نیمه برتر رمان نوازش | دل ارا كاربر انجمن رمان ايران

نظرتون درباره رمان

  • غیر قابل تحمله

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    13

دل ارا

GUILTY…
کاربرسایت
#1
رمان نوازش
نويسنده:دل ارا کاربر انجمن رمان ایران
تأييد كننده: Hilda
ژانر:عاشقانه،راز الود،طنز،پليسي

خلاصه:
رمان راجع به يه دختره....يه دختر كه گذشتش با دختراي ديگه خيلي فرق داره..... زندگيه دل ارا رو مردي به اسم شروين به اتيش ميكشونه... اتيشي كه براي سال ها ردش روي زندگي دل ارا ميمونه... اما قراره با اومدن شهراد همه چي تغير كنه.... قراره دل ارا بفهمه كه تو همه زندگيش داشته تقاص پس ميداده... تقاص كارهاي پدرش رو....
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Nahan

همراه انجمن
کاربرسایت
#2
x66b_کاور.jpg
خواهشمندم قبل ازتایپ رمان خودقوانین زیررامطالعه فرمایید:
قوانین تایپ رمان
جهت اطلاع ازپاسخ پرسش های خودبه تاپیک زیرمراجعه کنید:
**پرسش وپاسخ رمان نویسی**
برای درخواست جلدرمان بعدازده پست درتاپیک زیردرخواست دهید:
■● قوانین درخواست طراحی جلد ●■
وبرای تحویل جلدرمان :
تاپیک جامع دریافت جلد رمان | انجمن رمان ایران
بعداز۲۷پست گذاشتن رمان برای نقداجباریست:
قوانین بخش نقد | انجمن رمان ایران
توجه داشته باشیدوقفه بین پست هاتنهایک ماه است وبعدآن رمان به بخش رمان های متروکه منتقل میشود.
*لطفابه قوانین پایبندبوده وازنوشتن موضوعات خلاف شرع خودداری کنید*
سپاس
*تیم مدیران انجمن ایران رمان*​
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

دل ارا

GUILTY…
کاربرسایت
#3
مقدمه:

كاش معلمي بود و انشايي ميخواست.“روزگار خود را چگونه مي گذرانيد؟"تا چند خطي براش درد و دل كنم.
حالم اصلا روبراه نیست.بغض دارم، بغضی خفه کننده.کسی میداند راه بالا آوردن بغض را آیا؟
خیلی سخت است همه تورا قوی بدانند و بنامند.برای دیگران کوه باشی اما تو، تو دلت ذره ذره بشکنی وسرشار از حسرت باشی ونتوانی فریاد بزنی:
-بابا بخدا من هم آدمم ، دل دارم ، آرزو دارم، مگر میشود فراموش کرد گذشته را؟یاچشم پوشید از آرزوها ؟
دلم برای خودم تنگ شده.کاش میشد ریموو کنم تلخکامی هایم را، غصه هایت که ریخت.تو هم همه را فراموش کن.دلت را بتکان، اشتباهایت تالاپی می افتند روي زمین.
بگذار همانجا بماند.فقط از میان اشتباهایت، یک تجربه را بیرون بکش.قاب کن و بزن به دیوار دلت.دلت را محکم تر اگر بتکانی، تمام کینه هایت هم می ریزد.
محکم تر از قبل بتکان.تا این بار هم آن عشق های گربه ای هم بیفتد!حالا آرامتر و آرامتر بتکان تا خاطره هایت نیفتد.تلخ یا شیرین چه تفاوت می کند؟خاطره خاطره است.باید باشد، باید بماند.
کاش می دانستی که بی طاقتیم هم، از همین است.زمانی که حرفی تلخ را بر زبان جاری می سازم و می خندم و تو دلگیر می شویی.
چقدر میان این افکار سردرگمم.لذت بودنت، ترس نبودنت، چشم های بی قراری که لحظه ها را می شمارد، صبوری بی انتهای قلب کم طاقتم، هیچکدام را نمی دانی و تنها حرفی تلخ را می شنوی که میان خنده های تلخ ترم بر زبان جاری می شوند!
 

