درحال تایپ رمان شاهزاده گمشده | mona.n کاربر انجمن رمان ایران

رده سنی شما...

  • پایین پونزده سال

    رای: 3 42.9%
  • پونزده تا بیست

    رای: 4 57.1%
  • بیست تا بیست پنج

    رای: 0 0.0%
  • بالای بیست و پنج

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    7

Mona.n

عضو سایت
کاربرسایت
#11
پست هشتم


همونجور مات و مبهوت از پرویی این دوتا، سرجام نشستم و بستنی‌هام و خوردم. همین که بستنیم تموم شو؛ نگاهی به اون دو تا کردم، که دیدم إی وای بازم سرشون تو گوشیاشون، یه فکر خبیثانه اومد تو ذهنم!
هاهاها! الان خفتتون می‌کنم. بدون جلب توجه بلند شدم و رفتم پشت سرشون وایسادم! با پشت دستم زدم پس کله‌هاشون! کله‌های هر دوشون یه متر رفت جلو و برگشت! همین که خودشون و راست و ریس کردن‌، بلند شدن و روبروم با چشمای غضبناک ایستادن، با دیدن این حالتشون یه لبخند مزخرف رو لبم نشست! وقتی لبخندم و دیدن عصبانی‌تر شدن و یه قدم اومدن جلو، با دیدن این حرکت زیبا و خواستنی‌شون! یه قدم رفتم عقب و پشت سرش قدمهام و یکی بعد از یکی سریع‌تر برمی‌داشتم! نگار خیلی یهویی افتاد دنبالم! منم خیلی خیلی غیر ارادی، به سمت کلاس دویدم!
حالا من بدو نگار و مبینا بدو! در کلاس و با شتاب باز کردم و دویدم سمت صندلی! یکم نفس نفس زدم، نگاهم دور کلاس چرخوندم، ای دل غافل یه گله پسر و دختر دارن با تعجب نگاهم می‌کنن! یه لبخند گنده زدم! و به در زل زدم، یه دقیقه گذشته بود ولی نگار و مبینا نیومدن، همین که این حرف و تو دلم زدم،
حلال زاده‌ها با یه لبخند ژکوند اومدن داخل کلاس و خیلی ریلکس جفتم نشستن! با تعجب نگاهشون کردم، محال بود این وروجکا کارم و تلافی نکنن، تو همین فکرا بودم که مبینا با لحن مرموزی گفت:
_ عزیزم خوبی!؟
من هم با تعجب فوق‌العاده زیاد گفتم:
_ من که از صبح ور دلتم حالم و می‌بینی، تو خوبی؟
مبینا با همون لحن گفت:
_ عزیز دلم! سرت که درد نمی‌کنه؟
من که سردرد نداشتم! برای چی می‌پرسن؟ کاملا چرخیدم سمت مبینا و سوالی گفتم:
_ نه، چرا؟
همین که این حرف و زدم؛ لبخند اون دوتا بیشتر کش اومد!
 

