شعر طنز خانه بهلول

Mr.Ali

عضو سایت
کاربرسایت
عضویت
28 May 2018
ارسال ها
42
امتیاز
53
حکایت کنم قصه ای دلپسند
برای عزیزان که نیک اخترند
شنیدم که بهلول روزی نشست
سر راه مردم چو یک مستمند
کنارش نشست دختر کوچکش
که از مهر بابا شودبهره مند
بدیدند جمعی به ره آمده
یکی مرده بر دوش خود می کشند
بپرسید دختر در آن دم سوال
به من گو که او را کجا می برند
بگفتا به یک جای تاریک و تنگ
امانی نباشد زنیش و گزند
به یک خانه ای جای گیرد کنون
نه نان باشد آنجا نه چای ونه قند
سراسیمه دختر بگفتا پدر
گمانم به خانه ی ما می برند
 

موضوعات

بالا