درحال تایپ رمان ریتا | ❤Super Woman❤ کاربر انجمن رمان ایران

❤Super Woman❤

عضو سایت
کاربرسایت
#1
جلد رمان ریتا.jpg
هــو الـقــــادر

نام رمان: ریتا
ژانر: طنز، معمایی، جنایی_ پلیسی
زاویه دید: اول شخص
نام نویسنده: فاطمه انصاری
نام تایید کننده:
@mohamad_h



خلاصه:
یه زندگیه غیرمعمولی، یه دختر رزمی کار حرفه ای، یه ظاهر سرد و آروم با درونی شرو شیطون، زندگیش خلاصه شده با دوتا رفیقاش؛ (متین و ماهان)یه اتفاق بچگانه، کافی میشه تا زندگیش بره رو هوا و ریتا هم که عاشق هیجان! از اینجاست که سیل خطرات سرازیر میشه و... .


سخن نویسنده:
سلام به دوستان گلم؛
من ایده این رمان رو خیلی دوست دارم. چون هم داستانش واقعیه هم شخصیت هاش وجود خارجی دارن. البته با کمی پیاز داغ زیاد! پس خیالتون از بابت کلیشه ای بودن رمان راحت باشه، چون کاملاً متفاوت و هیجانی با چاشنی طنز. امیدوارم دوست داشته باشین.نظری بود حتماً بهم بگید.متشکرم.



رمان دارای ویدئو کلیپ است.

یاعلی
 
آخرین ویرایش:

mohamad_h

مدیر آزمایشی تالار رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی تالار رمان
#2

خواهشمندم قبل ازتایپ رمان خودقوانین زیررامطالعه فرمایید:
اطلاعیه - قوانین تایپ رمان | انجمن رمان ایران
جهت اطلاع ازپاسخ پرسش های خودبه تاپیک زیرمراجعه کنید:

**پرسش وپاسخ رمان نویسی**
برای درخواست جلدرمان بعداز پانزده پست درتاپیک زیردرخواست دهید:
تاپیک جامع درخواست جلد رمان | انجمن رمان ایران
وبرای تحویل جلدرمان :
تاپیک جامع دریافت جلد رمان | انجمن رمان ایران
بعداز بیست پست گذاشتن رمان برای نقداجباریست:

اعلام آمادگی برای نقد رمان
توجه داشته باشیدوقفه بین پست هاتنهایک ماه است وبعدآن رمان به بخش رمان های متروکه منتقل میشود.
*لطفابه قوانین پایبندبوده وازنوشتن موضوعات خلاف شرع خودداری کنید*
سپاس
*تیم مدیران انجمن رمان ایران*
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

❤Super Woman❤

عضو سایت
کاربرسایت
#3
*خدا در همین حوالیست*
تقدیم به رمان خوان های سرزمینم

مقدمه:
میانِ ریتا وچشمانم...تفنگی است.

و آنکه ریتا را می شناسد،خم می شود.
و برای خدایی که در آن چشمان آبی ست نماز می گذارد!...
و من ریتا را بوسیدم.
آنگاه که کوچک بود.
و به یاد می آوردم که چه سان به من درآویخت.
و بازویم را،زیباترین بافتهی گیسو فرو پوشاند.
و من ریتا را به یاد می آوردم.
به همان سان که گنجشکی برکه ی خود را به یاد می آورد.

آه ....ریتا
اثری از محمود درویش

(فصل اول:یه پروژه عصاب خورد کن! )

یعنی بدبختی هیچ راه فراریم نیست! الان من برم اون وسط بگم چند منه؟
یکی نیست بگه رشته انسانی و چه به مهندسی ساختمان سازی!
میون خود درگیری من مراقب سالن کنفرانس صدام کرد:
-خانم شایان بفرمایید داخل، نوبت شماست.
وای خدا به دادم برس، من از ریاضی و مهندسی بدم میاد. آخه چرا هیچ کی اینو درک نمی کنه!؟
با درماندگی نگاهی به قیافه چوب کبریتی مراقب انداختم، آخه اینم شد قالب واسه صورت؟
اینقدر دراز! دیدم همین طوری با یه صورت جمع شده و نگاه بدبختانه ای بهش زل زدم،بیچاره سختش شد سرشو انداخت پایین.
نگاهمو ازش گرفتم و لبام رو محکم روی هم فشار دادم تا جلوی خنده ام رو بگیرم، آخی بچه خجالت کشید. هر چند من میدونم کرم از خودمه، نگاهامو خوب میشناسم. سنگ رو آب می کنه لامذهب! چه کنیم دیگه خدام مارو این چنین خلق کرد.
مراقب همچنان سرش پایین بود که یاد بدبختیام افتادم و لبخند هرچند نا محسوسم رو جمعش کردم و سریع به ساعتم نگاه کردم.
ای وای!بیچاره شدم که!چجوری ساعت شد 4 که من نفهمیدم!؟
نفسم رو توی سینه ام حبس کردم و پروژه ی توی دستم رو محکم چسبیدم و درحالی که زیر لب سرتا پای محب رو با جملات گرانبهای معروفم گل باران می کردم به سمت در ضد گلوله ی سالن به راه افتادم. دندونام رو به هم فشار میدادم و یه ریز فحش میدادم.
دِ آخه اگه این بدجنس بازی های محب بوق نبود که من الان اینجا نبودم!
به در که رسیدم که دیدم این مراقبه همچین عین جغد داره نگاهم می کنه.
چیه آقا جان دختر حرصی و عصبانی و فلک زده ندیده بودی؟جوب صد در صد نه می باشد. زیرا که هیچ کی نمیتونه به اندازه ی من بدشانس باشه !همین طور که از کنارش رد می شدم چشمام رو چسبوندم بهم و لبخند مسخره ای زدم که خودم عوقم گرفت ایی!خب چی کنم دیگه این مشکل خودته جانم میخواستی ببینی والله! مردم جدیدا زیادی ندید بدید شدن،مخصوصا زمانی که من قدم هامو از خونه میزارم بیرون! اصلا همه کف میکنن جان شما!
بدون اینکه به خودم زحمتی بدم با نک کفش مبارک محکم زدم به در ضد گلوله اشون که در با شدت باز شد و گومبی به دیوار خورد.
اوخ!خودم میدونم گند زدم،دقیقل عین این آرتیستا وارد شدم که ملت حاضر شامل مهندسان فرهیخته و گرانقدر کشورمان به سمتم برگشتن و زل زل نگاهم کردن.
چیش نگاه کن توروبخدا انگار خودشون خواهر مادر ندارن! برادر من آخه این چه وضعه نگاه کردنه هان؟سر جمع پنج تا خانم به غیر من توی سالن بودن بقیه به کل جنس مذکر!
چخبره خب؟سرفه ی مصلحتی بی جایی کردم که خودمم دلیلش رو نفهمیدم!
تِق تِق کنان با اون پوتین های باشنه بلندم مسیر کنار صندلی هارو خیلی ریلکس طی کردم.
زیرچشمی به جمعیت نگاه کردم که دیدم همه آب هاشون رو گذاشتن زمین و چهار دست و پا باز زل زدن به من!پوف بیا و درستش کن،اصلا کلا من همه کارام با سرو صداس.
نپرسین چرا که خودمم هنوز کشفش نکردم.همین قدر بدونین که سر این قضیه گند زیاد بالا آوردم گلاب به روتون.
خواستم از دو تا پله هاش بپرم روی سکو که یاد چشمای ملت افتادم و سرمو تکون دادم نه ریتا اینجا جاش نیست دیگه رعایت کن.
خیلی متین وار از دو تا پله به اون مسخرگی اومدم بالا!آخه دوتا پله هم این حرفارو داره!؟
گفتم متین وار یاد متین افتادم اوه اوه حتما تا الان قیافه اش از دستم شبیه این سکته ایا شده بس کی حرصش دادم سر قضیه صبح که میخواست ازم جزوه بگیره.
بله دیگه ما اینطوریم کاریشم نمی شه کرد.کمری صاف کردم و ابروهامو دادم بالا و به سمت میز سخنرانی روی سکو رفتم.
هوف منو چه به سخنرانی آخه؟
 

