درحال تایپ تاریکی من| Ghazal17کاربر انجمن رمان ایران

Ghazal17

عضو سایت
کاربرسایت
#11
#پست_نهم

وقتی دید چشمام رو باز کردم گفت:گلسا دخترم خوبی؟با صدای خفه ای گفتم:من چم شده عالیه خانم؟موهام رو نوازش کردو گفت:تو خوابت ناله میکردی و کمک میخواستی الان هم که جیغ زدی اینقدر خودت رو اذیت نکن تو ۱۷ سالت بیشتر نیست زندگی چه غصه بخوری و گریه بکنی و داد بزنی سخته و کار خودش رو میکنه و حتی اگه اروم باشی و سعی کنی مبارزه کنی بازم سخته ولی تو با راه دوم میتونی خودتو حفظ کنی و حداقل خودت رو داشته باشی،بعد روی پیشونیم رو بوسید و گفت:من بیرونم هر وقت کاری داشتی صدام کن و از اتاق بیرون رفت،چند دقیقه ای در سکوت محص سپری شد تصمیم گرفتم برم پیش بابام بع تبسم زنگ زدم و گفتم دو ساعت دیر تر بیان دنبالم و بعد به سمت آشپزخونه رفتم و یه لقمه صبحونه خوردمو چادرم رو داخل کیفم گذاشتم و از خونه بیرون رفتم،نسیم صبحگاهی خنکی میوزید و لرزشی رو بوجود می آورد که لذت بخش بود یاد دیشب افتادم و نفس عمیقی کشیدم و بع راهم ادامه دادم به سمت ایستگاه اتوبوس رفتم و روی صندلی نشستم و با هنذفری چند دقیقه ای رو غرق آهنگ شدم که اتوبوس اومد و من سوار شدم برخلاف همیشه صندلی خالی بود ،روی صمدلی نشستم و بع بیرون خیره شدم،ادم ها در فعالیت و رفت و آمد بودند و یکی می امد و یکی می رفت بین این همه آدم نقش من چیه؟جایگاه من چیه؟چرا هر شب باید تحقیر چند نفر رو نسبت به خودم تحمل کنم؟نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم به دیشب فکر نکنم...
 

Ghazal17

عضو سایت
کاربرسایت
#12
#پست_دهم

به زندان رسیدم یه ربع به وقت ملاقات باقی مونده بود روی صندلی بیرون زندان نشستم،پیرزنی کنارم نشست و بعد از چند دقیقه سکوت به من خیره شد و گفت:چند سالته دخترم؟،نگاهی سرد کردم و گفتم:۱۷،سرش رو تکون داد و گفت:ملاقات کی اومدی؟ بدون تامل گفتم:بابام،به صورت تپل و سفید بامزش نگاه کردم و گفتم:شماچی؟ملاقات کی اومدین؟با ناراحتی گفت:پسرم اعلام کردن وقت ملاقاته و من سریع به سمت در حرکت کردم
به سمت یکی از صندلی ها رفتم و نشستم و گفتم برای ملاقات (محمد فاتحی)اومدم ،چند دقیقه ای گذشت که بابا اومد و روی صندلی رو بع رویی نشست و گوشی رو برداشت،من هم گوشی رو برداشتم و قبل از اون گفتم:سلام بابا،با صدای گرفته ای گفت:سلام دخترم،با نگرانی پرسیدم:چرا صدا گرفته؟آروم جواب داد:دلم خیلی برات تنگ شده بود گلسا،لبخندی زدم و گفتم:دل منم برات تنگ شده بود،بابا با کنجکاوی پرسید:خونه عمو چطوره؟اذیتت نمیکنن؟سرم رو پایین انداختم و با صدای ضعیفی گفتم:نه اذیت نمیکنن میدونستم که میفهمه دارم دروغ میگم گفت:گلسا،سرت رو بیار بالا سرم رو بالا بردم و توی چشماش خیره شدم گفت:کی اذیتت میکنه؟چشمام غرق اشک شد ولی محکم گفتم:هیچکی بابا نگران نباش من حالم خوبه،سکوت کردم و لغزش اشک رو روی گونه ام حس کردم
 

