تازه چه خبر
انجمن رمان ایران

سلام مهمان عزیز برای عضویت در انجمن رایگان ثبت نام کنید! پس از وارد شدن، می توانید با اضافه کردن موضوعات و پست های خود، و همچنین تماس با دیگر اعضا از طریق صندوق پستی خصوصی خود، در این سایت شرکت کنید!

  • سال نو می شود، زمین نفسی دوباره می کشد، برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زند پرنده های خسته بر می گردند و در این رویش سبز دوباره... من... تو... ما... کجا ایستاده ایم سهم ما چیست؟ نقش ما چیست؟ پیوند ما در دوباره شدن با کیست؟ زمین سلامت می کند و ابرها درودتان سال نو مبارک...

پایان یافت رمان لیانای من|مهدیه مومنی کاربرانجمن رمان ایران

وضعیت
موضوع بسته شده است.

مهدیه*

دوستدار انجمن
کاربرسایت
"کاش آدم هاهم به شرط چاقوبودند!
قبل از راه دادن به حریمت
یاازسرخی قلبشان مطمئن می شدی
یادست کم
از چشم سفیدیشان!"
آتنا کمی بعدآروم گرفت,نشستن که جعبه دستمال کاغذی رو گذاشتم جلوی آتنا وروبه مبینا گفتم:
-فردامی ریم شمال!
مبینا به سرفه افتاد,آتنا تندکوبید پشتش که خندیدم:
-خیلی غیرمنتظره بود؟!
مبینا به سختی خودش رو کنترل کرد:
-خیلی!
بالذت به آسمون خیره شدم:
-برای خودمم باورنکردنیه,این که بارایان برم شمال اونم دونفره رویایی به نظرمی رسه!
-حتما خیلی استرس داری نه؟
-اوهوم,بیشتراز تنهاشدن باهاش واهمه دارم!
آتنا لبخندزد:
-اما من برای تنها بودن باماهیار لحظه شماری می کنم!
آهی کشیدم,مبینا پرسید:
-حالاچرادوتایی می رید؟!
-بقیه باید توی شرکت بمونن تونبودما بهشون احتیاجه!
-عجیبه سایه گذاشته تنها برید دوتایی!
-خودش روکشته تا رایان همراه خودش ببرتش ولی رایان قبول نکرده چون گفت اون جا بهت احتیاج نیست اگر بود می بردمت!
-خدایی سایه جوری رفتارمی کنه انگارزنشه همه جا می خواد همراهش بره,بابا یه حیایی گفتن یه آبرویی گفتن این جوری خودش رو هی آویزون می کنه که چی بشه؟مثلا فکرکرده بااین کارها رایان می ره خواستگاریش؟!
خندیدیم,گفتم:
-شایدم رفت,ازکجامعلوم؟!
مبینا مطمئن گفت:
-توبگو یه درصد بره,والله پسراجذب دختری می شن که کم محلی کنه وسنگین برخوردکنه نه این که مثل چسب هی بچسبه بهشون ,تویک کلام بهت بگم عاشق دختری می شن که دست نیافتنی باشه,هرچقدردست نیافتنی تر خواستنی تر!
آتنا زمزمه کرد:
-شایدم حق باتوباشه,شعارخوبیه!
مبینا پوزخندزد:
-تجربه کردم که میگم ها!
آتنا توی فکرفرو رفته بود,صدای آیفون نشون ازاومدن لطیفه می دادچون مادربزرگ کلید داشت وفقط لطیفه بودکه نداشت.
ازجابلندشدم وبازدن کلید به استقبالش رفتم وگونه اش رو بوسیدم:
-سلام عزیزم خسته نباشی!
لبخندعمیقی بهم زد:
-سلام لیانا,من که کاری نکردم که خسته باشم توسرکاربودی ازصبح!
بازوش رو گرفتم:
-توام سرکلاس نشستی خب خستگی داره دیگه,تالباسات روعوض کنی برات یه لیوان شربت میارم بخور!
-ممنونم ازت.
-خواهش می کنم.
برای چهارتاییمون شربت ریختم وبه بالکن بردم,سینی فنجون های خالی قهوه رو برگردوندم داخل وبعدرفتم باز توی بالکن که لطیفه هم اومد واحوالپرسی کرد باآتنا ومبینا وخوش آمدگفت.
گفتم:
-لطیفه چقدردیگه مونده تاپایان کلاساتون؟
شربتش رومزه کرد:
-اوووم دوجلسه آبجی!
مبینا:
-الان یعنی کامل یادگرفتی؟
لطیفه باشوق خندید:
-آره ولی هنوز باید یه چندچیزدیگه هم یادبگیریم تاکامل بشیم!
آتنا:
-گیتاریادمی گیرین یاپیانو؟
-گیتار!
مبینا:
-خیلی عالیه دیگه هرموقع رفتیم مسافرتی جایی دونفر داریم که واسمون کنسرت زنده بذارن!
خندیدیم که لطیفه چشمکی زد:
-باید وقت قبلی داشته باشید!
مبینا چشم هاش رو گشادکرد:
-ای چشم سفید!
مجدد صدای خنده هامون بلندشد ومن ازاین که آتنامی خندید واقعا راضی بودم!
***
چمدونم رو روی تخت انداختم,بغض عجیبی از صبح گریبانگیرم شده بود وشاید دلیلش دوری ازمادربزرگ ولطیفه بود ودلتنگی برای هفت روزی که قراربود نبینمشون!
بهترین لباس هام رو جداکردم وداخل چمدون گذاشتم,بهترین مانتووشلوارها وروسری وشال,باید توی این مسافرت بیشتربه چشم رایان می اومدم نمی خواستم خودم رو تحمیل کنم اما لازم بود کمی بیشتر توچشم باشم چون رسیدن به هدفم بیشتراز اینا ارزش داشت!
چندجفت ازکفش هام روهم درون چمدون گذاشتم که مادربزرگ به همراه یک لیوان شیرعسل داخل شد,دیگه می دونستم هرموقع شیربرام بیاره قطعا باعسل شیرینش کرده!
-بیا دخترم این شیرعسل رو بگیربخور برات خوبه یکم جون بگیری!
لبخندی زدم,چقدرخوب می شناختمش!
روی تخت نشستم ومادربزرگ روبروم قرارگرفت,لیوان رو ازدستش گرفتم وجرعه ای نوشیدم:
-نمی فهمم چمه مادربزرگ,ازصبح دارم بااشک هام کلنجارمی رم تانریزه!
-خب بذاربریزه,اگرگریه نکنیم ماآدم ها عقده ای می شیم غصه ها توی دلمون تلنبارمی شه وخدایی نکرده سکته می کنیم گریه کن هرموقع بهش احتیاج داشتی آرومت می کنه!
-دلم برای مامانم خیلی تنگ شده,گاهی وقت ها جای خالیش رو بیشترازهمیشه حس می کنم!
مادربزرگ باناراحتی سرش رو به زیرانداخت:
-شرمنده ام لیانا,تقصیرپسرمن بود!
آهی کشیدم:
-اما من تورو مقصرنمی دونم که شرمنده باشی.
-گاهی باخودم فکر می کنم من که شیرم پاک وحلال بود چرا پسرم حرومزادگی کردوزندگی شماها روخراب!
-شایدهم قسمتمون این بوده!
-نمی دونم.
لیوان خالی رو گرفتم سمتش:
-امیدوارم خدابهم کمک کنه بتونم بانبودن مامان کناربیام.
-خدامی دونه همیشه برای توولطیفه ازخداطلب صبرمی کنم نمی خوام لحظه ای گردغم رو روی چهره هاتون ببینم.
-ممنونم!
مادربزرگ گونه ام رو بوسیدورفت,بقیه ی لوازمی رو که نیازداشتم داخل چمدون قراردادم وزیپش رو بستم!
روبروی آینه ایستادم وزمزمه کردم:
"حالم گرفته اس...!
ازاین دنیایی که آدم هایش
همچون هوایش ناپایدارند...!
گاه آنقدرپاک که باورت نمی شود
گاه آنقدر بی معرفت که نفست می گیرد!"
باصدای زنگ موبایلم اخم هام درهم شد,به سمتش رفتم وبادیدن اسم رایان تنم لرزید...یعنی چی کارداشت؟نکنه مسافرت کنسل شده؟!
-بله؟!
-سلام,چراصدات می لرزه؟!
نفس عمیقی کشیدم وسعی کردم به خودم مسلط بشم:
-سلام چیزی شده؟
-لیاناخوبی؟!
نه...نیستم!
-بله خوبم ممنون,توخوبی؟
مکثی کرد,انگارفهمیدپشت این "بله خوبم"ها یک دنیا حرف نگفته ودردپنهان خوابیده,باورنکردکه خوب باشم...!
-الو...؟
-خواستم بگم آدرس مجتمعتون رو بفرستی میام دنبالت!
-نه مرسی خودم میام!
-همین که گفتم,من آدرس روفراموش کردم یک باردیگه بفرست...روزخوش!
باصدای بوق اتمام مکالمه پوزخندی زدم:
-بایدم فراموش کنی,وقتی این آدرس برات مهم نباشه چرا حفظ باشی؟!
آدرس رو فرستادم وگوشی رو پرت کردم روی تخت,چراهمیشه باید حرف حرف اوباشه؟
صرفاچون رئیسه که نمی شه هرچی گفت بگیم چشم!
حاضرشدم,دلم می خواست برم دیدن مبینا واقعا دلم واسش تنگ می شد توی این یک هفته!
باآسانسور به طبقه شون رفتم وجلوی آپارتمان ایستادم,تقه ای به در زدم که خود مبینا در رو باز کرد وبادیدنم خندید:
-دخترتوچقدرحلال زاده ای ها,تاالان داشتم به خودم می گفتم دلم تنگ شده براش برم ببینمش که اومدی!
بی حال لبخندی زدم وداخل شدم,انگارحس کردحالم رو که گفت:
-دلت گرفته نه؟!
روی کاناپه افتادم,نگاهم رو دوختم به صورتش:
-خیلی!
به آشپزخونه رفت وکمی بعدبا دوفنجون قهوه برگشت,کنارم نشست وسینی رو گذاشت روی میز:
-لعنت به عشق!
پوزخندی زدم:
-نه این جوری نگو,بهتره بگیم لعنت به حس یک طرفه!
-مثل حس من,تو,آتنا...!
نگاهم رو چرخوندم:
-ازکجامعلوم حس آتنا یک طرفه باشه؟ماهیارکه حرفی نزده!
-خودت گفتی بهم گفته کسی تو زندگیم نیست!
-ممکنه توی اون لحظه برای داشتن من اون جوری گفته باشه چون ترسیده اگربگه یکی رو قبلا دوست داشتم من قبول نکنم پیشنهادش رو!
-یعنی می خوای بگی ماهیارقبل ازاومدن وپیداشدن تو توی زندگی ما به آتنا علاقه داشته؟!
-ممکنه!
پوزخندزد:
-پس وقتی بادیدن یه دخترخوشگل تردست وپاش می لرزه وبازعاشق اون می شه که اسمش عشق نیست,حس زودگذره یه خواستن چندروزه اس!
لبام رو جمع کردم,حق بامبینا بود واقعا!
-شایدم حدس من اشتباهه!
مبینا فنجون رو محکم گرفت بین دستاش:
-ماهیارهمچون آدمی نیست,اون هوس باز نیست!
-می دونم اما گاهی سرنوشت مهره ی توی بازی رو جوری می چرخونه که چاره ای نداره جزاین که با یه ترفنددیگه جلوش دربیای!
-فقط امیدوارم این جوری نباشه که تومی گی!
-امیدوارم.
قهوه ام روخوردم,دستمال کاغذی رو روی لبم کشیدم وگفتم:
-تا دوساعت دیگه حرکت می کنیم خواستم قبل رفتن ببینمت!
مبینا نگاهم کرد:
-دلم خیلی واست تنگ می شه!
-منم همین جور,برام دعا کن بتونم موفق بشم توی این راهی که ناخواسته قدم گذاشتم!
-هیچ کس باخواسته ی خودش عاشق نشده که تودومین نفرش باشی لیانا,کاردله ونمی شه هم نه گفت!
-که ای کاش می شد بگی نه!
 
آخرین ویرایش:

مهدیه*

دوستدار انجمن
کاربرسایت
ازجام برخاستم ومبینا تاجلوی آسانسورهمراهیم کرد ودرحالی که توی آغوشم بود زمزمه کرد:
-مواظب خودت باش,مواظب حریم بینتون باش,مواظب قلبت باش وهمیشه ازروی احساس تصمیم نگیر!
آهی کشیدم,به خوبی متوجه ی منظور حرفاش بودم ونگرانیش رو درک می کردم,ازش فاصله گرفتم وعقب عقب داخل آسانسورشدم:
-خیالت راحت حواسم به خودم هست,ممنونم ازت رفیق!
دستش رو تکون داد:
-باهام درارتباط باش وفراموشم نکن,نگرانتم!
-هیچ وقت ازیادم نمی ری,مطمئن باش مدام باهات درارتباطم وخبرهای مهم رو بهت می گم.
-عزیزی.
-توبیشتر!
بابسته شدن درآسانسورتصویرش از جلوی دیدم ناپدید شد,می دونستم که خیلی دلتنگش می شم اما خب چاره ای نبود واین سفراجباری بود!
وارد آپارتمان شدم,مادربزرگ بادیدنم دعوتم کرد به خوردن چایی ومنم باکمال میل پذیرفتم,شایدبااین بهونه ها می خواست کمی بیشتر درکنارم باشه!
توی بالکن نشستیم,لیوان چایی رو توی دستم گرفتم وازداغیش لحظه ای به خودم لرزیدم که مادربزرگ تندازدستم گرفت:
-بده به من,تازه ریختم مگه نمی بینی ازتوش بخارمیادبیرون؟!
حرفی نزدم چون حق بامادربزرگ بود,کمی نگاهم کرد که گفتم:
-می خوام واسه لطیفه گیتاربخرم!
مادربزرگ اخم کرد:
-چی؟دخترمی دونی چقدر گرونه؟
بیخیال شونه هام رو بالاانداختم:
-هرچی می خوادباشه مادربزرگ,من فرستادمش کلاس وازاولم گفتم که باهزینه هاش هیچ مشکلی ندارم دارم کارمی کنم تا لطیفه هیچ کمبودی نداشته باشه الانم پس اندازی که جمع کردم به حدی هست که بتونم یه گیتاربرای لطیفه بگیرم چون لازمه براش,ماجدهم داره اوهم باید داشته باشه خودش که بهم حرفی نمی زنه اما من حس می کنم که دلش می خواد گیتارداشته باشه وکمتراز ماجد وبقیه اعضای کلاسشون نباشه!
مادربزرگ ناراحت نگاهم کرد:
-آخه مگه تومردآهنی هستی که این همه کارکنی وبرای ماخرج؟دخترم یکمم به فکرخودت باش!
پام رو روی اون پام انداختم:
-مادربزرگ بهت که گفتم من فقط خوشبختی لطیفه رو می خوام وبس!
حرفی نزد,ادامه دادم:
-نگران نباش عزیزم,من پول دارم توحسابم خداهم بزرگه بازکارمی کنم پول میاد جاش خوبه؟
مادربزرگ لبخندکمرنگی زد:
-باشه,صلاح کارخویش خسروان دانندوبس!
-قربونتون برم.
چاییم روخوردم,نگاهی به ساعت انداختم وتنها یک ساعت دیگه تازمان رفتنم وقت بود.
به اتفاق لطیفه ومادربزرگ ناهارخوردیم وبعدازاون من برای حاضرشدن به اتاقم رفتم وتیپ مشکی زدم این جوری بهتربود!
لطیفه وارداتاق شدونگاهم کرد:
-آبجی؟!
لبخندی بهش زدم:
-جانم؟
-شنیدم می خوای برای من گیتاربخری!
مشغول آرایش کردن شدم:
-درست شنیدی!
-اما من نمی خوام.
اخم کردم:
-لطف کن حرفای تکراری بهم تحویل نده لطیفه خودتم می دونی که من بگم یه کاری رو انجام می دم کسی جلودارم نمی تونه باشه پس توام سعی نکن من رو منصرف کنی!
ناراحت نگاهم کرد:
-من واسه خودت می گم که اذیت نشی.
-نمی شم!
-امااین همه پول...!
کلافه ازجابلندشدم وحرفش رو قطع کردم:
-بسه لطیفه بسه,دیگه داره حالم بهم می خوره ازبس نداری وبی پولیمون رو به رخ می کشید مگه توخودت نگفتی که باید گذشته رو فراموش کنیم والان روببینیم؟خب خودت چرا بازدرگیرگذشته ای؟من پول دارم کارکردم زحمت کشیدم هرجورم خودم بخوام خرجش می کنم توام همون کاری رو انجام می دی که من می خوام فهمیدی؟!
لطیفه لباش رو جمع کرد:
-قصدنداشتم عصبی ات کنم...ببخش!
سپس ازاتاق رفت بیرون,سرم روبین دستام گرفتم وزمزمه کردم:
-لعنتی!
چمدونم رو برداشتم وازاتاق خارج شدم,عینک دودیم رو روی موهام گذاشتم وشال مشکیم رو کمی عقب کشیدم,لطیفه ومادربزرگ به طرفم اومدن که بااخم محوی گفتم:
-من دارم می رم!
مادربزرگ ناراحت نگاهم کرد:
-ببخش اگرمدام باعث می شیم توناراحت بشی باور کن مافقط نگرانتیم همین!
-مهم نیست مادربزرگ فراموشش کنید!
لطیفه:
-می دونم که الان ازمون دلخوری وبیشترازمن!
-کی گفته من دلخورم؟!
-چشم هات!
لبام رو جمع کردم,لطیفه پوزخندزد:
-دیدی درست فهمیدم,سکوت علامت رضایته!
-یکم بگذره آروم می شم خودتم می شناسی من رو!
-معذرت می خوام,ازاین به بعد هرکارخواستی انجام بده قول می دم فقط همراهیت کنم نه این که مخالف کارات باشم!
مادربزرگ لبخندزد:
-منم همین جور.
صورتم ازهم بازشد ولبخندعمیقی بهشون زدم:
-مرسی که هستید,دوستتون دارم!
مادربزرگ درآغوشم کشید:
-مواظب خودت باش عزیزم,به خدا می سپارمت.
-چشم.
لطیفه گونه ام رو بوسید:
-موفق باشی!
-قربونت.
از آپارتمان که خارج شدم بغض سهمگینی گلوم رودرهم فشرد ومن به سختی جلوی ریزش اشکام رو گرفتم وبازدن کلید آسانسور برای آخرین بارنگاهی به در ورودی انداختم وبعدواردآسانسور شدم.
توی لابی نشستم,هنوز نیومده بود ونیم ساعتی بود که منتظرش بودم نمی خواستمم زنگش بزنم که باخودش بگه می خوادکنجکاوی کنه توکارام!
بالرزیدن موبایلم نگاهم کشیده شد سمت صفحه اش وبادیدن اسمش به بیرون خیره شدم,بادیدن بی ام و نقره ای رنگی که واسم چراغ می زد متوجه شدم رسیده,ردتماس رو زدم وازجابلندشدم وچمدون رو دنبال خودم کشیدم.
بارسیدن به ماشین درصندوق بالارفت ومن فهمیدم که باید چمدونم رو داخلش بگذارم برای همینم راهم رو کج کردم وبه سمت صندوق رفتم,بادیدن چمدونش که گوشه ی ماشین گذاشته بود لبخندگرمی نشست روی لبام,باورم نمی شد دارم بارایان می رم مسافرت اونم دونفره!
سریع چمدون رو گذاشتم وبابستن درش به سمت جلو رفتم ونشستم:
-سلام...عصربخیر!
-سلام ممنون.
چقدرکوتاه!
مهم نیست عادت کردم به این رفتارای ضدونقیصش!
ماشین نرم به حرکت دراومد,اولین بارم بود که این مدل ماشین رو سوارمی شدم وواقعا باید بگم طراحیش رومی پسندم خیلی قشنگه!
نگاهم رو ازشیشه به بیرون دوختم که دستش رو به سمت ضبط بردوکلیدش روفشرد:
"متن آهنگ هستی پازل بند
تو هستی شبم پیش تو غوغاست
منم آدم بشم عشق تو حواست
تو مستی شبم پیش تو زیباست
اگه دلت بخواد دلت نخواد قلب من اینجاست
از هستی تو مستی من خواب نداره
هی دست به این مست مزن تاب نداره
هی دل ای دل نکن مستم منو ول نکن
بستم به کوی او دلم هی منو غافل نکن
هی دل ای دل نکن این عاشقُ عاقل نکن
بستم به کوی او دلم هی منو غافل نکن
وقتی میاد صدای پات حالی به حالی میشم
یه عاشق بیقرار تو این حوالی میشم
آخه رو رواله دلت خوش به حال دلت
اگه روبراهه دلم سربراهه دلت
هی دل ای دل نکن مستم منو ول نکن
بستم به کوی او دلم هی منو غافل نکن
هی دل ای دل نکن این عاشقُ عاقل نکن
بستم به کوی او دلم هی منو غافل نکن
از هستی تو مستی من خواب نداره
هی دست به این مست مزن تاب نداره
هی دل ای دل نکن مستم منو ول نکن
بستم به کوی او دلم هی منو غافل نکن
هی دل ای دل نکن این عاشقُ عاقل نکن
بستم به کوی او دلم هی منو غافل نکن"
آهنگ قشنگی بود,باآرامش توی صندلی نرم ماشین فرورفته بودم وتوی افکارم غرق بودم وازاین سکوت بینمون راضی,اما چیزی نگذشت که باصداش سکوت رو شکست:
-مواظب باش جایی که داریم می ریم یه جای خاصه,بوراب وسالینا عاشقانه همدیگه رو می پرستن وجداازهمه زندگی می کنن چون نمی خوان درگیرحرف هاواختلافات اطرافیانشون بشن که به خوشبختی شون خدشه ای وارد بشه اونا دیوونه ی رمانتیک بازی وکارایی ازاین قبیل هستن وتوام باید خوب باهامون همکاری کنی هرکارازت خواستن انجام بدی تا بتونیم یه کلکسیون خیلی عالی بسازیم باهم!
کمی استرس گرفتم ازحرف هاش اما باتوکل به خدای مهربون گفتم:
-چشم حواسم به رفتارم هست!
سنگینی نگاهش رو روی خودم حس کردم:
-چی شده توامروز مودب وحرف گوش کن شدی؟!
خنده ام گرفت,انگارفهمید که گوشه ی لبش کمی بالارفت ومن دلم ضعف رفت براش!
-اصلا بهت نمیادازبس گستاخی کردی لیانا!
نگاهش کردم که اوهم زل زد توی چشم هام وناخودآگاه زمزمه کردم:
-چراچشم هات آبیه؟!
بااین جمله اخم هاش درهم شد,شدیداً ناراحت وعصبی شده بود واین ازرفتاراش به خوبی مشخص بود,مگه سوال بدی پرسیده بودم؟!
باترس بهش زل زدم,سرعتش هرلحظه بالاترمی رفت وازبس دستش رو مشت کرده بود وروی فرمون ماشین فشارداده بود قرمزشده بود...هرچقدر خواستم خونسردباشم وحرفی نزنم نمی شد چون واقعا سرعتش بالارفته بودبرای همینم بیخیال همه چی شدم ودستم رو آروم گذاشتم روی دستش:
-آروم تر برو!
بااین حرکتم انگارازخلصه کشیده شد بیرون که یه آن پاش رو کوبیدروی ترمز وماشین باصدای ناهنجاری چرخ خورد ومن باتموم وجودم جیغ کشیدم ولی رایان ماهرانه کشیدش کنارجاده ونگهش داشت!
دستم رو روی قلبم گذاشتم وپی درپی نفس های عمیق کشیدم واقعا شانس آوردیم اززنده بودنمون یعنی خداخیلی دوستمون داشت!
ازماشین پیاده شدودستاش روقفل کرد پشت گردنش,ازترس نزدیک بود قالب تهی کنم پسره ی بی عقل!
آروم پیاده شدم وبه سمتش رفتم که برگشت سمتم وخیره شد بهم:
-هیچ کس تاحالا حق نداشته این سوال روازمن بپرسه ولی توحالا پرسیدی,جوابش روهم می گیری!
هول کردم:
-ببخش...من نمی دونستم...نمی خوای کسی ازت بپرسه!
پوزخندزد:
-دیگه گذشت,توپرسیدی واسه اولین بار!
حرفی نزدم که بازپشتش رو کردبهم:
-مادرمن ایرانی نبوده,پدرم توی سفرهاش به خارج ازکشورمادرم رو می بینه وعاشقش می شه وقتی به خانواده اش که پدربزرگ ومادربزرگم باشن می گه پدربزرگم که مردبااصالتی بوده ویکی ازسرشناس ترین مردهای تهران به شدت باازدواجشون مخالفت می کنه ومی گه که باید ازکشوروشهرخودت زن بگیری نه یک زن خارجی که تموم زندگی وفرهنگش بامافرق داره اما پدرم پاش رو می کنه توی یه کفش ومی گه که من عاشقشم واگرنذارید بهش برسم خودم رو می کشم!
 

