نیمه برتر رمان نوازش | دل ارا كاربر انجمن رمان ايران

نظرتون درباره رمان

  • غیر قابل تحمله

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    13

دل ارا

GUILTY…
کاربرسایت
با درد لبخندی زد و گفت:
-مرسی.دیگه چی؟
کنارش روی صندلی نشستم و با حرص نگاهش کردم. پاکت سیگارو از کنارم برداشت.
بدون توجه بهم یه نخ از توش برداشت و گذاشت گوشه لبش. فندکو برداشت و باهاش سیگارو روشنش کرد.
چشم ازش گرفتم. دستشو انداخت دور شونه هام که باعث شد کمی بهش نزدیک تر بشم.
چشمام گرد شد. سرمو چرخوندم سمتش. همونطور که به نیم رخش نگاه میکردم با چشمای ریز شده گفتم:
-من مطمئنم به سرت ضربه خورده…
نیش خندی زد و چیزی نگفت.آروم گفتم:
-شهراد…
-هوم…
-بهاره کجاست؟
نفس عمیقی کشید و گفت:
-سپردمش دسته یه پرستار تا فعلا نگهش داره…
فقط سرمو تکون دادم. چندلحظه بعد با اخم گفتم:
-میخوام تمام مستخدما و بادیگاردا رو جز ربابه و امیرو مرخص کنم.… این خونه رو هم بفروشیم و بریم داخل تهران… بدون اینکه به کسی چیزی بگیم… موافقی؟
با تعجب گفت:
-برای چی؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
-امنیت نداریم شهراد… الان هم ارتان جامو می دونه هم شروین… مخصوصا الان که شروین می‌خواد با همکاریه تو منو بکشه… باید امنیتمونو چند برابر کنیم… دیگه قرار نیست تو اون خونه کسی جز خودمون در رفت و آمد باشه… میخوام هیچکس نفهمه کجاییم…
و بعد بهش خیره شدم و گفتم:
-میشه؟ میتونی از خانواده و فامیلات دل بکنی؟
سرشو تکون داد و گفت:
-معلومه که میشه… من وابستگی به فامیلا ندارم دل ارا...خودم ترتیب کاراشو میدم… فردا همه چیزو اوکی میکنم…
نچ نچی کردم و گفتم:
-شما قرار نیست کاری بکنی… چون فردا قراره بری بیمارستان…
سیگارشو انداخت رو زمین و با قیافه زاری گفت:
-اسم اونجا رو جلوی من نیار… انقدر تو این چند ماه رفتم بیمارستان که دیگه حالم از اونجا بهم میخوره…
و بعد سرشو چرخوند سمتم و با ابروهای بالا رفته گفت:
-یه سوال.
-چی؟
با لبخند مرموزی گفت:
-تو از این دخترای قلقلکی هستی؟
و بعد زدن این حرف انگشتشو زد به پهلوم که یه متر پریدم بالا و با خنده گفتم:
-نکن شهراد…
بدون توجه به حرفم دوباره انگشتشو زد به پهلوم که جیغ خفیفی کشیدم و از جام بلند شدم.
دلمو گرفتم و شروع کردم به خندیدن. خیلی بد رو پهلوهام حساس بودم. شهراد با اخم گفت:
-نچ!… چرا بلند شدی؟
و بعد با مکث گفت:
-بیا بشین کاریت ندارم…
با چشمای ریز شده گفتم:
-دروغ نگو…
دستشو به علامت تسلیم برد بالا و گفت:
-قول میدم کاری نکنم…
با شک بهش نگاه کردم. آروم رفتم سمت صندلی. تا خواستم بشینم یهو دوباره انگشتشو زد به پهلوم که یه متر پریدم عقب.
جفتمون با صدای بلند زدیم زیر خنده. زیرلب دیوونه ای نثارش کردم و نشستم کنارش.
با درد درحالی که میخندید اخی گفت و دستشو گذاشت رو پهلوش. کم کم صدای خندمون قطع شد.
 