Mona.n

عضو سایت
کاربرسایت
#12
پست نهم


من که فهمیدم یه نقشه‌ای تو سرشون دارن! از رو صندلی بلند شدم و سریع گفتم:
_ من رفتم دسشویی!
نگارکتفم و گرفت، من و نشوند و با لحن خبیثی گفت:
_ نه برای چی بری؟ نمی‌خواد بری! بعد کلاس با هم می‌ریم، ما الان باهات یه کار کوچولو داریم! کلافه گفتم:
_ خب این کار کوچولوتون و بگید.
مبینا زهر خندی زد و گفت:
_ الان عزیزم، ولی کار ما باهات عملی!
همانا با گفتن این حرفش، سرم به میز خورد، همانا چشمام سیاهی رفت و همانا سرگیجه گرفتم! چشمام و بستم و سرم و همونطور رو میز ولو کردم. مبینا با صدای نگران گفت:
_ رها، رها! خوبی؟
ولی من توان حرف زدن نداشتم! نگار چند بار به صورتم زد، ولی فایده‌ای نداشت!
دورم سر و صدای زیادی حس می‌شد! نگار با صدای بغض‌دار گفت:
_ رها، جون من بلند شو؛ تو رو خدا!
بعد از شنیدن این جمله، چشمام سیاهی ر
###
سرم گیج می‌رفت، چشمام و باز کردم. تار می‌دیدم، ولی بعد از اینکه چشمام و درست به هم چلوندم! دیدم بهتر شد؛ به آسمون نگاه کردم، هوا چقدر صافه، به به چه آفتابی!
چه نوری! چه آوازی! تا الان هوای تهران به این پاکی نبود. فکر کنم خدا دلش به حالمون سوخت، و با خودش گفت:
_ بهشون هوای پاک و نشون بدم؛ تا اگه اومدن بهشت، آبرمون و نبرن! نیم‌خیز شدم و نشستم، چقدر اینجا قشنگه! هونطور که به اطرافم نگاه می‌کردم، با دیدن منظره‌ی روبروم، کپ کردم! استوپ! استوپ! من که اینجا نبودم، یه لحظه، یه لحظه! خب من تو کلاس بودم، بعد نگار و مبینا می‌خواستن یه چی بهم بگن، بعدش هم سرم به میز خورد و از حال رفتم. پس من الان باید تو بیمارستان یا خونه باشم؛ گزینه اول که خط می‌خوره، چون اینجا اصلا شبیه به بیمارستان نیست. و گزینه‌ی دوم که خونه باشه خط می‌خوره! چون اینجا اصلا به باغ خونه شباهت نداشت، و من اگه از حال رفتم؛ و من اگه از حال رفتم باید تو اتاقم باشم. با تموم شدن فکرام، ترس عجیبی به دلم نشست! از جام پا شدم
و ایستادم، به دور و برم نگاه کردم؛ این باغ یا بهتره بگم جنگل! پر از درخت‌های سر به فلک کشیده با رنگ‌های مختلف بود! قدم‌هام و آروم برداشتم که صدای خش خشی از پشت سرم اومد، برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم با صدای لرزونی گفتم:
_ ک..س..ی... او..ن..جا..ست؟
دوباره صدای خش خش اومد، این بار صدا نزدیک‌تر بود! قبل از اینکه کاری انجام بدم، چشمام سیاهی رفت، روی زمین افتادم و سیاهی مطلق...!
 
آخرین ویرایش:

