تازه چه خبر
انجمن رمان ایران

سلام مهمان عزیز برای عضویت در انجمن رایگان ثبت نام کنید! پس از وارد شدن، می توانید با اضافه کردن موضوعات و پست های خود، و همچنین تماس با دیگر اعضا از طریق صندوق پستی خصوصی خود، در این سایت شرکت کنید!

  • سال نو می شود، زمین نفسی دوباره می کشد، برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زند پرنده های خسته بر می گردند و در این رویش سبز دوباره... من... تو... ما... کجا ایستاده ایم سهم ما چیست؟ نقش ما چیست؟ پیوند ما در دوباره شدن با کیست؟ زمین سلامت می کند و ابرها درودتان سال نو مبارک...

پایان یافت رمان یتیم خانه مرگ|نرگس زنده بودی کاربر انجمن رمان ایران

وضعیت
موضوع بسته شده است.

NS.Z

مدیر تالار کودکانه
گوینده آزمایشی انجمن
-یعنی اینا مال یاشاست؟!
عرشیا گفت:
-آره! اونطور که توی خاطراتش نوشته،
اون پسر بدجور شکنجه اش می‌کرده.
یه آن دلم براش سوخت و اشکام خود به خود جاری شدن،
این دختر چه دردی کشیده!
صدایی به گوشم خورد، مثل صدای ترک برداشتن شیشه. به آیینه نگاه کردم، داشت می‌شکست!
لیلی گفت:
-نه...باز نه، یاشا!
شیشه با صدای بدی شکسته شد و یه چیز مثل موجی هنگام شکستن ازش در اومد که هممون پرت شدیم زمین.
روح کمرنگی از آیینه در اومد و کم کم پر رنگ شد، یاشا بود.
چشمامو روی هم فشار دادم و
نالیدم:
-نمی‌خوام ببینمت.
یاشا گفت:
-منتظرتون بودم!
صداش مو به تنم سیخ می‌کرد،
دستامو رو گوشم گذاشتم که صداشو نشنوم.
مچ دستم توسط یاشا گرفته شد،
جیغ بلند کشیدم و با ترس بهش نگاه کردم.
خندید، بلندم کرد و منو از پشت چسپوند به خودش و ناخونای چنگال مانند تیزشو روی گلوم قرار داد.
آریا به خودش اومد و از جا بلند شد.
این همه شجاعتو از کجا آورده؟!
توی نگاه آریا التماس رو به وضوع می‌شد دید.
آریا گفت:
-صبر کن یاشا!
یاشا خنده شیطانی سر داد. از خنده هاش متنفر بودم، منو داغون می‌کردن.
هرچی تقلا می‌کردم که دستشو برداره، برنمی‌داشت. پوست گلوم می‌سوخت.
یاشا گفت:
-ولش کنم؟
فریاد کشید، فریادی که تمام وسایل تو اتاق به لرزه در اومد.
-اون باید بمیره!
منو بیشتر به خودش فشار داد، مرگ رو داشتم احساس می‌کردم و امیدی به زندگی نداشتم.
ناخوناشو هی بیشتر توی گلوم فشار می‌داد و منم از ته دل جیغ می‌کشیدم.
دخترا همشون گریه می‌کردن.
راه فرار نداشتم.
همیشه فکر می‌کردم اگه قرار باشه بمیرم، شب می‌خوابم و صبح پا نمی‌شم؛
نــه به دست یکی که نمی‌دونم روحه، جنه یا آدمه!
(آریا)
طاقت زجر کشیدن یلدا رو نداشتم.
باید کاری می‌کردیم، ولی جیغای یلدا تمرکزمو به هم میزد.
-یاشا!
چی می‌گفتم؟!
-یاشا یلدا رو ول کن، داره زجر می‌کشه.
فشار ناخوناشو بیشتر کرد، چون زجه های یلدا گوش خراش تر شد.
یاشا مثل دیوونه ها قهقهه میزد و به یلدا می‌گفت باید بمیری!
عرشیا گفت:
-به اطرافت نگاهی بنداز، می‌دونم بدجور شکنجه ات کردن.
با این حرف عرشیا، خون از چشای یاشا سرازیر شد.
نگاهی به عرشیا انداختم،
انگار کارساز بود.
یاشا گفت:
-خفه شو!
عرشیا گفت:
-شکنجه می‌شدی، درد می‌کشیدی...
یاشا گفت:
-خفه شو!
یلدا رو انداخت و سمت عرشیا خیز برداشت.
عرشیا سمت در خروجی اتاق دوید و
یاشا دنبالش افتاد. با دست راه می‌رفت، با پا می‌رفت، اصلا مشخص نبود این چه موجودیه!
باید به عرشیا کمک می‌کردم.
-باید به عرشیا کمک کنیم.
آوا گفت:
-شما برید، من پیش یلدا می‌مونم.
و کنار یلدا نشست.
با لیلی و توسکا به سمت خروجی دویدیم.
عرشیا می‌دوید و یاشا هم دنبالش، ما هم پشت سر یاشا بودیم. یهو یاشا خودشو از پشت انداخت روی عرشیا و شروع کرد به بدن عرشیا چنگ انداختن.
نگاهی به ماه که از توی پنجره سر تا سر خودنمایی می‌کرد کردم، امشب شب چهاردهم و ماه کامل بود.
دویدم و از پشت خودمو انداختم رو یاشا،
با پشت دستش خابوند تو دهنم که شوری خون رو تو دهنم احساس کردم. داداشم داشت جلو چشمم پر پر می‌شد،
عربده کشیدم:
-اگه داداشمو ول نکنی، دنیاتو رو سرت خراب می‌کنم.
با پوزخند بهم نگاه کرد.
به سمت عقب پرت شدم، اینقدر محکم که به سقف خوردم و بعد گرفتم زمین.
لای چشمامو باز کردم؛
زجه های دخترا و یاشا که کشون کشون تن بیجون عرشیا رو با خودش می‌برد.
 

