▶داستان های کوتاه متنوع◀

Mårzï¥ē

مدیر تالار ویرایش
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ویرایش
عضویت
21 September 2017
ارسال ها
2,209
لایک ها
6,030
امتیاز
113
محل سکونت
тεняảη
#11
در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند.

خارپشتها وخامت اوضاع را دریافتند و تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند و بدین ترتیب خود را حفظ کنند ...

ولی خارهایشان یکدیگررا زخمی میکرد با اینکه وقتی نزدیکتر بودند گرمتر میشدند ولی تصمیم گرفتند ازکنارهم دور شوند ولی با این وضع از سرما یخ زده می مردند ازاینرو مجبور بودند برگزینند: یا خارهای دوستان را تحمل کنند و یا نسلشان از روی زمین محو گردد...



دریافتند که باز گردند و گردهم آیند.

آموختند که با زخم های کوچکی که از همزیستی بسیار نزدیک با کسی بوجود می آید کنار بیایند

و زندگی کنند چون گرمای وجود آنها مهمتراست و این چنین توانستند زنده بمانند .

بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گردهم آورد بلکه آن است هر فرد بیاموزد با معایب دیگران کنارآید و محاسن آنانرا تحسین نماید.
 

Mårzï¥ē

مدیر تالار ویرایش
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ویرایش
عضویت
21 September 2017
ارسال ها
2,209
لایک ها
6,030
امتیاز
113
محل سکونت
тεняảη
#12
توی مطب دکتر نشسته بودم تا نوبتم بشه.فقط دلم می خواست زودتر برم خونه تا برای عروسی شب آماده بشم.آخه وقت آرایشگاهم داشتم!مامانم این چند وقته هی می گفت که برم یک آزمایش بدم.منم برای اینکه خیالشو راحت کنم که چیزیم نیست رفتم آزمایش دادم.اون روزم می خواستم جوابشو به دکتر نشون بدم.
بالاخره منشی منو صدا کرد.با عجله رفتم تو اتاق تا زودتر کارم تموم شه.همونجور وایساده جوابو دادم دست خانم دکتر که...یکدفعه قیافش تغیر کرد.گفت:این آزمایش مال خودتونه؟منم ترسیدم از اینکه نکنه نخواد واقعیتو بگه گفتم:نه مال خواهرمه.سرش رو با اکراه بلند کرد و گفت:تو خون خواهرتون یه مریضی خطرناک وجود داره!افتادم رو صندلی و با صدای لرزون گفتم:یعنی سرطان دارم؟!دکتر که فهمید بهش دروغ گفتم؛اومد کنارم نشست...دستشو گذاشت رو شونم و گفت:با چند بار شیمی درمانی خوب میشی،ناراحت نباش!ولی دروغ تو چشماش موج میزد.

به سختی از جام بلند شدم تا به سمت خونه بیام.پیش خودم فکر میکردم این روزای آخرو چجوری باید بگذرونم؟چجوری توبه کنم؟یعنی اون دنیا چه شکلیه؟یعنی خدا منو بخاطر همه ی غفلتام میبخشه؟
اینقدر به این چیزا فکر کردم که نفهمیدم کی رسیدم خونه؟درو باز کردم و یک راست رفتم تو اتاقم!مامانم اومد در اتاقمو زد و گفت:پس چرا نرفتی آرایشگاه؟دکتر چی گفت؟مگه نمیای عروسی؟
آخ چه چقدر دلم برا صداش تنگ میشه!یعنی باید از همشون خداحافظی کنم؟از این خونواده ای که هیچ وقت تنهام نذاشتن؟....
تو همین فکرا بودم که دوباره مامانم گفت:چیزی شده؟چرا حرف نمیزنی؟
از اون جایی که بغض گلومو گرفته بود سریع جواب دادم:نه،چیزی نشده فقط حالم خوب نیست،نمی تونم بیام عروسی! بعد مامانم که انگار یکم نگران شده بود گفت:میخوای ماهم نریم؟
نه،می خواستم تنها باشم.پس جواب دادم:«شما برین نگران من نباشین،خوب میشم.»یعنی واقعا خوب میشم؟
خودموبا همون لباس بیرون انداختم رو تخت و شروع کردم به گریه کردن.