دل ارا

GUILTY…
کاربرسایت
شهراد دوباره دستشو انداخت دور شونم. منم سرمو تکیه دادم به شونش. نفس عمیقی کشید و گفت:
-الان حالت خوبه؟
لبخند تلخی زدم و گفتم:
-خوبم…
-همیشه خوب باش… باشه؟
سرمو از روی شونش برداشتم و نگاهمو بهش دوختم. نفس عمیقی کشیدم گفتم:
-سخته………بیخیال شهراد… خوشی به من نیومده!
نگاه دوخت بهم که بی توجه بهش پتو رو از کنارم برداشتم و انداختم رومون.سرمو گذاشتم رو شونش و چشمامو بستم.
با سردی میوزید که باعث می‌شد سردم بشه. کمی تو خودم مچاله شدم و خودمو به شهراد نزدیکتر کردم.
خمیازه ای کشیدم. داشت خوابم میگرفت. حوصله اینکه ازجام بلند بشم رو هم نداشتم.
لای چشممو نیمه باز گذاشتم که خوابم نبره اما کم کم چشمام گرم شد و خوابم برد.
***
-دل ارا… دلی… پاشو کمرم شکست… دل ارا!
با صدای شهراد خمیازه ای کشیدم و لای چشممو باز کردم. با گیجی سرمو از روی شونش برداشتم و به دور و بر نگاه کردم.
هوا هنوز تاریک بود. به شهراد نگاه کردم. گیج گفتم:
-برای چی بیدارم کردی؟
تک خنده ای کرد و گفت:
-مثل اینکه هنوز خوابیا… پاشو بریم بالا بخواب…
خمیازه ای کشیدم و از جام بلند شدم. با کمک امیر که توی باغ بود؛ شهرادو بردیم به اتاقش.
رنگ شهراد کلا پریده بود. معلوم بود درد داره و چیزی نمیگه. کلی بهش اصرار کردم تا بریم بیمارستان ولی قبول نمیکرد.
آخرش با کلی دعوا تونستم راضیش کنم چون مطمئن بودم با این حالش عمرا فردا بتونه از جاش تکون بخوره.
به اتاقم رفتم. کاپشن مشکی رنگمو پوشیدم و کلاهشو انداختم رو سرم. ریموت ماشین نازی رو به همراه گوشیم برداشتم و از اتاق اومدم بیرون.
گوشیو گذاشتم تو جیبم. به سمت اتاق شهراد رفتم. با کمک امیر لباسای پارشو عوض کرده بود.
شهراد با اخم گفت:
-تو نمیخوای یه شالی چیزی بپوشی؟
خمیازه ای کشیدم و با لحنی خواب آلود گفتم:
-بیخی شهراد… کی الان به من نگاه میکنه؟
اخمش پررنگتر شد ولی چیزی نگفت. امیر از بازوی شهراد محکم گرفت تا توی راه رفتن کمکش کنه.
باهم از پله ها اومدیم پایین. تو راه پله کم مونده بود چندبار بخورم زمین. خیلی خوابم میومد برای همین کلا گیج میزدم.
قدم هایی که برمیداشتم کاملا نامنظم بود. خمیازه ای کشیدم و سعی کردم چشمامو باز نگه دارم.
وارد باغ شدیم. شهراد روی صندلی جلو نشست و با درد گفت:
-امیر بیا بشین جلو… دل ارا خوابش میاد… پشت فرمون نشینه بهتره…
از خدا خواسته ریموتو دادم دست امیر و نشستم روی صندلی عقب. اینجوری میتونستم تا تهران یکم بخوابم.
سرمو تکیه دادم به پشت صندلی و چشمامو‌ بستم. با عطسه ای که کردم فهمیدم دارم سرما میخورم.
خیلی گرمم بود. زیپ کاپشنم رو کمی باز کردم و کلاهشو از روی سرم برداشتم.
از توی اینه بغل به شهراد نگاه کردم.
با اخم غلیظی سرشو به پشت صندلی تکیه داده بود و چشماشو بسته بود. کلافه پوفی کردم و نگاهمو دوختم به بیرون.
همش دارم دردسر درست میکنم. پوزخندی زدم. انگار داشت یادم میرفت که خودم زاده یه دردسرم.
برای یه لحظه لرزی به بدنم افتاد. مرور گذشته عجیب توی ذهنم خودنمایی میکرد.
نفس عمیقی کشیدم. بدنم کاملا عرق کرده بود ولی به شدت سردم بود.
کلافه سرمو تکیه دادم به پشت صندلی و چشمامو بستم. از این حالت خودم متنفر بودم.
امیر بخاریه ماشین رو روشن کرد. زیپ کاپشنمو بستم و دستای یخ زدمو کردم تو جیبم.
خمیازه ای کشیدم و چشمامو باز کردم. به ساعت مچیم خیره شدم. ساعت دو و نیم نصفه شب بود.
حس میکردم هوای ماشین خیلی خفست. چشمامو بستم و سعی کردم بخوابم تا حالم بهتر بشه.
“شهراد”
کمی رو صندلی جابه جا شدم که قیافم از شدت درد مچاله شد. حدود یه ربع بود که راه افتاده بودیم و تازه وارد تهران شده بودیم.
پهلوم خیلی درد میکرد. تا یه تکون کوچیک میخوردم شروع میکرد به تیر کشیدن. وقتی داشتم پیرهنمو عوض میکردم کم مونده بود سکته کنم.
کلا پهلوم سیاه شده بود. پوفی کردم و به بیرون خیره شدم. پسره بیشعور! وقتی رفتم برای دعوا خیلی عصبی بودم ولی جلوی دل ارا سعی کردم عصبانیتمو بروز ندم.
پسره عوضی انگار اصلا از کاری که میخواست بکنه پشیمون نبود. با کشیدن نفس های عمیق سعی کردم از شدت عصبانیتم کم کنم.
به روبه رو نگاه کردم. امیر با اخم گفت:
-کدوم بیمارستان برم آقا؟
با درد گفتم:
-مهم نیس… فقط زودتر برو…
***
 

دل ارا

GUILTY…
کاربرسایت
دکتره یواش دستشو زد به پهلوم. جلوی خودمو گرفتم تا صدام در نیاد. حالا هی من صدام در نمیومد و این دکتره هم هی دستشو فشار میداد.
تو دلم شروع کردم به فحش دادنش که دستشو برداشت و با اخم گفت:
-چندتا پماد برات مینویسم با مسکن… سعی کن به مدت دو سه هفته تا جایی که میتونی از جات تکون نخوری… الانم به یکی از پرستارا میگم بیاد تا پهلوتو ببنده…
با حرص سرمو به نشونه مثبت تکون دادم. نتیجه اون همه فشار دادنه پهلوم شد یه پماد!
دکتره بعد زدنه این حرف از اتاق رفت بیرون. با اخم روبه امیر گفتم:
-تو برو بیرون پیش دل ارا… منم میام…
سرشو به نشونه منفی تکون داد و گفت:
-صبر میکنم تا کمکتون کنم راه برین…
همون لحظه در زده شد. مردی به همراه یک سینی وارد اتاق شد و سلام کرد. امیر جوابش رو داد ولی من چیزی نگفتم.
ازم خواست پیرهنمو کامل دربیارم تا بتونه پهلومو ببنده. بعد اینکه خواستشو اجرا کردم شروع کرد به انجام دادن کارش.
بماند که این وسط فقط دلم میخواست کلشو بکوبونم تو دیوار. خیلی با عجله پماد رو زد و انقدر محکم باند رو دور کمرم پیچید که نمیتونستم درست نفس بکشم.
پهلوم کاملا سرده سرد شده بود. باند هم که بهش میخورد باعث می‌شد بسوزه. انگار تند تند سوزن تو پهلوم فرو میکردن.
از شدت درد دستمو محکم مشت کردم و اون رهامه عوضی رو برای هزارمین بار لعنت کردم.
مرده بعد جمع کردن وسایلش از جاش بلند شد و از اتاق رفت بیرون. پوفی کردم و آروم از روی تخت بلند شدم.
امیر خواست از بازوم بگیره که با اخم گفتم:
-نمیخواد… میخوام خودم راه برم…
سرشو تکون داد و گفت:
-پس من میرم پماد و قرصاتون رو بگیرم…
سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم. با سختی از اتاق اومدم بیرون. دل ارا با دیدنم از روی صندلی بلند شد.
اومد سمتم و با نگرانی گفت:
-چیشد؟
با اخم گفتم:
-هیچی… فقط باید استراحت کنم…
و بعد رو صورتش دقیق شدم. رنگش به شدت پریده بود. با چشمای ریز شده گفتم:
-خوبی دل ارا؟
همونطور که با دست خودشو باد میزد کلافه گفت:
-نه… حس میکنم دارم آتیش میگیرم… معدمم طبق معمول درد میکنه…
با نگرانی گفتم:
-بیا بریم تا این دکتره هست معاینت کنه…
سرشو به نشونه منفی تکون داد و گفت:
-چیزی نیست شهراد… احتمالا یه سرما خوردگی سادست… بیخیال!
پوفی کردم و گفتم:
-دل ارا… بیا بریم این دکتره یه نگاه بهت بندازه… تو اینه به نگاه به خودت کردی؟ رنگت پریده… زیر چشمات سیاه شده… تو هوایه به این سردی عرق کردی و گرمته… از طرز حرف زدنت کاملا مشخصه که حال نداری… بیا بریم…
 

