تازه چه خبر
انجمن رمان ایران

سلام مهمان عزیز برای عضویت در انجمن رایگان ثبت نام کنید! پس از وارد شدن، می توانید با اضافه کردن موضوعات و پست های خود، و همچنین تماس با دیگر اعضا از طریق صندوق پستی خصوصی خود، در این سایت شرکت کنید!

  • سال نو می شود، زمین نفسی دوباره می کشد، برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زند پرنده های خسته بر می گردند و در این رویش سبز دوباره... من... تو... ما... کجا ایستاده ایم سهم ما چیست؟ نقش ما چیست؟ پیوند ما در دوباره شدن با کیست؟ زمین سلامت می کند و ابرها درودتان سال نو مبارک...

رمان دو سال خونین | Daniall کاربر انجمن رمان ایران

Darya!

Din kram är min säng
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
ناظر رمان
مدیر تالار اخبار
نویسنده انجمن
پالایشگر رمان
پلیس انجمن
*پارت بیست و نهم*

(تازه وارد)

میدویدم.هرچی بیشتر میدویدم بیشتر بهم نزدیک میشد.فایده نداشت..باید تسلیم میشدم.بحس دست یه نفر روی شونم از خواب پریدم.
هیراد-خوبی؟
-آره چیزی نیست.
***
با موافقت دوقلو ها رفتیم سمت جنگل تا یه هوایی تازه کنیم.میون درختا قدم میزدیم که یک لحظه چیزی رو احساس کردیم.صدای یه نفر که توی جنگل جیغ میکشید و میدوید رو شنیدیم.
دامون-مراقب باشین.
هممون گارد گرفتیم که دیدیم از بالای یه درخت بلند یک نفر پرید پایین.
آزرا-هه فکر نمیکردم دیگه ببینمت.
آیدا-خوشحالم از دیدنت ازرا.میبینم که گروه قبلیت رو ترک کردی.
مارینکا-خیال میکردم توهم تو اون آتیش سوزی مردی؟
آیدا-میبینی که زندم.من عادت ندارم قربانیه دیگران بشم.
آزرا-هه.تو باید قربانیه خودت میشدی..قربانیه آتیش سوزی که خودت به پا کردی.
آیدا-هنوزم قبول نداری که اون کاره من نبوده نه؟
دریا-توهم درش دست داشتی.
آیدا-من وقتی به محل آتیش سوزی رسیدم که خواهر کوچیکترم توی ساختمون بود و اسممو صدا میزد..دریا چطور تونستی؟
دریا-حقیقت تلخه عزیزم.
آیدا..کسی که دریا و آزرا میگفتن توی آتیش سوزی ساختمان پلاسکو دست داشته.هیچ کس این حرفشون رو باور نکرد تا وقتی که آزرا و دریا ویدیوعه اتیش زدن ساختمون رو توسط آیدا بهمون نشون دادن.
آیدا-برام مهم نیست که کی حرفمو باور داره یا نه..من از طرف یکی از گروه ها برای کمک به شما فرستاده شدم.
دامون-از طرف کی؟
آیدا-ریکاردو.
دامون-فکر میکردم که یک نفر رو بفرسته..ولی یک تازه وارد؟
آیدا-من خیلی اصراری ندارم و فقط به خاطر اینکه به ریکی قول دادم اینجام.
ریکاردو یکی از قوی ترین گروه های خوناشامی تهران رو رهبری میکرد و اسمش توی کل تهران پیچیده بود..حتی بعضی از آدم ها هم میشناختنش و با شنیدن اسمش وحشت میکردن.
هیراد-چند وقته که خوناشامی؟
آیدا-دو سال.
دریا-دامون چی میگی؟
ازرا-دامون میخوای اجازه بدی بیاد توی گروهمون؟
دامون-نمیشه حرف روی حرف ریکاردو زد.مجبورم قبولت کنم.
 

Darya!

Din kram är min säng
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
ناظر رمان
مدیر تالار اخبار
نویسنده انجمن
پالایشگر رمان
پلیس انجمن
*پارت سی ام*

(خورشید)