چند ساعت گذشت.صدای همهمه میومد.انگار داشتن میرفتن.داشتم به روزای از دست رفته ی جوونی فکر می کردم.به لباسای رنگ و وارنگم که باید از همشون جدا میشدم.با خودم گفتم ای کاش میدونستم این موقع میمیرم؛اون موقع دیگه از زندگیم خوب استفاده می کردم.این قدر دنبال یک کار با حقوق خوب نبودم.الان دیگه هیچکدوم از اون پول ها هم دیگه بدرد نمی خوره!خونه خالی شده بود و سکوتی وحشتناک اونو پر کرده بود.توی خونه شروع کردم به قدم زدن و به در و دیوار نگاه کردن.انگار نگاه خداحافظی بود.

از شدت ناراحتی دیگه قدرت تکون دادن دست و پاهام رو نداشتم.نشستم رو صندلی گهواره ای و بی هدف خودمو تکون می دادم.که صدای تلفن بلند شد.اول نمی خواستم جواب بدم ولی انگار ول کن نبود.آروم دستمو بردم سمت تلفن و گوشی و برداشتم.با صدای گرفته گفتم:بفرمایید؟یکی از اون طرف تلفن با عجله گفت:ببخشید منزل خانم تهرانی؟گفتم:بله امرتون؟
-من از آزمایشگاه تماس می گیرم.
همین که کلمه ی آزمایشگاه رو شنیدم بغض گلوموجمع کرد.با صدای لرزون گفتم:اتفاقی افتاده؟کسی که پشت خط بود گفت:«راستش خانم،گویا آزمایش شما با آزمایش یک بیمار دیگه جابجا شده!لطفا فردا حتما جواب آزمایشی که دستتون هست رو بیارید تحویل بدید و جواب اصلی خودتونو بگیرید.»و قطع کرد.یعنی...من....؟خدایا ممنون که فرصتی برای جبران گذشته بهم دادی.شکر
 

Mårzï¥ē

مدیر تالار ویرایش
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ویرایش
عضویت
21 September 2017
ارسال ها
2,209
لایک ها
6,030
امتیاز
113
محل سکونت
тεняảη
#13
در افسانه ها آمده روزی که خداوند جهان را آفرید
فرشتگان مغرب را به بارگاه خود فراخواند
و از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند
یکی از فرشتگان به پروردگار گفت: آن را در زمین مدفون کن
فرشته دیگری گفت آن را در زیر دریاها قرار بده
سومی گفت راز زندگی را در کوهها قرار بده
ولی خداوند فرمود ....

اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم
فقط تعداد کمی از بندگانم قادر خواهند بود آن را بیابند
در حال که من می خواهم راز زندگی در دستر س همه بندگانم باشد
در این هنگام یکی از فرشتگان گفت فهمیدم کجا ای خدای مهربان
راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده
زیرا هیچکس به این فکر نمی افتد که برای پیدا کردن آن باید به قلب
و درون خودش نگاه کند و خداوند این فکر را پسندید
 

Mårzï¥ē

مدیر تالار ویرایش
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ویرایش
عضویت
21 September 2017
ارسال ها
2,209
لایک ها
6,030
امتیاز
113
محل سکونت
тεняảη
#14
تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دور افتاده برده شد او با بی قراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا او را نجات بخشد او ساعت ها به اقیانوس چشم می‌دوخت تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد

سر آخر نا امید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از ساحل بسازد تا از خود و وسایل اندکش را بهتر محافظت نماید روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت دود به آسمان رفته بود، بدترین چیز ممکن رخ داده بود
او عصبانی و اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟» صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می‌شد از خواب برخاست آن کشتی می‌آمد تا او را نجات دهد

مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟» آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی ، دیدیم
 

