درحال تایپ رمان ریتا | ❤Super Woman❤ کاربر انجمن رمان ایران

❤Super Woman❤

عضو سایت
کاربرسایت
#11
وای بدبخت شدم رفت کلاس دومم شروع شده ای خاک تو سرم یعنی!الان استاد تو کلاسه دیگه من چه گلی به سرم بگیرم کفایت می کنه؟
سرم رو انداختم پایین و چند بار پشت سر هم به چپ و راست تکونش دادم مثلا داشتم برای خودم تاسف میخوردم.اونم کی من؟استغفرلله به حق چیزای ندیده و نشنیده!
الان کلاس مدیریت بحران داشتم.هوف!اونم با چه استادی واقعا!
چاره ای نیست مجبورم تحملت کنم استاد جان!حالا به نظرتون من باید اونو تحمل کنم که انقده گند دماغ و خودشیفته اس،یا اون منو که هی حالشو میگیرم و الانم تاخیر داشتم؟
خب البته حق میدم بهتون پاسخ یکم دشوار است،اینم بگم که اگه حق رو به من ندیدن شب هرچی جن ومن وآل و پری و ازمابهترونه میفرستم خدمتتون دیگه خود دانید!والا.
به ساعتم که نگاه کردم همش ده مین بود که از شروع کلاس گذشته بود،آقا بیخیال اصلا هر چه بادا باد میریم بالاخره یا میزاره برم تو یا پرتم میکنه بیرون دیگه بیش از اینکه چیزی نیست!
با اعتماد به نفسی که تا شومینه میکشه بالا در زدم که صدای بفرماییدش دراومد.
در رو باز کردم که اول قیافه متین و بعد ماهان و بعد هم استاد رو دیدم!
اوا اینا چرا بالای کلاسن؟
استاد محبی:علیک سسلام خانم شایان!میزاشتی فردا میومدی فکر میکنم بهتر بود نه؟
بچه پرو شیطونه میگه بزنم همیجا شتکش کنما!حالا خوبه همش ده مین تاخیر داشتم!چه اراجیفیم میبافه واسه من!
متین و ماهان اصلا نگاهم نمیکردن معلوم نیست چه گندی زدن هنوز کلاس شروع نشده تشریف بردن صدر جدول!
صدای خنده های ریز بچه های کلاس هم رو مخ بود،برم همچی بزنم تو دهنشون که تا عمر دارن نفهمن خنده اصلا با چه هیی هست!
حالا که این استاد ما انقده بی ادب تشریف داره منم از اون سنگ پاهای معروفم استفاده میکنم ببینم کی میتونه جلومو بگیره!(:
خیلی ریلکس پامو گذاشتم توی کلاس و در رو هم ول دادم تا خودش زحمت بکشه بسته شه که با صدای گومبی بهم خورد و بسته شد منم بدون توجه به کسی و بدون اینکه به محبی نگاه کنم رفتم سمت صندلیم و گفتم:سلام علیکم استاد محبوب دانشگاه!نه دیگه ما زحمت رو کم میکنیم همین الان خدمت میرسیم که فردا نخوایم مزاحم اوقات شریف بشیم!
بعد هم خلی راحت نشستم روی صندلیم و لب تابم رو از کیفم در آوردم که دیدم هیچ صدایی نمیاد!وا چشونه اینا!اصلا مگه من چی گفتم؟چی کار کردم؟
زیرچشمی بچه هارو پاییدم که همچنان داشتن ریز ریز میخندیدن...رو آب بخندین شاسکولا!ولی وایسا ببینم به چی میخندن حالا؟
سریع سرمو برگردوندم و به محبی نگریستم.وای چه قیافه ای!دستاشو مشت کرده بود و صورتش شبیه لبو قرمز آتیشی شده بود و از چشماش خون میبارید.اه اه استاد خون اشام و گوزیلا نداشتیم که حالا الحمدلله به لطف شانس های مبارکمون داریم!
متین و ماهان هم هی لباشونو روی هم فشار میدادن و چشماشونو دور سقف میچرخوندن تا مثلا کسی نفهمه اینا خنده اشون گرفته!آره جون عمه هاتون،هیچ کیم نه شما دوتا با اون قیافه های ضایع ببین توروخدا دارن میپوکن از خنده!
حالا من همچین چیز خاصیم نگفتما حقیقت بود خب البته باکمی چاشنی رو کم کنی این استاد شریفمان جناب آقای محبی رو مخی!
محبی چشم غره ای به من رفت که منم متقابلا دوبرابرش رو تحویلش دادم.
بی ادب به من چشم غره میری؟خب عزیزم اشکالی نداره منم جبران میکنم.اوهوم!
 

