تازه چه خبر
انجمن رمان ایران

سلام مهمان عزیز برای عضویت در انجمن رایگان ثبت نام کنید! پس از وارد شدن، می توانید با اضافه کردن موضوعات و پست های خود، و همچنین تماس با دیگر اعضا از طریق صندوق پستی خصوصی خود، در این سایت شرکت کنید!

  • سال نو می شود، زمین نفسی دوباره می کشد، برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زند پرنده های خسته بر می گردند و در این رویش سبز دوباره... من... تو... ما... کجا ایستاده ایم سهم ما چیست؟ نقش ما چیست؟ پیوند ما در دوباره شدن با کیست؟ زمین سلامت می کند و ابرها درودتان سال نو مبارک...

پایان یافت رمان یتیم خانه مرگ|نرگس زنده بودی کاربر انجمن رمان ایران

وضعیت
موضوع بسته شده است.

NS.Z

مدیر تالار کودکانه
گوینده آزمایشی انجمن
نام رمان:یتیم خانه مرگ
نویسنده:نرگس زنده بودی
ژانر:ترسناک
6yna_یتیم_خانه_مرگ.jpg
مقدمه:
جیغ، خون، ترس و وحشت، همه و همه در یتیم خانه ای که از گوشه به گوشه اون بوی
مرگ میاد! یلدا آوا لیلی و توسکا، دخترانی که قربانی این یتیم خونه میشن؛
دخترانی که با تک تک سلول های بدنشون ترس رو تجربه میکنن!
یاشا برگشته!
خلاصه:
داستان در مورد چهار تا دختره یتیمه که توی یک یتیم خونه قدیمی زندگی میکنند.
اونا یه روزی متوجه میشن که داره اتفاقات عجیبی واسشون میافته، اونا تنها کسانی
بودن که شاهد این اتفاقا بودن تا این که یک روز، دو تا برادر دوقلو به بهانه بازدید و
تحقیق درباره یتیم خونه وارد اونجا میشن و به جمع دخترا میپیوندن.
بلاهایی سرشون میاد که حتی فکرشم نمیتونید بکنید!
***
به نام خدایی که هستی از اوست
و ما هرچه داریم، همه لطف اوست.
(یه تشکر ویژه از مدلینگ های عزیز که درخواست منو واسه استفاده از عکساشون
برای شخصیت های رمان قبول کردن:
یلدا _ آماندا سیفرید
توسکا _ پریسا شاهین
لیلی _ ملیکا زمانی
آوا _ یاسمین کلاهان
عرشیا و آریا _ پوریا مهر پور)
(تقدیم به خواهر عزیزم محدثه)
 
آخرین ویرایش:

FARNIA

مدیریت کل سایت
عضو کادر مدیریت
مدیریت کل سایت






خواهشمندم قبل ازتایپ رمان خودقوانین زیررامطالعه فرمایید:
اطلاعیه قوانین تایپ رمان|انجمن رمان ایران
جهت اطلاع ازپاسخ پرسش های خودبه تاپیک زیرمراجعه کنید:
⚜پرسش وپاسخ رمان نویسی⚜
برای درخواست جلدرمان بعدازده پست درتاپیک زیردرخواست دهید:

تایپک جامع درخواست جلد| انجمن رمان ایران
وبرای تحویل جلدرمان :
تاپیک جامع دریافت جلد رمان| انجمن رمان ایران
بعداز۲۷پست گذاشتن رمان برای نقداجباریست:
▓قوانین فراخوان نقد و تگ گیری رمان ها▓
 

NS.Z

مدیر تالار کودکانه
گوینده آزمایشی انجمن
(یلدا)
با شنیدن صدای جیغ، یه متر بالا پریدم.
نگاهی به اطراف انداختم، چشمم افتاد به لیلی و توسکا که می‌خندیدن،
آوا هم مثه منگلا ادا در می‌آورد.
با حرص بالشتمو سمتشون پرت کردم که توسکا گرفتش.
توسکا گفت:
-جونم خواهری؟!
آوا گفت:
-کارت زشت بود لیلی، چرا جیغ کشیدی؟
لیلی مظلومانه گفت:
-خب قلقلکم دادی!
دستمو به نشونه سکوت بالا آوردم.
-خفه، بیشعورید دیگه! مگه الان وقت صبحونتون نیست؟ گمشید برید صبحونه بخورید!
پتو رو کنار زدم و زیر ل**ب گفتم:
-سر صبح گند می‌زنن به اعصاب آدم!
توسکا گفت:
-تو چی؟
تکه ای از موهای طلاییمو که جلو صورتم افتاده بود، پشت گوش زدم.
-من نمی‌خورم، میرم یه دوش بگیرم که کمی سرحال بشم.
توسکا گفت:
-آره آره، دیشب شب جمعه بود؛ باید غسل کنی!
خودشون به خودشون خندیدن.
دهن کجی کردم.
-کی به کی می‌گه؟ هه!
سه تاشون سمت در رفتن و خارج شدن.
وارد حموم شدم. به خودم نگاهی توی آیینه انداختم، خوشگل بودم؛ یعنی ما دخترا چهارتاییمون خوشگل بودیم، ولی وقتی پدر و مادری نداری و یتیم باشی، زیباییت به چه دردت می‌خوره؟
مدیر یتیم خونه همیشه می‌گفت:
-حیف این زیبایی که خدا به شما بی پدر و مادرا داده!
هر بار با این حرفش بدجور دل ما رو می‌شکست، ولی مجبور بودیم تحمل کنیم؛ مجبور بودیم به روی خودمون نیاریم.
حقیقت همیشه تلخه،
ما واقعا بی پدر و مادریم!
لباسامو کندم و دوش آب گرمو باز کردم.
زیر دوش رفتم، موهامو یه طرفم انداختم و دستی به گردنم کشیدم.
صدای باز و بسته شدن در اومد، حتما دخترا بودن‌.
بعد از اتمام حموم، دستمو بردم حوله بردارم که دیدم نیاوردم. از بی حواسی خودم خنده ام گرفت، یکی با کف دست به پیشونیم زدم.
خدا رو شکر دخترا اومدن.
-دخترا؟ دخترا؟
به جز سکوت، فقط صدای قطره آب بود که چکه می‌کرد.
-دخترا؟ حوله منو میارید؟
اخمام رفت تو هم، یعنی چی؟!
-دخت...
حرفم کامل نشده بود که در حموم باز شد و دستی حوله رو سمتم گرفت.
نچ نچی کردم و حوله رو برداشتم و در رو بستم.
حوله رو دور خودم بستم.
-فقط بلدین اذیت کنینا!
لبخندی زدم و از حموم اومدم بیرون. با دیدن اتاق خالی، لبخند رو لبم ماسید. کسی توی اتاق نبود!
همونجور که کل اتاقو از نظر می‌گذروندم، چشمم افتاد به تکه پارچه سفید حریری که افتاده بود جلوی در.
سمتش رفتم و برداشتمش، معلوم بود مال خیلی وقته؛ موشکافانه بهش نگاه کردم.
صدای در اومد، نگاهی به در نیم لا شده انداختم.
در بیشتر باز شد، صدای جیر جیرش بدجور منو می‌ترسوند.
قلبم خودشو تو سینه می‌کوبید.
دستمو دراز کردم که در رو ببندم، در با صدای بدی به هم کوبیده شد!
با تمام توان جیغ کشیدم.
پاهام توان نگه داری وزنمو نداشت، ولو شدم رو زمین.
نفس نفس می‌زدم.
دخترا هراسون اومدن تو.
لیلی گفت:
-چی شده؟!
آوا گفت:
-صدای جیغت اومد!
همونجور زل زده بودم به در.
زیر بغلمو گرفتن و گذاشتنم رو تخت.
توسکا گفت:
-یلدا؟ نصفه جون شدیم!
آوا گفت:
-اون چیه توی دستت؟!
تکه حریر رو از دستم کشید،
موشکافانه گفت:
-اینو از کجا آوردی؟
آب دهنمو با صدا قورت دادم.
-کدومتون حوله رو به من دادین؟
نگاهی به هم انداختن و همزمان گفتن:
-حوله؟!
با التماس تو چشاشون نگاه می‌کردم،
منتظر بودم یکیشون بگن اینا شوخیه!
توسکا گفت:
-ما تموم مدت پایین بودیم، اصلا بالا نیومدیم که بخوایم به تو حوله بدیم!
 

