نیمه برتر رمان نوازش | دل ارا كاربر انجمن رمان ايران

نظرتون درباره رمان

  • غیر قابل تحمله

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    13

دل ارا

GUILTY…
کاربرسایت
با این حرفش تیر خلاصی رو زد. به شهراد نگاه کردم و گفتم:
-نظر تو چیه شهراد؟
لبخندی حرصی زد و گفت:
-هرجور خودت دوست داری…
شروین کمی از مشروبش خورد و گفت:
-کاره سختی نیست… فقط قبلش باید جلوی من و چند نفر دیگه برقصی… اگه تاییدت کردن می‌تونی به دخترا آموزش بدی... الان آماده ای که آزمونت رو بدی؟
قلبم محکم می‌تپید. شهراد فقط با اخم کم رنگی به زمین نگاه می‌کرد. لبخندی زوری زدم و گفتم:
-البته!
شروین از جاش بلند شد و مارو به سمت سالنی راهنمایی کرد. رو به یکی از مستخدما گفت که چند نفرو صدا کنه.
وسط سالن واستادم و به دور و برم خیره شدم. پرده های مخمل قرمز رنگ و دیزاین کرمی ؛ سالن رو بیش از حد باشکوه کرده بودن.
همون لحظه چندتا مرد در حالی که می‌خندیدن وارد سالن شدن. با دیدنم صدای خندشون قطع شد.
برق چشماشو رو که دیدم خودم رو برای بار هزارم لعنت کردم. سعی کردم حواسم رو بدم سمت شروین و شهراد.
شروین با لبخند چندشش سرتا پامو نگاه کرد و گفت:
-ببینم چه می‌کنی…
و بعد به در گوشه سالن اشاره کرد و گفت:
-اونجا هرچی لباس بخوای می‌تونی پیدا کنی…
سرمو تکون دادم و گفتم:
-اوکی… فقط تا موقعی که لباسامو عوض می‌کنم یه دور آهنگ رو برام بزارین.
با لبخندی مرموز سرشو تکون داد و چیزی نگفت. به سمت همون دری که گفته بود رفتم و بازش کردم.
صدای شروین که داشت شهرادو به اون مردا معرفی می‌کرد گوشمو آزار میداد. وارد اتاق شدم و درو بستم.
دوتا دور اتاق پر بود از جالباسی که روشون پر بود از انواع لباس ها در رنگ های مختلف.
نگاهم رو دور تا دور اتاق چرخوندم تا یه چیز مناسب پیدا کنم. دستام می‌لرزیدن. انگار دوباره داشت حالم بد می‌شد.
با قدم هایی لرزون رفتم سمت لباسا و شروع کردم به گشتن. همون لحظه از توی بلندگوی داخل اتاق صدای آهنگ اومد.
قبلا اهنگشو گوشش داده بودم. با دیدن لباس سفید رنگ روبه روم برای یه لحظه دلم خالی شد.
این لباس دقیقا کپیه لباسی بود که دل ارام برای تولدمون پوشیده بود. نفس عمیقی کشیدم.
صدای جیغ ها و زجه هاش توی گوشم می‌پیچید. لعنتی! دستام رو مشت کردم. سعی کردم دیگه به اون لباس نگاه نکنم.
نفس عمیقی کشیدم و رفتم سراغ لباسای دیگه. لباس سرمه ای رنگی رو در اوردم. یه نیم تنه سرمه ای که اندازه آستیناش تا مچ دست میومد به همراه یه دامن که آزادانه روی زمین می افتاد.
بی حوصله لباسام رو با اون لباس سرمه ای عوض کردم و جلوی اینه واستادم. با دیدن مدل دامنش نفسم حبس شد.
از کنار پای راستم یه چاک میخورد که تا بالای پام میومد. کنار پای چپم هم همین مدل بود.
صدای اهنگ قطع شد. نگاهم رفت سمت ساعته روی دیوار. ساعت نه شب بود. دقیقا موقعی که من و دل ارام و ارام توی تله شروین افتادیم.
صحنه جیغ زدنای ارام اومد جلوی چشمم. دستام مشت شد. چشمام رو بستم. لعنتی!
“شهراد”
لیوان مشروب توی دستم داشت فشرده می‌شد. به شدت عصبی بودم. اگه نقشمون نگیره وضع خیلی خراب می شه.
تنها مشکلم این بود که دل ارا از نقشه خبر نداشت. شروین و اون مردا که فهمیده بودم شریکشن روی مبل نشسته بودن و منتظر اومدن دل ارا بودن.
با باز شدن در نگاهم روش خشک شد. اخ دل ارا ! لعنتی اخه این چه لباسیه؟ با عصبانیت نگاهمو ازش گرفتم.
صدای خلخالی که به مچ پاهاش بسته بود بدجور عذابم می‌داد. یهو همه جا تاریک شد.
سرمو اوردم بالا. نور سفید رنگی روی دل ارا افتاد. نفسم حبس شد. شروین و شریک هاش با لبخندی چندش خیره به دل ارا نگاه می‌کردن.
رگ گردنم متورم شده بود. از شدت عصبانیت نفس نفس می‌زدم. آهنگ شروع شد.
“دل ارا”
با شروع شدن آهنگ دستامو بالای سرم بردم. فقط کمی پاهام رو خم کردم تا راحت تر بتونم کمرم رو بچرخونم.
نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم کمرم رو به حالت هشت انگلیسی چرخوندن. کم کم آهنگ اوج گرفت.
می‌ترسیدم با یه نگاه کردن به شروین همه چیزو بهم بریزم. سعی کردم ذهنمو خالی کنم تا بتونم تمرکز کنم.
اگر یه حرکت اشتباه میزدم شروین منو قبول نمیکرد و بعد همه چیز تموم می‌شد.
“شهراد”
نگاه عصبی و کلافم روی دل ارا بود. با شنیدن صدای میلاد که از توی شنود اومد لبخندی کج گوشه لبم نشست:
-تا سه ثانیه دیگه برقا میره…
میلاد توی چندتا کوچه بالاتر از خونه شروین ؛ داخل ماشینش نشسته بود. قرار گذاشته بودیم که میلاد با استفاده از سیستمش یه کاری بکنه تا برقا بره و دل ارا خیلی نتونه جلوی اینا برقصه.
همون لحظه یهو برقا رفت. همه جا تاریک شد و صدای آهنگ قطع شد. سریع گوشیمو از توی جیبم در اوردم و چراغشو روشن کردم.
شروین با اخم غلیظی رو به یکی از مستخدما داد زد:
-این برقه لعنتی چرا رفت؟
 