NS.Z

مدیر تالار کودکانه
گوینده آزمایشی انجمن
(عرشیا)
درد بدی توی سرم احساس می‌کردم و نا نداشتمو از درد ناله می‌کردم.
تنم حسی مثل سوزش و تیر کشیدن داشت و
دل و روده ام بدجور به هم می‌پیچید‌.
تار می‌دیدم؛ چند بار که پلک زدم، دیدم واضح شد.
توی یه اتاق بودم، یه جا مثل انباری، نیمه روشن بود و می‌تونستم جا جا رو ببینم.
اسباب و اثاثیه که نمی‌شد اسمشو گذاشت،
همه کهنه و فرسوده بودن.
به دستام نگاه کردم،
باعث بانی سوزششون جای خراش بودن.
خدا لعنتت کنه یاشا!
در با صدای جیری باز شد و نور چشممو زد، با دست جلوی چشممو گرفتم.
کمی که گذشت، به نور عادت کردم.
نفس به زور می‌کشیدم.
یاشا اومد تو، با هر بار دیدنش، احساس می‌کردم می‌خوام بالا بیارم!
با دیدن برق تیغ چاقوی تو دستش، چشمام گرد شد‌.
یاشا گفت:
-فکر کردی الکی می‌کشمت؟! باید دردای منو تجربه کنی!
چاقو رو بالا برد و تا ته فرو کرد تو پهلوم، هین بلندی کشیدم.
نفسم قطع شد و
قلبم انگار از تپش ایستاد!
زور می‌زدم، ولی اکسیژن برام نمی‌اومد. چاقو رو در آورد، با شکم خوردم زمین.
به چاقوی توی دستش نگاه کردم، قطره قطره از نکش خون می‌چکید رو زمین.
به معنای واقعی کلمه، درد رو تجربه کردم‌. تو خودم می‌پیچیدم، اونم با لذت لبخند میزد.
(آریا)
با بی قراری پوست لبمو می‌جویدم، خبری از عرشیا و یاشا نبود.
دلم می‌خواد بشینمو از ته دل زار بزنم، خیلی نگران عرشیا بودم.
توان بیشتر گشتن رو نداشتم، سر خوردم و رو زمین نشستم و سرمو تکیه به دیوار زدم.
حال و احوال یلدا بهتر شده بود، بالا سرم دستشو زیر بغل زده بود و به زمین زل زده بود.
لیلی گفت:
-ناراحت نباشین، پیداش می‌کنیم.
با دل پر بهش توپیدم:
-کجا؟ هان؟ کجا داداشمو می‌خوای پیدا کنی؟
یلدا اخماشو تو هم کرد و بد تر از من گفت:
-اگه خفه شی، ما هم یه فکری می‌کنیم! ما الان باید باهم باشیم، نه مثل سگ و گربه به جون هم بیوفتیم!
پوفی کردم، یلدا گفت:
-کل اتاق رو گشتیم، اما...می‌گم...این خونه دیگه زیر زمین نداره؟
با بغض گفتم:
-نه، نداره.
توسکا گفت:
-پس خرت و پرتاشون رو کجا می‌ذارن؟!
-به نظر تو اینا خرت و پرت دارن؟
شونه بالا انداخت.
-نمی‌دونم!
یلدا خنده عصبی کرد و چند قدم ازمون دور شد.
(یلدا)
از بچه ها دور شدم. یکی از ماها معلوم نیست کجاست و چه بلایی سرش داره میاد، اونا به جای اینکه دنبال راه حل بگردن، بحث و جدل می‌کنن!
آرنجمو به دیوار زدم و دستی توی موهام فرو بردم، خون داخلش باعث شده بود موهام به هم بچسپن و حالت چسپندگی پیدا کنن، از بوی بدش چندشم می‌شد.
تو فکر عرشیا بودم.
چند روز بیشتر نگذشته و این بلاها داره برسرمون نازل می‌شه!
باید دنبال عرشیا می‌گشتیم، ولی کجا؟!
فشار ذهنی باعث می‌شد نتونم خوب فکر کنم‌.
لبمو با زبون تر کردم.
نمی‌خواستم برم بالا،
برگشتم سمت بچه ها و
رو به آریا که فقط گریه نمی‌کرد، گفتم:
-ما باهم اومدیم پایین و باهمم برمی‌گردیم اون بالا.
دستمو رو شونه اش گذاشتمو شونه اش رو فشار دادم.
-عرشیا رو پیدا می‌کنیم.
آریا سر به نشونه باشه تکون داد و گفت:
-دیگه صبحه، بهتره آوا و لیلی و توسکا برن یه چیزایی واسمون بیارن، چون مطمئنا لازممون می‌شه!
لیلی دست آوا رو گرفت و گفت:
-پس ما زود برمی‌گردیم.
آریا گفت:
-منو یلدا هم می‌مونیم.
-حواستون به خودتون باشه.
رفتن.
آریا رو زمین نشست و
منم کنارش نشستم.
بینمون سکوت حکم فرما بود، سکوت رو شکستم.
-به چی فکر می‌کنی؟
آرنجشو قائم روی زانوش گذاشت.
-به اینکه من بدون عرشیا نمی‌تونم زندگی کنم، اون بیشتر عشقمه تا داداش! پوف!
لبخند تلخی زدم.
-شما ها خیلی شبیه همدیگه اید!
خندید. از کنج چشمش قطره اشکی چکید،
تلاشی واسه پنهون کردنش نکرد.
-عرشیا همیشه سر اینکه دهن لقم باهام جر و بحث می‌کنه. هر چند من از اون پنج دقیقه بزرگ ترم، ولی خب دیگه!
لبخندی زدم. همینجور که تصور می‌کردم بچگیاشون چه طوری بودن، با چیزی که اومد تو ذهنم، چشام گرد شد.
-آریا تو گفتی چند دقیقه ازش بزرگ تری؟
با تعجب گفت:
-پنج دقیقه.
نفس عمیقی کشیدم.
آریا با تکون دادن سر گفت چیه؟
-دفتر یاشا! توی دفتر یاشا نوشته شده بود پنج، یعنی شانسیه یا ربطی به اینکه شما دو تا پنج دقیقه بینتونه داره؟!
کمی فکر کرد، موشکافانه چشاشو ریز کرد و گفت:
-راست می‌گیا!
(راوی)
عرشیا به خاطر خون از دست رفته و درد بی هوش بود. یاشا یقه لباس عرشیا رو گرفتو کشان کشان اون رو به سمت خارج زیر زمین و اتاق دخترا برد.
همانطور که عرشیا روی زمین کشیده می‌شد، خون روی زمین می‌ریخت.
 