هممون نشسته بودیم روی زمین رو هرکدوم مشغول کاری بودیم.دوقلوه ها داشتن تمرکز میکردن,ایوان و دامون مشغول بحث درباره ی جنگمون با گروهی که قصد داشتن به تهران حمله کنن بودن,مارینکا(دریا) و آزرا هم داشتن سعی میکردن ذهن ایدا رو بخونن هیراد و مارکو(داریا) هم به دوتا درخت تکیه داده بودنو تو فکر بودن.آریا هم مشغول تماشای دوقلو ها بود و ایدا روی یه تنه ی درخت قطع شده نشسته بود.هیچ کس با اون کاری که کرده بود بهش اعتماد نداشت.حتی دامون که قبولش کرده بود.چرا باید یه محافظ به شهرش آسیب بزنه!درسته ما خون آشامیم و موجودات پلیدی هستیم,ولی از شهرمون هم محافظت میکنیم.
هیراد:
به درخت تکیه داده بودمو مشغول تماشای خورشید بودم.خورشید!چیزی که ما از لمس تابشش محروم بودیم.چقدر دلم برای برای اون رزا که زیر نور خورشید کنار ساحل دراز میکشیدم و به صدای آهنگ گوش میدادم تنگ شده.اون دوران برای همیشه تموم شد.دامون به دوران خوشی و انسانی من پایان داد.برای نجات جونم.نزدیک غروب بود.همه ی بچه ها که تو این مدت سعی کردن توی سایه باشن تا از نور افتاب در امان باشن جمع شدن تا غروب خورشید رو تماشا کنن.امروز به طرز عجیبی هوا آفتابی بود و این یعنی یه تحدید برای ما.خورشید غروب کرد.به جمعمون نگاه کردم.همه بودن به غیر از یک نفر.آیدا!از زمان ورودش به گروه همه باهاش دشمن شدن.با شایعه ای که دریا و ازرا براش درست کرده بودن هر کسه دیگه ای هم بود بهش اعتماد نمیکرد.ولی قابل اعتماد تر از ماهینه.حداقل.تکیم رو از درخت گرفتم و رفتم سمتش.
-اجازه هست؟
ایدا-اوهوم.
کنارش روی تنه ی درخت نشستم.سعی کردم ذهنش رو بخونم.افکارش خالی از هر جنبه ی منفی بود.حس عجیبی بهش داشتم.حس میکردم بعد از ایوان تنها کسیه که میتونم بهش اعتماد کنم.
آیدا-چیه؟میخوای توهم بهم کنایه بزنی؟
-نه..من همچین قصدی ندارم.
آیدا-ذهنیتت رو دوست دارم.افکار جالبی توی سرت داری.
-خب..من راستش به هیچ چیزی فکر نمیکردم.
آیدا-من رو دست کم نگیر..این یکی از توانایی هامه که تا عمق افکار یک نفر برم.
نقطه ی مشترک منو آیدا.با همین توانایی بود که تونستم برم توی عمق افکارش.
آیدا-چیه؟
-جالبه..این توانایی رو منم دارم.
تک خنده ای کرد و به بازی با انگشتاش ادامه داد.
آیدا-میشه یه سوال بپرسم؟
-بپرس.
آیدا-چرا همیشه موقعه غروب خورشید میری و تماشا میکنی؟
-تو از مجا میدونی همیشه این کار رو میکنم؟
آیدا-خیلی وقته توی افکارتم.از همه چیزت با خبرم.
-خب..چون خورشید رو دوست دارم.
 

Darya!

Din kram är min säng
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
ناظر رمان
مدیر تالار اخبار
نویسنده انجمن
پالایشگر رمان
پلیس انجمن
*پارت سی و یکم*


(بها دادن با خون و خورشید)


