می شد اگه رایان به جای آرین امشب اینجوری خاص برام حرف می زد وقلبم رو تسخیر می کرد!؟اما نه رایان اگر جراٌت گفتن دوستت دارم رو داشت توی عروسی ترگل بااین صراحت بهم نمی گفت این رقص یه رقص معمولیه واین یعنی اینکه هیچ احساسی بین ما نیست وبااینکه هست وغرورش مهمترازاین احساسه براش,پس من چراباید خودم رو له کنم برای همچین آدمی که غرورش رو ترجیح میده به داشتن معشوقه اش!؟درسته که من غرور رایان رو تحسین می کردم چون نشون از مردونگیش داشت ولی نه بیش از حدمعمولش که بخواد سد راه این عشق وخواستن بشه!اگر اینجوری بود رایان هیچ ارزشی نداشت چراکه اصلا مرد نبود که برای به دست آوردن عشقش بجنگه وتلاش کنه وغرق شده بود توی غرورش!
صدای بوق های ممتد ماشین ها رو می شنیدم واعصابم بیشتربهم می ریخت ولی دلم نمی خواست الان برگردم خونه چون اصلا حال خوبی نداشتم,قدمام رو تندتر برداشتم وباخودم اندیشیدم حالا باید چه جوابی به آرین بدم؟امشب جوری باهام حرف زد که حس کردم واقعا یه تکیه گاه پیدا کردم درسته که اولش جاخوردم وتعجب کردم چون اصلا یک درصد هم منتظر شنیدن اینجور حرفا نبودم ولی بعدش یه حس خوب توی دلم پیداشد یه حس امنیت وداشتن یه حامی!
نگاهم رو باخستگی با روی ساعتم انداختم وبادیدن عقربه ها که روی یازده شب ضربه زدن آه ازنهادم بلندشد!
زود خودم رو به خیابون رسوندم وچنددفعه برای تاکسی ها دستم رو تکون دادم ولی یا مسافرداشتن یا بی توجه به من رد می شدن ومی رفتن,حسابی کلافه شده بودم وسردرد...هنوز هم توی شوک حرفای آرین بودم چون واقعا واسم بی مقدمه ویهویی پیش اومده بود من خیال می کردم آرین منو دعوت کرده تا درمورد شرکت حرف بزنه ویک درصد خیال نمی کردم بخواد ازم خواستگاری کنه اما آرین مرد ایده آلی بود که مطمئنا آرزوی خیلی ازدخترا بود همچین پسری,اما خب من دلم درگرو یک نفردیگه بود ولی تا کی باید به انتظار این حس یک طرفه می موندم؟اگر رایان هرگز نخواد بامن ازدواج کنه یاحتی دوستم نداشته باشه ومن بیخودی تموم موقعیتای خوبم رو ازدست بدم چه فایده داره؟!
بادیدن تاکسی زرد رنگ که کمی جلوتر ازم توقف کرد با خوشحالی دویدم سمتش وسوارشدم :
-آقا لطفا منو برسونید به این آدرس!
سپس تند آدرس رو گفتم که راننده به سمتم برگشت وبا لحنی نه چندان ملایم گفت:
-خانم محترم می دونید بااین ترافیک واین موقع شب تااونجا چقدر وقت من گرفته می شه؟مطمئنید که می تونید پول کرایه ام رو پرداخت کنید؟
باحرص وعصبانیت نگاهش کردم:
-پولش مهم نیست منکه نگفتم نمی دم آقا...گفتم؟!
راننده پوفی کشید وبرگشت صاف نشست,ماشینش رو روشن کرد منم سرم رو تکیه دادم به صندلی وچشمام رو بستم,قطره ی اشکی ازگوشه ی چشمم سرخورد ومن حس کردم الانه که ازشدت بغض خفه بشم واسه همین دستم رو به سمت کلید بردم وشیشه رو کمی باز کردم تاهوای تازه کمی از التهاب درونیم رو کم کنه.
سرم رو تکیه دادم به شیشه وبه یاد رایان افتادم که وقتی فهمید منو دعوت کرده آرین چقدر عصبی شده بود ویعنی براش مهم بود که من با یه پسر قرارملاقات گذاشته بودم؟یعنی روم حساس بود وغیرت داشت؟!خب پس چراحرکتی نمی کرد وچیزی نمی گفت؟
آهی کشیدم واقعا سرم ازاینهمه فکر کردن درحال انفجاربود تصمیم گرفتم امشب دیگه اصلا به این موضوع فکرنکنم وبذارمش واسه بعدا,هم بامبینا مشورت کنم وهم بامادربزرگ تا ببینم نظرشون درمورد پیشنهاد آرین چیه.
دقیق چهل دقیقه توی راه بودیم ازبس شلوغ بود ومن هرلحظه بیشتر کلافه می شدم وچشام می سوخت ازشدت بی خوابی وقتی ماشین جلوی مجتمع ایستاد خودم رو پرت کردم بیرون وپول رو پرداختم که راننده لبخند زد:
-ممنون ولی بذارید بقیه اش رو بهتون برگردونم.
درحالیکه به سمت مجتمع می رفتم بلند گفتم:
-مال خودتون!
تن خسته ام رو کشون کشون تااتاقم رسوندم وزود لباسای راحتیم رو تنم کردم,از خاموشی اتاق مادربزرگ وهال وآشپزخونه می شد به راحتی دریافت که خوابن ومنتظرم نموندن!
نفس راحتی کشیدم وباخاموش کردن چراغ راهرو واتاقم خودم رو توی تختم انداختم وباز فکرم کشیده شد سمت رایان وآرین ولی تند سرم رو تکون دادم:
"نه لیانا الان فقط باید بخوابی فقط چشمات رو ببند واستراحت کن".
***
صبح باصدای مادربزرگ ازخواب بیدارشدم,تنم درد می کرد وحس می کردم کسی محکم ازیه پرتگاه پرتم کرده پایین واصلا حال نداشتم از جام پاشم ولی نمی شد نرم شرکت,باید به هرنحوی بود تحمل می کردم!
ازجام برخاستم وطبق معمول هرروز خودم رو داخل حموم انداختم ودوش گرفتم وبعد به آشپزخونه رفتم :
-سلام مادربزرگ صبح بخیر.
مادربزرگ بالای سرم ایستاد وموهام رو بوسید:
-سلام دخترخوشکلم صبح توام بخیر.
سپس لیوان شیرعسل رو مقابلم گذاشت:
-یه حسی بهم می گه که فکرت درگیره وبی حالی بهتره این شیرعسل رو بخوری اونوقته که همه ی خستگیات ازتنت می ره بیرون.
لبخندی به اینهمه محبتش زدم ولیوان رو بین دستام گرفتم وکمی ازمایع گرم درونش رو خوردم,واقعا حس کردم خون درون رگ هام جریان پیدا کرد وبدنم یه انرژی خاص گرفت وازاین رو تندتر به خوردنش ادامه دادم.
مادربزرگ هم مقابلم نشست:
-خوشمزه درست کردم؟!
-عالی!
-نوش جونت عزیزم.
-مادربزرگ وقتی برگشتم ازشرکت دلم می خواد باهم کمی حرف بزنیم البته اگر حالش رو دارید!
-من واسه توولطیفه همیشه حوصله ووقت دارم ولی درچه مورده؟اتفاقی که نیفتاده؟
لیوان خالیم رو روی میز گذاشتم:
-نه چیز نگران کننده ای نیست اما الان فرصت ندارم براتون تعریفش کنم.
-خب باشه خیالم راحت شد عزیزم هرموقع دوست داشتی می تونیم حرف بزنیم درموردش.
-ممنونم مادربزرگ.
ازجا برخاستم:
-من دیگه می رم!
مادربزرگ باناراحتی نگاهم کرد:
-کجا؟توکه هنوز چیزی نخوردی دخترم.
بهش نزدیک شدم وگونه اش رو نرم بوسیدم:
-به قول خودت این شیرعسل انرژی داد به بدنم سیرشدم وقت ندارم باید هرچه زودتربرم شرکت.
مادربزرگ سری تکون داد ومن خودم رو به اتاقم رسوندم,مشغول حاضرشدن شدم وچون حوصله ندارم سرسری آرایش ماتی کردم وپس از برداشتن وسایلم ازمادربزرگ ولطیفه که تازه ازخواب بیدارشده بود خداحافظی کردم واز آپارتمان خارج شدم.
بارسیدن به ویلا باکمی استرس داخل شدم واز رفتار رایان کمی واهمه داشتم چون دیروز یهویی گذاشت رفت ودیگه ندیدمش ولی باید محکم باشم تاخیال نکنه ازش می ترسم!
در رو هل دادم ووارد شدم کسی نبود ومن تند تند مشغول انجام کارام شدم چون وقتی میومد وهی نگاهم می کرد دستپاچه می شدم ومعذب ,واسه همینم تانبود باید تندتند کارام رو انجام می دادم.
وقتی میز رو چیدم باخیال راحت نفس عمیقی کشیدم که موبایلم درون جیب شلوار جینم لرزید ومن تند بیرون آوردم وبادیدن شماره ی بهزاد باتعجب وصل کردم:
-سلام بله؟!
-سلام خوبی لیانا؟کجایی؟
-مرسی خوبم ویلای رایان خان هستم چیزی شده؟
-اوه من یادم رفت زودتربگمت رایان رفته خارج از شهر از دیروز عصر وبه من گفت بگمت که امروز مستقیما به شرکت بیای ولی می دونی که مشغله های ذهنیم زیاده وفراموشم شد الان یادم اومد بگم بهت.
پوفی کشیدم وسعی کردم خونسردیم رو حفظ کنم:
-باشه فهمیدم الان میام شرکت ممنون!
 