Ghazal17

عضو سایت
کاربرسایت
#13
#پست_یازدهم

به صورت بابا که عرق اشک شده بود نگاه کردم با صدای گرفته ای گفت:تو بی پدرومادر نیستی گلسا،من هنوز هستم مادرت شاید برگرده ۵ سال دیگه ۱۰ سال دیگه داد زدم:نه اون هیچوقت برنمیگرده،اگرم برگرده من هیچوقت قبولش ندارم اون به من بد کرد مصبب همه ی بدبختیای من اونه.بابا در حالی کع نگرانی در چشماش موج میزد گفت:دخترم،سعی کن قوی باشی خودت رو نباز بهشون نشون بده تو قوی تر از این حرفایی،به چشماش خیره شدم و گفتم:اگه تبسم و شما نبودین خیلی وقت پیش خودمو راحت میکردم ولی حالا به خاطر شماهم که شده قوی ام بابا نگران نباش من از پس خودم برمیام،لبخندی زد و گفت:خوشحالم که اینو میشنوم عزیزم که اعلام کردن وقت ملاقات تمومه و من سریع از بابا خداحافظی کردم و از زندان بیرون رفتم،حس سبکی داشتم انگار یه غمباد بزرگ از روی دلم برداشتن لبخندی زدم و به خونه رفتم ،همه در حال صبحونه خوردن بودن بدون هیچ حرفی به اتاقم رفتم که عموجان صدام کرد و گفت:گلسا کجا بودی؟با بی میلی جواب دادم:زندان پیش بابام،انگار لال شد و منم سریع بع اتاقم رفتم لباس هامو عوض کردم و وضعم رو مرتب کردم و از خونه خارج شدم و منتظر تبسم و سیاوش شدم،توی افکار خودم بودم کع صدای داد تبسم من رو به خودم اورد سرکوچه وایستاده بود و اسمم رو صدا میزد
 

Ghazal17

عضو سایت
کاربرسایت
#14
#پست_دوازدهم

دستی تکون دادم و به سمتش دوییدم بهش رسیدم و بغلش کردم و به سیاوش هم سلام کردم توی ایستگاه اتوبوس نشسته بودیم که تبسم گفت:گلسا چرا گفتی دوساعت دیرتر بیام دنبالت؟خیلی اروم جواب دادم:رفته بودم زندان ملاقات بابام دیشب حس کردم دلم واسش تنگ شد و خواستم برم ببینمش،لبخندی زد و دستش رو روی دستم فشرد با اتوبوس به همان جای قبلی رفتیم،سجاد گفت:امروز به یه پاساژ بزرگ میریم پس میتونید پول خوبی به جیب بزنید به شرط اینکه گیر نیفتید پس خوب حواستونو جمع کنین،هر سه سر تکون دادیم و سیاوش بع سمت سامان و سجاد رفت و مشغول حرف زدن شد،شروع به راه رفتن کردیم تا به پاساژ برسیم سارا کنار ما راه رفت و بعد چند ثانیه سکوت پرسید:چرا اینکارو میکنین؟نگاهی کردم و گفتم:پدرم زندانه و مادرمم...ترکم کرده پیش عموی بابام زندگی میکنم که اونا هم بهم پول نمیدن پس مجبورم اینکارو بکنم و تبسم گفت:پدرمنم ورشکست کرده سارا با ناراحتی به هر دوی ما نگاه کرد و گفت:واقعا متاسفم ما سه تا از بچگی اینکارو میکنیم،تقریبا مثل کارای روزمرمون شده پدرم مریضه و مادرمم جایی کار میکنه کلی خب کفاف نمیده و ما هم مجبوریم اینکارو بکنیم،بعد از چند دقیقه پیاده روی رسیدیم که خیلی بزرگ و البته شلوغ بود و این خیلی خوب بود
 

