رمان دو سال خونین | Daniall کاربر انجمن رمان ایران

Daniall

مدیـــر تاݪآر زبآنــ | نویــسنده ے انجمــــن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
نویسنده انجمن
عضویت
18 August 2018
ارسال ها
388
امتیاز
93
محل سکونت
تیمــ تــرور نــامـ آورانـ مرگـ
*پارت سی و نهم*



(مرگ بانشي ها)


هيراد
همه به جز منو آيدا رفتن داخل ويلا.
آيدا-هر چند سال يکبار اين اتفاق ميفته؟
-کدوم اتفاق؟
آيدا-مرگ بانشي و صاعقه ها
-بستگي داره ولي بيشتر اوقات 100 سال يکبار.
آيدا-بانشي ها که جاودانه نيستن.
-مرگ بانشي هايي که يک بانشي متولد شدن با اونايي که به دليل يک سري حوادث تبديل شدن خيلي فرق داره.
آيدا-لنا يه بانشي تبديل شده نبود..درسته؟
-نه نبود.
صداي زوزه ي گرگينه رو شنيدم.از چند ساعت پيش که ديده بودم ماه کامله منتظر صداش بودم.
آيدا-گرگ!
-گرگينه.
حواسمون به اطرافمون بود که دوتا گرگينه جلومون ظاهر شدن.دوتا گرگينه ي قهوه اي و طوسي با چشماي آبي.آروم شروع به تبديل شدن کردن.گوشاشون از حالت تيزي خارج شد و چشماشون رنگ عادي گرفت و کامل به شکل يه انسان دراومدن.
آيدا-ميشناسيشون؟
-دلارام و لاوان.
در ويلا باز شد و شاهين به سرعت اومد بيرون.از ديدنش جا خوردم فکر ميکردم پيش ماهينه.
شاهين-لاوان؟
لاوان-بايد حرف بزنيم..با همتون.
 

Daniall

مدیـــر تاݪآر زبآنــ | نویــسنده ے انجمــــن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
نویسنده انجمن
عضویت
18 August 2018
ارسال ها
388
امتیاز
93
محل سکونت
تیمــ تــرور نــامـ آورانـ مرگـ
*پارت چهل ام*



(حفاظت از شهر)




توي ويلا دامون دست به سينه وايساده بود و دلارام و لاوان که رو به رو وايساده بودن نگاه ميکرد.
دلارام-بايد برگردين تهران.
دامون-نميتونيم برگرديم تهران..شهر پر از افراد ماهينه و به محض ورودمون به شهر متوجهمون ميشن.
لاوان-اينجا هم امن نيست.بعد از غيب شدن شاهين,ماهين و افرادش دارن همه جا رو ميگردن تا يک لحظه هم اجازه ي نفس کشيدن بهتون رو ندن.
دامون-با اين حال نميتونيم برگرديم.مامورا همه جا هستن و اگه بفهمن توي شهريم خاکسترمون ميکنن.
لاوان-از پس ماموراي ماهين برمياين..ولي از از پس خودش عمرا بر نمياين.
ايوان-فکر ميکردم گرگينه ها و خون آشام ها هزاران سال پيش سر مسائل قبيله اي به مشکل برخوردن.
دلارام-هدف ما حفاظت از شهره.
همه سکوت کرديم و منتظر به دامون نگاه کرديم.دامون نشست روي مبل و دستاش رو توي هم قفل کرد.
بازهم سکوت و ما همچنان به دامون خيره بوديم.
دامون-براي حفاظت از شهر.(چند ثانيه اي سکوت کرد) . باهاتون همکاري ميکنيم.
شاهين-واقعا؟همکاري؟با گرگينه ها؟
دامون-هدفمون حفاظت از شهر و کشوره شاهين.
شاهين چيزي نگفت و فقط سرش رو تکون داد.
-ببينم..شاهين تو چجوري اومدي اينجا؟
شاهين-حنرس بهم کمک کرد.

منظورش رو نگرفتم..حنرس چطور بهش کمک کرده..سوالات توي ذهنم در رفت و آمد بودن که توي ذهنم جوابم رو داد.
 