❤Super Woman❤

عضو سایت
کاربرسایت
#12
خسته نباشید استاد!
این صدای نکره ای که میشنوین،صدای لوس و ننر این دخترای آویزون کلاسمونه!دیگه فکر نکنم نیاز باشه توضیح بدم که دلیل این عشوه خرکیاشون چیه!
یه عوق خیلی واضح زدم که پگاه یکی از دخترای نچسب و حال بهم زن دانشگاهمون ایشی گفت و وقتی میخواست از کنارم رد بشه تنه ای بهم زد که منم لطفش رو بی جواب نذاشتم و یه زیرپایی شیک اومدم وسط پاش!
چشمتون روز بد نبینه که آقا پخش زمین شد!حالا همچین ناموسی افتاد زمین که نمیدونستم بخندم یا از کارم پشیمون شم!هرچند اون از خداش بود پسرای دانشگاه داروندارش رو ببینن مخصوصا با این ریختی که واسه خودش درست کرده!
والا به لباسش که نمیشه گفت مانتو بسکی کوتاه و تنگه...اصلا منو یاد تیشرتای مهراب میندازه.
با این فکر خنده ای کردم که دوستای پگاه چپ چپی نگاهم کردن و منم شونه ای بالا انداختم و در اخر قیافه مضحک و داغون پگاه رو دیدم که با چشماش داشت برام خط و نشون میکشید!
بیا برو تو جیبم بابا دختره بزغاله سیاه سوخته!
من نمیدونم چرا حراست به این گیر نمیده.به هر چی جلف و دافه گفته زکی.
آدامس خرسیامو ریختم کف دستمو سه تاشو یجا نوش جان کردم.
وای چه سفت شدن اینا!داشتم به زحمت با دندونام میجویدمشون که مطمئن بودم فکم کج و خوله شده!بیخیال به کارم ادامه دادم.خاک عالم صدای ملچ مولوچمم میومد آخه ریتا بگم خدا چیکارت نکنه ابرو نمیزاری بمونه واسه ما چرا عین این ندید بدیدا چند تا چند تا آدامس میندازی تو حلقومت!خفه شدنت به درک منو دریاب این وسط!
اتفاقا تورو دریافتم در این وسط که اینکارو کردم دلبرکم!حالام ببند دهن مبارکو من کار دارم شرمنده دفعه بعدی هم که خواستی مزاحم افکارم شریفم بشی لطفا حتما،حتما وقت قبلی داشته باشید،باتشکر مدیریت بخش ریتا.
کوله ام رو یه دور تو هوا چرخوندم و پرتش کردم گوشه دیوار و خودمم روی نیمکت توی حیاط نشستم.همین طوری که آدامسمو باد می کردم و میترکوندم یاد کلاس و استاد قوزمیتمان افتادم!
خنده ای کردم و سرمو به اینور اونور تکون دادم.وای که چه حرصی میخورد وقتی پروویی منو می دید و نمی تونست چیزی بگه ولی من میدونم این یه روز تلافیشو سرم در میاره اونم بدجور!بهش نمیخوره آدم بیخیالی باشه اون طور که من شناختمش!
پاهامو تند تند تکون تکون میدادم.معلوم نیست این دوتا خربزه کجا غیبشون زده حالا!
منظورم متین و ماهان! از وقتی کلاس تموم شده اصلا کلا نیست شدن رفت!
داشتم با خودم فکر میکردم که یعنی اینا الان کجان و چه نقشه ی شومی واسه من کشیدن که یکی عین گراز خودش رو پرت کرد کنارم.
با چشمای گرد شده سرمو چرخوندم طرفش که قیافه پری در مقابل چشمانم نمایان گردید.
پوف بازم این یک کلاغ چل کلاغ سروکله اش پیدا شد.
با حالت خنده داری دستامو به سمت آسمون بالا گرفتم و زل زدم مثلا به خدا!
که صدای خنده اش بلند شد و متقابلا با صدای جیغ جیغیش افتاد به جون نحیف و بی گناه من بدبخت!
پری:جیغ...جیغ...جیغ!!!ریتا خیلی بدی اصلا ایش منو باش میخواستم چیا بهت بگما لیاقت نداری که!
با خنده ابرویی بالا انداختم و گفتم:
--حالا نکه توام بدت اومد؟با اون غش کردنت!بنال ببینم چی در چنته پنهان داری ای با لیاقت!
پری درست عین این بچه گودزیلاهای جو گیر شده چشمامو درشت کرد و با ذوق دستاشو بهم کوبید!
دوباره جیغی کشید که چشمام رو دور حدقه چرخشی دادم نه مثل اینکه این آدم بشو نیست!
پری:وای وای وای ریتا اگه بدونی چخبر شده؟اصلا کپ میکنی باور کن!ببین این یک هفته ای که نبودی یه چیزایی شده که...خب!
زهرخر نگیری دختره چشم سفید یدفعه بیار بالا ببینم چی میگی!
کلافه گفتم:خب!

 

❤Super Woman❤

عضو سایت
کاربرسایت
#13
پری:اِم ببین ریتا جونم توروخدا هل نکنیا!
دیگه داشت حرصمو درمیاوردا منم که بی اعصاب!با دندونای بهم فشرده گفتم:میگی یا نه؟
پری که دید اوضاع خطریه و الاناست که خرخرشو بجوم،بالاخره به حرف اومد و با زبونش لبش رو تر کرد و تند تند شروع کرد به تعریف کردن.
پری:چیزه!این پسره هست!یعنی همین شاهرخ رستمی... دو روز پیش که تو دانشگاه نبودی با مه لقا تموم کرد،وقتی که مه لقا شروع کرد به کولی بازی و جیغ و واق اونجا همه جمع شده بودن!خلاصه مه لقا خیلی حرصی شده بود داشت میترکید برگشت جلوی همه به شاهرخ گفت همه اش به خاطر اون ریتای عوضیه!وای ریتا منو میگی چشمام زد بیرون یعنی همه بچه ها لال شده بودنا!هیچکی جرئت نداشت جیک بزنه که شاهرخ عصبی شد زد تو صورت مه لقا و داد زد حرف دهنتو بفهم!و...بعدم که حراست اومد و هردوشون رو بردن!
هووف دختره ی هر جایی به چه جرئتی اسم منو میاره؟من باید حالی این دو تا کنم که با کی طرفن!مخصوصا به اون شاهرخ بوزینه،پسره خودشیفته فکر کرده کیه؟
سعی کردم به خودم مسلط باشم برای همین پوزخند مسخره ای زدم و از جام بلند شدم و دستم رو به سمت پری گرفتم و گفتم:جالب بود!خب پری جون من باید برم عجله دارم مرسی از خبررسانیت!
پری گیج و ویج دستم رو گرفت و گفت:کجا؟ببین ریتا تو نباید بزاری اینا همینجوری قِصِر در برن!
--هه!...نگران نباش به زودی اخبار زیادی رو میشه که کار توام راه میافته!
دستم رو جلوی صورت مبهوتش تکونی دادمو گفتم:بای بای!
سریع ازش دور شدم و کولم رو برداشتم و به سمت پارکینگ دانشگاه پا تند کردم!
پری دختر بدی نیست ولی چون نمیتونه جلوی زبونش رو بگیره و خیلی خبرچینه زیاد ازش خوشم نمیاد وگرنه به جز این من اشکالی درش ندیدم خصوصا اینکه با پسرا هم دمخور نمیشه و تو فاز حالگیریه!ولی یوقتایی واقعا رو اعصاب و مخ خور میشه،دقیقا مثل همین چند لحظه پیش!
سوییچو چرخوندم و سوار ماشینم شدم.مطمئن بودم که نه شاهرخ نه مه لقا هیچ کدوم اخراج نمیشن چون پارتیشون کلفت بود!پدراشون سهام دارای شرکت مدیر دانشگاه بودن و صددرصد بهم زدن شراکت کشک خاله نبود!
امروزم که هیچ کدومشون کلاس نداشتن!هوف باید به متین و ماهان بگم!حالا اصلا کجان؟نه خیلی اعصاب دارم از دست ملت،اینام روش بوکسر میرن!
ماشینو روشن کردم و به سمت خونه روندم که گوشیم زنگ خورد!
نگاه خصمانه ای به گوشیم انداختم و گفتم:تو دیگه چی میگی این وسط؟
خودم از حرف خودم خنده ام گرفت!اگه یکی اینجا بود و منو میدید به دیوونه بودنم شک نمیکرد!
با بی حوصلگی بدون اینکه شماره رو نگاه کنم جواب دادم.که ای کاش نمیدادم!
--بفرمایید
فربد:سلام ریتا خانوم!
 