❤Super Woman❤

عضو سایت
کاربرسایت
#4
یه خورده الکی با میکروفون بازی کردم که بلکه ام تو این چند ثانیه ذهنم فعال بشه و یه چیزایی از خودش ارائه بده،آخه تا الان که بخوام بیام اینجا کلی به این مغز مبارک آکبند شده فشار وارد کردم و بگو دریغ از یه جمله!نیست دیگه هیچی نیست که بخوام بگم!
دیدم دیگه خیلی ضایع است بیشتر از این وقت تلف کنم،به غیر اون هم چنان سکوتی توی سالن ایجاد شده بود که نفس آدمو بند میاورد.
یهو یه فکری توی ذهنم جرقه زد که خب خودم میدونم خیلی داغونه ولی چاره ایم نیست.
در زمینه مهندسی بیش از این از من انتظار نداشته باشین خواهشا!بنده در زمینه های دیگر درخدمتتان هستم.
نفس عمیقی کشیدم و بسم الله، بسم الله کنان شروع کردم به نطق کردن:
_حضار محترم،عالی جنابان،مهندسان گرامی!بسیار مفتخرم از اینکه امروز در جمع شما عزیزان هستم و اما این پروژه بسیار جالب که برای من به شخصه از اهمیت زیادی برخوردار است.چیز زیادی نمی تونم بگم....براتون آرزوی درخشیدن بی نهایت را خواستارم...و...فقط اینکه امروز سه شنبه می باشد و همین دیگه! بیشتر از این مزاحمتون نشم ملت فرهیخته ایران بدرود!
نفسم رو به صورت فوت بیرون دادم و خیلی سریع صد و هشتاد درجه ای چرخیدم عقب و الفرار. بدو بدو به سمت ماشینم میرفتم و صدای این احمدی شل و ول هم رو مخم بود.
احمدی: خانم شایان،خانم شایان...نرید خواهش میکنم،یک لحظه بمونید بنده... .
نذاشتم ادامه حرفش رو بزنه و در ماشین رو باز کردم و استارت رو زدم که روشن شد و برای خالی نبودن عریضه شیشه رو دادم پایین و رو به احمدی که از بس دنبال من دویده بود به نفس نفس افتاده بود و تاروی زانوهاش خم شده بود گفتم:آقای احمدی روز خوشی داشته باشید،خدانگهدار.
احمدی تا خواست کله راست و کنه و حرفی بزنه بلافاصله پام رو گذاشتم روی پدال و دبرو که رفتیم.آخیش راحت شدما!چی بود اون جهنم دره اه اه! اصلا خیلیم خوب سخنرانی نمودم بهتر از این نمی شد.ولی وجدانا همرو چاخان کردما،متوجه که شدین؟من از پروژه مهندسی خوشم بیاد؟ابداً!همچین گفتم مهندسان گرامی که از نظر خودم از صد تا فحشم بدتر بود.هرچند زیادم مایل نیستم اونا ترجمه حرفام رو بفهمن!گـ ـناه دارن طفلیا،تخریب شخصیت میشن اساسی!.
خب حالا هرچی که بود مهم اینه که دیگه خلاص شدی ریتا خانوم!پروژه بی پروژه. یوهاهاهاهاها...چه شود قیافه ی محب وقتی که بفهمه من این چند وقته چه دسته گلایی که به آب ندادم!هرچند حقشه،جرئت داره حرف بزنه میزنم تو دهنش همچین پرت شه بخور تو دیوار املت شبمونم ردیف شه،والله!
من یه پدری ازش دربیارم اون ورش ناپیدا! بذار فقط پاش برسه به ایران اون وقته که اون روی مبارکمو میبینه! احتمالا تا آخر این هفه میاد،اگه رفتم فرودگاه به استقبالش!اگه رفتم.حالا ببینین همچین میکنم که جوری سوسک شه تا دیگه دفعه ی بعد هــ ـو*س نکنه کلاه بذاره سر من.
دارم برات محب جان از اون خوشگلاشم دارم برات،تو فقط بنشینو تماشا کن!
 