Daniall

مدیـــر تاݪآر زبآنــ | نویــسنده ے انجمــــن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
نویسنده انجمن
عضویت
18 August 2018
ارسال ها
388
امتیاز
93
محل سکونت
تیمــ تــرور نــامـ آورانـ مرگـ
*پارت چهل و یکم*


(خاکستر)



همه ذهنشون درگير بود.الينا و شاهين کنار هم نشسته بودن و فکرشون درگير لنا بود.رومينا و رامين و آيدا هم تو فکر ريکاردو بودن.گرگينه ها هم همچنان سر پا وايساده بودن و به در و ديوار نگاه ميکردن. منو ايوان و آريا هم تو آشپزخونه بوديم.يهو فکرم رفت سمت مارکو
سريع بلند شدم و بلند روبه بچه ها گفتم:
-مارکو کجاست؟
هيچ کس هيچ جوابي بهم نداد.
-قصد جواب دادن ندارين؟
ايوان-بديه خوناشام بودن اينه که کل طبيعت با ما دشمنه
-ميشه درست توضيح بدين!
آريا-داشتم سعي ميکردم تمرکز کنم روي ذهن مارکو تا پيداش کنم.مسيري توي ذهنم شکل گرفت.سعي کردم اون مسير رو بيرون از ذهنم دنبال کنم و .(سکوت کرد) . فقط خاکستر نسيبم شد.
با تموم شدن حرفش چشمام از حدقه زد بيرون.مارکو رو هم از دست داديم.يکي از وفادار ترين اعضاي گروه بود با اينکه مدت زيادي نبود باهامون بود ولي ...
با حرفه آيدا از افکارم اومدم بيرون و بهش خيره شدم.
آيدا-الان ميخوايم چيکار کنيم؟
دامون-هممون تشنه ايم.بايد اول تشنگيمون رو برطرف کنيم و بعدش تصيم ميگريم برگرديم تهران يا نه
لاوان-يه خونه اي اين اطراف ميشناسم.شايد بتونين از خون افراد داخلش تغذيه کنين.
دامون-نبايد کسي رو بکشيم..فقط از خونشون تغذيه کنيد و بعدش برميگرديم همينجا تا تصميم گيري کنيم.
دلارام و لاوان تغيير شکل دادن و به گرگ تبديل شدن.از ويلا اومديم بيرون.گرگينه ها شروع به دويدن به سمت خونه کردن ماهم دنبالشون راه افتاديم.الينا و حنرس هم موندن ويلا.
 

Daniall

مدیـــر تاݪآر زبآنــ | نویــسنده ے انجمــــن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
نویسنده انجمن
عضویت
18 August 2018
ارسال ها
388
امتیاز
93
محل سکونت
تیمــ تــرور نــامـ آورانـ مرگـ
*پاررت چهل و دوم*


(گرگ و ميش)


جلوي خونه اي که لاوان و دلارام ايستاده بودن سرعتمون رو کم کرديم و هرکدوممون پشت درختايي که اطراف خونه بودن
خودمون رو پنهون کرديم.
آيدا به ساعتش نگاه کرد و با خوندن ذهنش فهميدم ساعت نزديکاي 3 صبحه و صد در صد افراد خونه خوابن.
دامون-اميدوارم خونشون تميز باشه.
دلارام-اين اطراف خونه زياد هست ولي افراد اين خونه خونشون تميز تره.
ايوان چشماش رو ريز کرد و با يه حالت مرموزي به دلارام نگاه کرد.
دلارام-چيه؟
ايوان-قابل اعتمادين.
دلارام با يه حالتي نگاهش کرد و دوباره به شکل گرگ در اومد و چند بار دور خودش چرخ زد و نشست روي زمين.
شاهين از روي پشت بام خونه پريد پايين و سريع پشت يه درخت خودش رو مخفي کرد.
ايوان-چيشد؟
شاهين-همشون خوابن.
ايوان-خو پس چرا نميگي منتظر بودي برگه بهت بدن سوالي که پرسيدم رو توش نوشته باشن!
شاهين-آره دقيقا همين انتظار رو داشتم.
ايوان با تعجب به شاهين نگاه کرد و سرش رو برگردوند سمت دامون.در حالي که انگشت اشارش هنوز هم سمت شاهين بود به دامون گفت:
ايوان-اين از وقتي رابطش با الينا خوب شده خيلي عوض شده.
-بس کنين ديگه مثه گرگ و ميش ميپرن به هم.
ايوان-تو يکي ساکت باش که جديدا خيلي آدم شدي.
دامون-همتون خفه شيد..هيراد!
ديگه حرفي نزدم و سرم رو تکون دادم.رفتم سمت خونه و درش رو زدم.کسي در رو باز نکرد و دوباره در رو محکم تر زدم.
يه مرد با موهاي تقريبا سفيد و درحالي که خميازه ميکشيد در رو باز کرد.
..-بفرماييد!
 