دل ارا

GUILTY…
کاربرسایت
کلافه بهم خیره شد.همون لحظه امیر که رفته بود داروخونه ؛ با یک پلاستیک نزدیکمون شد و گفت:
-داروهاتون رو خریدم آقا…
سرمو تکون دادم و گفتم:
-تو برو بشین تو ماشین. ماهم چندلحظه بعد میایم…
چشمی گفت و ازمون دور شد. دل ارا اومد سمتم. آروم گفت:
-شهراد باور کن حالم خوبه…
دیگه چیزی نگفتم چون مطمئن بودم بهم گوش نمیده. بازومو گرفت و همونطور که کمکم میکرد تا راه برم گفت:
-بنظرت برای مهمونی نیما چی بپوشم؟
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:
-شما دخترا رو جون به جونتونم بکنن به فکر لباستونین…
پوزخندی زد و گفت:
-شهراد… ما دخترا اگه یه همچین درگیری های مسخره ای تو ذهنمون نباشه از قصه دق می‌کنیم…
سرمو تکون دادم و گفتم:
-میدونم....
دیگه تا موقع رسیدن به ماشین هیچ حرفی نزدیم. من روی صندلی جلو نشستم و دل ارا هم روی صندلی عقب.
امیر ماشینو روشن کرد و راه افتاد.
***
“دل ارا”
«دو روز بعد… مهمونیه نیما… ویلای شمال»
با شهراد روی مبل نشسته بودیم و بیخیال به دور و بر نگاه میکردیم. از وقتی اومده بودم نیما یه جور بدی نگاهم میکرد.
جوری که شهرادم متوجه این مسئله شده بود. سارا با لبخند عجیبی بهمون خیره شده بود.
حس بدی داشتم. انگار مطمئن بودم یه اتفاقی قراره بیوفته. به شهراد نگاه کردم.
با اخم غلیظی به نیما خیره شده بود.
با آهنگ جدیدی که پخش شد تقریبا نصف بیش‌تر مهمونا رفتن وسط. میلاد با فاصله نشست کنارم.
وقتی فهمید داریم میایم شمال گفت که باهامون میاد. همون لحظه در ورودی سالن باز شد.
با دیدن فردی که وارد شد جفت ابروهام پرید بالا. رهام اینجا چیکار میکرد؟ دستشو گچ گرفته بود و زیر چشمش کبود شده بود.
نیما و سارا با لبخند رفتن سمتش. با دیدن این صحنه دیگه مطمئن شدم که اینا یه نقشه ای دارن.
رهام سرشو دور تا دور سالن چرخوند. با دیدنم لبخندی زد و اومد سمتمون. دستم مشت شد.
جلومون واستاد. همونطور که بهم نگاه میکرد با لبخند مرموزی گفت:
-به به! ببین کی اینجاست…
و بعد همونطور که کمی کمرشو خم میکرد گفت:
-سلام بر بانوی تنها!
و صاف واستاد. شهراد با عصبانیت از جاش بلند شد که من و میلاد هم هراسون بلند شدیم.
شهراد قدمی به سمت جلو برداشت که سریع بازوشو گرفتم و با نگرانی گفتم:
-نکن شهراد…
با عصبانیت و خشم به رهام خیره شد و چیزی نگفت. با اخم غلیظی گفتم:
-باز چی میخوای؟
نیشخندی زد و گفت:
-فقط میخوام چندلحظه تنها باهات صحبت کنم… همین! خواسته زیادیه؟
فقط بهش خیره شدم. بعد چندلحظه فکر کردن گفتم:
-اگه باهات بیام دست از سرم بر میداری؟
با پیروزی به شهراد نگاه کرد و گفت:
-حتما…
و نگاهشو بهم دوخت و گفت:
-دم در منتظرتم…
بعدم ازمون دور شد و به سمت در رفت. شهراد با اخم و نگرانی اومد روبه روم و همونطور که به صورتم نگاه میکرد گفت:
-نرو دل ارا... معلوم نیست چه بلایی می‌خواد سرت بیاره....
لبخند تلخی زدم و گفتم:
-میرم شهراد… اگه نرم معلوم نیست دیگه چه بلایی سرم میاره… نگرانم نباش… اسلحم همرامه…
با نگرانی به چشمام خیره شد. میلاد بی هیچ حرفی کنارمون واستاده بود و فقط نگاهمون میکرد.
وقتی دیدم شهراد چیزی نمیگه از کنارش رد شدم و به سمت رهامی که کنار در واستاده بود رفتم.
 