NS.Z

مدیر تالار کودکانه
گوینده آزمایشی انجمن
تا الان که داشتیم می‌اومدیم بالا و صدای جیغت اومد، سریع خودمونو رسوندیم.
با چشای گرد گفتم:
-نیومدین بالا؟!
به معنی نه سر تکون دادن.
چهار ستون بدنم لرزید؛
از ترس،
از وحشت!
نالیدم:
-پس کی حوله رو به من داد؟!
لیلی گفت:
-چی می‌گی؟!
سعی کردم بر خودم مسلط باشم.
-دخترا، کسی غایب بود تو سالن؟
آوا گفت:
-توسکا؟ لیلی؟ کسی بود که نیومده باشه؟
توسکا گفت:
-همه بودن؟ مگه نه؟
لیلی گفت:
-آره!
به موهام چنگ زدم.
-م...من..تو حموم بودم، دیدم حوله نبردم. صدای در اومد..فکر کردم شمایید، صداتونم زدم که جواب ندادید. گفتم دخترا حوله می‌خوام، یه دستی حوله رو داخل حموم کرد!
از تعجب داشتن شاخ در می‌آوردن.
به حریر توی دست آوا اشاره کردم:
-این...این دم در افتاده بود.
توسکا سمت در دوید.
-کجا؟
توسکا گفت:
-تموم اتاقا دوربین مخفی داره، میرم چک می‌کنم؛ شاید کسی اومده باشه تو.

پوف! نیم ساعتی هست توسکا و لیلی رفتن و من همینطور توی اتاق رژه میرم. به آوا گفتم بمونه، آخه می‌ترسیدم.
دخترا اومدن،
سریع سمتشون رفتم.
-چی شد؟ دیدینش؟
توی صورتشون دنبال روزنه امیدی می‌گشتم، ولی نبود
-کی بود؟
لیلی گفت:
-وقتی بهت حوله دادن، تو دست رو دیدی؟
نه، ندیده بودم.
-نه.
توسکا گفت:
-ببین یلدا، آروم باش. ما حلش می‌کنیم.
داد زدم:
-د حرف بزنین!
لیلی گفت:
-ما دوربینو از اون زمانی که از اتاق رفتیم بیرون تا اون موقع که اومدیم داخل چک کردیم...
-خب؟
توسکا گفت:
-هیچ کسی توی اتاق نبوده، تو هم خودت با حوله دور تنت اومدی بیرون و بعدم جیغ کشیدی و زانو زدی‌.
-چی؟! یعنی در هم باز نشد؟
لیلی گفت:
-نه!
اشکام صورتمو خیس کردن.
آوا گفت:
-گریه نکن یلدا.
دستشو گذاشت رو شونه ام، محکم دستشو پس زدم.
جیغ کشید. به خودم اشاره کردم.
-یعنی من دروغ می‌گم؟ از خودم در آوردم؟! پس اون پارچه چیه؟ هان؟! چیه؟
لیلی گفت:
-آروم باش، شاید سوتفاهم پیش اومده.
-سوتفاهم برای عمه ات پیش اومده!
از یه طرف عصبانی بودم،
از یه طرف می‌ترسیدم‌.
من دیدم،
من راست می‌گم،
اینا توهم نیست!
با چشم خودم دیده بودم.
آوا گفت:
-دخترا!
برگشتم نگاش کردم.
چشاش سمت در حموم بود. رد نگاهشو گرفتم، هین بلندی کشیدم و دستمو جلو دهنم گذاشتم‌
به دخترا نگا کردم،
میخ سرجاشون بودن.
توسکا گفت:
-ای...ای...این...خونِ؟!
 

NS.Z

مدیر تالار کودکانه
گوینده آزمایشی انجمن
از زیر در حموم خون داشت بیرون می‌اومد!
تمام جراتمو جمع کردم و سمت در رفتم،
دسته رو پایین کشیدم و بازش کردم.
دهنم باز موند!
شیر روشویی باز بود، ولی به جای آب داشت خون ازش بیرون می‌اومد!
کف حموم پر از خون بود، حالم اینقدر خراب بود که نمی‌شد وصفش کرد!
برگشتم سمت دخترا و به داخل حموم اشاره کردم.
-این که دیگه دروغ نیست!
شیر آب قطع و در حموم محکم بسته شد. از پشت محکم خوردم زمین. جیغ دخترا بالا رفت،
فقط جیغ میکشیدن.
نگاهی به کف زمین انداختم؛ خونی نبود،
انگار رفته بودن تو زمین!
خانم مدیر وارد شد و داد زد:
-اینجا چه خبره؟
لیلی گفت:
-خانم...خون!
خانم مدیر یه خنده مسخره ای کرد و
سری به نشونه تاسف تکون داد.
-دیوونه ها!
از اتاق رفت بیرون.
سر جام بلند شدم،
شکار دخترا رو نگاه کردم.
-سوتفاهم؟! من دچار سوتفاهم شدم؟
لیلی گفت:
-اینجا چه خبره؟!
رو تخت نشستم و شونه بالا انداختم.
آوا گفت:
-من که دارم سکته می‌کنم.
توسکا گفت:
-حالا من دیوونه شدم، یلدا دیوونه شده، بقیه مون چی؟!
-یا یکی قصد ترسوندن ما رو داره یا...
دلم نمی‌خواست حتی بهش فک کنم. چیزای زیادی توی فیلما دیده بودم، رمان زیاد می‌خوندم، ولی با چشم؟
نه!
باید با دخترا درمیون می‌ذاشتم.
-اجنه!
لیلی گفت:
-جن؟
بهش توپیدم.
-زهرمار، جیغ نکش!
توسکا گفت:
-یعنی وجود داره؟
آوا گفت:
-آره، جنا وجود دارن...توی قرآن اومده.
-ای بابا! خفه خون بگیرید ببینم باید چیکار کنیم! یعنی این یتیم خونه جن داره؟
اگه جن داره، چرا فقط ما چهار نفر می‌بینیمش؟!