❤Super Woman❤

عضو سایت
کاربرسایت
#14
ریتا خانوم و زهرمار!نمیتونه بگه خانوم شایان؟آخه یکی نیست بگه کی به تو اجازه داد اسم منو به زبونت بیاری هان؟
کم عصبی بودم این پسره چاقال هم شده بود قوز بالا قوز!
خواستم قطع کنم که یه فکری توی ذهنم جرقه زد!نه الان وقت عقب کشی نبود،مرگ یه بار شیونم یه بار!همین الان باید این قضیه رو تمومش می کردم برای همین جوابش رو خیلی سرد و رسمی دادم.
--سلام،امرتون؟
فربد یکم اِم اِم کرد که داشتم کفری می شدم ولی خودم رو کنترل کردم که بالاخره آقا نطقش باز شد!
فربد:میخواستم باهاتون صحبت کنم!
پوزخندی زدم و گفتم:لابد الان داریم گِل لقد میکنیم نه؟
فربد خنده ای کرد که تو دلم گفتم رو گدازه های آتشفشان بخندی مردک!
فربد:نه معذرت میخوام،من منظورم این بود که جایی شما رو ببینم.باهاتون حرف دارم!
و از اونجایی که من به خودم قول داده بودم این قضیه رو کلا جمعش کنم بی معطلی و خیلی بی تفاوت گفتم:خیل خب!ساعت7 نادری باشید.
بعدم سریع قطع کردم و بتری آب معدنیم رو سر کشیدم.جلوی فروشگاه نگه داشتم و یکم برای ظهر خرید کردم.میخواستم نهار لازانیا درست کنم.
مهراب هم که بیمارستانه ولی هرکی ندونه من خوب میدونم که حالش از غذای بیمارستان بهم میخوره!برای همین تصمیم گرفتم لطفم رو شامل حال برادر گلِ گلابم کنم و نهار رو ببرم پیشش با هم بخوریم!
بالاخره رسیدم خونه و اول طبق معمول سریع یه دوش پنج دقیقه ای گرفتم که حالم جا اومد و بعدم سریع شروع کردم به درست کردن لازانیای خوشمزه!
روبروی آینه خودم رو چک کردم خب خب!همه چی مرتبه ریتا خانوم مثل همیشه خوشگل و باوقار شدی!از فکرم خنده ای کردم و شکلکی برای خودم درآوردم که خنده ام بیشتر شد! میدونم زیاد تحویل میگیرم خودم رو ولی خب چه کنیم دیگه!ننه بابای ما از بچگی یادمان داده اند که راستگو باشیم بلی این چنین است!
خخ..گفتم ننه؟اگه مامانم الان اینجا بود و میشنید که بهش چی گفتم صددرصد حتی یک درصدم شک نکنین که دارم میزد و تمام!جوان ناکام ریتا شایانی.
آخرین دفعه ای که به شوخی بهش گفتم ننه با دمپایی ترکش بارونم کرد!عین میمون درختی از اینور به اونور می پریدم اخرم همچین محکم خورد پشت کمرم که نفسم رفت!
با یاد آوری خاطرات لبخندی زدم و از خونه بیرون اومدم.هعی!چقدر دلم براشون تنگ شده،اگه این وقت لعنتی امون بده خیلی دلم میخواد برم ببینمشون!
مامان بابای من شیراز بودن و منو مهراب تهران!قبلا گفته که به دلیل دانشگاه و کارمون اومدیم اینجا!بله بله درست حدس زدین آی عم یک دختر شیرازی(:
بسته ی غذارو توی ماشین جاسازی کردم که حین رانندگی بهم نخوره!حالا همچین میگم جاسازی انگار الان من قاچاقچیم و لازانیا هم بسته ی مواد مخدر!هاهاها.
فکر کن من خلافکار باشم!وای جان من خیلی جذاب میشدم ها!دارم جفنگ میگم نه؟خخ خودم مِدانم!ولی اونی که کم داره من نیستم اون فربد و شاهرخ و مه لقای جای خالی هستن بله!
ماشین رو روشن کردم داد زدم : پیش به سوی آق داداش گلِ گلاب،مهراب شایانی!

 