Mona.n

عضو سایت
کاربرسایت
#13
پست دهم


سردرد فجیعی داشتم! بدون اینکه چشمام و باز کنم، دستم و به سمت شقیقه‌هام بردم و ماساژشون دادم؛ با یادآوری اتفاق‌های افتاده، سر جام نیم‌خیز شدم، که احساس سوزشی تو دستم حس کردم! چشمام و باز کردم و به دستم نگاهی انداختم، سرم بهش وصل بود!
با شتاب سرم و چرخوندم و به اطرافم نگاه کردم؛ من که تو بیمارستان نبودم!
من تو اون جنگل رنگ رنگی و قشنگ بودم، حتما خواب دیدم. ولی چه خوابم قشنگ و فول اچ دی بود، ها! هی خدا، باز هم از این خواب‌های قشنگ سمت من بنداز!
ولی لدفا خدا ژون! بار دیگه به جای درخت‌های رنگی، آبنبات باشه! مرسی، مچکرم!
تو همین فکرا بودم که صدای جیغ یکی رو شنیدم! با تعجب به اتاقی که داخلش بودم نگاه کردم، نگار دهنش و مثل در گاراژ باز کرده بود و خیلی بی‌مزه جیغ می‌زد!
همونطور که مثل کوالا جیغ می‌زد، از تو اتاق با دو رفت بیرون! وا این دیوونه شده؟
با تعجب به جای خالی نگار زل زده بودم، که یه دکتر و پرستار تو اتاق اومدن؛
دکتر با مهربونی گفت:
_ سلام دخترم.
سلام کردم و سوالی نگاهش کردم، که با همون لحن گفت:
_ سوالی داشتی دخترم؟
با تعجب گفتم:
_ میشه بپرسم، چرا دوستم جیغ زد؟
دکتر تک خنده‌ای کرد و گفت:
_ به خاطر اینکه شما، بعد از دو روز به هوش اومدین!
با تعجب و تقریبا صدای بلند گفتم:
_ چی؟ چطور؟ دو روز!
دکتر با تعجب از صدای بلندم، گفت:
_ بله دخترم. وقتی شما رو اوردن، شک کردیم که روح تو بدن شما باشه!
با چشم‌های گرد شده گفتم:
_ مگه اون ضربه‌ای که به سرم وارد شد، چقدر آسیب داشت!؟
دکتر نفس‌عمیقی کشید و گفت:
_ وقتی دوستاتون گفتن، من هم تعجب کردم.
دکتر مکث کرد و گفت:
_ سوال دیگه ندارین؟
من سرم و تکون دادم و گفتم:
_ نه، ممنون.
دکتر سری تکون داد و گفت:
_ حالش خوبه، اگه سرم تموم شد، می‌تونه کارای ترخیصش و انجام بده.
وا! ای فافالو چشه؟ چرا به من نگفت؟ انگار پرستاره مریضه! چشم غره‌ای به دکتر رفتم!
و به این فکر کردم، که من دو روز تمام بیهوش بودم، من که سوسول نبودم! فوق فوقش سرگیجه می‌گرفتم، ولش کن! حتما ضربه شدید بود؛ ولش، به دور و برم نگاه کردم،
تو یه اتاق بودم، با تخت سفید، دیوارای سفید، همش سفید سفید سفید! أه أه حالم از رنگ سفید بهم خورد! در اتاق باز شد وپشت بندش داخل اتاق اومدن؛ مبینا مظلوم نگاهم کرد و با صدای بغض‌دار گفت:
_ عزیزم! می‌بخشی؟
 

Mona.n

عضو سایت
کاربرسایت
#14
پست یازدهم


یه اخم کردم و با صدای محکم، گفتم:
_ مامان و بابام کجان؟
نگار زد زیر گریه! و گفت:
_ یعنی نمی‌بخشی!؟
با همون لحن گفتم:
_ پوف، بخشیدم. مامان و بابای من کجان؟
نگار با لحنی که دل می‌سوزوند گفت:
_ نه! تو وقتی اینجوری می‌گی یعنی نبخشیدی!
ابروهام و بیشتر تو هم کردم و کلافه گفتم:
_ بسه دیگه! چقدر غر می‌زنی! گفتم بخشیدم، اگه ادامه بدی حرفم و پس میگیرم!
حالا داشتم نقش بازی می‌کردم، ها! نگار فین فین کرد و گفت:
_ باشه باشه، به مامان و بابات گفتیم رفتیم خونه مبینا! ناراحت نیستی.
نگاه تندی بهش کردم، جیغی از خوشحالی کشیدم و گفتم:
_ جون من! راست می‌گی؟ چند روز می‌مونیم؟ لباس برام اوردی؟
نگار و مبینا با چشمای ور قلمبیده شده و با تعجب نگاهم کردن، یه جیغ فرا بنفش نه یه جیغ فرا قرمز! کشیدم و گفتم:
_ چتونه؟ چند روز می‌مونیم؟
مبینا با نگاه متعجب و صدایی که رگه‌های خنده داشت گفت:
_ سه روز، برات لباس هم اوردم.
نگار با چشمایی که برق میزد گفت:
_ تازه مثل برج زهرمار بودی، ها! الان چی شد ؟
زبونم و در اوردم و گفتم:
_ _ به کوری چشم تو، الان شدم برج برق شادی!

