درحال تایپ رمان معشوقه‌ی عشقم| mona.n کاربر انجمن رمان ایران

Mona.n

عضو سایت
کاربرسایت
#1
به نام خدا



نام رمان: معشوقه‌ی عشقم
ژانر: تراژدی،کمی طنز
نام نویسنده:ℳona atiye
خلاصه: رمان در مورد دو دوست فوق‌العاده صمیمی هست، به مرور زمان یه اتفاقاتی رخ می‌ده که یکی از اون‌ها خوشبخت و دومی از درون نابود می‌شه. فداکاری می‌کنه برای دوستی که مثل خواهرش می‌مونه، بیاید به گذشته‌ی دختر‌قصه‌ی من یه سری بزنیم، چی به سرش اومده که نابود شده.....پایان تلخ.



سخنی از نویسنده: با سلام کاربران عزیز انجمن رمان ایران، عزیزانی که رمان با پایان تلخ مورد پسندشون نیست این رمان رو مطالعه نکنید. ممنون
 
آخرین ویرایش:

mohamad_h

مدیر آزمایشی تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی تالار رمان
#2

خواهشمندم قبل ازتایپ رمان خودقوانین زیررامطالعه فرمایید:
اطلاعیه - قوانین تایپ رمان | انجمن رمان ایران
جهت اطلاع ازپاسخ پرسش های خودبه تاپیک زیرمراجعه کنید:

**پرسش وپاسخ رمان نویسی**
برای درخواست جلدرمان بعداز پانزده پست درتاپیک زیردرخواست دهید:
تاپیک جامع درخواست جلد رمان | انجمن رمان ایران
وبرای تحویل جلدرمان :
تاپیک جامع دریافت جلد رمان | انجمن رمان ایران
بعداز بیست پست گذاشتن رمان برای نقداجباریست:

اعلام آمادگی برای نقد رمان
توجه داشته باشیدوقفه بین پست هاتنهایک ماه است وبعدآن رمان به بخش رمان های متروکه منتقل میشود.
*لطفابه قوانین پایبندبوده وازنوشتن موضوعات خلاف شرع خودداری کنید*
سپاس
*تیم مدیران انجمن رمان ایران*
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Mona.n

عضو سایت
کاربرسایت
#3
مقدمه:


گریه‌های خفه کنندم، فدای خنده‌ی تو رفیق...
حسادت‌های دخترانم، فدای لمس کردن عشقت رفیق...
صدای بغض‌دارم، فدای شوق حرف زدنت رفیق...
درد گرفتگی‌های قلبم، فدای خوشی‌های قلبت رفیق...
و مرگ من، فدای خوشبختی تو رفیق...
 

Mona.n

عضو سایت
کاربرسایت
#4
پست اول


با وحشت از خواب پریدم! چند ثانیه به سقف اتاقم خیره شدم. با یادآوری خوابم، اشک‌هام رو گونه‌هام سر خوردند، دستم و بردم بالا و روی دهنم گذاشتم تا صدای هق‌هقم از اتاق بیرون نره. بعد از اینکه گریم بند اومد، نفس عمیقی کشیدم و از تخت پایین اومدم؛
قدم‌هام و به سمت روشویی اتاقم سوق دادم، در و باز کردم، روبروی روشویی ایستادم، به آینه‌ای که بالای روشویی بود نگاه کردم، تو آینه یه دختری ناشناخته دیدم! دختری رو دیدم با چشمایی که زیرشون گود رفتگی غیرعادی بود. دختری رو دیدم که لباش کبود شده، دختری شکست خورده از روزگار و دیدم، دختری رو دیدم که من اون رو نمی‌شناختم، آره دوسالی میشه که من دیگه اون دختر و نمی‌شناسم! اشک‌هام رو گونه‌هام سر خوردند، شیرآب و باز کردم، دستم و بردم زیر آب، نگاهم و از آینه گرفتم؛ چشمام و بستم، آب تو دستم و ریختم رو صورتم، با چشمای بسته دنبال حوله می‌گشتم، حوله رو تو دستم گرفتم، صورتم و خشک کردم، حوله رو گذاشتم سر جاش، چشمام و باز کردم، از اتاق رفتم بیرون، وارد آشپزخونه شدم، سلامی به مامانم دادم و صندلی میز غذاخوری رو کشیدم، چند لقمه خوردم و بلند شدم. دو قدم برداشتم که مامان گفت:
_ می‌خوای بری خونت نوشین؟
برگشتم سمتش و کلافه از اینکه دوباره این بحث و پیش کشید گفتم:
_ بله مامان، چرا؟
مامان نگاهی بهم انداخت و با صدای بغض‌دار گفت:
_ نوشین دردت به جونم، بگو چی شده؟ چی تو رو آزار می‌ده؟ چرا اینقدر تغییر کردی دخترم!؟
با یادآوری درد تمام نشدنیم، پوزخندی زدم و با صدایی که می‌لرزید گفتم:
_ نپرس مامان نپرس، شاید یه روزی بهت بگم!
 