سکوت حاکم جمعمون بود.هیچ کس هیچ حرفی نمیزد و همه توی خودشون بودن.دوباره اون سکوتی که ازش بدم میاد.نگاهی به آیدا کردم.شایع ای که آزرا و مارینکا واسش درست کرده بودن رو باور نداشتم.نگاهی به شاهین کردم.کنار مارکو(داریا) نشسته بود و از طریق ذهنی باهاش حرف میزد.یک لحظه نگاهم کشیده شد سمت ایوان و تنفر رو توی چشماش حس کردم.تنفر از مارینکا.حق داشت.مارینکا تغییرات زیادی کرده بود.بی خبر میرفت و بی خبر میومد,دیگه اون دریای سابق نبود.ترسناک شده بود.توی گروه فقط شاهین و دامون باهاش حرف میزدن که مارینکا خیلی بهشون محل نمیزاشت,حتی داریا هم باهاش حرف نمیزد.
آیدا-بهتر نیست برگردین؟
-کجا؟
آیدا-ویلاتون..بهتره برگردین.شبا اینجا گرگینه زیاده.
-چا بقیه میرن ولی من امشبو باید اینجا بمونم.
آیدا-چطور؟
-به خاطر توانایی که منوتو داریم باید هردومون امشبو اینجا بمونیم.
آیدا-چه ربطی داره؟
-هرکسی که از اینجا رد میشه..باید ببینیم گذشتش چیه ربطی به این گروه گرگینه ها و خوناشام ها داره یا نه!
آیدا-خیله خب.
بلند شد و روبه روی دامون گفت:
آیدا-بهتره که دیگه برید..فقط 5 دقیقه مونده به ساعت 12 و امشب هم ماه کامله و ریکارو هم قراره بیاد و نباشید بهتره..خیلی از دریا دلخوره.
دامون-خیله خب..هوای همو داشته باشید.برم.
اینو گفتن با سرعت از اینجا دور شدن و توی یک ثانیه از دیدمون محو شدن.
آید به ساعتش نگاهی انداخت و گفت:
آیدا-1 دقیقه.
از روی تنه ی درخت بلند شدم و صدایی رو شنیدم.
صدای زوزه ی گرگ بود.به آیدا نگاه کردم.سرش رو تکون دادو هردومون مشغول به دویدن شدیم.
گرگینه ها پشت سرمون میدویدنو دنبالمون میکردن.ایدا فریاد زد:
آیدا-هیراد سمت راستت.
به سمت راستم نگاه کردمو تو یه یه حرکت به سمت دیگه ای پرتاب شدم.با سرعت از روی زمین بلند شدمو به دویدن ادامه دادم.
ریکاردو-صبر کنین.
صداش خیلی نزدیک بود.البته بریا ما که خوناشامیم.برای انسان های عادی حتی شنیده هم نمیشد.
منو آیدا با شدت سر جامون وایسادیم و بهم نگاه کردیم.
از دل تاریکی کسی رو دیدیم که به سمتمون میومد.این همون مرد بود.ریکاردو.رئیس خوناشامای ایرانی و کسی که حکم صادر میکرد.
ریکاردو-پس بالاخره جرات نکردن با من رو به رو بشن.
خون آشام ها رسمی داشتن که وقتی رئیس شون رو میدین باید بها میدادن.با خونشون و یا با خورشید.بها دادن با خورشید اصتلاحی داشت که به اون سانی سکرفایس میگفتن و بها دادن با خون بلادی سکرفایس.کسایی که با خونشون بها میدادن باید چند سی سی از خونشون رو میدادن و خون کثیف میخوردن و کسایی هم که با خورشید بها میدادن باید 5 دقیقه زیر نور آقتاب که به صورت مستقیم میتابه وایسن و پوستشون بسوزه.آیدا ترجیح داد خونشو بده و خون کثیف بخوره ولی من سال ها بود که دلم برا تابش خورشید تنگ شده بود و قصد داشتم با خورشید بها بدم.
آیدا این فکرمو از ذهنم خوند و لبخند محوی زد.
چند سی سی از خونشو دادو خون کثیف یک مردی رو که تاحالا حتی اسمش رو هم نشنیده بودم رو خورد."آراد"اسمش برام آشنا بود ولی تاحالا توی دوروبریام نشنیده بودم کسی بگه آراد.با اینکه مرده بود سعی کردم برم توی اعماق ذهنش و ببینم کیه.
 

Darya!

Din kram är min säng
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
ناظر رمان
مدیر تالار اخبار
نویسنده انجمن
پالایشگر رمان
پلیس انجمن
*پارت سی و دوم*


(غرق در خاطرات)



چند دقیقه ای تا طلوع خورشید مونده بود.آیدا بهاشو داده بود و نوبت من بود.خورشید آروم آروم طلوع کرد.جلوی نور خورشید با بالاتنه ی لخت وایسادم و منتظر موندم تا نور خورشید مستقیم روی بدنم بتابه.سوزشی رو روی بدنم حس کردم.خود به خود لبخندی زدم و چشمام و بستم.
روی شن های ساحل دراز کشیده بودمو مشغول تماشای موج های دریا بودم.به آسمون نگاه کردم و به خورشید زل زدم.کمی چشمم رو اذیت کرد.عینک آفتابیمو زدم و مشغول تماشا شدم.عاشق خورشید بودم.تابش نورش رو که روی بدونم حس میکرد حس خیلی خوبی بهم میداد.صدایی رو شنیدم.
...-هیراد..هیراد تمومش کن.
به سمت عقب کشیده شدم.به بدنم نگاه کردم.قرمز بود و نشانه های سوختگی روش بود.
آیدا-دیوانه.حالت خوبه؟
-بهتر از این نمیشم.
توی خاطراتم غرق شده بودم.صدایی هم که شنیدم صدای آیدا بود.
ریکاردو-رومینا..هیراد رو ببر درمونگاه خوناشام ها نزدیکیه قله.آیدا تو وایسا.
آیدا-باشه.
اون دختره که اسمش رومینا بود و گرگینه هم بود کمکم کرد تا از روی زمین بلند شم و به کمک یه پسر دیگه که شباهت ظاهری باهم داشتن منو به سمت درمونگاه خوناشام ها بردن.
آیدا:
رومینا و رامین هیراد رو بردن.تو چشمای ریکاردو نگاه کردم و منتظر بودم تا طعنه هاش شروع بشه.
ریکاردو-اون فکری رو که توی ذهنت داری رو بزار برای بعد.فعلا باید روی اون دوتا تمرکز کنیم.خطر زیادی برای گروه دامون محسوب میشن.این پسره..هیراد,چرا اینقدر عجیب بود؟
-خورشید..علاقه ی زیادی به خورشید داره.
ریکاردو-تا حالا ندیده بودم یه خوناشام خورشید رو دوست داشته باشه
***
خورشید درست وسط آسمون بود.ساعت 12 ظهر.تلفنم رو از تو جیب مانتوم دراوردمو به رامین زنگ زدم.
-الو رامین..حالش چطوره؟...باشه پس منتظرتونم..فعلا.
هیراد حالش بهتر بود و قرار شد تا 5 دقیقه دیگه اینجا باشن.سنگی رو از روی زمین برداشتمو به طرف دیگه ای پرتاب کردم.از بچگی این کار رو دوست داشتم ولی تنها فرقش اینه که اون دوران سنگارو که پرتاب میکردم هیچ اتفاقی نمیفتاد..ولی الان سنگا به چند تکه تقسیم میشن و خورد میشن.
هیراد-باید برگردیم ویلا.
-خوبی؟
هیراد-آره..دامون تلفن زد..باید همین الان برگردیم.
بعد از 5 دقیقه رسیدیم ویلا.هیچ صدایی نمیومد.هیراد با شدت در ویلا رو باز کرد و خونه رو نامرتب دید.با سرعت به طبقه ی بالا رفت و مدام اسم تک تک بچه ها رو صدا میزد.
هیراد-شاهین!ایوان!آریا!
آریا-من اینجام هیراد.
به ستش رفتیم و با چیزی مواجه شدیم که انتظارش رو نداشتیم...
 