دل ارا

GUILTY…
کاربرسایت
#4
نکته: سعی نکنین با خوندن اول رمان، آخرش رو حدس بزنین… چون قراره اینجا متفاوت بنویسیم. (:


"دل آرا"
بازم يه روز كسل كننده ديگه.فراري مشكي رنگم رو جلوي در پارك كردم.از ماشين پياده شدم و به سمت در رفتم.
داشتم درو باز مي كردم كه يكي گفت:
-ببخشيد خانوم!
بیخیال به پشت سرم نگاه كردم.يه پسر كه ميخورد٢٧-٢٨ سالش باشه با يك چمدون واستاده بود.
سرد و جدي بهش گفتم:
-بفرماييد.
با تعجب نگام كرد. خب حق داره.كدوم دختري اين همه سرد برخورد ميكنه.اخمی کرد و گفت:
-اينجا منزل خانم نازي احمديه؟
با لحني سردتر گفتم:
-بله.فرمايش؟
-من شهراد احمدي هستم.نوه نازي خانوم.از امريكا اومدم.
از نازي دربارش شنيده بودم.بي توجه به حرفش در خونه رو باز كردم.وارد حياط كه شدم درو باز گذاشتم كه يعني بيا تو.
چند لحظه بعد صداي بسته شدن در اومد. به باديگاردا سپرده بودم به هيچ وجه درو براي كسي باز نكنن.
عينك مشكيمو از روي صورتم برداشتم.وارد خونه كه شدم داد زدم:
-ربابه......ربابه.....
سراسيمه از اشپزخونه اومد بيرون و با ترس گفت:
-سلام خانوم.خيلي خوش اومدين.
بي توجه به حرفاش با اخم غليظ گفتم:
-نازي كجاس؟
سریع گفت:
-رفتن شركت.
خواستم حرف ديگه اي بزنم كه تلفنم زنگ خورد.از توي جيبم درش اوردم.با ديدن اسم "شروين"عصباني شدم.
دايره سبز رو به قرمز رسوندم و با حرص گفتم:
-اشغال عوضي.چي از جونم ميخواي؟
قهقه اي سر داد و گفت:
-حرص نخور هاني.پوست خوشگل و نرمت جوش ميزنه.
ايندفعه با فرياد گفتم:
-خفه شو اشغال.فقط خفه شو.پنج سال پيش گوه اضافي خوردي و زندگيمو به گند كشيدي.باز ميخواي چه گوهي بخوري؟
-نگران نباش عشقم.من تو رو نميخورم.
با حرص گفتم:
-منم غذاي سگ نميشم.
بازم قهقه زد و گفت:
-بي پروا و گستاخ.....و همچنين زبون دار.البته خودم ميدونم چجوري زبونتو كوتاه كنم.
-با اين حرفات مرگتو خريدي.
و بعد تماس رو قطع كردم.رومو كردم سمت ربابه و با عصبانيت داد زدم:
-احمد كجاس؟
با تته پته گفت:
-ت....توي...باغ...
سریع گفتم:
-صداش كن بياد.
 
آخرین ویرایش:

دل ارا

GUILTY…
کاربرسایت
#5
با عجله رفت بيرون. احمد يكي از جاسوساي شروين بود. پس دستمزدش هم مرگ بود.با گوشيم به يكي از باديگاردايي كه توي حياط بود زنگ زدم و گفتم بعد از اينكه كارم با احمد تموم شد ببرنش توي خرابه و دخلشو بيارن.
رو به اون پسره كه اسمش شهراد بود با اخم غلیظی گفتم:
-صدات در نياد.
خواست چيزي بگه كه سریع گفتم:
-هيس!
كپ كرد و ديگه چيزي نگفت.به سمت يكي از تابلو ها كه توي پذيرايي بود رفتم. تابلو رو از روي ديوار كنار زدم.
اسلحه اي رو كه پشت تابلو جاساز كرده بودمو برداشتم.صداي باز شدن در اومد. سريع برگشتم و به احمد كه با ترس كنار در واستاده بود شليك كردم.
چون بالاي زانوش شليك كردم باعث شد از درد داد بزنه و روي زمين بيفته.با قدم هاي محكم به سمتش رفتم و جلوش زانو زدم.
چونش رو توي دستم گرفتم و با عصبانيت گفتم:
-براي كدوم پدرسگي كار ميكني؟
در حالي كه از درد ميناليد گفت:
-هيچكي به خدا.
پوزخندي زدم و گفتم:
-نميگى؟
سرش رو به علامت نه تكون داد.سريع يه شليك ديگه كردم.دقيقا همون جايي كه قبلا كرده بودم. جوري نعره زد كه كل خونه لرزيد.
گوشم سوت كشيد ولي مي ارزيد. عاشق اين بودم كه عذاب كشيدنشون رو ببينم. دوباره چونش رو توي دستام گرفتم و غريدم:
-ميگى يا دوباره بزنم؟
سرشو بالا پايين كرد و گفت:
-ميگم.براي شروين كار ميكنم.
زیر لب با عصبانیت گفتم:
-لعنت بهت شروين.
بعد هم به سمت اتاقم رفتم و درو با تمام قدرت بستم.
"شهراد"
اخيش! بالاخره رسيدم ايران.بعد از پنج سال زندگي توي امريكا تصميم گرفتم برگردم ايران و برم پيش نازي زندگي كنم.
با فرود اومدن هواپيما يكراست به سمت خونه نازي رفتم. هرچي زنگ خونه رو زدم كسي درو باز نكرد.
با چمدونم تو كوچه واستاده بودم كه يه فراري مشكي جلوي خونه پارك كرد.يه دختر از ماشين پياده شد.
پوست صورتش به شدت سفيد بود. ابرو هاي كموني مشكي رنگ داشت و با توجه به موهاش كه از شال بيرون بود؛موهاشم مشكي بود.
چون عينك خلباني مشكي زده بود نتونستم رنگ چشماشو بفهمم. بينيش قلمي بود ولي سر بينيش يه مقدار تيز بود.
لباش هم معمولي بود و رژ قرمز زده بود. سر تا پا هم مشكي پوشيده بود.جلوتر رفتم و گفتم:
-ببخشيد خانوم!
انتظار داشتم با كلي عشوه جواب بده ولي وقتي سرد و جدي جوابمو داد نزديك بود شاخ در بيارم. بعد حرف اخرم بي هيچ حرفي درو برام باز گذاشت.
ديگه مطمئن شدم كه شاخ در اوردم.چند لحظه هنگ كرده بودم.وارد باغ خونه كه شدم دهنم باز موند.
دور تا دور باغ رو بيد مجنون هاي بزرگ و گل هاي رز قرمز كاشته بودن.ویلای نازي هم وسط باغ بود.
بعد اینکه وارد ویلا شدیم و دل ارا به اون پسر شلیک کرد فهمیدم که این دل ارا سرد تر از اون چیزیه که فکر می کردم.
اون مرده كه اسمش احمد بود با ترس و لرز خودش رو كشون كشون برد بيرون از خونه.رو به اون خانومه كه اسمش ربابه بود با اخم گفتم:
-اين خانوم كيه؟هميشه همين طوريه؟
همونطور كه اشكاشو با روسريش پاك ميكرد گفت:
-دختر بيچاره.....اميدوارم خدا بهش صبر بده.....
بعد يهو گفت:
-شما؟
-شهراد هستم.
با تعجب گفت:
-شما نوه خانومين؟
سرمو به نشونه مثبت تكون دادم كه گفت:
-ماشالله....بزنم به تخته چقدر جذاب و خوشتيپ شدين.برم براتون اسپند دود كنم كه چشم نخورين.
جلوی پوزخند زدنمو گرفتم. با اخم کمرنگی گفتم:
-دست شما درد نكنه.فقط يه سوال!
-بگو پسرم.
-اين خانوم كي بود؟
نفس عميقي كشيد و گفت:
-هِعي...دختر خونده نازي خانوم هستن. اسمشون دل آراست...از وقتي كه١٥سالشون بود اومدن اينجا. دختر بيچاره وقتي كه پيداش كردن يه جاي سالم تو بدنش نبود...از شدت ترس بيهوش شده بوده.بعد اينكه به هوش اومد تا دوسال با هيچكي صحبت نميكرد.خانومم توي دوسال هرچي روانشناس و روانپزشك بود رو اورد خونه...اخرش هم دل ارا طاقت نياورد و اونقدر فرياد زد و وسايل رو شكست تا يكي از روانپزشكا بهش ارامش بخش تزريق كرد...دل ارا هم بيهوش افتاد زمين...بعد اينكه به هوش اومد سرد و خشن شد.با اينكه فقط١٧سالش بود ولي همه ما ازش حساب ميبرديم...خانوم هم براي يه مدتي بردنشون مسافرت تا حالشون بهتر بشه ولي بهتر كه نشد هيچ بدتر هم شد…
با اخم گفتم:
-شما نميدوني توي گذشتش چي بوده؟
سرشو به نشونه منفی تکون داد و گفت:
-نه.
با اخم گفتم:
-نازي چي؟
-ايشون فقط دليل كتك خوردن دل ارا رو ميدونن.وگرنه هيچكي از گذشته دل ارا خبر نداره...
کلافه نفسمو محکم فرستادم بیرون. لعنتی!
((دليل عكس العمل كمه شهراد و اعتراف زوده احمد و ربابه بعدها مشخص ميشه)))
***
 