مهدیه*

دوستدار انجمن
کاربرسایت
باحیرت به صورتش زل زدم,آثارناراحتی به خوبی ازچهره اش مشخص بود ومن تاالان ندیده بودم رایان تااین حدبهم ریخته بشه!
کمی نزدیک تررفتم که گفت:
-بشین توماشین!
اطاعت کردم ودلم نمی خواست بازم عصبیش کنم,نشست پشت فرمون وماشین رو آروم به حرکت درآورد وادامه داد:
-برخلاف تموم مخالفت های پدربزرگم این ازدواج سرگرفت ومادرم به ایران اومد چون خانواده اش رو ازدست داده بود وکسی دیگه ای نداشت برای همین هم تاپدرم ازش خواست به ایران بیاد واین جازندگی کنه قبول کردچون براش فرقی نمی کرداین جاباشه یاخارج,اما بااین کارش پدرم ازتموم ارث پدربزرگم محروم شد وخودش به همراه مادرم ازصفرشروع کردن چون مادرمم عاشق پدرم شده بود ونمی خواست ازدستش بده وقتی هم که به ایران اومد مثل همه ی خانم های اینجا لباس می پوشید وفرهنگ این جا روپذیرفته بود,مادربزرگم گاهی بهمون سرمی زداما پدربزرگم به کلی ماروطردکرده بود,گناه پدرم تنها عاشقی بود وبس,چشم های مادرم آبی بود مثل چشم های من!
مکثی کردوبهم خیره شد:
-حالا جواب سوالت روگرفتی؟
باناراحتی گفتم:
-متاسفم نمی خواستم ناراحتت کنم!
نگاهش رو چرخوند:
-می دونم,این سوالیه که ممکنه واسه هرکسی پیش بیادچون رنگ چشم های من توایران خیلی کمیابه,این رنگ یه حالت خاصی داره یه جور سردی وبی روحی توی نگاه اول به مخاطب القا می شه اما اگرخوب بهش دقت کنن می بینن که کاملا دراشتباه بودن واعماق این رنگ یه جوردیگه اس...شاید پراز مهربونی,دلرحمی,عشق,علاقه,خواستن!
بادقت به حرف هاش گوش می دادم,یعنی داشت خودش رو برای من توضیح می داد؟چرا؟می خواست چی روبه من بفهمونه؟این که غرور دارم درست ولی درکنارش احساس هم دارم فقط کافیه بهم دقت کنی وخودت ازچشم هام بخونی رازم رو!؟
آره شاید می خواست بهم بفهمونه که بهم اهمیت می ده اما غرورش اجازه ی ابرازکردنش رو نمی ده!
درست مثل حرفی که مبینا بهم زد...خدای من یعنی ممکنه علاقه ام دوطرفه باشه!؟
لبخندمحوی زدم:
-رنگ چشم هات خیلی خوشگله!
نگاهم کرد:
-مثل رنگ چشم های تو!
یه چیزی درونم فروریخت,دست هام لرزیدن وچشم هام ازشدت یه حس خاص برای چندثانیه بسته شد وواقعا چقدر ضعیف بودیم درمقابل احساساتمون!
دستم رو توی دستش گرفت,حسش می کردم که الان وتوی دلهره هاش که گذشته براش یادآوری شده بودبه یه آرامش نیازداره که بدونه همدردی می کنه باهاش واسه همونم بدون هیچ اعتراضی اجازه دادم دستم بمونه توی دستش,تکیه دادم به پشتی صندلی وچشم هام رو بستم...حرکت ماشین مثل لالایی باعث شد خوابم ببره!
***
باصدای حرف زدن دونفرچشم هام روبازکردم,گیج ومنگ به اطرافم خیره شدم وگردنم رو کمی ماساژ دادم واقعا درد گرفته بودوخسته شده بودم!
نگاهم رو به بیرون دوختم,هوا تاریک شده بود وخبری از رایان نبود ولی صداش ازشیشه ی ماشین که پایین بود به داخل میومدکه بایک نفر صحبت می کرد.
چراغ توی ماشین رو روشن کردم,آبمیوه ای که جلوی فرمون گذاشته بود نظرم رو به خودش جلب کردوچون تشنه ام بود بلافاصله برش داشتم وخوردمش!
نفس عمیقی کشیدم:
-آخیش چقدر خنک بود.
رایان نشست داخل ماشین ونگاهی بهم انداخت:
-ساعت خواب خانم مولوی!
خندیدم:
-شرمنده ام نفهمیدم اصلاکی خوابم برد.
-بی خیال,من همیشه این راه رو تنهایی طی کردم این بارم روش!
لبام رو جمع کردم که راه افتادوگفت:
-گوشیتم سه دفعه زنگ خورد,بهتره ببینی کیه چون ممکنه نگرانت شده باشن!
بااین حرف تند موبایلم رودرآوردم وبادیدن شماره ی آپارتمان آه از نهادم بلندشد,بدون شک نگرانم شده بودن ومن چطور به فکرم نرسیده بود لااقل یه خبربهشون بدم!
تند شماره رو گرفتم:
-الو...سلام!
مادربزرگ باخوشحالی باصدای نسبتا بلندی گفت:
-سلام لیانای من!چقدرنگرانت شده بودم آخه توکجایی؟
-شرمنده مادربزرگ خوابم برده بود.
-جلوی پسرمردم خوابیدی لیانا!؟
پوفی کشیدم:
-مگه مشکلی داره آخه؟
-اون نامحرمه!
-واه مادربزرگ حرفا می زنیا,نرفتم که پیشش بخوابم روی صندلی ماشین خوابم برده خب!
-خب باشه مراقب خودت باش!
-هستم توام نگران نباش اینقدر!
-باشه سعی خودم رو می کنم,الان شمالید؟
-بله رسیدیم اما هنوز توی راهیم نمی دونم تا ویلای بوراب چقدرمونده!
-باشه فقط مدام ازخودت یه خبری بهم بده تا بدونم خوبی.
-چشم.
-خدانگهدارت!
گوشی رو گذاشتم تو کیفم,کلافه نگاهی به ساعتم انداختم که روی(8:00)شب ضربه زدوروبه رایان گفتم:
-چقدر مونده برسیم ویلاشون؟
-من کامل بلدنیستم چون چنددفعه تاالان تغییردادن جاشون رو اما سعی می کنم ازروی آدرسی که بهزادبهم داده برسونم خودمون رو اون جا!
-می دونن ماقراره بریم؟
-بهزاددیشب خبرداده بهشون,می گفت خیلی خوشحال شده بوراب!
-صمیمی هستید باهم؟
-آره اما بیشتربابهزاد جوره چون برعکس من بهزادشوخ طبع وباحاله!
-خب توام باش!
نگاهم کرد,لبخندزدم که پوزخندزد:
-مثل این می مونه به ماست بگی سیاه باش!همون قدر غیرممکن!
-چرا؟
-روزگار ازمن یه همچین بتی ساخته,کسی هم نمی تونه تغییرش بده!
-مگه فقط تو توی این دنیا سختی کشیدی؟
-نه نمی گم من فقط زجرکشیده هستم فقط می گم من تغییرکردم با گرداب های روزگار ونمی تونمم مثل بهزاد وامثال او باشم,من یادگرفتم بی دلیل نخندم,گریه نکنم,لبخندنزنم,حرف نزنم,جدی باشم!
-این جوری بدترمی شه زندگیت,سخت تروسخت تر!
-عادت کردم لیانا!
-به چی؟!
-به این که به هرچی می خوام نرسم!
آهی ازته دل کشیدم,خدای من بیچاره رایان!
-توالان توی جایگاهی هستی که خیلیا حسرتش رو دارن رایان,ناشکری نکن!
-چه فایده وقتی حسرت داشتن پدرومادر رو همیشه وهمیشه حس کردم ومی کنم!
-منم نداشتم!
-برای یه مرد سخت تره نداشتن خانواده,محبت پدرونگرانی مادر!
-مادربزرگت که بوده!
-توام مادربزرگ داری,تونسته جای مامان وبابات رو پرکنه برات؟!
حرفی نزدم,نه هرگز نتونسته بود حتی باتموم محبت هاش هم باز نتونسته بود عشقی که مادرم نثارم می کرد روبهم القا کنه واقعا هیچ کس جای مادرم رو نمی تونه بگیره!
-چی شد؟سکوت کردی چون موافقی که کسی برای آدم مثل مادر نمی شه!
-آره اما وقتی سرنوشت این جوری رقم زده نمی شه کاری کرد!
-متنفرم ازاین سرنوشت که به من که رسیدهمش غم نوشت!
-همین الان داشتی می گفتی فقط من نیستم که غم دارم باز که زدی زیرحرفت!
-چون برام خیلی سخت بوده لیانا,خیلی!
-درک می کنم.
باورم نمی شد رایان بامن درددل کنه,اصلا باورم نمی شد رایان باهام حرف بزنه چه برسه به این که بخواد رازهای دلش رو برام بگه واقعا عجیب بود وباورنکردنی!
-نمی دونم چرادارم این حرفا رو باتو می زنم ولی امیدوارم رازنگه دار خوبی باشی وپشیمونم نکنی!
-مطمئن باش بین خودمون می مونه.
سری تکون داد وبعدازاون سرعتش رو برد بالاتر,صدای دریا که به گوشم خورد لبخند نشست روی لبام وشیشه رو کشیدم پایین,بوی رطوبت دریا رو باتموم وجودم به ریه هام کشوندم وچقدر دلم می خواست بیام شمال!
سرم رو کامل بردم بیرون وپی درپی نفس های عمیق کشیدم که موبایل رایان زنگ خورد,ازمکالمه اش به خوبی می شد فهمید که مخاطبش کسی نیست جزسایه!
پوزخندی زدم واقعا فکرکرده زنشه که مدام زنگ می زنه آمارش رو می گیره,من اگر به جای رایان بودم پرتش می کردم بیرون ازشرکت!
روی صندلیم صاف نشستم,انگاردلش راضی نمی شد قطع کنه حدودا ربع ساعت داشتن حرف می زدن که اکثرا رایان سکوت کرده بودوگوش می داد معلوم بود دختره یه ریز داره حرف می زنه اصلا اجازه به رایان نمی ده دیگه!
بعداز اتمام تماسشون ماشین جلوی یه دربزرگ متوقف شد,بادقت نگاهم رو به بیرون خیره کردم ومتوجه ی ویلای بزرگ وخیلی خوشگلی شدم که معماری خاصی داشت وکاملا روبه دریا بود!
رایان باموبایلش اس ام اسی روارسال کردوطولی نکشید که پیرمردی در روگشود ورایان باتک بوقی واردشد.
ماشینش کناریه ماشین خوشگل وفوق العاده بزرگ متوقف شدکه کنجکاوشدم بدونم اسم این ماشین چبه برای همینم تندپیاده شدم وروبه رایان گفتم:
-یه سوال!؟
رایان درحالی که ازصندوق دوچمدون رو پایین می ذاشت گفت:
-چیه؟
-اسم این ماشین چیه؟
-مرسدس بنز...چطورمگه؟
-خیلی بزرگه!
-وهمینطورم خیلی گرون!
-از شکل وقیافه اش معلومه خدایی.
لبخندمحوی زدکه خندیدم وبه کمکش رفتم,دسته ی چمدونم روگرفتم وپشت سرش به سمت ورودی ویلا رفتیم ولی نگاهم همچنان پیش ماشینه گیرکرده بود!
درورودی که بازشد بادسردکولرگازی توی صورتم خورد وباتموم وجودلذت بردم از خنکای موجود درسالن ویلا!
رایان چمدونش رو یه گوشه گذاشت وروبهم گفت:
-بیابریم بشینیم تابیان!
اطاعت کردم ودنبالش رفتم,درکنارهم روی یه مبل چهارنفره نشستیم که خدمتکار دوتا جام خوشگل پرازشربت واسمون آورد ومن چندلحظه هنگ نگاهم به جام ها بود که واقعا نازبودن!
-این ویلا واون ماشین هردوش واسه سالیناس!
باحیرت نگاهش کردم:
-واقعا؟!
 

مهدیه*

دوستدار انجمن
کاربرسایت
-آره,پدرسالیناتاجره وفقط هم همین یک دختر رو داره باسه تاپسر.
-پس باید خیلی سرمایه دارباشه.
-آره اون قدر که نمی شه حساب کردکلی زمین وویلا وکارخونه داره هم این جا وهم خارج ازکشور!
-آمریکا؟
-نه نه سوئد.
-آهان فهمیدم.
نگاهم رواطراف ویلا چرخوندم,همه چیزعالی ودرخور تحسین بود,واقعا یک نفرچقدر می تونه پول داشته باشه ویه نفرم توی نداری وفقردست وپا بزنه وگاهی ازشدت فشار زندگی دست به خودکشی بزنه!
-به به سلام رفیق!
باصدای باجذبه مردی خودم رواز افکارم جدا مردم وچشم هام رو به روبروم دوختم که دخترخوشگل ونازی روی راه پله ها ایستاده بود ومردی هم درکنارش!
نگاهم ازصورتشون کشیده شد به دست هاشون که هردو دورکمرهمدیگه حلقه اش کرده بودن وواقعا بهم می اومدن انگارخدابرای همدیگه ساخته بودشون!
رایان ازجاش بلندشد وجلورفت,بوراب آروم ازسالینا فاصله گرفت وهردو درآغوش هم فرو رفتن.
نگاهم بازکشیده شد سمت سالینا,تاپ وشلوارک قرمز پوشیده ای روتن کرده بود که سفیدی پوست تنش رو به خوبی به رخ می کشید وموهاش رو مدل فشن زده بود,ولی خیلی کوتاه بودن می شد گفت تاشونه هاش می رسیدن!
جلواومد,منم به خودم اومدم وتندبه سمتش رفتم ودستم رو دراز کردم:
-سلام,من لیاناهستم دستیاررایان خان!
لبخندخوشگلی که زد باعث شد هردوطرف گونه اش چال های عمیقی بیفته وواقعا بوراب حق داشت شیفته ی این دخترنازباشه!
-منم سالینا هستم عزیزم,خوشبختم!
دستم روفشرد ومن ازصمیم قلب احساس آرامش کردم درکناراین دخترمهربون!
بوراب روبهم گفت:
-سلام لیاناخانم!
لبخندزدم:
-سلام شرمنده باعث مزاحمت شدیم!
-این حرفا رونزنی ها,ازهمین اول بگم باماراحت باش رایان که اخلاق منووسالینا رو می شناسه توام که تازه اومدی باید باهامون خو بگیری.
خندیدم این جوری خودمم راحت تربودم:
-چشم.
درکنارهم نشستیم که سالینا گفت:
-چرا شربت هاتون رو نخوردید؟!
بااین حرف هردو جام هارو توی دستمون گرفتیم که سالینا روبه رایان گفت:
-خیلی وقته ندیدیمت,دلمون واست تنگ شده کوه غرور!
ازاین لقب کمی جاخوردم,اما بوراب وسالیناخندیدن ورایان هم لبخندمحوی زد:
-می دونید که سرم شلوغه,بعدشم کوه غرور نه بهتره بگیم اسطوره ی مشکل وسختی!
بوراب دستش رو روی پای سالینا گذاشت وبالذت به چشم های مشکیش خیره شد:
-برای من که ازوقتی باسالینا ازدواج کردم این دوکلمه کاملا بی معناشده,من می تونم باجراٌت بگم خوشبخت ترین مردجهانم!
واقعا به حالشون غبطه خوردم,چقدر خوب بود که هردوتااین حدهمدیگه رو دوست داشتن!
سالینا بوسه ی کوتاهی روی بازوی بوراب نشوندوروبه من چشمک زد:
-می گم توام اگر هوس ب*و*س کردی بگیم رایان ازخجالتت دربیاد!
باحیرت وخجالت سربه زیرانداختم که هرسه شون زدن زیرخنده ومن برای اولین بار خنده های جذاب رایانم رو دیدم وواقعا چقدر جذاب بود...حتی بیشترازخیلی!
بوراب میون خنده گفت:
-گفتم که ماشوخی می کنیم باهات توام نباید ناراحت بشی!
خندیدم:
-نه اشکال نداره فقط شوخی های مجازباشه لطفا!
مجدد زدن زیرخنده ومن چشمکی به سالینا زدم که اوهم انگشت شصتش رو گرفت سمتم واین یعنی ایول!
سالینا:
-شام که نخوردید؟
رایان باخستگی سرش رو تکون داد:
-نه اما برای من الان خواب ازهرچیزی لازم تره!
بوراب اخم کرد:
-نخیر اول شام,زودباشید بریم سرمیز بعدازاون بهتون اتاق هاتون رو نشون می دیم,برید تاهروقت دلتون خواست بخوابید!
رایان شونه هاش رو بالاانداخت:
-باشه می ریم شام!
هرچهارنفربه سمت سالن پذیرایی رفتیم که سه خدمتکارمشغول چیدن میزبودن وهرکدوم به خوبی وتندکاراشون رو انجام می دادن.
سالینا صندلی رو برای خودش وبوراب کنارکشید وبه من اشاره کرد:
-بشینید روبه روی ما!
سرم رو به معنای باشه تکون دادم وصندلی ها رو عقب کشیدم که رایان وبوراب هم رسیدن ونشستیم.
میگو وشنیسل مرغ شام شب بودوواقعا هم لذیذ وخوشمزه به طوری که نمی تونستی از هیچ کدومش بگذری!
تو طول شام مدام بوراب سوالاتی درمورد شرکت ازرایان می پرسید کلا صحبت هاشون حول کارمی چرخیدومن وسالیناهم که شنونده بودیم!
اینقدر خسته بودم که برام خیلی بهتربود این سکوت لذت بخش!
پس از شام سالینا به همراه من ورایان به طبقه دوم اومد ودواتاق انتهای سالن که روبه روی هم قرارداشت رو بهمون نشون داد:
-اتاق سمت چپ مال تولیانا!
سرم رو تکون دادم:
-مرسی واقعا.
-خواهش می کنم گلم.
سپس روبه رایان خندید:
-اتاق سمت راستم که همیشه واسه توبوده وهست!
رایان روبه من که با گیجی نگاهشون می کردم گفت:
-من تاالان سه دفعه اومدم پیششون برای همینم هردفعه اون اتاق مال من می شه!
لبخندگرمی زدم:
-چه جالب.
خدمتکارکه چمدون هامون رو آورد هردو به سالینا شب بخیرگفتیم وبه سمت اتاق هامون رفتیم.
خدمتکارکه رفت رایان روبهم گفت:
-فردا صبح باید بیدارشی برای ورزش,این جا قوانین خاص خودش رو داره بوراب وسالینا هرروز صبح ازخواب که بیدارمی شن باهم ورزش می کنن وبعدمی رن تودریا شنا می کنن,بعدازاون برای دوش گرفتن وخوردن صبحونه برمی گردن ویلا,اون وقت که همه ی کاراشون تموم شد می رن دنبال کارهای روزانه شون!
متعجب گفتم:
-وای چه زندگی خاصی دارن این دونفر!
رایان تلخ لبخندزد:
-چون خیلی سختی کشیدن واسه بهم رسیدن!
آهی کشیدم که باخستگی دستش رو تکون داد:
-من می رم بخوابم بدجورخسته ام,شب بخیر.
-شب بخیروخوب بخوابی.
وارد اتاقم شدم,دربدوورود رنگ دیوارهانظرم روجلب کرد واقعا ست خوشگلی داشت,سفید_صورتی ملایم که بهم آرامش می داد وگلدون هایی که درجای جای اتاق قرارداشت باعث شده بود عطرخوبی درفضای اتاق بپیچه,نفس های عمیقی کشیدم ولبخندنشست روی لبم.
جلو رفتم وچمدونم رو روبروی تختخواب که ست طلایی داشت گذاشتم ودرش رو بازکردم,کمدنسبتا بزرگی درکنارتخت قرارداشت که می تونستم لباسا ووسایلم رو توش بذارم.
پس از انجام کارم چمدون رو هل دادم زیرتخت,کنارتخت عسلی قرارداشت که یک دستگاه تلفن ویک تقویم روش قرارداشت,اتاق سرویس جدا داشت حموم ودستشویی داخل بود نیازی نبود ازاتاق بری بیرون واین عالی بود یعنی می شد گفت این اتاق یک سوییت مجزاس چون خیلی هم بزرگ ودلبازبود البته بدون آشپزخونه!
لباس هام رو درآوردم,یک دست لباس راحتیم رو ازکمدبرداشتم وپوشیدم بعدازاون موبایلم رو برداشتم وروی تخت دونفره خیلی راحت ونرمم درازکشیدم وملحفه پایین پام رو کشیدم روخودم چون پتو گرم بود نمی خواستمش!
صفحه چت با مبینا رو بازکردم وتایپ کردم:
-سلام عزیزم,مادوساعت پیش رسیدیم شمال الانم توی ویلای دوستان رایان هستیم.
کمی گذشت ولی مبینا آنلاین نشد,تک زنگش هم زدم اما جواب نداد منم چون خوابم میومد بی خیال شدم وگوشی رو کنارتخت گذاشتم,چشم هام رو بستم وبه خواب اجازه دادم من رو درخودش فروببره وازدنیای واقعی جداشدم!
***
 