Darya!

Din kram är min säng
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
ناظر رمان
مدیر تالار اخبار
نویسنده انجمن
پالایشگر رمان
پلیس انجمن
*پارت سی و سوم*


(اعضای اصلی گروه)


نگاهی به صورت آیدا و بعدش به هیراد نگاه کردم و سرم رو به معنیه اینکه چیشده تکون دادم.
دوباره نگاهم سمت آریا کشیده شد.نمیتونستم چشم ازش بردارم.
پوستش کاملا سوخته بود.چشم هاش هم خیلی قابل دیدن نبود.صحنه ی وحشتناکی بود.هیراد کمکش کرد تا از روی زمین بلند شه ولی آریا روی پاهاش بند نبود هیراد مجبور شد تا نگهش داره و منم کمکش کردم.پوست آریا گرم بود و این منو هیراد رو خیلی اذیت میکرد.سعی کردم اهمیت ندم و از ویلا زدیم بیرون و هیراد شروع به پرسیدن سوالاتی کرد.
هیراد-آریا بچه ها کجان؟چه بلایی سرشون اومده؟
آریا-کار اون دخترست..ماهین.
هیراد-چی؟
آریا-امروز دلارام و لاوان اومده بودن اینجا..ایوان اعصابش خیلی بهم ریخته بود و ههیچ کدوم حاضر به صحبت با دوتا گرگینه نبودن..یهو ماهین سر رسید و با اعضای گروهش همه ی بچه ها رو برد..سعی کردیم جلوشو بگیریم ولی نشد و یکی از اعضای گروه ماهین این بلا رو سر من آورد.
هیراد-آزرا و..
آریا-اونا رو هم گرفت.
آیدا-این امکان نداره.
هیراد-چی؟
آیدا-آزرا و مارینکا اعضای اصلیه گروه ماهین هستن..حتما یه کاسه ای زیر نیم کاسشونه.
هیراد-یعنی چی؟یعنی همش دارن فیلم بازی میکنن!
آیدا-دقیقا.
این یکی رو دیگه باور نداشتم.امکان نداشت ماهین بخواد اعضای گروهش رو گروگان بگیره.تو همین افکار بودم که صدای آریا توی گوشم پیچید.
آریا-دوقلو ها رو جدا از خوناشام ها بردن..بردنشون یه جای دور از اینجا.
هیراد با شنیدن این حرف دندونای نیشش تیز شدن و چشماش به رنگ قرمز دراومد.دستاشو مشت کرد و از عصبانیت چهرش خیلی ترسناک شده بود.
هیراد-آیدا حواست به آریا باشه..ببرشتهران.خونه رو هم که بلدی,ببرش خونه ی خودش.
هیراد:
دست آیدا رو از روی شونم برداشتمو با سرعت به سمت محلی رفتم که احتمال میدادم بچه ها رو بردن اونجا.داشتم میدویدم که متوجه یه انسان شدم.با نهایت قدرت گرفتمشو دندونامو توی شاهرگش فرو بردم.تا قطره ی آخر خونش رو خورد و انداختمش توی جنگل و به راهم ادامه دادم.
یه در چوبی و قدیمی.یه خونه ی بزرگ مال دهه ی 50 متعلق به یه خوناشام اصیل ایرانی.در رو آروم باز کردم.همه جا تاریک بود.صدای تپش قلب شنیدم.به سمت صدا رفتم چهره ی آشنایی رو دیدم,شاهین!
-هی شاهین..شاهین خوبی؟
ماهین-عالیه.
با طرف صدا برگشتم و ماهین رو دیدم که دو طرفش درا و آزرا وایسادن.با نفرت به هردوشون نگاه کردم و سرم رو از روی تاسف تکون دادم.
-لنا و الینا کجان؟
ماهین-عا عا..تند نرو پسر.
خواستم به سمتش جهش بزنم که مارینکا و آزرا جلوم رو گرفتن.
باورم نمیشد این دوتا همونایی ان که دامون بهشون اعتماد کرده بود.
دیگه به هیچ کس اعتماد نداشتم.اعتمادم رو نسبت به همه از دست داده بودم.تنها کسی که در حال حاضر قابل اعتماد بود آیدا بود.
شاهین-نه هیراد..به آیدا اعتماد نکن.
-تنها کسیه که میشه بهش اعتماد کرد.
ماهین-اوه متاسفم برات پسر..
-برای خودت متاسف باش.
 