همونجور که توی حیاط جنگلی یتیم خونه گشت می‌زدیم، آوا گفت:
-دخترا، اونا کین؟
به دو تا پسری که با خانم مدیر داشتن صحبت می‌کردن نگاه کردم،
دوقلو بودن.
اینجا چی می‌خوان؟
یتیم خونه ما دخترونه ست، پسر اینا جایی نداره!
لبمو جویدم.
-دوقلو های افسانه ایی!
صدای خش خش برگا با صدای گنجشکا در هم آمیخته شده بودن.
لیلی گفت:
-بهتره بریم تو، هوا سرده.
وارد ساختمون شدیم.
پالتوی کهنه ام رو در آوردم و انداختم رو شونه ام.
خواستم برم سمت پله ها که پام کشیده شد و با صورت خوردم زمین.
-آخ!
دخترا اومدن سمتم، لیلی گفت:
-پاشو. حالا گریه نکن خو...
به زور سر جام نشستم.
دماغم خیلی درد می‌کرد.
توسکا هینی کشید.
-دماغت!
دستمو بردم سمت دماغم، داشت خون می‌اومد.
از جا بلند شدم.
-خودتون زخم می‌زنین و خودتونم می‌خواید مرحم بشید؟!
این چه شوخی خرکی ای بود؟ نمی‌گید سرم محکم می‌خوره زمین و ضربه مغزی می‌شم؟
لیلی گفت:
-چرت نگو ها! ما که داشتیم مثه بچه آدم می‌رفتیم، تو گرفتی زمین، تقصیر کار ماییم؟!
دستمو تهدید وار بالا آوردم.
-تلافیشو سرتون در میارم، پای...
با چیزی که به ذهنم خطور کرد، دهنم بسته و ترس و وحشت دوباره به دلم راه پیدا کرد.
دستمو آوردم پایین.
-پام کشیده شد! یکی مچ پامو کشید، لمس انگشتاشو احساس کردم!
مدیر گفت:
-دخترا، اونجا جلسه گرفتین؟! برین اتاقاتون. خب آقایون، من توی دفترم؛ کاری داشتید در خدمتم. با اجازه...
با غیض به خانم مدیر که کنار اون دو تا پسر ایستاده بود نگاه کردم، پشت چشمی واسمون نازک کرد و از کنارمون رد شد و رفت.
به دو تا پسر نگاه دقیقی انداختم، هر کدوم یه کوله پشتی داشتن و یه کلاسور دستشون بود؛
انگار اومدن دانشگاه!
اومدن سمتمون،
نگاهمو ازشون گرفتم.
پسر اولی گفت:
-سلام خانوما، فک کنم مشکلی پیش اومده!
توسکا گفت:
-نه، مشکلی نیست.
پسر دومی گفت:
-دماغ دوستتون داره خون میاد.
-گفت که...چیزی نیست.
پسر اولی به کنار دستیش اشاره کرد.
-داداشم آریا و منم عرشیام، از آشناییتون خوشحالیم.
پوزخندی زدم.
-ما با کسی آشنا نشدیم!
آریا خندید و عرشیا گفت:
-آشنا می‌شیم!
توسکا گفت:
-می‌شه بپرسم اینجا چیکار دارین؟ آخه پسرا اینجا نمیان.
چپ چپ به توسکا نگاه کردم.
-نه، به ما ربطی نداره.
برگشتم سمت پله ها برم بالا که با حرفی که زدن، رو پله اول پاهام میخ شد.
آریا گفت:
-به ارواح اعتقاد دارین؟
عرشیا گفت:
-آریا!
آریا گفت:
-خب چیه؟
عرشیا گفت:
-قرار نیست ما به کسی بگیم!
آریا گفت:
-حالا من به اینا گفتم، به کس دیگه ای نمی‌گیم که بین خودمون باشه. گفتم شاید اینا بتونن کمکمون کنن!
سریع برگشتم سمتشون،
عرشیا با تعجب گفت:
-برگشتی؟! آره خب، باید مسخرمون کنی، ولی خواهشا...این داداش من کمی نخود تو دهنش خیس نمی‌خوره، شما به کسی نگید. ما به مدیرتونم گفتیم که واسه تحقیقات راجب به بچه های تو یتیم خونه اومدیم. خدا می‌دونه چه قدر جلو این آریا رو گرفتم دهنش رو باز نکنه!
یه قدمیش ایستادم و موشکافانه نگاش کردم.
-شما از ارواح چی می‌دونید؟
عرشیا گفت:
-اینجا باید بگیم؟

منتظر چشم به دهنش دوختیم،
دخترا دست کمی از من نداشتن.
عرشیا به اطرافش نگاه کرد.
-اتاقتون مثه خوابگاه دانشگاه می‌مونه.
لیلی گفت:
-نگفتیم بیاید اینجا نظر بدید، گفتیم بیاین تا بدونیم چه خبره!
عرشیا دستی به ته ریشش کشید، آریا گفت:
-اینو ول کنید، خودم می‌گم.
عرشیا چپ چپ نگاش کرد که آریا به روی خودش نیاورد. عجب! همیشه فکر می‌کردم دوقلوها باهم می‌سازن، ولی انگار اصلا اینطور نیست.
آریا گفت:
-یتیم خونه شما یه زیرزمینی داره،
یه خونه قدیمی این...
 