Mårzï¥ē

مدیر تالار ویرایش
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ویرایش
عضویت
21 September 2017
ارسال ها
2,209
لایک ها
6,030
امتیاز
113
محل سکونت
тεняảη
#15
در سال 1974 مجله گاید پست، گزارش مردی را نوشت که برای کوهپیمایی به کوهستان رفته بود. نگهان برف و کولاک او را غافلگیر کرد و در نتیجه راهش را گم کرد. از آنجا که برای چنین شرایطی پوشاک مناسبی همراه نداشت، میدانست که هر چه سریعتر باید پناهگاهی بیابد. در غیر اینصورت یخ میزد و میمرد. علیرغم تلاشهایش دستها و پاهایش بر اثر سرما کرخت شدند. میدانست وقت زیادی ندارد.



در همین موقع پایش به کسی خورد که یخ زده بود و در شرف مرگ بود. او میبایست تصمیم خود را میگرفت. دستکشهای خیس خود را در آورد، کنار مرد یخ زده زانو زدو دستها و پاهای او را ماساژداد. مرد یخ زده جان گرفت و تکان خورد و آنها به اتفاق هم به جستجوی کمک به دیگری، در واقع به خودشان کمک میکردند. کرختی با ماساژ دادن دیگری از بین میرفت.



ما انسانها در واقع با کمک کردن به دیگران به خودمون کمک میکنیم. خیلی وقتها همدلی با دیگران حتی میتونه از بار دلهای خودمون کم کنه.

به محض اینکه کاری در جهت منافع کسی انجام میدهید نه تنها او به شما فکر میکند، بلکه خداوند نیز به شما فکر میکند.

دستهایی که در راه خدمتند، مقدستر از لبهایی هستند که دعا میخوانند.

هنری جیمز میگوید: سه چیز در زندگی بشری اهمیت دارد. نخست مهربانی، دوم مهربانی، سوم مهربانی.
 

Mårzï¥ē

مدیر تالار ویرایش
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ویرایش
عضویت
21 September 2017
ارسال ها
2,209
لایک ها
6,030
امتیاز
113
محل سکونت
тεняảη
#16
روزی دختر جوانی در چمنزاری قدم میزد و پروانهای را لابهلای بوته خاری گرفتار دید. او با دقت زیاد پروانه را رها کرد و پروانه پرواز کرد و سپس بازگشت و تبدیل به یک پری زیبا شد و به دختر گفت: به خاطر مهربانیت هر آرزویی که داشته باشی برآورده خواهد کرد. .

دخترک لحظاتی فکر کرد و گفت: من میخواهم شاد باشم. پری سرش را جلوآورد و در گوش دختر چیزی گفت و بعد ناپدید شد.
موقعی که دختر بزرگ شد، در آن سرزمین کسی شادتر از او وجود نداشت. هرگاه کسی از او درباره راز شادیاش سؤال میپرسید لبخند میزد و میگفت: من فقط به حرف پری خوب و مهربان گوش کردم.

موقعی که پیر شد، همسایهها میترسیدند او بمیرد و با مرگش رازشگفت انگیز شادی نیز با او دفن شود. آنها به او التماس میکردند : تو را به خدا به ما بگو پری به تو چه گفت؟

به نظر شما پری به دختر چی چیز گفته بود؟

پیرزن دوست داشتنی، فقط لبخند زد و گفت: او به من گفت اصلاً مهم نیست آدمها که باشند و چقدر سعادتمند به نشر برسند، آنها هر که باشند به من نیاز دارند!

واقعیت وجود انسان چیزی فراتر از تصورات ذهن بشریست. زمانی که خداوند انسان را خلق میکرد، به فکر تفریح و یا سرگرمی خود نبود. بلکه انسان را برای هدف بسیار بالایی خلق کرد. ما با کم شمردن خود علاوه بر اینکه خود را در غم و غصه فرو میبریم، بلکه حتی به خداوندی که انسان را آفرید و او را بالاترین مخلوق خود نامگذاری کرد بیاحترامی میکنیم. فقط کافیه تا ما هم به حرف پری گوش کنیم:

مهم نیست که چه کسی هستی، کجا هستی، ثروت داری، از نظر دیگران مهمی، مهم نیست اطرافیان شما چه کسانی باشند، دکتر، مهندس، فقیر و یا غنی فقط یک چیز مهم است :

دیگران هر که باشند به من نیاز دارند.