مهدیه*

دوستدار انجمن
کاربرسایت
"تو
قشنگ ترین
تیتر زندگی منی..!"
چشم هام رو بازکردم,لبخندی زدم وازجابلندشدم,پنجره رو بازکردم که بوی خوب دریا دروهله ی اول به مشامم رسید وگاهی کوچکترین بهونه ها باعث می شن حس کنی چقدرخوشبختی!
حوله ام رو برداشتم وبه سمت حموم رفتم وپس ازیه دوش کوچولوبیرون اومدم,موهام رو خشک کردم وبااتوموحالت دادم وتافت زدم که تکون نخورن پشتش روهم کامل بالای سرم جمع کردم تامزاحمم نباشه!
ازبین لباس هام تیشرت صورتی قرمزم که خیلی نازبودانتخاب کردم وشلوارورزشی آدیداس سفیدوکلاه مشکی...مخلوط جالبی درمیومد وراضی ازانتخاب هام تندتنم کردم که واقعا بهم برازنده بود!
کمی عطربه خودم زدم وآرایش ملایمی هم به چهره دادم که صدای ضرباتی به درخوردوباعث شد از آینه بالاخره دل بکنم.

به سمت در رفتم وبازش کردم که نگاهم به چشم های آبیش افتاد وواقعا چه چیزی ازاین قشنگ تراولین کسی که باآغازکردن روزت می بینی عشقت باشه؟!
-سلام صبح بخیررایان!
لب هاش روبازبون خیس کرد:
-سلام مرسی,همچنین,فکرکردم ممکنه خواب بمونی برای همین درزدم نمی دونستم خیلی وقته بیداری!
-آره دیشب که مقررات رو واسم گفتی دیگه صبح زودبیدارشدم که به همه ی کارام برسم.
-خوبه,زودباش بیا پایین منتظرمونن.
-ok.
پس ازرفتنش باردیگه به داخل برگشتم وکفش اسپرتم رو پام کردم,گوشیم رو برداشتم که متوجه شدم ازطرف مبینا پیغام دارم:
-سلام رفیق,به سلامتی خوشحالم که سالم رسیدید,مواظب خودت خیلی باش.
تایپ کردم:
-سلام...قربونت برم,عزیزی.
گوشی رو مجدد روی عسلی گذاشتم وازاتاق خارج شدم,بارسیدن به طبقه اول نگاهم به سه نفره شون افتادکه مشغول خوردن قهوه بودن وبهشون ملحق شدم:
-سلام صبحتون بخیر!
بوراب وسالینا به گرمی جوابم رو دادن وسالینا به شوخی خندید:
-توچقدرخوشگلی دختر,اگر داداش داشتم مطمئن باش توروواسش می گرفتم حیفه ازدست بری!
لبخندگرمی زدم:
-توبهم لطف داری سالیناجان!
نشستم که خدمتکارقهوه واسم آوردووقتی پرسید:
-شِکر؟!
ومن پاسخ منفی دادم!

چشم هاش خیره شد توی چشم هام ولبخندمحوی نشست روی لبش,غرق لذت شدم وفنجون روبه لبم نزدیک کردم...شایداین هم یه تفاهم حساب می شد دیگه...قهوه ی تلخ!
پس ازخوردن قهوه ازویلا بیرون اومدیم,هوای صبحگاهی من رو به وجد آوردوباتموم وجودم نفس کشیدم که سالینا کنارم ایستاد:
-من واقعا اززندگی توی شمال راضی ام,برخلاف برخی آدم ها که معتقدن شمال همیشه بارونه وزندگی توش مشکلات خاص خودش رو داره,ممکنه هم حق بااونا باشه ولی من همه جوره این جا رو قبول دارم حتی باوجودشرجی بودن هواش!
سری تکون دادم:
-حق داری,فقط وجوددریا یه نعمت فوق العاده خاصه ومن عاشق دریام!
-نمی دونی لیانا وقتی آفتاب غروب می کنه اینقدردریا خوشگل می شه که دلت نمیادازکنارش بلندبشی وازش دل بکنی حالا این جا هستی نشونت می دم,خیلی زیباست!
-ویلاتونم واقعا بهترین منطقه شماله هم به دریا نزدیکه هم جاده ی خوشگلی داره.
خندید:
-آره خب,تاالان چندین ویلا تغییردادیم تااین یکی من رو راضی کرده من خواستاربهترین هام ونمی تونم باکم وکاستی کناربیام!
بوراب کنارمون ایستادوروبهم گفت:
-هی لیانا نمی ذارم خانمم رو ازم بگیری ها,الان ربع ساعته ایستادید حرف می زنید من دلم واسش تنگ شده!
چشم هام روگشادکردم وباحرص نگاهش کردم:
-مجنون دوم تویی والله!
خندیدن ورایان به سالینا اشاره کرد:
-غصه نخوراین دخترم به اندازه کافی لیلی هست!
غبطه خوردم واقعا به جفتشون,نگاهم که به چشم های پرازحسرت رایان افتادمطمئن شدم که اوهم به این همه عشق بینشون حسودی کرده وشایدهم دلش خواسته...!
شروع کردیم به ورزش,دورباغ کوچولوی ویلا می دویدیم وبرای منی که عادت نداشتم واقعا سخت بوداما نمی خواستم کم بیارم وپابه پاشون حرکات روانجام می دادم,نیم ساعتی دویدن وبعدازاون داخل زیرزمین ویلا شدن ومن باحیرت به دستگاه های داخل زیرزمین خیره شدم وواقعا می شد گفت این جا یه باشگاهِ چون همه جوروسایلی توش موجودبود برای ورزش!

حتی یه قسمت رو برای والیبال هم اختصاص داده بودن,رایان به سمت وزنه ها رفت ومن وسالینا به سمت تردمیل,بوراب هم که مشغول کیسه بوکس شد!
نزدیک به یک ساعت هم اونجا ورزش های مختلف انجام دادیم ومن دیگه ازشدت خستگی نا نداشتم که بوراب اعلام اتمام ورزش کرد وهرچهار نفرباوضعی نسبتا آشفته به سمت دریا رفتیم.
روی ماسه ها نشستم وتندتندنفس می کشیدم,بوراب ورایان کمی دورترازما نشستن ولی سالینا درکنارمن جای گرفت:
-یکم بشینیم تا بدنمون آروم بشه بعدبریم برای شنا چون ممکنه آب دریا کمی سردباشه وچون بدنمون داغه خطرداره!
سرم رو به معنای تائید حرفش تکون دادم که نگاهش رو به دریا دوخت:
-لیانا تاحالا عاشق شدی؟!
لبخندتلخی زدم:
-همه ی آدما ممکنه توی طول زندگیشون یک بارعاشق بشن منم استثنانیستم عزیزم!
-اما فرق بین آدم های عاشق اینه که همه این امتیازرو ندارن که به عشقشون برسن!
-همینه که زندگی خیلی ازآدما رو خراب می کنه وشاید باعث خودکشی می شه!
-اما من خوشحالم که باتموم سختی هاومشکلات وموانع سرراهمون آخرش بهَم رسیدیم ومهم تراین که الانم بعداز این همه مدت پشیمون نیستیم وقدرهمدیگه رو می دونیم.
-چون برای رسیدن بهم تلاش کردید اگر راحت بهم رسیده بودید خیلی زودهم ازهم زده واززندگیتون خسته می شدید!
-ممکنه این جوری باشه,اما واقعا خداخودش خبرداره که من چه شب هایی رو برای داشتن وخواستن بوراب باگریه به صبح رسوندم والتماسش کردم که مبادا سهم کسی دیگه بشه آخه خیلی سخته لیانا که عشقت رودرکناردیگری ببینی!
ستون فقراتم تیرکشید,آره خیلی سخت بودخیلی!
آهی کشیدم:
-خوش به حالتون که بهم رسیدید!
-واقعا من بهترین زندگی رو دارم الان وخیلی راضی ام,فکرکنم خدادلش برام سوخته دیگه!
لبخندزدوادامه داد:
-اوایل آشناییم بابوراب حتی فکرشم نمی کردم که یه روزی تااین حدعاشقش بشم ولی کم کم که گذشت هرروز بیشترازدیروز وابسته اش می شدم تااین که بهم ابراز عشق کرد وازم خواست اجازه بدم بیاد خواستگاریم منم ازخداخواسته به پیشنهادش جواب مثبت دادم وفکر می کردم که قراره راحت بریم باهم سرخونه زندگیمون اما وقتی این موضوع رو باخانواده ام درمیون گذاشتم باجواب منفی پدرم تموم محاسباتم بهم خوردوحس کردم دیگه کاملا ازدست دادم بوراب رو,ولی وقتی جواب پدرم رو برای بوراب گفتم قسم خورد که جز من باکسی ازدواج نکنه وهمیشه عشقم روتوی قلبش نگه داره واینقدربیادوبره تاپدرم روراضی کنه البته ازمنم قول گرفت که کمکش کنم وتوی این راه پرازمشقت تنهاش نذارم منم چون ازته دل دوستش داشتم این قول روبهش دادم,ازاون وقت به بعدمدام توی خونه جنگ داشتم باخانواده ام,پدرم به هیچ وجه زیربارقبول این ازدواج نمی رفت ودرکنارش هرروز خانواده ی بوراب زنگ می زدن یاخودبوراب می اومد جلوی ویلا,پدرم حتی واسه این که من روازاین ازدواج پشیمون کنه تهدیدم می کرد که ارثش روبرام محروم می کنه منم گفتم که واسم مهم نیست وفقط وفقط بابوراب عروسی می کنم مادربیچاره ام هم مدام یاسعی می کرد پدرم رو راضی کنه یاسعی می کرد من رو منصرف کنه درآخرهم اونی که بالاخره کوتاه اومد وقبول کرد پدرم بود البته من می تونستم با بوراب فرارکنم یااین که بدون اجازه شون غیرقانونی بابوراب ازدواج کنم حالا یاصیغه یاعقدموقت ولی خودم نمی خواستم بدون اجازه وراضی بودن مادروپدرم ازدواج کنم هرچه هم نباشه اونا پدرومادرم بودن ویک عمرزحمتم رو کشیده بودن برای همینم این اواخر پدرم انگاراین رو حس کرده بود وبعدشم مطمئن شده بود که عشق بوراب نسبت بهم عمیقه وواقعا دوستم داره وقتی موافقت کرد انگاربهم دنیا روداده بودن,دیگه هیچ غمی نداشتم وحس می کردم خوشبخت ترین فرد روی این کره ی خاکی ام وهنوزکه هنوزه این حس رو دارم واززندگیم راضی ام!