مهدیه*

دوستدار انجمن
کاربرسایت
دیگه منتظرجوابش نموندم وگوشی رو پرت کردم روی میز وپوزخندی زدم:
"ضعیفی که فرار کردی دیگه!آره تو منو دوست داری ونمی تونی کنار یکی دیگه ببینیم برای همینم رفتی خارج از شهر به جای اینکه مثل مرد وایسی وخودت رو مالک من کنی فرارمی کنی وازم دورمی شی متاسفم برااات رایان توخیلی ضعیفی"!
باعصبانیت فنجون رو میز رو برداشتم وکوبیدم رو سنگ های سالن ودرکسری از ثانیه فنجون هزار تیکه شد,هرکدوم جایی افتاد واشکام یکی پس از دیگری شروع کرد به ریختن وازخودم متنفرشدم که الکی وبدون لحظه ای فکر درگیر این دوست داشتن کردم خودم رو,که حالا میون این باتلاق تنهابمونم ونه راه پس داشته باشم ونه راه پیش!
با اشکهایی که نمی تونستم کنترلشون کنم میز رو جمع کردم وخورده های فنجون روهم با جارو برقی تمیز کردم وبابرداشتن لوازمم ازویلا بیرون اومدم وبرام اهمیتی نداشت که راننده رایان منو بااین صورت خیس ازاشک ببینه چون توی اون لحظه به حدی عصبی بودم که هیچی اهمیت نداشت واسم جز سبک شدنم که اونم باگریه کردن امکان پذیربود!
راننده نیم نگاهی بهم انداخت ودر رو باز کرد که گفتم:
-رایان خان رفتن خارج ازشهر نمی دونم کی برمی گردن منو برسونید شرکت لطفا!
در رو بست وخودش نشست پشت رل,گفت:
-بله خبر دارم خودم رسوندمشون دیروز عصر!
پوزخندی زدم وزمزمه کردم:
"انگاری فقط توبی خبری ازهمه چیز لیانا,خوبه دستیارشم هستی وهیچی رو بهت نمی گه واقعا باید برای خودت تاسف بخوری که دل بستی به یه آدم که تاابن حد مغروره وغد!"
تارسیدن فقط سکوت بود وسکوت وحتی صدای اهنگم بیرون نمیومد از ضبط چون رایان اینطور خواسته بود,همه چیز هم باید طبق خواسته او انجام می شد...هه!
پیاده شدم ودر رو کوبیدم بهم,باد نسبتا شدیدی که میوزید موهام رو پراکنده کرد وریختن توی صورتم وباعث شد عطسه ام بگیره که صدایی رو از پشت سرم شنیدم:
-عافیت باشه!
به سمت صاحب صدا برگشتم وبادیدن آرین که بالبخندخاصی ایستاده بودو بهم نگاه می کرد به یاد قرار دیروز افتادم!
هجوم خون رو به صورتم حس کردم وباخجالت سرم رو به زیرانداختم:
-سلام آرین خان!
جلوتر اومد:
-سلام صبح بخیرچقدر دیررسیدی امروز.
با بیخیالی شونه هام رو بالا انداختم:
-امروز رئیس نیست حتی اگر نمی اومدمم مشکلی نبود ولی خب دیگه گفتم بهترازبیکاریه!
بالحن ملایمی گفت:
-خوب شد که اومدی!
ابروهام رو بالادادم:
-چرا؟!
به راه افتاد ومنم باهاش هم قدم شدم که باشنیدن جمله اش حس خجالت وهیجان به یکباره درونم رو قلقلک داد:
-چون دلم برات تنگ می شد!
سرم رو آروم به زیرانداختم وتشکر کردم که صدای خنده اش رو شنیدم:
-وای خجالت کشیدنم بلدی تو؟!
خندیدم ولی کوتاه:
-خب تجربه که نداشته باشی ودفعه اولت باشه این حرفا رو ازیه جنس مخالف بشنوی خجالت می کشی دیگه!
آرین نگاهم کرد:
-یعنی قبل از من کسی این حرفا رو بهت نزده؟!
صادقانه سرم رو به علامت منفی تکون دادم:
-اصلا!
جلوم ایستاد وسد راهم شد که باتعجب نگاهش کردم,دستم رو گرفت میون دستاش وزل زد توی چشمام:
-من اولین کسی بودم که این حرفا رو بهت می زنه,می تونم امیدداشته باشم که آخرین نفرم باشم؟!
آهی کشیدم وچشمام رو بستم,کمی خم شد واینو از هرم نفساش که به صورتم می خورد متوجه شدم وزمزمه کرد:
-دوستت دارم لیانا!
درونم لرزید,خدای من نباید بااین کارا هم خودم رو وابسته کنم هم این مرد مهربون وپاک رو!
چشمام رو باز کردم وخودم رو کشیدم عقب:
-لطفا تاپایان هفته که بهم مهلت دادی صبرکن تا بتونم تصمیم بگیرم!
دستاش رو درهم گره کرد:
-حق باتوئه,متاسفم اگر اذیت شدی!
سپس ازجلوم کناررفت ودستش رو به سمت شرکت دراز کرد:
-بفرمایید بانو!
خندیدم که چشمکی بهم زد وباز راه افتادیم ومن گیج شده بودم وتوی تصمیمم مردد!
آرین گفت:
-لیانا اگر دیدن من برای تصمیم گیری اذیتت می کنه می تونم تا پایان هفته مرخصی بگیرم وشرکت نیام تا خوب فکرات رو بکنی نمی خوام خیال کنی دارم خودم رو بهت تحمیل می کنم ومجبورت می کنم که قبولم کنی!
ازاینهمه درک بالا وشعورش لبخندی روی لبم نشست ونگاهم رو به جلو خیره کردم,جواب دادم:
-نه من مشکلی باحضورت ندارم واین کارا هم توی تصمیمم اثری نمی ذاره مطمئن باش که فکر بدی هم درموردت نمی کنم.
جلوی آسانسور ایستادیم وآرین دکمه رو فشرد و من خودم می دونستم که این کارهاش باعث می شه نتونم باصراحت بهش بگم "نه" چون واقعا مرد شجاعی بود وازاینکه صادقانه جلو اومده بود و ازاحساسش صحبت کرده بود منو دچار تردید وقرار گرفتن بین دوراهی کرده بود ولی نباید امیدوارش می کردم که خیال کنه حتما جوابم مثبته تاوقتی خودم شک وتردید توی وجودم بود!
بارسیدن به شرکت جلوی ورودی ایستادیم ومن بالبخند دستم رو جلو بردم:
-روز خوبی داشته باشی آرین خان!
دستم رو به گرمی فشرد:
-مرسی وهمینطور برای تو!
تشکر کردم وزودتر از آرین وارد شدم ودرآخر به اتاقم رفتم اما درهمون لحظه ی بدو ورودم نگاهم ناخودآگاه کشیده شد سمت اتاقش وصندلیش که خالی از خودش بود,دلتنگی یهو مثل آتش زیرخاکستر برافروخت وباعث شد بغض سهمگینی بشینه توی گلوم,روی صندلیم نشستم وزل زدم به اتاقش:
"آخه کجا رفتی رایان؟دلم برات تنگ شده لعنتی!
چی می شد توجای آرین بودی؟اونوقت لحظه ای درنگ نمی کردم وبهت جواب مثبت می دادم ومی شدم خانمت!"
اشک هام رو به سختی مهارکردم ونفس عمیقی کشیدم,نباید خودم رو تااین حد ضعیف می کردم که نتونم دیگه روی پای خودم باایستم من تاالان به تنهایی زندگیم رو چرخوندم وباید ازاین به بعد هم بتونم از زیربار این مشکلات بیرون بیام ونذارم کمرم خم بشه چون من فقط مسئول خودم نبودم بلکه نگهداری یه دختر دیگه ام به عهده ام بود که سفارش مادرم بود...لطیفه!
تنها کسی بود که توی این دنیا برام مونده بود ومسلما منم تنهاکسی بودم که اوبهش امید داشت پس نباید خودم رو می باختم چون هنوز راه درازی رو درپیش روم داشتم با یک دنیا موانع وسختی ومشکل!
پرونده رو باز کردم وزیرلب زمزمه کردم:
"هرچه پیش آید خوش آید!"
***
 