Darya!

Din kram är min säng
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
ناظر رمان
مدیر تالار اخبار
نویسنده انجمن
پالایشگر رمان
پلیس انجمن
*پارت سی و چهارم*


(حنرس)

آیدا-من باهاشون میرم.
-نه آیدا تو اینجا بمونی بهتره.
ایدا-ولی...
رومینا-بسه..ما به هردوتون احتیاج داریم.
با کمک آیدا دامون رو بلند کریدم.رامین و رومینا هم ایوان رو بلند کردن.با سرعت به سمت یه جای سرد که فقط رامین و رومینا اسمش رو میدونستن و مخصوص خوناشام های سوخته بود راه افتادیم.طی ربع ساعت با سرعت نور رسیدیم.
رومینا-اینم آیس کسل(Ice Castle).
رامین-مدت هاست هیچ خوناشامی رو به اینجا نیاوردیم.
-چون مدت هاست خوناشام ها جنگ داخلی ندارن.
رمینا-ممکنه افراد دیگه ای هم از کشور های دیگه با ملیت های مختلف برای این جنگ بیان.
آیدا-الان باید چیکار کنیم؟
رامین به آیدا نگاه کرد و بعد به آیس کسل زل زد.
رامین-میبریمشون داخل.امیدوارم حنرس اینجا رو ترک نکرده باشه.
-حنرس کیه؟
رومینا-سردسته ی جادوگرایی که اینجا برای بهبود خوناشام ها کار میکنن.
ایوان و دامون رو بردیم داخل.به اندازه ی کافی برای بهبودشون سرد بود ولی بدون وجود حنرس نمیتونستن کامل ترمیم بشن.
رامین شروع به حرف زدن به یه زبان عجیب کرد.زبان جادوگرا نبود چون اون زبان رو بلد بودم.زبان هیچ کشو دیگه ای هم نبود.
-هی این..
رومینا-هیس..داره سعی میکنه با حنرس صحبت کنه.
رامین دست از حرف زدن به اون زبان عجیب برداشت و سکوت کرد.هاله ای از نور وسط قصر پیدا شد که به مرور زمان نورش بیشتر میشد.چشمامو بستم و با دستام چشمای دامون رو گرفتم.آیدا و رومینا و رامین هم شچماون رو بستن و رومینا چشمای ایوان رو گرفت.بعد از چند ثانیه حس کردم نور کامل از بین رفته.چشمام رو باز کردم.
یه دختر با موهای سفید و لباس سفید روبه روم وایساده بود.
رامین-حنرس به کمکت احتیاج داریم.
حنرس-چیشده؟
رامین به ایوان و دامون نگاه کرد.نگاهش یه رنگ خاصی داشت.رنگ نگرانی یا رنگ تعجب؟مشخص نبود.بیخیال این افکار شدم.دامون رو از رو زمین بلند کردم و بردمش روی تختی که از همونجا بود.یه تخت نبود.مثل تخته سنگ بود.سه تخته سنگ که از یخ درست شده باشه:/
رامین هم ایوان رو گذاشت روی تخته سنگ کناریش.حنرس بالای سر هردوی اونا وایساد و بهمون اشاره کرد که عقب وایسیم.
دستش رو بالای بدن دامون و ایوان گذاشت.چشمامو بست و در عرض یک ثانیه بدنشون کامل منجمد شد.حنرس ازشون فاصله گرفت و جلوی ما وایساد.
حنرس-برین بیرون.
هممون با سرعت زدیم بیرون ولی حنرس همونجا وایساده بود.صدای شکستن از داخل اومد.رفتیم تو دیدیم یخ اطراف بدن دامون و ایوان شکسته شده و بدنشون کامل ترمیم شده
 

Darya!