Daniall

مدیـــر تاݪآر زبآنــ | نویــسنده ے انجمــــن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
نویسنده انجمن
عضویت
18 August 2018
ارسال ها
388
امتیاز
93
محل سکونت
تیمــ تــرور نــامـ آورانـ مرگـ
*پارت چهل و سوم*



(گم شده)


-ببخشيد مزاحم شدم..من تازه اومدم ايران خيلي آدرس ها رو بلد نيستم.راستش ميخواستم برم خونه ي عموم ولي مثله اينکه گم شدم.
صداي خنده ي آريا رو از پشت درخت ميشنيدم.خدا لعنتت کنه دامون.
..-بيا داخل شايد بتونم کمکت کنم.
-ممنون.
رفتم داخل و قبل از اينکه در رو ببنده واسه بچه ها که از پشت درختا منو ميدين چشمک زدم و مرده در رو بست.
..-از اين طرف دنبالم بيا.
از جام تکون نخوردم.
..-مگه نميخواستي...
سرش رو برگردوند سمت من و با ديدن دندوناي تيزم و چشماي قرمزم حرفش رو خورد و جملش رو ادامه نداد.ترس رو توي چشماش حس کردم و بدون اينکه وقت رو تلف کنم کلکش رو کندم.
از خونه خودم بهش دادم و انداختمش روي مبل.يهو در با صداي بدي باز که چه عرض کنم از جا کنده شد و بچه ها خيلي ريلکس اومدن داخل.همشون رفتن طبقه ي بالا و لاوان و دلارام موندن پايين پيش من.
چند لحظه اي صداي جيغ توي خونه پيچيد و بعدش ساکت شد.دامون اول از همشون پايين بود و آخر از همه شاهين اومد.
دامون نشست روي مبل و گفت:
دامون-زندن؟
شاهين به معنيه "آره" سرش رو تکون داد و کنار ايوان وايساد.
دامون-آيدا؟
آيدا-بله؟
دامون-من يه عذرخواهي به تو بدهکارم..مارينکا با شايعه اي که ساخت باعث شد نتونيم بهت اعتماد کينم ولي اين چند روز خودت رو بهمون ثابت کردي.
آيدا-مهم نيست..اينم نتيجه ي اعتمادتون به مارينکا.
ايوان-و آزرا.
آيدا-نه..اشتباه نکن ازرا هميشه بهتون وفادار بود ولي مارينکا ذهنش رو کنترل ميکرد.
آريا-چي؟
آيدا-آزرا هيچ وقت به گروهتون خيانت نکرد..اين مارينکا بود که تمام مدت به ذهن آزرا نفوذ کرده بود و کنترلش ميکرد.

شاهين-چطور تمام اين مدت نفهميديم؟
 

Daniall

مدیـــر تاݪآر زبآنــ | نویــسنده ے انجمــــن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
نویسنده انجمن
عضویت
18 August 2018
ارسال ها
388
امتیاز
93
محل سکونت
تیمــ تــرور نــامـ آورانـ مرگـ
*پارت چهل و چهارم*


(خون آشام هاي ماهر)