دل ارا

GUILTY…
کاربرسایت
دل ارا آروم اومد کنارم واستاد. دست ازادمو گذاشتم رو کمرش. نفس نفس میزد. خیره به صورتش نگاه می‌کردم.
نفس عمیقی کشید. انگار تازه دلم اروم گرفته بود. مستخدمه با صدایی لرزون رو به شروین گفت:
-آقا بخدا تقصیر ما نیست… احتمالا فیوز پریده…
شروین با عصبانیت داد زد:
-زود از جلوی چشمام گورتو گم کن.... خاک تو سرتون کنن که نمی‌تونین یه روز رو بدون مشکل درست کردن سر کنین…
همون لحظه الهه وارد سالن شد و رو به شروین با لحنی آروم گفت:
-آقا میز شامو چیدم… مهمونا هم رسیدن… برق اضطراری رو هم دارن درست می‌کنن… انگار اونم مشکل پیدا کرده.
شروین کلافه نفسشو محکم داد بیرون و دستشو داخل موهاش فرو کرد. دل ارا سرشو چرخوند سمتم و آروم گفت:
-رفتن برق کاره تو بود؟
سرمو تکون دادم. لبخندی خسته زد و نگاهشو ازم گرفت. شروین اومد روبه رومون.
با اخم رو به دل ارا گفت:
-تا اینجا کارت عالی بود طنین جان… از فردا می‌تونی کارتو شروع کنی… فقط بیست و هشت روز وقت داری تا دخترا رو آماده کنی... هرچیزی که لازم داشتی به خودم بگو…
دل ارا با لبخندی زوری سرشو تکون داد و گفت:
-حتما…
شروین رو بهم گفت:
-ماهم که حرفامونو با هم زدیم… پس فعلا لازم نیست کاری بکنیم…
سرمو تکون دادم و گفتم:
-هروقت وقتش رسید بهتون خبر میدم.
زیرلب خوبه ای گفت. رو به دل ارا گفتم:
-خب… وقتشه بریم خونه…
شروین با اخم گفت:
-عمرا اجازه بدم از اینجا برین… بمونین و شامو با ما باشین... اتفاقا همین الان با شریک هام و کسایی که برام کار می‌کنن قراره یه مهمونی بگیریم…
و بعد چشمکی زد و گفت:
-اگه بمونین بهتون بد نمی‌گذره…
خواستم مخالفت کنم که دل ارا با لبخند گفت:
-چرا که نه؟ می‌مونیم… اتفاقا منم خیلی دلم یه مهمونی می‌خواست… فقط من برم لباسامو عوض کنم و برگردم.…
اخ دل ارا! داری چیکار می‌کنی؟
***
“دل ارا”
به بطریه توی دستم خیره شدم. بعد خوردن شام مهمونی شروع شده بود. نفس عمیقی کشیدم.
شهراد با عصبانیت بطری رو ازم گرفت و گفت:
-انقدر از این لامصبا نخور…
نیشخندی زدم و بدون توجه به حرفش گفتم:
-می‌دونی پنج سال قبل… تو همین روز چه اتفاقی افتاد؟
فقط نگاهم کرد. بطری رو از دستش گرفتم و گفتم:
-پنج سال قبل... تو همین روز… شروین دل ارامو جلوی چشمم کشت و بدنشو تیکه تیکه کرد… شروین تو همین روز به ارام مشروب داد و بعد اتفاقایی افتاد که اصلا دلم نمیخواد یادشون بیوفتم…
ته بطری فقط کمی مشروب مونده بود که تمامشو یه نفس سر کشیدم. شهراد کلافه دستشو داخل موهاش فرو کرد.
از جام بلند شدم. دست شهرادو گرفتم و همونطور که بلندش می‌کردم گفتم:
-پاشو… میخوام ببرمت یه جای خوب!
نگران بود. آروم گفت:
-بس کن دل ارا… داری خودتو عذاب میدی…
تک خنده ای کردم و گفتم:
-من عذابمو چند ساعت پیش کشیدم… بیا بریم از قاتل خواهرام خداحافظی کنیم و بریم…
چیز نگفت. دستمو دور بازوش حلقه کردم. حالم واقعا بد بود. نصفی از شب تولدمو با قاتل خواهرام گذرونده بودم.
به سمت شروین که پیش چندتا دختر واستاده بود رفتیم. شهراد با لبخند از شروین تشکر کرد.
اما من هیچی نمی‌گفتم. انگار با دیدن شروین لال شده بودم. فقط خیره نگاهش می‌کردم.
چقدر وقتی بچه بودم ازش می‌ترسیدم. پوزخندی زدم. وقتی جلوی چشمم دل ارامو کشت نمی‌دونست چه بلایی داره سرم میاره.
دستم رفت سمت کیفم. اسلحه داخل کیفمو توی دستم گرفتم. نفس عمیقی کشیدم.
اگر الان می‌کشتمش دیگه تا آخر عمرم راحت بودم.
اسلحه رو محکم توی دستم فشار دادم.
 

دل ارا

GUILTY…
کاربرسایت
نفس عمیقی کشیدم. اسلحه رو خواستم بیارم بیرون که شهراد متوجه شد و سریع مچ دستمو محکم گرفت.
اسلحه از دستم ول شد. نگاه خیرم فقط و فقط روی شروین بود. شهراد بعد گفتن خداحافظی دستشو محکم روی کمرم فشار داد که باعث شد به خودم بیام.
لبخندی مصنوعی زدم و خداحافظی کردم. با قدم هایی آروم از ویلا زدیم بیرون.
با لحنی خسته رو به شهراد گفتم:
-ریموت ماشینو بده…
با عصبانیت گفت:
-هیچ معلوم هست می‌خواستی چیکار کنی؟ احمق اگه می‌کشتیش خودتم می‌مردی…
با صدای لرزونی گفتم:
-شهراد… ریموتو بده…
کلافه دستشو کرد تو جیب شلوارش و ریموت ماشینو در آورد و داد دستم. پشت فرمون نشستم و ماشینو روشن کردم.
شهراد خشمگین کنارم نشست و گفت:
-حیف که حالت خرابه وگرنه می‌دونستم چیکارت کنم.
چیزی نگفتم.حوصله دعوا نداشتم. با سرعت بالایی راه افتادم سمت جایی که یک سال پیش خریده بودم.
سرعتم خیلی زیاد بود. شهراد با اخم گفت:
-آروم تر دل ارا…
سرعتم رو یکم کمتر کردم. صدای جیغ توی سرم می‌پیچید. دستم رو محکم دور فرمون فشار دادم.
کم کم بارون شروع کرد به باریدن. حدود ده دقیقه بعد رسیدم به مقصد. ماشینو جلوی در پارک کردم.
شهراد با تعجب گفت:
-اینجا کجاست؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-من یه چیزیو بهت نگفتم…
به چشمام نگاه خیره شد. پوزخندی زدم و گفتم:
-اینجا جاییه که باعث شد منو خواهرام به وجود بیایم… یعنی بابام اینجا مامانمو میبینه و بهش…
نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم:
-بیخیال کاره بابام… و همینطور اینجا جاییه که شروین اون بلا رو سرمون آورد… جایی که دل ارام و ارامو ازم گرفت…
با تعجب گفت:
-یعنی شروین توی مکانی که بابات به مامانت تجاوز میکنه ؛ دل ارامو میکشه و به ارام...
ادامه حرفشو نزد. آروم سرمو به نشونه مثبت تکون دادم. نفس عمیقی کشیدم و کلافه از ماشین پیاده شدم.
قبلا دور و بر این ویلا فقطو فقط بیابون بود ولی الان چندتا ویلا دورش ساخته بودن.
وقتی شهراد پیاده شد دره ماشینو قفل کردم. به سمت در باغ رفتم و کلیدو از توی کیفم در اوردم.
در باغ رو باز کردم. نفس عمیقی کشیدم. شهراد اومد سمتم و پشت سرم واستاد.
پامو که گذاشتم داخل باغ تمام تنم یخ زد.
درختای خشک شده که بعضی هاشون اتیش گرفته بودن واقعا باغ رو ترسناک نشون می‌دادن.
شهراد پشت سرم واستاد و آروم گفت:
-بیا برگردیم خونه دل ارا… نمی‌خوام با اومدن به اینجا عذاب بکشی…
لبخندی تلخ زدم و همونطور که دستشو می‌گرفتم و می‌کشوندمش سمت ویلا گفتم:
-تازه می‌خوام بهت اتاقی که توش دل ارام و ارامو از دست دادم نشون بدم…
چیزی نگفت. شدت بارون کم کم داشت زیاد می‌شد. در ویلا رو باز کردم و رفتم داخل.
برق کل ویلا رو روشن کردم. همه جا سوخته بود. پوزخندی زدم. قرار بود تو این اتیش بسوزم ولی فرار کردم.
شهراد هیچی نمی‌گفت. فقط نگاه می‌کرد. به سمت اتاق گوشه سالن رفتم و واردش شدم.
 