Din kram är min säng
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
ناظر رمان
مدیر تالار اخبار
نویسنده انجمن
پالایشگر رمان
پلیس انجمن
*پارت سی و پنجم*

(صدای جیغ)



آروم از روی اون تخته سنگ های یخی بلند شدن.به اطراف نگاه کردن و نگاهشون روی حنرس ثابت موند.
حنرس-حنرس هستم.
ایوان-چی؟
آیدا-آروم باشید..حنرس کمکتون کرد تا بدنتون ترمیم بشه
دامون-یعنی یه جادوگر به ما دست زد؟
دست به سینه نگاهش کردم و گفتم:
-خودت چی فکر میکنی؟
دامون-بیخیال.
ایوان-شاهین کجاست؟
آیدا-شاهین..پیش مارینکا و آزرا.
دامون-یعنی چی؟
-وقتی ماهین به ویلا حمله کرد شاهین و دو قلو ها و شما رو بردن و آریا رو با بدن سوخته ول کردن.
آیدا-آریا..آریا کجاست؟
رامین-آروم باش..حنرس قبل از اینکه بیاد اینجا آریا رو درمان کرد و الان هم حالش خوبه ولی بدنش ضعیف شده.
ایوان-ببینم کی منو آورد اینجا؟
رومینا-منو برادرم.آیدا و هیراد هم دامون رو آوردن.
ایوان چند بار پلک زد.بیخیال شد و رفت سمت در آیس کسل که حنرس بلند صداش زد:
حنرس-وایسا ببینم..(با دستش به ایوان اشاره کرد)..میخوای با این وضعیت بری؟
ایوان نگاهی به خودش کرد و بعد به ما نگاه کرد.
ایوان-یعنی تمام این مدت من چیزی تنم نبود؟
آیدا-نه.
رامین-حنرس به دامون و ایوان لباس بده باید هرچه زودتر الینا و لنا رو پیدا کنیم.
***

لنا
چشمام رو باز کردم.تمام چیزی که یادم میومد سوختگی های روی بدن خوناشام ها و چهره ی ماهین بود.به اطراف نگاه کردم یه جای تاریک و سیاه بود.
دستام با زنجیر بسته شده بودن.کنارم الینا هنوز بیهوش بود.از ترس اینکه ممکنه کسی متوجه بشه از طریق ذهنم صداش زدم.
چشماش تکون خوردن.همه جا تاریک بود ولی نور ماهی که از دریچه ی کوچیکی میتابید گوشه ای رو روشن کرده بود.
برای یک لحظه حسی بهم دست داد.انگار خبری بهم رسیده باشه.سعی کردم تمرکز کنم.من و لنا با دنیای مرده ها در ارتباط بودیم و خبر مرگ اطرافیانمون رو میفهمیدیم.مثل الان.
یکم تعجب کردم ولی با کمی فکر متوچه چگونگی این مردن شدم.
الینا-لنا نه.
-تنها راه نجاته.
الینا-این تنها راه نجات هردومون نیست.
-این تنها راهیه که تورو نجات میده.
حاضر بودم برای نجات خواهرم هرکاری بکنم.به خصوص کاری که توش خیلی ماهرم.میخواستم جیغ بکشم.بانشی ها برای دفاع از خودشون جیغ میکشن.ولی جیغی هم دارن که برای نجات دیگرانه و موجب مرگ خودشون میشه.این جیغ اینقدر بلند بود که حتی دنیای مرده ها هم این صدا رو میشنید.مردم دنیا بعد از شنیدن صدای جیغ من توی تصورات بی جای خودشون فرو میرن ولی مهم ماورا هستن که این صدای جیغ رو درک میکنن.
شروع به نفس نفس زدن کردم.
الینا-لنا نه..لنا...
قبل از اینکه حرف دیگه ای بزنه حنجرم رو بکار انداختم و جیغ بلندی کشیدم.هنوز هم میتونستم متوقفش کنم ولی نمیخواستم.وقتی صدای من رو کل دنیا میشنیدن پس حتما گروه دامون هم میشنید و برای نجات لنا هر چه سریع تر دست به کار میشدن.

طعم خون رو توی دهن حس کردم ولی باز هم صدای جیغم رو خفه نکردم.سرم در حال منفجر شدن بود.چشمام تار میدید.لحظه ی آخر با لبخند به لنا زل زدم و صدای جیغم رو خفه کردم.
 

Darya!