سالینا نفس عمیقی کشید,منم لبخندگرمی زدم واقعا چقدر عشق وعاشقی گاهی وقت ها سخت بود!
بوراب سوت بلندی کشیدوروبهمون گفت:
-بیاید بریم توی آب!
بااین حرف سالینا ازجاش بلندشد ودستم رو گرفت:
-بیابریم.
باهم بهشون ملحق شدیم وهر چهارنفرپرت کردیم خودمون روتوی آب,خداروشکر نه آبش زیادسردبود نه بادمی اومد که بخوره بهمون وسردمون بشه...دریا هم آروم بود واین باعث می شد باخیال راحت شناکنیم,واقعاچقدرلذت بخش بود.
بوراب سالینا روبلندمی کرد وباز پرتش می کرد توی آب ومن غش کرده بودم ازخنده,رایان باکمی فاصله ازما مشغول شناکردن بود ومنم نزدیک ساحل توی آب نشسته بودم وبه بوراب وسالینا که آب بازی می کردن وهمدیگه رو خیس ازآب کرده بودن نگاه می کردم...ای کاش عشق من هم باتموم سختیاش لااقل پایان خوبی داشته باشه وگرنه رسماً بدبخت می شم!
حضورش رو کنارم حس کردم,توی فاصله ی کمی ازم نشست وگفت:
-واسه ی چی نمی ری شنا کنی؟!
درحالی که هنوز نگاهم به بوراب وسالینا بود گفتم:
-خسته ام,ترجیح می دم بشینم!
نگاهش رو به موهام که اززیرکلاه بیرون اومده بوددوخت:
-سرت رونبردی زیرآب؟
-نه فقط تا گردن رفتم جلو!
-خیلی حال می ده اگر سرت روببری زیرآب,پاشو امتحان کن!
سرم رو تکون دادم:
-نه نه نمی خوام,حال ندارم!
بازوم رو گرفت:
-بیابامن بریم!
نگاهم رو چرخوندم وزل زدم بهش,از موهاش آب می چکید ولباسش روبیرون آورده بود وفقط یه شلوارک پاش بود,هیکل بی نقص وخوشگلش جلوی چشمم انگاربهم چشمک می زدوواقعامگه می شد این پیشنهاد رو ردکرد؟!
ازجابلندشدم:
-باشه بریم!
کنارم ایستادودستم رو گرفت,لرزخفیفی توی وجودم پیچیدکه صورتش روبرگردوند وبهم زل زد:
-سردته؟!
شونه هام رو بالاانداختم:
-نه والله!
چیزی نگفت وبازبه راهش ادامه داد,باهم کمی از سالینا وبوراب فاصله گرفتیم ورفتیم داخل آب!
مقابل هم ایستادیم که گفت:
-تاسه شماره می شمارم باهم می ریم زیرآب,حله؟
لبخندی زدم:
-حله!
لبخندمحوی زد,دودستم روتوی دستاش گرفت:
-یک,دو,سه!
زانوهام روخم کردم وسرم فرورفت توی آب,جریان آب روحس می کردم ولی چشم هام بسته بودچندثانیه زیرآب بودم که رایان دست هام رو کشیدبالا ومجبورم کرد که اززیرآب بریم بیرون ومن ایستادم,پی درپی نفس کشیدم وواقعا حال داده بود!
موهام حالا خیس شده بود وکلاه ازسرم بیرون اومده بودکه رایان گرفته بودش وپرت کرده بود سمت ساحل!
نگاهش کردم:
-خیلی خوب بود.
نگاهش به موهای خیسم بود:
-گفتم که!
خندیدم:
-دوباره بریم؟!
نگاهم کرد,عمیق وخاص:
-به یه شرط؟!
باتعجب نگاهش کردم:
-شرط؟چه شرطی؟!
-بیای توبغلم باهم بریم زیرآب!
رعشه ی عمیقی توی وجودم پیچید,نگاهمون درهم قفل بود ومن واقعا نمی دونستم چی جواب بدم که کلافه شد:
-لیانا!
لب هام روجمع کردم,بالاخره احساسم برعقلم پیروزشدوزمزمه کردم:
-باشه!
لبخندنشست روی لبش,چقدرخواستنی شده بود بااین موهای خیس ونگاه جذاب ولبخندکمیاب روی لبش!
آروم کشیدم پیش خودم ودست های من ناخودآگاه حلقه شد دورگردنش ودست های اودورکمرم,تن خیسش که بهم خورد حس کردم توی سرمای زمستون میون یه عالمه برف گیرافتادم تنم یخ زده بود ولی ازدرون مثل یه کوه آتش فشان درحال سوختن بودم!
یه آن کشیدم زیرآب,دهنم روتندبستم تامانع ورودآب به داخل دهنم بشم ولی بااین وجودم کمی آب رفت داخل دهنم وشوریش حالم رومنقلب کرد,خودم رو بهش چسبوندم واو خودش روکشیدبالاوازآب بیرون اومدیم,نگاهش مستقیما به چشم هام بودونفس نفس می زدیم!

گفت:
-بازم بریم؟
باخستگی گفتم:
-نه رایان من خسته ام!
چشم هاش داشت آتیشم می زد,بیشترازاین که خسته باشم تحمل این نگاه واسم سخت شده بودونگران بودم مبادا حرکت اشتباهی بکنم چون غرق بودم توی عشق وخواستنش!

صدای مبینا هم توی این همه کلافگی هام بدترآشوب می انداخت توی دلم!

"مواظب حریم بینتون باش لیانا,مواظب خودت باش!"

برای همین هم می خواستم زودترخودم روازاین مخمصه نجات بدم!
خم شد روی صورت خیسم وآروم گونه ام رو بوسید!
ازش جداشدم,چشم های خمارش رو آروم بست وبازکرد:
-بیابرگردیم!
انگاراوهم تحملش روازدست داده بود,چه عجب یک باربی تاب شده بودونمی تونست جلوی خودش روبگیره..واقعا عجیب بوداونم کسی مثل رایان!
باهم ازدریا بیرون اومدیم,بوراب وسالینا درکنارهم روی ماسه ها وجلوی نورآفتاب درازکشیده بودن وچشم های هردوشون بسته بود ودستهاشون درهم قفل!
کنارسالینا درازکشیدم ورایان باکمی فاصله درکنارمن,چشم هام روبستم وفکرم تمام غرق دقایقی پیش بودوعجب آغوشی داشت این پسر!
واقعا سایه حق داشت تلاش کنه واسه به دست آوردنش,این پسرهمه چیزش خاصه...خاص!
ربع ساعتی اونجا درازکشیدیم,بعدازاون برای دوش وخوردن صبحونه به ویلا برگشتیم وجلوی ورودی رایان صدام کرد:
-لیانا!
ایستادم,برنگشتم:
-بله؟!
ازپشت سرکلاهم روگرفت جلوی چشم هام:
-داشتی فراموشش می کردی!
ازش گرفتم:
-ممنونم.
زودتراومدم بالاوخودم روداخل اتاقم انداختم,هنوزهم هنگ بودم وواقعا هضمش برای منی که تاالان حتی بایک پسرغریبه ونامحرم حرف نزده بودم سخت بود اما جداازتموم این ها دلمم براش بی قراری می کردومی خواستمش ونمی تونستم مخالفت کنم بااحساسم وامیدوار بودم که این حس برام دردسرساز نباشه!
بعدازدوش جین سفید وتونیک جذب مشکی وشال به همون رنگ پوشیدم,صندل های سفیدم روهم پام کردم وبازآرایش وعطر!
ازپله ها سرازیرشدم وخودم رو به پذیرایی رسوندم که فقط رایان اومده بودوهنوز خبری ازبوراب وسالینا نبود!
مقابلش نشستم :
-خسته نباشی!
نگاهم کرد:
-امروز روز خوبی بودبرام,البته تاالانش!
چیزی توی دلم فروریخت,لبخندخاصی نشست روی لب هاش که باعث شد برای لحظاتی هرچندکوتاه غرق بشم توی آبی نگاهش که باصدای سالینا هردو به خودمون اومدیم ونگاه ازهم گرفتیم:
-بعدازصبحونه بریم کلبه رایان؟!
نگاهش روبه سالینا دوخت وباتعجب گفت:
-کلبه؟!توواقعا می خوای ماروراه بدی توی اون حریم خاص؟!
سالینا خندید:
-می دونی که تووبهزادبرای من وبوراب خیلی عزیزید,درضمن من ازلیاناهم خیلی خوشم اومده دلم می خوادمحفل عاشقانه ی من رو ازنزدیک ببینه!
گیج به حرفاشون گوش می دادم,کلبه دیگه کجابود؟!
رایان لبخندگرمی زد:
-من رو شرمنده می کنید!
بوراب به سالینا پیوست وهردونشستن سرمیز,بوراب گفت:
-این حرف ها رونزن,تو برای من واقعا ارزشمندی!
مشغول خوردن صبحونه شدیم که واقعا می چسبید بعدازیه شنای حسابی!
سالینا روبه من گفت:
-کنجکاونیستی بدونی کلبه ای که داریم ازش تعریف می کنیم چیه؟کجاست؟یاچرااینقدربرای من وبوراب مهمه؟!
لبخندی به روش زدم:
-عزیزم متوجه علاقه وحساسیت خاصت روی این اسم شدم برای همینم گفتم شاید خوشت نمیادکسی درموردش کنجکاوی کنه منم نپرسیدم تااگرخودت دوست داشتی درموردش بهم توضیح بدی!
 
آخرین ویرایش:

مهدیه*

دوستدار انجمن
کاربرسایت
بوراب با تحسین نگاهم کرد:
-چه دخترفهمیده ای!
سالینا لبخنددلنشینی زد:
-دیگه مطمئن شدم که تومی تونی دوست خوبی برای من باشی!
نگاهم که به نگاه پراز تحسینش افتادغرق لذت شدم ودرجواب سالینا گفتم:
-باعث افتخاره دوستی باتو عزیزدلم!
بقیه صبحونه درسکوت خورده شد,بوراب بهمون اشاره کرد:
-حاضرشیدبریم!
من که حاضربودم برای همونم توی سالن نشستم وبامادربزرگ تماس گرفتم,خبررسیدن وسالم بودنمون روبهش دادم وخیالش روازبابت خودم راحت کردم که ازم تشکرکرد وبعدقطع کردیم,کمی بعدکه هرسه اومدن برخاستم وبهشون پیوستم وباهم بیرون اومدیم از ویلا!
بوراب روبه رایان گفت:
-ماشینت روبرندار,من پاترول رومیارم که راحت باشه رفت وبرگشتمون!
رایان سرتکون داد:
-حله!
وقتی پاترول جلومون متوقف شد هرسه سوارشدیم ومن ورایان کنارهم نشستیم,سالیناهم درکنارعشقش بوراب!
ماشین از ویلا خارج شدوبه سمت جاده ی زیبای شهررفت,دوطرف جاده جنگل بود وصدای پرندگان حسابی سکوت فضا رو می شکست,بعضی از جاهااینقدری درخت ها سربه فلک کشیده ودرهم قفل بودن که جلوی آسمون وتابش خورشید روگرفته بودن وجاده نسبتا تاریک بود!
بالذت به بیرون زل زده بودم ودلم نمی خواست لحظه ای دیدن این همه زیبایی رو ازدست بدم وواقعا خدا خالق توانایی بود!
حدودیک ساعت بودکه بی وقفه توی راه بودیم,حالا دیگه کاملا توی جنگل بودیم,خبری ازجاده نبود واز بین درخت ها عبورمی کردیم وصدای رودخونه ای که مشخص بود آبش خیلی تنده وخروشان از فاصله نسبتا زیادی به گوش می رسید!
سالینا آهنگ گذاشت وخودش شروع کرد به رقصیدن که بوراب هم همراهیش می کرد ومن مدام نگران بودم مبادا کنترل ماشین ازدستش بیرون بره اما انگارمسلط بود چون هیچ اتفاقی نیفتاد!
رایان بشکن می زد وباآهنگ می خوندمنم براشون سوت می کشیدم!
"متن آهنگ دلداده پازل بند

عاشقی کردم که بشی یارم
منِ مجنون از تو دست برندارم
عاشقی کردی که بشم سرمست
منِ دلداده حواسم پیِ چشمات هست

آخه دلمو میبری دوباره دل من دل بیقراره
هوایی میشم عزیزم سر به سر دلم میذاره
دل دیوونه مو میبری هر دم تو شدی دوای دردم
خط و نشون کشیدم که دل به دلت ببندم

همش کار دلم بود اون غریبه آشنا شد
نمیدونی تو وجودم چه هیاهویی به پا شد
همش کار دلم بود بشم عاشق و سرمست
مثل تو دیوونه تر توئه دیوونگیای منِ دیوونه مگر هست

جانم جانم ای جان
جان جانم ای جان
جانم جانم ای جان
جان جانم ای جان

آتشی دارم توی این سینه
که دلم هر شب تو رو میبینه
آهسته آهسته میای به سمت من
پرسون و پرسون وای میپرسی حال من

من که دیوونم و مجنونم و مست وای
عاشق دیوونگیای تو هستم جان

همش کار دلم بود اون غریبه آشنا شد
نمیدونی تو وجودم چه هیاهویی به پا شد
همش کار دلم بود بشم عاشق و سرمست
مثل تو دیوونه تر توئه دیوونگیای منِ دیوونه مگر هست

جانم جانم ای جان
جان جانم ای جان
جانم جانم ای جان
جان جانم ای جان"
آهنگ عالی وخوبی بود,پس ازاتمام آهنگ یک باردیگه برش گردندن واین بار رایان هم باهاشون همراه شد ومن بالذت به رقص مردونه وجذابش خیره شده بودم که باچشمکی که بهم زد باعث شد لحظه ای خون توی رگهام جریان پیدا نکنه وانگاربهم شوک وارد کرده بودن...انگاری داشتم موفق می شدم که جذبش کنم به سمت خودم!
باخوشحالی جواب چشمکش رو بالبخندعمیقی دادم که بوراب گفت:
-نزدیکیم,سالینا صدای ضبط روبیارپایین!
آروم گرفتیم,نگاهم روکه به بیرون دوختم متوجه ی رودخونه شدم وحالا پیداش کرده بودم...این جابودمنبع صدایی که توی طول راه همراهیمون کرده بود!
آب به تندی درحرکت بود ومسلما اگر کسی توی این رودخونه می افتادغرق شدنش حتمی بود!
بالاخره ماشین توقف کرد,نگاهم چرخ خورد ازسمت رودخونه وزل زدم به کلبه ی فوق العاده ی مقابلم!
خدای من این جا چقدر خوشگل بود,حتی می شد به جرات گفت رویایی وخاطره انگیزه!
ازماشین پریدم پایین,محوش شده بودم اطراف کلبه پراز گل بودوازمیون درخت ها سنگفرش می خورد تاورودی کلبه,اطراف کلبه رو درخت ها احاطه کرده بودن ودرفاصله ی چند متریش رودخونه قرارداشت که اگرپنجره های کوچولوش روباز می کردی درمرحله ی اول نگاهت جذب رودخونه می شد!
سالینا وبوراب دست دردست هم جلوترازمابه سمت کلبه می رفتن وانگارغرق شده بودن توی خاطراتشون!