NS.Z

مدیر تالار کودکانه
گوینده آزمایشی انجمن
دخترا از زیر زمین بیرون آمدند و با دیدن خونای روی پارکت، با وحشت به یکدیگر نگاهی انداختن. رد خون را گرفتن.
چه می‌دیدند؟!
رد اتاقشان را نشان می‌داد، سریع در اتاق را باز کردند و با جسم بی جون عرشیا مواجه شدند!
مگر یاشا نمی‌خواست عرشیا را بکشد؟!
پس چرا او را برگرداند؟
آوا نبض عرشیا را گرفت، اشک صورتشان را خیس کرده بود.
کند میزد.
توسکا و لیلی تمام توانشان را در پاهایشان گذاشتند و سمت زیر زمین دویدند و از پله ها پایین رفتند.
یلدا و آریا را صدا می‌زدند.
(یلدا)
حرفی بینمون رد و بدل نشد. حوصله ام داشت سر می‌رفت. سرمو بالا آوردم، توسکا و لیلی رو دیدم که داشتن سمت ما می‌دویدن و اسممونو صدا می‌زدن.
منو آریا نگاهی به هم انداختیم و با تعجب از جا بلند شدیم.
بهمون رسیدن، توسکا نفس نفس می‌زد، روی زانو هاش خم شد.
-چی شده؟!
شروع کردن تند تند باهم حرف زدن، هیچی از حرفاشون نمی‌دونستم!
نچ نچی کردم، جیغ کشیدم:
-ساکت!
گریشون شدت گرفت، آریا گفت:
-یکی یکی حرف بزنید ببینم چی می‌گید!
توسکا نالید!
-عرشیا!
آریا سریع و با تعجب گفت:
-عرشیا؟! عرشیا چی؟ حرف بزن!
لیلی گفت:
-ما رفتیم تو اتاق وسایل بیاریم که دیدیم عرشیا تو اتاقه ماست، حالش خوب نیست.
آریا سریع منو که جلوش بودمو کنار زد و به سمت خروجی دوید.
-گریه نکنید.
ما هم به دنبالش به سمت خروجی دویدیم.
به راه رو که رسیدیم، داشتم شاخ در می‌آوردم؛
پارکتا همه خونی بودن!
آریا با تعجب وایساده بود و به خونا نگاه می‌کرد، ولی سریع به خودش اومد و سمت اتاق دوید. خون تا اتاق ما ادامه داشت، سریع در رو باز کرد و داخل شدیم. با دیدن تن بی جون عرشیا که انگار توی استخر خون افتاده بود، هین بلندی کشیدم. اشک تو چشمام بازی می‌کرد.
آریا با بهت کنار عرشیا که سرش روی پای آوا بود زانو زد و نالید:
-عرشیا!
نتونست جلو خودشو بگیره و زد زیر گریه، با التماس به صورت عرشیا میزد.
-عرشیا، داداش دورت بگردم بلند شو. قربونت برم، مرگ آریا...آخه من بدون تو چیکار کنم؟
من چه جوری بدون تو باشم؟ بلایی سرت بیاد، اول اون یاشای بی همه چیز رو نابود می‌کنم و بعد خودمو می‌کشم.
شنیده بودم گریه مرد کوه رو می‌لرزونه، ولی با چشم نه! دوست داشتم نباشم و نبینم که یه مرد گریه می‌کنه، حالا اون هر کی می‌خواد باشه!
به آوا نگاه کرد.
-جعبه کمک های اولیه دارین؟
آوا گفت:
-آره‌.
دادی زد که چهار ستون بدنم لرزید.
-پس چرا اینجا نشستی منو نگاه می‌کنی؟!
برو بیارش.
آوا سریع بلند شد و جعبه رو از کمد در آورد و براش آورد و گفت:
-مگه بلدی؟
آریا همونجور که سریع دکمه های پیراهن عرشیا رو باز می‌کرد، گفت:
-آره، منو عرشیا پرستاری خوندیم.
 

NS.Z

مدیر تالار کودکانه
گوینده آزمایشی انجمن
یاد خونای روی پارکت افتادم، خدا رو شکر کسی اون قسمت راه رو که ورودی زیرزمین شوم بود رو نمی‌رفت؛ ولی باید خونا رو تمیز می‌کردیم.
-تا تو بخیه می‌کنی، منو توسکا هم می‌ریم خونای توی راه رو رو بشوریم؛ کسی نباید ببینه...
توسکا با تکون دادن سر تایید کرد. سریع به سمت آبدارخونه دویدیم، تی رو برداشت و من توی سطل هر چی مواد شوینده دم دست بود رو ریختم. بالا دویدیم. چشمم افتاد به زیر زمین شوم که درش باز بود، قدمون که نمی‌رسید دکمه رو بزنیم، چوب تی می‌تونست گزینه خوبی باشه. چوب تی رو بالا بردم، توسکا گفت:
-چیکار می‌کنی؟!
دکمه رو فشار دادم و توی این همه بدبختی، خوشبختانه در زیر زمین بسته شد.
تند تند مشغول تمیز کردن خونا شدیم، اینقدر تند که به نفس نفس زدن افتاده بودیم. چند بار من و دو سه بارم توسکا خوردیم زمین!
بعد از تموم شدن کارمون، با پشت دست عرق پیشونیمو خشک کردم و سطلو تی رو گذاشتیم تو آشپزخونه. خواستیم بیایم بیرون بریم پیش بچه ها که همزمان پری یکی از دخترای یتیم خونه هم وارد شد.
هول شدم.
-ت...تو؟! سلام پری...!
مشکوک نگاهمون کرد، منو توسکا با ترس به هم نگاه کردیم.
یهو چشاش گرد شد، اشاره به موهام کرد.
-ای...اینا خون هستش؟!
چی باید می‌گفتم؟ کلا گیج شده بودم که خدا رو شکر توسکا به دادم رسید.
-نه بابا خون چیه! اینا رنگه، ما بالا داشتیم نقاشی می‌کردیم.
نفس راحتی کشیدم.
پری که خیالش از بابت اینکه خون نیست راحت شده بود، گفت:
-حالا اگه می‌شه برید بیرون، من کار دارم.
خنده الکی کردم:
-چرا که نه؟
آروم از آبدارخونه اومدیم بیرون. پری با چشم بدرقمون می‌کرد، شونه بالا انداخت و پشتشو کرد به ما. برگشتنش همانا، دویدن مثل جت سمت پله همانا!
در رو باز کردیم و وارد اتاق شدیم، آریا داشت بخیه ای که کرده بود رو ضد عفونی می‌کرد.
ناله های عرشیا لبخند به لبم آورد، از ته دل خدا رو بابت نجات دادن عرشیا شکر کردم.
-حالش خوبه؟
آریا لبخندی زد.
-داداش من قویه. آره، ولی هنوز کم خونه. خیلی خون ازش رفته، می‌ریم پیش دکتر یتیم خونه؛ باید بهش خون تزریق بشه‌.
آوا با خنده گفت:
-حالا به موقع رسیدیم یا نه؟
آریا خندید.
-دمتون گرم!
با دل خوش گفتم:
-یه روز برسه از اینجا بریم و از یاشا خلاص شیم،
دور هم بشینیم و بگیمو بخندیم؛ بدون ترس و مزاحم!
آریا گفت:
-اون روزم می‌رسه. گر صبر کنی، ز غوره حلوا سازی‌.
لبمو با زبون تر کردم.
لیلی گفت:
-بچه ها!
همشون کپ کرده به عرشیا نگاه می‌کردن،
از لا به لای بخیه هاش خون سیاه میزد بیرون و اینقدر فشار داشت که ذره ذره بخیه ها پاره می‌شدن!
خونا روی زمین روون شدن و سمت من می‌اومدن. با تعجب به خونا نگان می‌کردم، دور تا دور پام مثل یه مار پیچیدن.
یهو چنان خون فواره زد که توسکا و لیلی و آوا و آریا که دور عرشیا نشسته بودن، تمام صورتشون خون بود و چشاشون فقط دیده می‌شد.
با تمام وجود جیغ کشیدم. این روزا وحشت و جیغ از تمام وجودم شده بود واسم مثل یه تیک عصبی!
بی پروا جیغ می‌کشیدم، یهو ریزش خون قطع شد و این تعجبمو بیشتر می‌کرد که خونا همه جذب زمین شدن؛ انگار نبودن!
زدم زیر گریه،
آوا اومد بغلم کرد. گفتم:
-آوا...چرا اینطوری شد؟! چرا این بلاها سرمون میاد؟!
فقط یک کلمه گفت:
-نمی‌دونم.
ازش جدا شدم و به عرشیا نگاه کردم. یک آن عرشیا مثل کسی که از کابوس می‌پره، هینی کشید و نشست سر جاش.
آریا گفت:
-عرشیا!
نگاهی به پهلوش کردم، جای زخمی نبود!
آریا محکم دستاشو دور عرشیا حلقه کرد.
عرق سردی روی پیشونی عرشیا بود، با بهت آریا رو از خودش جدا کرد.
نگاهی به دستاش انداخت و دستی به پهلوش کشید.
-م...من..من که پهلوم زخمی بود! اصلا...اصلا اینجا چیکار دارم؟! چه طور نجاتم دادید؟ من پیش یاشا بودم...
با بی قراری نگاش می‌کردیم، آریا گفت:
-ما باید از تو بپرسیم که اینجا چیکار می‌کنی؟ اون پایین غیبت زد و هر چی گشتیم پیدات نکردیم،
مجبور بودیم بیشتر بمونیم و دخترا رو فرستادیم بیان بالا وسایل بیارن که فهمیدیم تو اینجایی!
به پهلوی عرشیا اشاره کرد.
-پهلوت زخمی بود، دیگه داشتی از دست می‌رفتی.
بخیه اش کردم، حتی نخمونم عادی بود، نخ بخیه نداشتیم. بخیه ات که کردم، شروع به خونریزی کردی.
به صورت خودش و دخترا اشاره کرد:
-اینم حاصلش!
عرشیا مثل همیشه، جدی گفت:
-دیگه بسه! اینقدر زود خودتونو باختین؟!
آریا مشتی آروم حواله بازوش کرد.
-لامصب رفته اون دنیا و برگشته، هنوزم دو قورت و نیمش باقیه!
 