آيدا-تمام مدتي که ماهين ذهنتون رو کنترل ميکرد و تعقيبتون ميکرد اصلا متوجه نميشديد..اون خوناشام ماهريه و هرچيزي که بلد بوده رو مارينکا ازش ياد گرفته.
آريا-ولي چطور ممکنه ذهنمون رو کنترل کنن و هم خودمون هم اطرافيانمون متوجهش نشيم؟
آيدا-وقتي عضو گروه ريکاردو باشي کنترل ذهن خوناشام ها بدون دونستنش کار ساده ايه.
با زدن اين حرفش به رومينا و رامين نگاه کرد.هرسه تاي اونا عضواي اصلي گروه ريکاردو بودن و ريکاردو از هرکسي بيشتر بهشون اعتماد داشت و حتي اعتمادش رو نسبت به آيدا با شايعه ي مارينکا از دست نداد.
دلارام-بهتره برگرديم ويلا تا تصميم گيري کنيم.
همه رفتيم بيرون و به سمت ويلا راه افتاديم.وقتي رسيديم الينا خوابش برده بود و حنرس هم برگشته بود آيس کسل.با بسته شدن در توسط دلارام که آخر همه اومد داخل الينا بيدار شد و نشست روي مبل.
-تو چرا اصلا حرف نميزني؟
شاهين-زبونش بند اومده..اصلا نميتونه حرف بزنه.
توي ذهنم به شاهين گفتم نگران الينا نباشه..مدتي از مرگ لنا بگذره حالش بهتر ميشه و دوباره ميتونه صحبت کنه.
شاهين هم جوابم رو توي ذهنم داد.
شاهين_ميترسم تا موقعه ي جنگ زبونش باز نشه..بانشي ها وقتي نزديک ترين فرد خانوادشون رو از دست بدن تا مدت طولاني نميتونن حرف بزنن و با جيغ کشيدن از خودشون محافظت کنن.
_نگران نباش شاهين..ميتونيم کمکش کنيم.
ديگه چيزي نگفت و نشست کنار الينا.
بازم همون سکوت هميشه.همه توي خودشون بودن که با صداي دامون سرمون رو برگردونديم سمتش و از افکارمون اومديم بيرون
دامون-برميگرديم تهران.
آريا-جدي؟
دامون-آره نميتونيم تا ابد همينجا بمونيم.
دلارام.کي ميخواين برين؟
دامون-فردا شب.
 

Daniall

مدیـــر تاݪآر زبآنــ | نویــسنده ے انجمــــن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
نویسنده انجمن
عضویت
18 August 2018
ارسال ها
388
امتیاز
93
محل سکونت
تیمــ تــرور نــامـ آورانـ مرگـ
*پارت چهل و پنجم*



(يک نخ سيگار)

همه به جز منو رامين خواب بودن.توي آشپزخونه روي صندلي ميز ناهارخوري نشسته بوديم.رامين از توي جيبش يه جعبه سيگار دراورد و يه نخش رو روشن کرد.
-نميدونستم سيگار ميکشي.
جعبه رو جلوم گرفت و سرم رو به معنيه "نه" تکون دادم.
رامين-من خيلي سيگار نميکشم..بيشتر رومينا ميکشه.
-خونت!
رامين-خونمون با هربار رفع تشنگي تميز ميشه.
به سرفه افتاده بود.سيگار رو ازش گرفتم و پرتش کردم تو سينک ظرفشويي.
-ديگه دستت نبينمش.
تک خنده اي کرد و جعبه رو گذاشت جلوم روي ميز.برشداشتم و با دستام خورد و خاک شيرش کردم.
-ميتوني از پشت کانتر بياي بيرون.
آيدا تمام مدت پشت کانتر آشپزخونه بود و تمام سعيش رو کرده بود تا سر و صدا نکنه.
-سعي کن کمتر سر و صدا کني.
آيدا-رامين فکر ميکردم ترکش کردي!
رامين-شروع نکن.
آيدا-زهرمار و شوع نکن..خونت نسبت به همه ي خون آشام هايي که ميشناسم تميز تره,کثيفش نکن.
-ايوان هم خون تميزي داره.
آيدا-جدي؟
-آره.فقط کافيه يه قطره از خونش رو بخوري..اون همه خوني که از مردم خوردي دربرابرش هيچن.
آيدا-کاش ميشد خونش رو تست کنم.

-توي خواب هم نميتوني چه برسه تو بيداري.
 

