تازه چه خبر
انجمن رمان ایران

سلام مهمان عزیز برای عضویت در انجمن رایگان ثبت نام کنید! پس از وارد شدن، می توانید با اضافه کردن موضوعات و پست های خود، و همچنین تماس با دیگر اعضا از طریق صندوق پستی خصوصی خود، در این سایت شرکت کنید!

  • سال نو می شود، زمین نفسی دوباره می کشد، برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زند پرنده های خسته بر می گردند و در این رویش سبز دوباره... من... تو... ما... کجا ایستاده ایم سهم ما چیست؟ نقش ما چیست؟ پیوند ما در دوباره شدن با کیست؟ زمین سلامت می کند و ابرها درودتان سال نو مبارک...

پایان یافت رمان یتیم خانه مرگ|نرگس زنده بودی کاربر انجمن رمان ایران

وضعیت
موضوع بسته شده است.

NS.Z

مدیر تالار کودکانه
گوینده آزمایشی انجمن
یلدا پایین قاب عکس را گرفت و آن را کشید، قاب عکس با صدای مهیبی به زمین برخورد و شکست.
یاشا دستانش از عصبانیت مشت شدند،
دستانی که یک روز به لطافت گلبرگ های رز بود، ولی حالا...
یاد خاطرات گذشته که چه طور روی بدنش خط می‌افتاد و چه طور سرش را به دیوار می‌کوبید
و
و
و
و...
او خانواده ی تک تک دختران را تسخیر کرد تا بچه هایشان را در خیابان بگذارند و دخترا را به این یتیم خانه و به یک اتاق کشاند.
بیشتر از همه ی دختران، یلدا را دوست داشت.
لیلی را کشت،
چون می‌دانست یک روز می‌رسد و لیلی کمر به قتل یلدا می‌بندد!
می‌کشت و
از بین می‌برد،
هر کس که بخواهد نگاه چپ به یلدا بی‌اندازد!
یلدا را آزار می‌داد،
اما برای آن هم دلیل خاصی داشت!
به عرشیا نگاه کرد،
پسری که قلبش برای دختری به اسم عسل توی سینه می‌کوبید.
اون قلب رو باید از کار می‌انداخت، صدای تپش قلب رو باید خفه می‌کرد!
کنار یلدا ایستاد و خود را به بچه ها نشان داد.
دخترا هر کدام یک قدم به عقب رفتند، ولی یلدا چون پشتش به یاشا بود، متوجه نشد.
وقتی با نگاه های پر تعجب دخترا رو به رو شد، به عقب برگشت و با دیدن یاشا بود که هین بلندی کشید.
(یلدا)
قلبم به لرزه در اومد، ولی این باعث نمی‌شد نفرتم کم بشه.
یهو تعادلمو از دست دادمو سمتش حمله ور شدم و موهاشو تو چنگ گرفتم.
آریا گفت:
-یلدا، اینکار رو نکن!
خیره توی صورتش گفتم:
-تو لیلی رو کشتی؟ لیلی من رو؟!
لبخندی روی لبش نقش بست.
موهاشو با تمام توان کشیدم، جوری که سرش خم شد.
نفس نفس می‌زدم، اینکه تقلا نمی‌کرد جای تعجب داشت.
عرشیا منو کشید عقب و داد زد:
-با آوا دعوا نمی‌کنی، این یاشاست!
به یاشا نگاه کردم، شروع کرد به خندیدن، عصبی می‌خندید.
 

