رمان دو سال خونین | Daniall کاربر انجمن رمان ایران

Daniall

مدیـــر تاݪآر زبآنــ | نویــسنده ے انجمــــن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
نویسنده انجمن
عضویت
18 August 2018
ارسال ها
388
امتیاز
93
محل سکونت
تیمــ تــرور نــامـ آورانـ مرگـ
*پارت چهل و نهم*

(فریب)


بعد از این همه حرف و سخنی که از همه ی ما پنهان شده بود شاهین به هیچ وجه حتی به الینا که از جنس خون آشام ها هم نبود اعتماد نداشت.
همه سکوت کرده بودن و فقط صدای ضربان قلبمون بود که شنیده میشد.
شاهین با سرعت نور از ویلا رفت بیرون و فرصت اعتراض رو به هیچ کس نداد.کلافه روی مبل,دست به سینه کنار آیدا نشستم.
آیدا-من که مغزم داره ارور میده,حق میدم بهش.
-هممون از این جریانات بی خبر بودیم.به همنوع خودمون هم نمیتونیم اعتماد کنیم.
سعی داشتم خودم رو کنترل کنم.با اینکه این دروغ ها و حرفایی که شنیدم مربوط به من و زندگیه من نمیشد,
ولی حرف هایی بودن که من رو هم فریب دادن و منو شاهین همیشه از فریب خوردن متنفر بودیم
و به غیر از اعضای گروه هرکسی که فریبمون میداد رو نابود میکردیم.
با شدت از روی مبل بلند شدم و به سمت دامون رفتم.با دو دستم یقه ی پیرهنش رو گرفتم و از روی زمین بلندش کردم.
دامون-آروم باش هیراد,چته؟
-چطور آروم باشم وقتی فریب خوردم!تحمل مرگ عزیزانم رو جلوی چشمام دارم ولی تحمل اینکه رئیسم,الگوی این چند سال زندگیم فریبم داده خیلی سخته.
دامون مثله همیشه خونسرد بود و هیچ گاردی برای دعوا نگرفته بود و سعی داشت من رو آروم کنه.
دامون-آروم باش هیراد,تو چه مرگت شده؟
بدون توجه به حرفش و چشمایی که قرمز شده بودن با تمام قدرتی که داشتم پرتش کردم سمت دیوار و با برخورد به دیوار آریا به سمتم اومد که اون هم بی خبر از واکنشم
بود,بلندش کردم و به سمت دیگه ای از ویلا پرتش کردم.
-همتون تو یه تیمین,این وسط منو شاهین و ایوان فریب خوردیم.
تنها واکنش های من نسبت به دامون و آریا و حرفم درباره ی فریب خوردگیه من,شاهین و ایوان کافی بود تا کدورتی بین منو دامون بوجود بیاد.
 

Daniall

مدیـــر تاݪآر زبآنــ | نویــسنده ے انجمــــن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
نویسنده انجمن
عضویت
18 August 2018
ارسال ها
388
امتیاز
93
محل سکونت
تیمــ تــرور نــامـ آورانـ مرگـ
*پارت پنجاه ام*


(اعلام جنگ)