مهدیه*

دوستدار انجمن
کاربرسایت
تاموقع ناهار مشغول انجام کارام بودم ووقتی دخترا صدام کردن بهشون گفتم که میل ندارم وبعد از رفتنشون وسایلم رو جمع کردم,موبایلم رو توی دستم گرفتم وهمونجور که از شرکت خارج می شدم شماره ی مبینا رو گرفتم:
-الو...مبینا؟!
چندثانیه صدایی نیومد وبعد ازاون کسی از پشت خط گفت:
-سلام لیانا خانم!
کمی اخمام درهم رفت,یعنی کی بود این شخص پشت تلفن؟
-ببخشید شما؟!
-من داداش بزرگ مبینا هستم خودش تو سرویس بهداشتیه یکم صبرکنید الان میاد.
باخجالت تندگفتم:
-وای ببخشید من شما رو نشناختم آخه تاالان صداتون رو نشنیده بودم وندیده بودمتون واسه همینه که حس کردم اشتباه گرفتم.
-نه خواهش می کنم این چه حرفیه من باید زودتر خودم رو معرفی می کردم تا دچار سردرگمی نشید.
-مرسی,اگر مبینا کارداره می تونم قطع کنم وبعدا زنگ بزنم!
-نه نه اومد الان بهش می دم گوشیش رو ازمن خدانگهدار!
-مرسی خدانگهدارتون.
کمی مکث وبعد صدای مبینا:
-به به چه عجب لیاناجون یاد فقیرفقرا کردن !
-باید ببینمت تا نیم ساعت دیگه رستوران.........!
-چیزی شده لیانا؟نگرانم کردی.
-نه فقط زود برسون خودت رو احتیاج دارم به حرف زدن باهات.
-باشه می گم داداشم برسونتم خودم حوصله رانندگی ندارم کلا.
-منتظرتم.
گوشی رو پرت کردم توی کیفم,نشستم توی ماشین وبه راننده آدرس رو دادم ونفس عمیقی کشیدم.
***
وارد رستوران شدم ونگاهم رو اطراف چرخوندم,چندتا پسری که می خواستن از رستوران خارج بشن از عمد بهم تنه زدن ویکی شونم یه چیزی گفت که انقدر کلافه بودم وعصبی که اصلا حوصله شنیدن وگوش دادن به این چرت وپرتا رو نداشتم,وقتی خوب همه جا رو از نظرم گذروندم متوجه شدم هنوز مبینا نرسیده خودم رو به ته رستوران رسوندم وپشت یه میز ۴نفره نشستم,خدا خدا کردم که هرچه زودتر مبینا برسه ومنو ازاین سردرگمی نجات بده!
سرم رو بین دودستم گرفتم وچشمام رو بستم,واقعا خیلی سخته بین یه دوراهی بمونی که ندونی کدوم راه رو بری درسته وکدوم راه به تباهی می رسه,خیلی سخته یکی رو دوست داشته باشی ومجبور باشی توی وجودت باعقل واحساست بجنگی که هرکدوم یه چیزی رو می گن وتونمی دونی باید باعقل برخورد کنی یا بااحساست؟وقتی که عقل می گه موقعیت به این خوبی رو ازدست نده وبیخودی منتظر رایان نباش ووقتی که احساس می گه بمون به پاش حتی شده چندسال ولی نذار کسی دیگه به دستش بیاره ویه عمر حسرتش بمونه تودلت ومن دربین جدال این دو مات وگیج مونده بودم!
-لیانا توحالت خوبه؟!
باشنیدن صدای نگران مبینا سرم رو بلند کردم وزل زدم بهش,حتی حس نداشتم که کلمه ای به زبونم بیارم چون از دیشب واقعا بهم فشارروحی سختی وارد شده بود که حتی جسمم روهم درگیر خودش کرده بود وانگار مبینا خوب حالم رو درک کرد که تند دستاش رو آورد بالا:
-هیس!نمی خواد الان حرفی بزنی اول یه چیزی می خوریم بعدش باهم مفصل حرف می زنیم خب؟
با رضایت سرم رو تکون دادم ومبینا برای هردومون چلوماهیچه سفارش داد وبعداز رفتن گارسون لیوان آبی رو گرفت سمتم:
-اینو بخور!
دستم می لرزید,لیوان رو که گرفتم مقداری از آب روی میز ریخت ومبینا بالبخندمهربونش گفت:
-اشکال نداره قربونت برم.
آب رو خوردم وبه روش لبخندگرمی پاشیدم,هنوز هم تنم بی حال بود ولی دلم می خواست حرف بزنم وحرف بزنم تابلکه یکمی از بار مسئولیت روی دوشم کم بشه وبتونم اندکی فکرم رو آزادکنم!
شروع کردم از دیروز صبح همه چیز رو موبه مو وباجزئیاتش برای مبینا تعریف کردن,غریبه که نبود پس اشکال نداشت همه چیز رو بدونه ومن بهش کاملا اعتماد داشتم.
ازاینکه دوباره ماجراها رو مرور می کردم به بی حالیم افزود ولی مبینا با صبروحوصله تماما حرفام رو گوش کرد ودرآخر لبخند زد:
-تموم شد؟!
سرم رو به علامت مثبت تکون دادم که درهمین موقع گارسون بهمون نزدیک شد وغذا ونوشیدنی هارو روی میزچید وروبه مبینا گفت:
-امردیگه ای ندارید؟!
مبینا از کیفش پول درآورد وبه عنوان انعام گرفت طرفش:
-مرسی همه چیز کامله.
گارسون تعظیم کوتاهی کرد وباگرفتن پول ازمون دور شد.
مبینا بشقابم رو گذاشت مقابلم وقاشق وچنگال رو داد دستم منم واقعا به این انرژی نیاز داشتم واسه همینم به هر سختی بود تن خسته ام رو تکونی دادم ومشغول خوردن شدم,مبینا ازم پرسید:
-دوغ,دلستر یانوشابه؟!
اطراف دهنم رو تمیز کردم وجواب دادم:
-فقط نوشابه مشکی!
مبینا لبخندی زد وقوطی رو گرفت سمتم ومن از خداتشکر کردم برای حضور یه همچین دوست خوبی!
وقتی غذامون رو تموم کردیم مبینا دستاش رو روی میز حلقه کرد ومستقیم زل زد به چشمام:
-تو آرین رو دوست داری؟!
اخمام درهم شد وخواستم چیزی بگم که تند پرید میون حرفم ونذاشت بگم:
-صبرکن,ازالان به کل رایان روتوی ذهنت خط بزن خب؟فکر کن توبه هیچ کس توی این دنیا وابستگی نداری وعاشق کسی ام نیستی حالا که ذهنت رو خوب خالی کردی تصور کن که آرین بخوادبشه همسرآینده ات بخواد تا آخرعمرت باهات زندگی کنه وهمه ی زندگیت بشه او...خوب فکرکن که باید توی تموم مراحل زندگیت بااو همراه باشی وجزئی از وجودت بشه که تکمیل کننده ی توئه ومیشه مکملت,اینو می دونی لیانا که همه ی ما دخترا وپسرا نیمه هستیم ونیمه ی دیگه مون رو باید پیدا کنیم که مارو کامل کنه که به اصطلاح ما بهش می گیم نیمه گمشده!حالا توبادقت به این حرفهای من خوب فکرکن ببین که آرین رو برای یک عمر زندگی قبول داری یانه؟!
واقعا کارم رو راحت تر کرده بود وحس می کردم یه باری از روی دوشم برداشته شده,خیلی برام راحت ترشده بود تصمیم گیری ومی تونستم توی ذهنم طبق گفته های مبینا تصمیم بگیرم برای همینم چشمام رو بستم ولحظاتی سرم رو مابین دستام گرفتم!
واقعا من آرین رو دوست داشتم؟یعنی می تونستم تاآخرعمرم بخوامش وباهاش زندگی کنم؟یعنی آرین می تونست مردی باشه که من می خواستم وکامل کننده ی من بشه؟!
نه!
من اصلا حسی به آرین نداشتم,اصلا نمی تونستم تصورکنم دستام رو بگیره,ببوستم یا هرتماس لمسی دیگه ای...نه نباید خودم رو درگیرمی کردم وباید محکم جواب منفی می دادم چون اگر نتونم به عنوان همسردر کنارم قبولش کنم هم خودم عذاب می کشیدم وهم آرین!
سرم رو بلند کردم ومحکم گفتم:
-نه جوابم منفیه!
مبینا با اعتمادبه نفس لبخندی بهم زد ودستم رو میون دستش گرفت:
-مطمئنم که توی انتخابت اشتباه نمی کنی عزیزم.
درست بودمنم مطمئن بودم حالا که نمی تونم آرین رو به چشم همسرببینم وفقط به عنوان یه همکار قبولش داشتم.
از جابرخاستیم و من میز روحساب کردم وبیرون اومدیم که مبینا گفت:
-مایلی یکم قدم بزنیم؟
سرم رو به علامت مثبت تکون دادم ودرکنارهم شروع کردیم به راه رفتن,نگاهم رو به کفشام دوختم وپوزخندی زدم تا چندماه پیش کفشای پاره ورنگ ورو رفته می پوشیدم که ازشدت خجالت توی خیابون مجبور بودم سرم رو پایین بندازم وراه برم تا نگاه های تمسخرآمیز اطرافیان رو نبینم که بهم پوزخندمی زنن وحالا مارک دارترین کفش ها روپام می کنم واین ها همه نشونه اینه که خدا دراوج ناامیدی خودش رو بهت نشون می ده تا بفهمی همیشه وهمه جا حواسش بهت هست!
-مامانم اصرارداره تواین مسافرتش مادربزرگت رو باخودش ببره لیانا!
باتعجب نگاهش کردم:
-ببره خارج ازکشور؟!
مبینا دهنش رو کج کرد:
-کجاش اینهمه تعجب داشت حالا؟!
سعی کردم خونسردیم رو حفظ کنم:
-خب آخه مادربزرگ من تاالان نرفته خارج ازکشور وفکرنمی کنم قبول کنه.
مبینا خندید:
-توهنوز مامان منو نشناختی مطمئنا اگرمادربزرگت باهاش بره اونقدر بهش خوش می گذره که دلش نمی خواد اصلا برگرده بعدم قراره آرمیتاخانمم باهاش بره برای همینم گفت مادربزرگ توام بیاد که جمعشون کامل بشه ناجور شیفته ی سیماخانم(مادربزرگم)شده ها!
چشمکی بهم زد که خندیدم وگفتم:
-باشه من درموردش بامادربزرگ صحبت می کنم وخبرش رو بهت می دم.
مبینا بی حوصله گفت:
-تاکی خبرمی دی؟!
-تا فرداصبح,خوبه؟
-آره عالیه.
سپس به سمت خیابون رفت وبلندگفت:
-بیا تا تاکسی بگیریم.
***
 