دل ارا

GUILTY…
کاربرسایت
همه جا سوخته بود.تیکه ای از سقف ریخته بود که باعث می‌شد قطره های بارون به داخل اتاق راه پیدا کنه.
نگاهم رفت سمت پنجره شکسته گوشه اتاق. شهراد آروم وارد اتاق شد. به جایی که واستاده بود اشاره کردم و گفتم:
-دل ارام دقیقا اونجا افتاده بود… منم زیر پنجره نشسته بودم که همون لحظه شروین وارد اتاق شد… من اون موقع هنوز تو شک کار ارام و شروین بودم…
با پوزخند ادامه دادم:
-برای همین کلا زده بود به سرم…
نفس عمیقی کشیدم وگفتم:
-اینجا بود که شروین به دل ارام سرنگ هوا تزریق کرد… خواهرم جلوی چشمم جون داد… بعدشم آدمای شروین اومدن و بدنشو تیکه تیکه کردن تا قاچاقش کنن اونور آب…
گلوم به شدت درد میکرد. آب دهنمو قورت دادم. با صدای بلند رعدوبرق لرز خفیفی به بدنم افتاد.
خیلی صداش بلند و ترسناک بود. بغض داشتم. شهراد اومد سمتم. آروم بغلم کرد و گفت:
-همه چیز درست می‌شه…
آروم گفتم:
-اگه درست نشد چی؟
به چشمام نگاه کرد و گفت:
-اگه دیدی هنوز هیچی درست نشده باید بدونی که هنوز آخره ماجرا نرسیده…
لبخندی تلخ زدم و چیزی نگفتم. همون لحظه گوشیه شهراد زنگ خورد.
“شهراد”
زیرلب لعنتی گفتم و از دل ارا جدا شدم. گوشیمو از توی جیب شلوارم در اوردم. میلاد بود.
تماسو وصل کردم. گوشیو گذاشتم دم گوشم و با اخم گفتم:
-بله؟
میلاد با عصبانیت گفت:
-رزیتا اومده اینجا…
با تعجب گفتم:
-مگه تو کجایی؟
پوفی کرد و گفت:
-بعد اینکه برقا رو قطع کردم اومدم خونه که دیدم رزیتا مست جلوی در خونه نشسته… مجبور شدم بیارمش خونه…
پوزخندی زد و گفت:
-اشغال معلوم نیست چی زده که حالش اینجوریه… میگه با تو کار داره… زود بیا که کم کم داره اعصابمو خورد می‌کنه…
سرمو تکون دادم و گفتم:
-اوکی… الان میام اونجا…
و بعد تماس رو قطع کردم. رو به دل ارا که به گوشه اتاق خیره شده بود گفتم:
-دل ارا…
-هوم…
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-باید بریم…
با اخم گفت:
-کجا؟مگه میلاد چی گفت؟
کلافه گفتم:
-رزیتا رفته خونش… باید برم ببینم چی می‌خواد…
***
“دل ارا”
شهراد ماشینو تو باغ ویلای میلاد پارک کرد. نفس عمیقی کشیدم تا ارامشمو حفظ کنم. چقدر امروز نحس بود. با اخم از ماشین پیاده شدم.
شهراد هم پیاده شد و در ماشینو بست. میلاد دم در خونه واستاده بود. شهراد با عصبانیت گفت:
-کجاست؟
میلاد به اتاقی که گوشه باغ بود اشاره کرد و با پوزخند گفت:
-اونجاست… ترسیدم بلایی سرش بیارم برای همین اونجا زندانیش کردم… عوضی معلوم نیست چه نقشه ای تو سرشه…
شهراد با عصبانیت رفت سمت اتاق. بارونی که می‌بارید کلا خیسمون کرده بود. میلاد با اخم گفت:
-خوبی دل ارا؟
سرمو به نشونه مثبت تکون دادم و گفتم:
-قضیه چیه؟
پوفی کرد و گفت:
-وقتی اومدم خونه دیدم دم در نشسته و داره گریه میکنه…
و با پوزخند ادامه داد:
-می‌گفت هیچکس بهش مواد نمیده و از این چرت و پرتا…
نگاهم رفت سمت شهراد. به در اتاق رسید. از دور هم می‌شد خستگیشو تشخیص داد. آروم درو باز کرد.
 