نگار چشاش و کج و کوله کرد و گفت:

_ این و دیگه از کجات در اوردی!؟

با شیطنت نگاهش کردم، باصدایی که توش شیطنت موج می‌زد گفتم:

_ می‌خوای بگم از کجام در اوردم!؟

مبینا مثل پیرزنا دستش و زد رو صورتش و گفت:

_ إی وای مادر، حیای دخترا هم حیای دخترای قدیم! کجا رفته حیای تو ورپریده!؟

صدام و نازک کردم، با ناز و عشوه‌ی خرکی مثل دخترای سوسول گفتم:

_ خانم به شما چه؟ من حیا دارم به اندازه کافی!

به نگار اشاره کردم و با همون لحن گفتم:

_ به این خانم بگید رژش و نیگا، إنگار آب آلبالو مالیده به لباش! خط چشمش مثل خط چشم فرعونه!

نگار و مبینا با شنیدن این جمله‌ام زدن زیر خنده...
 

Mona.n

عضو سایت
کاربرسایت
#15
پست دوازدهم


با کمک نگار و مبینا وارد خونه شدم؛ مبینا خونه‌ی مجردی داشت که من و نگار هر هفته، دو یا سه روز اونجا می‌موندیم، به اصطلاحی تو خونش اتراق می‌کردیم. وقتی وارد خونش می‌شدی، یه راهرو بود، که توش یه جاکفشی سفید مشکی خوشکل داشت.
به انتهای راهرو که می‌رسیدی، می‌تونستی ببینی که، سمت راست یه حال پذیرایی 50 متری بود ،که دیزاین قشنگی داشت. ولی مورد پسند من نبود! یه قالیچه گرد کوچولو به رنگ سفید با طرح‌های مشکی گذاشته بود، با مبل‌های سفید؛ یه تلویزیون رو دیوار هم نصب کرده بود، پایین تلویزیون هم به گلدون سفید مشکی، با گل‌های یاسی و سفید گذاشته بود؛ کاغذ دیواری با زمینه سفید و طرح‌های جاب و ریز مشکی؛
سمت چپ هم دو تا اتاق داشت و روبروی راهرو هم یه راهروی دیگه بود که اونجا آشپزخونه بود؛ داخل هر اتاق یه سرویس بهداشتی و حمام داشت، اتاق مبینا هم، ترکیب رنگاش قرمز و مشکی بود، کلا به رنگ مشکی علاقه‌ی خاص داشت. رو تختی قرمز و مشکی، روی میز عسلی تختش هم یه آباژور به رنگ قرمز گذاشته بود. یه قالیچه کوچولو سفید مشکی گذاشته بود، آروم وارد اتاق شدم و روی تخت دراز کشیدم، به خوابم فکر کردم، چه جای قشنگی بود ها! خنده‌ای از این فکرم کردم، چشمام و بستم و خوابیدم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چشمام و باز کردم، کش و قوسی به بدنم دادم. به اطرافم نگاه کردم، روی یه صندلی سلطنتی نشسته بودم! واو این صندلی با اینکه سلطنتی ولی خیلی راحته ها، به به چه نقش نگاری هم داره! ماشاالله ماشالله، ولی من که روی تخت مبینا بودم! نفسم بند اومد، نکنه من دارم خواب می‌بینم، همین که از روی صندلی بلند شدم؛ یه زنی از در بزرگ روبروم اومد! همینطور به من نزدیک می‌شد، با ترس نگاهش کردم و دو سه قدم رفتم عقب که به صندلی خوردم، همین که به صندلی خوردم، تراپ! افتادم روی صندلی، اون زن دیگه خیلی نزدیک شده بود. به حدی نزدیک شده بود که راحت می‌تونستم دستم و بلند کنم و بهش دست بزنم! اون خانم دستاش و اورد بالا و دو طرف صورتم گذاشت!
برق اشک تو چشاش به راحتی حس می‌شد، سرم و با قدرت کشیدم عقب، همزمان با انجام دادن این حرکتم، اشک‌های اون خانم رو صورتش سر خوردن! گریه‌ی اون خانم به هق هق تبدیل شد، با تعجب نگاهش کردم و گفتم:
_ خانم مشکلی پیش اومده!؟
او خانم همونطور که گریه می‌کرد گفت:
_ عزیزم به زودی میارمت پیش خودم! دیگه نمی‌تونم دوریت و تحمل کنم!
با صدایی که توش تعجب موج می‌زد گفتم:
_ خانم شما چی می...
نتونستم جمله‌ام و ادامه بدم! صدای جیغ و داد می‌شنیدم! بدنم سست شد، با شدت روی زمین افتادم و چشمام بی‌اراده بسته شد! فقط لحضه آخر دیدم که در به شدت باز شد و پسری با مو‌های قرمز وارد شد!
 