مهدیه*

دوستدار انجمن
کاربرسایت
روی مبل نشستم وبه مادربزرگ که مشغول خوندن قرآن بود نگریستم,واقعا چقدر من این زن رو دوست داشتم وخداروشکر می کردم که هرچقدر هم تنهامون کرده ولی بازم این فرشته ی مهربون رودرکنارمون گذاشته ودلگرمیمون شده!
مادربزرگ سرش رو بالاآورد وبادیدنم لبخندگرمی زد وآروم قرآن رو بست,بوسید وروی میزکنارمبل قرارداد:
-چیزی شده عزیزم؟
به خودم اومدم وصاف نشستم:
-راستش دوتا موضوع هست که باید درموردش حرف بزنیم باهم!
مادربزرگ عینکش مطالعه اش رو از روی چشمش برداشت وخیره نگاهم کرد:
-خب من منتظرم که بشنوم!
اول ازهرچیز قضیه دیشب ودیدارم با آرین وپیشنهادش رو واسش تعریف کردم والبته با سانسور بعضی جاهاش که نخواستم مادربزرگ درموردم فکربد بکنه ولزومی نداشت که همه رو بگم!
بعدازاتمام دیشب قرارامروز ظهربامبینا رو هم بهش گفتم وحرفایی که بینمون ردوبدل شده بود ودرآخر تصمیمی که خودم درمورد آرین گرفته بودم ووقتی حرفام تموم شد مادربزرگ دستاش رو روی چشمش کشید وقاطع گفت:
-عزیزم ممنونم که همه راز واسرار زندگیت رو باهام درمیون می ذاری وازم مشورت می خوای ولی همه چیز فقط وفقط بستگی به خواسته ونظرخودت داره توباید باهمسرت زندگی کنی یک عمر پس خودتم باید تصمیم آخرروبگیری منم بانظرمبینا موافقم وواقعا خوشحالم که همچین دوست خوب وعاقلی رو پیدا کردی که می تونه توی اینجور موقعیت های سخت کمکت کنه وپیشت باشه اگر تومی خوای این پسر رو رد کنی وبه پیشنهادش جواب منفی بدی منم به تصمیمت احترام می ذارم وهرجورکه توبخوای رفتارمی کنم!
-بله منم حس می کنم که تصمیم درستی گرفتم,مرسی که پشتیبانم هستی.
کمی جابه جاشدم وگفتم:
-واما موضوع دوم؟!
مادربزرگ خندید:
-خب؟
-راستش امروز که بامبینا از رستوران برمی گشتیم بهم گفت که یلداخانم وآرمیتاخانم قراره باهم برن خارج ازکشور چون می دونی که پدرمبینا استاد دانشگاهه توی خارج ازکشور ومامانشم بیشترمواقع دررفت وآمده,ایندفعه وقتی آرمیتاخانم گفته میام یلداخانم هم به مبیناگفته که می خوام مادربزرگ لیاناهم باهامون بیاد حالا من مامور شدم که بیام باهات حرف بزنم وجوابت رو بدونم اگردوست داری بری حتما برو ولی اگرنمی خوای مجبورت نمی کنیم!
مادربزرگ کمی فکرکرد وگفت:
-نه نمی تونم که شمادوتا رو تنهابذارم.
دستام رو بالاآوردم وبااطمینان گفتم:
-نه نه اصلا به فکرمانباشید مادربزرگ من خودم مواظب همه چیزهستم توبرو تایکمی آب وهوات عوض بشه اگر دوست داری چون می دونم که بایلداخانم خوش می گذره بهت!
مادربزرگ باتردیدگفت:
-مطمئنی لیانا؟!
محکم جواب دادم:
-بله خیالت راحت!
لبخندکه روی لبش نشست باخیال راحت نفسم رو فوت کردم بیرون :
-پس من به مبیناخبرمی دم که هروقت برای گرفتن بلیط اقدام کردن برای توهم بگیرن!
-باشه عزیزم ممنون.
ازجابرخاستم وگونه اش رو بوسیدم:
-امیدوارم بهت خوش بگذره مادربزرگ مهربونم من بااجازه ات می رم تاکمی استراحت کنم!
-ممنون برو عزیزم.
به اتاقم اومدم,روی تختم نشستم وواقعا خوشحال شدم ازاینکه مادربزرگ به این مسافرت میره لااقل یکم روحیه اش تغییرمی کنه چون همش باید توی این آپارتمان بمونه ووقتی من باخودخواهیم از خونه ی یادگارپدربزرگ کشیدمش بیرون وآوردمش اینجا باید کمی هم مراعاتش رو بکنیم درسته که منم مجبوربودم برای کارم ازخیلی چیزا بگذرم ولی بازم می دونستم که مادربزرگ فقط برای خوشبختی من ولطیفه از خواسته هاش گذشته ومنم قدرنشناس نبودم واسه همینم گوشیم رو برداشتم وبرای مبینا تایپ کردم:
-سلام عزیزم مادربزرگ موافقت کرد که به همراه یلداخانم بره ممنون می شم موقع گرفتن بلیط هواپیما برای مادربزرگمم یدونه بگیری!
کمی که گذشت جواب مبینا رسید:
-سلام خوشحال شدم واقعا,چشم می گم ماهیار براشون بگیره.
لبخندگرمی روی لبم نشست وبارضایت گوشی رو روی عسلی کنارتخت گذاشتم...
***
بیستم فروردین ماه بود وهنوز رایان برنگشته بود از مسافرتش به خارج ازشهرکه واقعا نمی دونم داشت چیکارمی کرد که نمیومدوهمه ی کارا رو سایه وبهزاد انجام می دادن ومن می دونستم که تنها کسی که می دونه برای چی رایان رفته به این مسافرت بهزاده چون واقعا باهم مثل داداش بودن وهوای همدیگه رو داشتن اما بهزاد هم دهنش قفل محکمی داشت وکسی نمی تونست زیرزبونش حرف بکشه بیرون البته منکه اصلا به روی خودم نیاوردم اما سایه چندباری تلاش کرد وبی نتیجه موند!
ساعت نه صبح بود وامروز نرفته بودم شرکت چون رایان که نبودمنم همه ی کارام رو انجام داده بودم وامروز رو مرخصی گرفته بودم واسه ی اینکه باید می رفتم ثبت نام رانندگی طبق خواسته ی چیتراخانم که مجبورم کرده بود وگرنه که من فکرنمی کردم لازم باشه الان برم راننده بشم والله!
تیپ آبی تیره زدم وآرایش وعطرالبته امروز کمی هم آرایشم رو غلیظ ترکردم تا بیشترچهره ام رو جذاب نشون بده!
کفشای اسپرت سفیدم رو هم پوشیدم که پاشنه نداشته باشه وراحت باشم,ازآپارتمان بیرون رفتم,آژانس منتظرم بودکه تندسوارشدم وحرکت کرد.
به یادقراردیروزم باآرین افتادم وبازهم آه ازنهادم برخاست,دیروز مهلت پایانی بودکه آرین ازم خواسته بود به پیشنهادش فکرکنم ومن واقعا هرکارکردم نتونستم بپذیرمش به عنوان همسرم ووقتی اینو بهش گفتم به راحتی تونستم اوج ناراحتیش رو حس کنم ولی بااینکه خیلی دلخورشده بود بازهم لبخندبی حالی زد وگفت:
-اشکال نداره لیاناجان مجبوری که نیست شاید تو منونخوای ومنولایق ندونی باید بهت حق انتخاب بدم دیگه!
ومن بابغض شاهد جمع شدن اشک توی چشماش بودم وازاینکه تااین حد خواستارم بود واقعا لحظه ای خجالت کشیدم اما بازهم صحبت یک عمر زندگی بود ونمی تونستم بر مبنای یه دلسوزی وترحم تصمیمم رو عوض کنم ومطمئنم که آرین لیاقتش خیلی بیشترازمنه ومن نمی تونم خوشبختش کنم چون...دوسش نداشتم!
-خانم همینجاست؟
نگاهم روبه آموزشگاه پیشرفته وبزرگ مقابلم انداختم وبالبخندروبه راننده گفتم:
-بله لطفا منتظرم بمونید تابرگردم!
-چشم.
زود از ماشین پیاده شدم وخودم رو رسوندم به آموزشگاه وواردش شدم.
پس از انجام کارای اداریش وثبت نام بهم گفتن که ساعت کلاسام رو انتخاب کنم ومنم تموم ساعت ها رو زدم هفت تا نه شب چون دوساعته بودن ومن صبحاکه تاعصرشرکت بودم وفقط توی این ساعت وقت می کردم وهرچندخسته بودم ولی چاره ای نبود,بهم گفتن که کلا بیست ساعت باید بیام وبااین دوساعت ده روز طول می کشه وبعدازاون ازم امتحان می گیرن ودرصورت قبولی گواهینامه ام صادر می شه ومن باخوشحالی تشکرکردم وازآموزشگاه بیرون اومدم,سوارتاکسی شدم وازش خواستم برسونتم به مجتمع وبازهم غرق درافکارم شدم.
آرین بعدازاینکه جوابم رو شنید بهم گفت که قراره از ایران برای همیشه بره وفقط منتظرشنیدن جواب من بوده که اگر جوابم مثبت بود بمونه همینجا وخودش یه شرکت کوچولوبزنه چون چندتا از دوستاش ازش خواستن ولی حالا که جوابم منفی بوده می خواست بره واین شرکت روتوی خارج ازکشوربزنه وازشرکت رایان هم استعفا بده ومن بااوج غمم فقط شاهد غم شدید توی صداش وچشماش بودم وکاری ازدستم برنمیومد.
وقتی ازم خواست حلالش کنم چون ممکنه دیگه هیچ وقت همدیگه رونبینیم دیگه نتونستم خودم رو نگه دارم واشکام روی گونه هام ریخت که قسمم داد گریه نکنم ومنم به هرسختی بود خودم رو نگه داشتم وباهم خداحافظی کردیم,حتما امروز ازشرکت می ره ومن دیگه نمیبینم کسی که یه روز خاستگارم وشیفته ام بود!
آهی کشیدم وزیرلب زمزمه کردم:
-شاید قسمت همدیگه نبودیم هرچی توی سرنوشتمون نوشته به هرحال سرمون میاد چیزی دست من نیست وهمه چیزبستگی به خواست خدا داره.
بارسیدن به مجتمع پول تاکسی رو حساب کردم ورفتم بالا وباورودم به آپارتمان صدای مادربزرگ روشنیدم که با تلفن حرف می زد,وارد اتاقم شدم ولباسای راحتیم روتنم کردم وبیرون اومدم ووقتی دیدم هنوز مادربزرگ مشغوله خودم رو به آشپزخونه رسوندم وقهوه درست کردم,دوتا فنجون ریختم وظرف شکرم گذاشتم کنارش چون مادربزرگ بدون شکرمحال بود بخوره برعکس منکه دیگه عادت کرده بودم به قهوه ی تلخ!
-کی بود مادربزرگ؟
روی مبل نشستم وسینی کوچیک حاوی فنجونای قهوه رو هم روی میزگذاشتم که مادربزرگ هول ودستپاچه اومد سمتم:
-وای یلداخانم بود بهم گفت که امشب پروازمونه وباید هرچه زودتر حاضربشم ولی من هنوز هیچ کاری نکردم وفکرنمی کردم به این زودی ها بخوایم بریم!
به اینهمه عجله اش لبخندی زدم وفنجون روگرفتم سمتش:
-بیا بشین فعلا اینو بخور توکه کارخاصی نداری یه دونه چمدون بستنه که من خودم واست می بندمش دیگه چرااینقدر خودت رو اذیت می کنی؟
مادربزرگ که بااین حرفم کمی اروم ترشده بود گفت:
-یعنی می گی مشکلی نیست؟
بالبخنداطمینان بخشی گفتم:
-نه هیچ مشکلی نیست.
مادربزرگ لباش رو گاز گرفت:
-ای کاش قبول نمی کردم که برم لیانا,دلم واسه شمادوتا واقعا شورمی زنه نگرانتونم نمی خوام تنهاتون بذارم.
اخم کردم:
-واه مادربزرگ جوری حرف می زنی انگارکه ما بچه ایم,خیرسرم بیست ویک سالمه اونوقت توهنوز نگرانمی؟
مادربزرگ باملایمت پاسخ داد:
-می دونم که دخترعاقل وبالغی هستی ولی خب چی کارکنم دوستتون دارم نمی تونم ببینم یه خاربه پاتون بره که!
بهش لبخندزدم:
-نترس هیچی نمیشه الانم من می رم برات چمدونت رو حاضرمی کنم.
سپس از بلندشدم وگونه اش رو بوسیدم,خودم رو به اتاقشون رسوندم وچمدونش رو اززیرتخت کشیدم بیرون ومشغول حاضر کردنش شدم.
دلم برای رایان خیلی تنگ شده بود,حس می کردم واقعا یه گمشده دارم که هرجا می رم جلو چشمامه اما سرابی بیش نیست,تعجب می کردم که چطوری خودم رواینهمه درگیرش کرده بودم ولی او انگارنه انگار...خیلی دلم می خواست بدونم دلیل این مسافرت یهویی اونم درست روزی که من شبش با آرین قرارگذاشته بودم چی بوده که رایان اینهمه آشفته شده ونتونسته بمونه توی شرکت نه فقط همون روز بلکه چندروزم هست که برنگشته!
چمدون روکه حاضرشده بود رو بلندکردم وبه دیوار تکیه دادم,به هال رفتم که متوجه شدم مادربزرگ روی مبل خوابش برده وملحفه ای برداشتم وکشیدم روش,نگاهم رو به چروک های روی دستش دوختم وزمزمه کردم:
-چقدر سختی کشیدی برای من ولطیفه,امیدوارم بتونم برات جبرانشون کنم.
قطره اشکی که یه آن از چشمم سرازیر شد چون خم شده بودم روی دست مادربزرگ افتاد وتکونی خورد که سریع صاف ایستادم وازش فاصله گرفتم ولی خداروشکربیدارنشدوبهتربود استراحت کنه چون شب باید بیدارمی موند واینجوری اذیت می شد.
نگاهی به اطراف آپارتمان انداختم وتصمیم گرفتم کمی تمیزکاری کنم واسه همینم دستمالی رو برداشتم ومشغول گردگیری شدم.
***
بااومدن لطیفه کارمنم تموم شده بود,باهم میزروچیدیم که گفتم:
-مادربزرگ امشب می ره!
لطیفه باتعجب نگاهم کرد:
-به این زودی؟
سرم رو تکون دادم:
-آره بلیط گرفته ماهیار توام مواظب رفتارت باش همینجوریشم به زور راضی شده بره اگر توام بخوای هی بگی دلم تنگ میشه وازاین حرفا قاطع می گه نمی رم ومن این رو نمی خوام بهتره یکمی ازاین شهردورباشه خیلی اذیت شده توی این مدت.
لطیفه آهی کشید:
-حق باتوئه,نگران نباش مواظب رفتارم هستم.
-خوبه,الانم برو صداش کن تابیاد ناهاربخوریم.
-ناهاردرست کردی؟
-آره ولی یه غذای ساده چون مشغول گردگیری بودم نرسیدم به غذا!
-حالاچی هست؟
-ماکارانی!
-به به چی ازاین بهتر؟
خندیدم ولطیفه با چشمکی که بهم زد ازآشپزخونه خارج شد ومن باقی مونده ی میزروکامل کردم ومنتظرشون شدم...
بعدازصرف ناهار مادربزرگ به حموم رفت,لطیفه داخل اتاقشون مشغول خوندن درساش شد ومنم پس از جمع کردن میزوشستن ظرفا خودم رو با مطالعه کردن سرگرم کردم,واقعا به این کارعلاقه ی شدیدی داشتم واصلا گذرزمان روحس نمی کردم.
پس از گذشت چندساعت دلم هوس چایی کرد وازاین رو کتاب رو بستم ووارد آشپزخونه شدم,پس ازدرست کردن چایی مادربزرگ هم ازحموم بیرون اومد ومن باخنده گفتم:
-مادربزرگ فکرکنم خوابت برده بود توی حموم ها!
مادربزرگ درحالی که موهاش رو خشک می کرد وارد آشپزخونه شد:
-عزیزم منکه مثل شماجوونا نمی رم خودم رو گربه شورکنم وبیام بیرون,می رم قشنگ خودم رو می شورم که بدنم واقعا تمیز بشه نه اینکه یک ساعت بعدش باز کثیف شده باشم!
سینی چایی رو روی میزگذاشتم ونشستم:
-خب تو چون سه روزیکبارمی ری حموم اینهمه به تمیزشدنت اهمیت می دی,ماجوونا که به قول توخودمون رو گربه شورمی کنیم هرروزم می ریم دوش می گیریم واقعا خسته نمیشی دو ساعت داخل حموم؟!
-اصلا,اولش یکم تنبلیم میاد ولی وقتی میرم دیگه راحت راحتم.
لبخندعمیقی بهش زدم که گفت:
-ای بدجنس!
بلندزدم زیرخنده که لطیفه داخل شد وباحرص گفت:
-حالا دیگه بدون من حال می کنید؟!
مادربزرگ چشم غره ای بهش رفت:
 