Din kram är min säng
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
ناظر رمان
مدیر تالار اخبار
نویسنده انجمن
پالایشگر رمان
پلیس انجمن
*پارت سی و ششم*

(صدای جیغ)



آروم از روی اون تخته سنگ های یخی بلند شدن.به اطراف نگاه کردن و نگاهشون روی حنرس ثابت موند.
حنرس-حنرس هستم.
ایوان-چی؟
آیدا-آروم باشید..حنرس کمکتون کرد تا بدنتون ترمیم بشه
دامون-یعنی یه جادوگر به ما دست زد؟
دست به سینه نگاهش کردم و گفتم:
-خودت چی فکر میکنی؟
دامون-بیخیال.
ایوان-شاهین کجاست؟
آیدا-شاهین..پیش مارینکا و آزرا.
دامون-یعنی چی؟
-وقتی ماهین به ویلا حمله کرد شاهین و دو قلو ها و شما رو بردن و آریا رو با بدن سوخته ول کردن.
آیدا-آریا..آریا کجاست؟
رامین-آروم باش..حنرس قبل از اینکه بیاد اینجا آریا رو درمان کرد و الان هم حالش خوبه ولی بدنش ضعیف شده.
ایوان-ببینم کی منو آورد اینجا؟
رومینا-منو برادرم.آیدا و هیراد هم دامون رو آوردن.
ایوان چند بار پلک زد.بیخیال شد و رفت سمت در آیس کسل که حنرس بلند صداش زد:
حنرس-وایسا ببینم..(با دستش به ایوان اشاره کرد)..میخوای با این وضعیت بری؟
ایوان نگاهی به خودش کرد و بعد به ما نگاه کرد.
ایوان-یعنی تمام این مدت من چیزی تنم نبود؟
آیدا-نه.
رامین-حنرس به دامون و ایوان لباس بده باید هرچه زودتر الینا و لنا رو پیدا کنیم.
***

لنا
چشمام رو باز کردم.تمام چیزی که یادم میومد سوختگی های روی بدن خوناشام ها و چهره ی ماهین بود.به اطراف نگاه کردم یه جای تاریک و سیاه بود.
دستام با زنجیر بسته شده بودن.کنارم الینا هنوز بیهوش بود.از ترس اینکه ممکنه کسی متوجه بشه از طریق ذهنم صداش زدم.
چشماش تکون خوردن.همه جا تاریک بود ولی نور ماهی که از دریچه ی کوچیکی میتابید گوشه ای رو روشن کرده بود.
برای یک لحظه حسی بهم دست داد.انگار خبری بهم رسیده باشه.سعی کردم تمرکز کنم.من و لنا با دنیای مرده ها در ارتباط بودیم و خبر مرگ اطرافیانمون رو میفهمیدیم.مثل الان.
یکم تعجب کردم ولی با کمی فکر متوچه چگونگی این مردن شدم.
الینا-لنا نه.
-تنها راه نجاته.
الینا-این تنها راه نجات هردومون نیست.
-این تنها راهیه که تورو نجات میده.
حاضر بودم برای نجات خواهرم هرکاری بکنم.به خصوص کاری که توش خیلی ماهرم.میخواستم جیغ بکشم.بانشی ها برای دفاع از خودشون جیغ میکشن.ولی جیغی هم دارن که برای نجات دیگرانه و موجب مرگ خودشون میشه.این جیغ اینقدر بلند بود که حتی دنیای مرده ها هم این صدا رو میشنید.مردم دنیا بعد از شنیدن صدای جیغ من توی تصورات بی جای خودشون فرو میرن ولی مهم ماورا هستن که این صدای جیغ رو درک میکنن.
شروع به نفس نفس زدن کردم.
الینا-لنا نه..لنا...
قبل از اینکه حرف دیگه ای بزنه حنجرم رو بکار انداختم و جیغ بلندی کشیدم.هنوز هم میتونستم متوقفش کنم ولی نمیخواستم.وقتی صدای من رو کل دنیا میشنیدن پس حتما گروه دامون هم میشنید و برای نجات لنا هر چه سریع تر دست به کار میشدن.

طعم خون رو توی دهن حس کردم ولی باز هم صدای جیغم رو خفه نکردم.سرم در حال منفجر شدن بود.چشمام تار میدید.لحظه ی آخر با لبخند به لنا زل زدم و صدای جیغم رو خفه کردم.
 

Darya!

Din kram är min säng
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
ناظر رمان
مدیر تالار اخبار
نویسنده انجمن
پالایشگر رمان
پلیس انجمن
*پارت سی و هفتم*

(صاعقه)