NS.Z

مدیر تالار کودکانه
گوینده آزمایشی انجمن
آروم اومد سمت ما، عرشیا خواست کنار بکشه که گلوشو گرفت.
هیچکدوم نمی‌دونستیم چیکار کنیم.
با گلو بلندش کرد و محکم کوبوند روی قاب عکس افتاده روی زمین.
توسکا و آوا جیغ بنفشی کشیدن.
یاشا به من نگاه کرد و دستشو سمتم دراز کرد.
با تردید به بچه ها و دست یاشا نگاه کردم،
اون می‌خواست من باهاش برم؟!
باید می‌رفتم یا می‌موندم؟
دلو به دریا زدم و دستمو توی دستای ترک برداشته یاشا گذاشتم. یاشا گفت:
-تو با منی!
و خنده ای کریهانه سر داد.
آب دهنمو با صدا قورت دادم. خواستم دستمو از دستش بکشم بیرون که سمت بچه ها خیز برداشت، آوا خواست فرار کنه که موهاشو گرفت و کشید و آوا با پشت سر گرفت زمین.
توسکا از ترس زانو زد.
یاشا با چشمای به خون نشسته به آریا نگاه کرد.
به خون نشسته واقعی رو دیدم،
از چشماش خون می‌چکید!
مچ دست آریا رو گرفت. آریا هر چی تقلا می‌کرد، بازم نمی‌تونست حریف یاشا بشه‌.
یاشا با دست یه دور آریا رو چرخوند و محکم اونو به سقف زد، تکه ای از لوستر سقف در شکم آریا فرو رفت و آریا بی جون روی زمین افتاد. یقه توسکا رو گرفتو از زمین بلندش کرد و هلش داد که توسکا افتاد روی آوا.
سمت من برگشت. اشک تو چشام بازی می‌کرد، هر کدوم از بچه ها یه جا افتاده بودن و من...
سالم بودم!
یاشا لبخندی زد،
زدم زیر گریه و گفت:
-چرا دوستام؟! (با دست بهش اشاره کردم.) تو حسودی؛ چون کسی تورو نمی‌خواد، داری اونایی که منو دوست دارن رو ازم می‌گیری.
لبخندش به عصبانیت تبدیل شد و فریاد زد:
-اینا فقط به خاطر اینه که یه روزی یکی منو دوست داشت!
***
آروم اومد سمت ما، عرشیا خواست کنار بکشه که گلوشو گرفت.
هیچکدوم نمی‌دونستیم چیکار کنیم.
با گلو بلندش کرد و محکم کوبوند روی قاب عکس افتاده روی زمین.
توسکا و آوا جیغ بنفشی کشیدن.
یاشا به من نگاه کرد و دستشو سمتم دراز کرد.
با تردید به بچه ها و دست یاشا نگاه کردم،
اون می‌خواست من باهاش برم؟!
باید می‌رفتم یا می‌موندم؟
دلو به دریا زدم و دستمو توی دستای ترک برداشته یاشا گذاشتم. یاشا گفت:
-تو با منی!
و خنده ای کریهانه سر داد.
آب دهنمو با صدا قورت دادم. خواستم دستمو از دستش بکشم بیرون که سمت بچه ها خیز برداشت، آوا خواست فرار کنه که موهاشو گرفت و کشید و آوا با پشت سر گرفت زمین.
توسکا از ترس زانو زد.
یاشا با چشمای به خون نشسته به آریا نگاه کرد.
به خون نشسته واقعی رو دیدم،
از چشماش خون می‌چکید!
مچ دست آریا رو گرفت. آریا هر چی تقلا می‌کرد، بازم نمی‌تونست حریف یاشا بشه‌.
یاشا با دست یه دور آریا رو چرخوند و محکم اونو به سقف زد، تکه ای از لوستر سقف در شکم آریا فرو رفت و آریا بی جون روی زمین افتاد. یقه توسکا رو گرفتو از زمین بلندش کرد و هلش داد که توسکا افتاد روی آوا.
سمت من برگشت. اشک تو چشام بازی می‌کرد، هر کدوم از بچه ها یه جا افتاده بودن و من...
سالم بودم!
یاشا لبخندی زد،
زدم زیر گریه و گفت:
-چرا دوستام؟! (با دست بهش اشاره کردم.) تو حسودی؛ چون کسی تورو نمی‌خواد، داری اونایی که منو دوست دارن رو ازم می‌گیری.
لبخندش به عصبانیت تبدیل شد و فریاد زد:
-اینا فقط به خاطر اینه که یه روزی یکی منو دوست داشت!
جیغ کشیدم:
-برو به جهنم!
***
آریا با صدای بلند ناله می‌کرد.
عرشیا سعی داشت تکه لوستر رو از شکمش در بیاره، ولی هی تکون می‌خورد.
عرشیا گفت:
-مثل بچه ها رفتار نکن آریا!
باید می‌رفتم زیر زمین، اما خودم تنهایی. باید از همه چیز سر در بیارم. سمت در رفتم، توسکا گفت:
-کجا؟
-میرم تو باغ هوا بخورم.
آوا همونجور که دستش رو سرش بود، گفت:
-نرو، خطر ناکه!
پوزخندی زدم و از اتاق خارج شدم.
با چوب طی زیر زمین رو باز کردم.
چراغ قوه نیاورده بودم، یه مشعل که روی دیوار نصب بود رو برداشتم.
قدمی که برداشتم، سر جام ایستادم.
یعنی برم؟
ولی حس کنجکاویم بر حس ترسم غلبه کرد.
قدم اول رو برداشتم.
وارد زیر زمین شدم، چراغا روشن شدند.
به اطراف نگاه کردم، خبری از یاشا نبود. با برگشتنم، نفسم تو سینه حبس شد.
یاشا روی مبل سلطنتی که بیشتر شبیه تخت پادشاه ها بود نشسته و به من نگاه می‌کرد.
-می‌دونستم میای!
سعی کردم به روی خودم نیارم ترسیدم؛ هر چه قدرم شجاع باشم، یاشا یه روح بود و قدرتش بیشتر از من بود.
باز یاد تکه تکه های لیلی توی صندوق افتادم،
دستام مشت شد.
-اومدم بپرسم دردت چیه؟! برام فرقی نمی‌کنه زنده از اینجا برم بیرون یا مرده ام رو ببرن؛ بهم بگو، بعد منو بکش.
بهم بگو چرا اینکار رو می‌کنی؟
موشی کنار پای یاشا اومد، هینی کشیدم و یه قدم عقب رفتم؛ در حد مرگ از موش می‌ترسم!
یاشا با پوزخند پاشو روی موش گذاشت و از روی مبل سلطنتی بلند شد، کل دل و روده موش زد بیرون.
صورتمو با چندشی جمع کردم، سمتم اومد و
فکمو گرفت.
ناخونای تیزش توی فکن فرو می‌رفت.
یهو دو تا حفره خالی از چشم یاشا به دو گلوله از لخته خون تبدیل شد، یه چیز مثل جگر!
حالم به هم خورد، دلم می‌خواست بالا بیارم.
خنده خبیثی کرد و گفت:
-اونا می‌میرن!
می‌میرن،
می‌میرن،
می‌میرن،
می‌میرن!
صداش انعکاس توی خونه ایجاد می‌کرد.
گونه هام خیس از اشک شده بود.
دستشو گذاشت جلوی چشمم، خواستم عقب بکشم که بازومو گرفت.
-جیغ! ولم کن یاشا، ولم کن.
ولی انگار وارد دنیای دیگه شدم!
به اطرافم نگاهی انداختم، چه قدر آشناست! آره، اینجا زیر زمینه؛
ولی خیلی با زیر زمین کثیفو خاکی با اسباب فرسوده فرق می‌کنه.
اون وسایل کهنه که غذای موریانه ها بود، از تمیزی برق میزدن!
آخ!
با برخورد چیزی به شکمم، محکم خوردم زمین. سرمو بالا آوردم، پسر بچه کوچکی همراه با دختری که لباس بنفش پوشیده بود، در حال دویدن بودن.
دختر پشتش بهم بود و صورتشو نمی دیدم، گفت:
-راشا کفشمو خراب کردی، به خدا می‌کشمت!
پسر سریع فرار کرد و وارد راه رو اتاقای خواب شد.
دختر برگشت سمت من،
چشام گرد شدن و دهنم باز موند!
با طنازی تکه ای از موهای طلاییش رو پشت گوش زد.
 