میدونستم با این کاری که کردم به یکی از خون آشام های اصیل توهین کردم و از مجازاتی که براش در نظر گرفته بودن هم خبر داشتم.
مجازات مورد علاقه ی من.شکنجه ای که برای من از هرچیزی آرامش بخش تر بود,نور خوردشید.
ایوان تا این موقع سکوت کرده بود ولی از رنگ چشماش و دستاش که مشت شده بودن,معلوم بود بیشتر از من روی اعصابش کنترل داره.
ایوان-توی رسم و رسومات ما خون آشام ها رئیس و رهبر گروه کسیه که سال ها برای آموزش افراد گروهش وقت میزاره,هویت یک رهبر رو زیر سوال بردی دامون.
آریا-شما هیچی نمیفهمید..خودتون هم بودین همین کار رو میکردین.
-یک دلیل فقط یک دلیل میخوام,که چرا دامون از همون اول به ما راستش رو نگفت؟
دامون-صلاح نبود راستش رو بدونید,اون طوری آسیب بیشتری میدیدیم.
ایوان-حتی بیشتر از الان؟بیشتر از الان که لنا و مارکو از بین ما رفتن و دو نفر از افرادت رو قربانیه دروغ و فریبات کردی!
آریا-میدونید که نتیجه ی این رفتارتون چیه!
ایوان-ما اصیل ها ندونسته کاری رو نمیکنیم,دیگه حتی شک دارم دامون یه خون آشامه اصیله یا نه
دامون به سمت ایوان هجوم آورد و ایوان خیلی سریع گارد گرفت و به محض نزدیک شدن دامون جا خالی داد.همه ی این واکنش ها با اون سرعتی که خون آشام ها دارن,در ارض یک ثانیه گذشت.
تا اون لحظه همه محو تماشای واکنش ها,حرف ها و قانون شکنی های منو ایوان بودن.این اولین باری بود که ایوان قانون رو زیر پاش میگذاشت رو به رهبر گروه توهین میکرد.کاری که کردیم تنها یک معنی داشت,اعلام جنگ!
ما خودمون باعث شدیم تا یک جنگ بین ما و رهبرمون بوجود بیاد و قصد نداشتیم تمومش کنیم.
رامین-تمومش کنید,بی احترامی و توهین تا این حد!اون هم به رهبر!
ایوان-احترام گذاشتن و نزاشتنش رو ما تعیین نکردیم,این برخوردیه که باید میکردیم.
ایوان در حالی که به سمت در ویلا میرفت با خودش زمزمه کرد:
ایوان-از همون 100 ساله پیش باید وارد گروهه کارن میشدم.
ایوان هم رفت و در رو بست.ولی من به این راحتی دست بردار نبودم و قصد داشتم این جنگ رو با رهبرم ادامه بدم
حتی اگه به قیمت جونم تموم میشد.
 

Daniall

مدیـــر تاݪآر زبآنــ | نویــسنده ے انجمــــن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
نویسنده انجمن
عضویت
18 August 2018
ارسال ها
388
امتیاز
93
محل سکونت
تیمــ تــرور نــامـ آورانـ مرگـ
*پارت پنجاه و یکم*



فعلا ویلا ساکت بود و همه تو شوک برخوردمون بودن.ایوان برگشته بود ولی شاهین همچنان بیرون بود و
خبری هم ازش نداشتیم.هیچ کدوم از بچه ها جرعت نزدیک شدن به من و ایوان رو نداشتن
این سکوت توی ویلا به شدت روی اعصابم بود.با شدت از روی مبل توی سالن بلند شدم و رو به روی ایوان وایسادم.
-پاشو بریم دنبالش
ایوان-خودش میدونه باید چیکار کنه
-پاشو بریم ایوان بیشتر از این تحمل اینجا موندن رو ندارم.
دامون-تا شب ویلا باشین.برمیگردیم تهران.
ایوان-میریم دنبال شاهین و سه تایی برمیگردیم تهران..شما هم میتونین تا شب صبر کنین.
هردو از ویلا بیرون رفتیم و با سرعت نور دنبال شاهین گشتیم.
بعد از دقایقی گشتن شاهین رو روی همون صخره ای که اون روز منو آیدا روش بودیم,پیدا کردیم.
ایستاده بود و به رو به روش خیره شده بود.ایوان نزدیکش شد.دستش رو گذاشت روی شونشو تکونش داد.
شاهین-چیه؟
ایوان-میخوایم برگردیم تهران.
شاهین-شما برین,من باهاتون نمیام.
-یعنی چی شاهین!باید برگردیم.نمیتونیم تا ابد همینجا بمونیم.
شاهین-ترجیح میدم همینجا بمیرم.
ایوان-ولی من ترجیح میدم توی شهر خودم بمیرم.
-بس کنین دیگه.هیچ کس قرار نیست بمیره.
شاهین-فکر میکنی چقدر قراره در برابر ماهین دووم بیاریم!
***
دو ساعتی از برگشتنمون به تهران میگذشت.
شاهین و ایوان برای تغذیه بیرون بودن و منم تو خونه نشسته بودم حرفایی که دامون زد رو مرور میکردم.
هنوز هم تو شوک بعضی از حرفاش بودم.
بعد از چند ساعتی فهمیدم که دامون و بقیه هم اومدن تهران.
از فکر دامون و حرفایی که زد اومدم بیرون و سعی کردم تا حداقل امشب رو بعد از مدت ها بخوابم.
 