Mona.n

عضو سایت
کاربرسایت
#5
پست دوم


به سمت اتاقم رفتم، مانتوی مشکی رنگم و پوشیدم و بقیه‌ی وسایلم و تو کیفم گذاشتم، از مامان خدافظی کردم و از خونه زدم بیرون‌ سوار ماشینم شدم و به طرف خونم حرکت کردم. دستم و سمت ضبط بردم و آهنگ کارای بچگی از خلصه رو گذاشتم، تو فکر بودم که با شنیدن صدای زنگ گوشیم از فکر در اومدم، گوشیم و تو دستم گرفتم و صدای ضبط و کم کردم، به اسم مخاطبم نگاه کردم، مهتاب بود. تماس و برقرار کردم و گوشی رو گرفتم رو گوشم و گفتم:
_ سلام.
مهتاب با صدای هیجان زده گفت:
_ سلام، چطوری خوبی ترشیده!؟ یه خبر دسته اول برات دارم!
لبخندی از هیجانش رو لبم اومد، مکثی کردم و گفتم:
_ آروم، مثل رادیو شکسته حرف نزن!
مهتاب پوفی کشید و گفت:
_ حالا اگه گذاشتی بگم.
با بی‌حوصلگی گفتم:
_ بنال!
مهتاب بی‌توجه به حرفم گفت:
_ نوشین بزار قضیه رو بگم.
برای اینکه زودتر از دستش خلاص شم، بلافاصله گفتم:
_ بگو.
مهتاب با همون لحن گفت:
_ نوشین، میای مهتا رو تا شب واسم نگه داری؟
بدون مکث گفتم:
_ چرا؟
مهتاب با ذوق گفت:
_ آخه پس‌فردا تولد سام، می‌خوام تدارکات لازم و ببینم!
قلبم از حرفش درد گرفت! لبخند محزونی رو لبم نشست، با همون لبخند گفتم:
_ مگه من چند تا مهتا دارم میام.
 

Mona.n

عضو سایت
کاربرسایت
#6
پست سوم


مهتاب: خوبه ولی توجه کردی همش از سر صدقه سری مهتاست، حالا ول کن، راستی خبر دسته اولم و بگم؟
پوفی کشیدم و کلافه گفتم:
_ بگو.
مهتاب با عجله گفت:
_ من حدس زدم عشقت کیه؟
استرس عجیبی گرفتم، یعنی فهمیده که من عاشق کی شدم، با استرس گفتم:
_ کیه؟
مهتاب با لحن شوخی گفت:
_ وای نگاه کن چه عجله داره واسه شنیدن اسم یارش!
کلافه دستم و به موهام کشیدم و گفتم:
_ بگو دیگه.
مهتاب با لحنی که توش رگه‌هایی از خنده موج می‌زد گفت:
_ خب من متوجه نگاهات به مش ممدلی شدم، شاید اونه!
نفسم و آزاد کردم و گفتم:
_ مسخره، مش ممدلی که اندازه پدربزرگمه!
مهتاب خواست حرفی بزنه که گفتم:
_ نگرد مهتاب عشقم ازدواج کرده، و من حق ندارم بهش فکر کنم، من حق ندارم با فکر کردن به اون به خودش و به زنش خیانت کنم. من دوست دارم اون خوشبخت بشه!
مهتاب با لحن شوخی گفت:
_ باز زدی تو فاز غم!
فرمون و چرخوندم و جلوی آپارتمان توقف کردم، از ماشین اومدم پایین، از کنار در آپارتمان گذشتم و برای نگهابان سری تکون دادم و گفتم:
_ نه من حرف حقیقت و می‌زنم، حالا ول کن این حرفا رو، کی بیام پیش مهتا؟
مهتا بدون مکث گفت:
_ ساعت ده بیا، خوبه؟
نگاهی به ساعتم کردم و از آسانسور زدم بیرون، در خونه‌ام و باز کردم و رفتم داخل و گفتم:
_ آره بد نیست، پس فعلا!
مهتاب ریز ریز خندید و گفت:
_ خدافظ شکست خورده!
قطره‌ی اشکی از گونه‌ام سر خورد و با دلخوری و صدای بغض‌دار گفتم:
_ مهتاب اینقدر شکستم و نکوب به سرم مهتاب، شاید این شکستم به نفع...
حرفم و بریدم و گوشی رو قطع کردم، گلدونی که روی جا کفشی بود رو برداشتم و محکم کوبیدم به دیوار، تکه‌های گلدون روی زمین افتادن؛ به دیوار تکیه دادم و آروم آروم سر خوردم و نشستم رو زمین، سرم و رو زانوهام گذاشتم، دستام و رو سرم گذاشتم و صدای هق‌هقم اوج گرفت!
 