❤Super Woman❤

عضو سایت
کاربرسایت
#5
یعنی بدشانسی که دیگه شاخ و دم نداره!الانم در حال حاضر و طبق معمول یه لنگه پا وسط ترافیک توی ماشین دارم جولون میدم واسه خودم.خب دیگه بیکاریه و هزار تا درد و مرض!
با انگشتام روی فرمون ضرب گرفته بودم و داشتم باصدای بلند آهنگ lOVE SONG BABYسلنا رو همخونی میکردم که این میون یه صدای ضعیف و ریزی به گوشم رسید.
سرم رو که چرخوندم دیدم بله!صدای گوشی فلک زده ی خودمه که داره پر پر میشه.
دست از خوندن برداشتم و دست به سینه یکم با بدجنسی به گوشیم نگاه کردم،بذار بچه بیشتر بخونه استعداداش شکوفا شه!
دَه دَه دِدَرَه،دَدَدَ دَه دَه دِدَرَه...دیگه دیدم داره تو سرو بار خودش میزنه و به ته فلاکت رسیده،این شد که حس کردم باید الان دلم براش بسوزه و با اجرای صحنه ی اسلوموشین دستم رو به سمتش بردم و برش داشتم که اسم مهراب رو دیدم.سریع جواب دادم:
_جانم مهراب؟
مهراب:سلام عزیزم حالت خوبه؟
_خوبم فدات،آق دکتر مملکت چطور مطوره؟
با خنده گفت:
_خوبم جوجو،کجایی الان،چرا انقدر دیر جواب دادی؟
بدون اینکه به روی مبارک بیارم وجوابی بدم،زدم جاده خاکی و
با حرص ساختگی گفتم:
_ صد دفعه نگفتم به من نگو جوجو؟دِ زشته دیگه با این هیکل عه!
این دفعه صدای قهقه اش توی گوشی پیچید.
مهراب: خیل خب،خیل خب!حالا چرا داغ میکنی؟
_مگه رادیاتور ماشینم که داغ کنم!
مهراب: آره
چشمام پرید کف دستم!بچه پرو الان چی به من گفت؟ آخه من کجام به اون قارقارک سیاه سوخته بدبو میخوره !؟ اینبار جدی حرصی شدم و تقریبا میشه گفت داد زدم:
_چــــی گفتـی؟؟؟
دیگه فقط صدای خنده بود که میومد،گمونم نفسش رفت بچه ام!یعنی من انقدر دلقکم؟والا این محرابم که فقط بلده دم به دقیقه زنگ بزنه و با گفتگوی شخص مهمی مثل من روحش رو تبارک الله کنه!
دندونامو روی هم فشار دادم و ادای این عصبانیای داغون رو درآوردم
_میگی کارت رو یا قطع کنم؟
تا اینو گفتم صدای خنده قطع شد،ای مهراب بیچاره گول خورده ترسیده!هاهاهااا ببین من کیم دیگه!
سریع با هول به حرف اومد و گفت:
_ریتا قطع نکنیا!فقط میخواستم بدونم کجایی؟
چشمامو به دور حدقه چرخوندم و گفتم:
_هوف کجا میخواستی باشم!وسط این ترافیک کوفتی موندم،تو هنوز بیمارستانی؟
خندید و گفت :
_میگن آدم از هرچی بدش بیاد سرش میادا،حکایت توئه!
لبمو کج کردم و گفتم:
_هه، هه، هه!
مهراب:
_اوو چی شد خانوم خانوما،توپت پر شده؟
بدجنسانه خندیدم گفتم:
_آره چجورم!دیگه زیادی پر شده،باید حسابی خالی شه!
مهراب: اوومم بزار حدس بزنم!محب؟
موشتمو با حرص کوبوندم رو بوق که صدای افتضاحی داد و با دندونای بهم فشرده گفتم:
_زدی به هدف دکی جون!
صدای قهقهه مهراب توی گوشم پخش شد و همزمان ماشینای کناریم بهم چشم غره رفتن!
میگم ماشین منظورم اون صاحبای چلغوزشونه که این ترافیک کوفتی رو راه اندازی کردن.منکه شیشه های ماشینم دودی بود،حسابی استتار کرده بودم،شونه ای بالا انداختم و گفتم به درک همش یه بوق بود دیگه!دیگه این شادیارم از ما بگیرین به چه امیدی زنده باشیم هان؟
مهراب:
_ریتا!میگم روی تلافیت بیشتر فکر کن محب اونقدرام گـ ـناه نداره ها!
_اه اه داری از اون قوزمیت حمایت میکنی آره؟میخوای تورم به لیست درخشانم به افزایم تا همچین خوب همدرد هم شین؟
مهراب:
_نه نه نه!قوربون دستت عزیزم از این لطفای خرکیت به ما نکن مرسی.
غش غش خندیدم و گفتم:
_از خوداتونم باشه...
مهراب تا خواست جوابم رو بده چشمم به چراغ افتاد که سبز شد.برای همین بی معطلی بهش گفتم:
_مثل اینکه دارم نجات میابم محرابی!زود بیا خونه که خستم و فلفور رفتم لالا...خدافظ.
محلت ندادم نفس بکشه بدبخت! سریع روش قطع کردم،یجورایی عادتمه وقتی کار داشته باشم حرفمو میزنم و طرفو میزارم به حال خودش آفتاب بگیره!
البته بگما من مهراب بی نهایت دوستش میدارم و در نتیجه زیاد اذیتش نوموکنم!آره خلاصه؛ اینطوریه،یوقتاییم باید تخفیف قائل شد.اما نه همیشه،چیه همه هی خودشونو ول میدن!پسرش اون طوری دخترشم که این طوری ،دیگه حالا چطوریش به کسی ربط نداره!خودتون بگیرین چی میگم!
یکم فسفر تغذیه کنید کم کم متوجه اراجیفم میشید،ام یعنی نه چیزه نصیحتانم!نه اینم نه چی بود اسمش؟اه ببین همیشه همین گندم،میدونم چی میخوام بگما نوک زبونمه لامذهب بالا نمیاد که!
نیا نخواستیم اصلا والله.
ترافیک بعد قرنی آزاد شده بود و من داشتم واسه خودم پرواز میکردم.شبیه این سوپرمنا!
هاهاها،چه خودمم تحویل میگیرم!اصلاً خودم نگیرم کی میخواد بگیره؟غلام پسر همسایه؟یا جعفر سبزی فروش؟
 