مهدیه*

دوستدار انجمن
کاربرسایت
-خجالت بکش حال می کنید یعنی چی؟!
لطیفه لباش رو جمع کرد:
-خب یعنی خوش می گذرونید دیگه!
خندیدیم ومن ازته دل خداروشکرکردم برای وجود این دوفرشته توی زندگیم!
ساعت که روی شش عصرضربه زد هرسه برای حاضرشدن ورفتن به فرودگاه به اتاقامون رفتیم,تیپ قشنگی زدم وآرایش وعطر!
موبایلم رو برداشتم وکیف دستی خوشکل مشکیم.
ازاتاق بیرون اومدم وبلندگفتم:
-من حاضرم!
مادربزرگ ازاتاقشون بیرون اومد ونگاهم کرد:
-فکرکنم صدات تا آپارتمان مبینا اینام رفت دیگه لازم نیست بهشون خبربدیم که ماحاضریم!
بلندزدم زیرخنده که خودشم خنده اش گرفت,لطیفه درحالی که چمدون مادربزرگ رو دنبال خودش می کشید ازاتاق خارج شد:
-خب بریم دیگه.
هرسه بیرون اومدیم وبه سمت آسانسور رفتیم ,توی لابی منتظر مبیناایناشدیم که دقایقی بعد ماهیارومبینا ویلداخانم بهمون پیوستن وپس از احوالپرسی ماهیارگفت:
-مبینا توماشینت رو بردار ولیاناوسیماخانم ولطیفه رو بیار منم مامان رومیارم.
مبینا درحالی که نگاهش توموبایلش بود گفت:
-نمی خوادتوماشینت رو بردار ببرشون منم آتنا میاد دنبالم بعدش میایم.
ماهیارسرش رو تکون داد:
-اُکی هرجور راحتی...پس من برم ماشین رو بیارم.
بارفتنش ماهم راه افتادیم وازمجتمع بیرون اومدیم که مبینا کنارگوشم گفت:
-جواب آرین رودادی؟!
زمزمه کردم:
-آره دیروز.
-ناراحت شد؟!
آهی کشیدم:
-خیلی.
-چه می شه کرد,لابدقسمت هم نبودید دیگه.
-اوهوم.
ماشین خوشگل ماهیارجلوی پامون متوقف شد وبوقی زد,چمدون مادربزرگ رو داخل صندوق گذاشتم ودرکنارلطیفه ومادربزرگ روی صندلی عقب جاگرفتم که یلداخانم روبه مبیناگفت:
-زودبیایدها مبادا جابمونید ازپرواز!
مبینا گوشیش رو توی جیبش گذاشت:
-خیالت راحت مادرجون برید شما.
ماهیارحرکت کرد وماشین درسکوت فرورفت,سرم رو به شیشه ی ماشین تکیه دادم که باصدای پخش شدن آهنگ لذتی عمیق وجودم رو دربرگرفت خصوصا این که این آهنگ رو بلدبودم برای همینم چشم هام رو بستم وزمزمه اش کردم:
"
(آهنگ تو که می رفتی مهدی یراحی)
از من نباید هیچ تاثیری
تو حال و روز زندگیت باشه
ساکت نشستم ساکتُ جمع کن
شاید قراره کمرم تا شه
تو روزگارم رو نمی فهمی
مثل زمان جنگ آشوبم
بعد تو هرکی حالمو پرسید
میگم خیالت جمع من خوبم
من خوبم
من خوبم
تو که می رفتی حواسم می رفت
جهانم می رفت
با دو تا چشم خودم دیدم
که جانم می رفت
گوشام پی اسم تو می چرخه
چیزی به جز تو نقطه ضعفم نیست
چشمای تو هربار غرقم کرد
دریات اندازه ی ظرفم نیست
من ساحلم درگیر طوفانه
حالم شبیه صخره و موجاست
گاهی سکوت فریاد می باره
الان دقیقا از همون وقتاست
از همون وقتاست
از همون وقتاست
تو که می رفتی حواسم می رفت
جهانم می رفت
با دو تا چشم خودم دیدم
که جانم می رفت
تو که می رفتی حواسم می رفت
جهانم می رفت
با دو تا چشم خودم دیدم
که جانم می رفت..."
آه رایان توکجایی؟نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده,برای نگاهت,چشمات,دستات,صدات...آخ صدات!
صداش چقدر قشنگ بود وقتی می گفت:"لیانا"ومن غرق درلذت می شدم ودلم چقدر می خواست بگم "جانم"ولی نمی شد وممنوعه بودن این عشق این اجازه رو بهم نمی داد,ای کاش اگر قراربود برای خودم نباشه هرگز نمی دیدمش یا اگرمی دیدم ازدواج کرده بود ومتاهل بود اونوقت شاید دلم رو ازکف نمی دادم براش!
ولی حالا این ای کاش ها هیچ فایده ای نداشت چون اتفاقی بود که افتاده بود ودل من به نامش خورده بود.
چشمام رو بازکردم,نگاهم ازآینه با چشمای ماهیار تلاقی کرد ومعنی نگاهش رو درک نکردم وسعی کردم اهمیت ندم!
بی توجه مجدد چشمام رو بستم,چراباید اهمیت می دادم به این نگاه های گاه وبی گاه؟ماهیار سهم آتنا بود ومن اصلا دلم نمی خواست چشم به داشته های یه دختردیگه بدوزم پس بهتربود اگرحسی هم ازطرف ماهیار هست تموم بشه وتبدیل بشه به خاکستر!
بعد از گذشت چنددقیقه دیگه بالاخره رسیدیم به فرودگاه ومن باکلافگی مشهودی ازماشین پیاده شدم که ماهیار بازوم رو گرفت:
-حالت خوبه لیانا؟!
نگاه خسته م رو دوختم توچشماش :
-مگه باید بدباشم؟!
زل زد توچشمام وسرش رو آورد جلو:
-این چشمات نمی تونه چیزی رو ازمن پنهون کنه!
پوزخندی زدم:
-بهشون توجه نکن,من طوریم نیست.
به راه افتادم که با سماجت جلوم ایستاد:
-توی ماشین تماماٌ حواسم بهت بود,تویه چیزیت هست حتی رنگتم پریده به من بگو چی داره آزارت می ده؟!
دلم می خواست بگم دوری از رایانم داره اذیتم می کنه,دلم می خواست بگم دلتنگی داره منو می کشه,دلم می خواست فریادبزنم که ازاین همه تفاوت وازاین همه دوری وازاین همه نبایدهاخسته شدم,دلم می خواست بگم نمی تونم کسی دیگه رو درکنار رایانم ببینم ولی هیچ کدوم ازاین ها رونمی شد گفت یعنی نبایدگفت!
پس سعی کردم قاطع جواب ماهیار روبدم:
-من خوبم فقط یکمی خسته ام ماهیار باورکن!
ماهیار بالاخره دست برداشت از سوال کردن ولی هنوز هم زل زده بود توچشمام که ماشین آتنا کنارمون متوقف شد ومن برای لحظاتی چشمام رو بستم ودعا کردم که آتنا ازاین همه نزدیکی ماهیار بامن فکربدی نکنه,سپس تند از ماهیار فاصله گرفتم وخودم رو به مادربزرگ رسوندم ودرکنارش به سمت سالن فرودگاه گام برداشتم.
روی صندلی هانشستیم,مادربزرگ ویلداخانم مدام مشغول صحبت بودن ولطیفه هم باماجد درمورد قرار کلاس موسیقی شون بحث می کردن ومن تنها نشسته بودم,به آدمای موجود درسالن انتظار نگاه می کردم که مبینا کنارم نشست وزیرگوشم زمزمه کرد:
-ماهیار چی می گفت بهت؟!
سرم رو چرخوندم ونگاهش کردم:
-ناراحت بودم کنجکاو شده بود بفهمه چمه!
-خب توچی گفتی بهش؟
-گفتم که چیزی نیست وحالم خوبه,چطورمگه؟
لباش رو بازبونش خیس کرد:
-آتنا دیدتون وناراحت شد.
آهی کشیدم ولعنتی به این شانسمون فرستادم,خب آتنا هم یه عاشق بود دیگه مثل من!
-حالا چی کارکنم؟
مبینا پاهاش رو تکون داد:
-اون معتقده که ماهیار تورودوستت داره ومی خوادت!
تعجب نکردم,چون خودمم گاهی این رو به خوبی از رفتارای ماهیار حس می کردم مثل همین امشب که برام نگران شده بود ومدام کنجکاوی می کرد تابفهمه چی من رو ناراحت وعصبی کرده!
-اما من ذره ای نسبت به ماهیار حس ندارم!
مبینا اخم کرد:
-پس باید هرچه زودترماهیار رو ازاین اشتباه وازاین حس بیاری بیرون لیانا قبل ازاینکه کاملا شیفته وعاشقت بشه من دلم نمی خواد کسی که باتموم وجودم دوستش دارم شکست بخوره!
حق بامبینابود,گفتم:
-من باید چی کارکنم؟
بااومدن آتنا وماهیار مبینا زمزمه کرد:
-بعدا بهت می گم!
نگاهی به صورت ناراحت واخم آلود آتنا کردم که بدون توجه به جمع کناری ایستاد وچشم دوخت به سقف,ماهیار هم کلافه پوفی کشید وکنار مبینا نشست:
-این دختره واقعا یه چیزیش می شه ها!
مبینا باحرص نگاهش کرد:
-واقعا نمی خوای بفهمی یا نمی فهمی ماهیار؟
ماهیار باچشمای گردشده ازتعجب به مبینا زل زد:
-چی روباید بفهمم؟اتفاقی افتاده؟!
مبینا با طعنه گفت:
-توکه همش از چشم های آدم ها حرف های دلشون رو می خونی خب یه بارم از چشم های آتنا بخون که تودلش چی می گذره!
لبام رو جمع کرد واخم محوی روی صورتم نشست,صدای ماهیار لرزه براندامم انداخت:
-خب من فقط می تونم حرف چشم های کسایی رو بخونم که برام خاصن!
چشمام رو بستم ودستم رو مشت کردم,مبینا ولی باعصبانیت نفسش رو فوت کرد بیرون وواقعا این وسط مقصر کی بود؟!
من؟ماهیار؟یاآتنا؟
باشنیدن صدای بلندگوها که شماره ی پرواز رومی خوندن چشمام رو بازکردم وهمه ازجابلندشدیم,وقت رفتنشون بود وبغض سهمگینی توی گلوی من نشست,انگارتازه فهمیدم قراره مادربزرگ ازم دوربشه کسی که ازوقتی مادرم رو ازدست داده بودم تمام مدت کنارم بود ولی الان خودم خواسته بودم که نباشه اونم واسه یه مدت حالا هرچندکوتاه ولی بالاخره که ازم فاصله می گرفت!
جلو رفتم ودرآغوش گرمش فرو رفتم وقطرات اشک ازروی گونه ام سرخورد:
-خیلی دوستت دارم مادربزرگ,مواظب خودت باش.
مادربزرگ بامحبت پشتم رو نوازش کرد:
-منم دوستت دارم وازت می خوام خوب از خودت و ولطیفه محافظت کنی تابرگردم.
-چشم.
ازآغوشش بیرون اومدم که اخمی کرد:
-اِ اشکات رو پاک کن دیگه دختر به این بزرگی خجالتم نمی کشه!
به لحنش خندیدم وتند اشکام رو پاک کردم که به سمت لطیفه رفت ومن رفتم جلو تا ازیلداخانم وآرمیتاخانم هم خداحافظی کنم وپس از تعارفات معمول ازمون فاصله گرفتن ورفتن...من ولطیفه دستی براشون تکون دادیم وبعدهمه باهم ازفرودگاه خارج شدیم که مبینا گفت:
-شام رو بریم بیرون؟
آتنا بااخمایی که شدیداٌ درهم بود اعتراض کرد:
-من اصلا حوصله ندارم اگرمی خواهید شماها برید من برمی گردم خونه مبینا!
مبینا لباش رو جمع کرد وپس ازمکث کوتاهی گفت:
-باشه عزیزم هرجورکه خودت راحتی!
آتنا خداحافظی کوتاه وسردی باهامون کرد ورفت,ماهیارپوفی کشیدوگفت:
-برم ماشین رو بیارم برگردیم مجتمع,کلا اشتهام کورشد ازدست این دختر!
وقتی رفت مبینا دستش رو مشت کرد وزمزمه کرد:
-احمق!
***
 