Ghazal17

عضو سایت
کاربرسایت
#15
#پست_سیزدهم

سجاد مارو دورخودش جمع کرد و گفت:ببین،اینجا خیلی شلوغه پس میتونه خیلی کمک بکنه حالا پخش میشیم و هر کدوم به سمتی میریم،خواستم از جمع دور بشم که تبسم دستمو گرفت رومو برگردوندم و گفتم:چیشده؟نگران نگاه کرد و گفت:مطمئنی؟سرم رو تکون دادم و گفتم:تو راه دیگه ای داری؟و بعد ادامه دادم:تبسم نگران نباش تو میتونی فقط مواظب باش خب؟سرش رو تکون داد و ازم دور شد با سرعت به شلوغ ترین بخش پاساژ رفتم حرکت کردم و به دوروبرم نگاه کردم زنی روی صندلی نشسته بود و بچه اش در بغلش بود کیفش کنار پاش بود و سرشو به دیوار پشتی تکیه داده بود و چشماشو بسته بودسریع به سمت کیف رفتم و به آهستگی دستم رو داخل کردم و کیف چرم مشکی که معلوم بود کیف پوله دراوردم و با سرعت از اونجا دور شدم چشمم به مردی افتاد که ایستاده بود و دست به سینه بود
نزدیک شدم و با حالتی عشوه گرانه گفتم:ببخشید آقا من میخوام اون لباس صورتیه رو ببینم ،لبخمدی زد و داخل انبا رفت که لباس رو بیاره کارت بانکی روی پیشخوان لای کلی برگه به چشمم خورد کارتشو برداشتم از انبار بیرون اومد و با چشمای گشاد شده بهم خیره شدچاقویی که سجاد بهم داده بود رو به سمت مرد گرفتم و آروم گفتم:رمز اینو بگو چشماش عصبانی شد و زیرلب غرید:کارتمو بده چاقو رو روی گردنش گذاشتم و گفتم:یا همین الان رمز اینو میگی یا اینو فرو میکنم تو شکمت،حالا کدومو انتخاب میکنی پولتو یا جونتو؟با ترس عدد چهاررقمی رو زمزمه کرد و با نفرت ازش چشم گرفتم و از مغازه بیرون رفتم...
 

Ghazal17

عضو سایت
کاربرسایت
#16
#پست_چهاردهم

به سمت تبسم که یک گوشه ایستاده بود و غمبرک زده بود رفتم و گفتم:باز تو چت شده؟با نگرانی نگام کرد و گفت:من نمیتونم گلسا نمیتونم،با بی تفاوتی نگاهش کردم و گفتم:تبسم از چی میترسی؟مگر الان مشکلی پیش اومده؟سرشو پایین گرفت و گفت:نه ولی میترسم گلسا سخته کار دیگه ای نمیتونیم بکنیم؟بغلش کردم و زیر گوشش گفتم:تبسم میدونی که هممون مجبوریم فک میکنی من خوشم میاد دزدی کنم؟منم بدم میاد ولی مجبورم بعد از یک ساعت به همون جایی که قرار گذاشته بودیم برگشتیم سجاد با خوشحالی بهم نگاه کرد و گفت:آفرین گلسا میدونستم فرزی آفرین،با خوشحالی نگاهش کردم و گفتم:میدونم من به خودم اطمینان دارم،هر سه رفتیم خونه وارد حیاط شدگ و به درخت انجیری که گوشه حیاط بود نگاه کردم و به تنه ی قهوه ای خشکش دست کشیدم و یکی از برگ های پهنشو کندم و روبه روی چشمام گرفتم و زیر لب با لبخند گفتم:دیدی امروز چیکار کردم؟لبخندم محو شد و گفتم:دزدی کردم دیدی؟یا چاقو کشیدنم جلوی اون مرد افتادم و اشکام سرازیر شد و کنترلم رو از دست دادم و داد زدم:دزدی کردم،جلوی مردم چاقو کشیدم دیدی؟میدونی بخاطر چی؟بخاطر اون مامان و بابای نامردم... چشمام رو بستم و پشت بع دیوار روی زمین نشستم و اشکام سرازیر سد چند دقیقه ای گریه کردم که عالیه خانم با ترس به سمتم اومد و گفت:چیشده دخترم؟چرا بیرون نشستی گریع میکنی؟اشکامو پاک کردم و گفتم:هیچی نشده من میرم تو نهار نمیخوام با بهم گیر ندی ها به عموجانم بگو خوابم،به سرعت به سمت اتاقم رفتم و لباسامو عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم
 