Mona.n

عضو سایت
کاربرسایت
#16
پست سیزدهم


صدای گریه و جیغ با هم ترکیب شده بود! و دست به دست هم داده بود تا من یه سردرد فجیع بگیرم!
با اکراه چشمام و باز کردم، نیم‌خیز شدم و با نارضایتی گفتم:
_ أه مگه اومدیم فاتحه!؟
همین که جمله‌ام تموم شد، تو بغل یکی فرو رفتم! با تعجب به نگار نگاه کردم که داشت اشکاش و پاک می‌کرد! دستام و با تعجب دور مبینا حلقه کردم و گفتم:
_ آخه چتونه شما دو تا!؟
مبینا با گریه گفت:
_ من و نگار هر چقدر تو رو بیدار کردیم، بیدار نمی‌شدی! آخه از دیروز عصر تا الان که ساعت نه صبح خوابیدی! تازه قبلش هم توی بیمارستان خوابیده بودی! خنده‌ای کردم و گفتم:
_ خب دختر خوب من خستمه، به بخاطر همین زیاد خوابیدم، این یه چیز عادیه.
نگار با صدای بغض‌دار گفت:
_ آخه دختر چطور نگران نشیم؟ وقتی اومدم بیشتر از پنج بار بیدارت کردم ولی بیدار نشدی، ها!
کلافه گفتم:
_ حالا که چیزی نشده، ساعت یازده کلاس داریم. من می‌رم حموم، شما هم صبحونه آماده کنید!
مبینا خنده‌ای کرد؛ ضربه‌ی آرومی به سرم زد و گفت:
_ پرو به تو نباید رو داد!
چشم‌غره‌ای بهش رفتم و به شوخی با لحن دستوری گفتم‌:
_ من حموم می‌رم، صبحونه تا ساعت ده سرو بشه!
مبینا و نگار جیغ کشیدن و افتادن دنبالم! پا‌تند کردم و دویدم سمت حموم، به حموم که رسیدم در و محکم بستم و قفل کردم؛ همین که این کار و کردم، صدای برخورد محکم دو جسم گوریل مانند به در و شنیدم!
با صدای بلندی زدم زیرخنده و گفتم:
_ عواقب دنبال کردن شاهزاده خانومه!
نگار حرصی گفت:
_ کوفت!
داد زدم:
_ بسه دیگه بی‌جنبه‌ها!
صدایی از پشت در نیومد، فهمیدم که رفتن.
سمت شیر آب رفتم و وان پر از آب کردم. داخل وان نشستم و به خوابم فکر کردم، منظور اون خانم از اینکه میارمت پیش خودم چیه؟ حتما دیوونه بوده! یا شایدم من دیوونه شدم که همچین خواب‌هایی می‌بینم!
ولش کن بابا، بی‌خیال! ولی اون پسر عجب موهایی داره ها! هی خدا، کاش مو‌های منم قرمز بود! من می‌خوام موهام قرمز باشه! لب و لوچه‌ام و آویزون کردم و به موهام شامپو زدم، قشنگ خودم و سابیدم و از حموم اومدم بیرون.
 