❤Super Woman❤

عضو سایت
کاربرسایت
#6
پام که به در الکتریکی ساختمون رسید اتوماتیکش فعال شد و رفتم تو،تا رسیدم به لابی آقای زمانی رو دیدم.
زمانی:سلام خانم شایان،خوش اومدین!
مرد خوب وقابل احترامی بود و همه باش احترام خاصی قائل بودن.
با اینکه سنش زیاد نبود ولی اعتبار زیادی داشت.چون تا حالا خیلی کارا برای دیگرون کرده بود،این طوری بگم که آدم با معرفتو با جربزه ای بود و دوست و آشنا دوروبرش خیلی داشت و موقع نیاز به همه کمک میکرد.
لبخندی زدم و با سر جواب سلامش رو دادم:متشکرم آقای زمانی!
اونم در مقابل لبخندی زد و به کاراش مشغول شد.مسئول رسیدگی به کار نگهبان و کارگرای ساختمون بود.خودشم توی همین ساختمون خونه داشت و صاحب دو فرزند پسر و دختر دوقلوی بسیار شیرین و شیطون بود.خانومشم مثل خودش باکمالات بود و شغلش فرهنگی بود.
زمانی یه مرد حدودا36 ساله میزد که موهای جو گندمی و صورت جوونی داشت.در کل میشه گفت قیافه اش خوب بود.ولی خانومش خیلی خوشگل بود،منکه همون اول تا دیدمش ازش خوشم اومد حالا نه چون خوشگله نه بخاطر اینکه شوخ و بی شیله پیله بود و آدم باهاش احساس راحتی میکرد.
دکمه ی آسانسورو زدم و صبر کردم تا پایین بیاد که صدای پیامک گوشیم رفت رو هوا،ایی خدا بگم چیکارت نکنه متین بالاخره کرم خودشو ریخت.برداشته صدای بز گذاشته رو گوشیم.خنده ام گرفته بود،من اصلا لا به همه چیه بز خنده ام میگیره همیشه.دست خودمم نیست.
در آسانسور با صدای دینگی باز شد و سوارشدم تا برگشتم دکمه طبقه 6 رو بزنم نگاهم افتاد به زمانی که به زور جلوی خودش رو میگرفت تا نخنده.
اولش عین این خنگا تعجب کردم اما وقتی دوباره صدای بز از گوشیم دراومد تازه یادم افتاد اوه اوه عجب خرابکاری!اصلا یادم نبود هنوز جلوی زمانی هستم و صدای گوشیم رو میشنوه!
دیدم بنده خدا خیلی تو مضیقه اس خودمم که خنده ام گرفته بود قبل اینکه دستمو روی دکمه فشار بدم،با خنده داد کشیدم راحت باشین آقای زمانی یه صدای بز که این حرفارو نداره!
از اونجایی که میشناختمش خیلی خوش اخلاق و با حوصله است و سرشو تکون داد و خنده ی مردانه کرد که در آسانسور بسته شد و دیگه چیزی ازش ندیدم.
کارتمو روی اتومات کنار در گرفتم و در با صدای دیلینگی باز شد. باید توی تنظیماتش این صداشو قطع میکردم چیه همه میفهمن الان دارم میرم تو خونه ام!والا کم فضول داریم این اطلاع رسانی هشدار دهنده هم بهش اضافه شه که دیگه نور علی النور میشه بخدا.
البته بگما تو ساختمون ما اکثرا سطح فرهنگ بالایی دارن هرچند من همه رو نمیشناسم از بس مثل سایه میرم و میام.نه کسی به اون صورت منو میبینه نه من کسی رو!
از فکرم خنده ام گرفت،دیگه شدم یه پا شبح اونم از جنس ماده!
کیفمو پرت کردم رو مبل تکی و داد کشیدم:آهای اهل بیت من آمده ام وای وای من آمده ام!
همزمان باهاش یه قریم وسط خونه دادم و بشکنی واسه خودم زدم.
حالا خوبه میدونم کسی به جز خودم خونه نیستا!اصلا کم کم دارم به این نتیجه میرسم که خل شدم.
با خیال راحت داشتم حرکات موزون از خودم دَرمی کردم که صدای عر عر الاغ همسایه منو از جام پروند!
عرعر؟؟؟الاغ همسایه؟این پرتو پلاها چیه میگم من وایی این چه صداییه؟آخه ننه گوشمان پر پر شد!صدا خیلی نزدیک بود و همین طورم زیاد تر میشد.
دستمو دادم پشت سرمو پاهامو صد و عشتاد درجه باز کردم و یهو گارد گرفتم و با لحن مرموزانه ای گفتم:هر جا که هستی خودتو نشون بده!
باز صدای نکرالاصواتش رفت رو هوا که دویدم اینورو اونور خونه و داد میکشیدم:هوی الاغه کدوم تویله ای قایم شدی زود تند سریع بیا بیرون!
با کف دستم همچین کوبوندم تو پیشونیم که خودم از دردش سه متر پریدم هوا وجیغ کشیدم:آخ روانی مگه مرض داری میزنی؟
وای خدا که پاک چلم شدم رفت!اصلا من از دست رفتم.عین این تیمارستانیا خودم با خودم که حرف میزدم،الاغه رو تهدید می کردم حالا انگار اونم شعور میکشه و میفهمه من چی میگم!
خودم خودمو میزنم بعد هوارو دعوا میکنم!
یهو از خنده پخش زمین شدم و همین طور داشتم گاومیشانه میخندیم که حس کردم چیزی زیر کمرم داره سفتی میکنه.ایی این چیه دیگه!
یک دفعه ای از جام پریدم هوا و سیخ شدم،سریع دستمو به سمت پشت مبارک کشیدم که یه چیز گنده ی سنگینی رو حس کردم.چسبیده بود به پشتم!
چشمام در اون حالتی که هنوز سیخ بودم تا آخرین حد ممکنش گشاد شده بود و پلک یکی از چشمام نامرتب میپرید!شبیه این سنجابایی که هیپنوتیزم میشن شده بودم.
دستمو سریع بردم زیر اون چیز سفته و هرچی بادا باد مکم کشیدمش بیرون که صدای استخونای دستمو شنیدم.گرفتمش جلوی چشمام که دیدم عه اینکه گوشیمه!
یه چند بار پلک زدم تا آیکیوم به حد نصاب برسه و اوکی رو بده که مطمئن شدم دیگه واقعا مخم تاب برداشته!یکی زدم تو سر خودم،ایی ناقص العقل بدبخت!
این حرکات جلف آور چی بود میکردی هان؟همین طور داشتم خودمو به سیخ میکشیدم که گیشم تو دستم لرزید و صدای الاغه این بار از روبروی صورتم شنیدم
جلل الخالق!یا خدا!یا حضرت ابولفضل!
 