❤Super Woman❤

عضو سایت
کاربرسایت
#15
داداش جونم ،داداش جونم،داداشی من خوشگله کیه؟داداشی من جیگر کیه؟داداشی من طلای کیه؟اصلا بگو ببینم نفس کیه؟عمو زنجیر باف داداش منو داشتی؟نخیر!فقط من دارمش،بله!به کسی دادیش؟نخیر!به کسی نمیدمش،بله!
اهم اهم داداش گرامم شاعر می فرماید که:یه داداش داریم تا نداره از خوشگلی ماه نداره!به کس کسونش نمیدیم به همه کسونش نمیدیم به راه دورش نمیدیم به حرف زورش نمیدیم!
مهراب که از خنده نفس براش نمونده بود و بچم فقط افتاده بود روی میز کارش و هی اینور اونور میشد!حالا با اون هیکل گنده اش نمیگه خیلی ضایع اس هی خودشو پرت میکنه!والا گمونم توهم زده توپ تنیسِ!!!
بیچاره داداشم!اونم مثل من خل شد رفت!ای واااااااای داداش فلک زده ی من!
مهراب همچنان داشت هرهر می کرد که ترسیدم الان یکی از همکاراش بیان ببینن دیگه آبرو واسه من میمونه؟نه وجدانن چی میمونه واسه آدم!؟
این وضع خودم زنبیل به دست با قیافه دلقک مانند وسط اتاق وایستادم.این داداش خلک ماهم پهن شده رو میز همچنان خروسی میخنده!
بابا حالا من شاعرانه ام گل کرده دو بیت شعر خوندم براش ببینا!چقد بیجنبه اس!لااقل به لبخند،نه یه نیشخند،نه یه نیش بلند،نه یه تک خنده،آقا نه اصلا یه قهقهه نه دیگه تخت خواب بفرمایین کف زمین!دهه.
با ژست ننه سکینه رفتم سمتش و از یقه اش گرفتم و کشوندم سمت چپ!کله اش پرت شد اونور!حالا سمت راست!همینجوری تند تند تکونش میدادمو جلو عقبش میکردم تا حالش بد شه دیگه نخنده!والا الان تو کل بیمارستان حیثیتمونو میده به باد فنا و والسلام!
دیدم دیگه صدایی ازش نمیاد سرش افتاده پایین و صاف نشست سر جاش.
آخیش صداش افتاد!عجب غلطی کردم دو بیت شعر سرودم براش ببین چه کولی بازی درآورد.
با صدای مسخره ای گفتم:تو خجالت نمی کشی؟نه میخوام بدونم خجالتو چجوری میکشن اصلا؟هان؟بگو ببینم!
وای داشتم چرت و پرت میگفتم خودمم به یه تکون اساسی نیاز داشتم ولی کسی نبود منو آبکشی کنه که!انتظار ندارین برم خودمو هی پرت کنم به دیوار که،هان؟
--مهراب چرا میخندی انقدر هان؟واس چی انقدر میخندی هان؟
.....
--مهراب خاک تو الان چند سالته هان؟روانی الان 30 سالته!!!واس چی انقدر میخندی هان؟چرا اصلا انقدر میخندی دیوونه ای مگه؟
......
وا چرا جواب نمیده پس!؟زنبیلم رو گذاشتم روی صندلی و به سمتش همچون آهویی که دربند بوده و نیز آزاد گشته شتافتم!دستاش ه شل افتاده بودن کنارش!سرش هم که قبلا گفتم پایین بود!خودشم نشسته بود.خب پس چه مرگشه جواب نمیده؟
دستم رو زیر صورتش گرفتم و تکون دادم:مهری؟مهری جونم؟هوی مهری خاتون؟
ای بابا یعنی داره ناز می کنه؟منکه نازکشی بلد نیستم!هوف شیطونه میگه یکی بزن پس کله اش آدم شه.
نشستم پایین پاش تا صورتش رو ببینم که دیدم ای دلِ غافل چشماش بسته اس!
عه وا اینکه خوابیده!حالا چرا خوابیده؟مگه من براش لالایی خوندم؟مگه نازش کردم؟فقط تکونش دادم دیگه!
دستم رو گذاشتم رو شونه اش و صداش زدم:ریتا!ریتا!ریتا!
با گیجی از خواب پریدم.چشمام تار میدید بدنمم عین ماست شده بود!وای چقدر سرم درد میکنه!
قیافه یه مردی رو بالای سرم دیدم که کله اش هی تکون میخورد.درست نمیتونستم ببینم کیه!فقط فهمیدم طرف مرده!یهو یه چیزی مثل دست اومد سمتم که از جا پریدم و داد گنده ای کشیدم!
--عــــــــــــــــــــــــــــــــا
 

❤Super Woman❤

عضو سایت
کاربرسایت
#16
مرده:مثل اینکه ترسیده!
زنه:آقای دکتر،شما خودتونو خسته نکنین من مواظبشم!
مرده:لازم نیست خانم!این وظیفه ی منِ و خستگی هم نمی پذیره!لطفا بفرمایید من میخوام با بیمارم حرف بزنم.
زنه:اوا آقای دکتر!یعنی دارین منو بخاطر این دختره بیرون میکنین؟
مرده:لطفا مؤدب باشید خانم!این حرفا یعنی چی الان؟گفتم بفرمایید بیرون.
زنه:ایشه ایشه!
مرده:خانم شایانی؟ریتا خانم؟حالتون خوبه؟صدای من رو میشنوین؟
پ ن پ من هستم کر و لال!فقط نمیدونم چرا انقدر سرم تیر میکشه!اه مرده شورش رو نبرن این چه وضعیه من دارم!بعد از اون داد افتضاحی که کشیدم و خودمم واقعا از صدام گرخیدم!از قصد خودم رو زدم به خواب تا بفهمم الان کجام!فکر میکردم یبارم که شده لااقل واسه من استثنا میشه و منو الان دزدیدن و گروگان و این حرفا و الان من کلی هیجان تجربه می کدم که هی خدا زهی خیال باطل!
که بنده درست عین این فیلم های کشکی الان صاف روی تخت بیمارستانم و طبق معمول بیهوش بودم و دکتر بالای سرم داره چرت و پرت میگه!اهم یعنی چیزه،داره به وظیفه اش عمل میکنه!اصلا همون که خودش گفت دیگه!
دلم میخواست اون پرستاره رو خفه کنم.دختره ی بی تربیت به من میگه این!
خودت اینی بی ادب!دهه این وسط ما عین یه تیکه گوشت افتادیم رو تخت بیمارستان اونم غریبانه و مظلومانه اونوقت این دختره بز داره به دکتر ما نخ که هیچی طناب میده!من فقط اینو ببینم.یه حالی ازش بگیرم اون طرفش ناپیدا!
حالا درسته که صورتش رو ندیدم و فقط حرفاشونو شنیدم ولی صداش داخل فایل های گوشم ذخیره و ثبت شداهه!بلی ما این چنین بدن رو به گسترشی داریم!
ولی خدایی خوشم اومد.این دکتره معلومه آدم حسابیه!به دختره رو نداد که هیچ!
تازه ضایع اشم کرد!هاهاها فکر کن اون موقع قیافه اش چه شکلی بوده!
یکم دیگه خودم رو زدم به خواب که دکتره پاشد از اتاق رفت بیرون صدایبسته شدن در که اومد،نفسم رو با فوت بیرون دادم و چشمای خوشگلم رو باز کردم.خودشیفته هم خودتونین!
خم شدم نشستم سرجام تا اتاقم رو ببینم در شأنم هست که من افتخار دادم بیخبر آوردنم اینجا که یکدفعه ای در با صدای گومبی باز شد و به دیوار خورد!
حالا قیافه منو تصور کنین اون وسط چهار زانو دولا شدم دارم سقف رو نگاه می کنم ولی ریختمو هنوز نمیدونم چه شکلیه متاسفانه!که مهراب با چشمای قرمز و گرد شده و نفس نفس زنون در قاب در روبه من خشکش زده و داره بروبر منو نگاه می کنه!وا این مگه خواب نبود؟اینجا چیکار می کنه؟
نیشمو براش باز کردم و گفتم:هیهیهی سلام خان داداش گلم چطوری؟بیا تو دم در بده!
مهراب یه چیزی رو توی گلوش قورت داد و مثل پلنگ وحشی از جاش کنده شد و حمله کرد سمت من!منم یه داد از اون خوشگلاش کشیدم و اومدم فرار کنم که از شانس نخودم از پشت سر پرت شدم پایین!
--آی خدا...آخ آخ مهراب خدا بگم چیکارت نکنه!خفه نشی پسر!