هیراد
صدای جیغ بلندی رو شنیدیم.صدای جیغ یه بانشی بود و خیلی هم آشنا بود.صدا رو دنبال کردیم و رسیدیم به یه خونه ی متروکه.ایوان درش رو با شدت باز کرد و رفتیم داخل.لنا و الینا دستاشون زنجیر شده بود.لنا روی زمین افتاده بود و کنار لبش خونی بود و الینا هم بالا سرش دستش رو نوازش میکرد و اشک میریخت.
دامون-الینا؟
الینا-دیر اومدی دامون...
دامون روی زمین کنار جنازه ی لنا زانو زد.
رامین-اینجا چه خبره؟
رومینا-هیس.
زنجیر دور دست های لنا و الینا رو باز کردم.دامون لنا رو از رو زمین بلند کرد.به الینا کمک کردم از روی زمین بلند شه.بدنش شل بود و نمیتونست خودش رو نگه داره.زیر بازوش رو گرفتم و هممون با سرعت حرکت کردیم سمت ویلا.این جیغ ممکن بد باعث کشته شدن خوناشام های اطراف بشه ولی اون موقع کسی اطراف نبود و همه از فاصله دور صداش رو شنیدن.
در ویلا رو باز کردیم و رفتیم داخل.الینا رو گذاشتم روی مبل و اریا رو که خبری ازش نبود صدا زدم.
-آریا..آریا؟
آریا-بله هیراد؟
با سرم به الینا اشاره کردم.آریا نشست کنارش و ذهنش رو تحت کنترلش گرفت.دامون لنا رو برد بیرون از ویلا و منو ایوان هم که با این رسم آشنا بودیم پشت سرش راه افتادیم.همیشه بعد از مرگ یک بانشی توی همون منطقه بارون شدیدی همراه با رعد و برق شروع به باریدن میکرد.
آریا الینا رو از روی مبل بلند کرده بود آورده بودش پیش ما.رامین و رومینا هم پشت سرمون وایساده بودن.دامون لنا رو روی زمین گذاشته بهمون اشاره کرد که عقب بریم و خودش هم اومد عقب تر.چند ثانیه ای صبر کردیم تا بارون شروع به باریدن کرد.صدای رعد و برقش فوق العاده کر کننده بود.
سرم رو بالا بردم و به آسمون نگاه کردم.ماه کامل بود و هرلحظه منتظر شنیدن صدای زوزه ی گرگینه ها بودم.بارون شدید تر شد.اطراف لنا رو صاعقه گرفته بود.هممون چشم هامون رو برای جلو گیری از آسیب و آذیت ها بستیم.یهو صدای رعد و برق قطع شد و فقط صدای بارون رو میشنیدیم.هممون کمل خیس شده بودیم.چشم هامون رو باز کردیم و جلومون خالی بود و فقط دود بود که جای جنازه ی لنا دیده میشد.
رامین-چه اتفاقی افتاد؟
ایوان-جنازش رو صاعقه از بین برد.
رومینا-چرا خاکش نکردین؟
آریا-این رسم بانشی هاست که بعد از مرگ توی همون محلی که آخرین لحظات زندگیشون رو گذروندن بدنشون توسط صاعقه از بین بره.
 

Darya!

Din kram är min säng
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
ناظر رمان
مدیر تالار اخبار
نویسنده انجمن
پالایشگر رمان
پلیس انجمن
*پارت سی و هشتم*


(دومين نفر)


شاهين
صداي جيغ بلندي رو شنيدم.صداش برام آشنا بود.يکم که دقت کردم فهميدم صداي اليناست...
ماهين-اينم از دومين نفر
-چي؟
آزرا-چه بي خبر!
مارينکا-ماهين مارکو رو کجا بردي؟
ماهين-مارکو الان به چه کارت مياد؟
-مارکو کجاست؟
ماهين لبخند حرص دراري زد و گفت:
ماهين-فرستادمش يه جايي که جاش امنه.
-يعني چي؟
ماهين-يعني نابودش کردم.
مارينکا-چي؟
آزرا-آروم باش.
مارينکا-چطور ميتونم آروم باشم وقتي برادرم رو کشته؟
ماهين-مارکو به همون اندازه که شاهين به دامون وفاداره به گروهش وفادار بود.
مارينکا-خيله خب...
اومد سمت منو جلوم زانو زد.لبخند دندون نمايي زد و...
براي يک لحظه فکر کردم مردم ولي با تکون هاي پي در پي و صدايي -+که اسمم رو صدا ميزد چشمام رو باز کردم.
رامين-حالت خوبه؟
-تو کي هستي؟
رامين-يکي از افراد ريکاردو..اينم خواهرمه(به رومينا اشاره کرد)
-من چجوري يهويي اينجا ظاهر شدم؟
رومينا-با کمک الينا فهميديم که مارينکا ميخواد تورو از بين ببره و بعد حنرس تورو آورد اينجا.
-حنرس؟
دامون-جادوگر آيس کسل..70 سال پيش رو يادته؟

هفتاد سال پيش!وقتي که 100 سالم بود از روي حواس پرتي با يه گرگينه درگير شدم و بدنم زير آفتاب سوخت و به کمک حنرس ترميمش کردم.
 

کسانی که این موضوع را خوانده اند (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 0, کاربران: 0, مهمانان: 0)


بالا