دل ارا

GUILTY…
کاربرسایت
“شهراد”
درو آروم باز کردم. گوشه اتاق دراز کشیده بود. نگاهم روی مچ دستش خشک شد. دور مچش باند پیچی شده بود.
پوزخندی زدم و با تنفر نگاهمو ازش گرفتم. چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم تا آروم بشم.
سنگینی نگاه دل ارا و میلاد رو حس می‌کردم. بدون توجه بهشون چشمامو باز کردم و رفتم داخل اتاق.
به سمتش رفتم و کنارش زانو زدم. خواب بود. اخمی کردم و گفتم:
-رزیتا بلند شو…
جواب نمی‌داد. اخمم پررنگتر شد. دستمو گذاشتم رو گلوش و نبضشو گرفتم. ضعیف می‌زد.
کلافه از جام بلند شدم. از اتاق اومدم بیرون و روبه میلاد داد زدم:
-بیهوشه…. زنگ بزن به اورژانس…
سرشو تکون داد و گوشیشو از توی جیبش در آورد. خواستم برم داخل اتاق که چشمم به دل ارا افتاد.
به کاپوت ماشین تکیه داده بود و به زمین خیره شده بود. چشم ازش گرفتم و رفتم داخل اتاق.
کاپشن رزیتا رو که روی خودش انداخته بود رو برداشتم و شروع کردم به گشتن داخله جیباش تا بتونم چیزی پیدا کنم.
صدای میلاد از پشت سرم اومد:
-زنگ زدم… گفتن سریع خودشونو می‌رسونن…
و با مکث ادامه داد:
-شهراد دل ارا حالش بده…ببرش خونه… من اینجا هستم…
گوشیه رزیتا رو از تو جیبش در اوردم و گفتم:
-الان میرم…
و بعد کاپشن رو دادم دستش و با اخم گفتم:
-مواظب خودت باش… فقط شرمنده خیلی زحمتت دادم…
لبخندی زد و گفت:
-این چه حرفیه داداش؟برو به سلامت…
بعد خداحافظی کردن از اتاق اومدم بیرون. با قدم های سریع رفتم سمت دل ارا. در ماشینو باز کردم و با اخم گفتم:
-بشین دل ارا.... میریم خونه.
بی حواس سرشو تکون داد و نشست تو ماشین. منم نشستم و ماشینو روشن کردم.
تک بوقی برای میلاد زدم و حرکت کردم.
***
“دل ارا”
مانتو و شالمو پوشیدم. بعد اینکه رژمو پررنگتر کردم،گوشیمو از روی تخت برداشتم و از اتاقم اومدم بیرون.
تند تند از پله ها اومدم پایین. ربابه با دیدنم دست از کار کشید و با لبخند گفت:
-صبح بخیر خانوم… صبحانه رو روی میز چیدم…
با اخم گفتم:
-شهراد کجاست؟
-صبح زود رفتن شرکت… گفتن بهشون یه رنگ بزنین… درضمن ماشینشونم براتون گذاشتن.
سرمو تکون دادم و رفتم سمت میز. روی صندلی نشستم. اصلا میلی به صبحانه نداشتم. قرار بود برم خونه شروین تا با دخترا آشنا بشم برای همین فقط یکم استرس داشتم.
لیوان سرد شیرخرما رو از روی میز برداشتم.یه نفس سر کشیدمش و ازجام بلند شدم. ریموت ماشینو که روی میز بود رو برداشتم و با اخم گفتم:
-ربابه من دارم میرم…
سرشو تکون داد و نگران گفت:
-به سلامت خانوم… فقط اگه میشه بیش‌تر مراقب خودتون باشین… اخه دیشب خیلی حالتون خوب نبود…
نفس عمیقی کشیدم.سرمو به نشونه مثبت تکون دادم و گفتم:
-خداحافظ…
زیرلب خدافظی زمزمه کرد. به سمت در رفتم و بازش کردم. وارد باغ که شدم نفس عمیقی کشیدم. بخاطر بارونی که دیشب اومده بود هوا خیلی تازه شده بود.
به سمت ماشین شهراد رفتم. درشو باز کردم و نشستم. کیف و گوشیمو گذاشتم روی صندلی کنارم و ماشینو روشن کردم.
امیر که دید می‌خوام برم بیرون درو برام باز کرد. تک بوقی براش زدم و حرکت کردم. وقتی وارد جاده شدم سرعتمو بیش‌تر کردم.
گوشیمو از کنارم برداشتم و شماره شهرادو گرفتم. صداش رو گذاشتم رو بلندگو و گوشیو گذاشتم کنارم.
 