 

❤Super Woman❤

عضو سایت
کاربرسایت
#17
مهراب:ریتا!ریتا جانم!ریتای عزیزم!ریتا خواهر خوشگلم!حالت خوبه؟درد نداری؟سرت گیج میره؟
--ای بابا داداش من خوبم ولم کن له شدم!
مهراب منو بلند کرد و روی تخت گذاشت و دستی روی سرم کشید و با مهربونی گفت:آخه تو که منو دق دادی خواهر کوچیکه!
خنده نخودی کردم و گفتم:اونکه شغل شریفمه مهری جون!
مهراب هم از ته دل خنده ای کرد و لپم رو کشید:ای شیطون بلا!
منم هرهر خندیدم و اومدم ازش بپرسم که حالا قضیه چیه و چرا من اینجام و تو چرا خوابیده بودی و اینا که در باز شد و پرستار اومد تو.
تا نگاهش به من افتاد چشم غره ای بهم رفت که دلم گواه داد این همون خودِ چندششه که دیدم روشو کرد به مهراب و با لبخند و عشوه ای بسی حال بهم زن گفت:شما حالتون خوبه؟
اوا!این الان باید حال منو بپرسه یا داداشم که همراهمه!؟با شنیدن صداش دیگه مطمئن شده بودم خودِ بزغاله اشه!دختره ی ایکبیری!نگاش کن توروخدا این به چه امیدی زنده است اصلا؟
لبا پروتز،چشما لنز،مژه مصنوعی،ایییی،دماغ عملی،گونه پروتز،ابرو تتو،هیکل ناقص،قد،اندازه یه بچه گربه،ناخوناشو وای خدایا،باور کنین شبیه این جادوگرای عجوزه اس!
اه اه حالم بد میشه میبینمش!اگه پسر بودم تفم نمی انداختم طرفش.عوق.
مهراب داداشم که الهی این ایکبیری قوربونش بشه خیلی سرد و خشک جوابش رو داد:من خوبم خانم ولی مثل اینکه منو با خواهرم اشتباه گرفتین!حال ایشون رو باید بپرسین نه من!
دختره یکههو قرمز شد و روشو خیلی محکم برگردوند سمت سرم من.که من دیگه طاقت نیاوردم و از خنده روی تخت ریسه رفتم.
--قاه قاه قاه...آهاها...آهاها...قاه قاه....هاهاها
از حرصش جیغی کشید و پاش رو روی از مین کوبوند و دویید و از اتاق رفت.منکه هنوز داشتم میخندیدم نمی تونستم حرفی بزنم که مهراب با خنده و حیرت به من و راه رفته ی پرستار ایکبیریه نگاه می کرد.وقتی حسابی خندیدم که مطمئن بودم چون در بازه و اونم پرستار همین بخشِ داره صدای منو با جون و دل میشنوه،بیشتر حالم جا اومد و دلم خنک شد ولی هنوز وقتش نشده بود که یکی دو تا تیکه جانانه نصیبش کنم!والا این افتخار نصیب هر دست و رو نشده ای نمیشه که اونم باید از خداش باشه من بهش متلک میندازم! و برای دومین بار میگم که خودشیفته خودتونین!
خلاصه قضیه دکترو پرستاره رو برای مهراب گفتم اونم کلی حرصش گرفت و بعدم از تفکرات و کار من خندید.
--حالا من برای چی اینجام؟
مهراب با چشمای متعجب نگاهم کرد و گفت:یعنی خودت هنوز نمیدونی!
سری به علامت نه بالا انداختم و گفتم:نوچ..اگه میدونستم که از تو نمی پرسیدم باهوش!
مهراب سری تکون داد که نفهمیدم از روی تاسف بود یا چی!؟من چقدر توهمیم وجدانا،دقت کردین؟
مهراب:پشت فرمون بودی که تصادف میکنی!میارنت بیمارستان ما!چون راهت به اینجا نزدیک تر بوده،بیهوش بودنتم بخاطر ضربه ایه که به سرت خورده!
دهنم عین یه قار خوشگل بازمونده بود!این داداش ما چی گفت؟تصادف؟نبابا!منو تصادف؟من آخه؟نمردیم و یبارم تو عمرمون تصادف کردیم!از بس تو این فیلما دیده بودم و انتظارش رو کشیده بودم و هیچ وقت هم محقق نشده بود،اصلا آرزو به دل مونده بودم جون شوما!
با هیجان گفتم:خب،خب!
مهراب ابروهاش رو انداخت بالا و انگار که داره به یه دیوونه نگاه میکنه،نگاهی بهم کرد و گفت:خوشحال شدی؟هیجان داری الان؟
نیشمو که براش باز کردم به عمق ماجرا پی برد و یکی زد پس کلم!
--آخ داداش حالا چرا میزنی؟
مهراب:از بس خری!اگه بلایی سرت میومد چی؟هان؟اصلا میدونی ن چی کشیدم وقتی فهمیدم تو رو آوردن اینجا؟بعد تو میخندی و خوشحالی؟آخه چرا انقدر تو کله خری دختر!
--داداشم کم منگل بازی دربیار یه بار گفتی خر دیگه چرا هی میگی!بعدم من از کجا میدونستم؟حالا که چیزیم نشده!
دوباره نیشم رو براش باز کردم ه این بار قشنگ ضایع بود داره با تاسف زیاد برام سر تکون میده!
منم براش لبامو کج و خله کردم که خنده اش گرفت!
--خب بسه خندیدم!بگو ببینم چی شد که من تصادف کردم؟چجوری تصادف کردم؟
مهراب:هیچی چیزی نشده فقط سرکار خانم خیلی شیک زدی به ماشین دوست بنده!
و به خودش اشاره کرد.دوستش!کدوم دوستش؟فکرم رو به زبون آوردم.
--کدوم دوستت؟
مهراب:همین آقا دکتری که بالاسرت بود!
مجددا دهنم اندازه قار شد!نـــــــــــــــــه!!!
وای خدایا حالا من بخندم یا خجالت بکشم؟یا هیچ کدام؟یعنی بیچاره اش کردم!
ای وای چه آبرو ریزی!ولی صداش که آشنا نبود برام!نمیشناختمش.
--کی هست که من نمیشناسمش؟
مهراب خنده ای به دهن باز و قیافه داغون من که نمیدونم چجوری شده!فقط کاملا میتونم حدس بزنم خیلی زاغارت شدم،کرد و گفت:فرهان!دکتر مغزو اعصاب!دوست قدیمی من که تازه از آمریکا برگشته!
اووو کی میره این همه راهو!دکتر مغز و اعصاب؟آمریکا؟دوست قدیمی مهراب؟مگه داریم؟مگه میشه؟