NS.Z

مدیر تالار کودکانه
گوینده آزمایشی انجمن
با پاشنه کفش به کف اتاق زد و گفت:
-زیره‌. این یتیم خونه قبلا مختص یه خانواده اشرافی بوده که بعدش طی یه چیزایی و اینا...شده یتیم خونه شما. قبلا یه دختر خانم خوشگل...هور پری...تو دل برو...
عرشیا گفت:
-زرتو بزن!
سعی کردم خنده ام رو جمع کنم؛ ولی دخترا موفق نبودن، هر هر می‌خندیدن. خب حق داشتن، خیلی مسخره صحبت می‌کرد!
آریا گفت:
-جونم واستون بگه، این دختر خانم خانواده اش رو از دست میده. می‌گن پسری دختر رو می‌خواسته و خانواده دختر قبول نمی‌کنن و پسر هم خانواده رو می‌کشه، بعد پسر به دختر می‌گه ازدواج کنیم که دختر قبول نمی‌کنه، پسر هم می‌گه یا من یا هیچکس، دیوونه بوده دیگه! به دختر تجاوز می‌کنه و بعد آتیشش می‌زنه.
چشام گرد شد.
-آخه وقتی دختر رو دوست داشته...
آریا گفت:
-گفتم دیگه، پسر دیوونه بوده.
توسکا گفت:
-از کجا معلوم این داستانا رو از خودتون در نمیارید؟
عرشیا گفت:
-شما هر طور مایلید و راحتین می‌تونین فکر کنین.
دستمو به نشونه برو بابا برای توسکا تکون دادم، توسکا گفت:
-حرفم اگه خرابه، بگو!
رو کردم سمت عرشیا.
-این داستانا رو از کجا شنیدید؟
آریا گفت:
-در مورد این خانواده یک کتاب توی کتابخونه پدر بزرگمون پیدا کردیم، یه چیز شبیه یک دفتر خاطرات. پدر بزرگم گفت کتابو از پدر پدربزرگش هدیه گرفته و ما به زور تونستیم بخونیمش، کل برگا پوسیده بودن.
توی صفحه آخر کتاب یاشا نوشته بود که اون پسر بهش تجاوز کرده و قراره آتیشش بزنه،
ولی کسی جسدشو پیدا نکرده. اینطور که ما حدس می‌زنیم، جسد خاک شده.
آوا گفت:
-خب مرد که مرد، به چه دلیل باید اینجا ارواح داشته باشه؟
آریا گفت:
-خب توی دفترش...
دست کرد توی کوله پشتیش و یه دفتر در آورد.
ابرو بالا انداختم.
-این حتما دفتر یاشاست!
دخترا زدن زیر خنده.
دفتر رو باز کرد و چن تا برگ زد.
آریا-هر هر هر! این رونوشت برداری از اون دفتر هست، اون اینقدر برگاش پوسیده بودن که به زور می‌شد بهشون دست زد.
اینجا نوشته:
-من اگر روحم از تنم جدا شود، هرگز از این خانه جدا نخواهد شد!
و این دقیقا چیزیه که ما دنبالشیم‌،
اون روحش توی این خونه ست.
لرزیدم،
انگار اونا هم متوجه این لرزش شدن.
عرشیا با تعجب گفت:
-چرا می‌لرزی؟!
سمت عسلی درب و داغون کنار تختم رفتم، کشوشو باز کردم و تکه حریر رو در آوردم.
آریا گفت:
-این پارچه رو می خوای چیکار کنی؟
پارچه رو سمتش گرفتم،
ازم گرفتش.
عرشیا گفت:
-به چه کارمون میاد؟
دل رو به دریا زدمو همه چیز رو براشون تعریف کردم.
نگاهی بینشون رد و بدل شد، آریا گفت:
-پس حدس ما درست بوده، اون اینجاست!
برگشته!
لیلی با نگرانی گفت:
-از ما چی می‌خواد؟
عرشیا گفت:
-روی دفتر لیلی نوشته شده بود پنج! می‌دونم منظور از اون عددش چیه، حتی صفحه آخر دفترم نوشته بود.
توسکا گفت:
-اون نشونه هاشو به ما نشون داد! ولی ما چهار نفریم، پس می‌شه عدد چهار، پس پنج...
عرشیا گفت:
-از این به بعد، ما دو تا هم با شماییم.
-می‌شه عدد شش.
عرشیا گفت:
-یکیمون اضافیه!
با حرفی که آوا زد، نفسم بند اومد.
-شاید اون پنج تا قربانی داره و اونی که از ما اضافیه، اون زنده می‌مونه!
عرشیا که سعی داشت بهمون دلداری بده، گفت:
-شاید پنج عدد شانسش بوده، اینجور نمی‌شه فکر کرد.
آریا گفت:
-شاید پنج تا زنده می‌مونن، بقیه می‌میرن!
من دارم اینجا می‌میرم، اینا با این حرفاشون منو بد تر می‌کنن!
داد زدم:
-بسه، هی شاید شاید می‌کنین! ما زنده می‌مونیم. اگه قرار باشه قاطی بازی اون...اسمش چی بود؟
آریا گفت:
-یاشا!
 