دل ارا

GUILTY…
کاربرسایت
درو برام باز کرد. پوزخندی زدم و وارد باغ شدم. خودشم پشت سرم اومد و درو بست.
باد سردی وزید که باعث شد لرز خفیفی به بدنم بیوفته. رهام به سمت ماشینش اشاره کرد و با لبخند گفت:
-برو بشین اونجا…قراره بریم یه جایه خوب…
سرد گفتم:
-کارتو همینجا بگو…
نیشخندی زد و گفت:
-اوکی… پس بیا بریم پشت باغ… اونجا بهتره…
ترس عجیبی یه دلم نشسته بود. جلوتر از من راه افتاد. منم پشت سرش با اخم غلیظی راه می رفتم.
با شنیدن سر و صدا به پشت سرم نگاه کردم. همه مهمونا داشتن می رفتن. قلبم محکم شروع کرد به تپیدن.
رهام با اخم گفت:
-می دونی من و نیما راضی به مرگتیم؟
پوزخندی زدم و گفتم:
-خیلی مهم نیست… ولی تو و نیما چجوری می تونین راضی به مرگه کسی که دوسش دارین بشین؟
سرجاش واستاد. نیشخندی زدم و ادامه دادم:
-شما همتون ادعای عاشقی می کنین… هم تو… هم نیما و هم ارتان… اخه کدوم عاشقی راضی به مرگه کسیه که دوسش داره؟
و بعد روبه روش واستادم. با چشمای ریز شده گفتم:
-می دونی به این حسی که شما ها نسبت به من دارین چی می گن؟
خشک شده بهم نگاه می کرد. پوزخندی زدم و گفتم:
-بهش می گن هوس… چیزی که من حالم ازش بهم می خوره… می دونی چرا؟
چشماشو بست و محکم دستشو مشت کرد. داشتم عصبیش می کردم. آروم در کیفم باز کردم و اسلحمو در اوردم.
لبخند تلخی زدم و ادامه دادم:
-چون این هوس… باعث شروعه زندگیه نکبتیه من شد…
و بعد با دستای مشت شده و عصبانیت گفتم:
-درضمن… یادته بهت گفته بودم اگه یه بار دیگه مزاحمم بشی خودم گورتو می کنم؟
و اسلحه رو گرفتم جلوی سرش. چشماشو باز کرد. با دیدن اسلحه رنگش پرید.
دستشو آورد بالا و اروم گفت:
-آروم باش دل ارا…اون اسلحه رو بیار پایین…
پوزخندی زدم. با حرص گفت:
-ظاهرت اصلا نشون نمیده که چقدر میتونی خطرناک باشی… ولی باطنت میتونه زندگیه آدما رو به آتیش بکشونه…
و بعد با عصبانیت گفت:
-بیار پایین اون لعنتیو…
 

دل ارا

GUILTY…
کاربرسایت
سر اسلحه رو گرفتم سمت شقیقم و با عصبانیت گفتم:
-نظرت چیه خودمو بکشم؟ اینجوری می تونم به این زندگیه مسخره پایان بدم…
و با داد ادامه دادم:
-دیگه خستم کردین…
با ترس بهم نگاه کرد و گفت:
-تو اینکار رو نمی کنی…
بدون توجه به حرفش سر اسلحه رو گرفتم سمتش و گفتم:
-اصلا بیخیال اینا… چرا جونه خودمو بخاطر شما آشغالا بگیرم؟… بزار تورو بکشم… اینجوری یکی از آدمای اضافیه زندگیمو برای همیشه از بین ببرم…
و بعد به پهلوش شلیک کردم که دادی زد و افتاد رو زمین. بالای سرش واستادم.
نیشخندی زدم و گفتم:
-اینو زدم تا کاری که با شهراد کردی رو تلافی کنم…
با درد پهلوشو گرفته بود. رد خونه روی پیرهن سفید رنگش بدجور خود نمایی می کرد.
با اخم گفتم:
-بسه یا بازم تلافی کنم؟…
خودشو کشید عقب و با درد گفت:
-منه احمقو بگو که فکر می کردم تو عوض شدی…
با پوزخند گفتم:
-شاید رفتارم تغییر کرده باشه ولی باطنم همونیه که هست…
دستاش می لرزید. رنگ صورتش به شدت پریده بود. همونطور که به دیوار پشتش تکیه می کرد با نفرت گفت:
-مردی دل ارا… تو دلم مردی…
نیشخندی زدم و گفتم:
-بهتر!
و بعد با عصبانیت ادامه دادم:
-گورتو گم می کنی یا بزنم؟
با نفرت گفت:
-می رم…
همون لحظه سردی جسمی رو روی شقیقم حس کردم. خشک شده سرجام واستادم.
با شنیدن صدای خنده نیما نفسم حبس شد. بلند قهقه می زد. قلبم محکم می تپید.
کم کم صدای خندش قطع شد. با عصبانیت گفت:
-بنداز پایین اون اسلحه رو…
دستم مشت شد. داد زد:
-دل ارا نندازیش بخدا قسم ماشه رو می کشم…
دستم شل شد و اسلحه افتاد روی زمین. رهام با پوزخند اسلحه رو برداشت. نیما با اخم گفت:
-می خوای منم مثل خودت تلافی کنم؟ نظرت چیه؟
چیزی نگفتم. با عصبانیت ادامه داد:
-اصلا می خوام به قلبت شلیک کنم… می دونی چرا؟… چون تو بدجور قلبمو شکستی… منم می خوام قلبتو بشکونم… تو با حرفات شکوندی… من با اسلحه…
پسره احمق!چرخیدم و روبه روش واستادم. چقدر دلم می خواست به حرفای مسخرش بخندم اما نمی شد چون اگه اینکارو می کردم مرگم حتمی بود.
به چشماش زل زدم. توشون اشک جمع شده بود. پوزخندی زدم و گفتم:
-باشه… بزن و خودتو خلاص کن…
نفسش حبس شد. انگار انتظار یه همچین حرفی رو نداشت. با عصبانیت ادامه دادم:
-بزن دیگه… پس منتظر چی هستی؟ بزن و خلاصم کن… دیگه خسته شدم از دستتون… می فهمی؟ خسته شدم…
قفسه سینش تند تند بالا و پایین می‌شد. ترس رو تو چشماش می دیدم. دستشو آورد بالا و اسلحه رو گذاشت وسط پیشونیم.
دستش به شدت می لرزید. فقط به چشماش نگاه می کردم. برای یه لحظه نگاهم رفت پشت سر نیما.
شهراد با فاصله خیلی زیادی پشت سره نیما واستاده بود و میلاد محکم بازوشو گرفته بود تا جلو نیاد.
انگار میلادم فهمیده بود نیما جرعتشو نداره. چشمامو بستم. نمی خواستم به شهراد نگاه کنم.
مطمئن بودم شلیک نمی کنه. جرعت اینکارو نداشت. با شنیدن صدای شلیک نفسم برای یه لحظه رفت.
قلبم محکم می تپید. آروم چشمامو باز کردم.‌ شهراد و میلاد خشک شده واستاده بودن و به جلوی پام نگاه می کردن.
نگاهم رفت سمت زمین. با دیدن نیما که روی زمین افتاده بود نفسم حبس شد. خون با شدت زیادی از گلوش بیرون می زد.
 