 

❤Super Woman❤

عضو سایت
کاربرسایت
#18
مهراب: میرم برات یکم خوراکی بگیرم...چیزی احتیاج نداری؟
با قیافه متفکری یکم نگاهش کردم و گفتم: نه!
سرشو تکون داد و از روی تخت بلند شد بره که صداش زدم
--مهراب
برگشت و گفت :جانم
صورتمو چروک کردمو گفتم: کی مرخص میشم!؟
خیلی واضح صورتش از حالت مهربان و دلسوزبه شکلی خشمگین و حرصی مبدل گردید!
وا چی گفتم مگه؟یعنی من حق ندارم آزاد باشم؟نفس بکشم؟
البته اینارو تو دلم گفتم که داشتم با خودم میخندیدم! وگرنه منکه میدونم مهراب با اون روحیه و اخلاق حساسش عمرا بذاره تا یک هفته من از جام جم بخورم.
نکه من قبلا از دیوار راست بالا پایین نمی رفتم و تو کله اینو اون نمی زدم الان یکم همچین بگی نگی برام سخته خب! چرا هیچ کی نیست اندکی تاملی کرده مرا درک نُماید؟آخر مگر من چه گناهی مرتکب شده ام؟
صدای مهراب تیر خلاصی بر پرتو پلاهای این بنده شریف شد.
مهراب:بیخود قیافتو اینجوری نکن واسه من!...نمیدونم مامان سر تو چی خورده که چنان استعداد شگرفی در ایفای نقش سنگ پای قزوین بودن داری!
با مشت زدم روی تشک تخت و مثلا عصبی شدم
--دِ لامذهب چرا اینطوری میکنی با من؟من میخوام برم نمیتونم یه قرن اینجا بمونم که،هر کی ندونه تو یکی میدونی من می پوسم ،پودر میشم، پوچ میشم و دیگه ریتایی وجود نخواهد داشت!
با چشمای به ظاهر آشفته زل زدم بهش تا نتیجه کارمو ببینم.
یکم نگاهم کرد که سرمو براش کج کردم ولی فکر کنم گند زدم،طبق معمول!
چون هرچی حس تاثر مَاثر توی چشماش بافته بودم یه یکباره پودر خاک شیر شد و جاشو به بمب خنده داد.
انقدر خنده دارم خودم خبر ندارم!؟چجوری آخه؟ سرمو خاروندم و به حالت عادی برگشتم آخه گردنم داشت میشکست اونجوری!معلوم نبوده چه مدلی کجش کردم که الان وضعم این شده!
مهراب:هی خواهر کوچولو انقدر فسفر نسوزون حالا حالا ها مهمون خودمی!
تاخواستم دهن مبارک و باز کنم چشمکی زد و سریع از اتاق بیرون رفت.
هوف!هوف!خیلی خیلی هوف! حالا چه گِلی بگیرم به سرم؟
این که جواب نداد! باید یه نقشه درست و حسابی بکشم اینجوری نمیشه.
******
تَق تَق
--بَ...
فرهان:سلام ریتا خانوم
عه عه ببین توروخدا نذاشت عین آدم جوابشو بدم.
آقا حالا اوم د و من لباس تنم نبود تو نباید صبر کنی اجازه ورودت صادر بشه بعد عین اون حیوان نجیبه کلتو بندازی پایین و بپری تو؟
دیدم داره بهم لبخند میزنه یهو یاد صداش افتادم.هین!
اوه! اوه اوه، اینکه اینه؟یعنی منظورم همون دکتره با فرهنگ اس!همون دوست قدیمی مهراب!ووییی همونیک ه زدم به ماشینش.عوخ عوخ ریتا آروم باش آبرو ریزی نکن دلبندم،تو حرف نزن خودم میدونم چیکار کنم.
ابرویی بالا انداختم و چنان قیافه ای براش گرفتم که اگه من جای اون بودم و یکی اینجوری خودشو برام میگرفت درجا جوری سوسکش میکردم تا سه ماه نتونه از جاش بلند شه.
مثل همیشه که خنده ام میگیره میخوام از بروزش جلوگیری کنم صرفه چرتی کردم و گفتم:
علیک سلام! احوال شریف؟
فکر کنم بنده خدا یکم کپ کرد چون چشماش گرد شد و همچون آن حیوان نجیبی که در گِل میماند زل زد بهم.
ای بابا من نمیدونم چرا هر چی به هرکی که میگم واکنشاش غیر آدمیزاد میشه!یکم طبیعی باشید خواهشا به جایی برنمیخوره والله.
دستمو توی هوا تکون تکون دادم(دقت داشته باشید گفتم دستم! خدایی نکرده به چیزه دیگه ای فکر نکنید هین عه زشته)مثلا خواستم حواس پرتشو پرت تر کنم.
--چرا هنگیدی آقای دکتر؟ فکر کنم باید روی شما هم برنامه ضد هنگی نصب کنن تا بالا بیاین!
یه پوزخندم زدم تا خوشگل تر بشم.
انگار به خودش اومد چون جلو تر اومد و در رو بست.پشت بندش زرتی رفت نشست روی صندلی! پاشو بینم من کی تعارف زدم آخه؟اینجا جای مهراب بچه جان از الان بگم بیخود جا خوش نکنی مثل آدامس بچسبی نشه بکنیمتا.
همینجوری داشتم بهش نگاه میکردم که دیدم سرشو انداخت پایین و با پاش روی زمین ضرب گرفت.
وا! اینم حالش خوب نیستا!چی میزنی برادر؟هههه
یحتمل خیلی بد داشتم نگاهش می کردم،طفلی بدجوری معضب شد انگار آخی!
چقدر دلم نسوخت:/
دیگه خبری از لبخند مبخند نبود،گمونم اومده طلبشو بگیره!حالا مگه چقدر زدم داغونش کردم؟
فرهان:ریتا خانوم مثل اینکه حالتون خوب شده...خداروشکر
اینبار این یکی ابرومو بالا انداختم هرچند اون دیگه الان نمی دید داشت کف زمین رو رسما میجوید.دست به سینه شدم و گفتم:از اولشم حالم بد نبود.اصلا من نمیدونم چه اتفاقی افتاده که الان اینجام..به نظرم زیادی شلوغش کردین.هوم؟نظرتون؟
فرهان یکم به ساعتش ور رفت و بازم بدون اینکه بهم نگاه کنه خواست حرفی بزنه که من پی دستی کردم.
--چند ساعت اینجام؟
یکدفعه ای سرشو آورد بالا زل زد توی چشمام!
یا بسم الله این چرا اینجوری نگاه میکنه آدمو!
یجوری که خیلی ضایع نباشه آب دهنمو قورت دادم
فرهان: نگو که منو یادت نیست ریتا!