دل ارا

GUILTY…
کاربرسایت
بعد چندتا بوق جواب داد:
-سلام.خوبی؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-خوبم… ربابه گفت کارم داری…
با صدایی جدی گفت:
-خواستم بهت بگم خیلی مواظب خودت باشی... نمی‌خوام اتفاقی برات بیوفته… خب؟
سرمو تکون دادم و گفتم:
-حواسم هست…
و با پوزخند ادامه دادم:
-فقط امیدوارم موقع برگشت جنازمو تحویل نگیری…
پوفی کرد و کلافه گفت:
-دل ارا نگرانم نکن…
دستمو محکم دور فرمون فشار دادم و چیزی نگفتم. با صدایی جدی گفت:
-شنودی که می‌خواستی تو داشبورده… وقتی گذاشتیش یه زنگ به میلاد بزن و باهاش هماهنگ کن…
سرمو تکون دادم و گفتم:
-اوکی… کاری نداری؟
نفس عمیقی کشید و گفت:
-نه… فقط دوباره تکرار میکنم… مراقب خودت باش…
آروم گفتم:
-توام همینطور… خدافظ…
بعد خدافظی که گفت تماسو قطع کرد. گوشیو برداشتم و شماره میلادو گرفتم. بعد چند تا بوق جواب داد.
اول خمیازه ای کشید و بعد با لحنی خسته گفت:
-سلام…
با ابروهای بالا رفته گفتم:
-علیک سلام... خواب بودی؟
خمیازه دیگه ای کشید و گفت:
-نه بابا خواب کجا بود؟… از دیشبه بیدارم… رزیتا رو اوردم بیمارستان… مجبورم کردن کنارش بمونم...
و با مکث گفت:
-کاری داشتی زنگ زدی؟
سرمو تکون دادم و با اخم گفتم:
-اره… ولی ولش… خسته ای نمی‌خوام زحمتت بدم.
خندید و گفت:
-دل ارا این تعارفا اصلا بهت نمیاد… بگو چیکار داشتی؟
لبخندی کمرنگ زدم و گفتم:
-می‌خواستم بهت بگم شنودو می‌خوام بزارم…
جدی گفت:
-اوکیه… لپ تاپمو با خودم اوردم… وقتی وارد اونجا شدی جای دوربینا و این جور چیزا رو از روی لب تابم بهت میگم.
سرمو تکون دادم و گفتم:
-خیلی خب… کاری نداری؟
-نه… امیدوارم موفق باشی… خدافظ…
بعد گفتن خدافظ تماس رو قطع کردم. نگاهمو به ساعت دوختم. داشت دیرم می‌شد.
پامو روی پدال گاز فشار دادم و سرعتمو بیش‌تر کردم. دستمو بردم سمت ضبط و روشنش کردم.
نفس عمیقی کشیدم. آموزش دادن به دخترا در اصل یه بهونه بود. میخواستم برم اونجا تا با تمام اتاقا و … آشنا بشم.
اما در کنارش باید اون دخترا رو هم تحمل می‌کردم. حدود نیم ساعت بعد رسیدم جلوی در ویلای شروین.
ماشینو کنار در پارک کردم. از توی داشبود شنود رو برداشتم و گذاشتمش روی گوشم.
موهامو هم ریختم رو گوشم تا دیده نشه. یه پیام به میلاد دادم و براش نوشتم که شنود رو گذاشتم.
چندلحظه بعد صدایی مثل سوت کشیدن از شنود اومد که باعث شد قیافم مچاله بشه.
یهو صدا قطع شد. از توی کیفم رژ قرمزمو برداشتم و خیلی پررنگ روی لبم کشیدمش که همون لحظه صدای میلاد از توی شنود اومد:
-رسیدی دل ارا؟
سرمو تکون دادم و گفتم:
-اره… هنوز جلوی درم… داخل نرفتم…
با استرس گفت:
-پاشو برو دیگه…
با خونسردی گفتم:
-رژمو بزنم میرم...
با حرص گفت:
-من اینجا از استرس دارم می‌میرم اونوقت تو به فکر رژتی؟
با چشمای گرد شده گفتم:
-نمی‌خوام برم بمیرم که…
رژ رو گذاشتم تو کیفم و بعد زدن عینک مشکی رنگم از ماشین پیاده شدم. درشو قفل کردم و به سمت در ویلا رفتم.
رو به بادیگاردی که دم در واستاده بود با لبخند گفتم:
-با شروین قرار داشتم…
با اخم غلیظی گفت:
-چند لحظه منتظر بمونین… باید ببینم از قبل هماهنگ شده یا نه…
جلوی خودمو گرفتم تا پوزخند نزنم. زرشک! بی سیمی که تو دستش بود رو آورد جلوی دهنش و گفت:
-یه خانومی اومدن میگن قرار دارن…
همونطور که ادامسم رو می‌جویدم بیخیال پریدم وسط حرفش و گفتم:
-محض اطلاعت اسمم طنینه…
با اخم سرشو تکون داد. بیخیال چشم ازش گرفتم و دیوار خیره شدم. دور تا دور ویلا پر بود از دوربین.
صدای میلاد اومد:
-دل ارا… الان دقیقا دو تا از دوربینا زوم کردن روت… حواست باشه…
با این حرفش بیخیال ادامسم رو باد کردم و با صدای بلندی ترکوندمش. مرده با اخم درو برام باز کرد و گفت:
-بفرمایید داخل…
لبخندی کج گوشه لبم جا گرفت.رفتم داخل. وارد باغ شدم و نفسی عمیق کشیدم.
همونطور که سعی می‌کردم با ناز راه برم رفتم سمت در ویلا. مستخدمی که دم در واستاده بود درو برام باز کرد.
بی هیچ حرفی رفتم داخل ویلا. شروین که دم در واستاده بود با لبخند اومد سمتم و گفت:
-سلام طنین جان… خوش اومدی…
همونطور که بهش دست میدادم گفتم:
-ممنون…
به طرف مبلا اشاره کرد و گفت:
-برو اونجا بشین تا من بگم دخترا رو آماده کنن.
سرمو تکون دادم و رفتم سمت مبل. شال و مانتومو در اوردم و نشستم رو مبل. یه شلوار قد نود مشکی پوشیده بودم با یک بافت صورتیه خیلی کمرنگ.
موهامم باز دورم ریخته بود. الهه با دیدنم اومد سمتم. لباسا رو ازم گرفت و با لبخند گفت:
-خوش اومدین خانوم… نوشیدنی چی میل دارین؟
با اخمی کمرنگ گفتم:
-یه قهوه…
الهه با گفتن چشم ازم دور شد. دست به سینه به پشت مبل تکیه دادم. به بادیگاردایی که دور تا دور سالن واستاده بودن خیره شدم.
با شنیدن صدای میلاد اخمی کردم:
-دقیقا پشت سرت یه دوربین قرار داره... سمت چپتم یه راه رو داره که میره به سمت زیر زمین…
نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
-اونجا یه فضایه سرده که شروین اعضای بدن ها رو توش نگه می‌داره…
تمام بدنم یخ زد. برای یه لحظه یاد دل ارام افتادم. دستام مشت شد. نفس عمیقی کشیدم تا ارامشمو حفظ کنم.
همون لحظه صدای شروین از پشت سرم اومد:
-دخترا دارن آماده میشن…
و بعد اومد و روی مبل روبه روم نشست. با ناز و عشوه ای که حالم ازش بهم می خورد گفتم:
-میشه تا موقعی که دخترا آماده می‌شن لباس ها رو ببینم؟
سرشو تکون داد و گفت:
-البته… فقط لباسا همونایی هستن که دیشب توی اون اتاق دیدی...
با اخم گفتم:
-پس می‌تونم یه نظری بدم؟
سرشو تکون داد که بیخیال گفتم:
-لباساتون اصلا به درد نمی‌خورن…
با ابروهای بالا رفته گفت:
-چرا؟
کمی به سمت جلو خم شدم و گفتم:
-رنگ لباسا و مدلشون اصلا آدم رو جذب نمی‌کنه… من یه خیاط می‌شناسم که فقط لباس عربی می‌دوزه… می‌تونم به اون سفارش لباس بدم… اینجوری می‌تونیم رنگ لباسارو با رنگ پوست دخترا هماهنگ کنیم تا جلوه بیش‌تری داشته باشه… البته باید به مدلشون هم فکر کنیم… تازه می‌تونیم اینجوری قیمت دخترا رو هم بالا ببریم…اگه موافقی من با خیاطه هماهنگ کنم؟
بیخیال شونه ای بالا انداخت و گفت:
-هرکار عشقت می‌کشه انجام بده… اصلا هم به قیمتش فکر نکن… فقط بیا به خودم بگو…
لبخندی پیروزمندانه گوشه لبم جا گرفت. مردی اومد سمتمون و با اخم رو به شروین گفت:
-دخترا آمادن…
با این حرفش شروین رو بهم گفت:
-بریم؟
سرمو تکون دادم و از جام بلند شدم.
***
با عصبانیت خودمو انداختم روی تخت اتاقم. نگاهمو به ساعت دوختم. یازده و نیم شب بود.
کلافه از جام بلند شدم و مانتو و شالمو در اوردم و دوباره روی تخت دراز کشیدم. چشمامو بستم که در اتاق زده شد.
بی حوصله گفتم:
-بیا تو…
 

دل ارا

GUILTY…
کاربرسایت
در باز شد و شهراد اومد داخل اتاق. با ابروهای بالا رفته گفت:
-علیک سلام…
خمیازه ای کشیدم و گفتم:
-سلام…
آروم اومد کنارم و روی تخت نشست. با اخم گفت:
-چیکارا کردی اونجا؟
با قیافه زاری گفتم:
-دهنم سرویس شد… تا میومدم یه حرکت بهشون یاد بدم یکیشون میزد زیر گریه و کلی فحش بارمون میکرد که نتیجش شد کشته شدن دختره توسط شروین…
با تعجب گفت:
-یعنی چی؟ تو چیکار کردی؟
بیخیال گفتم:
-چیکار باید می‌کردم؟ انقدر اعصابمونو خورد کرده بودن که اگه منم اسلحه داشتم دختره رو می‌کشتم…
سرشو به نشونه تاسف تکون داد و گفت:
-حالا چیزیم تونستی بهشون یاد بدی؟
کنارش نشستم رو تخت و گفتم:
-اونایی که براشون اهمیتی نداشت راحت یاد گرفتن اما اونایی که شروین به زور آورده بودتشون خیلی اذیت کردن…
با اخم گفت:
-فردا هم باید بری؟
خمیازه ای کشیدم و گفتم:
-اره…
پیشونیمو گذاشتم رو بازوش و با لحنی خسته گفتم:
-شهراد…
-هوم؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-می‌ترسم بخوابم…
آروم گفت:
-می‌ترسی دوباره خواب نیما رو ببینی؟
-اره…
از جاش بلند شد. دستمو گرفت و گفت:
-پاشو ببرمت بیرون… انقدر تو خیابونا بچرخونمت تا از شدت خستگی خوابت ببره… جوری که قبل خواب نتونی به چیزی فکر کنی‌… پاشو…
با چشمای گرد شده گفتم:
-دیوونه نشو شهراد… این چه کاریه اخه؟
دستمو کشید که باعث شد بلند بشم. به سمت کمدم رفت. کاپشن مشکی رنگمو از توش برداشت.
اومد جلوم واستاد. کاپشن رو گرفت سمتم و گفت:
-بپوش بریم.... منم میرم لباسامو عوض کنم…
لبخند تلخی زدم و کاپشنم رو ازش گرفتم. شهراد از اتاقم رفت بیرون. نفس عمیقی کشیدم.
کاپشن رو تنم کردم و موهام رو بافتم. کلاه کاپشنم رو انداختم رو سرم و نیم بوت مشکیمو پوشیدم.
بعد برداشتن گوشیم از اتاقم اومدم بیرون. آروم از پله ها رفتم پایین. شهراد کنار در واستاده بود.
رفتم سمتش. با اخم گفتم:
-بریم؟
سرشو تکون داد و گفت:
-بریم.
با هم از ویلا زدیم بیرون. سوار ماشین شهراد شدیم. شهراد ماشینو روشن کرد و راه افتاد.
نفس عمیقی کشیدم و به روبه رو نگاه کردم. با یادآوری نیما نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-شهراد… بهاره وقتی بزرگ شد و ازمون پرسید بابا و مامانش کجان چی باید بهش بگیم؟
نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:
-تا به حال به این مسئله فکر نکردم…
و بعد نفس عمیقی کشید و برای عوض کردن بحث گفت:
-نظره مثبتت با یه آهنگ چیه؟
با ابروهای بالا رفته گفتم:
-نظره مثبتم چیه؟
و بعد ضبطو روشن کردم. لبخندی زد و چیزی نگفت. سرمو به صندلی تکیه دادم و به جاده خیره شدم.
شهراد نفس عمیقی کشید و گفت:
-دل ارا…
-هوم؟
کلافه گفت:
-امروز… جلوی شروین به اون دخترا آموزش دادی؟
اگر می‌گفتم اره مطمئن بودم که شر به پا می‌کرد برای همین با اخم گفتم:
-نه… بیخیاله امروز شهراد…
با اخم غلیظی گفت:
-پس امروز جلوش رقصیدی!
پوفی کردم و گفتم:
-شهراد.… بیا شبمونو خراب نکنیم.خب؟
با عصبانیت پوزخندی زد و چیزی نگفت. با ناراحتی چشم ازش گرفتم و به بیرون خیره شدم.
چرا درک نمی‌کرد؟ اصلا دلم نمی‌خواست به چیزی فکر کنم برای همین سعی کردم خودمو مشغول نگاه کردن به بیرون بکنم.
 