فقط اینگونه با ایمان داشتن به اینکه خداوند ما رابرای هدفی معین و بزرگ آفریده شاید بتوانیم قدر نعمت بزرگ الهی (زندگی) را بدانیم. و این تنها راه رسیدن به آن هدف بزرگ است.

با امید به اینکه همیشه شاد شاد شاد باشید با یک آیه از انجیل مطلب امروز رو تموم میکنم:

در خداوند دائمًا شاد باشید. و باز می گویم شاد باشید
 

Mårzï¥ē

مدیر تالار ویرایش
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ویرایش
عضویت
21 September 2017
ارسال ها
2,209
لایک ها
6,030
امتیاز
113
محل سکونت
тεняảη
#17
یه سرزمین دو برادر پهلوان زندگی میکردند. برادر بزرگتر به نام فیلیپ برادر کوچک هم رابین بود.
در یکی از روزها پادشاه دو برادر را به قصر خود دعوت کرد. پادشاه پس از خوش آمدگویی به آنها گفت که
دشمن به مرز شمالی این کشور حمله کرده و شما تنها کسانی هستید که میتونید از ما در برابر دشمنان حفاظت کنید. بعد از تجهیز کردن این دو برادر را راهی این نبرد کرد. دو برادر به راه افتادن و به نزدیک اون شهر مرزی رسیدن. ولی چون شب بود خواستن شب رو اونجا استراحت کنن. صبح که شد فیلیب به رابین گفت تو برو به جنگ من اینجا میمونم و اگر کسی تو رو شکست داد و خواست از اینجا رد بشه من جلوشو میگیرم. هر چی باشه من بزرگترم و قویتر. رابینم که پسر خوب و حرف گوش کنی بود به راه افتاد.

اما بعد از دو روز وقتی که فیلیپ داشت آهو رو روی اجاقی که درست کرده بود کباب میکرد
دید که رابین داره از دور میآد و کاملاً زخمی شده.
به سمت اون رفت و ازش پرسید که چی شد؟
رابین هم کل ماجرا رو توضیح داد و در مورد جنگ با 70 پیاده و 10 سوار صحبت کرد.
فیلیپ به محض اینکه فهمید جنگ تموم شده سوار بر اسبش شد
و به سمت کارزار رفت و شروع کرد به جمع آوری غنائم.
اون با خودش گفت که پادشاه حتماً از دیدن این همه طلا خوشحال میشه.
بعد برگشت و با برادرش به سمت قصر پاشاه به راه افتادن.
وقتی به نزدیکی قصر رسیدن فهمیدن که پل روی رود بزرگ ریخته شده
و اونا واسه رسیدن به قصر مجبورن که از وسط آب رد بشن.
رابین خیلی راحت از اون رودخونه رد شد
اما فیلیپ از اونجایی که بارش سنگین بود اسبش وسط آب افتاد و همه طلاها ریخت توی آب.
فیلیپ هرکاری کرد نتونست اسبشو نجات بده و هم طلاها رو از دست داد هم اسبشو.
خلاصه اونا رسیدن به قصر و پادشاه به گرمی از اونها استقبال کرد.
پس از خوردن شام پادشاه یه نگاهی به دو برادر انداخت و گفت
خب از جنگ برام بگین و از پهلوانهای دشمن.
بگین از اینکه چه جوری پیروز شدین.
رابین شروع کرد به تعریف و زخمهای روی دست و صورتش به این قضیه شهادت میداد.
بعد از صحبتهای رابین پاشاه نگاهی به فیلیپ انداخت.
اما اونجا فقط یه صندلی خالی بود..
چون فیلیپ واسه گفتن حرفی نداشت.
اون خودش رفت و تصمیم گرفت از این به بعد
به جای اینکه به فکر خودش توکل کنه و فکر کنه که داره درست تصمیم میگیره
بیشتر فکر کنه و نظر دیگران روهم بپرسه.