❤Super Woman❤

عضو سایت
کاربرسایت
#7
توروخدا ببین چه کولی باز درآوردم!عاملشم این متین گور به گوریه!من یه صدای عرعر و بع بعی بهت نشون بدم که از صدو هشتاد درجه ات بزنه بیرون،حالا دیگه کاریش به جایی رسیده منو دست میندازه!فقط صبر کن و ببین.تو ذهنم متین رو هم به لیست تلافیام اضافه کردم و لبخند خبیسانه ای زدم که فقط خودم از نیت شومم باخبرم،بیخود خودتو نکشین که حالا حالاها باید بمونین تو کفش!بله همین طوریه که میبینین!
پیامای این متین بزغاله رو باز کردم که اولی نوشته بود:بع بع!
دومی نوشته بود:عرعر!
خوشم میاد خودش نقشش رو خوب میدونه و به نحو احسنت اجراش میکنه!برای تایپ کردم:یعنی خیلی شیک اون باطن الاغ و بزیتو به رخ کشیدی گوسفند جان!
لبخند دندون نمایی زدم و پیام رو سند کردم دِ برو که رفتیم!گوشیمم خاموش کردم که از شر مزاحمان زالو صفتم راحت باشم!این مزاحمایی که میگم شامل خیلی از زالو های دنیا میشه!حالا نمیخواد عجله کنین به زودی باهاشون اشنا میشین.از بس من مشهور و دوست داشتنی ام تعدادشون تبدیل به آمار سراسری شده!و برای اینکه یهویی سکته سوم رو درجا رد نکنین من ترجیه میدم نمه نمه جلو بریم تا این چلغوزا خودشون رو معرفی کنن.وای چه آبرو ریزی میشه اگه اینا بخوان خوشونو نشون بدن!نه آقا ما پشیمون شداهه!خود آنان را معرفی کرداهه.
بعد اینکه لباسام رو عوض کردم بشمار سه پریدم تو حموم و یه دوش آب گرم گرفتم.
به به تو این زمستونی آب داغ چه کیفی میده ها!حالا جرعت داری توی تابستون باهاش دوش بگیری،هیچی دیگه تبدیل به تخم مرغ آبپز میشی!
عضله هام زیر آب گرم سفت و محکم شده بود.یخورده دیگه توی حموم موندم و اومدم بیرون.به ساعت که نگاه کردم 6غروب بود!سرجمع ده مین دوش گرفته بودم ولی بدنم حسابی سرکیف اومده بود.مسیر حموم تا آشپزخونه رو با نرمش طی کردم و با یه پشت برگردون پریدم تو و دست به کمر نگاه متفکرانه ای به آشپزخونه ترتمیزم پرتاب کردم و توی هوا بشکنی زدم.آها فهمیدم چی درست کنم!
آستینای لباسم رو بالا دادم و دست به کار شدم.وقتی خودمو توی ژست آشپزیم میبینم خنده میگیره انگار میخوام دست به آفرینش بشری بزنم.وای فکر کن اگه من همچین قدرتی داشتم چی میشد؟
هیچی چی میخواستین بشه!آب از آب تکون نمیخورد فقط جامعه بشری باید اشهدشو میخوند!والله ما اگه اراده کنیم همین میشه دیگه!
شعله ی گاز رو تنظیم کردم و با خوشحالی و قرقر کنان از آشپزخونه اومدم بیرون.کارم تموم شده بود و غذام که دملمه بود تا یک ساعت دیگه که احیانا محراب هم میرسید آماده ی قلم قولوت کردن این شکم های قحطی زده بود.
داشتم میوه میخوردم و حسابی طبق معمول خودم رو تحویل گرفته بودم که زنگ آپارتمانم زده شد!
نگاهی به ساعت کردم یه ربع به 7 بود!وا مطمئنم مهراب نیست.اون دیگه خودش رو بکشه برای هشت میاد خونه نه الان!شونه ای بالا انداختم و از روی کاناپه بلند شدم و به سمت آیفون رفتم.
عه عه عه!باز این پیرزنه است که!پوفی کردم و دکمه رو فشار دادم:بله اشرف خانوم؟
اشرف خانوم:دخترم واست آش آوردم بخوری جون بگیری تقویت شی!
ای خدا ما آش نخوایم باید کی رو ببینیم؟اشرف خانوم پیرزنه خونه ویلایی که روبروی آپارتمان 15 طبقه مابود.درواقع تنها خونه ای ویلایی ز سرتا ته کوچه ماله اشرف خانوم بود،بیقه خونه ها همه آپارتمانی و نوساز!اشرف خانوم حدودا70 سالی رو پر کرده بود و زن قد کوتاهی با موهای حنایی رنگ و صورت سفید و چشمای سبز رنگی بود که تقریبا به همه نوع بنی بشری کار داشت.توچرا اینجات اِله چرا اونجات بِله!خلاصه یه چند وقتیم هست که بند کرده به منِ بدبخت!
از اون موقعی که نوه اش کوهان از فرنگ برگشته بود،این شده بود وضعه ما که هر روز بیاد زنگ بزنه و هی آش و شله زرد بکنه تو حلقوممون.من که اولا نمیدونستم قضیه از چه قراره ولی وقتی اون شتر رو دیدم!ای ببخشین من باز یاد اسم این پسره کردم و گفتم شتر!
خب چه کنم دیگه آخه اینم اسمه میزارن رو بچه هاشون؟انگار قحطی اسم امده که اون اسم تپه ی رو کمر شتر رو انتخاب میکنن!جالب اینجاست که په پزیم میدن!اه اه.
آره داشتم میگفتم این اشرف جون مارو واسه نوه شتراسمش لقمه گرفته!بله عزیزان جانم معادله ی ایکس بر ایگرگ.فهمیدین که الحمدلله.حالا هر روز این شده بساط ما که تقویت شیم!واسه چی؟الله و اعلم!
دکمه رو زدم وبه آقا زمانی خبر دادم که کاسه آش رو از اشرف خانوم بگیره و خودش یه کاری باهاش بکنه!منکه دیگه نمیدونستم باید چطوری رفتار کنم.آقا ما شوور نخوایم باس کیو ببینیم؟اینو به من بگین بعد برین دنبال زندگیتون!ای بابام زوری که نمیشه این ملت مام هیچ وقت این چیزا نمیره تو کله اشون
 