Ghazal17

عضو سایت
کاربرسایت
#17
#پست_پانزدهم

۲،۳روز گذشت و رفت و توی این روزها چند تا پاساژ رفتیم و کار هرروزم شده بود جیب بری!!شماره تبسم رو گرفتم و بعد از چند بوق بالاخره گوشی رو برداشت و ازش درباره برنامه فردا پرسیدم و اون گفت که فردا میان دنبالم چون سجاد کار خیلی مهمی با هرسه تامون داره توی حال خودم بودم که کسی در زد با تعجب گفتم :کیه؟باراد کمی درروباز کرد و گفت:اجازه هست بیام تو؟شونه ای بالاانداختم و گفتم:کاری داری؟ابروهاش رو بالا انداخت و گفت:آره خب،گفتم :بیا ،آروم وارد شد و روی صندلی نشست و گفت:خوبی گلسا؟با تعجب نگاهش کردم و گفتم:اومدی تو اتاقم که این سوالو ازم بپرسی؟خنده ای کرد و گفت:نه فقط بخاطر این چند روزه حواست پرته مشکلی پیش اومده؟با چشمای ریز نگاهش کردم و گفتم:چرا این سوالو میپرسی؟چیزی نگفت و نگاهم کرد با لحن بدی گفتم:نکنه تو هم مثل خواهرت میخوای چغولی منو پیش عموجان بکنی؟سریع گفت:نه نه اشتباه فکر میکنی من مثل بهار نیستم نه مثل بابام نه مثل مامانم و نه مثل خواهرم،توی دلم گفتم "پس شبیه زن همسایه ای؟"باراد پسر بدی نبودولی رفتار خانواده اش اون روی توی ذهنم بد میکرد وقتی فکر میکنم که باراد بچه همون آدمه ذهنم شلوغ میشه با نگرانی گفت:گلسا حواست به خودت هست؟
 

Ghazal17

عضو سایت
کاربرسایت
#18
#پست_شانزدهم
از فکر و خیال بیرون اومدم و گفتم:آره حواسم هست اصلا تو چیکار داری؟برو بیرون،با ناراحتی نگاهم کرد و گفت:گلسا باور کن من مثل خانواده ام نیستم چرا باهام بد حرف میزنی؟نفس عمیقی کشیدم و گفتم:باشه معذرت میخوام حالا میشه بری بیرون باراد،نگاه پرغمی کردو سرتکون داد و به آرومی از اتاق بیرون رفت پوفی کشیدم و سرم رو به دیوار تکیه دادم و چشمام رو برای چتد ثانیه بستم چرا اینجوری رفتار میکرد؟اونم میتونه مثل بقیه خونوادش با من رفتار کنه ،نمیدونم...
میخواستم به سمت تختم برم که نگاهم بع کتابی در کتاب خوانه ام ثابت شد نزدیک شدم و خوب نگاه کردم(قرآن)کتابی که هیچی دربارش نمیدونستم وسوسه شدم تا نگاهی بهش بندازم کتاب رو از کتابخانه برداشتم و باز کردم صفحه اول نام (الله)با خط زیبا نوشته شده بود نگاهی کردم و سری تکون دادم و با سردی نگاه کردم صفحه ی بعد چشمم به نام حضرت محمد(ص)ثابت ماند کمی در فکر فرو رفتم ولی پوزخندی زدن و گفتم:اینا اگه منو دوست داشتن و کمکم میکردن که وضعم این نبود قرآن رو بستم و اونو داخل قفسه ام گذاشتم مثل بقیع کتابا باهاش رفتار میکردم چون برای من ارزشی نداشت!!لرزش بدی در تنم احساس کردم و پتو رو تا گردنم بالا کشیدم و چشمام رو روی هم گذاشتم و به خواب فرو رفتم
*
صبح با صدای عالیه خانم که اسمم رو صدا میکرد بیدار شدم موهام رو بافتم و شال نازکی روی سرم انداختم نمیخواستم جلوی باراد بی حجاب باشم..
 