Mona.n

عضو سایت
کاربرسایت
#17
پست چهاردهم


موهام با کلیپس جمع کردم، کی حال داشت این موها رو سشوار بکشه، اگه بخاطر بابا نبود پسرونش می‌کردم! رفتم تو آشپزخونه و روی صندلی نشستم، رو به اون دوتا کردم و با لحن لاتی گفتم:
_ چه کردین ضعیفه‌ها!؟
نگار با ناز و عشوه‌ی خرکی حرکتی به باسنش داد و گفت:
_ آقامون، من واسه‌اتون صبحونه به سبک مالزی درست کردم! ولی هوو زشتم واست...
مبینا پرید وسط حرفش و با لحن خشنی گفت:
_ هوو ضعیفه یاد بگیر زن اولی همیشه اول حرف می‌زنه!
اومد سمتم و باصدای نازکی گفت:
_ آقاییم من برات کله‌پاچه درست کردم، که انگشتاتم بعدش بخوری! تا تو جورابات و در بیاری من برات می‌کشم.
با چشمای گرد شده به نمایش این دوتا نگا کردم! منم برای اینکه سهمی تو نمایش داشته باشم، بلند شدم و دستام و رو میز کوبیدم و با لحن لات و خشن گفتم:
_ مگه من نگفتم جلو روم دعوا نکنید! ها؟ مگه من زر نزدم واسه صبحونه فقط پنیر باشه، این ولخرج بازی‌ها چیه!؟
من و نگار و مبینا با تعجب به هم نگاه می‌کردیم؛ بعد از چند ثانیه صدای خنده‌هایی بلند شد که گوش فلک رو کر می‌کرد، فقط شنیده می‌شد. نگار با صدایی که رگه‌های خنده توش موج می‌زد گفت:
_ رها، تو باید از این لات و لوتا می‌شدی!
با خنده گفتم:
_ متاسفانه شانس یاری نکرد و من لات و لوت نشدم، حیف!
مبینا سرش و تکون داد و گفت:
_ واقعا حیف شد! حالا ول کن، جنگی صبحونه بخورید تا به کلاس برسیم.
به قول مبینا جنگی صبحونه خوردیم، صبحونه رو که خوردم؛ به اتاق مبینا رفتم. به سمت چمدونم رفتم که نگار واسم اورده بود. زیپ چمدون و باز کردم و مانتوی سورمه‌ای سادم، شلوار جین مشکی، کیف و کفش سورمه‌ای و مقنه‌ی مشکی پوشیدم. ساعت مشکی مبینا رو هم پوشیدم، فرق موهام و باز کردم. رژ صورتی کم‌رنگم و زدم، ریمیل هم به موژه‌هام کشیدم. پوستم به اندازه‌ی کافی سفید هست. پس نیاز نیست کرم بزنم. از اتاق زدم بیرون صدام و انداختم پس کلم و گفتم:
_کجایید عفریته‌ها!؟
صدای نگار از پشت سرم اومد، برگشتم سمتش و یکی از ابروهام و بالا انداختم، از نوک پاش شروع کردم به آنالیز کردن. کفشای مشکی، شلوار جین مشکی، مانتوی مشکی عروسکی، روسری مشکی، دستبند مشکی و رژ مات هم زده بود، یک دور چرخید و با صدای ذوق زده گفت:
_ چطورم؟
چشمکی زدم و اشاره‌ای به هیکلش کردم، زبونم و کشیدم رو لب پایینم و با لحن هیزی گفتم:
_ بخورمت جوجو!
نگار جیغی از سر حرص کشید و اومد سمتم، با دیدن این حرکت معروفش، جیغ کشیدم و پریدم هوا! نگار همینطور دنبالم می‌کرد که با صدای فریاد مبینا سیخ سر جام ایستادم و با چشمای گرد شده به مبینا نگاه کردم، مبینا به ساعتش اشاره کرد و با حرص گفت:
_ پونزده مین دیگه کلاس شروع میشه. بسه دیگه عجله کنید.
 