دل ارا

GUILTY…
کاربرسایت
به رهام نگاه کردم. اسلحه رو گرفته بود سمت نیما و به شدت می لرزید. شهراد و میلاد با دو اومدن سمتمون. زبونم قفل شده بود.
دستمو به دیوار کنارم تکیه دادم و آروم سر خوردم و نشستم رو زمین. میلاد با عصبانیت رفت سمت رهام. نفسم به سختی بالا میومد.
شهراد نشست کنارم. تو شک بودم. کشته شدن آدما برام عادی بود اما نیما یه جورایی فرق داشت. شهراد با اخم و نگرانی گفت:
-آروم باش دل ارا… این چیزا که دیگه باید برات عادی شده باشه.پس چرا اینجوری شدی؟
همونطور که به بدن بی جون نیما خیره شده بودم آروم گفتم:
-نیما فرق داره شهراد… بخاطر این که جلوم کشته شده ناراحت نیستم… برای این ناراحتم که الان دیگه برای همیشه از دستش دادم…
همون لحظه صدای جیغ سارا بلند شد:
-کثافتای اشغال… شما نیمای منو کشتین… شما باعث شدین اون بمیره…
و بعد با زانو افتاد روی زمین و با صدای بلندی شروع کرد به گریه کردن. بیخیال نگاه سردمو ازش گرفتم و به جسد نیما خیره شدم.
خون دورشو گرفته بود. به سختی چشم ازش گرفتم. شهراد دستمو گرفت و کمکم کرد بلند بشم. میلاد هم اسلحه رو از رهام گرفت و از جاش بلند شد.
نمی دونستیم باید چیکار بکنیم. سارا فقط با گریه نفرینمون می کرد. رهامم گوشه دیوار نشسته بود و می لرزید. انگار باورش نمی شد که نیما رو کشته.
میلاد اومد سمتمون و با اخم گفت:
-نمی تونیم اینا رو همینجوری ول کنیم...
شهراد کلافه گفت:
-اره… باید یه فکری بکنیم…
دستمو گذاشتم رو صورتم و نفسی عمیق کشیدم تا بتونم به اعصابم مسلط باشم و کمی خودمو آروم کنم.
شروع کردم به فکر کردن.
چندلحظه بعد میلاد گفت:
-به نتیجه ای رسیدی دل ارا؟
سرمو تکون دادم و دستمو از روی صورتم برداشتم. حالم بد بود. فقط دلم می خواست هرچه زودتر از اینجا برم.
با اخم گفتم:
-رهامو باید بفرستیم یه جای دور… در اصل باید فراریش بدیم… سارا رو هم باید زندونیش کنیم. فقط قبلش یه مدرک قلابی چیزی درست می‌کنیم که نشون بده سارا مثلا دیوونست… دقیقا کاری که با رها کردیم... اینجوری هروقت فرار کرد و رفت پیشه پلیس می تونیم اون مدرکو نشونه پلیس بدیم تارفکر کنن سارا مشکل داره… الانم باید جنازه نیما رو از بین ببریم.…
به دوربین گوشه دیوار اشاره کردم و گفتم:
-از تو اینم باید فیلمای ضبط شده رو حذف کنیم… اینجوری اگه پلیس بهمون شک کرد مشکلی نداریم…
میلاد سرشو تکون داد و گفت:
-فراری دادنه رهام و مدرک سارا رو من اوکی می کنم…
شهراد با اخم گفت:
-دوربینا هم با من… فقط می مونه جسد نیما…
فکری به ذهنم رسید که عجیب دلمو سوزوند. دستمو مشت کردم و آروم گفتم:
-مجبوریم بسوزونیمش…
***
همه جا تاریک بود. با ترس وسط خیابون راه میرفتم. هراسون به دور و بر نگاه می کردم. با دیدن جسد نیما که به درخت آویزون بود با ترس چند قدم رفتم عقب.
حس می کردم نفسم بالا نمیاد. همون لحظه درخت آتیش گرفت که جیغی زدم و از خواب پریدم. هراسون نشستم روی تخت.
همونطور که نفس نفس می زدم به دور و برم نگاه کردم. بدنم به شدت عرق کرده بود. همون لحظه در اتاق محکم باز شد و شهراد و میلاد اومدن داخل.
شهراد با نگرانی اومد کنارم و گفت:
-بازم کابوس؟
آروم سرمو تکون دادم. کنار تختم زانو زد و دستامو محکم گرفت. میلاد با اخم از اتاق رفت بیرون و تنهامون گذاشت.
با صدای لرزونی گفتم:
-چرا این اتفاقا میوفته؟ چرا همه سختیا رو من باید تحمل کنم؟
-بگو تا آروم بشی… هر چی رو دلت مونده رو بگو....
با بغض گفتم:
-چرا من باید تقاص هوسه بابامو پس بدم؟ چرا همه عذابا رو من باید تحمل کنم؟ چرا خدا اینجوری میکنه؟… خسته شدم شهراد… چند نفر دیگه باید جلوی چشمام جون بدن؟ چند نفر دیگه باید بخاطر من بمیرن؟ بخدا دیگه تحمل ندارم…
آروم گفت:
-بالاخره یه روز همه چی تموم میشه… باهم تمومش می‌کنیم…
با بغض سرمو تکون دادم که از جاش بلند شد. اومد کنارم و محکم بغلم کرد. سرمو به سینش تکیه دادم و چشمامو بستم.
روی موهامو بوسید و چیزی نگفت. فکر و خیال ولم نمی کرد. می ترسیدم بخوابم و دوباره کابوس ببینم.
دقیقا پنج روز از اون شبه نفرین شده گذشته بود و من هرشب کابوسه نیما رو می دیدم.
کم کم آروم شدم. شهراد گفت:
-مسکن بیارم برات تا بخوابی؟
سرمو به نشونه منفی تکون دادم و گفتم:
-نه… اگه بخوابم دوباره کابوس می بینم…
چیزی نگفت. خوابم توی ذهنم مرور شد. صحنه ای که نیما به درخت آویزون بود توی ذهنم پر رنگ شد. شهراد نفس عمیقی کشید و گفت:
-اون شب… برای یه لحظه فکر کردم از دستت دادم…
فهمیدم می‌خواد فکرمو مشغول یه چیزه دیگه بکنه. لبخند تلخی زدم و گفتم:
-نگران نباش… فعلا بیخ ریشتم…
لبخندی زد و گفت:
-پس این ریشو باید گره کور زد تا از دستت ندم…
نفس عمیقی کشیدم. قلبم محکم میتپید. آروم گفت:
-نمی خوای تعریف کنی خوابه چی دیدی؟
سرمو به نشونه منفی تکون دادم و گفتم:
-یادم نندازش…
زیرلب باشه ای گفت و سکوت کرد. در اتاق به آرومی زده شد. شهراد با اخم گفت:
-بیا تو…
میلاد با یه لیوان آب و بسته قرص وارد اتاق شد. آروم از شهراد جدا شدم. میلاد لیوان و بسته قرصو داد دستم و گفت:
-بیا این قرصو بخور… ارام بخشه…
نگاهم رفت سمت شهراد. سرشو تکون داد و گفت:
-بخور دل ارا… نمیشه که تا صبح بیدار بمونی…
نگاه کلافمو بینشون چرخوندم. چرا متوجه نمی شدن که می ترسم بخوابم؟ با اجبار قرصی توی دهنم گذاشتم و ابو سر کشیدم.
میلاد لیوان خالی رو از دستم گرفت و از اتاق رفت بیرون. شهراد از شونه هام گرفت و هولم داد سمت عقب که مجبور شدم دراز بکشم.
پتو رو انداخت روم و کنارم روی تخت نشست. آروم گفت:
-تا خوابت ببره من همینجا می شینم... خوبه؟
سرمو به نشونه مثبت تکون دادم. چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم. اون شب وقتی جسد نیما رو سوزوندیم و فیلما رو حذف کردیم به همراه رهام و سارا از ویلا زدیم بیرون.
البته قبل حذف کردن فیلما یه کپی ازشون گرفتیم تا اگه رهام خواست کاره اشتباهی بکنه، یه چیزی برای ترسوندش داشته باشیم.
رهام دیروز طبق خواسته خودش فرستاده شد دبی. سارا هم توی انباری بود. قرار شد خود امیر مواظبش باشه.
من و میلاد پیگیر یه مدرک جعلی برای سارا بودیم تا اینکه تونستیم با کمک یکی از آشناهای دوسته میلاد مدرکو درست کنیم.
شهرادم تو این مدت به کارای شرکت می رسید و دنبال یه خونه بود تا بریم اونجا زندگی کنیم. تمامه مستخدما و بادیگاردا جز امیر و ربابه مرخص شده بودن.
تو این پنج روز تونسته بودیم تمام ماشینا رو جز ماشین خودم و یکی از ماشینای نازی رو به همراه چند دست مبل و مجسمه و تابلو و … رو بفروشیم.
بخاطر همین مسئله تقریبا ویلا خالیه خالی شده بود. ما هم فقط منتظر بودیم تا یه خونه گیر بیاریم و نقل مکان کنیم.
تمام این پنج روزو تو ذهنم مرور کردم. شهراد هنوزم کنارم نشسته بود. سنگینی نگاهشو کاملا حس می کردم.
نمی خواستم بخوابم اما قرصه داشت اثرشو میکرد.
کم کم چشمام گرم شد و خوابم برد.
***
 