NS.Z

مدیر تالار کودکانه
گوینده آزمایشی انجمن
عرشیا اخم کرد و گفت:
-یاشا وقتی چاقو رو تو پهلوم فرو کرد گفت...گفت باید زجرای اونو بکشم و الکی نمی‌میرم، پس هنوز باید به زندگی امیدوار باشم!
می‌بینی که پهلومم خوب شد. هه، خوب شده که بتونه یه زخم دیگه بزنه!
آریا گفت:
-غلط کرده.
دستی توی موهای عرشیا فرو برد و گفت:
-تو باید بمونی، ما ها می‌مونیم و می‌جنگیم.
عرشیا پوزخندی زد و گفت:
-جنگ؟ چه طوری؟! من می‌مردم، اون شما رو هم می‌کشت! چیکار می‌کردید؟!
اعصابمو داشت به هم می‌ریخت،
بلند داد زدم:
-دهنتو ببند! هر کسی نقطه ضعفی داره.
مطابق من داد زد:
-جدا؟ اینجوریه؟!
از جا سریع بلند شد و سمتم اومد و بازومو محکم گرفت تکون داد،
از درد صورتم جمع شد.
آریا اومد دستشو گرفتو از من جداش کرد و گفت:
-عرشیا منم با یلدا موافقم؛ اون یه نفره، ولی ما شش نفریم.
عرشیا خنده ای از روی عصبانیت کرد و گفت:
-آره، یه ارتش تک نفره!
پیراهن پاره خونشیو برداشت و انداخت روی دوشش و از اتاق بیرون رفت.
آریا با شرمندگی گفت:
-من از طرف عرشیا عذر می‌خوام. امیدوارم درک کنی، موقعیت خوبی نداشته.
دستمو تو هوا تکون دادم.
-اون داداشت دلش می‌خواد بمیره، ولی من ابدا...یلدا نیستم اگه یاشا رو از بین نبرم و نابودش نکنم، تو هم برو ور دست گل داداشت!
توی چشاش دلخوری پدیدار بود.
منم ناراحت بودم، اون حق نداشت حرف از شکست بزنه!
فکر می‌کردم عرشیا قوی تر از ماست، ولی انگار...پوفی کردم،
شکست معنا نداره.

هر کدوم سرمون تو کار خودمون بود. قرار شده بچه های یتیم خونه رو به اردوی زیارتی بیست روزه ببرن و این کار ما رو راحت تر می‌کرد.
ما نمی‌خواستیم بریم. وقتی خانم مدیر شکایت کرد، آریا و عرشیا گفتن هنوز تحقیقات ادامه داره و از ما کمک می‌خوان، خواهششون کار ساز بود و مدیر قبول کرد.
با تابش نور خورشید به چشام، بیدار شدم.
موهامو که دورم ریخته بود رو جمع کردمو با یه کش بالا سرم بستم و
دمپایی پلاستیکی صورتی کهنمو که دیگه به سفیدی میزد رو پوشیدم و سمت دستشویی رفتم. نگاهی به خودم توی آیینه انداختم، تصویری توی قاب از یاشا جلو چشمام نقش بست.
برای بیرون کردن افکار از سرم، سرمو چند بار تکون دادمو چنتایی استغفرلله گفتم.
شیر آب سرد رو باز کردم و چشمامو بستم. یه مشت آب به صورتم زدم. مشت دومی رو که زدم، احساس کردم آب گرم شده. چشممو که باز کردم با دیدن صورتم توی آیینه، جیغ خفه ای کشیدم!
پوست صورتم داشت به یه مایع لزج سبز تبدیل می‌شد و می‌ریخت و
از شیر روشویی هم خون بیرون می‌اومد،
کاسه روشویی پر از خون بود که دیگه داشت سر ریز می‌کرد!
از توی آیینه با دیدن یاشا که پشت سرم ایستاده بود،
مغزم قفل کرد.
آروم سمتم اومد و گردنمو گرفت.
جیغ کشیدم:
-ولم کن! کــمک...
امون بیشتر نداد و سرمو توی خونا فرو برد.
هر چی تقلا می‌کردم و دستو پا می‌زدم بی فایده بود.
با کف دست به لبه کاسه روشویی فشار می‌آوردم که بیام بالا، ولی نمی‌شد. دیگه داشت جون از تنم می‌رفت که سرمو در آورد و محکم به لبه کاسه کوبوند.
نفسی نمی‌اومد واسم، تقلا می‌کردم، ولی مثل ماهی تو آب افتاده بودم.
پخش زمین شدم و چشمامو بستم.
(توسکا)
با ل**ب و لوچه آویزون با پام رو زمین ضرب گرفته بودم، عرشیا گفت:
-مطمئنید پیش دخترای دیگه نرفته؟
آوا گفت:
-سر نزدیم.
شونه بالا انداختم، سمت دستشویی رفتم و دسته رو پایین کشیدم.
-حتما تو باغه، الانا پیداش می‌شه. هین!
چشام داشت از کاسه در می‌اومد، سریع سمت یلدا که کف افتاده بود رفتم و تکونش دادم.
-یلدا...یلدا...
 