این دونفر واقعا خاص وغیرمنتظره بودن!
رایان به درخت تنومندی تکیه زده بود وخیره شده بود به کلبه!
حق داشت محواین بهشت کوچک بشه واقعا!
حالا خیلی بیشتردرمورد این جا کنجکاوشده بود وای کاش سالینا ازش برام حرف بزنه چون خیلی برام جای سوال شده بود!
بوراب به کناررودخونه خروشان رفت ورایان رو صداکرد,منم خودم رو سرگرم دیدن اطراف این کلبه ی خاص کردم که صدای قدم هایی بهم فهموند دارم ازتنهایی درمیام وبابرگشتنم ودیدن سالینا لبخندعمیقی زدم که به تاب سه نفره ی چندمتراون طرف ترازکلبه اشاره کرد:
-بریم اونجا!
سرم رو به معنای تایید تکون دادم وباهم روی تاب جا گرفتیم,بالای تاب سقف شیروانی خودنمایی می کرد که مواقع بارون باریدن خیالت رو راحت می کرد که خیس نمی شی.
سالینا نفس عمیقی کشید:
-اینجا می شه گفت محل قرارهای من وبوراب تاقبل ازازدواجمون بود,مواقعی که خانواده ام سرشون گرم بود ومن رو فراموش می کردن واسه چندساعاتی به این جا ودرنهایت آغوش بورابم پناه می آوردم وگلایه هام رو براش می گفتم,ازدلتنگی هام حس خواستن هام وعشقی که توی قلبم بهش داشتم اعتراف می کردم واودرکمال خونسردی دلداریم می داد ومن واقعا آروم می شدم چون قلبا دوستش داشتم ومسلما حرفاش روم خیلی تاثیرداشت!
مجددنفس عمیقی کشید,انگارکمی یادآوری اون روزها واسش سخت بود ودلگیرکننده شایدهم بغض رو نشونده بود توی گلوش!
-تموم وقت هایی که باهم این جا بودیم پافراتراز حریمش نمی ذاشت,فقط من رو درآغوشش می گرفت اینم چون می دونست احتیاج دارم به همدردیش,همین رعایت کردن ها وجلوی غریزه اش روگرفتن باعث می شد توی تصمیمم مصمم بشم که واقعامن رو میخواد وخواستنش کاملا خالصه بدون هوس وحس های زودگذر!
به میله های کناره ی تاب دست کشید:
-باهم روی این تاب می نشستیم وبوراب واسه ی عوض کردن حال من کلی خاطرات خنده داروجک تعریف می کرد ومن چقدر درکنارش احساس خوشبختی داشتم ودارم!
نگاهم کرد:
-تاموقعی که ازدواج کنیم تموم قرارهای یواشکیمون اینجا گذاشته می شد,البته این جا ازاول یه کلبه ی درب وداغون وبی مصرف بود که خوف می کردی از دیدنش,توی سه سالی که نمی ذاشتن بهم برسیم خودمون تعمیرش کردیم وبه این حال امروز درش آوردیم,خوبیش هم اینه کسی نمی تونه پیداش کنه چون توی اعماق جنگله ومسلما کسی این اطراف نمیادهم ازترس حیوانات وحشی وهم گم کردن راه برگشت!ولی من وبوراب کاملا این راه توی ذهنمون حک شده وبعدم می دونیم که این اطراف به هیچ عنوان حیوان درنده ای وجود نداره وبیشتراون بالاها هستن پشت کوه ها!
لبخندی زد:
-وقتی باازدواجمون موافقت کردن هرگز یادم نمی ره اون شب وقتی خانواده ام خوابیدن فرارکردم وبیرون بوراب منتظرم بود باهم اومدیم این جا وغرق درخوشی وخوشحالی کلی باهم رقصیدیم واون شب برای اولین بار بوراب به غریضه اش اجازه ی خونمایی داد ودرحالی که تاقبل ازموافقت خانواده ام مدام سرکوبش می کرد,برای اولین بار طعم لبهاش رو چشیدم وانگار اصلا هیچ کدوم توی این دنیا نبودیم ومن چقدر احتیاج داشتم به آغوش گرمش وبوسه هاش!
دست هاش رودرهم گره کردوبه کلبه اشاره کرد:
-بعدازمراسم ازدواج وتموم شدن همه چیز بوراب بهم گفت که بریم ویلامون واونجا شب عاشقانه ای رو رقم بزنیم ولی من سریعا مخالفت کردم وبهش گفتم مگه کلبه ی عاشقانه مون رو یادت رفته؟!بااین حرفم لبخندنشست روی لبش وبهم چشمک زد,اومدیم این جا ودرکنارآتش واین رودخونه ی خوشگل خروشان تانیمه شب باهم حرف زدیم وسیراب محبت کردیم همدیگه رو,بعدازاونم باهم برای خواب به داخل کلبه رفتیم ومن توی همین کلبه به همسری مَردم دراومدم وازدنیای دخترونگیم خارج شدم,برای همینم هرگز کسی رو به این حریم راه ندادیم ونمی دیم چون واسه جفتمون خیلی خاصه وباارزش!
لبخندگرمی زدم:
-حالا می فهمم واسه چی این همه برای این جا اشتیاق داری!
-وای من عاشق این جام,بااین که کوچیکه وبدون تجملات اما از لحاظ معنوی کلی باارزشه.
-می فهمم.
حالا حس کنجکاویم برطرف شده بود,برام خیلی جالب بوداین داستان عاشقانه چون خیلی ازبوراب وسالینا شنیده بودم جوری که توی ذهنم به لیلی ومجنون مبدل کرده بودمشون!
صدای بوراب که سالینا رو صدا می زدباعث شد از روی تاب بلندبشیم وبه سمتشون بریم,سالینا بلندجواب بوراب رو دادوبهشون پیوستیم.
باهم روی تکه های سنگ نشستیم که بوراب گفت:
-مااین جا رو برای طراحی انتخاب کردیم,چون آرامش واقعی رو اینجا حس می کنیم.
سالینا درتایید حرفش لبخندخاصی زد:
-شک نکن کلکسیون امسال مثل بمب صدا می کنه توی خاورمیانه!
باخوشحالی نگاهی به چهره ی راضی رایان انداختم ومی شد به راحتی آثارخوشحال بودن رو توی صورتش مشاهده کرد وبرام جالب بود خودواقعی رایان که توی تهران اصلا نشونش نمی ده!
رایان:
-حرفی نیست,هرموقع وهرجاکه راضی بودید شروع کنید برامون بکشید!
سالینا چشمکی زد:
-البته توولیانا هم باید باشید وکمک کنیدها!
خندیدم:
-من که کلا برای همینم این جام چون دستیاررایان خان هستم!
رایان لبخندمحوی زد:
-باشه ماهم کمک می کنیم!
بوراب انگشت شصتش رو گرفت سمتمون:
-ایول!
 
آخرین ویرایش:

مهدیه*

دوستدار انجمن
کاربرسایت
ازجا برخاستیم وبه سمت ماشین رفتیم,بوراب گفت:
-ازفرداصبح شروع می کنیم,باید تمام تلاشمون رو به کاربگیریم!
سوارشدیم ورایان گفت:
-امروز برای گشت وگذار این اطراف بریم,باید وسایل لازم روهم خریداری کنیم.
بوراب تایید کرد ودقایقی بعد توراه بازگشت بودیم,روبه سالینا گفتم:
-داخل کلبه رو فراموش کردی نشونم بدی!
سالینا خندید:
-آره اما داخلش چیز به خصوص وخیلی خیره کننده ای نداره,معمولیه ووسایل رفاهی نداره بیشتر به درد چندساعت موندن توش رومی خوره نه به درد زندگی کردن!
-یعنی دستشویی,حموم,آشپزخونه نداره؟
-نه عزیزم,بهت که گفتم مافقط قرارامون رو این جا میومدیم یعنی درحد دیدن ساده بودکه اگرم میخواستیم خودمون خوراکی تهیه می کردیم میومدیم این جا باهم می خوردیم.
-چه جالب!
-بله,توی کلبه فقط یه تخت خواب دونفره اس,یه کمد,یه سینک ظرفشویی کوچولو!
-فهمیدم.
-ولی بازم اگر دوست داشتی ببینی فردا که رفتیم برای طراحی برو داخلش رو نگاه کن!
-مرسی.
تارسیدن به بازار کسی حرفی نزد,باهم پیاده شدیم ومن درکنارسالینا ایستادم,بوراب به سمتی اشاره کرد:
-شمابرید گردش کنید واگرچیزی خواستید بخرید تا من ورایان برگردیم.
سالینا دستم رو گرفت:
-آره این جوری بهتره چون ما خرید کردن رودوست داریم ولی شمامردهاحس می کنید بااین کار وقتتون تلف شده!
خندیدم که بوراب باناراحتی تظاهری گفت:
-آخه تا حالا کی شده که توبخوای بیای خرید ومن همراهیت نکنم؟
سالینا لبش رو گزید:
-اووم هیچ وقت!
-پس یه کم قدرشناس باش!
سالینا خندید وگونه ی بوراب رو بوسید:
-چشم,عشق خودمی!
به این کارهاشون می خندیدم که نگاهم گره خورد توی چشم های رایان,یه حسی مثل حسرت توی چشم هاش می درخشید,مشکلش چی بود توزندگی؟!

واقعا آدم هایی مثل رایان خیلی نفوذناپذیرن ودستیابی به درونشون کارسختیه که تاخودشونم نخوان فکرنکنم امکان پذیرباشه!
به همراه سالینا شروع کردیم به بازارگردی,لباسها رو نگاه می کردیم وسالینا مدام نظرم رو می پرسید وهرچی می دید تقریبا می خواست بخره ولی من زیاد پسند نمی کردم!
درآخرهم سالینا با دونایلون بزرگ خرید بود ومن دست خالی!
خب عادت نداشتم تاچیزی چشمم رو نگرفته الکی بخرم!
کنارماشین ایستادیم,رایان وبوراب هنوز نیومده بودن,به سالینا گفتم:
-هنوز نمیخوای مادربشی؟
سالینا خندید:
-نه تازه عشق زندگیم رو پیدا کردم,فعلا دوره ی ماه عسل رو بگذرونیم بعد!
-بچه هم شیرینی زندگیه اگر باشه عشقتون رو بیشترمی کنه!
-آره می دونم ولی خیلی هم مسئولیت داره,آدم رو درگیرمی کنه نگرانم که هنوز آمادگیش رونداشته باشم!
-خب بقیه هم کمکت می کنن قرارنیست که فقط خودت نگه داری کنی ازش.
-نه دوست ندارم بچه ام زیردست همه بزرگ بشه,می خوام خودم بزرگش کنم تابتونم اون جوری که دلم می خواد تربیتش بدم چون من فوق العاده روی ادب ورفتارومنش بچه هام حساسم!
-حق داری,بیشتر ازجنسیت دخترخوشت میاد یاپسر؟
-هردو,اما بیشتر طالب دخترم!
-مثل من,اگرخدا یدونه پسربهم بده همین که هوس دارم کافیه برام,ولی خب خداکنه هرچی می ده سالم باشه.
-آره والله هیچ چیز مهم ترازاین نیست!
بادیدن بوراب ورایان که داشتن از روبه رو میومدن سکوت کردیم وسالینا دست تکون دادکه بهمون پیوستن ونگاه من کشیده شد سمت خریدهایی که کرده بودن!

گفتم:
-این همه وسیله لازمه برای طراحی؟!
سالیناخندید:
-برای من وبوراب آره چون باید خیلی خاص بکشیم!
سری تکون دادم ووسیله هارو باکمک هم توی ماشین گذاشتیم,بوراب نگاهی بهمون انداخت:
-بریم تله کابین سواربشیم وهمون جام تورستوران غذابخوریم؟!
سالینا باشوق دستاش روبهم کوبید:
-عالیه!
بوراب خیره نگاهش کرد,به خوبی آثارعشق وخواستن رومی شد توی چشم هاش دید!
سوارشدیم,تاالان سوارتله کابین نشده بودم وحس می کردم ازهمین الان استرس گرفتم واسه سوارشدن...اگر خجالت نمی کشیدم واقعا سوارنمی شدم!
بارسیدن به محل مورد نظر آبشار بزرگ وخوشگلی رودیدم که ازصدای ریختن آب سروصدای نسبتا زیادی ایجادشده بود,بوی خوب انواع غذاها از رستوران بزرگ ومجلل کنار آبشار به مشام می رسید وحسابی اشتهات رو تحریک می کرد!
بااشتیاق مشغول نگاه کردن به این جای زیبا بودم که سالینا گفت:
-بیاید بریم تله کابین کمی بالاتراز آبشاره!
باهم به راه افتادیم,پی درپی نفس های عمیق می کشیدم ولذت می بردم ازاین هوای خوب وپاک!
ازدور تله کابین مشخص شد,ازروی یک دره ی عمیق گذر می کرد ومی رسید به کوه,اونجا پیاده می شدی اگرمی خواستی تفریح می کردی وبعدباز برمی گشتی!
سالینا دستش رو حلقه کرده بود دور بازوی مردونه ی بوراب وکمی جلوترازما می رفتن,رایان مشغول ور رفتن باموبایلش بود ومنم سرگرم نگاه کردن به زیبایی های اطرافم!
بوراب بلیط تهیه کرد وبرگشت,روبهمون گفت:
-کابین ها دونفره اس,باید دوتادوتا سواربشیم!
همینم مونده بود بااین همه اضطرابی که داشتم بارایانم تنهابمونم دیگه کاملا ازترس سنگ کوب می کردم,خواستم اعتراض کنم که رایان گفت:
-اشکال نداره من ولیانا می ریم تویه کابین تووسالیناهم برید باهم!
سالینا لب هاش رو جمع کرد:
-اگر می خوای من از بوراب جدامی شم وباتومیام تویه کابین لیانا!
تنددست هام رو تکون دادم:
-نه نه عزیزم می دونم که دوست داری همراه همسرت باشی اشکال نداره من بارایان خان میام شما برید!
سالینا باخوشحالی خندید:
-مرسی,پس بریم.
باهم به سمت صف نسبتا طولانی تله کابین رفتیم,دست هام ازشدت استرس سردشده بودولرزش خفیفی توی بدنم می پیچید!
 