مهدیه*

دوستدار انجمن
کاربرسایت
چشم هام روبازکردم وبا بی حالی ازجام بلندشدم,نگاهم رو اطراف اتاق چرخوندم وزمزمه کردم:
"بازم یه روز دیگه بدون رایان!"
انگیزه ام رو برای رفتن به شرکت از دست داده بودم انگار!
به سختی بغض سهمگین گلوم رو عقب روندم وخودم رو به سمت حموم کشیدم,لباس هام رو ازتنم بیرون آوردم,اشکهای لعنتیم راه افتادند روی گونه هام ومن انگار برای کنترلشون خیلی ضعیف بودم!
توی وان دراز کشیدم,چقدر سخته توی این دنیا وابستگی درحالی که حتی روحت که مال خودته هم یک روز ترکت می کنه چه برسه به یک آدم دیگه!
دستم رو روی لبه های وان کشیدم وزمزمه کردم:
"من از تمام دنیـا
یک تو دارم
که می ارزد به
تمام نداشـته هایم."
آره رایان برای من می ارزید به تموم اون چیزهایی که یک عمر حسرت داشتنشون رو می کشیدم,تموم اون چیزهایی که ساعت ها درفکرداشتن ولمس کردنشون توی رویاهام غرق می شدم وحالا به وضوح برام میسرشده ومی تونم حس کنم به چیزهایی می رسم که روزی برام مثل سراب بود,سراب!
بااحتیاط دستم رو به دوش می گیرم وازجام بلندمی شم,زیر آب می خزم تا رخوتم رو ازتنم ببره!
لباسام رو تنم کردم وازحموم بیرون اومدم,لطیفه ازاتاق خارج شد ونگاهش بهم افتاد:
-سلام آبجی,صبح بخیر.
به سمت آشپزخونه رفتم:
-سلام عزیزم مرسی به همچنین.
-می گم آبجی از مادربزرگ خبرنداری؟
دریخچال رو باز کردم ومواد صبحانه رو بیرون آوردم:
-نه هنوز انگار نرسیدن نگران نباش اتفاقی واسشون نمی افته!
لوازم رو روی میز چیدم ووقتی خیالم از بابت تکمیل بودن میز راحت شد درحالی که به سمت اتاقم می رفتم گفتم:
-لطیفه صبحونه ات رو می خوری ومی ری مدرسه نبینم بدون غذا ازخونه بیرون بری ها!
صدای "چشم"گفتنش رو که شنیدم بالبخند روبروی کمدم ایستادم,مانتوی آستین کلوش قرمز مشکیم رو بیرون کشیدم واخم محوی روی چهره ام نشست:
"این کجا بود که من ندیده بودم تاالان؟"
بی خیال شونه ای بالا انداختم وجین سفیدم رو به همراه شال به همون رنگ وکفش مشکی بیرون آوردم وهمه رو گذاشتم روی تخت!
پس از آرایش حاضر شدم,مشغول زدن عطر به لباس هام بودم که صدای موبایلم باعث شد شیشه رو روی کمد بذارم وبه سمتش برم.
بادیدن اسم رایان تموم بدنم شروع کرد به لرزیدن,واقعا چه سری بود که تااز رایان چیزی میومد وسط من ازخود بی خود می شدم؟!
آروم نفس عمیقی کشیدم وتماس رو متصل کردم:
-سلام صبح بخیر رایان خان!
صدای جدی وآرومش که توی گوشم پیچید چشمام رو از فرط آرامش بستم!
-سلام زنگ زدم بگم امروز باید برای حاضرکردن صبحانه بری ویلا تا برسم!
وای خدای من!
یعنی برگشته بود از مسافرت خارج ازشهر؟دلم می خواست باتموم وجودم جیغ بکشم,بالا وپایین بپرم ولی باید به هرنحوی بود خودم رو جدی جلوه می دادم تا به حس های قلبی ام شک نکنه:
-بله چشم می یام!
-خوبه.
سپس تماس قطع شد,لبخند قشنگی نشست روی لبام و ازتوی آینه چشمکی به خودم زدم:
"پیش به سوی رایان خودم!."
***
جلوی ویلا ایستادم ونگاهی به ساختمون انداختم,واقعا این ویلاباتموم قشنگی هاش بدون رایان مفت هم نمی ارزه ومن حس می کنم نه تنها این ویلا بلکه تموم اتفاق ها,مکان ها,موقعیت ها هم باوجود رایان لذت بخشه!
پوفی کشیدم وخودم رو به داخل رسوندم تا هرچه زودتر میزش رو آماده کنم,البته میز بهونه بود آرزوی قلبی ام که امونم رو بریده بود این بود که هرچه زودتر ببینمش!
طبق معمول صبحونه اش رو حاضر کردم وروی میز چیدم,باصدای باز شدن قفل در حس کردم از پیشونیم تا انگشت های پام یخ زد وسردشد ازشدت هیجان!
آروم برگشتم به سمتش:
-سلام.
نگاهش مستقیماً به چشمام بود,لبخندروی لبم نشست وباتموم وجودم عطرش رو نفس کشیدم:
-سفرخوب بود؟!
جلواومد وروبه روم ایستاد,ازشدت استرس لبام رو گزیدم که خم شد وگونه ام رو بوسید...تنم آتیش گرفت وسریع چرخیدم تا برم اما از پشت آروم بغلم کرد وزمزمه اش حرارت تنم رو برد روی هزار:
-ازم فرار نکن لیانا!
چشمام رو بستم وباتموم وجود سعی کردم جلوی ابراز محبتاش کم نیارم:
-لطفا من رو ول کن درست نیست که مدام به من دست می زنی تو نامحرمی!
"تو"؟چقدر راحت صمیمی می شدن آدمها وقتی پای عشق وعلاقه درمیان باشد!
سرش رو خم کرد وکنار گوشم زمزمه کرد:
-تو واسه من از هر محرمی محرم تری!
چرخیدم ولی حلقه ی دستاش ازهم باز نشد:
-اونوقت کدوم روحانی این فتوا رو به تو داده؟!
بدجنس خندید:
-حجت الاسلام رایان!
نتونستم جلوی خودم رو بگیرم وبلند زدم زیرخنده که محو صورتم شد,نگاهش مدام توی صورتم چرخ می خورد وبیشتر مکث هاش روی چشم هام بود!
خنده ام رو به سختی جمع کردم وخودم رو کشیدم ازآغوشش بیرون:
-خب صبحونه بخور تابریم,داره دیرمی شه!
سپس خودم رو توی آشپزخونه انداختم تا ازش دور باشم,واقعا سخت بود جلوی رایان وایسی ودلت هوای آغوش گرمش رونکنه!
وای خدا پاک دیوانه شدم انگار!
خودم رو سرگرم کردم با شستن ظرف ها که صداش رو شنیدم:
-نمی خوای بپرسی کجا بودم توی این چندروز؟!
لبم رو گزیدم وگفتم:
-بهزاد بهم گفت که مسافرتی!
-واین یعنی اینکه توبرات مهم بوده من کجاهستم ورفتی از بهزادپرسیدی!
ازاین همه هوش واستعدادش خنده ی آرومی کردم وبرای این که رسوا نشم بی خیال گفتم:
-بالاخره تو رئیسمی باید بدونم که تکلیفم چیه توکه نگفتی ورفتی لااقل ازیکی باید می پرسیدم!
وارد اشپزخونه شد وتکیه داد به کابینت ها:
-یعنی می خوای بگی من درکل مهم نیستم برات!؟