NS.Z

مدیر تالار کودکانه
گوینده آزمایشی انجمن
-همون! یاشا...اون باید از بین بره، نه ما.
عرشیا گفت:
-خوشم اومد، خوب جربزه داری!
-بحث سر جربزه نیست، نمی‌خوام واسه کسی اتفاقی بیوفته.
با شکستن گلدونی که روی عسلی بود، جیغمون هوا رفت.
آریا دستشو به نشونه سکوت بالا آورد.
-جیغ نکشید تو رو خدا!
چند بار پلک زدم، لکنت افتاده بود روی زبونم.
-ای...این...گل...گ...گل...گلدون الکی ک...که ز...زمی...زمی...زمین ...نیوفتاد!
عرشیا نگاهی به تکه های شکسته گلدون سفالی انداخت.
-این اولشه، داره کم کم اعلام حضور می‌کنه‌.
لیلی گفت:
-یعنی الان بین ماست؟
آریا گفت:
-اینو نمی‌دونم، ولی بوده، الان بوده که اینو شکسته.
توسکا که کنار عسلی وایساده بود، سریع چند قدم سمت راست اومد و پیش من ایستاد.
می‌ترسیدم،
می‌ترسیدم از آینده ای که هیچ خبری ازش نداشتم.
از ته قلبم فقط می‌خواستم بلایی سرمون نیاد.
با بچه ها برنامه ریزی کردیم فقط شبا دست به کار بشیم و دنبال موضوع بریم، چون روزا همه بیدار بودن و نمی‌شد رفت طبقه زیر زمینی.
همونجور که دنبال پسرا می‌رفتیم، گفتم:
-چه طوری می‌خواین برین زیر زمین؟
آریا یه چیزایی داخل برگه های توی دستش زیر لبی خوند،
سرشو بالا آورد و بهمون نگاه کرد.
-یه دکمه هست.
چراغ قوه رو توی چشمش گرفتم که سریع دستشو گذاشت رو چشمش.
-کورم کردی!
-این موقع شب من جلو پامو به زور می‌بینم، تو دنبال دکمه(بند انگشتمو نشون دادم.)اینقدری می‌گردی؟
عرشیا گفت:
-راه حل دیگه ای بلدی عرض کن تا بدونیم.
پامو با حرص محکم کوبیدم زمین، یهو آریا با تعجب گفت:
-یه بار دیگه بزن!
اخم کردم.
-مسخره کردی؟
کنار پای من زانو زد و چن تا مشت به پارکت کوبید،
صدای توخالی بود.
از جا بلند شد.
-توخالیه.
آوا گفت:
-ما هم نگفتیم تو پره، خب زیر زمین خالیه دیگه!
عرشیا گفت:
-زرنگ خانم، این زیر یه خونه ست و خونه سقف داره! ولی راست می‌گی، اگه مال شما باشه که سقفش تو خالیه!
با حرص نگاش کردم.
-بگرد دکمه رو پیدا کن، الان وقت تیکه انداختن نیست.
آریا به برگه های توی دستش اشاره کرد.
-اینجا نوشته پنج قدم بعد از تهی، روی ستون سمت راست یه دکمه ست.
یک دو سه...
شروع کرد از کنار من قدما رو برداشتن.
-و اینم پنج...نچ...من که دکمه ای نمی‌بینم.
پوفی کردم.
چشمم افتاد به ساعت از کار افتاده روی ستون.
-اوناهاش...
عرشیا گفت:
-ساعت؟
شونه بالا انداختم.
-شاید پشت ساعت دکمه ای باشه.
آریا گفت:
-شاید، ولی ما که دستمون نمی‌رسه.
کنارش ایستادم.
-بغلم کن.
با تعجب گفت:
-چی؟!
به ساعت اشاره کردم.
-اگه بغلم کنی، به ساعت می‌رسم.
عرشیا گفت:
-برین کنار ببینم.
زانوهامو بغل کرد و بلندم کرد.
لبخندی زدم، دستم می‌رسید.
عرشیا گفت:
-فقط سریع تر، چه قدر سنگینی!
ساعتو برداشتم، ایش...پر از تار عنکبوت و گل بود!
با دیدن دکمه مربع شکل روی ستون، چشام از خوشحالی برق زد.
دکمه رو فشار دادم.

صدای تق و توقی اومد و پارکتا از هم شکافته شدن و یه راه پله که زیر زمین می‌رفت، پدیدار شد.
عرشیا ولم کرد که محکم خوردم زمین.
-آخ! کره خر، نمی‌گی پام می‌شکنه؟!
همونجور که نفس نفس میزد، گفت:
-بهداد سلیمی نیستم که بتونم وزنتو تحمل کنم! سنگینی، از دستم افتادی.
از جا بلند شدم. پشتم درد می‌کرد. سعی کردم به روی خودم نیارم، طلبکارانه گفتم:
-هفتاد و پنج کیلو بیشتر نیستم‌‌.
آریا پقی زد زیر خنده، عرشیا با لبخند دندون نمایی گفت:
-من که پسرم هشتاد کیلو هستم، تو هفتاد و پنجی؟
-هر هر! استخون بندیم درشته، وگرنه اندامم خیلی خوبه.
آریا بین منو عرشیا وایساد و دستشو به نشونه سکوت بالا آورد و گفت:
-بسـه، الان همو می‌خورید!
عرشیا گفت:
-ت*خم جن تو حرف نزن!
یهو لامپ چراغ قوه با تقه بدی ترکید.
هین بلندی کشیدم، دخترا هم جیغ خفه ای کشیدن. لیلی همونجور که چشاش از هراس گرد بود، گفت:
-خدا رو شکر یه چراع قوه دیگه داریم.
چراغ قوه توی دستشو روشن کرد.
آریا با اخم به عرشیا نگاه کرد، عرشیا گفت:
-مگه من شکستم؟
آریا گفت:
-کسی پیش جن حرف از ت*خم جن می‌زنه؟
نتونستم جلو خودمو بگیرم و زدم زیر خنده، خودشونم خنده شون گرفته بود.
توسکا گفت:
-معطل نکنین، بریم زیر زمین.
دستمو توی هوا تکون دادم.
-زیر زمین که به لطف شما می‌ریم انشالله!
لیلی گفت:
-اوا، یلدا خدا نکنه!
سمت پله های زیر زمین رفتیم که چوبی بودن و کلی خاک روشون نشته بود. با قدم اول، صدای جیر جیر داد.
نفس تو سینه حبس شدمو دادم بیرون.
کناره های دیوار مشعل به دیوار نصب بود، مشعلا روشن بودنو این تعجبم رو بیشتر می‌کرد.
لیلی گفت:
-چرا اینا روشنن؟! فک کنم گفتید اتفاقات افتاده اینجا مال چند صد سال پیشه!
عرشیا گفت:
-خواهش می‌کنم چیزی دیدید، جیغ و داد نکنید!
گفتش همانا، جیغ کشیدن آوا همانا!
-چت شد؟!
آوا گفت:
-یه چیزی زیر پام رد شد، فک کنم سوسک بود.
عرشیا چپ چپ آوا رو نگاه کرد. آریا گفت:
-ما رو باش با کیا داریم می‌ریم جنگ اژدها!
توسکا گفت:
-اژدها نیست داداش من، جنِ جن!
به کفش که رسیدیم،
تو کفش موندم؛ حتی تو فیلما هم خونه به این زیبایی ندیده بودم!
خونه پر از اشیا قیمتی، ولی روشون خاک و تار عنکبوت بود،
تخت سلطنتی و میز ناهار خوری سلطنتی،
دیوارا هم پر از تابلوهای زیبا بودن.
چرخی دور خودم زدم.
-اینجا چه قدر قشنگه!
آوا گفت:
-معرکه ست!
چشمم خورد به یه تابلو از زن و مردی با یه پسر بچه با لباس سلطنتی.
-اینا کین؟
آریا گفت:
-همون خانواده قصه ما.
-ولی اینا که دختری ندارن.
با ابرو به سمتی اشاره کرد.
-اوناها...
رد نگاهشو گرفتم، دهنم باز موند.
یه عکس که سر تا سر دیوار رو پوشیده بود، عکس از یه دختر که ل**ب ساحل داشت قدم میزد؛ اینقدر زیبا بود که قشنگ می‌شد حسش کرد. موهای مواج طلاییش به دست باد سپرده شده بودن و چشای سبزش مثل الماس توی صورت گردش می‌درخشید، مژه های بلند داشت با ابروهای نازک خوشحالت و لبای کوچیک. چال لپاش دل آدمو ضعف می‌برد،
لباس بلند پرنسسی سفیدش هم توی اندام پرش معرکه بود.
-چی؟!
عرشیا گفت:
-چی شده؟
اشاره به لباس توی عکس کردم.
از توی جیب شلوار جینم تکه حریر رو در آوردم، اشاره ای به عکس و حریر توی دستم کردم.
-این حریر همین لباسه.
آریا گفت:
-آره!
عرشیا گفت:
-گفتی دستی به تو حوله داد و...
-آره، بعدش اینو دم در دیدم.
آریا گفت:
-خوبه، پس واسه تو جای ترس نیست؛ خانم واست حوله هم آورده و در خدمتته!
دهن کجی واسش کردم که خندید.
صدای هوهو همراه با باد سری اومد.
پرده های توی خونه تکون می‌خوردن. خودمو بغل کردم، هممون داشتیم می‌لرزیدیم.
دندونام به هم می‌خورد.
-سرده!
عرشیا گفت:
-این باد دیگه از کجا اومد؟!
صدای پا اومد، سرمو بلند کردم و با چیزی که دیدم، سرم گیج رفت. توان جیغ نداشتم،
اون...خودش بود!
یاشا بود، ولی هیچ شباهتی به یاشای توی عکس نداشت.
پوست صورتش سوخته و جزغاله بودن و خبری از از چشای سبز نبود، دو تا حفره خالی! موهای طلاییش هم تکه ایش توی صورتش افتاده بود.
لباس سفید تنش جای جاش سوخته بود!
یه قدم سمتمون اومد،
هر لحظه تپش قلبم بیشتر می‌شد.
به بچه ها نگاهی کردم، میخ اون بودن.
یه قدم دیگه اومد سمتمون و
دو تا دستشو بالا آورد، مثه کسی که می‌خواد دستتون رو بگیره.
انگشتاشو باز و بسته می‌کرد و بچه ها عقب عقب می‌رفتن.
پاهام میخ زمین بودن، آریا گفت:
-یلدا! بیا عقب، واینستا اونجا.
گوشم به این چیزا بدهکار نبود. رسید بهم، یک قدم فاصله داشتیم. باید جای من بودی تا می‌فهمیدی!
نکنه نمی‌خواستم ازش دور بشم؟! نه، توانشون رو نداشتم.
یه دستشو آورد پایین،
با یه دست دیگه اش مشغول ناز کردن موهام که باز و دورم ریخته بودن شد.
هی اون دست می‌کشید، هی تکه تکه پوست سوخته ترک برداشته دستش به موهام می‌چسپید. از ترکای دستش خون می‌چکید.
انگار طلسم شده بودم!
یهو سرم سوخت و جیغم رفت هوا.
خنده شیطانی سر داد، با تمام توان موهامو می‌کشید و دیوونه وار می‌خندید.
احساس می‌کردم پوست سرم که هیچ، الان گردنم کنده می‌شه! به صورتش نگاه کردم، حالم داشت به هم می‌خورد.
با یه دست دیگه اش چونه ام رو گرفت...آخ!
 