Daniall

مدیـــر تاݪآر زبآنــ | نویــسنده ے انجمــــن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
نویسنده انجمن
عضویت
18 August 2018
ارسال ها
388
امتیاز
93
محل سکونت
تیمــ تــرور نــامـ آورانـ مرگـ
*پارت چهل و ششم*



(پرتگاه)


آيدا-هيراد؟
-هوم؟
ايدا-من خون ايوان رو ميخوام.
-اوه نميدونستم اينقدر وس وسه شدي!
آيدا-از ديشب تاحالا چشم رو هم نزاشتم.
با اين حرفش خندم گرفت.
-نگران نباش..بهت اطمينان ميدم خونش خيلي خوشمزست.
آيدا-مگه تو خوردي؟
-اولين نفري که خونش رو خورد من بودم.
ديگه حرفي نزد و روي تخت سنگي که وايساده بوديم نشست.به پايين نگاه کردم.ارتفاع جايي که وايساده بوديم خيلي زياد بود.
آيدا-اگه ماهين پيداش بشه...
ماهين-نگران نباش نهايتش يه آتيش سوزيه و خلاص.
با سرعت برگشتيم و پشت سرمون رو نگاه کرديم.
-ماهين؟
ماهين-انتظار ديدنم رو نداشتين,نه؟
آيدا-تو اين هر موقعيتي انتظار ديدن تو رو داريم.
پوزخند صدا داري زد و يک قدم اومد نزديک تر.ماهم
يک قدم رفتيم عقب تر و به لبه ي پرتگاه رسيده بوديم.به پايين نگاه کردم.براي ما که خون آشام بوديم خيلي خطرناک نبود.
آيدا بهم نگاه کرد و فکري که داشتم رو خونده بود.دستش رو گرفتم هردومون رو پرت کردم پايين.از ميون درختا رد يشديم و صورت و بدنمون زخم شده بود.افتاديم روي زمين و صداي آخ من بلند شد.
آيدا-تبريک ميگم.
-هيچي نگو آيدا.
از روي زمين بلند شديم و لباسامون رو تکونديم.روي سينم خراش بزرگي برداشته بود و تيشرتم رو هم پاره کرده بود.
آيدا-چيزيت نيست يکم بگذره خوب ميشي.
لباسم رو از تنم دراوردم و خون روي سينم رو تمير کزدم و پردتش کردم سمت يه درخت.
آيدا-گم شديم؟
-نه بابا.
آيدا-خب بريم خونه ديگه بايد به دامون بگيم.
-بايد مطمئن شيم ماهين اين اطراف نيست.
کلافه روي زمين نشست و منتظر نگام کرد.
-چيه؟
آيدا-چقدر طول ميکشه تا مطمئن شيم؟

-نميدونم..تو که نميخواي دوباره از يه پرتگاه پرت شي و دستات اين شکلي بشه؟
 

Daniall

مدیـــر تاݪآر زبآنــ | نویــسنده ے انجمــــن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
نویسنده انجمن
عضویت
18 August 2018
ارسال ها
388
امتیاز
93
محل سکونت
تیمــ تــرور نــامـ آورانـ مرگـ
*پارت چهل و هفتم*


(حافظه)