آخرین ویرایش:

دل ارا

GUILTY…
کاربرسایت
#6
"دل ارا" «دو روز بعد»
به مناسبت برگشت شهراد قرار شد مهموني بگيرن. تاپ دكلته مشكي تنم كردم با شلوارك كتون مشكي رنگي كه تا زير باسنم مي رسيد.
پوشيدن شلوارك باعث شد خالكوبي روي پام ديده بشه. دقيقاً بالاي زانوي چپم اسمم به انگليسي نوشته شده بود.
رنگ نوشته مشكي بود و پوستم به شدت سفيد بود که اين باعث مي شد كه نوشته به خوبي ديده بشه.
نيم بوت مشكي مو كه تا بالآي مچ پام بود رو پوشيدم.موهامو باز كردم.قدش تا زير باسنم بود. به يكي از مستخدما گفتم بياد موهامو لـ ـختـ شلاقي بكنه.
وقتي كارش تموم شد همه موهامو روي شونه چپم ريختم.بعد اينكه از لباسم مطمئن شدم رفتم پشت ميز ارايشم نشستم.
به صورتم خيره شدم.پوستي سفید و ابروهاي كموني. دماغ قلمي كه سرش يكم تيز بود و لب هاي معمولي.
و در اخر چشم هام که رنگشون مشکی بود. دو تا چيز جزء لاينفك زندگيم بود:
١-لاك مشكي
٢-سايه دودي رنگ پشت پلكم.
اين دوتا هميشه روي صورت و ناخن هام بودن.رژ قرمزمو به لبام زدم.ريميل و خط چشمم كشيدم.
انگشترم كه طرح ويولون بود رو تو انگشت اشاره دست راستم كردم.همه چي تكميل بود. بعد زدن عطر از اتاق زدم بيرون.
***
"شهراد"
شلوار كتون مشكيمو با پيرهن سياهم پوشيدم.كت اسپرت مشكي رنگمو هم تنم كردم و كروات مشكيمو هم بستم.
اصولاً از رنگ هاي شاد خوشم نميومد.بعد اينكه از ادكلنم زدم از اتاق رفتم بيرون.تا در اتاقمو بستم در اتاق دل ارا هم باز شد و خودش بيرون اومد.
با ديدن تيپش ناخوداگاه اخمام رفت تو هم. مهموني رسمي بود و مطمعناً كسي اينجوري لباس نمي پوشيد.
رفتم سمتش و روبه روش واستادم. تو چشماش خيره شدم.سرد بهم نگاه ميكرد.به لباسش اشاره كردم و گفتم:
-لباست اصلاً مناسب مهموني نيست.
با تمسخر نگاهم كرد و گفت :
-جداً؟
بعدم بدون اينكه منتظر جوابم باشه از كنارم رد شد و من متعجب به جاي خاليش خيره شدم.
"دل ارا"
با قدم هاي محكم به سمت سالن رفتم.وقتي كه به سمت مبل مخصوصم مي رفتم به وضوح نگاه هيز پسرها رو روخودم حس مي كردم.
بیخیال رو مبل نشستم. سنگيني نگاه پر از نفرت دخترها و زن هارو حس مي كردم ولي كيه كه اهميت بده؟
داشتم به جمعيت رقصنده نگاه مي كردم كه چشم تو چشم اميد شدم. غمگين نگاهم مي كرد. اونجور كه تحقيق كرده بودم اميد پسر يكي از زن هاي صيغه اي شروين بود.
با یاد آوری شروین عصبی شدم. واي شروين.چقدر دلم ميخواد خفت كنم. پوزخندي به امید زدم و سرمو برگردوندم.
اميد اولين شخصي بود كه بهش خيانت كرده بودم ولي اخرين نفر هم نبود.من براي خاموش كردن شعله انتقامم خيلي كارا كردم.
بي حوصله ولي جدي به اطراف نگاه مي كردم كه يكي نشست كنارم.وقتي نگاه كردم ديدم رها با نيش باز زل زده به من.
رها عروس نوه نازي،نيما بود و يه دختر هفت ماهه داشتن.
 