NS.Z

مدیر تالار کودکانه
گوینده آزمایشی انجمن
ناخونای بلندشو فرو کرد تو صورتم،
شروع کردم به دست و پا زدن.
دخترا جیغ می‌کشیدن و اسممو صدا می‌زدن.
هوهوی باد بیشتر شده بود و خنده های اون انعکاس ایجاد می‌کردن.
یهو مچ دستش گرفته شد.
سرمو به زور چرخوندم، آریا بود.
خنده یاشا قطع شد و به آریا نگاهی انداخت،
منو محکم هل داد رو زمین.
دیگه جونی توی تنم نبود.
سمت آریا رفت که آریا دوید سمتم و منو انداختم رو شونه اش.
عرشیا گفت:
-بچه ها فرار کنید!
چشام سیاهی می‌رفتن،
فقط صدای جیغ و تق تق و جیر جیر پله ها رو می‌شنیدم.
یاشا صداهای وحشتناکی از خودش در می‌آورد که نمی‌دونستم اسمشونو چی بذارم!
از زیر زمین خارج شدیم.
اینقدر سرعت بچه ها زیاد بود که زود تر از یاشا اومدن بیرون.
سرمو بالا آوردم. تار می‌دیدم و صداها هم گم بودن، فقط تونستم تشخیص بدم که
عرشیا توسکا رو سریع بغل کرد و
توسکا دکمه زیر زمین رو فشار داد و زیر زمین بسته شد.
آریا گذاشتم رو زمین و خودشم ولو شد.
به دیوار تکیه دادم، دو طرف صورتم جای ناخوناش می‌سوخت.
بچه ها دیگه نا نداشتن، توسکا گفت:
-مرگ رو با چشام دیدم!
تمام زورمو گذاشتم توی زبونم.
-یعنی الان نمی‌تونه بیاد اینجا؟ چه طور تونست بیاد توی اتاق من؟!
عرشیا نفس زنون گفت:
-می‌تونه بیاد، ولی قدرت آسیب رسوندن رو نداره؛ تمام قدرتش...تمام قدرتش اون زیره.
آریا آب دهنشو قورت داد.
-ولی هرچی بگذره، اون قوی تر می‌شه؛ مطمئنن به جایی می‌رسه که این بالا هم قدرت داره...
با دیدن یاشا که بالا سرم بود و لبخند کریحی میزد،
چشمامو بستم.
نه، دیگه طاقت درد بیشتر رو نداشتم.
آوا نالید:
-یاشا!
یاشا به تک تک بچه ها اشاره کرد و با صدای گوش خراشی گفت:
-همتون می‌میرید!
و غیبش زد.
لیلی چنگی به لباسش زد،
توسکا دستشو دور شونه لیلی حلقه کرد.
-آروم باش!
فقط ناله می‌کردم، صورتم خیلی می‌سوخت.
آریا گفت:
-آروم باش.
-آه!
سرمو عقب کشیدم، آریا گفت:
-بذار صورتتون رو ضد عفونی کنم، اینجور عفونت می‌کنه و بدتر می‌شه.
عرشیا تو فکر بود.
-عرشیا؟
انگار زنجیره افکارش پاره شد‌.
-بله؟
نفس عمیقی کشیدم.
چشمام خیس اشک بودن.
آریا دو طرف صورتمو چسب زد،
رو بهش گفتم:
-ممنون.
از جا پا شدم و لنگون لنگون سمت عرشیا که کنار پنجره ایستاده بود رفتم.
-به چی فکر می‌کنی؟
-هیچی!
لبخند کمرنگی زدم.
-راستشو بگو، قرار نشد که ما به هم دروغ بگیم!
عرشیا کلافه دستی توی موهاش فرو برد.
-اون به همه ما گفت می‌میریم.
چشماشو روی هم فشار داد.
سعی کردم به روی خودم نیارم چه اتفاقاتی افتاده.
-اون می‌میره، نه ما. ما زنده می‌مونیم‌.
-اون یه روحه، چه طور می‌خوای یه روح رو از بین ببری؟!
لبمو جویدم.
-هیچ چیز توی دنیا غیر ممکن نیست!
آریا گفت:
-یلدا؟
برگشتم سمتش.
-بله؟
-حالا ناراحت نشی، ولی عکس یاشا رو که دیدم به این پی بردم خیلی شبیه همید، مخصوصا چشاتون!
ل**ب ورچیدم.
-یعنی می‌گی من جنم؟
آریا خندید و سرشو کج کرد.
-دیدی گفتم ناراحت می‌شی؟!
از رو تخت بلند شد و پنبه های خونی رو انداخت سطل. اومد شونه به شونه ام ایستاد و دستشو زیر بغل زد.
-حالا مگه یاشا زشت بود؟
آوا که با حرص موهاشو دور انگشتش می‌پیچوند، گفت:
-نگو که الان بالا میارم! اینقدر وحشت کردم که حتی نتونستم جیغ بکشم یا حتی غش کنم!
آریا ابرو بالا انداخت.
-قبل از اینکه به قول شما وحشتناک باشه، خیلی خوشگل بوده؛ خودتون که دیدین!
-ولی برای من جای سوال داره...
منتظر نگام کردن.
-چرا می‌خواد ما رو بکشه؟
آریا گفت:
-چون یه ارتباطاتی با منو عرشیا داره.
مشکوک نگاش کردم.
-چه ارتباطی؟
-دقیقا نمی‌دونم، ولی با ما ها یه نسبتی داره.
لیلی زد زیر خنده،
چش غره ای بهش رفت و دستشو به نشونه چیه تکون داد.
لیلی گفت:
-فک کن یاشا عمتون باشه، هه!
خندیدم.
عرشیا به من اشاره کرد.
-بیشتر شبیه یلداست تا ما...
لیلی گفت:
-خب شما از اقوام پدری، یلدا مادری..!
پوزخندی بهش زدم.
-من پدر و مادر ندارم، چه برسه به اقوام و خیش. اینا به کنار، اقوامی از خانواده سلطنتی اشرافی!
لیلی اومد سمتم و دستمو گرفت.
-تو منو داری، ما ها رو داری؛ پس نگو بی کسی.
برگشتم سمت پسرا.
-تا یادم نرفته بگم، چشای یاشا هم سبز بود و چشای شما هم سبزه.
احساس تیر توی زانوم کردم، انگار سیخ داغی توی پام فرو کردن! زانو زدم،
با تعجب به حرکاتم نگاه می‌کردن.
عرشیا گفت:
-چی شد؟!
زبونم قفل بود.
دستمو گذاشتم رو زانوم.
-خدا!
آریا خم شد رو زانوم.
-زانوت چشه؟!
حس داشتم چن تا انگشت قصد ترکوندن مغزمو دارنو به مغزم دارن فشار میارن! یه چیزی تو وجودم می‌سوخت و تغییر می‌کرد.
(آریا)
چشمام تا آخرین حد گرد شدن. یلدا حرکاتش داشت تغییر می‌کرد و به صورتش وحشیانه چنگ میزد!
به عرشیا نگاه کردم،
داشت شاخ در می‌آورد.
دخترا هی یلدا رو تکون می‌دادن و صداش میزنن، یهو جوری یلدا دخترا رو پرت کرد که سه تاشون گرفتن به دیوار و خوردن زمین!
عرشیا گفت:
-بسم الله!
این دیگه چه نیروییه؟!
هر چی بود، نیروی خود یلدا نبود. آخه کِی اینقد زورش زیاد بود؟!
 