❤Super Woman❤

عضو سایت
کاربرسایت
#8

از جلوی آیینه توی راهرو که رد میشدم،قیافه خودم رو دیدم و درجا ایست کردم.هی وای من چرا این شکلی شدم من؟
با اینکه موهام لخت بود ولی چون کوتاه و فشن زده بودمشون وقتی از حموم اومدم با حوله خشکشون کردم و رفتم سراغ کارام.این طوری که یکی منو ببینه درجا یه سکته ناقص رو رد میکنه فاتحمه الصلوات!موهام به طرز افتضاحی بهم ریخته و سیخ شده بود.یخورده چشمام رو گشاد تر کردم تا ببینم چشام درست میبینه!وقتی به خودم اومدم و دیدم دارم مثل این منگلا آیینه رو قورت میدم،زدم به زیر خنده و پخش زمین شدم.ای خدا بندگان نیازمندت را شفایی عطا فرما...ما نیز ایضاً!
من یه دختر پوست گندمی با قد 173،ابرو های هشتی مشکی،لب گوشتی قرمز رنگ،دماغ معمولی با چشم های آبی!نه سبز!نه آبی!اه اصلا خودمم نمیدونم آقا جان.داغون تراز اینم هست مگه؟یبار فکر میکنم سبزه،یبارم مبینم آبیه.ولی خب آخرشم نفهمیدم کدومه!هرچی هست بین همین دوتاست.قالب چشم هام به جای اینکه درشت باشه خیلی کشیده و خمار بود!وای فکر کن درشت میبود.اوه چی میشدم دیگه!باید اسمم رو توی لیست عجایب دنیا ثبت میکردن!بر خلاف قد بلندم وزنم زیاد نبود همش 57کیلو بودم.خب معلومه با این همه ورزش و تحرکی که من دارم همین که تا الان عین بستنی آب نشدم خیلیه!والله.
برای خودم توی آیینه قِر دادم و چشمکی زدم و به سمت آشپزخونه رفتم تا غذارو چک کنم.بله پس چی؟بنده بر خلاف تیپم یه پا کدبانو میباشم البته اگه تمیز کردن خونه رو ازش فاکتور بگیریم!وجدانا منو در این زمینه محروم کنین دوستان.شرمنده دیگه من ظرفای شبم رو با مهراب و محب قسمت کردم امشبم نوبت محراب می باشد.یوهاهاها منم یمرم تخت لالامو میکنم.
یه نگاهی به کل خونه ام انداختم که تمیز بود.خب صبر کن دوست عزیز برای جلوگیری از دراومدن شاخ های مبارک!باید بگم که اولا ما سه خیلی کم خونه ایم که ریختو پاش کنیم وقتیم هستیم ظافت به عهده ی همون دو گزینه مورد نظره!آره دیگه یا مهراب یا محب.منم که...برگذار کننده ی محترم.والا خب چه انتظارایی از آدم دارین.من میرم بیرون تا بوق سگ جون میکنم عرق شرم میریزم ای نه چیزه باز گند زدم!یعنی عرق سرد میریزم!خب چیه؟چرا اینجوری نگام میکنین الان زمستونه دیگه پس میخواستین بگم عرق گرم؟آره خلاصه داشتم از زحمات بی شمارم میگفتم دیگه و غیره.این یعنی اینکه خیلی زیادن و قابل گفتن نیستن.دیگه اینارو خودتون تو اول دبستان خوندین!لازم به ذکر نباشد.
حالا اینم که هی میگم خونه ام خونه ام!خب آقا جان خونه ی خودمه دیگه چشم قلومبه کردن نداره که!
سندشم به ناممه ها!همینجاهم گذاشتمش،میخواین برم بیارم؟بیارم!؟نبابا عجب رورو برم.ولم کنین بابا غذام سوخت!در قابلمه رو باز کردم و بو کشیدم.ای جان که من عاشق بوی دملمه ام.به به کنان زیرش رو خاموش کردم و درش رو نیمه باز گذاشتم تا ته دیگش نرم نشه!
همش به این فکر میکنم خدا به ما سه تا رحم کرده که من این یه قلم آشپزی رو بلدم وگرنه تا الان لوِل قحطی زده های سومالی رو هم رد کرده بودیم وتبدیل به فسیل کپک زده شده بودیم!از تصور قیافه های خودم ومهراب ومحب به خنده افتادم.
خونه ی من جایزه مسابقه رزمی بود که در المپیک مقام اول رو کسب کرده بودم.به اضافه 50 سکه طلا و مدال طلای مسابقه و 25م هدیه از طرف وطنم،میهنم ایران زمین.
از اونجایی که من عاشق ماشینم هرچی پولای خودمو هدیه های مسابقه ام رو دادم یه تیکه جیگر خریدم.ماشینم GRIPZمشکی قرمزی بود که من عاشقش بودم.توی ایران ماشین من تک بود!توی خریدش حسابی سلیقه به خرج داده بودم و الحق که چی دراومده بود!هر کی میدیدش عاشقش میشد.
خونه ای که پاداش اول شدنم بود یه واحد175 متری خیلی شیک و ناز بود.سه خوابه و مدرن.نقشه کشیش طوری بود که وقتی در رو باز میکردی وداخل میشدی یه راهروی نه پهن نه باریک حدودا 6 متری میخورد.راهرو رو که رد میکردی روبروت بخشی از حال وجلوترش وردی آشپزخونه بود.سمت چپ خونه حال بود و سمت راست با فاصله یه پله سالن پذیرایی!
وقتی وارد قسمت سالن میشدی دست چپش به اپن آشپزخونه میخورد و روبروی سالن یه راهروی مستطیل شکل به صورت افقی بود که سه تا خواب هم ردیف هم میشدن.اتاق من سمت چپ.اتاق مهراب و محب وسط و اتاق کاروکتابخونه ام سمت راست روبروی اتاقم بود.دستشویی هم اون طرف سالن قرار داشت و دو تا حموم یکی اتاق من یکی اتاق محب و مهراب بود.
در کل خونه ی باحالی داشتم.حالا دلیل اینکه چرا مهراب و محب پیش من زندگی میکنن،داستان داره.بعدا مفصل براتون میگم.
صدای زنگ تلفن بلند شد.آلوچه هام رو قولوپ قولوپ تو گلوم مینداختمو با لپ های باد کرده میمکشیدمشون.یعنی خداروشکر که الان هیچکی نیست این شاهکارای منو ببینه!والا آخه این چه وضعه خوردنه؟داشتم تند تند آلوچه های خورده نخورده رو قورت میدادم،خدا آخر عاقبت دستشویی رفتن مارو به خیر کنه!که دیدم شماره از خارجه!عه این کیه؟یکدفعه یادم اومد و به خنگیه خودم یه فحش آبدار دادم که نخواین براتون بگم که بدجور از گفتنش معذور می باشم!اهم بله.
مطمئن بودم محب گوساله است برای همین بدون هیچ اعتنایی خیلی ریلکس برگشت زدم و به سمت آشپزخونه رفتم تا میز رو بچینم ساعت نزدیک 8 بود و الاناس که محراب بیاد.
آی خدا چقدر خوابم گرفته از 4 صبح تا حالا بیدارم.دیگه داشتم رسما جون میدادم.
دستم رو عین این بچه ندید بدیدا رو بخاری که از غذا بلند میشد تکون تکون میدادم و لبخند خرکی میزدم.من میگم خلوچل شدم شما با بگین نه!بابا من خودم میدونم دیگه چه تیکه ای هستم این همه تعارف واسه چیه؟
صدای دینگ در اومد.عه محراب جان گل گلاب هم که تشریف آوردن!دستم رو که از بخار غذا عرق کرده بود به لباسم کشیدم و تندی به سمت راهرو رفتم.
مهراب تا سرش رو برگردوند صورت منو جلوی خودش دید که با نیش باز نگاهش میکردم البته با چشمای چپ مپو خواب آلود!وای خدا فکر کن قیافه ام چی شده!محراب با دیدن وضع اسنفاک من زد زیرخنده.درد بچه رو آب بخندی.نگاه چه خنده ایم سر میده واسه من هنوز نیومده!گیریم من قیافه ام داغون،خنده داره مگه؟داره؟خجالت نکشین بگین توروخدا راحت باشین پشتی چیزی میخواین بدم
دم دست؟ تعارف معارفی چیزی نکنین یوقت خدایی نکرده ها!
سرفه ای کردم که مهراب نگاهش به صورت عصبانیم افتاد و سریع خنده اش رو جمع و جور کرد و لبخندی به عرض صورت خوشگلش تحویلم دادم.بچه ام خیلی زرنگه ببین چه خوب آیکیوش افتاد که دیگه نباید بخنده!مثل مهراب باشید.والله!
خنده ی مسخره و الکی کردم وگفتم:هه هه هه هه!برادر من هنوز نیومدی به چی هرهر و کرکر میکنی هان؟
با لبخند مهربونی نگاهم کرد و لپم رو سفت کشید.آخ دستت نشکنه بزمجه جان.نه به اون لبخند سوزناکت نه به این بیشگول گرفتنات!والا این داداش مام تعادل روانی نداره ها!گفتم داداش؟آه آره راستی نگفته بودم بهتون نه؟خب اشکالی نداره که الان گفتن کرداهه!مهراب داداشمه و5 سال ازم بزرگتره،محب پسر خاله امه و 5 سال ازم کوچیک تره!بله.ببینین چه سنای رو ریتمی داریم.به ترتیب محب 20سالشه،من 25ومهراب30.