Mona.n

عضو سایت
کاربرسایت
#18
پست پونزدهم


با شنیدن جمله‌ی مبینا، نگاهی به نگار کردم و همزمان دویدیم سمت در! مبینا با جیغ گفت:
_ آروم! مثل بچه آدم راه برید.
برگشتم سمت مبینا و با لحن شوخی گفتم:
_ حالا مثل هابیل یا قابیل راه بدم!؟
مبینا چشماش گرد شد و با عصبانیت دندوناش و بهم فشرد و گفت:
_ می‌رید می‌شینید تو ماشین یا کتکتون بزنم!
همزمان با گفتن این جمله‌اش سوییچ ماشینش و سمتم پرت کرد، منم دست راستم و بلند کردم و سوییچ و گرفتم. و به قول مبینا مثل بچه‌های محترم آدم و حوا سربه زیر تو ماشین نشستیم؛ داشبورد ماشین و باز کردم و دنبال سی‌دی آدمی‌زادی گشتم، بعد از یکم زیر و رو کردن داشبورد سی‌دی آهنگ‌های لیتو رو پیدا کردم،
آهنگ همینطوری رو گذاشتم. بعد چند دقیقه مبینا اومد و طرف دانشگاه رفتیم. وارد پارکینگ دانشگاه شدیم مبینا سریع ماشین و پارک کرد. دستپاچه به ساعتم نگاهی انداختم و گفتم:
_ پنچ مین از وقت کلاس گذشته بدویین!
پاتند کردم و شروع کردم به دویدن، نگار و مبینا هم پشت سرم، روبروی در کلاس ایستادم. دستی به مقنعه‌ام کشیدم و در زدم. صدای استاد اومد که می‌گفت:
_ بفرمایید.
در و باز کردم و رفتم داخل و گفتم:
_ می‌تونم داخل کلاس بیام؟
استاد اشاره‌ای به ساعتش کرد و گفت:
_ بیست مین گذشته!
مبینا اومد جلوم با شرمندگی گفت:
_ ببخشید، می‌تونیم بشینیم.
استاد لباش و بهم فشرد و گفت:
_ باشه ولی بار آخرتون باشه.
نگار سرش و تکون داد و گفت:
_ باشه.
اول مبینا بعد نگار و در آخر من داخل کلاس رفتیم، یکی از صندلی‌های ردیف آخر و کشیدم و نشستم، سرم و پایبن انداختم و با خودکار صفحه‌ی سفید دفترم خط خطی می‌کردم؛ مشغول کشیدن اثر هنریم بودم، که پهلوی سمت راستم سوخت! دستم و روی پهلوم گذاشتم چشمام و بهم فشردم و گفتم:
_ ای الهی جز جیگر شی، چی می‌خوای نفله؟
 

Mona.n

عضو سایت
کاربرسایت
#19
پست شونزدهم


همینطور زیر لب یارو رو مورد لطف و عنایت رحمت الهی قرار می‌دادم که با صدای استاد سرم و بلند کردم.
استاد: رها خانم مشکلی پیش اومده؟
تازه یادم اومد که من تو کلاس نشستم، چشمام و باز کردم و گفتم:
_ نه استاد!
نامطمئن نگام کرد، بیخند مزخرفی زدم که روش و برگردوند! چشم‌غره‌ای به نگار رفتم و لب زدم:
_ چیه؟
نگار زیرلبی گفت:
_ پسره رو داشته باش، سمت چپ کلاس، ردیف سوم، نیمکت چهارم!
سرم و تکون دادم و گفتم:
_ اوکی فهمیدم.
نگار سری تکون داد و به تخته خیره شد. نگاهم سمتی چرخوندم که نگار گفته بود. اوه راست می‌گفت، یه پسره جدید اومده، حواسش به استاد بود. اوف اوف، جیگرت و خام خام! موهای مشکی، پوست سفید، دماغ قلمی، لبای قلوه‌ای صورتی، وای چقدر خوشکل این بشر. مامان من می‌خوام! وای خدا حیای دخترانم کجاست؟ ولش بابا، رفته استراحت کنه یا به احتمال زیاد رفته بنزین بزنه! حالا چشماش چه رنگی؟ تا آخر زنگ فقط جزوه نوشتم، با خسته نباشید استاد،یه آخیش با صدای بلند گفتم!
که باعث شد؛ بچه‌ها چپ چپ نگاهم کنن و استاد باخنده گفت:
_ انگار خیلی خسته‌ هستین رها خانم؟
من هم یه آه با سوز کشیدم و گفتم:
_ آره استاد، شما که نمیدونین. وقتی اول صبح از خواب با کتک بیدارت کنن یعنی چی!
استاد که فهمیده بود دارم شوخی می‌کنم، چیزی بهم نگفت ولی خندید. نگار نیشگونی از بازوم گرفت که صدای آخم بلند شد، استاد که جفت در کلاس بود برگشت و گفت:
_ مشکلی پیش اومده؟
رو به استاد با لحن زاری گفتم:
_ استاد شما نگران نباشین، من به این کتک خوردنا عادت دارم!
همزمان با تموم شدن جمله‌ی مبارکم، دست مقدس مبینا بر سرم فرود اومد! دستم و گذاشتم رو سرم و گفتم:
_ استاد خودتون که شاهد هستین!
استاد سری از تاسف تکون داد و رفت بیرون، الناز یکی از بچه‌های باحال کلاس تند تند وسایلش و جمع کرد و اومد سمتم و با صدای بلند گفت:
_ رها گمشو با من بیا یه خبر دسته اول دارم، یلا یلا من منتظرم.
 