Daniall

مدیـــر تاݪآر زبآنــ | نویــسنده ے انجمــــن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
نویسنده انجمن
عضویت
18 August 2018
ارسال ها
388
امتیاز
93
محل سکونت
تیمــ تــرور نــامـ آورانـ مرگـ
*پارت پنجاه و یک ام*


1 سال بعد
دامون-حواستون باشه چند نفرتون بیدار بمونین
با سر حرفش رو تایید کردم.
منو ایوان و شاهین بیدار موندیم و بقیه روی درخت ها خودشون رو جا دادن.
یک سال از همه ی اون اتفاقات گذشته بود..خبری از ماهین نبود ولی گاهی خبر هایی رو از طریق نامه بهمون میداد.
مارینکا بعد از خبر کشته شدن برادرش با افراد ماهین درگیر شد و در اخر اون هم قربانی شد.
آزرا همه جوره زیر نظر ماهین بود و همه ی افکارش تحت کنترل ماهین بود.
تو این یک سال تنها من و شاهین و ایوان بودیم که به هم اعتماد داشتیم.حتی به آیدا هم دیگه اعتماد نداشتم.
ساعت 2 نصف شب و ما منتظر هرگونه حمله ای از طرف ماهین هستیم.
سال قبل با اتفاقاتی که بین ما سه نفر و دامو افتاده بود,حقایقی رو شده بودند و قانون شکنی های ما سه نفر باعث شد تا همه ی خون آشام ها در ایران
نسبت به این قانون شکنی و بی احترامی به رهبر گروه یعنی دامون واکنش نشون بدن.با واکنش هایی که نشون دادن هر سه مجبور شدیم تا قبل از تموم شدن جنگ
با دامون همکاری کنیم و بعد از اتمام جنگ هرکسی راه خودش رو بره.
همه به دامون وفا دار بودن و همین باعث شده بود تا شاهین از الینا دور بشه و باز هم همون شاهینی بشه که همه میشناختیم.
همون شاهین سرد و همیشه عصبانی
با صدای ایوان از فکر یک سال پیش اومدم بیرون و چشم دوختم بهش
ایوان-میشنوی؟
-آره,خیلی نزدیکه
ایوان-لازمه بقیه رو بیدار کنیم؟
-نه فعلا یکم صبر میکنیم.
صدا های عجیب غریبی رو میشنیدیم.از صدای گرگینه و خون آشام گرفته تا کلی صدای وحشتناک دیگه
این جنگ قرار بود بین خون آشام ها,گرگینه ها و بانشی ها باشه,نه بین همه ی ماورالطبیعی های موجود.
حواسم به اطرافم بود که حس کردم سایه ای با سرعت از رو به روم رد شد.
به جهتی که میرفت خیره شدم.اما هیچی به جز درخت دیده نمیشد.
لحظه ای حس کردم چیزی پشت سرمه! به خودم اومدم و دیدم یک گرگینه نشسته روم و سعی داره گردنم رو تیکه پاره کنه. با تمام توانم به سمت دیگه ای پرتابش کردم و سریع از روی زمین بلند شدم. به سمت ایوان و شاهین رفتم و حالا هر سه نفرمون رو گرگینه ها محاصره کرده بودن. به ذهن آیدا نفوذ کردم و کل گروه،در عرض یک ثانیه پیشمون بودن و با گرگینه ها درگیر شدن. هرکدوممون با یکیشون گلاویز شدیم.
یکی از گرگ ها زوزه کشید و همه به صورت ردیفی رو به رومونسمت ایستادن و بعد از چند ثانیه کنار رفتن و...
انتظار دیدن ماهین رو توی این جنگ داشتم!
لبخند دندون نمایی زد و گفت:
ماهین—خوشحالین بازم منو میبینید!
پوزخندی زدم و به لشکری که واسه خودش دیت و پا کرده بود خیره شدم.خون آشام بود و بیشتر افرادش گرگینه بودن!
 