 

❤Super Woman❤

عضو سایت
کاربرسایت
#9
مهراب همین طور که کتش رو از تنش درمی آورد عین یک بز شریف دماغشو داد جلو و بو کشید.نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم و با اون قیافه داغونم زدم زیر خنده که محراب هم نیشش باز شد.جدی شدم و یکی محکم زدم پشتش که نیشش رو بست و دست به کت سیخ شد وچشماش زد بیرون.دوباره زدم زیر خنده که افتاد دنبالم!
این دنبال کردنای ما هم تاریخچه داره!از بچگی همین جای خالی بودیم که هستیم!
انقدر خندیدم و دنبال هم کردیم که به نفس نفس افتادیم و عین این لاشخورای شل و ول گشنه مُشنه آش و لاش کش رفتیم به سمت میز غذاخوری.
آخ که این غذا خوردن داره اونم تو این وضعیت!
تند تند قاشقارو پرشده نشده میکردم تو حلقومم و دولپی میجوییدم که یه لحظه دیدم هیچ صدایی نمیاد!عه وا!چی شد یهو؟
سرمو کرده بودم تو بشقابم و فقط میلومبوندم که با صدای قهقه مهراب غذا خیلی خوشگل پرید تو گلوم!
آخ ننه خفه شدم.وای مردم!آه ایها الناس.مظلوم ریتا.جوان ناکام!
مهراب که دید دارم پرپر میشم پاشد یکی محکم زد پشت کمرم که لوزالمعده ام پرید تو دهنم!آییی من میدونم این الان تلافی کرده!
آخه هرکول،قوزمیت،شامپانزه محترم،تو باس منو با کیسه بوکست اشتب بگیری؟نه آخه درسته؟نه درسته؟درسته؟
دیگه کمر نموند واسه من!
یه لیوان آب جلوی چشمام ظاهر شد!ای وای جلل الخالق این از کجا اومد؟
یخورده چشمامو گشاد کردم و بغل لیوان رو نگاه کردم که صورت قرمز شده ی مهراب گوساله رو دیدم.خاک برسرت نکنن که ناقصم کردی بچه!
یه چشم قره توپ رفتم که حساب کار دستش اومد و نیش واموندش رو بست الحمدالله.
بعد بدون تشکر لیوانو از دستش قاپیدم که یه قلوپش پرشد رو هوا و ریخت تو صورت مهراب قشنگ ضدعفونی شد من میدونم!
لیوان رو یه نفس سر کشیدم و به ضرب کوبوندمش رو میز چنان صدایی کرد که گفتم شکست ولی نه این لیوانای خونمم مثل خودم پوست کلفتن پدر سوخته ها!
دستی دور لبم که خیس آب شده بود کشیدم که چشمم به قیافه زار و بدبخت مهراب فلک زده افتاد!عخی ننه!
پوقی زدم زیر خنده که یهو پخش زمین شدم.آخ بابام جان چلاق شدم رفت که!
حالا دیگه مهراب بزمجه بود که هرهر به من میخندید.
یه خنده ای نشونت بدم عزیزم!تو فقط بشینو پفیلاتو کوفت کن و نمایش رو تماشا کن...
 