دل ارا

GUILTY…
کاربرسایت
حدود یه ربع بعد رسیدیم به یه پارک. شهراد ماشینو گوشه خیابون پارک کرد.
بعد اینکه موهام رو مرتب کردم از ماشین پیاده شدم.
شهراد همونطور که از ماشین پیاده می‌شد و درشو قفل می‌کرد گفت:
-بنظرت اول بریم این کافی شاپه؟ من شام نخوردم برای همین خیلی گرسنمه…
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
-برای من فرقی نمی‌کنه… بریم…
***
در اتاقمو باز کردم و واردش شدم. کاپشنمو در اوردم و بعد باز کردن موهام خودمو انداختم رو تخت.
به سقف خیره شدم. لبخندی محو زدم. انقدر امشب با شهراد مسخره بازی در آورده بودیم که از شدت خنده از چشمام اشک میومد.
نفس عمیقی کشیدم. چشمامو بستم. حدود ده دقیقه گذشت اما اصلا خوابم نمیومد.
با شنیدن صدای پیانو جفت ابروهام پرید بالا. از جام بلند شدم. با قدم های آروم از اتاقم بیرون اومدم.
صدا از توی اتاق ته سالن میومد. به سمت اتاق رفتم. دست به سینه به در تکیه دادم و به شهرادی که پشت پیانو نشسته بودم خیره شدم.
چشمامو بستم. قشنگ می‌زد. برای یه لحظه یاد دل ارام افتادم. اونم پیانو می‌زد.
اخمی کردم. بازم مرور گذشته داشت عصبیم می‌کرد. دستامو مشت کردم و نفسی عمیق کشیدم تا ارامشمو حفظ کنم.
همونطور که می‌رفتم سمت مبل گوشه اتاق گفتم:
-نمی‌دونستم پیانو می‌زنی…
و بعد روش نشستم و به شهراد خیره شدم. لبخندی تلخ زد و گفت:
-مامانم خیلی پیانو دوست داشت… منم با اینکه اصلا علاقه نداشتم رفتم و به خاطر مامانم پیانو زدنو یاد گرفتم.… این آهنگی که الان دارم می‌زنم آهنگ مورد علاقه مامانمه…هروقت حالش خوب نبود براش این اهنگو می‌زدم...
دستمو گذاشتم زیر چونم و گفتم:
-مامان داشتن چه حسی داره؟
نفس عمیقی کشید و دست از نواختن برداشت.سرشو انداخت پایین و با لحنی آروم گفت:
-یه حسی که هیچوقت دوباره نمیشه تجربش کرد… حس داشتن یه نفر که وقتی حالت بده می‌تونه آرومت کنه… می‌دونی دل ارا… من هیچوقت به مامانم نگفتم که چقدر دوسش دارم… دفعه آخری هم که دیدمش در حال دعوا بودیم… یعنی در اصل من داشتم با بابام دعوا می‌کردم که مامانمم وارد بحث شد و من تمام عصبانیتمو سرش خالی کردم… وقتی داشتم داد و بیداد می‌کردم مامانم یه جور عجیبی نگاهم می‌کرد...
تلخ خندید و ادامه داد:
-هیچوقت اون طرز نگاهشو یادم نمی‌ره… انگار توی یه شب مامانم کمرش خم شد… هروقت حالم بد بود مامانم با یه بار نگاه کردن بهم می فهمید که حالم بده… خیلی دلم براش تنگ شده دل ارا…
با دیدن قطره اشکی که از روی گونش سر خورد از جام بلند شدم. اشکشو پاک کرد و از جاش بلند شد.
پشتشو بهم کرد تا نبینم داره گریه میکنه. می‌دونستم بغض داره. رفتم سمتش و روبه روش واستادم.
روی پنجه پام بلند شدم. دستمو انداختم دور گردنش و محکم بغلش کردم. وسط گریه خندید و محکم بغلم کرد و گفت:
-می‌دونستی اصلا دل داری دادن بلد نیستی؟
لبخند تلخی زدم و گفتم:
-شهراد…
نفس عمیقی کشید و گفت:
-جونم؟
خندیدم و گفتم:
-فعلا لال شو.خب؟
تلخ خندید و چیزی نگفت. آروم گفتم:
-گریه کن شهراد… اشکال نداره… مگه میشه مرد گریه نکنه؟… تو گریه کن من قول میدم تو توی ذهنم همون شهراده محکم و قوی باقی بمونی…
با صدای لرزونی گفت:
-نمی‌تونم گریه کنم...
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-پس حداقل حرف بزن و خودتو خالی کن… این همه تو به من گوش دادی حالا یه بارم من به تو گوش میدم…
با بغض گفت:
- دلم براش تنگ شده دل ارا... دلم برای شهراد گفتناش تنگ شده… کاشکی سرش داد نمی‌زدم…
سرمو اوردم بالا. به چشماش خیره شدم و گفتم:
-چرا نمی‌ری سر خاکش؟
لبخند تلخی زد و گفت:
-با چه رویی برم پیشش؟ من حتی نمی‌دونم کجا دفن شده…
کمی سرمو کج کردم و گفتم:
-خودت ندونی میلاد که می‌دونه...پس بیا بریم سر خاک مامانت اما فقط چند دقیقه تو ماشین می‌شینیم و برمی‌گردیم… خوبه؟
فقط نگاهم کرد که مظلوم گفتم:
-بیا دیگه…
لبخند تلخی زد و آروم سرشو به نشونه مثبت تکون داد.
***
تو ماشین نشسته بودیم و به روبه رو خیره شده بودیم. دقیقا یه ربع از رسیدنمون گذشته بود و شهراد ساکت و خیره به جلو نگاه می‌کرد.
پوفی کردم و سرمو چرخوندم سمت راست. به قبرا خیره شدم. پس چرا هیچ عکس العملی نشون نمی‌داد؟
من فکر می‌کردم اگه بیارمش اینجا طاقت نمیاره و میره کنار قبر مامانش اما انگار اشتباه فکر می‌کردم.
با شنیدن صدای روشن شدن ماشین جفت ابروهام پرید بالا. با تعجب برگشتم سمت شهراد.
دستش رفت سمت دنده که محکم دستشو گرفتم و با عصبانیت گفتم:
-باورم نمی‌شه انقدر راحت داری می‌ری… چرا با واقعیت رو به رو نمی‌شی؟ چرا از واقعیت فرار می‌کنی شهراد؟
کلافه دست ازادشو داخل موهاش فرو کرد و چیزی نگفت. دستشو ول کردم و در ماشینو باز کردم.
همونطور که پیاده می‌شدم با عصبانیت گفتم:
-تو نمی‌خوای بیای نیا اما من می‌خوام برم و به کسی که بزرگم کرده سر بزنم…
و بعد در ماشینو بستم. به سمت درختی که فاصله کمی باهام داشت رفتم. خودش از میلاد پرسیده بود کجا دفن شدن اما من چون حواسم به صحبتشون نبود نمی‌دونستم کجان.
روی صندلیه کنار درخت نشستم. دستمو گذاشتم زیر چونم و به پایین پام چشم دوختم.
منتظر موندم تا شهراد بیاد اما از جاش تکون نمی‌خورد. ده دقیقه گذشت که خسته شدم.
از روی صندلی بلند شدم و نشستم رو زمین. به دختری که کمی دور تر ازم نشسته بود نگاه کردم.
کاملا مشخص بود که تو حال خودش نیست. پوزخندی زدم. فکر می‌کردم فقط خودم دلم می‌خواد شب بیام یه همچین جایی اما الان…
با صدای شهراد یه متر پریدم هوا:
-پاشو رو زمین نشین!
با حرص گفتم:‌
-راحتم…
لبخندی زد و کنارم زانو زد. نفس عمیقی کشید و گفت:
-پاشو بریم… من حرفامو با مامانم زدم.
با حرص گفتم:
-شهراد من جدیدا گوشام دراز شده یا الان دارم عرعر می‌کنم؟
همونطور که موهامو از کنار گوشم کنار می‌زد با خنده گفت:
-نمی‌دونم...بزار گوشاتو ببینم.
با حرص از جام بلند شدم و همونطور که سعی می‌کردم با اخم کردن جلوی خندمو بگیرم گفتم:
-تو ماشین منتظرتم.
***
 

