داستان کوتاه| آه سرد| فاطمه انصاری

  • شروع کننده موضوع طلایه
  • تاریخ شروع
ط

طلایه

=*)
کاربرسایت
عضویت
14 April 2018
ارسال ها
8
Reaction score
173
امتیاز
33
بسم الله الرحمن الرحیم


نام داستان کوتاه:آه سرد

نام نویسنده:فاطمه انصاری
ژانر:تراژدی


خلاصه:
داستان،داستان غرور خودپسندی است.

از صفات ناپسند و ناشایست آدمی که باعث می شود
ارزش های زندگی را نبینیم
و بهترین دوستانی که داریم را از دست بدهیم
ممکن است روزی از خواب غفلت بیدار شویم
اما اگر زود تر به خود نجنبیم
زمانی می رسد که دیگر دیر شده و ما کاری جز
آه حسرت و افسوس نداریم
چرا که قبل از آن
آه سردی

گریبان گیر ما شده است.
 
ط

طلایه

=*)
کاربرسایت
عضویت
14 April 2018
ارسال ها
8
Reaction score
173
امتیاز
33
آه ســـــــــــرد



در سوز و سرمای شدید زمستان،گلی زیبا و مغرور در دل خار و خاشاکی پیچیده قد علم کرده ،دلبری می کرد.
رنگش آنچنان سرخ بود که گویی خون از گلبرگ هایش می چکد!خار هر روز از وقتی که خورشید چشم می گشود تا زمانی که به خواب می رفت به گل سلام می داد و با مهربانی و تواضع بی آنکه آسیبی به لطافت های این گل ظریف برساند دور تا دور او می گشت و از او در مقابل سرما و خطراتی که جان گل را تهدید می کرد،محافظت می نمود.
در تمام این مدت گل با تکبر و برتری خود، نسبت به خار بی آنکه جواب سلامی به او دهد به مهربانی هایش هم بی تفاوت بود.
خار روز به روز افسرده تر و غمگین تر از روز قبل،قدرت استقامت خود را از دست می داد.تیغ های تیز و درنده اش که روزی همگان از برخورد با آن وحشت داشتند،کم کم به استقبال فرسودگی می رفتند.
آهی از اعماق قلب فشرده شده ی خار پر زد و بلافاصله سرمای بی رحم او را در چنگال خود اسیر کرده و به آهی سرد و یخ زده تبدیل کرد.
در آخر زخم هایی که گل بر تن خار نهاده بود او را از پا درآورد،تا آنجایی که آخرین توان خود برای مراقب از گل از وجودش به یکباره فرو ریخت و روح آزاده وخسته دلش از جانش پر کشید و تنها افشانه ای از دل ِشکسته ی خار بر پای گل ریخته شد.
گل زمانی متوجه شد که از سرما،چیزی که بی نهایت از آن واهمه داشت،به خود لرزید!
نگاهی ترسیده به خار انداخت که دیگر جز افشانه ای بر پایش چیزی از او باقی نمانده بود.
باورش نمی شد این ذرات ناچیزی که مقابل چشمانش قرار گرفته همان خار مقتدری است که هیچ تجاوزگری از ترس وجودش جرأت دست اندازی به او را نداشت،باشد!.
با ناباوری در حالی که دلش هم نمی خواست خدشه ای هرچند کوچک بر غرور عزیزش وارد شود،خار را صدا می زد.اما گوش های نگران و منتظرش جوابی نمی شنید!
درست مانند همان روز هایی که خار سلام می کرد و جوابی نمی یافت.
اما آن روز ها گل جان بر تن و اکنون خار دست از جان شسته...و افسوش که دیگر کار از کار گذشته بود و گل از غصه ی تنهایی و عذاب وجدانِ کاری که در حق خار کرده بود،نفس در سینه ی گرم و پرتپشی که خار با عشق برای محافظت از آن جان سپرد،حبس شد.
و فروغ از رویش رخت بست و گلبرگ های خون افشانش رنگ پریده،بی رمق،یکی پس از دیگری بر روی خار پر پر شدند و تن زخمی خار را که دیگر توان مقابله با سرما را نداشت پوشاندند و دست آخر آن آه سرد این بار،نوبت را به گل داده بود تا زین پس از خار مراقبت کند.
و چه خداحافظی غمگینی است وقتی که دیگر نه درخشش گل سرخی در کار است و نه سرور ابهت خار...!.


پـایــــان
 

کسانی که این موضوع را خوانده اند (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 1, کاربران: 0, مهمانان: 1)


بالا