ما هم خیلی وقتها مثل فیلیپیم.
فکر میکنیم که بهترین کاری رو که میتونیم داریم انجام میدیم. اما حقیقت چیز دیگست.
خیلی وقتا خدا دوست نداره که ما خیلی از کارها رو که فکر میکنیم درسته انجام بدیم.
خدا دوست داره ما آدما ازش بپرسیم:
ای خدای من، تو از من چی میخوای؟
ای خدایی که به من عقل دادی،
من میدونم که تو از من داناتر و حکیم تری،
پس لطفاً بهم بگو چه جوری باید به خلق تو کمک کنم که تو منو سر بلند کنی؟
بگو چه جوری باید چه جوری این کارو بکنم. و ...

آره دوستای خوبم. خدا دوستداره که ما باهش حرف بزنیم. ازش بپرسیم.
شک نکنید که خدا صداتونو میشنوه و بهتون جواب میده اگه بهش ایمان داشته باشین.
اون همتونو دوست داره.

فقط یه جمله دیگه میگم.
مواظب باشین تو بهشت اومدنی مثل فیلیپ دست خالی نیاین.

اون بالا میبینمتون
 

Mårzï¥ē

مدیر تالار ویرایش
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ویرایش
عضویت
21 September 2017
ارسال ها
2,209
لایک ها
6,030
امتیاز
113
محل سکونت
тεняảη
#18
در زندگی هر کدام از ما ممکنه فراز و نشیبهای بسیار زیادی وجود داشته باشه. ممکنه بعضی وقتها ما دچار مشکلاتی بشیم که اکثراً خودمون اونها رو رقم زدیم و زمانیکه با اونها دست و پنجه نرم میکنیم ممکنه شکست بخوریم و این شکست رو دست تقدیر و سرنوشت و ... بدونیم. در صورتیکه اصلاً اینطور نیست. بلکه خود ما همه کارها رو انجام دادیم. بهتره توی زندگیمون همیشه قدر اون چیزی که هستیم رو بدونیم و همه تلاشمون در این باشه که روز به رزو بهتر بشیم.

لئوناردو داوینچی به هنگام کشیدن تابلوی شام آخر، دچار مشکل بزرگی شد. او میبایست نیکی را به شکل ((عیسی)) و بدی را به شکل ((یهودا )) یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خــ ـیانـت کند، تصویر میکرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدلهای آرمانیاش را پیدا کند. روزی در یک مراسم همسرایی، تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از جوانان همسرا یافت. جوان را به کلیسا دعوت کرد و تابلو را به او نشان داد. سپس جوان را به کارگاهش برد و از چهرهاش اتودها و طرحهایی برداشت.


سه سال گذشت، تابلو شام آخر، تقریباً تمام شده بود اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود. کاردینال مسئول کلیسا کمکم به او فشار آورد که نقاشی روی دیوار را زودتر تمام کند. نقاش، پس از روزها جستجو، جوان شکسته و ژندهپوش و مستی را در جوی آبی یافت.

از دستیارانش خواست او را به کلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمیفهمید چه خبر است به کلیسا آوردند. دستیاران داووینچی سرپا نگهش داشتند و در همان حالت، داوینچی از خطوط بیتقوایی، گـ ـناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بود، طرحی کشید
وقتی کار تمام شد، گدا که دیگر مستی از سرش پریده بود، چشمهایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزهای از شگفتی و اندوه گفت:

- ((من این تابلو را قبلاً دیدهام))

داوینچی شگفت زده پرسید:

- ((کجا؟))

- سه سال پیش، قبل از اینکه همه چیزم را از دست بدهم، زمانی که در یک گروه همسرایی آواز میخواندم و زندگی زیبایی داشتم، هنرمندی از من دعوت کرد تا مدتی نقاشی چهره عیسی بشوم.