NS.Z

مدیر تالار کودکانه
گوینده آزمایشی انجمن
یلدا دهنشو تا آخرین حد باز کرده بود و جیغ می‌کشید. صورتمو با چیزی که دیدم جمع کردم، سخت بود برام.
از دهن یلدا مثله لوله آب داشت خون بیرون میزد، پشتی سبزش کامل سفید شده بودن و رگای چشش داشتن دیگه کم کم پاره می‌شدن!
سریع از جا پاشدم.
آوا گفت:
-یلدا...تو رو به مرگ من...!
توسکا گفت:
-آخه خواهری...چی شده؟
لیلی رو به ما گفت:
-تو رو خدا کاری کنید!
سه تاشون زجه می‌زدن.
عرشیا گفت:
-یاشا بدنشو تسخیر کرده؛ فقط باید سریع از بدنش درش بیاریم!
دوید سمت کوله پشتیش و کتابیو در آورد،
چیزایی که می‌خواست رو فک کنم می‌تونست داخل اون کتاب پیدا کنه.
پشت سر هم ورق میزد.
-پیدا شو لعنتی!
یلدا به لباسش چنگ زد و لباسشو تو تنش جر داد.
سرمو انداختم پایین، فقط یه لباس زیر تنش بود.
عرشیا گفت:
-الان وقت این نیست سر به زیر باشی، بیا بگیرش ببینم می‌تونیم یه چیزایی در گوشش بخونیم؟
توسکا گفت:
-عجله کن آریا!
به خودم اومدم، سمت یلدا خیز برداشتم و
خودمو انداختم روش و محکم بغلش کردم. خودمو خودشو بلند می‌کرد و میزد زمین. جیغاش کر کننده بود.
کل بدنم و صورتم خونی بود.
لبامو محکم رو هم فشار دادم، خون داشت می‌رفت تو دهنم.
عرشیا سمت ما اومد.
نگه داشتنش سخت بود.
عرشیا یه چیزای عربی که نمی‌دونم چی بود گفت، یهو یلدا از دستو پا زدن متوقف شد.
نفس عمیقی کشیدم و نگاهی به صورتش کردم، رنگ چشاش کم کم برگشت.
از روش بلند شدم. هین بلندی کشید و شروع به سرفه کرد، مثه کسی که از خفگی نجات پیدا کرده. دخترا تردید داشتن بیان سمتش.
یلدا نگاهی به ما ها انداخت و نگاهی به خودش که بالا تنه برهنه اش فقط با یه سوتین پوشیده بود و دستاش شروع به لرزش کردن.
به دستاش نگاه کرد.
-چرا کل بدنم خونیه؟!
اشکاش صورتشو خیس کرده بودن.
-شما ها چرا اینطور نگام می‌کنید؟!
چونه اش از بغض می‌لرزید. به خودش اشاره کرد و گفت:
-چرا لختم...؟!
لیلی با تردید کنارش نشست.
-تو خوبی؟
یلدا گفت:
-مگه من چم بوده؟!
اخمام تو هم رفت. به من نگاه کرد. از جا بلند شد که باز خورد زمین، ولی باز بلند شد.
-تو چرا خونی هستی؟!
باید بهش می‌گفتم؟ به عرشیا نگاه کردم که با بستن چشاش تایید کرد.
-یه جورایی...وجودت تسخیر شده بود.
با بهت گفت:
-چی؟!
-آره، یاشا تسخیرت کرده بود. جای نگرانی نیست، عرشیا اونو از بدنت در آورده.
چشاشو بست و افتاد تو بغل لیلی.
لیلی گفت:
-یلدا؟! یلدا پاشو.
عرشیا یلدا رو از توسکا گرفتو بغلش کرد و گذاشتش رو تخت!
-چرا یهو غش کرد؟
عرشیا پتو رو تا پایین سینه یلدا کشید روش و گفت:
-خسته ست، بذارید بخوابه.
 