❤Super Woman❤

عضو سایت
کاربرسایت
#10
مهراب:ریتا...ریتا
نوچ اگه گذاشتن دو دیقه کپمونو بزاریم!
مهراب:ریتا پاشو دیگه چقدر میخوابی!
--چته چرا داد میزنی؟
مهراب:پاشو بیا صبحونه ات رو بخور...دیرت میشه ها!
--نمیخوام!میخوام بخوابم!
یکی با لگد کوبید به در که از جا پریدم!ای بی تربیت.
داشتم چشمام رو با خواب آلودی می مالیدم که یکدفعه یادم اومد چی شنیدم!
وای مهراب چی گفت؟گفت دیرم میشه؟ساعت چنده اصلا؟
تا اومدم از جام بلند شم پام توی هم پیچید و از روی تخت پرت شدم پایین.
آخ خدا جون تکیه گاهم داغون شد،آیی چه دردی داره!
همینجوری شَل و پَل و ناقص وارانه روی زمین چهار دستو پا به سمت میز توالتم رفتم و با یه بدبختی دستم رو دراز کردم.حالا هی اینور کن اونور کن.آهان پیداش کردم.
تا دستم به گوشیم رسید،با چنگ گرفتمش توی دستم!حالا انگار سوسکه از دستم در بره که این طوری سفت چسبیدمش!
وای خاک عالم اینکه خاموشه!هیین تازه یادم اومد دیشب از دست اون متین بوزینه خاموشش کردم!پس بگو چرا خواب موندم و محراب اومده سراغم!چقدر من گیجم خداوکیلی؟
روشنش کردم که دیدم زکی شانس اندازه یه نوک سوزنم بگی شارژ نداره!سریع زدمش به شارژ که نگاهم به ساعت دیواری اتاقم افتاد.
داد وحشتناکی کشیدم که در اتاقم از جاش کنده شد و قیافه نگران مهراب عینهو یک بز شریف پدیدار شد!
مهراب:چی شده ریتا چرا داد میکشی؟
با قیافه بدبختانه ای بهش نگاه کردم و گوشه چشمام رو چروک کردم و لبامو مثل سکته ایا کجو خوله کردم که خودش فهمید.
نوچ نوچ کنان سرش رو تکون داد و دستش رو به علامت یعنی خاک تو سرت کنن برد بالا و نگاه عاقل اندرسفیهی بهم کرد که دلم میخواست همون جا بزنم کتلتش کنم.
مهراب:پاشو پاشو خودتو جمع کن!نگاش کن توروخدا..لااقل بیا صبحونه اتو سریع تر بخور تا به بقیه کلاس هات برسی اولی رو که دادی بر باد فنا!
خنده ای کرد و رفت.ای کوفت بچه بد!چه تاسفیم برای من میخوره!برو واسه شکم گنده خودت تاسف بریز هرکول!گوریل انگوری!
ریتا حالا چه ربطی داشت به شکمش؟به توچه فوضول صد دفعه گفتم بین خوددرگیری های من جفتک نپرون!اینجا نیام کجا بیام اونوقت؟دست به آب مستقیم سمت چپ!تشریف ببر خوش میگذره بهت.چشم ریتا جونم حتما اونجا یادت می کنم!برو عمه ات رو یاد کن گوساله!
غرغر کنان از جام بلند شدم و سریع پریدم توی دستشویی و کلمو کردم زیر شیر آب!
آخیش چه خوبه!سلولام نفس کشیدن!بعد از اینکه کارم رو در دستشویی به اتمام رسوندم،حوله صورتم رو برداشتم و اومدم بیرون.
خدا خیر بده سازنده دستشویی رو،چشمام وا شد!والله.
همین طور که صورتم رو خشک میکردم به سمت آشپزخونه رفتم.چشمام افتاد کف پام بابا جلتنمن!بابا آرتیست!شرمنده کرداهه!عجب میزی چیدن کرداهه!
حوله رو پرت کردم رو دسته صندلی و چنان نشستم پشت میز که لقمه پرید توی گلوی مهراب.
با حرص قورتش داد. صورتش شبیه گوجه فرنگی شده بود!
مهراب:کوفت نگیری تو!
خنده ای کردم و صورتش رو با انگشتم نشون دادم
--وویی قیافشو!یعنی با اون هشت پای توی باب اسفنجی که همش حرص میخوره و چروک میشه مو نمیزنیا!
دوباره ریسه رفتم از خنده،چشمام رو بسته بودم و دهنم رو همچون اسب آبی باز کرده بودم.خودم قشنگ حرکت اون زبونه کوچیکه ته حلقم رو حس میکردم.داشت قر میداد که مهراب یه لقمه کرد تو حلقم.صدام افتاد واضح بگم در جا خفه شدم و تمام!
وای دیرم شد دیرم شد!
مهراب:ریتا من رفتم فعلا!
لنگه شلوارم رو بالا کشیدم و در همون حال داد زدم:به سلامت داداشی خلم!
صدای دیرینگ در اومد.هوف رفت بیمارستان!منم خیر سرم باید الان دانشگاه میبودم.
کلی میس کال از متین و ماهان داشتم.
تند تند آماده می شدم،هیچ نفهمیدم چی پوشیدم.فقط حواسم رو جمع کردم گوشیمو از شارژ کشیدم و برقارو خاموش کردم و از خونه زدم بیرون.
 
بالا