چند ساعتي رو همونجا گذرونديم.آيدا کلافه شده بود بلند شد و شروع به بالا رفتن از درختا کرد و در عرض چند فانيه رسيد بهمونجاي اولي که بوديم.
آيدا-نمياي؟
-چرا تو برو من ميام.
به اططراف نگاه کردم.مطمئنا ماهين همين دور و براست ولي تا ابد نميتونستيم همينجا بمونيم.به ناچار رفتم لالاي پرتگاه و با سرعت به سمت ويلا شروع به دويدن کرديم.در ويلا رو با يه لگد باز کردم و رفتيم داخل.
شاهين-چه بلايي سردتون اومده؟
-ماهين.
دامون-چي؟
آيدا-منو هيراد لبه ي پرتگاه بوديم که سر و کله ي ماهين پيدا شد و مجبور شديم خودمون رو از پرتگاه پرت کنيم پايين.
آريا-کاملا عاقلانه.
-تقصير من بود.
دامون-اين بحثارو تموم کنين.به احتمال زياد ماهين ويلا رو پيدا ميکنه.
رومينا-پيدا کرده.
دامون-چي؟
-راست ميگه..ماهين صد در صد راه ويلا رو بلده.
ايوان-از کجا ميدونين؟
-مارينکا آدرس ويلا رو بلده..
دامون-اين ويلا رو نه.
شاهين-ولي هفته ي پيش باهم اومديم همينجا.
دامون-توي شمال ويلا هاي زيادي هست که چند تاش هم مال منو ريکاردوعه و اين ويلا هم مال ريکاردو و افرادشه.
ايوان-يعني ما تمام مدت توي ويلاي ريکاردو بوديم؟
نه تمام مدت..همه ي ويلا ها شبيه همن و بعد از هر شمال اومدنمون من حافظه ي همتون رو پاک ميکردم تا آدرس ويلا هاي قبلي رو بلد نباشين و اولين بار هم هست که اينجا هستيم.
آريا-من گيج شدم..ما از کي اينجاييم؟
دامون-همون روزي که من و ايوان رو بردين پيش حنرس.
همه باتعجب به دامون نگاه ميکردن.
لاوان-بيخيال..مهم اينه که نه ماهين و نه هيچ کسه ديگه اي آدرس اينجا رو بلد نيست.
 

Daniall

مدیـــر تاݪآر زبآنــ | نویــسنده ے انجمــــن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
نویسنده انجمن
عضویت
18 August 2018
ارسال ها
388
امتیاز
93
محل سکونت
تیمــ تــرور نــامـ آورانـ مرگـ
*پارت چهل و هشتم*


(حقيقت)


همه مشغول حرف زدن بودن.نگاهم رفت سمت شاهين که بدجور توي فکر بود.کنترل تلوزيون رو که روي کانتر بود رو برداشتم و به سمتش پرتاب کردم.
شاهين-چيه؟
-خوبي؟
شاهين-گيج شدم.
-چطور؟
رفتم و کنارش روي مبل نشستم و منتظر بهش خيره شدم.
شاهين-وقتي مارينکا فهميد ماهين مارکو رو کشته به شدت عصباني شد.
-خب برادرش بوده.
شاهين-در صورتي که قصد جون من رو داشت.
راست ميگفت.چطور ممکن بود نسبت به يکي از برادراش حساسيت نشون بده و قصد جون يکي ديگشون رو داشته باشه.
دامون-شاهين؟
شاهين-بله؟
دامون-تو هيچ نسبتي با مارينکا نداري.
شاهين-هان؟
دامون-تو هيچ نسبتي نه با مارينکا و نه با مارکو داري.
ايوان و شاهين با دهناي باز به دامون نگاه ميکردن.دامون ادامه داد:
دامون-تو ماکسيميليان اهل روسيه هستي ولي هيچ نسبتي با اون خواهر و برادر نداري.خانواده ي تو از بزرگاي روسيه بودن همه ي خوناشام ها رو حرفشون حساب ميکردن.
آيدا-در صورتي که مارينکا و مارکو اصلا اهل روسيه نيستن.
-تو هم خبر داشتي؟
آريا-اوهوم.
شاهين-چطور تمام مدت همچين چيزي رو از من پنهون کردين..يا اصن چرا بهم دروغ گفتين؟
سکوت بدي توي خونه بود که با حرف ايوان شکسته شد.
ايوان-پس اون حسي که شاهين با هربار ديدن مارينکا و مارکو داشت چي؟اون همه خاطره!
دامون-خاطرات رو خودم توي ذهن شاهين جا دادم و اون حس هم...
شاهين-اون حس چي؟
دامون-اون حس رو تو هميشه با ديدن مارينکا داشتي ولي با ديدن مارکو نه چون تمام مدت سعي داشت ذهنت رو کنترل کنه و تو متوجهش ميشدي ولي بعد از اينکه من حقيقت رو بهت گفتم به ذهن مارينکا نفوذ کردم و کاري کردم نتونه به ذهنت نفوذ کنه.
آريا ادامه داد:
آريا-تا وقتي که کنترل ذهن رو بدون دونستن از ماهين ياد گرفت.

 

بالا