NS.Z

مدیر تالار کودکانه
گوینده آزمایشی انجمن
بچه ها اومدن، آوا جیغ بلندی کشید:
-یـلـدا!
عرشیا سمت شیر دوش رفتو بازش کرد،
یلدا رو روی دستاش بلند کرد و زیر دوش ایستاد تا تن خونی یلدا فاقد خون بشه.
پیشونی یلدا ورم بدی کرده بود.
آب و خون قاطی بودن و به سوراخ کف می‌ریختن.
عرشیا گفت:
-حوله ای چیزی آماده کنید براش.
از حموم بیرون اومدیم و عرشیا یلدا رو با همون لباسای خیس روی تخت گذاشت.
آریا دستی به پیشونی یلدا کشید و گفت:
-پیشونیش داغونه!
لیلی گفت:
-کی...
حرفش تموم نشده بود که عرشیا با اطمینان گفت:
-به جز یاشا، کی می‌تونه باشه؟!
سینه یلدا شروع کرد به خس خس و یهو خون بالا
آورد. چشمامو بستم، عرشیا گفت:
-زهرشو داره به تک تکمون می‌ریزه،
نفر بعدی کی باشه رو خدا می‌فهمه!
آریا گفت:
-وقتی خون از پهلوت می‌اومد، مثل مار سمت یلدا روون شد و دور پاش پیچید.
عرشیا گفت:
-پس یه جورایی می‌شه گفت اعلام کرده!
حواستون به خودتون باشه، اصلا همدیگه رو ول نمی‌کنیم...حتی...حتی...حتی توی دستشویی،
می‌شنوین که چی می‌گم؟
به نشونه تایید سر تکون دادیم، عرشیا گفت:
-دستور نمیدم، واسه خاطر خودتونه؛ امیدوارم ناراحت نشید.
دستی به موهای خیس یلدا کشید و گفت:
-یلدا...بابت کارم معذرت می‌خوام، ببخشید.
آریا پمادی رو آورد و مشغول زدن به پیشونی یلدا شد و گفت:
-یا سرش خورده زمین...
عرشیا گفت:
-شایدم دیوار...
یلدا آروم چشاشو باز کرد، ولی اینجا تعجب داشت که جای چشم دو تا حفره خالی بودن!
از ترس چند قدم عقب رفتم،
سر جاش نشست.
عرشیا و آریا از جا بلند شدن و متعجب نگاش می‌کردن.
دود خاکستری رنگی از چشاش در اومد و گفت:
-مرگتون نزدیکه!
صدای یلدا نبود،
این صدا صدای یاشا بود!
خنده شیطانی بلندی سر داد،
کم کم چشاشو بستو خنده اش تبدیل به گریه شد.
عرشیا: یلدا!
یلدا دستشو گذاشت جلوی صورتش و بلند بلند هق میزد.
لیلی کنارش نشست و دستشو گذاشت رو شونه اش. یلدا دستشو از جلوی صورتش برداشت و
به ماها نگاه کرد؛
نگاهی که درد رو فریاد میزد.
(یلدا)
اتوبوس بچه ها رفتن، حالا ما شده بودیم یتیم خونه!
توی باغ شروع کردم قدم زدن، برگا زیر پام خش خش می‌کردن. بچه ها پشت سرم بودن و من جلو تر،
از هر دری می‌گفتن.
به آسمون نگاه کردم.
-خدایا، تو که ما رو می‌بینی، یه قدرت بهمون بده تا بتونیم وایسیم و نخوریم زمین.
توی دلم آمینی به حرفم گفتم.
برگشتم سمت بچه ها، عرشیا پیششون نبود.
آریا داشت از خاطرات توی مدرسه اش و شیطونیای خودش و عرشیا حرف میزد و می‌خندیدن.
-بچه ها...عرشیا کو؟
آریا گفت:
-با تلفن صحبت می‌کنه.
جلوتر که رفتم، صدای عرشیا از لابه لای درختا می‌اومد.
-باور کن نمی‌تونم بیام. عزیزم...قربون شکل ماهت، کارم طول می‌کشه...عشقمی.
ابروهام بالا پرید، این با کی اینقدر عاشقانه حرف می‌زنه؟!
بعد از اتمام تماسش پیشش رفتم، با خنده گفتم:
-دوست دخترت بود؟
اخم مصنوعی کرد و گفت:
-فالگوش ایستادی؟
مظلوم گفتم:
-نه والا، فقط صدات گوشمو نوازش کرد؛ همین!
خندید و گفت:
-دوست دخترم نیست، نامزدمه.
با تعجب گفتم:
-نامزد؟! تو نامزد داری؟ پس حلقه ات کو؟
باز خندید.
-هنوز کار به حلقه نکشیده، فقط خواستگاری رفتیمو یه نشون بردیم؛ همین.
تو دلم خوش به حالی به دختر گفتم، عرشیا واقعا پسر لایقیه.
-خوشبخت بشین.
لبخند تلخی زد و گفت:
-اگه یاشا بذاره!
-می‌ذاره. ببین (بشکنی زدم) از اینجام که رفتی و عروسی کردی، اول ما رو هم دعوت می‌کنی این یک، دومم دعوت می‌کنی این دو، سوما و اساسا، بچه دار شدین اسم دخترتون رو می‌ذارین چی؟ بگو.
عرشیا گفت:
-می‌ذاریم چی؟
دستامو از هم باز کردمو با ذوق گفتم:
-یاشا!
 