دل ارا

GUILTY…
کاربرسایت
“بیست و پنج روز بعد… سه روز مونده به مهمونی شروین و اجرای عملیات”
اهنگ رو پخش کردم و روبه دخترا با اخم گفتم:
-شروع کنین.
با خستگی شروع کردن به دوباره رقصیدن. شروین با لبخند رو بهم گفت:
-مثل همیشه عالیه… خسته نباشی عزیزم.
لبخندی زدم و همونطور که دستمو دور بازوش حلقه می‌کردم گفتم:
-الان فقط لباساشون مونده که اونم فردا می‌رسه.
سرشو تکون داد و گفت:
-مطمئنم این بهترین مهمونیه من می‌شه که تا به حال گرفتم.
جلوی پوزخند زدنمو گرفتم. خبر نداری می‌خوام چه بلایی سرت بیارم شروین خان.
نگاهمو به دخترا دوختم. کارشون عالی شده بود. توی این مدت تمام خونه شروین رو برسی کرده بودم.
همه جای خونشو حفظ کرده بودم. تنها کاری که مونده بود گرفتن فیلم بود. قرار بود الان که شروین حواسش پرته یه دختر که کاملا شبیه به من گریم شده به همراه یه پسره که شبیه شهراده برن تو اتاق و…
همون لحظه یکی از بادیگاردای شروین اومد سمتمون و با اخم روبه شروین گفت:
-مهمونتون اومدن.
شروین رو بهم با اخم گفت:
-میای بریم؟
با تعجب گفتم:
-کجا؟
دستشو انداخت دور شونم. حس تنفر برای بار هزارم تمام وجودمو گرفت. همونطور که راه می رفتیم گفت:
-می‌خوام قمار کنم… خیلی وقته با کسی بازی نکردم.
یه تای ابرومو دادم بالا و گفتم:
-سر چی می خواین شرط ببندین؟
شونه ای بالا انداخت و گفت:
-هنوز راجع به این تصمیم نگرفتیم.
دیگه چیزی نگفتم. وارد سالن اصلی که شدیم شروین دستشو از دور شونم برداشت و دستمو گرفت.
دلم می خواست از شدت عصبانیت داد بزنم. لعنتی! چقدر حالم ازش بهم می خورد.
به سمت دوتا مردی که روی صندلی نشسته بودن رفتیم. با دیدنمون از جاشون بلند شدن.
یکیشون خیلی بد نگاهم می کرد. مردی که از اول ورودمون داشت می‌خندید بهم اشاره کرد و گفت:
-عشقه جدیدته؟
اخم غلیظی کردم. شروین بیخیال قهقه ای زد و گفت:
-کاشکی می‌شد باشه… من که از خدامه ولی خودش نمی خواد…
دستم مشت شد. بدتر از اون شهراد بود که مطمئن بودم از پشت شنود داره صدامونو می شنوه.
همون مردی که بد نگاهم می کرد با اخم غلیظی گفت:
-نظرتون چیه بیخیال این بحثای مسخره بشیم و بازیمونو بکنیم؟
شروین رو مبل نشست و دست منم کشید که باعث شد کنارش بشینم. نفس عمیقی کشیدم تا عصبانیتمو کنترل کنم.
صدای خشمگین شهراد از توی شنود اومد:
-دل ارا همین الان از اونجا بیا بیرون.
میلاد آروم گفت:
-شهراد خودتو کنترل کن.
بیخیال به مردی که اخم کرده بود چشم دوختم. شروین با اخم گفت:
-اول شرط بندی کنیم؟
مردا نشستن رو به رومون. مردی که اخم داشت همونطور که کارت ها رو از توی جعبش در میاورد گفت:
-موافقم…
مرد کنارش با لبخندی چندش بهم اشاره کرد و گفت:
-نظرتون چیه شرطمون سره این باشه؟
شهراد با عصبانیت داد زد:
-لعنتی بهت می‌گم بیا بیرون از اون خراب شده…
حس کردم الان پرده گوشم پاره میشه. با عصبانیتی که حاصل از داد شهراد بود روبه اون مرده گفتم:
-اولا که من اسم دارم… دوما من کالا نیستم که می خواین سرم شرط ببندین!
شروین فقط خندید و چیزی نگفت. شهراد با عصبانیت و حرص گفت:
-اخ دل ارا… تو فقط برگرد من می دونم چیکارت کنم…
با حرص دستمو مشت کردم.لعنتی! اون مرده دستشو به علامت تسلیم آورد بالا و گفت:
-آروم باش بانو…
و بعد با لبخند گفت:
-حالا اسمت چیه؟
با حرص گفتم:
-طنین…
دستشو به سمتم دراز کرد و گفت:
-منم محسنم.... اینی که اخم کرده و کلا اعصاب نداره هم علیرضاست.
اون لحظه اصلا فکرشم نمیکردم که محسن چقدر میتونه برام خطرناک باشه. بدون اینکه باهاش دست بدم با اخم گفتم:
-مگه من گفتم خودتو معرفی کنی؟
قهقه ای زد و گفت:
-وای خدا… شروین اینو از کجا پیدا کردی؟ لعنتی خیلی مغروره!
شروین همونطور که با اخم به کارت های توی دستش خیره شده بود گفت:
-محسن حواسمو پرت نکن… یه حرکت اشتباه بزنم دو میلیارد از دستم رفته…
پوزخندی زدم و از جام بلند شدم. به سمت آشپزخونه رفتم. باید از حواس پرتی شروین مطمئن می‌شدم تا اون دوتا بادیگارد نفوذیی که اینجا دارم اون دختر و پسر رو بفرستن طبقه بالا.
صدای جدی میلاد از توی شنود اومد:
-دلا دوربینا هک شدن.… فقط کافیه اون دو نفر برن طبقه بالا تا منم کارمو با دوربین شروع کنم.
 