آخرین ویرایش:

دل ارا

GUILTY…
کاربرسایت
#7
]
-به!سلام بر دل ارا خانوم.احوالات شريف؟
خشك گفتم:
-عليك.خوبم.....
خنديد و گفت:
-خدا رو شكر منم خوبم.نيما هم خوبه.ني ني مونم خوبه.
اخم كردم و گفتم:
-شما هنوز براي بچتون اسم نزاشتين؟
ابروشو بالا انداختو گفت:
-نچ.
-كجاس؟
-كي؟
با حالت مسخره اي گفتم:
-ني ني تون.
-اهان.توي اتاقت خوابيده.
-اگه بيدارشه تو از كجا ميفهمي؟
چند لحظه نگام كردو گفت:
-دلي جون.
اخم غليظي كردم كه گفت:
-باشه بابا غلط كردم گفتم دلي.حالا دل ارا جون...
-بنال.
-به يكي از خدمتكارات ميگي هي بره بهش سر بزنه؟
سرمو به معناي باشه تكون دادم و بلند شدم.با بلند شدنم رها هم بلند شدو گفت:
-كجا؟
با اخم گفتم:
-بايد جواب بدم؟
چون اخلاقمو ميدونست ناراحت نشدو گفت:
-باشه بابا....تسليم.
با قدم هاي محكم از پله هاي گوشه سالن رفتم بالا و به داخل اتاقم رفتم.تا درو بستم همونجا روي زمين نشستم. چشمامو بستم و چند بار نفس عميق كشيدم تا از عصبانيتم كمتر بشه. وقتي چشمامو باز كردم چشمم به تخت خورد.
دختر رها روش خوابيده بود.بلند شدمو به سمتش رفتم.پوستش سفيد بود.از رنگ موهاي تازه در اومدش مي شد فهميد كه موهاش قهوه اي خيلي روشنه.يهو نور سفيدي داخل اتاق اومد و بعد صداي بلند رعدوبرق بلند شد. صداي رعدوبرق باعث شد كه بچه رها بيدار بشه و گريه كنه.يكي از خدمتكارا رو صدا زدم تا ارومش كنه.
از اتاقم بيرون اومدم و به سمت مبل كنار سالن رفتم و روش نشستم.دست به سينه نشسته بودم و با يه اخم به زمين خيره شدم.
 