NS.Z

مدیر تالار کودکانه
گوینده آزمایشی انجمن
صورتشو ترش کرد.
-شده بذارم بلقیس، یاشا نمی‌ذارم!
ته دلی خندیدم، خنده ای که خبر نداشتم یه روز می‌شه واسم رویا!
صدای دخترا می‌اومد که صدامون می‌کردن.
به سمتی که صداشون می‌اومد اشاره کردم و گفتم:
-بهتر نیست بریم پیش بچه ها؟
سر به نشونه تایید تکون داد، خواست رد شه و بره که دستمو روی قفسه سینه اش گذاشتم و مانع شدم.
عرشیا گفت:
-چیه؟
شیطون ابرو بالا انداختم.
-اول عکس دخی رو نشون بده و بگو اسمش چیه، بعد برو.
خندید و سری به نشونه تاسف تکون داد.
-اسمش عسله.
گوشیشو از جیبش در آورد و با چند پین کد رمزشو باز کرد، کمی باهاش ور رفت و گفت:
-صبر کن تا عکسشو پیدا کنم. آهان، ایناهاشش...
گوشیو سمتم گرفت.
-بیا.
ازش گرفتم.
با دیدن دختر توی عکس، چشمام برق زد. یه دختر با هیکل تو پر رو به تپل، صورت گرد، چشای کشیده مشکی، لبای کوچیک، ابروهای کمونی،
واقعا خوشگل بود!
- این چه قدر نازه! من که ندیده عاشقش شدم!
سرشو مثل پسر بچه هایی که ماشین قرمز دارن و می‌گن دارم به تو نمیدم کج کرد و گفت:
-دیگه دیگه!
-ولی خیلی نامردی!
دستمو جلو دهنم گرفتم:
-به من می‌گه سنگینی، (به عکس داخل گوشی اشاره کردم.) پس این هلو کیه؟!
بلند زد زیر خنده.
بچه ها اومدن سمتمون، آریا گفت:
-تنها تنها؟ بگید ماهم بخندیم.
گوشی عرشیا رو بهش دادم.
-داشتیم درم مرد هلویی به اسم عسل حرف می‌زدیم.
توسکا گفت:
-عسل؟!
-بله، عسل...عسلِ آقا عرشیا، نامزد گرامش.
دخترا با تعجب و یک صدا گفتن:
-نامزد؟!
آریا گفت:
-جای شما بودم، الان تیکه تیکه اش می‌کردم!
لبخند مرموزی زد، عرشیا گفت:
-گیریم نگفتم؛ اصلا یادمم نبود، عمدی هم نبود، تقصیر منم نبود!
لیلی دستشو توی هوا تکون داد و گفت:
-طفره نرو، هی نبود نبودم نگو! توضیح بده.
عرشیا به من اشاره کرد و گفت:
-الان به یلدا هم گفتم.
آریا گفت:
-من بگم؟
آوا گفت:
-هان!
آریا گفت:
-بابا دختر همسایه شبای تابستون گاهی می‌اومد رو ایوون، جونم بگه که عرشیا هم عاشقش شد‌؛
یعنی دختر تیر عشق را در قلب عرشیای قصه ی ما فرو برد!
دستشو گذاشت رو قلبش.
از خنده مرده بودیم، جوری رمانتیک حرف میزد و ادا در می‌آورد که نگو!
همینجور که می‌خندیدم، نگام افتاد به بالکن بزرگ ساختمون که وسط ساختمون قرار می‌گرفت، کم کم خنده ام محو شد.
یاشا توی بالکن ایستاده بود و به ما نگاه می‌کرد.
آریا گفت:
-هوی...کجایی؟!
-یاشا قدرت نداشت بیرون به ما آسیب برسونه، ولی این قدرت رو هم به دست آورده!
آب دهنمو قورت دادم.
بچه ها برگشتن و توی بالکن رو نگاه کردن، یاشا پشتشو سمت ما کرد و آروم آروم قدم برداشتو از توی بالکن دور شد.
عرشیا گفت:
-جنگ اصلیمون از الان شروع می‌شه؛ یا قبل از برگشتن بچه ها از مسافرت یاشا رو از میون می‌بریم، یا خودمون از میون می‌ریم!
***
تاپ آستین یه ربع و شلوار هفتاد مشکی چرمم که دور یقه و آستین و پاچه های شلوار نوار طلایی داشت رو پوشیدم، بوت های چرم مشکیم که تا یه وجب بالای مچ پام بود و پاشته تخت رو پام کردم،
موهامو برسی کشیدم و دورم آزادانه رها کردم و
رژ قرمزمو زدم.
توسکا گفت:
-عروسی نمی‌خوای بری که اینجور تیپ می‌زنی یلدا!
برگشتم سمتش و با شوخی گفتم:
-حداقل خوشگل بمیرم!
سری به نشونه تاسف تکون داد. تاپ و شلوارک صورتیشو پوشیده بود.
(کار آسونیو انجام نمی‌دادیم، سعی می‌کردیم تا اونجا که می‌تونیم، راحت باشیم.)
لیلی دم در دستشویی ایستاده بود،
با تکون دادن دست گفتم چرا اونجایی؟
با سر به در دستشویی اشاره کرد و گفت:
-آوا گفت بمونم اینجا و حواسم باشه، می‌ترسه.
لبامو جمع کردم.
-طفلی حق داره.
به خودم توی آیینه نگاهی انداختم، روی پیشونیم ورم داشت و کبود بود.
با یاد آوری اینکه سرمو فرو کرده بود توی خون، حالت تهوع گرفتم.
آوا و لیلی لباساشون مثل هم بود؛
البته ما هروقت لباس می‌گرفتیم، چهارتاییمون مثل هم می‌خریدیم.
پیرهن فیروزه ای و ساپرت سفیدی که کمربند آبی می‌خورد.
بسم الله زیر ل**ب گفتم و آیت الکرسی خوندم. از اتاق اومدیم بیرون و
سمت اتاق پسرا رفتیم. آوا خواست تقه ای به در بزنه که خودشون اومدن بیرون.
همیشه خدا کپ هم بودن و تنها فرقی رو که می‌شد ازشون فهمید، خال پشت ل**ب آریا بود.
سمت زیر زمین رفتیم، آریا لیلی رو بغل کرد و لیلی دکمه رو فشار داد. زیر زمین باز و پله ها پدیدار شدن، زیر ل**ب زمزمه کردم:
-خدا با من است.
چراغ قوه رو روشن کردم. پله ها رو یکی یکی پایین می‌رفتیم، صدای جیر جیر چوباش بلند شده بود. به سالن رسیدیم. نگاهی به عکس یاشا انداختم،
چه دشمنی ای با ما داری؟! بالاخره می‌فهمم.
چراغا خود به خود روشن و کل سالن نورانی شد.
با بچه ها نگاهی به هم انداختیم، آریا گفت:
-زحمت نکش، چراغ داریم!
عرشیا گفت:
-دست بردار آریا، نیومدی شوخی کنی.
آریا گفت:
-حسودیت می‌شه با یاشا بگو بخند کنم!
با فکر اینکه آریا و یاشا روی یه مبل بشینن و تخمه بشکنن و بگن و بخندن، خنده ام گرفتو پقی خندیدم.
توسکا گفت:
-نخند!
شونه بالا انداختم و خنده ام رو جمع کردم.
چراغا خاموش شدن، آریا گفت:
-بفرما، به دل گرفت!
 