دل ارا

GUILTY…
کاربرسایت
سرمو انداختم پایین و آروم گفتم:
-اوکی… الان به بچه ها خبر میدم... فقط به شهراد بگو ببینه این محسن و علیرضا نسبتشون با شروین چیه.
-باشه.
سرعتمو تندتر کردم و وارد اشپزخونه شدم. الهه با دیدنم به سمتم اومد و نگران گفت:
-مشکلی پیش اومده خانوم؟
سرمو به نشونه منفی تکون دادم و با اخم گفتم:
-بچه ها کجان؟
آروم گفت:
-پشت امارت واستادن و منتظر دستور شمان!
سریع گفتم:
-برو بهشون بگو برن بالا و کارشونو انجام بدن.فقط خودتم باهاشون برو که اتاقو بهشون نشون بدی.منم تا اون موقع حواس شروینو پرت می‌کنم.
چشمی گفت و ازم دور شد.منم از اشپزخونه اومدم بیرون و به سمتی که شروین و علیرضا و محسن نشسته بودن رفتم.
بیخیال کنار شروین نشستم. انگار اصلا حواسش به دور و بر نبود و این مسئله کار منو خیلی خیلی راحت تر می‌کرد.
باورم نمی‌شد که همه چیز انقدر راحت و سریع پیش بره‌. سه روز بعد مهمونی شروینه و تازه اون موقست که کار من ؛ شهراد و میلاد شروع می‌شه.
با حس سنگینی نگاهی سرمو اوردم بالا. محسن با لبخندی عجیب بهم خیره شده بود.
طرز نگاهش بدجور داشت عصبیم می‌کرد.نفس عمیقی کشیدم تا ارامشمو حفظ کنم.
بیخیال نگاهمو ازش گرفتم. صدای جدی میلاد از توی شنود اومد:
-دل ارا فقط یه ربع حواست به شروین باشه همه چیز تمومه.
عکس العملی نشون ندادم. محسن از جاش بلند شد و اومد سمتم. کنارم روی مبل نشست.
جلوی مشت شدن دستامو گرفتم. کاش می‌شد اون چشماشو از کاسه در بیارم. دستشو که انداخت دور شونم نفسم حبس شد.
لعنتی! کاش می‌تونستم به همشون بگم که چقدر ازشون متنفرم. لبخندی زد و گفت:
-ببخشید خانوم... نازه شما فروشیه؟
الان من دیگه دل ارا نیستم که بخوام اخم کنم. من الان طنینم. یه دختری که هیچی براش مهم نیست.
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:
-کیه که خریدارش باشه؟
خندید و گفت؛
-خودم خریدارش می‌شم خانومی… شما فقط بله رو بده.
شروین همونطور که با اخم غلیظی به کارتاش خیره شده بود گفت:
-محسن! اذیتش نکن…خودش دوست پسر داره.
بعد زدن این حرفه شروین از جام بلند شدم و با لبخند رو به شروین گفتم:
-میرم بیرون یکم هوا بخورم.
بدون اینکه منتظر جوابی باشم ازشون دور شدم. وقتی از سالن اومدم بیرون پشت در واستادم.
جوری که نتونن منو ببینن. می‌خواستم ببینم در نبود من چی میگن. صدای متعجب محسن اومد:
-جدی دوست پسر داره؟ کی هست حالا؟
شروین پوزخندی زد و با تمسخر گفت:
-شهراد تهرانی!
محسن با اخم غلیظی گفت:
-منظورت چیه شروین؟ شهراد که چندسال پیش…
شروین با عصبانیت پرید وسط حرفش و گفت:
-تمومش کن محسن… الان وقته این حرفا نیست…
و با مکث ادامه داد:
-درضمن فکر طنینو از سرت بیرون کن.
محسن با تعجب گفت:
-چرا باید یه همچین کاری بکنم؟
صدای جدی علیرضا اومد:
-مگه یادت نیست شهراد بخاطر رزیتا چه دعوایی راه انداخت؟ مگه یادت نیست با چه وضعی اون پسره رو کشت؟ هنوزم که هنوزه با یاد آوری مرگش حالم بد می‌شه… نکنه توام می‌خوای مثل اینا بمیری؟
دستم مشت شد. قلبم محکم می‌تپید و حالم هر لحظه بدتر می‌شد. محسن کلافه پوفی کرد و گفت:
-من این حرفا حالیم نیست... من بالاخره به دستش میارم.
شروین با عصبانیت گفت:
-محسن دهن منو باز نکن... چرا می‌خوای الکی دردسر درست کنی؟ بیخیالش شو.
دیگه حرفی زده نشد. به دیوار پشت سرم تکیه دادم و چشمامو بستم. اخ شهراد! میلاد دستپاچه گفت:
-دل ارا آروم باش… اومدی خونه شهراد برات توضیح می‌ده…
پوزخندی عصبی زدم و چیزی نگفتم. انگار بازم لال شده بودم.
“شهراد”
همونطور که می‌خندیدم از روی تخت میلاد بلند شدم. میلاد با چشمای گرد شده گفت:
-الان وقته خندیدنه؟ مگه این وضعیت دل ارا رو نمی‌بینی؟ چجوری می‌خوای بپیچونیش؟
خندم شدید تر شد که میلاد با عصبانیت گفت:
-چته شهراد؟ برای چی می‌خندی؟
 
بالا