دل ارا

GUILTY…
کاربرسایت
#8
پوف.حوصلم سر رفت.پس كي تموم ميشه؟شايد اگه برم بيرون خيلي بهتر باشه.به اتاقم رفتم و مانتو و شلوارمو پوشيدم.شالمم سرم كردم.از اتاق اومدم بيرون كه اميد رو ديدم.اومد نزديكم و با التماس گفت:
-دل را...خواهش ميكنم......با من اينكارو نكن....
-ديگه كم كم داري عصبيم مكني اميد.
خواستم برم كه اومد جلوم و راهمو سد كرد.با عصبانيت گفتم:
-برو كنار.....
-نميرم........تا وقتي نگي چرا داري منو ترك ميكني نميرم.
كلافه گفتم:
-اگه يه جواب طعنه اميز نميخواي،سوال احمقانه نپرس.
با صداي لرزوني گفت:
-خواهش ميكنم بگو.
با صداي نسبتاً بلندي گفتم:
-چون تو تنها يه وسيله براي رسيدن به هدفم بودي..........چون حالم از تو بابات بهم ميخوره.... وقتي ميبينمش دلم ميخواد بالا بيارم......حالا كه فهميدي برو كنار....
تازه متوجه سكوت داخل ويلا شدم.هه.فضولاي به درد نخور.تو چشماي اميد زل زدم و گفتم:
-اين كه غرورت جلوي اين جمعيت خورد شد تقصير خودته.....زياد نبايد پاپيچ ميشدي....
با عجله به سمت در رفتم و محكم بازش كردم و بدون اينكه به دور و بر نگاه كنم به سمت ماشينم رفتم و سوارش شدم.داشتم استارت ميزدم كه در سمت كمك راننده باز شد و شهراد نشست داخل ماشين.با عصبانيت داد زدم:
-از ماشينم برو بيرون.
پوزخندي زد و گفت:
-با اين حالت نميتونم تنهات بزارم.تصادف ميكني خرج ميزاري رو دستمون.
مشتمو محكم به فرمون زدم و گفتم:
-لعنتي.
سريع ماشينو روشن كردم و با سرعت زيادي راه افتادم.دلم ميخواست برم يه جايي كه كسي نباشه و تا جايي كه ميتونم داد بزنم.پس به سمت(....)رفتم.با سرعت زيادي رانندگي ميكردم.
دلم يه اهنگ ميخواست.دستمو به سمت ضبط بردم كه هم زمان دست شهراد اومد جلو و براي يه لحظه دستامون به هم خورد.تا دستم به دستش خورد سريع دستمو كشيدم و گذاشتم رو فرمون.دستاش مثل كوره داغ بود ولي دستاي من به شدت سرد بود.
-چقدر دستتات سرده.
 

دل ارا

GUILTY…
کاربرسایت
#9
با شنيدن حرفش دستمو محكم دور فرمون فشار دادم.چند لحظه بعد صداي بلند اهنگ اومد:
- اون که بیخیاله بیخال ولش
بیخیال دنیای بی مرامو دلش
بیخیال اون که فلسفش اینه
من که خوبم بقیه رو ولش
بیخیال دنیایو رقـــص نورش
که بیشتر نونوایی داره قهوه خونه
بیخیال قاتلای انسان دوستش
بیخیال خائن های هه......
من و تو عجیب غریبیم
همه اینارو که گفتم ازجیب خریدیم
ولی کجاشو دیدی ما بدتر از ایناشم دیدیم
آخه به هر کی حال دادم بیشتر تگری زد
دنبال حرفای کوچیک که عملی تر رفت
هیچ خیالی نیستش
برنده اونیه که ریالی نیستش
ببین هنو همون کله شقم
ببین هنو همون کله پوکی
که فکر میکنی عاقل ترینو عاقالای دنیا رو عابر میبینی
ولی بیخیالش
هیچکی نیست تو یادش
میگی زنده باد عشق
اينجا زشت یعنی شدید بخندی وعشق یعنی علاقه شدید به قبلی
تو که واست هیچ فرقی نداره پ بهتره چشاتو ندید ببندی
چیزی از این به بعد نیست
هیچی از این به بعد نیست
زیر بارون پرسه میزنم
تو خیابون خیسه پیرهنم
اشکام از چشمام دل نمیکنن
تا روزاشد سردو پاییزی تازه فهمیدم تو قهرمان نیستی
حالا به من میگی مرد پاییزی
بیخیال مردمی که نمیفهمنم
حتی پاره ای که دوره از تنم
بیخیال اونایی که نمیخواستم
ولی هعی میگفتن بهم حرف راست نزن
بیخیال مدل های قد بلندش
بیخیال دزدای هنرمندش
بیخیال ارازل اوباش زبلش
بیخیال پلیسای بد بدنو چقرش
جوونای رقاصو دو ساعته میگیرن
اما صورت خواهرامو تو اسید میبینم
بیخیال دخترای بی پناهش
بیخیال دکترای بی سوادش
اون که کرده دنیا داغش
یا اونکه مونده تو سینه آهش
بیخیال تهدیدو توپ تشر
بیخیال اصطلاح حقوق بشر
بیخیال اشکای آروم مادر که تو خون
بچهاش آروم میبارن
بیخالی هرچی که سرم میارن
بیخیالم هرچی که سرت بیارن
تو دنیای من هیچی آروم نیست
چجوری با صدای من آرومی
تو این جنگل درنده ای که هیچی
توش جنس قانون نیست
زیر بارون پرسه میزنم
تو خیابون خیسه پیرهنم
اشکام از چشمام دل نمیکنن
تا روزاشد سردو پاییزی تازه فهمیدم تو قهرمان نیستی
حالا به من میگی مرد پاییزی
(مرد پاييزي از ياسر بي نام)
 