Mona.n

عضو سایت
کاربرسایت
#7
پست چهارم


چند دقیقه گذشته بود که فقط گریه می‌کردم، برای ناکامی گریه می‌کردم، سرم و بردم بالا و به سقف خیره شدم. پلک‌هام و رو هم گذاشتم، چند قطره اشک از پلکم چکید. سعی کردم جلو گریه‌ام و بگیرم، کاری که تموم این دو سال انجامش می‌دادم. نفس عمیقی رفتم و چشمام و بهم فشردم، یاد قدیما افتادم، یاد اون روزایی افتادم که احساس تازه‌ای رو تو قلبم احساس می‌کردم، اون حس ناشناخته! همون روزایی که احساس شیرین و قشنگی تو دلم کاشته شد.

فلش‌بک‌به‌گذشته

روبروی تلویزیون نشسته بودم و فیلم کمدی می‌دیدم.
و از ته دل قهقه می‌زدم! دهنم و مثل در گاراژ باز کرده بودم و می‌خندیدم، مطمئنا صدای خندم گوش فلک رو کر کرده بود، به طرز خنده‌داری از شدت خنده و تخلیه‌ی انرژری رو مبل بالا پایین می‌پریدم، مامان با شنیدن صدای خندم از آشپزخونه اومد بیرون، لبخندی رو لبش بود. تک خنده‌ای کرد و گفت:
_ نوشین دیوونه شدی! چرا مثل دیوونه‌ها می‌خندی؟
به تلویزیون اشاره کردم، اخراجی‌ها رو پخش می‌کرد، مامان کنترل تلویزیون و برداشت و تلویزیون خاموش کرد. خندم و با هزار زور و زحمت خوردم و با صدایی که رگه‌هایی از خنده توش موج می‌زد گفتم:
_ مامان اذیت نکن دیگه، قول می‌دم آخرین بار که این فیلم و ببینم!
وا دفع قبلی هم گفتی بار آخره یادت نیست؟
به دلیل خوش هوا بودن کوچه‌ی علی چپ تو این مواقع، پیچیدم تو اون کوچه! قیافه‌ی متعجبی به خودم گرفتم، انگشت اشارم و طرف خودم گرفتم و گفتم:
_ من من! من کی همچین حرفی زدم؟
مامان از این همه بی‌راهی زدن تعجب کرد، ابروهاش و انداخت بالا و گفت:
_ هوا اونجا خوبه؟ ما رو هم با خودت ببر!
 

Mona.n

عضو سایت
کاربرسایت
#8
پست پنجم


آدامسم و باد کردم و ترکوندم، با تعجب ساختگی گفتم:
_ کجا؟
مامان نیشخندی زد و گفت:
_ همون‌جایی که تو الان رفتی دیگه!
آهانی گفتم، سرم و خاروندم و کلم و به سمت چپ کج کردم و گفتم:
_ مامان می‌دونی ورودی اون کوچه چه تابلویی زدن؟
مامان کنجکاوانه گفت:
_ مگه چی زدن؟
همونطور که از پله‌ها بالا می‌رفتم گفتم:
_ ورودی اونجا زدن، ورود افراد پیر پاتال ممنوع می‌باشد!
مامان اول تو هنگ بود؛ حرفم و که هضم کرد، جیغی از سر حرص کشید و دمپاییش و سمتم پرت کرد، قبل از اینکه دمپایی ب*و*س بگیرم! برگشتم و دوتا دوتا پلخ‌ها رو رفتم بالا، با سرعت رفتم سمت اتاقم و در و کوبیدم، به در تکیه دادم، ولی خب از اونجایی که کرمم گرفته بود، در اتاق و باز کردم و سرم و بردم بیرون، که ای دل غافل مامان ربروم بود. لبخند مزخرفی زدم، خواستم در و ببندم که، مامان با یک حرکت کاملا غافلگیرانه هلم داد، که همانا باسن مبارکم به زمین تراپ کوبیده شد! مامان اومد داخل اتاق و واسم پشت‌چشمی نازک کرد، نگاه کلی به اتاق انداخت و ایشی کرد و گفت:
_ لیاقت نداری بزنمت که!
دهنم، مثل دهن کروکدیل از فرت تعجب باز کردم؛ مامان با دیدن دهن باز شدم، لبخندی رو لبش اومد ولی سریع جمعش کرد و گفت:
_ ببند اون گاله رو!
با شنیدن این حرف مامانم، علاوه بر دهنم که الان نزدیک بود پاره بشه، چشمام اندازه چشمای غورباقه شد، نـَـ مَـ نَــ، مامان ازت توقع نداشتم، تو هم آره، مامان بی‌توجه بهم رفت سمت در اتاق، لحضه آخر برگشت سمتم و گفت:
_ نگا نگا، داشت یادم می‌رفت بهت بگم، خونه عموت شام دعوتمون کردن، عموت گفت مهتاب و هم بیارین دلمون واسش تنگ شده!
 
بالا