Ghazal17

عضو سایت
کاربرسایت
#19
#پست_هفدهم

از پله ها پایین رفتم و پشت میز نشستم
صبحونه مثل همیشه با سکوت خورده شد
باراد با شک نگاهی کرد و گفت:گلسا جان لازمه جلوی من شال بپوشی؟
لبخند چندشی زدم و گفتم :فقط بخاطر شما نیست آقا باراد بخاطر آقا محسنم هست
زری خانم گفت:بالاخره دختر باید کارای مادرشو جبران کنه!
پوزخندی زدم و بی توجه به متلک زری خانم به سمت اتاقم رفتم
مانتو و شلوار مشکی و یک شال زرشکی سرم کردم و گوشیم رو داخل کیفم گذاشتم و از اتاق خارج شدم از حیاط گذشتم
و به درخت انجیر گوشه حیاط لبخند زدم
تبسم روبه روی در خونه ایستاده بود لبخندی زدم و بغلش کردم و اون هم بغلم کردو بعد
از چند ثانیه با تعجب گفتم:سیاوش کجاست؟
گفت:الان میاد گفت من بیام فعلا دم در بایستم
که یکدفعه سیاوش بلند گفت:سلام گلسا
نگاهش کردم و گفتم:سلام، لبخند زد و گفت
بریم دیگع، دوباره همون جای قبلی حضر شدیم
که سجاد خیلی جدی گفت:بشینین نشستیم و سجاد با لحن محکمی گفت:بچه ها وقتشع
یه چیزی به سلاح هاتون اضافه کنید،
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:مثلا چی؟
با شک گفت:تفنگ با تعجب داد زدم:
چی میگی سجاد؟تو دیوونه شدی؟مگه الکیع؟
با جدیت اخم کرد و گفت:باید کارهای بزرگتری بکنیم گلسا،
با بیخیالی گفتم:آخرش کع چی؟
سجاد گفت:شماها میخواستین آخرش چی بشه؟
 

Ghazal17

عضو سایت
کاربرسایت
#20
#پست_هجدهم

سیاوش با ترس نگاهش کرد و گفت:
بس کنین دیگه(رو به سجاد)حالا ما باید چیکار کنیم؟
با تعجب به سیاوش نگاه کردم و گفتم:
سیاوش میفهمی چی داری میگی؟داره میگه تفنگ میدونی چند سال حبس داره؟
با نگرانی گفت:
مگه چاره یدیگه ای هم داریم؟
با عصبانیت گفتم:
هی همین جمله رو تکرار میکنه،اصن شماها میخواین خودتون رو بندازین تو دهن اژدها ولی من تو دهن اژدها برو نیستم
به سرعت حرکت کردم که تبسم گفت:
گلسا لطفا
رومو بر گردوندم و گفتم:
چی میگی؟تبسم این کار دیوونگیه
با ناراحتی گفت:
میدونم ولی وضع ما هر روز داره بدتر میشه توروخدا پیشم باش و تنهام نزار
با شک به سمتشون رفتم و گفتم:
خب حالا باید چیکار کنیم؟
سجاد با خوشحالی گفت:
ایول میدونستم قبول میکنیمن یه جایی رو میشناسم که میتونیم بریم اسلحه بگیریم
با شک نگاهی کردم و گفتم:
مطمئنه؟
گفت:
معلومه میشناسمش فقط خب پول میگیره
بیخیال گفتم:
چقدر؟
گفت:
800 تومن
با قاطغیت گفتم:
من 5 میلیون از کارت اون مرده برداشت کردم 100 تومنم تو کیف پول اون زنه بود جوره ،
قبول کردم مال تبسم رو هم من بدم
به همونجایی که سجاد میگفت رسیدیم،یه خرابه بود که چند تا قوطی حلبی زنگ زده داشت مردی داد زد:کیه؟
همه از ترس به سمت صدا برگشتیم
 
بالا