NS.Z

مدیر تالار کودکانه
گوینده آزمایشی انجمن
یه چراغ روشن شد که اونم شروع به چشمک زدن کرد، این باعث می‌شد فضا خوفناک بشه.
توی هر روشن شدن چراغ یاشا ظاهر می‌شد و توی چشمک بعدی هم غیبش میزد؛ هی ظاهر می‌شد و کم کم داشت جلو می‌اومد.
یه قدم به جلو برداشتم،
لیلی آروم و با صدای لرزون گفت:
-حالت خوبه؟
دو دستمو بالا آوردم، انگار که بخوام دستای یاشا رو بگیرم.
آریا گفت:
-برگرد عقب!
یاشا دستشو بالا آورد و دستامو گرفت که لرز به تنم افتاد. خشکی ترک های پوست سوخته اش، دستم رو اذیت می‌کرد.
سعی کردم آروم باشم. این همه جرئت رو از کجا آوردم؟!
انگار یه نیروی شجاعیت مثل مواج وارد خونم شده!
تکون نمی‌خورد، فقط دستمو گرفته بود.
زمزمه کردم:
-یاشا...(اینو می‌دونستم برای هر کس می‌تونه عزیز ترین خانواده اش باشه.) به روح مادرت، به روح پدرت، (فشار دستش زیاد شد و دردم گرفت، ولی به روی خودم نیاوردم.)
به روح راشا، چرا ما باید تقاص بدیم؟!
چشمامو آروم باز کردم،
حفره های خالی از چشم یاشا جلوی صورتم بود.
یاشا جیغ کشید:
-نه!
چنان جیغی کشید که خونه و وسایل خونه شروع به لرزش کردن. باد سردی می‌اومد و موهای یاشا رو تکون می‌داد. از درد، حتی جیغم نمی‌تونستم بکشم!
محکم پرتم کرد اون سمت و سمت لیلی خیز برداشتو اونو تو بغل گرفت، ولی تا قبل از اینکه بخوایم کاری کنیم، زمین دهن باز کرد و غیب شدن.
پشت دستم تمام جای ناخن بود و خون می‌اومد.
از جا بلند شدم.
گریه ام گرفته بود، نالیدم:
-لیلی!
آریا بدون معطلی گفت:
-عرشیا...وقتی یاشا تو رو برد، کجا رفتین؟ شاید لیلی هم اونجا باشه.
عرشیا با ناباوری سری به نشونه ی نمی‌دونم تکون داد.
آریا مضطرب با کف دست کوبید به پیشونیش.
شروع کردم لبامو جویدن،
انگار تازه یادشون به من اومد و آریا گفت:
-تو خوبی؟
فقط تونستم سر تکون بدم. عرشیا گفت:
-ولی تا اونجایی که یادم میاد، انگار یه انباری بود.
-دیدید گفتم! اینجا حتما یه انباری داره.(منظورم با سری قبل بود که گفته بودم.)
عرشیا گفت:
-ولی نمی‌دونم کجاست؟
آوا گفت:
-رد خون! وقتی یاشا تو رو به اتاق برد، روی پارکتا همش خون بود. حتما زمین اینجا هم خونی شده، اگه بتونیم ردشو بگیریم، شاید به جایی برسیم.
(لیلی)
با تمام وجود جیغ می‌کشیدم و دست و پا می‌زدم، ولی اصلا به زجه هام توجه ای نمی‌کرد.
گردنمو گرفتو بلندم کرد و دستشو دور موهام پیچوند.
-یاشا!
آروم گفت:
-بمیر!
دستشو دور موهام که تا می‌رسید پیچوند، کمی عقبم برد و با تمام قدرتش سرمو کوبوند به دیوار.
نفسم برای یک لحظه قطع شد و
دیدم تار شد، ولی لکه خون روی دیوار رو می‌تونستم تشخیص بدم.
دوباره،
دوباره،
پشت سر هم سرمو به دیوار می‌کوبید.
اینقدر بی جون شده بودم که حتی صدای
کوروپ کوروپ برخورد سرم به دیوار رو نمی‌شنیدم. ولم کرد و افتادم رو زمین.
(راوی)
بچه ها بی قرار دنبال لیلی می‌گشتن،
اشک توی چشاشون حلقه میزد.
روی دیوار رد خون بود.
یاشا با لذت به لیلی نگاه می‌کرد،
قصد نداشت از جون اون بگذرد.
چاقویش را برداشت، همان چاقویی که درد های زندگیش را با او تجربه کرده بود.
با بی رحمی چاقو را بالا برد، تیغه چاقو برق میزد.
لیلی لای چشمانش را نیمه تر از نیمه باز کرد که با دیدن چاقو، دست هایش مشت شد و
قطره اشکی از چشم هایش چکید.
یاشا سر لیلی را گرفت و چاقو را روی گلوی لیلی گذاشت و شروع به بریدن کرد. پا پا زدن لیلی نشان از جان دادنش بود، کم کم پا پا زدن قطع و سر لیلی از تنش جدا شد.
یاشا سر بریده لیلی را زیر پایش گذاشت و له کرد،
انقدر قدرتش زیاد بود که سر لیلی له و تکه های مغز روی زمین ریختند.
ساتور را برداشت و شروع به شقه شقه کردن لیلی کرد،
انقدر ریز ریز کرد که وقتی صندوقی نی گوشه انباری را آورد، کل اجزای لیلی در آن جا می‌شدند.
خون و مغز در کف اتاق ریخته بود.
بچه ها کلافه بودند، هیچ چیز دستگیرشان نمی‌شد و در دل خود می‌گفتند:
-به کدامین گناه؟!
 