دل ارا

GUILTY…
کاربرسایت
«دو روز بعد»
به نقشه ویلای شروین که رو به روم بود خیره شدم. مدارک شروین توی یکی از اتاقای طبقه سوم قرار داشت.
همه جای اتاق دوربین و شنود قرار داشت و این مسئله کارمونو خیلی سخت می کرد.
پوفی کردم و نگاه کلافمو اوردم بالا. شهراد و میلاد روبه روم نشسته بودن و با اخم به نقشه نگاه می کردن.
تا الان دوبار نقشمون رو دور کرده بودیم. شهراد با اخم گفت:
-باید یه قرار با شروین بزارم…
و بعد بهم نگاه کرد و گفت:
-باید یه کاری بکنیم که شروین بهت پیشنهاد بده تا دخترایی که پیدا می کنه رو تو درستشون کنی…
سرمو به نشونه منفی تکون دادم و گفتم:
-این نقشه خیلی کلیشه ایه… یه فکر دیگه باید بکنیم…
با چشمای ریز شده گفت:
-چاره دیگه ای داریم؟
میلاد با اخم گفت:
-شهراد راست میگه دل ارا… چاره دیگه ای نداریم!
چیزی نگفتم. شهراد گوشیشو از تو جیبش در آورد و گفت:
-حالا شماره شروینو از کجا گیر بیاریم؟
با ‌پوزخند گوشیمو گرفتم سمتش و گفتم:
-تو گوشیم شمارش هست…
گوشیو از دستم گرفت. شماره شروینو وارد گوشیش کرد و تماس گرفت و گذاشتش رو بلندگو.
با شنیدن صدای منفورش دستام مشت شد:
-الو…
شهراد با لبخندی حرصی گفت:
-سلام شروین خان… شهرادم…
شروین با لحنی شاد گفت:
-به! سلام شهراد جان… چطوری؟
نمی خواستم صداشو بشنوم. بنابراین از جام بلند شدم و رفتم سمت بار گوشه سالن.
بطری اسکاچ رو برداشتم و کمی ازشو توی لیوان ریختم. لیوان رو برداشتم که یکی محکم مچ دستمو گرفت.
به میلادی که کنارم واستاده بود نگاه کردم. با اخم گفت:
-نخور دل ارا… رنگت پریده… زیر چشمت سیاه شده… داری معدتو از دست میدی… نخور…
پوفی کردم و سرمو چرخوندم سمت مخالف. برای لحظه ای چشمامو بستم تا عصبانیتم رو کنترل کنم.
لیوانو ول کردم که باعث شد میلادم دستمو ول کنه. بی هیچ حرفی از کنارش رد شدم و رفتم سمت اشپزخونه.
رو به ربابه که داشت برنج پاک می کرد با اخم گفتم:
-یه نوشیدنی خنک بیار…
چشمی گفت و از جاش بلند شد. روی یکی از صندلیای میز ناهارخوری نشستم و صورتمو با دستام پوشوندم.
سرم درد میکرد. انگار با شنیدن صدای شروین کلا حالم دگرگون شده بود. دستمو از روی صورتم برداشتم.
نفس عمیقی کشیدم و به ربابه خیره شدم. نه خیلی چاق بود نه خیلی لاغر. موهای قهوه ای رنگش به پوست سفیدش خیلی میومد.
چشماش خیلی خوشگل بود. یه چیزی بین سبز و آبی بود. لیوان شیرموز رو گذاشت جلوم و با لبخند گفت:
-بفرمایید خانوم.
بی هیچ حرفی لیوانو برداشتم و کمی ازش خوردم. اونم رفت و روی صندلی نشست و دوباره مشغول پاک کردن برنجش شد.
همون لحظه شهراد و میلاد وارد اشپزخونه شدن. شهراد با دیدن لیوان توی دستم با ابروهای بالا رفته گفت:
-تنها خوری نداشتیما…
ربابه با لبخند از جاش بلند شد تا برای پسرها هم بیاره. با اخم رو به شهراد گفتم:
-چیشد؟
نشستن روبه روم. شهراد گوشیشو گذاشت رو میز و گفت:
-برای فردا قرار گذاشتم…
 