Daniall

مدیـــر تاݪآر زبآنــ | نویــسنده ے انجمــــن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
نویسنده انجمن
عضویت
18 August 2018
ارسال ها
388
امتیاز
93
محل سکونت
تیمــ تــرور نــامـ آورانـ مرگـ
*پارت پنجاه و دوم*


ماهین-شاهین!نمی دونی چقدر دلم می‌خواست الان شادی و نامزدش اینجا بودن و شاهد مرگت بودن!
شاهین خواست به سمتش حمله کنه که ایوان دست هاش رو پشتش گرفت و مانعش شد.
ایوان—هیس آروم باش!
شاهین سکوت کرد وبا نفرت به چشم های ماهین خیره شد.
باز هم همون لبخند دندون نما روی لب های ماهین نشست...
ماهین-بیاریدشون!
با این حرفش دو تا از افرادش به سمتمون اومدن و دو تا چیز گرد رو جلوی پامون انداختن. بهشون خیره شدم... از شادی و استایلز فقط سرشون مونده بود!
شاهین تقلا کرد تا دست هاش رو از دست های ایوان بیرون بکشه و ایوان محکم تر دست هاش رو گرفت.
ریکاردو—بالاخره!
به بالای درختی که کنارم بود نگاه کردم. ریکارو اینجا چی کار می کرد! مگه قرار نبود چند ساعت دیر تر برسه؟
ریکاردو از روی درخت پرید پایین و دقیقا رو به روی ماهین استاد.
ماهین—یک چیزی... بیاید این جنگ رو بدون خون ریزی تموم کنیم و چیزی که من میخوام رو بهم بدین!
دامون-تو چی می خوای؟
ماهین-تهران و البته کل کشورتون رو
هیراد-مگر اینکه تو خوابت ببینی
ماهین-اتفاقا دیشب خوابش رو دیدم و هیراد خودت خوب می دونی خواب بیشتر خون خوار ها واقعیت داره!
رامین-دقیقا قراره جزوی از کابوس هات باشیم... البته اگه فردایی برای تو مونده باشه و نمرده باشی!
ماهین-بچه جون... تو سیگارت رو بکش!
رومینا صدای ترسناکی از خودش دراورد و با چشم های قرمزش به چشم های ماهین خیره شد و گفت:
رومینا تو لیاقت مردن رو هم نداری... ارزشت از یک هیولا هم کمتره!
-هیس! رومینا ساکت باش
ماهین این بار بدون هیچ لبخندی بهمون خیره شده بود. نگاهی به افرادش کرد و همه به سمتمون حمله کردن.
سریع به سمت الینا رفتم و جلوش وایسادم تا آسیبی بهش نرسه.
کل فراد گروه با گرگ ها و خون خوار ها گلاویز شدن و این من بودم که به خاطر الینا، بیشتر هدف قرار گرفته می شدم.
حواسشون تقریبا از من پرت شد. سرم رو برگردوندم و به الینا نگاه کردم. تمام مدت حواسش پیش شاهین بود. باورم نمی شد تمام این مدت، ترس و لرزش به خاطر جون شاهین بود!
الینا با چشم های گرد شده به پشت سرم نگاه کرد و گفت:
الینا-هی... هیرا... هیراد!
برگشتم و دیدم یک گرگ بالای سرمه... قبل از اینکه بهم برخورد کنه با دستم گردنش رو گرفتم و به درختی که کنارم بود کوبوندمش.
 

