نیمه برتر رمان نوازش | دل ارا كاربر انجمن رمان ايران

نظرتون درباره رمان

  • غیر قابل تحمله

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    13

دل ارا

GUILTY…
کاربرسایت
همونطور که با لبخندی پیروزمندانه به شروین و محسن که تصویرشون توی مانیتور بود خیره شده بودم گفتم:
-چیزی نیس بابا… یاد قضیه چندسال پیش افتادم.
زیرلب دیوونه ای نثارم کرد و دوباره به صفحه مانیتور خیره شد. با اخم گفت:
-به دلا چی می‌خوای بگی؟
همونطور که یه نخ سیگار از بسته رو به روم بر می‌داشتم و روشنش می‌کردم گفتم:
-نمی‌دونم.
پوزخندی زد و گفت:
-انگار بی حس بودن و بیخیالیه دل ارا داره به توهم می‌رسه…
نیم نگاهی بهش انداختم و با اخم گفتم:
-اولا که دل ارا نه و دل ارا خانوم… دوما من که تغیری تو خودم حس نمی‌کنم.
سیگارو از بین انگشتام کشید بیرون و همونطور که پرتش میکرد تو سطل اشغال گفت:
-تو اصلا حس داری مگه؟ دوتا بی احساسه مغرور افتادین بهم دیگه معلوم نیست می‌خواین چیکار کنین. کی می‌خوای نقاب سرخوش بودنتو از رو صورتت برداری و همین شهراد سردی که هستی رو به دل ارا نشون بدی؟
پوزخندی زدم و سیگاره دیگه ای روشن کردم. به صفحه مانیتور خیره شدم.
میلاد دوربینه ویلای شروین رو هک کرده بود و ما راحت می‌تونستیم داخل خونه رو ببینیم.
نگاهم روی دل ارا خشک شد. به دیوار پشت سرش تکیه داده و بود و چشماش بسته بود.
پک عمیقی به سیگارم زدم.‌ پس کی این بازی تموم میشه؟
“دل ارا”
از دیوار فاصله گرفتم. دستمو گذاشتم رو صورتم و نفسی عمیق کشیدم تا ارامشمو حفظ کنم.
فکرم بدجور مشغول شده بود. از یه طرف حسادتم نسبت به رزیتا و از یه طرف عصبی بودنم از دست شهراد داشت کلافم می‌کرد.
دستمو به دیوار کنارم تکیه دادم. صدای نگران میلاد از توی شنود اومد:
-خوبی دل ارا؟
سرمو‌ به نشونه مثبت تکون دادم و گفتم:
-اره… نمی‌دونم چرا یهو اینجوری شدم…
کلافه گفت:
-خیلی خب… الان به یکی میگم بره بالا به بچه ها بگه کارشونو زودتر انجام بدن تا تو بتونی زودتر بیای خونه…
زیرلب باشه ای گفتم و با قدم های لرزون وارد سالن شدم. حالم خیلی بد بود. حس تنفرم نسبت به شروین و رزیتا لحظه به لحظه بیشتر می‌شد.
اما این وسط رابطه رزیتا و شروینو نمی‌تونستم بفهمم. شروین رزیتا و شهرادو از کجا می‌شناخت؟
محسن با دیدنم از جاش بلند شد. اومد سمتم. دستمو گرفت و نگران گفت:
-خوبی طنین؟ چرا رنگت پریده؟
با این حرفش حواس شروین و علیرضا اومد سمت من. برای اینکه نیوفتم دستشو محکم گرفتم که باعث شد از کمرم بگیره و کمکم کنه تا برم سمت مبل.
حس حالت تهوع شدیدم عصبیم کرده بود. روی مبل نشستم. علیرضا با اخم بهم نگاه می‌کرد.
محسنم رفت طرف بار گوشه سالن. برای یه لحظه نگاهم تو نگاه شروین قفل شد. چقدر ازش متنفر بودم.
نگاهش نگران بود. به سختی چشم ازش گرفتم. صدای منفورش گوشمو آزار می‌داد:
-نمی‌خوای بگی چیشده طنین؟
صحنه کشته شدن دل ارام اومد جلوی چشمم. کم کم داشتم عصبی می‌شدم. برای ارامش گرفتن نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-چیزی نیست… چند لحظه دیگه حالم خوب می‌شه…
محسن لیوانی که محتوای داخلش سبز رنگ بود رو گرفت سمتم و گفت:
-اینو بخور غمات یادت بره.
میلاد هول شده گفت:
-دل ارا نخوری ها…
با شنیدن این حرف میلاد لیوان رو از محسن گرفتم و یه نفس سر کشیدمش. مزه تلخش گلومو می‌سوزوند.
محسن با خنده لیوان رو ازم گرفت و گفت:
-می‌خوری بازم؟
لبخندی کج زدم و گفتم:
-می‌خورم…
 
بالا