دل ارا

GUILTY…
کاربرسایت
#10
با تموم شدن اهنگ به مقصد رسيدم.از ماشين اومدم بيرون و به اسمون خيره شدم.چند لحظه به اسمون نگاه كردم و يهويي فرياد زدم:
-خدايا ديدي منو.....ديدي تو پونزده سالگيم چجوري كمرم خم شد.....تويي كه ميگن مهربوني چجوري گذاشتي منه بچه اون صحنه هارو ببينم.....منم حق زندگي كردن داشتم.....ببين منو... ببين توي لجن فرو رفتم.....پس چرا هيچي نميگى؟
انقدر بلند فرياد زدم كه حس كردم ديگه نميتونم صحبت كنم و شروع كردم به سرفه كردن. همونطور كه سرفه ميكردم نشستم رو زمين.هه.چه انتظاري داشتم؟خدا صحبت كنه؟عمراً.
"شهراد"
سريع به سمتش رفتم و كنارش زانو زدم.بطري ابي كه توي ماشينش پيدا كرده بودم رو دستش دادم و گفتم:
-بخور.
با صدايي خش دار گفت:
-از كجا اورديش؟
كلافه و عصبي گفتم:
-از تو ماشينت.
همونطور كه سرفه ميكرد تو چشمام نگاه كرد و گفت:
-اول .....خودت ازش.... بخور.....
با تعجب بهش خيره شدم.يعني انقدر بي اعتماد بود؟سريع در بطري رو باز كردم و يكم از ابش خوردم. بعد بطري رو به سمت دهنش بردم و گفتم:
-بخور.
از دستم گرفت و يكم از ابش خورد و بطري رو انداخت كنارش.چهار زانو نشست رو زمين و كمرشو به لاستيك ماشين تكيه داد.چندبار پشت سرهم نفس عميق كشيد.كنارش نشستم و گفتم:
-چرا با خودت اينكارو ميكني؟
پوزخندي زد و گفت:
-هيچ چيز من به تو مربوط نيست جز اينكه حالم از همتون بهم ميخوره...
حرفي نزدم.تا ساعت سه صبح اونجا بوديم و تو سكوت به تهران كه زير پامون نگاه كرديم.بعدم بلند شديم و به سمت خونه راه افتاديم.
"دل ارا"
وارد اتاقم شدم.لباسامو از تنم در اوردم و رفتم زير دوش.يكم كه زير اب موندم اومدم بيرون و با حوله خودمو روي تخت انداختم و سعي كردم بخوابم ولي شايد كمي،فقط كمي مي ترسيدم كه بخوابم.پس بيخيال خواب شدم. به سمت كمدم رفتم.يه تيشرت ساده با شلوار كتون چسب كه اندازش يكم بالا تر از مچ پام بود پوشيدم.
توي اينه يه نگاه به تيپم كردم.همه لباسام مشكي بود.موهامو هم ريختم رو شونه چپم و بافتمشون و رفتم پايين.همه خواب بودن.حوصله هيچ كاري رو نداشتم.به سمت اينه قديِ تو سالن رفتم و رو به روش واستادم.به چشمام نگاه كردم.دور چشماي مشكي رنگم قرمز شده بود.
-اِ...سلام خانوم.اينجا چيكار مي كنين؟
به سمت صدا برگشتم.ربابه بود.با اخم بهش گفتم:
-فكر نمي كنم بهت ربطي داشته باشه كه من چيكار كنم...
لبخندي زد و گفت:
-منظوري نداشتم.
-اينجا چيكار ميكني؟
-بلند شدم كه اينجا رو جمع كنم.
يه نگاه كلي به سالن انداختم.همه چا پر از ليوان ها و بطري هاي خالي از مشـ ـروب بود.به ربابه خيره شدم و گفتم:
-ميتوني بري.
 
بالا