دل ارا

GUILTY…
کاربرسایت
سرمو تکون دادم و چیزی نگفتم. میلاد با اخم گفت:
-دل ارا… مطمئنی که می تونی جلوی شروین برقصی؟
با تعجب و چشمای گرد شده گفتم:
-من برقصم؟
سرشو به نشونه مثبت تکون داد و گفت:
-اره… تو قراره اون دخترا رو آموزش بدی.… تو باید درستشون کنی… پس در نتیجه باید جلوی یکی برقصی تا شروین قبولت کنه…
شوک زده بهش نگاه می کردم. اصلا به این قضیه فکر نکرده بودم. انگار زبونم قفل شده بود و نمی تونستم حرف بزنم.
شهراد با عصبانیت گفت:
-یعنی چی؟ امکان نداره اجازه بدم دل ارا یه همچین کاری بکنه…
میلاد شونه ای بالا انداخت و گفت:
-پس باید با انتقامتون خداحافظی کنین…
شهراد کلافه دستشو داخل موهاش فرو کرد. نفس عمیقی کشیدم. سخت بود. خیلی هم سخت بود.
پوزخندی زدم. باید جلوی کسی که زندگیمو نابود کرد برقصم؟ حالم خیلی بد شده بود.
حس میکردم نمی تونم نفس بکشم. دلم می خواست برای چندلحظه تنها باشم تا بتونم فکر کنم.
آروم از روی صندلی بلند شدم. شهراد و میلاد خیره نگاهم می کردن. قدمی به سمت عقب برداشتم.
کمی از میز دور شدم که شهراد بلند شد. خواست بیاد سمتم که با اخم گفتم:
-نیا… می خوام تنها باشم…
و بعد چشم ازش گرفتم و از اشپزخونه خارج شدم. با قدم های آروم از پله ها بالا رفتم.
به سمت در اتاقم رفتم و بازش کردم.
نفس عمیقی کشیدم. وارد اتاقم شدم. درو بستم و قفلش کردم.همونجا کنار در سر خوردم و نشستم رو زمین.
سرمو تکیه دادم به در و چشمامو بستم. این که جلوی قاتل خواهرام برقصم خیلی سخت بود.
قلبم محکم شروع کرد به تپیدن. یه چیزی روی گلوم سنگینی می کرد. دستگیره در اتاقم بالا و پایین شد.
صدای شهرادو از پشت در شنیدم:
-دل ارا… درو باز کن…
لبمو گاز گرفتم و چیزی نگفتم. نمی خواستم بیاد و دوباره ضعفمو ببینه. پوفی کرد و گفت:
-دل ارا…توروخدا درو باز کن تا باهم یه فکر دیگه بکنیم…
آب دهنمو قورت دادم و چشمامو باز کردم.با لحنی که خستگی ازش می بارید گفتم:
-برو شهراد… می خوام تنها باشم...
نفس عمیقی کشید و گفت:
-نمیرم… تو بزار بیام داخل… من قول میدم هیچ حرفی نزنم…
با پوزخند گفتم:
-وقتی حرف نمی زنی حضورت به چه دردی می خوره؟
-حداقلش اینه که احساس تنهایی نمی کنی…
نگاهمو به سقف دوختم. آروم گفت:
-باز نمی کنی ؟
بی توجه به حرفش با پوزخند و عصبانیت گفتم:
-شهراد بنظرت خدا منو می بینه؟…
با لحنی خشمگین گفتم:
-نه… نمی بینه… اگر می دید که وضعیت من این نبود...
خیلی عصبانی شده بودم. صدای عصبی شهراد اومد:
-بیا بیرون دل ارا.… بیا بریم یه فکره دیگه بکنیم…
پوزخندی زدم و گفتم:
-چه فکری شهراد؟ چاره دیگه ندارم…
مشت محکمی به در زد که باعث چشمام بسته بشه. با عصبانیت داد زد:
-یعنی چی که چاره دیگه ای نداریم؟ هنوز اونقدری بی غیرت نشدم که بزارم ناموسم جلوی چشمه یه اشغال برقصه…فهمیدی یا نه؟
قفسه سینم تند تند بالا و پایین می‌شد. صدای میلاد اومد که می گفت چیشده. شهراد بدون توجه به حرفه میلاد با عصبانیت گفت:
-خوب گوشاتو باز کن دل ارا.... عمرا اجازه بدم جلوی اون کثافت برقصی…
و بعد صدای قدم هاش که دور می‌شد اومد. قلبم محکم می تپید. میلاد با عصبانیت لعنتی گفت و همراه شهراد رفت.
دستمو جلوی دهنم گرفتم و چشمامو بستم. لعنت به این زندگی!
***
“شهراد”
میلاد با عصبانیت گفت:
-بس کن دیگه شهراد… دل ارا فقط قراره برقصه… که اینم یه چیزه عادیه…
همونطور که از شدت عصبانیت نفس نفس می زدم رو به میلاد با خشم گفتم:
-هیچ معلوم هست داری چی میگی؟ د لعنتی فردا بیست و پنجمه… یعنی تولد دل اراست… روزیه که به دنیا اومد… روزیه که اون شروینه اشغال خواهرشو ازش گرفت… اونوقت فردا باید جلوی شروین برقصه؟ اینجوری دل ارا نابود میشه…
میلاد دستشو گذاشت رو شونم و با اخم گفت:
-مجبوریم داداش… هم تو باید با این قضیه کنار بیای هم دل ارا…
کلافه دستمو داخل موهام فرو کردم و گفتم:
- باید یه فکر دیگه بکنیم…
میلاد پوفی کرد و با قیافه زاری گفت:
-از دست شما دوتا من باید سر به بیابون بزارم… بابا بخدا چاره دیگه ای نداریم.... مجبوریم…
پوزخندی زدم و گفتم:
-تو درک نمیکنی… البته عادیه… چون تو خبر نداری دل ارا وقتی بچه بوده شروین چه بلایی سرش آورده…
و با مکث ادامه دادم:
-مطمئنم که میشه یه کاره دیگه کرد...
و بعد با اخم و دستای مشت شده ازش دور شدم.
***
“دل ارا”
برای بار آخر به اینه خیره شدم. آرایشگرم اومده بود و همون گریم قبلی رو روی صورتم کار کرده بود.
یه پیراهن لیمویی پوشیده بودم و موهامو آزادانه دورم ریخته بودم. نفس عمیقی کشیدم.
رنگم حسابی پریده بود. نگاهم رفت سمت پام. ارایشگرم روی خالکوبی پام کلی کرم زده بود تا معلوم نشه.
استرس داشتم. قلبم محکم می تپید.دوباره نفس عمیقی کشیدم. حس می کردم پاهام دیگه جون ندارن.
آروم روی تختم نشستم و نفسی عمیق کشیدم. صحنه جون دادن دل ارام اومد جلوی چشمم.
وقتی اعضای بدنشو تیکه تیکه می کردن شروین منو مجبور میکرد تا نگاه کنم. سنگینیه چیزیو توی گلوم حس می کردم.
وقتی شروین منو با جنازه تیکه تیکه شده دل ارام تنها گذاشت حس کردم دارم جون میدم.
پوزخندی زدم. دقیقا شبه تولدش مرد. ارامم که رفت دبی و من موندمو کلی خاطره.
در اتاقم زده شد و شهراد اومد داخل.
سرمو انداختم پایین. نمی خواستم نگاهش کنم.آروم اومد داخل و روبه روم واستاد. جلوی پام زانو زد و دستای مشت شدمو گرفت.
لبخند تلخی زد و گفت:
-تولدت مبارک…
 