NS.Z

مدیر تالار کودکانه
گوینده آزمایشی انجمن
نگاه توسکا به خون خشکیده افتاد، به بچه ها اشاره کرد و گفت:
-ایناهاش...
بچه ها دنباله ی خون را گرفتن که به در تخته ای که موریانه ها در حال از بین بردن آن بودن رسیدن.
آریا دسته در را بالا و پایین کرد، ولی باز نشد. با چند ضربه ی پای پی در پی، آریا قفل فرسوده در را شکست،
اما با دیدن تکه های مغز که با خون ترکیب شده و روی زمین ریخته، قلبشان از تپش ایستاد.
اطراف را از نظر گذراندن،
صندوقی که خونی بود، نظرشان را جلب کرد.
سمت صندوق رفتن و باز کردن در صندوق همانا و نمایان شدن بدن تکه تکه وحشتناک و سر لهیده لیلی همانا!
صدای جیغ و زجه های دختران در آسمان پیچید.
(آوا)
لرزش بدی توی تنم بود. نه نه،
این یه خوابه،
این واقعا خوابه!
من دارم خواب می‌بینم، دارم خواب می‌بینم!
بی اختیار زجه می‌زدم و لیلی رو صدا می‌زدم. چشام سیاهی رفتو دیگه چیزی نفهمیدم.
چشم که باز کردم، اتاق رو دیدم. دیدم سمت تخت لیلی چرخید.
خدا کنه خواب باشه، اما با دیدن دخترا که گریشون دل سنگو آب می‌کرد، امیدم نا امید شد.
آریا روی زمین نشسته و به نقطه ای نامعلوم خیره شده بود.
دوباره با یادآوری اون صحنه دلخراش، شروع به جیغ کشیدن و زجه زدن کردم.
-خدا،
چرا لیلی؟
خب منو می‌کشتی،
چرا منو نکشتی؟!
یاشا، خدا ازت نگذره عوضی،
خدا ازت نگذره.
امونم بریده شد.
(یلدا)
داغون بودم،
واقعا نمی‌دونستم چه طور حالمو وصف کنم!
سرمو به دیوار تکیه دادم و بی صدا اشک می‌ریختم.

جالب اینجاست، می‌گفتی تو پیشم بمون، هیچ وقت نرو!
(یاد اون روزی افتادم که لیلی خواب بود و با ماژیک کل صورتشو خط خطی کردیم و وقتی از خواب پا شد جیغ جیغ کرد و ما می‌خندیدیم.)
برگشت ورق، دل کندیو نفهمیدم پس چرا خواستی منو؟
(موهایی که جلو صورتم بود رو کنار زدم و دو دستمو جلوی صورتم گذاشتم و با صدای بلند هق سر دادم.)
یه لحظه نگام کن، دل بده به این دیوونه خسته. صدام کن، بگو رفتنت شوخیه، یه دروغه محضه.
(لحظه دیدن تیکه های لیلی توی صندوق.)
یه دروغه محضه. نمی‌خواستم بری، وایسادم نگات کردم و سوختم و ساختم، ولی بازم من بدون تو به این زندگی باختم. همیشه حرفت هست همش تو این خونه، دل من از دوریت می‌گیره هی بهونه. نمی‌شه پرتش کرد ذهنمو، دور از فکرت نمی‌شه. ردش کرد که درگیرم با عشقت.
(از جا بلند شدمو به خودم نگاهی توی آیینه انداختم. شونه ای رو که روی میز آرایش کهنه اتاق بود رو محکم کوبیدم توی آیینه که آینه شکست.)
-لیلی!
یه لحظه نگام کن، دل بده به این دیوونه خسته. صدام کن، بگو رفتنت شوخیه، یه دروغ محضه.

(اریا)
تیکه های آیینه رو به زور از یلدا که روی بدن خودش خط می‌انداخت گرفتم.
حالم اصلا خوب نبود،
بدترین لحظه ای بود که می‌تونستم ببینم؛
همش لیلی با اون لبخندش توی ذهنم می‌اومد.
یلدا تقلا می‌کرد و جیغ می‌کشید:
-ولم کن، ولم کن، ولم کن، ولم کن، ولم کن، ولم کن، ولم کن، ولم کن! می‌خوام بمیرم، می‌خوام برم پیش لیلی. خدایا!
نگام به پاهاش افتاد؛
تیکه های آیینه که رو زمین بودن، با لگدای یلدا توی پاش رفته بودن و خون می‌اومد.
 

NS.Z

مدیر تالار کودکانه
گوینده آزمایشی انجمن
روی دستام بلندش کردم،
جیغ می‌کشید و می‌گفت می‌خوام بمیرم.
گذاشتمش رو تخت و یه سیلی محکم خوابوندم توی گوشش. دستشو گذاشت رو صورتش و با بهت نگام کرد.
-آروم باش دختر!
(آب دهنمو قورت دادم و نفس عمیقی کشیدم تا گریه ام نگیره.)
-لیلی دیگه رفته، برنمی‌گرده، اون هیچوقت برنمی‌گرده؛ (عربده کشیدم.) می‌فهمی چی می‌گم؟!
مشتمو خوابوندم تو دیوار.
دخترا هم آروم شده بودند.
در باز شد و عرشیا با چشای پف کرده ی قرمز که گریه کردنش رو نشون می‌داد، اومد داخل و
روی زمین نشست و گفت:
-تموم شد!
عرشیا صندوق رو برده بود توی باغ خاک کنه‌.
***
(راوی)
تخم انتقام در دل بچه ها کاشته شده بود و می‌خواستند هر طور که شده، یاشا را از بین ببرند.
آماده شدند و به زیر زمین رفتند.
ترس و حس انتقام جوری ترکیبی ایجاد کرده بود که نامی نداشت!
یلدا سمت قاب عکس یاشا رفت،
تمام نفرتش را در چشم های سبزش ریخت و گفت:
-دنیا دار مکافاته یاشا!
بی خبر بود،
یلدا نمی‌دانست یاشا کیست؟
هیچ کس نمی‌دانست،
هیچ کس حقیقت اصلی ماجرا را نمی‌فهمید!
روزی که حقیقت یاشا،
حقیقت این زیر زمین،
حقیقت یتیم خانه برملا شود،
چه خواهد شد؟
چه عکس العملی نشان خواهند داد؟
یاشا به بچه ها نگاه می‌کرد. کسی او را نمی دید. یاشا بود،
بعد از مرگش همیشه بود؛
ولی روزی که قلب روحش مانند قلب انسان تپید، همه چیز خراب شد.
یاشا خواست با یلدا احساس صمیمیت کند.
وای پنهانی!
تکه حریر جا مانده از لباس یاشا، همه چیز را از این رو به این رو کرد.
 
وضعیت
موضوع بسته شده است.

کسانی که این موضوع را خوانده اند (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 0, کاربران: 0, مهمانان: 0)

موضوعات


بالا