مهدیه*

دوستدار انجمن
کاربرسایت
حدودنیم ساعت بود که توی صف بودیم,حوصله ام سررفته بودوشدت استرسمم هرلحظه بیشترمی شد.
وقتی نوبت به ما رسید بوراب وسالینا اول رفتن وتوی یه کابین نشستن که ازشون عکس گرفته شد وگفتن که اگر خواستید عکس هاتون رو اون طرف کوه بهتون تحویل می دن,کابین بعدی بایدخالی می رفت تازیادسنگین نشه وبعدازاون که رسید رایان بازوم رو گرفت وباهم سوارشدیم که ازمون عکس انداخت ومن تندخودم روروی صندلیش انداختم,رایان کنارم نشست ومشغول ور رفتن باسیستم پخش کابین شد ومن باتعجب به ضبط وباند موجود توی کابین نگاه می کردم واقعا پیشرفته بود!
وقتی حرکت کرد نزدیک بودازشدت ترس جیغ بکشم ولی باهزارتاصلوات دل خودم رو هی آروم کردم که رایان بالاخره صاف نشست وآهنگ ملایمی شروع به خوندن کرد,نگاهم کرد ولبخندزد:
-می ترسی نه؟!
بدون لحظه ای تردید سرم رو به معنای مثبت تکون دادم که گفت:
-متوجه شدم که برای اومدن تردید داشتی,خب چرانگفتی می ترسم ونمیام؟
دستم رو ازروی قلبم برداشتم:
-نمی شددیگه,بعدم نمی خواستم سالینا فکرکنه بچه بازی درآوردم!
کمی نگاهم کرد وبعددست هاش روازهم باز کرد:
-بیااین جا!
باحیرت به آغوش بازشده اش زل زدم,چقدرپرشدم ازحس امنیت توی اون لحظه!
خودم رو تکونی دادم وتوی آغوشش جاگرفتم,دلم لرزید وسرم قرارگرفت روی شونه اش ودست هاش حلقه شد دورم,واقعا حس کردم دیگه ازهیچی نمی ترسم...هیچی!
نگاهم رو ازشیشه های کابین به بیرون دوختم,مه همه جا روفراگرفته بودوپایین دره ای عمیق وجودداشت که اگر کابین جدامی شد ومی افتادحتی جنازه هامون رو هم کسی پیدانمی کرد چه برسه به این که بخوایم زنده بمونیم!
آهنگ که تموم شد رایان دستش رودرازکرد وبعدی رو زدکه چون من حفظ بودم زیرلب باهاش زمزمه کردم:
"متن آهنگ بیا برگرد مرتضی پاشایی
بیا برگرد نذار دیر بشه خسته شم
نذار قلبم بره جایی وابسته شم
دل من تنگ شده باز بیا پیش من
بیا بازم تو گوشم یه حرفی بزن
بگو دوسم داری من که دوست دارم
بیا برگرد نذار بی تو جایی برم
بیا برگرد دل من برات پر زده
بیا تنها نرو وای جدایی بده
بگو دوسم داری زل بزن تو چشم
بذار حرف دلم رو دوباره بگم
تو رو می خوام بیا تو هنوز عشقمی
بگو تنگه دلت واسه من یکمی
بیا برگرد هنوزم دلم خونته
بیا برگرد یه بار گوش به حرفم بده
تو رو می خوام بیا تو هنوز عشقمی
بگو تنگه دلت واسه من یکمی
بیا بازم بیا دل ببازم بیا
بیا دنیامو با تو بسازم بیا
بیا دنیام شده باز تماشای تو
دل من تنگ شده واسه چشمای تو
دلم هرجا بری میره دنبال تو
بیا احساس من قلب من مال تو
بیا تنهام نذار دیگه برگرد بیا
تو که می دونی پیش همه قلب ما
بگو دوسم داری زل بزن تو چشم
بذار حرف دلم رو دوباره بگم
تو رو می خوام بیا تو هنوز عشقمی
بگو تنگه دلت واسه من یکمی
بیا برگرد هنوزم دلم خونته
بیا برگرد یه بار گوش به حرفم بده
تو رو می خوام بیا تو هنوز عشقمی
بگو تنگه دلت واسه من یکمی"
بااتمام آهنگ رایان زمزمه کرد:
-حاضرباش الان باید پیاده بشیم!
باتعجب گفتم:
-به این زودی؟
خنده ی کوتاهی کرد:
-توغرق آهنگ شدی,نزدیک به ده دقیقه اس که توی کابینیم!
سری تکون دادم وباهم پیاده شدیم,سالینا وبوراب منتظرمون بودن که بادیدنمون دست تکون دادن وباهم به سمت کافی شاپ کوه رفتیم.
پس ازخوردن آب هویج بستنی خنکی که واقعا بهمون مزه داد ازکافی شاپ خارج شدیم وبوراب ورایان رفتن توی صف تا عکس هامون رو تحویل بگیرن ومن وسالینا مشغول عکس انداختن باموبایل شدیم ومن تندتندازخودم توی حالات مختلف عکس می انداختم تا بتونم بعدا واسه مبینا بفرستم!
بعدازبرگشتن رایان وبوراب بالبخندعمیقی به عکس دونفره مون نگاه کردم وتوی دلم آرزو کردم ای کاش هرگز کسی جز من کناررایان نباشه به عنوان همسرش!
سالیناوارد آلاچیق شد وبهمون اشاره کرد:
-بیاید بشینید!
نشستیم درکنارهم,سالینا روبه رایان گفت:
-کلکسیون امسال طبق نتیجه گیری های من وبوراب باید به سه بخش تقسیم بشه!
بوراب ادامه داد:
-مردانه,زنانه,وترکیبی ازاین دوجنس!
رایان باتعجب گفت:
-یعنی من مدلینگ مردهم باید داشته باشم امسال؟!
سالینا گفت:
-دقیقاً,هم زن باید باشه هم مرد,برای ترکیبیشون هم این دوجنس باهم وارد عرصه می شن وخودشون ولباس روبه نمایش می ذارن اونوقته که خریدارواقعا جذب می شه وهمون طور که توخواستی دلبری می کنن!
باشعف دست هام روکوبیدم بهم:
-عالی می شه واقعا!
رایان بهم نگاه کرد که سالینا خندید:
-آره خیلی جالب می شه اگرموفق بشیم!
بااعتمادبه نفس گفتم:
-اگرتلاش کنیم مطمئن باشید که می تونیم!
رایان دست هاش رودرهم گره کرد:
-باشه پس منم موافقم!
من وسالینا بهم نگاه کردیم وچشمکی بهم زدیم که بوراب گفت:
-ازفردا به صورت دونفره شروع می کنیم,من ورایان کلکسیون مردانه روباهم طرح می زنیم وسالینا ولیانا هم کلکسیون زنانه!
بعدخطاب به من گفت:
-بلدی که طراحی؟!
سرم روتکون دادم:
-فکرکنم بتونم بکشم!
-خب پس عالیه,بعدازاتمام این دوکلکسیون می ریم سراغ کلکسیون دونفره ی خاص که هدفمون کلا ازهردوی این بخش ها این قسمته تادلبری کنه ونظرخریدار رو جذب!
رایان بارضایت گفت:
-واقعا دمت گرم رفیق!
بوراب چشمکی زد:
-عزیزمی.
 

مهدیه*

دوستدار انجمن
کاربرسایت
پس از کمی دیگه گردش وتفریح برای ناهاربه رستوران مجلل کوه رفتیم وناهارخیلی لذیذی خوردیم که واقعا بهمون مزه داد,باز باید برای برگشت سوارتله کابین می شدیم ومن این بارکمترمی ترسیدم!
نوبتمون که شد این باراول من ورایان سوارشدیم وبعدازما بوراب وسالینا تویه کابین دیگه نشستن.
نگاهم رو ازپنجره دوخته بودم به بیرون که کوه های بلنداطرافمون رواحاطه کرده بودن ومه هم بااین که کمترشده بود ولی هنوز هم دیده می شد!
-سعی کن ازسالینا یادبگیری طراحی کردن رو,دیدی که گفتن باید دوتادوتا باهم بکشیم پس توام باید بلدباشی!
نگاهم رو دوختم بهش:
-تاحدودی بلدم,همون شب که بهم یاددادی توی ذهنم مونده فکرمی کنم بتونم از پسش بربیام.
-بالاخره سالینا توی طراحی حرف اول رومی زنه وهمین طور بوراب,اگر حس کردی که جایی مشکل داری می تونی ازاین دونفر بپرسی اصلا هم رودربایستی نکن من فقط می خوام توبهترین طراح تهران بشی!
باتعجب گفتم:
-واسه چی؟!
نگاهش رو ازچشم هام گرفت:
-وقتی بخوای درکنارمن کارکنی باید مثل خودم توهررشته حرف اول روبزنی,من حتی طراحیم ازسالینا وبوراب هم بهتره وعالی تر!
-پس چراکلکسیون رو خودت نمی کشی؟!
-چون ایده ای که تودادی نیازداره به یک زوج خوشبخت وعاشق,من این امتیاز رو هنوزندارم!
سری تکون دادم:
-حق باتوئه!
دیگه حرفی نزدیم وساکت موندیم تااتمام راه,بعدازاون پیاده شدیم وبرگشتیم به ویلا.
هرکس برای استراحت به اتاقش رفت منم خودم رو روی تختم انداختم وباخودم فکرکردم اگر مثل رایان بتونم خودم رو توی هرفنی حریف کنم می تونم به این امیدداشته باشم که جای سایه رو توی شرکت بگیرم!
آره باید همین کار رو می کردم شاید رایان هم دلیل این همه اصرارش برای یادگیری طراحی همین بود!
یعنی دلش می خواست به جای سایه من کنارش باشم!؟
خدای من اگراین جوری باشه می تونم اطمینان پیداکنم که بهم علاقه داره!
***
ساعت حدودشش عصربودکه پس ازخوردن قهوه به کنارساحل رفتیم,رایان آتش نسبتا بزرگی درست کرد ودورش نشستیم,بوراب هنوز داخل ویلا بود وسالینا چشم دوخته بود به دریای خروشان که باد باعث می شد موج های نسبتا بلندی روش ایجادبشه!
نگاهم رو به شعله های آتش دوختم,صدای سوختن تکه چوب ها سکوت بینمون رو می شکست ورایان دست هاش روتوی جیبش فروکرده بودوروبه دریا ایستاده بود...
-رایان خیلی سختی کشیده,خیلی!
سرم رو چرخوندم سمت سالینا وبهش زل زدم که خیره شده بود به رایان وآه می کشید,گفتم:
-چطورمگه؟!
لبخند تلخی زد:
-شاید یک روز متوجه حقایق زندگیش بشی ومن دوست دارم خودش برات بگه اما تااین حد بهت بگم که رایان خودش روی پای خودش ایستاد,می تونست خیلی راحت میلیاردر بشه اونم ازطریق پدربزرگش که ثروت سرشاری داشت ولی طی اتفاقاتی,کاملا از زیرحمایتش بیرون اومد واین قدرتلاش کردزجرکشید تابابهزادتونستن این شرکت روتاسیس کنن بعدشم که یه شرکت نوپا وجدید زیادمشتری نداره اوناهم نداشتن وهمین جور طلب کارپشت طلب کار ولی رایان هیچ وقت جانزد وبه هرنحوی بود تونست خودش روبکشه بالا وهمیشه هم انگار خدا حامیش بود چون تواوج سختی ها وناامیدی ها یهویی یه نور می تابید ومصممش می کرد که این شرکت رو ول نکنه وقتی هم که تونست شرکت رو رونق بده هیچ کس باورش نمی شد که رایان بدون حمایت کسی این کار رو کرده باشه ولی کرده بود,ازاون به بعد به هیچ کس اجازه نداد توی زندگیش سرک بکشه وازهمه کنارکشید,به نحوی که دیدنش شده بود آرزوی اقوامشون واطرافیانش ولی ازحق نگذریم بهزادهم توی این موفقیت نقش خیلی پررنگی داشت وبرای همین باهم خیلی صمیمی ان وهمدیگه رو مثل داداش واقعی دوست دارن!
بادقت به حرفای سالیناگوش می دادم,برام جالب بود که درمورد رایان بدونم واقعا رایان یک مردواقعی بود!
-چراازحمایت پدربزرگش استفاده نکرد؟!
سالینا دست هاش رو جلوی آتش گرفت:
-گفتم که این هارو اگرخودش بخوادولازم بدونه واست تعریف می کنه چون رایان به هیچ نحوی خوشش نمیادکسی اززندگی خصوصیش باخبرباشه منم که می بینی خبردارم چون بوراب بهم گفته وازم قول گرفته دیگه به کسی نگم,منم تاهمین حد به توگفتم که می تونستم بگم!
-رایان عاشق کسی نیست؟!
این سوال یه آن به ذهنم اومدودست هام شروع کردبه لرزیدن,اگرجوابم مثبت بود واقعا چی به سرم میومد؟!
قطره اشکی که از چشم های سالینا سرخورد وروی گونه اش ریخت ترس روتوی دلم انداخت وتندگفتم:
-چی شد سالینا؟حرف بدی زدم؟!
سالینا تنداشک هاش رو پاک کردتارایان که هرچندوقت یه باربرمی گشت بهمون نگاه می کردمتوجه نشه وبعدروبهم گفت:
-چرارایان عاشق یک نفربود,اونم یه عاشق واقعی جوری که وابستگیش زبانزدخاص وعام شده بود وهمه نگرانش بودن که وقتی اون شخصی که دوستش داره تنهاش می ذاره ومی ره واقعا چی به سرش میاد ولی رایان بدجوردیوونه ی اون شخص بودوگوشش به این حرف ها بدهکارنبود!
چیزی درونم فروریخت,ناخودآگاه حس نفرتی نسبت به اون شخصی که نمی دونستم کیه وکجاست پیداکردم که سالینا نیشخندی زد:
-ازرایان گرفتنش,اونم بانامردی تمام!
کنجکاو زل زدم به چشم های سالینا:
-اون کی بود؟اسمش چی بود؟
-مادرش,لوییز!
یکه ای خوردم,خدای من چی می شنیدم؟!
دلم سوخت برای رایان,اشک حلقه زدتوی چشمم وبابغض گفتم:
-مادرش فرانسوی بوده؟!
آهی عمیق ازگلوی سالینابه بیرون اومد,زمزمه کرد:
-آره لوییزتوی فرانسه به دنیااومده ورشدکرده.
به یادحرف های رایان توی ماشین افتادم موقع اومدن به شمال,پس برای همینه وقتی ازرنگ چشم هاش سوال کردم تااین حدبهم ریخت چون واقعا این جورکه تعریف می کردن خیلی شیفته مادرش بوده ودوستش داشته!
سالینا چوب کوچولویی رو پرت کردتوآتش:
-برای همینه که رنگ چشم های رایان آبی هست,مثل مادرش!
نگاهی به قامتش انداختم که پشتش به سمت مابود ومشغول پرت کردن سنگ های کوچولو داخل دریا,سالینا پوزخندزد:
-گمونم الانم به یادگذشته اش افتاده چون داره تموم عصبانیت وحرصش رو روی پرت کردن این سنگ ها توی دریا خالی می کنه!
ازجابلندشدم,ناخودآگاه حس کردم الان رایان به من احتیاج داره هرچندبعیدمی دونستم این حس درست باشه ولی روبه سالیناگفتم:
-می رم یکمی کنارش باشم!
سالینا هم ازجاش بلندشد:
-برو,منم می رم ببینم بوراب چرانمیاد!
پس ازرفتن سالینا باقدم هایی آروم خودم روبهش رسوندم وکنارش ایستادم,هیچ کدوم حرفی نزدیم وحرکتی نکردیم,سنگ هاروباتموم زورش پرت می کرد وبافاصله ی نسبتا زیادی پرت می شدن توی دریا وبازسنگ بعدی!...
جلوش ایستادم وبازوش روگرفتم,دستش بین راه که برای پرت کردن سنگ بعدی حاضرشده بود متوقف شدونگاهش گره خوردتوی نگاهم ومن متوجه ی قرمزی چشم هاش شدم وبغضم عمیق ترشد!
-رایان!
همین یک کلمه کافی بود تاسنگ هاروپرت کنه ومحکم درآغوشم بگیره,انگارمنتظرهمدردی یک نفربودوبراش فرقی نمی کرد کی باشه فقط دلش می خواست حل بشه توی آغوش یک نفرودرداش رو با فشردن تن اون شخص خالی کنه!
واقعا گریه برای یه مردخیلی غیرممکنه وغیرقابل تحمل!
حرفی نزدم,می دونستم الان چه حالی داره ودلش می خواد تنهایی ودردش رو تقسیم کنه وچقدرخوب که من رو به عنوان یه همدردقبول کرده بود!
توی آغوشش محکم فشرده می شدم ودست هاش حلقه شده بود دورگردنم,دست های منم دورکمرش!
صدای تپش تندقلبش باعث می شد حرارت تنم بره بالاودعاکردم ای کاش دلش آروم بگیره به هرنحوی که شده!
 