NS.Z

مدیر تالار کودکانه
گوینده آزمایشی انجمن
مشغول خوردن غذا شدیم. یه سالن غذاخوری با یه تقریبا سی تا میز ناهار خوری.
منو عرشیا و
لیلی و
آوا و
توسکا و
و صد البته یلدا، دور یه میز نشسته بودیم.
غذا ماکارونی داشتن،
چنگال رو چند دور دور ماکارونی پیچوندم و گذاشتم دهنم.
یلدا گفت بعد از سوزش زانوش فقط تاریکی می‌دیده، یه چی مثل یه کما!
باید حواسمون باشه.
درسته زیاد از آشناییمون نمی‌گذره، ولی باید هوای هم رو داشته باشیم تا کسی آسیب نبینه.
آوا آروم گفت:
-امشب قراره چیکار کنید؟
عرشیا قلپی از آبشو خورد.
-دنبال دلیل می‌گردیم.
توسکا گفت:
-چه دلیلی؟
عرشیا گفت:
-که چرا یاشا می‌خواد ما رو بکشه؟ ما رو دیده که دیده، پایین رفتیم که رفتیم، دلیل انتقامش باید قانع کننده باشه!
یلدا گفت:
-یه چیزی ذهنمو مشغوا کرده که ترجیح میدم بگم. از نگفتن بهتره، شاید به دردی بخوره.
منتظر نگاش کردیم، یلدا گفت:
-کینه های تو دل اون نمی‌تونه حرف این روزا باشه؛ زخمای یاشا قدیمیه و هر زخمیم خورده، حتما به ما مربوط می‌شه که کمر به قتلمون بسته.
دست از خوردن کشیدم، چی باید می‌گفتم؟
بعد از خوردن برگشتیم به اتاق دخترا، البته ناگفته نماند که دزدکی می‌رفتیم تا کسی بویی نبره.
نگاهی به ساعت انداختم، دو بود.
-بچه ها؟
چرخیدن سمتم.
-وقت رفتنه.
به تیپشون نگاهی کردم، دخترا راحت بودن و جلومون روسری نمی‌پوشیدن.
یلدا یه لباس قرمز آستین سه ربع با آستینای حریر و شلوار جین هشتادی مشکی، کتونیای مشکیشم پاش بود و موهاشو بافته و یه طرفش انداخته بود.
لیلی یه تونیک تا بالای زانو سبز که کمر بند چرم زیتونی می‌خورد همراه با کتونی و شلوار سفید،
توسکا هم سر تا پاش سرمه ای بود با یه تاپ ساده و ساپرت سورمه ای؛
آوا هم لباس طلایی رنگ با شلوار زرد و کتونی مشکی‌.
منو عرشیا لباسامون مثه هم و مشکی بود.
عرشیا گفت:
-هیچ معلومه به چی فکر می‌کنی؟!
بردار بیا خب...!
سمت زیر زمین راه افتادیم.
این دفعه عرشیا یلدا رو بغل نکرد، گفت می‌ترسم بزنمت زمین. به جای یلدا، توسکا که از همه ریزه میزه تر بود رو بغل کرد.
زیر زمین باز شد و وارد شدیم.
با ولع آدامس می‌جویدم، یلدا گفت:
-ما می‌گیم الانه بمیریم، دقیقه دیگه بمیریم، آقا چلپ چولوپ آدامس می‌جوه!
چپ چپ نگاش کردم.
-عجبا! واس خاطر شما نباید آدامسم بجوییم؟!
پاش رفت پشت پاش که بخوره زمین، سریع دستمو دور کمرش حلقه کردم‌.
بچه ها برگشتن سمت ما.
قفل چشاش بودم، سبزِ سبز!
عرشیا گفت:
-فیلم هندیه؟!
سریع به خودم اومدم و برگردوندمش سرجاش. ایستاد و لباسشو صاف کرد.
-نزدیک بود بیوفته!
به کف رسیدیم،
عرشیا در گوشم گفت:
-محوش شده بودی، داشت میوفتاد؟! هه!
پشت چشمی واسش نازک کردم.
از سالن گذشتیم و وار راه رو شدیم. دو طرف راهرو اتاقایی با در چوبی قهوه ای داشت و ته راهرو یه در بود که رنگش با بقیه فرق داشت و کرم بود.
سمت در رفتم، روش هک شده بود یاشا و روی در کناریش نوشته شده بود راشا،
حتما اتاق برادرش بوده.
بچه ها منتظر نگام می‌کردن.
دسته در رو پایین کشیدم.
-این اتاق یاشاست.
وارد اتاق شدیم؛ ولی با چیزی که دیدم، قلبم فشرده شد!
کل اتاق درب و داغون بود، لباسای پوسیده خونی گوشه تخت افتاده بودن و کف اتاق رد تیره بود که نشانه ی جای خون قدیمی رو می‌داد.
تخت سلطنتی دخترونه ای گوشه اتاق بود و میز لوازم آرایشی پوسیده که روش یه شونه طلایی رنگ بود.
یلدا سمت میز رفت و
شونه رو برداشت.
-چه قدر قشنگه! جنسش از طلاست.
عرشیا گفت:
-تو هم که فقط اینو دیدی!
یلدا طلبکارانه گفت:
-پ ن پ، این لباسای خونی رو دیدم!
اشک چشمامو خیس کرد، سریع با پشت دست اشکامو پاک کردم.
لیلی گفت:
-آریا؟!
(یلدا)
رد نگاهشو گرفتم که رسیدم به چاقو و تیغه های خونی.
تیغه ها زنگ زده بودن. دسته چاقو های پوسیده و خون خشک شده، وجودمو به درد می‌آورد. لباسای خونی کهنه کف اتاق دخترونه بودن،
با تعجب گفتم:
 
وضعیت
موضوع بسته شده است.

کسانی که این موضوع را خوانده اند (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 1, کاربران: 0, مهمانان: 1)

موضوعات


بالا