Mona.n

عضو سایت
کاربرسایت
#20
پست هفدهم


ایستاد روبروم و با پاش زمین و ضرب گرفت، با تعجب نگاش کردم. که با صدای بلند گفت:
_ یلا دیگه منتظر چی هستی؟
اخم ریزی کردم و مثل خودش گفتم:
_ آروم تر بگی هم می‌شنوم.
پوفی کرد و گفت:
_ اوکی زود باش.
وسایلم و با تمام و کمال آرامش جمع کردم، با نگار و مبینا سمت الناز رفتیم؛ داشت حرصی نگام می‌کرد، وارد کافی‌شاپ شدیم. الناز رفته بود سفارشامون بده و بیاد.
الناز اومد صندلی روبروی من و کشید و گفت:
_ بگم؟
سری تکون دادم و گفتم:
_ بگو.
الناز با ذوق گفت:
_ این پسره جدیده رو دیدی؟
سرم و به معنای آره تکون دادم که گفت:
_ وای نمیدونی چه ماهه این پسر! پریروز که تو از حال رفتی اون داخل کلاس بود، ولی متوجه نشدی! آمارش و در اوردم بگم؟
نگار با ذوق گفت:
_ وای آره آره بگو!
الناز با ذوق ببشتری سرش و تند تند تکون داد و گفت:
_ خب اسمش آدرین، مجرده، ۲۷ سالشه و مهمترین جز
مکثی کردو با جیغ گفت:
_ پولداره!
نگاهی بهش انداختم و گفتم:
_ از کجا فهمیدی؟
لبخند ژکوند زد و گفت:
_ خب اسمش و تو کلاس گفتن، سنش و هم حدس زدم، از ماشینی که باهاش رفت و آمد می‌کنه هم فهمیدم پولداره، حلقه هم تو دستش نیست!
نگاه عاقل اندر سیفی بهش انداختم و پقی زدم زیر خنده!
پشت بندش نگار و مبینا و الناز هم خندیدن، با خنده گفتم:
_ زحمت کشیدی که فهمیدی، از کسی کمک نگرفتی؟
الناز ژست بچه فیلسوف‌ها رو گرفت و گفت:
_ تو که قدر هوشمندانه‌ی من و نمیدونی، اصلا تو قدر من و هم نمیدونی!
سری تکون دادم، شماره‌ی میزمون و از تو بلند گو خوندن. صندلیم و کشیدم عقب و رفتم سفارشا رو گرفتم، برگشتم برم سر میز ولی از شانس خوشکلم( حالا فکر می‌کنید یه پسر بهم زد! باید بگم نوچ اشتباه کردین ما از این شانسا نداری، بهش بزنم بعد عاشق بشم و عاشقم بشه، بهم اعتراف کنیم و با هم ازدواج کنیم! باید به اطلاع برسونم شما سخت در اشتباهی همچین چیزی نخوهد شد)
 
بالا