 

❤Super Woman❤

عضو سایت
کاربرسایت
#19
بدبخت!
معلوم نیست چی میزنه که داره اینجوری هذیون میگه!
حرف دلم رو به زبون آوردم
--من دکتر نیستما...ولی قشنگ معلومه حال مساعدی ندارین آقای دکتر!
یکم خودشو روی صندلی جلو کشید ولی همچنان توی چشمام نگاه میکرد.
هوف!پیش خودت نمیگی آدم سختش میشه اینجوری نگاه میکنی؟
فرهان:هنوزم همونی ریتا...شیرین زبون و خواستنی!
دیگه چشمام رسما از حدقه زد بیرون.خدایا هر چند وقت یه باری ریسِت شِفای بندگانت رو یه چک ناقابل بفرما که انقدر موجبات تعجب و حیرت ما رو فراهم نیاورن!
اخم ساختگی کردم و کلمو تکون تکون دادم
-- چی داری میگی شما؟
فرهان:تو چرا خودتو زدی به اون راه؟ ریتا بس کن منم فرهان برای چی اینجوری باهام رفتار میکنی؟انگار تا حالا توی عمرت یکبار هم منو ندیدی!
وای خدا!پناه به خودت می برم از شر بندگان توهم فضاییت.
نکنه این داره راست میگه و من الان فراموشی گرفتم؟نبابا اگه اونجوری بود مهرابم نمیشناختم!
خب خیلیا فراموشی میگیرن ولی بعضیا رو یادشون میاد بعضیارم نه!
جلل الخالق،جلل العجایب!
یعنی چی آخه؟این مگه دوست قدیمی مهراب نبود؟عه راست میگه چرا من تا حالا ندیدمش پس؟با اینکه مهراب اصلا دوست نداره با رفیقاش برخوردی داشته باشم، به هر حال بچم غیرتیه،ولی تقریبا همشونو دیدم و میشناسم.
لااقل ازم بپرسن این کیه اون کیه میشناسم.
اما این یکی رو تو خوابمم ندیدم والله!
همینجوری که داشتم به مخم فشار میاوردم که مثلا این معمای کشف نشده رو حل کنم مهراب درو باز کرد و اومد تو،فرهان هم همچنان به منِ بیچاره زل زده بود.یجوری هم نگاه میکنه انگار صد ساله منو ندیده الان دلش تنگ شده میخواد قورتم بده.شیطونه میگه یه کفگرگی بیام وسط.
با بسته شدن در انگار هردو به خودمون اومده باشیم.
فرهان که اون نگاه خاکبرسریشو جمع کرد انگار یکمم همچپین هول شد چون هی به اینور اونور نگاه می کرد و تند تند هم تغییر مسیر میداد.
مثلا میخواست دیگه منو نگاه نکنه داشت تابلو میکرد بدتر.
بدجوری به ریختش خنده ام گرفته بود که پلاستیکی انبوه از خوراکی جلوی چشمم رژه رفت.
سریع از دست مهراب قاپیدمش گفتم:عه عه اینجارو ببین بابا راضی به زحمت نبودیم داداشم.
آره جون عمه ی نداشته ام شکمم داشت قارو قور میکرد.
همش میترسیدم صداش فجیع بشه شرفم بره هوا.اتاق رو هم که سکوت مطلق گرفته بود! نه مهراب چیزی میگفت نه اون فرهان چشم بابا غوری!
یکم که دقت کردم دیدم اوضاع وخیم تر از این حرفاست.
مهراب چشماش قرمز شده،یا علی این یعنی عصبانیه.
داره خیلی بد هم به فرهان نگاه میکنه!یعنی نگاهای فرهانو دیده؟یا شایدم حرفامونو شنیده؟اوه اوه خب تقصیره من چیه هر چی هست زیر سر این پسره خلوچله والله بیخود به من انگ نچسبونین! آخه از من بی گناه ترم هست مگه؟
دلم میخواست همه اون هله هوله هاییی که مهراب برام گرفته بود رو یه لقمه راست بکنم و تمام!
اما این دوتا دوئل نگاه چپکی بر داشته بودن،آدم جرئت نمی کرد اکسیژن تنفس کنه چه برسه به لمبوندن! با نگاهی غاشته به غم و اندوه به خوراکی ها نگاه کردم که مهراب بالاخره به حرف اومد.
مهراب:ریتا لباساتو بپوش،آماده باش که بریم خونه...مرخص شدی!
جان؟جانمی جان؟چی شنیدم؟بریم خونه؟من مرخش شدم؟یوهو!ایول ایوله ایول من می ایولم ایول...
خواستم یه داد بکشم گوش هر سه مون صفا بیاد جلوی دهنمو گرفتم الان دیگه وقتش نبود یهو دیدی مهراب میزد از وسط نصفم می کرد.
والله قیافه اش که اینو میگه همچین طلبکار دست به کمر به دیوار تکیه زده و زل زل فرهان رو نگاه می کنه که من جای اون یکم خیس کردم!
حالا فرهانم به روی خودش نمیاره و شوت دربازه
گل گل! مهراب روشو برگردوند،صاف شد به من هم نگاه نکرد.
به طرف در می رفت که ناگهان ایستاد و بی آنکه برگردد با صدایی دورگه و وحشتناک عین این فیلم تخیلیا! فرهان رو مخاطب خود قرار داد.
مهراب:با من بیا!
و من با حرکتی اسلوموشین به سمت فرهان برگشتم و فرهان نیز نگاهی پر حسرت نثاره ام نمود و آسه آسه به دنبال مهراب از اتاق خارج شد.
با صدای تَق بهم خوردن در اتاق از جا پریدم.
عوخ عوخ پام چه خواب رفته سوزنت سوزنیم شده.
اینا کجا رفتن الان؟انگار از خواب غفلت بیدار شده باشم همچین دارم گیج میزنم!مهراب چی گفت؟آخ جون گفت آماده شم داریم میریم.
پیش به سوی خانه ی مادربزرگه!اهم چیزه خانه ی ما منظورم بود،باز سیمام اتصالی کرده.
حالا گوشیم کجاست؟لباسام کو؟دور تا دور اتاقو از نظر گذروندم.
ای بابا اینجا که جز یه تخت و صندلی و در و پنجره و یخچال و کمد چیزی نیست!
گفتم کمد؟چقدر من خنگم خداوکیلی خب حتما وسایلمو گذاشتن اونجا دیگه!
آروم از روی تخت پایین اومدم.پام که کلا حس نداشت،ترجیحا همون روش لنگ لنگونی رو پیش گرفتم.
یه پا پیرزنیم واسه خودم یعنی!یکی منو تو این حالت ببینه ها اگه تا سه قرنم براش نظریه فروید بچینی بگی آقا این بنده خدا رزمی کاره محاله ممکنه زیر بار بره!
مردم چشمشون به عقلشونه دیگه،منم که الان هم سرم شکسته هم چلاق شدم هم لباسام بی ریخته از این صورتی ماستیا که شبیه اسفناجت میکنه هم که تنمه! دیگه چی بدتر از این؟
 