Daniall

مدیـــر تاݪآر زبآنــ | نویــسنده ے انجمــــن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
نویسنده انجمن
عضویت
18 August 2018
ارسال ها
388
امتیاز
93
محل سکونت
تیمــ تــرور نــامـ آورانـ مرگـ
*پارت پنجاه و سوم*


*الینا*

از هیراد رو پس زدم و رو به روش ایستادم. دلمون،آیدا و اون دو تا خواهر و برادر با گرگینه ها درگیر بودن. دوتا از خون آشام ها اطراف شاهین رو گرفته بودن و تنها چاره اش مرگ بود!مرگ؟ نه من اجازه نمی دم افراد گروهم به همین راحتی تسلیم بشن. باید کار خواهرم رو تموم کنم!
این جنگ، پایانش یا مرگِ، یا تسلیم شدن و شکست خوردن...
به شاهین نگاه کردم و برای اولین بار توی این یک سال نگاهش رو ازش نگرفت! فکرم رو خونده بود و فقط با تکون دادن سرش بهم فهموند که همچین کاری نکنم.
هیراد-الینا! چیکار می خوای بکنی!
از هیراد فاصله گرفتم. شاهین خون خوار ها رو پس زده بود و رو به روم ایستاده بود. می دونستم همه صدام رو می شنون... لحظه ی آخر فقط لبخند زدم و به این فکر کردم که با این کارم به جنگ خاتمه می دم!
-گوش هاتون رو بگیرید
چشم هام رو بستم و با تمام توانم جیغ کشیدم...



*هیراد*

فقط گوش هام رو گرفتم و به الینایی که داشت با تمام توانش جیغ می کشید، خیره شدم...
حالا این شاهین و الینا بودن که جسم بی جونشون روی زمین افتاده بود و قربانی های ما توی جنگ این دو نفر هم بودن!
کی فکرش رو می کرد سرنوشت گروهمون این باشه!
مرگ شاهین و دو قلو های بانشی...
با جیغی که الینا کشید، همه ی افراد ماهین از بین رفته بودن و خودش تونست فرار کنه که ریکاردو توی یکی از دره های اطراف گیرش انداخت و خلاصش کرد.
چند ماهی طول کشید، اما بالاخره تونستیم به کشور سر و سامون بدیم.
دو سال از سخت ترین سال های زندگی مون، دو سال پر از درد سر، دروغ و فریب، دو سال خونین! بالاخره تموم شده بود.
یک سال بعد ایوان بالاخره تونست به رومینا پیشنهاد ازدواج بده و چند ماه بعدش هم زندگی مشترک من و آیدا شروع شد. فکرش رو هم نمی کردم که آیدا بخش مهمی از آینده ایه که دارم...
رامین همچنان به زندگی عادیش ادامه می‌داد، ریکاردو و دامون به همراه حنرس برای تشکیل گروه جدید به استرالیا رفتن و دو ماه بعد دامون رو به دلیل فریب دادن اعضای گروهش، توی کانبرا محکوم به مرگ کردن.
آناهید-چه بلایی سر آیدا و آزرا اومد؟
-آیدا هم بعد از مجازات شدن پیش دختر عموش، به تورنتو برگشت و هیچکس خبری از آزرا نداره. نا پدید شده!
دستی روی مو های دختر 6 ساله ام کشیدم و از روی سکو بلند شدم.
آیدا-بهتره برگردیم... لبه پرتگاهِ خطرناکه!
مکثی کرد و ادامه داد:
آیدا-همه ی ما دو سال خونین و قربانیانش رو قراموش کردیم... آنا تو هم سعی کن این رو فقط به عنوان یک داستان شنیده باشی و فراموشش کنی!
سرم رو تکون دادم و آناهید رو بغل کردم و به همراه آیدا از پرتگاه دور شدیم و دو سال خونین رو برای همیشه به دست فراموشی سپردیم...



پایان
18/11/10
20:14
 

بالا