می خواست از زیرزبونم حرف بکشه دیگه!
ولی کورخونده,محاله اعتراف کنم به این که عاشقتم ومی خوامت قبل ازاین که تو بیای از حست حرف بزنی!
-ببخشید چرا باید مهم باشی!؟
لباش رو خیس کرد:
-خب ازرفتارهات می شه تشخیص داد که برات مهمم!
باحرص دستم رو خشک کردم وکیفم رو از روی میز برداشتم:
-چه خیال خامی,اینو بدونید که شما جز رئیس من بودن برای من هیچ اهمیت دیگه ای ندارید درضمن ازاین به بعد هم لطف کنید حد خودتون رو بدونید وگرنه مجبورمی شم جور دیگه ای برخورد کنم باهاتون!
تند خودم رو از ویلا پرت کردم بیرون وبی توجه به تپش بیش ازحد قلبم داخل ماشین نشستم,پسره ی احمق!
به جای این که ازحس های خودش بگه داره منو سین جیم می کنه خیال کرده منم به همین راحتی ها تموم افکار وحس هام رو می ریزم رو دایره براش,نه آقا این تو بمیری ازاون توبمیری ها نیست اگرمن لیانام تا تورو به زانو درنیارم عقب نمی کشم توچه بخوای چه نخوای باید مال من باشی!
فقط وفقط من!
بااومدنش ونشستنش توی ماشین راننده حرکت کرد,تارسیدن به شرکت فقط سرم رو تکیه داده بودم به شیشه وازش بیرون روتماشا می کردم.
باهم وارد آسانسور شدیم,کلید رو لمس کرد ودر بسته شد وآهنگ ملایم همیشگی شروع کرد به پخش شدن که یه آن آسانسور باصدای بدی ایستاد وخاموش شد.
رنگم به شدت پرید وتند خم شدم وکلیدطبقه ای که شرکت توش قرار داشت رو زدم ولی بی فایده بود,نزدیک بود اشکم دربیاد چون همیشه از این که آسانسور یهو خاموش بشه وتوش گیرکنم وحشت داشتم,همون جوری خم شده بودم وتندتند فشار می آوردم به کلید که گفت:
-نترس الان برق اضطراری رو وصل می کنن می ریم بیرون!
بی توجه بهش بازهم کلید رو فشردم هرچند می دونستم بی نتیجه اس اما هم ترسیده بودم وهم لج کرده بودم که کمرم رو گرفت,کشیدم سمت خودش,چون حرکتش یهویی وبی مقدمه بود کنترلم رو ازدست دادم وخوردم به سینه ی مردونه وستبرش!
دمای بدنم ازشدت ترس وهیجان بالاوبالاترمی رفت,سرش رو آورد کنار گوشم وزمزمه کرد:
-چرااین قدر بامن لج می کنی تو؟!
نفسم رو محکم دادم بیرون وبی خیال روم رو کمی برگردوندم:
-من با هیچ کس لج نیستم!
-البته به استثنای من!
نگاهم رو چرخوندم وزل زدم بهش که لبخند محوی زد وموهام رو بو کشید:
-آرین ازشرکت رفته؟!
هول شدم,واقعا سوالش بی مقدمه بود برای همین هم مکثم طولانی شد که حلقه دستش رو دور شکمم محکم تر کرد وباز گفت:
-سوال کردم لیانا!
بزاق دهنم روبه سختی قورت دادم:
-بله رفته!
-اونوقت چرا؟!
-می خواستِ بره خارج ازکشور.
-مطمئنی دلیلش فقط همین بوده؟
خودم رواز حصار دستاش کشیدم بیرون ومقابلش ایستادم :
-اگر شما خودت بهترازمن باخبری ودلیل اصلی رو می دونی دیگه واسه چی ازمن می پرسی؟
ابروهاش پرید بالا وکمی جلو اومد:
-ازکی تاحالا زبون درازی می کنی برای رئیست؟!
بادیدن خشم توی صداش کمی جا خوردم وعقب رفتم:
-من...من که...چیزی ...نگفتم!
وقتی پشتم خورد به در بسته ی آسانسور باترس زل زدم بهش که حالا کاملا نزدیکم ایستاده بود وخم شد توی صورتم:
-دفعه ی آخرت باشه که تو روی من می ایستی...فهمیدی؟!
با صدای دادش تند تند سرم رو تکون دادم:
-باشه باشه!
نگاهش رو توی صورتم چرخوند وبه همراه یه پوزخند ازم دورشد.
نفس عمیقی کشیدم وپشت بهش ایستادم,حلقه شدن اشک رو توی چشمام حس می کردم ودلم می خواست باهمین دستام خفه اش کنم!
"تیک"باصدای بازشدن در انگار دنیا رو بهم داده بودن,تند دویدم بیرون وخودم رو رسوندم به اتاقم.
جلوی پنجره مشرف به بیرون ایستادم واشک هام یکی پس از دیگری روی گونه هام جاری شد,خیلی دلم می خواست از زندگیم پرتش کنم بیرون ودیگه نذارم باهام بازی کنه ولی تموم این ها فقط زاده ی ذهنم بود وغیرممکن...رایان دیگه بامن وزندگیم عجین شده بود,وصله ای بود که بدجور به پارچه ی زندگیم گره خورده بود به نحوی که اگر می خواستم جداش کنم تمومم نابود بود...نابود!
 
آخرین ویرایش:

مهدیه*

دوستدار انجمن
کاربرسایت
باتقه هایی که به در اتاقم خورد تند صورتم رو از اشک تمیز کردم ودرحالی که به سمت میزم می رفتم گفتم:
-بفرمایید!
درباز شد ومهرسا وارد اتاقم:
-عزیزم بیا بریم اتاق بهزادخان باید طراحی هارو نگاه کنیم.
لبام رو به سختی کش دادم ولبخند کجی به روی مهرسا زدم:
-باشه بریم.
ازجا برخاستم وازخدا کمک خواستم تا هرچی به صلاحمه جلوی راهم بذاره وبا مهرسا راهی اتاق بهزاد شدیم.
باورودمون بهزاد باخوشرویی بهم نگاه کرد:
-به به خانم دستیار ما چطوره؟!
به روش لبخند گرمی زدم وواقعا آرزو کردم ای کاش یک ذره از اخلاق این پسر روی رایان تاثیرگذاشته بود که این همه مغرور وازخودراضی نباشه...اَه!
-خوبم بهزادخان مرسی...!
روی مبل درکنارمهرسا نشستم ونگاهم لحظه ای به سایه ورایان افتاد که درکنارهم نشسته بودن وصحبت می کردن,سایه کلا خودش رو ازبس به رایان چسبونده بود انگاری می خواست توحلقش فرو بره والله!
پوزخندی زدم وروم رو برگردوندم,توی دلم زمزمه کردم:
-خدایا خودت کمکم کن بتونم تحمل کنم ودووم بیارم خودت می دونی من به پول این کارنیاز دارم ونمی تونم به خاطر این عشق احمقانه ویهویی قید کارم رو بزنم!
آتوسا از کنار بهزاد به سمت ما اومد واینترنت رو متصل کرد به پرده ی بزرگی که مقابلمون بود ودقایقی بعد عکس طراحی هامقابلمون درحال رژه رفتن بودن.
رایان تموم حواسش رو معطوف کرده بود به پرده ودیگه توجهی به سایه نداشت منم خوب نگاه کردم تا اگر سوالی ازم شدبتونم جواب بدم!
پس ازاتمام طراحی ها مهرسا گفت:
-خب نظرتون چیه؟
همه نگاه ها برگشت سمت رایان که تک ابروش رو بالا داد:
-خوب ولی عالی نه!
آتوسا لباش رو جمع کرد:
-یعنی مشکل دارن؟!
رایان انگشتش رو روی لبش کشید ونگاهی به جمع انداخت:
-مشکل نه ولی اون جوری که باید,دلبری نمی کنن!
بهزاد اخم محوی کرد:
-داداش من اخه مگه لباس هم باید دلبری کنه؟!
رایان محکم گفت:
-صددرصد,اگر واقعا یه لباس توی تن مانکن دلبری نکنه به نظرت می تونه نظر مشتری رو جلب کنه؟می تونه اون رو بکشونه سمت خودش تا بخرتش؟!
واقعا رایان باهوش وزکاوت بود,حق بااو بود وبرای همینم همه مون نگاهی کوتاه بهم انداختیم ونفیسه جلو اومد:
-حق بارئیسه,حالا نظرتون چیه؟چی کارکنیم که دلبری کنه ومشتری رو جذب؟!
رایان ازجاش بلندشد:
-این رو من می خوام ازشماها بپرسم که طراح این شرکت هستید!
یه آن فکری به ذهنم رسید وتندگفتم:
-به نظر من بهتره این کار با کمی عشق وعلاقه عجین بشه,مثلا دونفر که عاشق همدیگه هستن ودوست دارن طرف مقابلشون که همسرشونه این لباس روتن کنه باهم طراحی کنن یااگرم این جوری نمی شه دونفر که بهم علاقه دارن از دیدگاه خودشون طرح بذارن روی کاغذ!
همه درسکوت بهم گوش می دادن وبعد هرکسی یه چیزی گفت.
نفیسه:
-عالیه!
مهرسا:
-واقعا نظر پخته وجالبیه!
بهزاد:
-منم موافقم اینجوری یه طرح خاص میاد روی کاغذ!
با خوشحالی ازاین که همه نظرم رو پسندیدن بهشون نگاه می کردم که نگاهم ناخودآگاه قفل شد توی نگاه رایان که خیره شده بود بهم وتموم تنم رعشه گرفت,نگاهش یه جورخاص بود...خیلی خاص!
"یه جورخاص دل به دلت دادم حواست کجاست؟"
لبام رو گزیدم وکمی هول شدم جلوی بچه ها که آروم نگاهش رو گرفت وبه سمت میز رفت,پشتش نشست,بهزاد بی صبر نگاهش کرد:
-داداش نمی خوای نظرت رو درمورد این گفته ی خانم مولوی بگی؟!
تکیه داد به پشتی صندلی وابروهاش رفت بالا ومستقیم زل زد به من:
-نظرخوبیه ومورد قبولم!
همه نفساشون رو محکم فوت کردن بیرون وخودمم واقعا یک لحظه گفتم الان رد می کنه نظرم رو ولی الان یه لبخند قشنگی روی لبام خودنمایی می کرد که باصدای سایه نگاه ها برگشت سمت او:
-ولی بااین عشق بازیایی که لیاناجون راه انداختن الان به قول ایشون باید دوتا آدم که یاعاشق هم باشن پیدا کنیم یااین که یه زوج جوون اونوقت ازکجا این جوری پیدا کنیم که دست برقضا طراح هم باشن؟!به نظرمن که غیرممکنه بی خیالش بشیم.
باحرص نگاهش کردم که مهرسا لبش رو کج کرد:
-سایه جان لیانا که نگفت حتما نظرم رو قبول کنید فقط پیشنهاد داد همین!
سایه پوزخندی زد:
-والله من از رایان تعجب می کنم که چطور همچین نظری رو می گه قبول دارم عجیبه!
ونگاه خشمگینش رو به سمت رایان که بی تفاوت توی فکرخودش غرق بود سوق داد ومن ازشدت عصبانیت دستام شروع کرده بود به لرزیدن که بهزاد بشکنی توی هوا زد وبلندگفت:
-فهمیدم!
آتوسا تند گفت:
_چی رو؟
بهزاد روبه روی رایان ایستاد:
-بوراب وسالینا!
چشمان رایان برق زدوازجاش بلندشد:
-عالیه!
سایه اخم کرد ونزدیک بهزاد ایستاد:
-سالینا کیه؟!
هه,همه به فکر شرکت بودن اون به این فکربود که این اسم دختر متعلق به کیه,شایدم می ترسید دوست دختر رایان باشه!
بهزاد چشم غره ای به سایه رفت:
-چرااین جوری می پرسی سایه؟!
سایه تند دستاش رو آورد بالا:
-نه باور کنید قصد توهین نداشتم فقط کنجکاو شدم همین!
کلافه گفتم:
-این بحث رو تموم کنید لطفا,بذارید ببینیم کسی هست که بتونه کمک کنه یانه!
رایان نگاهم کرد:
-این دونفرعاشق همدیگه هستن,بوراب برای داشتن سالینا سه سال رفت واومد تا تونست پدر سالینا رو راضی کنه وبه معنای واقعی هم خواستار دختره اس!
با ذوق گفتم:
-اینکه خیلی خوبه خب اون وقت باشماها چه نسبتی دارن؟
بهزاد جلو اومد:
-خب بوراب هم دانشگاهی من ورایان بوده,می شه گفت بهترین دوستان همدیگه بودیم هنوزم باهم رابطه داریم ولی چون اونا شمال زندگی می کنن برای همینه که ازهم جداییم!
بادم خالی شد وبا ناامیدی گفتم:
-وای چقدر بدشد...این جوری که پس کنسله!
رایان دستی داخل موهاش کشید:
-اما من می خوام که این کار انجام بشه چون مطمئنم که طرحای خیلی جالبی ازآب درمی یاد.
سپس نگاهش رو توی چشمام دوخت ولبخند خاصی زد که تااعماق وجودم لرزید وغرق درخوشی شد!
روی صندلی نشستم که مهرسا گفت:
-خب دونفر ازاعضای شرکت برن وباهاشون صحبت کنن,بعدم باهم بکشن طرح هارو وقتی ام تموم شد برگردن!
بهزاد :
-آره اینم خوبه ولی کی بره به نظرتون؟!
سایه باچشمک خاصی گفت:
-من ورایان!
وروبه رایان گفت:
-مگه نه؟
چشمام رو بستم وهرلحظه منتظراین بودم که بگه آره اما باشنیدن جمله ای که گفت چشمام تا آخرین حدش بازشد:
-نه حضور توبرای شرکت تواین موقعیت که من نیستم لازمه سایه,بهتره که من ودستیارم بریم!
چشمای گشادشده ام رو چرخوندم اطراف اتاق وبه دخترا خیره شدم که بی خیال به رایان نگاه می کردن وکمی ازاسترسم خوابید!
بهزاد انگشت شصتش رو نشون داد:
-فکرخوبیه!
همه حرفش رو تائید کردن ولی من گیج فقط گوش می دادم که بهزاد درحالی که به سمت دراتاق می رفت گفت:
-پس ختم جلسه اعلام شد بریم سرکارامون!
همه پراکنده شدن ولی من مات مونده بودم روی صندلی,سایه بی توجه به من بازوی رایان رو گرفت:
-من می خواستم باهات بیام رایان,چرا همیشه باید حرف حرفِ توباشه؟!
رایان بی خیال شونه بالاانداخت:
-چون من از هرکسی بهتر صلاح این شرکت رو می دونم!
سایه باعصبانیت تکونش داد:
-من نمی تونم بدون تو این جا بمونم,درک نمی کنی؟
زل زد تو چشماش:
-نه!
سایه ناباور کمی عقب رفت وباز گفت:
-یعنی تو نمی خوای من همراهیت کنم؟!
رایان کلافه دستش رو تکون داد:
-گفتم که حضور تو توی نبود من برای این شرکت لازمِ,چرانمی فهمی؟
-بهزاد که هست!
-اون تنهایی نمی تونه ازعهده ی این همه کار بربیاد!
سایه باخشم دستش رو مشت کرد وازاتاق بیرون رفت,باصدای کوبیده شدن در به خودم اومدم وآروم از جا بلندشدم,جلو رفتم:
-رایان خان متاسفانه من نمی تونم باهاتون به شمال بیام!
رایان پشتش بهم بود ولی صداش رو به وضوح می شنیدم:
-واسه ی چی اون وقت؟!
بزاق دهنم رو قورت دادم:
-چون دلیل شخصی دارم!
برگشت سمتم وچشماش رو ریزکرد:
-ببینم توخیال کردی اینجا خونه خاله اس که هرچی دلت خواست همون رو انجام بدی؟یاخیال کردی من پول مفت می دم به تو که واسه من نظرم می دی!
باتعجب نگاهش کردم که جلوتر اومد:
-گوش کنم خانم مولوی!اگر تاالان اخراجت نکردم فکر نکن ازت می ترسم یااین که واسم خاصی توبرای من بابقیه کارکنان این شرکت هیچ فرقی نداری نمی خوام دیگه اعتراضی بشنوم وتوام موظفی هرجایی که من بهت گفتم بیای!
بابغض عجیبی که نشسته بود توی گلوم ایستاده بودم وزیربار حرفای بی رحمانه اش شماتت می شدم,چقدر احمق بودم که خیال می کردم واسه رایان متفاوتم...مثل یه حس خاص!اما سخت دراشتباه بودم خیلی سخت!
سرم رو به زیرانداختم تا جمع شدن اشک توی چشمام رو پنهون کنم,در حالی که سعی می کردم تموم مهارتم رو به کاربگیرم واسه پنهون کردن بغض تو صدام گفتم:
-من به تازگی ثبت نام کردم توی کلاس های رانندگی اگرگفتم که نمی تونم باهاتون بیام دلیلش فقط وفقط همین بود وگرنه من هیچ فکری نه درمورد شما ونه درمورد شرکتتون نکردم اگرم اجباره که بیام به این مسافرت قید آموزش رانندگی رو می زنم ومی یام...روزتون خوش!
تند ازاتاق زدم بیرون,اگر فقط یک دقیقه دیگه می موندم توی اون اتاق وجلوی اون کوه یخ,واقعا تحملم رو ازدست می دادم وهرکاری ازم ممکن بود پس باید هرچه سریع ترخودم رو از مخمصه می کشیدم بیرون!
 
وضعیت
موضوع بسته شده است.

کسانی که این موضوع را خوانده اند (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 0, کاربران: 0, مهمانان: 0)

موضوعات


بالا