❤Super Woman❤

عضو سایت
کاربرسایت
#20
کاشکی برگرده اونی که عاشقم کرده
اونی که این دلو میبره با حتی یه کلمه
جای تو اینجاست،توی یه گوشه از قلبم
منو تو عاشقیم،چرا نگم اینو جلو همه
*آهنگ عاشقم کرده از بهنام بانی*

--اهم!
یکم دیگه صدامو صاف کردم،خیل خب امتحان می کنیم.
--اهم اهم هِممم!
سرمو کج کردم سمتشو دو چشمی زل زدم به صورتش.نوچ انگار نه انگار من اینجا وجود خارجی دارم! نگاه توروبخدا مثلا الان من مریضم!نیاز به مراقبت شدید دارم!چرا به من رسیدگی نمی شه آخه؟
با حرص رومو ازش گرفتم و دست به سینه به صندلیم تکیه دادم.دیگه نگاش نمی کنم اصلا!
اه اه اه.پسرم انقدر لوس میشه؟از اون موقعی که گفته آماده شو بریم تا الان که توی ماشین نشستیم آقا لام تا کام حرف نزده هیچ! یک سر با اخم و اون صورت درهمش رو مخ من بارفیکس میزنه!
بیا الانم که هرچی سروصدا می کنم،آهنگ میذارم،بلند میخونم،نگاش می کنم،کلا تو ویلا نیست انگار! حواسش پرته اینجوری که ای وای من پس امنیت جانیم چی میشه؟
آیا من زنده و سالم و صحیح و شاداب و سرحال به خانه ام بهشت برینم بازمیگردم؟آیا این واقعه به حقیقت می پیوندد یا خیر؟من از شما می پرسم دوست عزیز؟
هعی خدایا کرمتو شکر.ببین چه صلاح مصلحتی بوده من الان به این وضع افتادم!
خداوکیلی اصلا دردی هم حس نمیکنم،عجیب نیست؟ این قوزمیت که حرف نمیزنه معلوم نیست قهره یا نه!آخه مگه من چکار کردم؟مرده شور اون دوست به اصطلاح قدیمیشو ببرن اه پسره ی بُز همش تقصیره اونه دیگه وگرنه که ما داشتیم زندگیمونو می کردیم!
آه نه راستی صبر کن ببینم تقصیره اون فربد بزغاله هم هست! داشتم از دست اون حرص میخوردم که تصادف کردم دیگه!بازم عجیبه که هیچی ازاون صحنه تصادف و قبل و بعدش یادم نمیاد.هرچند این حافظه اَگور پَگوری منو باید قاب بگیرن توی گینس ثبتش کنن.والله حالا من هی میگم اینجا دارم حیف میشم کسی گوشش بدهکار نیست که!
اوه ساعت چند بود راستی؟منکه ساعت 7 با همون بزغاله قرار دارم.
گوشی خودم که خاموش بود،هوا هم تاریک!سریع گوشی مهرابو کش رفتم اونم که انقدر تو خودش بود و داشت تو مشتش فرمونو له و لورده می کرد که کلا متوجه حرکات و کارای مالیخوییایی من نشد.
هی وای من ساعت 8:30 که،پوف!میبینین چقدر شانسم نایس و خوشگله؟
مثلا میخواستم شر این پسره رو از سرو کله خودم بکنم راحت بشما ببین اگه گذاشتن اینا!
گوشی رو دوباره سرجاش روی صفحه داشبورد گذاشتم که مهراب زد روی ترمز.
عه رسیدیم!چه زود!اومدم پیاده بشم که با صداش حس کردم مخم داره ارور میده یعنی برگرد.
مهراب:ریتا برو بالا استراحت کن غذا هم گرفتم بخور بخواب....محب امشب زنگ زد گقت فردا ایرانِ! داره برمیگرده،احتمالا طرفای 10 صبح برسه!منم باید برگردم بیمارستان امشب شیفتم...مراقب خودت باش،نزنی خودتو داغون تر از این کنی!
با حرص اخمی کردم بهش توپیدم:
لازم نکرده نگران من باشی آق دکتر گرامی!داغون تر از تو که نیستم الان سه ساعته دارم صدات می کنم جواب نمیدی،حرف نمیزنی حتی یه نگاهم نمی کنی!معلوم نیست به چی فکر میکردی که اصلا منو نمیدیدی!بعدم محب میخواد برگرده؟خیل خب به سلامتی به من چه؟
بدون اینکه محلت حرف زدن بهش بدم درو باز کردم ومثل جت پریدم بیرون،من حال شما دوتا رو نگیرم ریتا نیستم حالا ببین!چنان درو بهم کوبیدم که خودم یه ویبره اساسی از صداش رفتم و برگشتم.
صدای ریتا ریتا گفتناش از توی ماشین به گوشم می رسید.ولی منم درست مثل خودش کَرمونی گرفتم،یک راست رفتم به سمت خونه.
همینجوریم واسه خودم آهنگ میخوندم و کلیدو توی دستم میچرخوندم،خلم دیگه خودمم میدونم اینو آخه چیز جدیدی نیست که کاملا طبیعیه!
خونه خوبه خونه مامانم امید
خونه خوبه بوی مامانم رو میده
جون اون یارو سوخته کجاش الان خونه ی من بوی مامانمو میده؟

 
بالا