جوانی که روزی از چهره اون داوینچی نیکویی رو کشیده بود تونست خودش رو به جایی برسونه که تبدیل به تاریکی و زشتی بشه. ما انسانها خیلی وقتها به خاطر اینکه دوست داریم خودمون رو با دیگران مقایسه بکنیم و یا حتی خودمون رو کمتر از اونها بدونیم و سعی کنیم کارهای اونها رو انجام بدیم، خودمون رو از دست میدیم. کمی به اون چیزی که خدا ما رو برای اون آفریده فکر کنیم. قدر اون چیزی که هستیم رو بدونیم.

حرفم رو با یک بیت شعر و چند جمله تموم میکنم:

مولوی:

ساعتــی میزان اینی، ساعتــی میـــــــــــزان آن

یک نفس میزان خود باش تا شوی موزون خویش

ما سه چهارم از اصالت وجودی خود را به قیمت شبیه شدن به دیگران از دست میدهیم.

به دنیا آمدهای، درست مانند کتابی باز و نانوشته، باید سرنوشت خود را رقم زنی، خود و نه کس دیگر.

خالق سرانجام خود باش. همچون بذر بمانی و بمیری اما میتوانی گل باشی و بشکفی، میتوانی درخت باشی و ببالی.

شاد و پیروز باشید
 

Mårzï¥ē

مدیر تالار ویرایش
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ویرایش
عضویت
21 September 2017
ارسال ها
2,209
لایک ها
6,030
امتیاز
113
محل سکونت
тεняảη
#19
یک روز یک مرد جوان رفت پیش دکتر وینسنت پیل و بهش گفت:

- آقای دکتر من خسته شدم. من نمی تونم از پس مشکلاتم بر بیام. لطفاً به من کمک کنید.

دکتر پیل جواب داد:

- باشه فقط یکم صبر کن من یک سخنرانی دارم بعد از سخنرانی به تو جایی رو نشون میدم که هیچ کس اونجا مشکلی نداره.

مرد جوان خوشحال میشه و میگه:

- باشه من منتظرم. هر طور شده به هر قیمتی من به اونجا میرم.

بعد از سخنرانی پیل اون مرد رو به اون مکان برد. میتونید حدس بزنید اونجا کجا بود؟

قبرستان

پیل یه نگاهی به مرد جوان انداخت و گفت:

- اینجا 150 نفر اقامت دارن بدون اینکه مشکلی داشته باشن. مطمئنی که میخوای به اینجا بیای؟

واقعاً همینطوره. همه ما توی دنیایی زندگی میکنیم که پر از مشکلاته و تا پایان عمرمون با اونها دست و پنجه نرم می کنیم. فقط زمانی خلاص میشیم که عمرمون توی این دنیا به پایان برسه. پس بهتره برای پیروزی از مشکلاتمون از خدا کمک بخواهیم و زمانیکه با آنها روبرو میشیم اون رو یک چیز عادی بدونیم. توی مسابقه دو با مانع شرکت کنندگان موانع را جزئی از مسابقه میدانند و برای رسیدن به خط پایان و پیروزی موانع را پشت سر میگذارند و هرگز به خاطر اینکه ممکنه با موانع برخورد کنند از دور مسابقه خارج نمیشن.

زندگی ما هم مثل مسابقه دو با مانع میمونه. بهتره ازش فرار نکنیم بلکه خودمون رو برای مقابله با اونها آماده کنیم.

حالا بهتره اینکار رو بکنیم : هرگاه با آزمایشها روبرو میشوید آن را کمال شادی بیانگارید، زیرا میدانیم گذار ایمان شما از بونه آزمایشها پایداری به بار می آورد. *

پس: دلسرد نمیشویم هر چند انسان ظاهری ما فرسوده میشود انسان باطنی روز به روز تازهتر میشود. *

چون: در سختیها نیز فخر میکنیم، زیرا میدانیم سختیها بردباری به بار میآورد و بردباری شخصیت را میسازد و شخصیت سبب امید میشود و امید به سرافکندگی نمیانجامد. *



ستاره ها(*) آیاتی از انجیل میباشند
 

موضوعات

بالا