دل ارا

GUILTY…
کاربرسایت
با این حرفش یه قطره اشک از چشمم سر خورد و اومد پایین. دستمامو ول کرد. انگار زبونم قفل شده بود و چیزی نمی تونستم بگم.
دستشو کرد تو جیب کتش و جعبه ای رو از توش در آورد. درشو باز کرد. با دیدن دستبند توش لبخند تلخی زدم
همونطور که دستبند رو برام می بست با لبخندی تلخ گفت:
-اینم از هدیه تولدت…
و بعد بلند شد و پیشونیم رو بوسید که باعث شد چشمام بسته بشه. حالم واقعا بد بود. شهراد سرشو برد عقب. همونطور که کمکم می کرد ازجام بلند بشم گفت:
-دل ارا…
فقط نگاهش کردم که آروم گفت:
-خیلی با ناز نرقص… باشه؟
دلم لرزید. آروم سرمو به نشونه مثبت تکون دادم. شهراد پالتوم رو از روی تخت برداشت و تنم کرد. روسری ساتن زرشکی رنگ رو سرم کرد.
زبونم کاملا قفل شده بود. کیفم رو توی دستش گرفت و با دسته آزادش دستمو محکم گرفت. باهم از اتاقم اومدیم بیرون.
پله ها رو رفتیم پایین. ربابه با چشمای اشکی دم در واستاده بود و خیره نگاهم می کرد. نگاه کلافه و غمگین میلاد بین من و شهراد می چرخید.
امیر با اخم در خونه رو باز کرد. وارد باغ شدیم. دست شهرادو ول کردم و بدون اینکه به کسی نگاه کنم رفتم سمت ماشین شهراد.
درشو باز کردم و روی صندلی جلو نشستم. ربابه همونطور که گریه می کرد چیزی به شهراد گفت که باعث شد اخم شهراد غلیظ‌تر بشه.
چندلحظه بعد سرشو تکون داد و اومد سمت ماشین. درو باز کرد و نشست کنارم. ماشینو روشن کرد.امیر در باغ رو باز کرد.
شهراد با سرعت آرومی راه افتاد. سرمو به پشت صندلی تکیه دادم. به جاده خیره شدم. شهراد شیشه سمت خودشو داد پایین و نفس عمیقی کشید.
فرمون رو توی دستش محکم فشار می داد.آروم گفتم:
-انقدر خودتو اذیت نکن شهراد… من حالم خوبه…
پوزخندی زد و گفت:
-ایول به بی غیرتیم… خاک تو سرم کنن که باید اجازه بدم تو جلوی اون اشغال برقصی....
و بعد با حرص و عصبانیت نگاهشو به روبه رو دوخت. لبمو گاز گرفتم و دیگه حرفی نزدم. چشمامو بستم. حس بدی داشتم.
***
بازوی شهراد محکم توی دستم داشت فشرده می‌شد. به شروینی که روبه روم نشسته بود خیره شدم.
حدود یه ساعت بود که رسیده بودیم و الانم شروین و شهراد داشتن راجع به اینکه چجوری منو بکشن حرف می زدن.
اصلا حواسم بهشون نبود. تو گذشته غرق شده بودم. صدای جیغ های ارام تو گوشم بود. صحنه قهقه زدنه شروین اومد جلوی چشمم.
نفس عمیقی کشیدم تا ریتم نفس کشیدنم رو منظم کنم. با صدای شروین به خودم اومدم:
-خب طنین جان… چه خبر از کار و کاسبی؟
خوب منظورشو گرفتم. چقدر دلم می خواست با همین دستای خودم بکشمش. دستمو از روی بازوی شهراد برداشتم.
فرصت رو برای اجرای نقشه مناسب دیدم. بنابراین بیخیال شونه ای بالا انداختم و همونطور که آدامسم رو میجویدم گفتم:
-فعلا هیچ… دنبال یه آموزشگاه می‌گردم تا بتونم اونجا رقص آموزش بدم…
لبخندی زد و گفت:
-پس رقاصی…
سرمو به نشونه مثبت تکون دادم که با لبخندی فوق العاده چندش گفت:
-لازم نیست دنبال آموزشگاه بگردی… تو بیا وقتتو با من بگذرون… منم قول میدم از لحاظ مالی کاملا ساپورتت کنم…
دلم می خواست از شدت عصبانیت جیغ بزنم. شهراد لیوان مشروب توی دستشو محکم فشار می‌داد.
لبخندی زدم و گفتم:
-من خریداری نیستم جناب…
به سمت جلو خم شد. کمی فکر کرد و با اخم گفت:
-خب پس یه پیشنهاد برات دارم…
فقط نگاهش کردم که گفت:
-نظرت چیه اگه به دخترایی که می‌خرم آموزش بدی؟
 
بالا