مهدیه*

دوستدار انجمن
کاربرسایت
-خدابزرگه رایان,اگر دلت گرفته وحس می کنی خیلی تنهایی کافیه یک لحظه فقط یک لحظه نگاهت رو به بالای سرت وبه آسمون بسپاری متوجه می شی که یک نفرهمیشه وهمه جا ودرهمه حال باهاته که به راحتی قادره تموم زخم های روحی وجسمیت رو التیام ببخشه,او قادروتوانائه فقط به خودش توکل کن وبس!
کمرم فشرده شد میون بازوان مردونه اش,خدای من وسعت بغض این مردچقدربود؟!
بیشترازاین دریای خروشان؟!
-پس چرامادرم روازم گرفت لیانا؟چراتباه کردتموم دنیام رو؟چراگرفتش وقتی می دونست عاشقشم؟من می پرستیدم مادرم رو,می فهمی لیانا؟می پرستیدم!
فریادهاش توی گوشم می پیچید,هواکاملا تاریک شده بودوهنوز خبری ازبوراب وسالینانبود که ای کاش پیداشون می شدوهمراهیم می کردن توی راه به این سختی...آروم کردن یک مرد!
کسی که دلش مادرش رو می خواد وتوباید بهش بفهمونی که دیگه هیچ وقت نمی تونه مادرش رو ببینه,لمس کنه,نگاه کنه!
بازوش روکمی نوازش کردم:
-بهتره آروم باشی,خودت روعذاب نده!
مکث کوتاهی کردم,نفس هاش کمی آروم ترشدکه گفتم:
-نه من نه توونه هیچ کس نمی تونه به خدا بگه چرا!می فهمی رایان؟ماهاهممون انسانیم وبرترووالاترازهمه ی ما خداست اون خودش حکمت همه ی کاراش رو می دونه اینم بدون که توباید فقط خدارو بپرستی نه کسی که خلق شده ی خداست,توی یه قلب هیچ وقت دوتا معشوق جا نمی گیره بایدیکیشون حذف بشه وقتی هم که توبرای خدات جایگزین آوردی یعنی باخدا توی یه جنگ افتادی پس مطمئن باش کسی که باید حذف می شده ساخته ی خدابوده نه خودش!
رایان یه آن ازم فاصله گرفت,اخم هاش به شدت درهم بود:
-توچی داری می گی؟می خوای بگی خدابه خاطرعشق زیادازحدمن به مادرم ازم گرفتتش؟مسخره اس لیانامسخره!
کمی عقب رفتم وسرم روتکون دادم:
-کمی به عقب برگرد رایان,همین چندثانیه پیش بهم گفتی من مادرم رو می پرستیدم ازشدت علاقه!درسته؟
رایان سرش رو بین دستاش گرفت,انگارپتکی عظیم برسرش فروداومده بودکه فریادزد:
-نه نه نه!
سپس سرش رو روبه آسمون گرفت:
-پس برای همین بود که روح مادرم هرشب توی خوابم میومد وازم می خواست عشق همیشگیم کسی که همیشه باهامه وهیچ وقت تنهام نمی ذاره رو پیداکنم!یعنی مادرم قربانی علاقه ی بیش ازحدمن شد؟!
پشت سرش ایستادم ودست هام رو روی شونه هاش گذاشتم:
-شایدهم یک مرگ طبیعی بوده,مثل بقیه آدم ها که میمیرن!
رایان دوزانو نشست ودرحالی که به شدت می لرزیدگفت:
-لیانا عذاب وجدان من رو می کشه,فکراین که خدام رو گم کردم عذابم می ده به خودش قسم من مادرم رو دوست داشتم اما نه به اندازه او,خدابرای من سوای همه اس...همه!
کنارش زانو زدم:
-گفتم که رایان خودت رو عذاب نده,شاید هم من وتو داریم اشتباه می کنیم ومادرت بایک مرگ طبیعی ازدنیا رفته به همین سادگی!
نگاه خسته اش رو دوخت توی چشم هام:
-پس چرا میومدتوخوابم وازم می خواست خودم روبه خدای خودم نزدیک کنم؟!
نگاهم رو دوختم به دریای خروشان:
-چون طبیعیه که بعدازمرگ مادرت ازهمه وحتی ازخدا هم رونده شدی وحس کردی خدادوستت نداره که مادرت روازت گرفته,حس کردی تنهات گذاشته وشایدیک حس تنفرپیداکردی برای همین هم روح مادرت درعذاب بوده وازت می خواسته باخدات قهرنکنی وبرگردی سمتش,می خواسته بهت بفهمونه که مرگ حقه وتونبایدازخدا دلگیروناراحت باشی چون اگرخداغضبش بگیره وروش روازت برگردونه زندگیت بربادفناس!
بازوم روگرفت:
-آره همینه مطمئنم که توداری درست می گی!
سپس مجدد درآغوشم گرفت:
-توامشب کمک بزرگی بهم کردی لیانا,هیچ وقت این شب وتوروفراموش نمی کنم...هیچ وقت!
نگاهم روخیره کردم توی چشم های مردونه اش که حالا آروم ترازچنددقیقه پیش بود وزمزمه کردم:
-منم توروفراموش نمی کنم...تاابد!
***
جلوی دریا ایستادم,منتظربودم بوراب وسالیناورایان از ویلا بیان بیرون تابریم کلبه!
رایان نسبت به دیشب کمی آروم ترشده بوداما بیشترساعات رودرکناردریا وتوی تنهاییش می گذروند وانگار باخدا خلوت کرده بود,این جوری بهتربود بایدمی فهمید که نمی تونه هیچ کس رو بیشترازخدادوست داشته باشه وخداهرعملی انجام می ده خودش حکمتش رو بهترازهرکسی می دونه ونمی تونه دخالت کنه توی سرنوشتش!
دستی روبازوم نشست ومن حس کردم سالیناس ازبوی ملایم عطرش:
-ازدیشب توخودشه,حواسش پرته ومدام دوست داره تنهاباشه!
روم روچرخوندم به سمتش وخیره شدم به نیمرخ جذابش:
-این خلوت لازمه واسش,دیشب حرفایی ردوبدل شد که باعث شد رایان به خودش بیادوحالاپشیمونه ازخیلی چیزها,بایدبهش فرصت بدیم بتونه باخودش کناربیاد!
سالینا نگران نگاهم کرد:
-یعنی ممکنه؟!
بااطمینان لبخندملایمی زدم:
-شک نکن عزیزم!
سالینا آهی کشید:
-حالا تکلیف طراحی هاچی می شه؟بااین حالی که رایان داره مطمئنا حواسش نمی تونه به یک نقطه معطوف بشه!
نگاهم رو دوختم به رایان که درسکوت ازویلا بیرون اومده بودوبه سمتمون میومد:
-درسته,به نظرمن فعلا تووبوراب طراحی های دونفره روبکشید بعدازاون که حال رایان کمی بهترشدطراحی های تکی روشروع می کنیم,چطوره؟
سالیناباخوشحالی تایید کرد:
-عالیه,عالی!
بانزدیک شدن رایان هردوسکوت کردیم وخیره شدیم بهش,اخم محوی روی چهره اش خودنمایی می کرد که باعث می شد درمرحله ی اول پی ببری که یک موضوع ذهنش رودرگیرکرده واین اخم ناشی ازهمونه!
-بوراب اومد,بیاین بریم.
تموم طول راه درسکوت کامل طی شد,انگارسالینا موضوع رو بابوراب درمیون گذاشته بودچون اوهم حرفی نمی زد وحتی سوالی هم ازرایان نمی کرد مبنی براین که چرامدام ازدیشب توی فکره وبهم ریخته!
پیاده شدیم,در روکمی محکم بهم کوبیدم وسعی کردم به خودم مسلط بشم ونذارم بهم ریختگی رایان روم اثربذاره ولی انگارممکن نبود!
سالینا بهم خیره شد:
-بیا بریم وسایل رو ببریم.
اطاعت کردم وبه دنبالش به سمت عقب ماشین رفتیم,باکمک همدیگه وسایل رو به سمت جایگاه دلنوازی نزدیک به رودخونه بردیم,بوراب ورایان هم مشغول صحبت باهم بودن وانتخاب چندین الگو از توی تبلت بوراب!
آرزو کردم ای کاش غرق بشه توی کار تا افکارلعنتی وگذشته دست ازسرش بردارن وگرنه ممکن بود ازشدت فکروعذاب وجدان بلایی سرخودش بیاره ومن این رو نمی خواستم اصلا!
پس ازجابه جایی وسایل ومرتب کردن همه چیز,بوراب وسالینا هرکدوم درمقابل هم وروی چهارپایه هایی که خریده بودیم نشستن وباصدای رایان هریک به تنهایی مشغول کشیدن شدن,جالب تراین که هرکدوم به نحوی سعی می کردن رقیب همدیگه باشن وباهم مسابقه گذاشته بودن که درآخر من ورایان نظربدیم چه کسی بهترطرح زده!
رایان وقتی خیالش ازبابت سالینا وبوراب که غرق دنیای خودشون شده بودن راحت شد نفس عمیقی کشید وزمزمه کرد:
-بیابریم پشت کلبه!
بدون حرف پشت سرش به راه افتادم,شاید بهتربود حالا باهاش مخالفتی نکنم تامبادا حالش رو ازاینی که هست بدترکنه!
باهم به سمت تاب خوشگل مقابلمون رفتیم ونشستیم,آروم تکون بهش وارد کرد ومن پاهام رو کمی اززمین فاصله دادم تامانع حرکتش نشه.
-بهتری رایان؟!
نگاهش خیره به دوردست ها بود,چشم هاش تنگ شده بود وگویی واقعا دراین دنیا نبود!
جوابم رونداد,متوجه نشده بود اصلا من سوال پرسیدم ازش!
باکمی دلهره دستم رو روی بازوش گذاشتم وآروم باضرباتی پی درپی تکونش دادم تابه خودش بیاد!
-رایان...رایان!
سرش چرخیدسمتم,هنگ بودوتوی چشم هاش پرازعلامت سوال!
-چیزی شده؟
باناراحتی گفتم:
-تاحالا نشده یه لحظه توروناراحت یاحتی بااین حال نذار ببینم,همیشه درعین سختی ومشکلات جدی ومحکم وباصلابت بودی,همیشه جوری جلوی همه ظاهرشدی که دروهله ی اول قدرتت رونمایان کردی وبعدخودت رو به نمایش گذاشتی!
کمی مکث کردم:
-اما الان چی؟چراداری باخودت این جوری می کنی؟رایان نمی خوای به خودت بیای این اون مردی نیست که توی تهران من هرروز باهاش مواجه می شدم این اونی نیست که کسی جرات نمی کنه روی حرفش حرف بزنه,رایان محکم باش توروخدا,نذار فروبریزی تونمونه ی بارز یک مردموفقی نذار یه عذاب وجدان مسخره ویه گذشته که گذشته وتموم شده ازپا درت بیاره تولایق جایگاه الانی ومهم حالاست نه قبلا!
مستقیم به چشم هام خیره بود,باتموم وجودم احساس می کردم بغضی سهمگین گلوم رو گرفته ومحکم فشار می ده,من نمی تونستم رایان رو توی این حال خراب ببینم ودم نزنم باید کمکش می کردم به هرنحوی که شده!
-حق باتوئه امانمی تونم گذشته روازیادببرم!
دستم رو روی دستش گذاشتم که چشم هاش بسته شد وتن من رعشه گرفت:
-رایان به خودت بیا,برای تو نمی تونم ونمی شه وکلمات منفی معنا نداره تومی تونی همیشه می تونی موفق باشی درهرشرایطی,بخدا رایان فقط کافیه مثل قبل بخوای که به چیزی برسی تواراده ات قویه مطمئنم وشک ندارم که اگربخوای به خودت میای!
ازجاش بلندشد,دستم روی سردی آهن تاب افتاد وصدای دادکشیدنش چقدربرام دلخراش بود:
-لیانا من مادرم رو می خوام,مگه خداتوقرآنش نگفته بهشتم رو ارزونی می دم برای مادر پس چرا نذاشت منم کمی طعم این بهشت رو توی این دنیا مزه مزه کنم؟مادرم بهشت من بود به خود خداقسم حاضربودم وهمیشه ازخدامی خواستم حتی اگر شده دوساعت زودترازمادرم من بمیرم نمی خواستم دنیا روبدون او ببینم,هنوزم نمی خوام حتی همین الان هم اگر خدابگه می برمت پیش مادرت بی بروبرگرد قبول می کنم من عاشق مادرم بودم,یک مجنون به معنای واقعی!
روبروش ایستادم,قطرات درشت عرق روی صورتش خودنمایی می کرد ازبس به خودش فشارآورده بود,نتونستم تاب بیارم واین بارخودم برای آروم کردنش درآغوش کشیدنش پیش قدم شدم!
چقدر خوب بودکه می تونستم آرومش کنم وچه خوشایند بود فشردنم به خودش به نحوی که صدای تیریک تیریک استخون هام رو می شنیدم وبدون اعتراض دروجودش وعطرتنش حل می شدم...!
مگه یه عاشق چی می خواد جز عطرتن معشوقه اش!؟
-آروم باش رایان,داری خیلی خودت رو عذاب می دی متوجه ای؟!
-الان آرومم لیانا,می فهمی؟من باتو آروم می شم واین یکی ازمحال ترین هاست که هرگز فکرشم نمی کردم به دستش بیارم!
لبخندگرمی زدم:
-یعنی چی؟
-فکرنمی کردم بعدازمادرم دیگه کسی بتونه من رو آروم کنه,اما تو...!
ازم کمی فاصله گرفت اما حلقه ی دست هاش بازنشد:
-تو بهم آرامش می بخشی,هم خودت هم حرفات!
زمزمه کردم:
-خوشحالم که این رو می شنوم,قصدمن فقط اینه که توآروم باشی ومثل همیشه محکم!
دستم روگرفت:
-می شه توشرایط سخت کمکم کنی؟
وای خدای من...این رایان بود که ازمن طلب کمک می کرد؟!
رایانی که خودش هزارتا ازش درخواست کمک می کنن حالا جلوی من ایستاده بود وبالحن آرومش تقاضا می کرد من توی سختی ها ومشکلات همراهیش کنم!
غیرممکن ترین جمله روشنیده بودم اززبون رایان!
-تاهرچقدر توان داشته باشم کمکت می کنم,امیدوارم بتونم کمی آرامش خاطرت باشم!
 
آخرین ویرایش:
وضعیت
موضوع بسته شده است.

کسانی که این موضوع را خوانده اند (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 0, کاربران: 0, مهمانان: 0)

موضوعات


بالا