NS.Z

مدیر تالار کودکانه
گوینده آزمایشی انجمن
مژه های بلندش مثل سایبون دور چشاش بودن.
+یاشا...یاشا دخترم؟
این صدای مردی بود که یاشا رو صدا میزد.
یاشا سمت راه رو اتاق های خواب رفت،
به خودم اومدم و پشت سرش رفتم. وارد اتاق شد و منم وارد شدم.
روی تخت کنار مردی حدودا پنجاه ساله نشست،
مرد دستی به موهای طلایی یاشا کشید.
این مرد همون مرد توی عکس بود، پدر یاشا!
-می‌خوام باهات صحبت کنم.
یاشا لبخند روی لبش رو پر رنگ تر کرد و گفت:
-می‌شنوم بابا جان.
مرد نفسشو با پوف داد بیرون،
دستای ظریف یاشا رو توی دستای قوی خود گرفت و گفت:
-یاشا، شاهین رو می‌شناسی؟
لبخند یاشا محو شد و جاش رو به اخم کمرنگی داد.
-بله، می‌شناسم.
-اون از تو خواستگاری کرده.
قطره اشکی از چشمای سبز یاشا روی گونه اش چکید،
با صدای لرزون گفت:
-شما چی گفتید؟
مرد اشک یاشا رو پاک کرد و گفت:
-خب معلومه قبول نکردم.
یاشا نفسی آسوده کشید و گفت:
-ممنون باباجان، من هیچ علاقه ای به اون نداشتم.
یهو همه جا رو سیاهی مطلق گرفت، چشمامو روی هم فشار دادم تا شاید دیدم درست بشه که با صورت یاشا مواجه شدم؛
هیچ خبری از اون زیبایی توی صورتش نبود!
خواستم از اسارتش بیام بیرون که منو محکم تر چسپوند به خودش.
نفس برام نمی‌اومد، قلبم تند تند می‌کوبید و عرق سردی روی پیشونیم نشسته بود.
یاشا مچای دستمو با یه دستش گرفت و گفت:
-اون دوستات باید بمیرن.
روی زبونم لکنت افتاده بود.
-چ...چر...چر...چرا؟!
محکم هلم داد که خوردم زمین.
از ترس نشسته و کمی عقب عقب رفتم و
و به زور از جا پاشدم و سمت خروجی زیر زمین دویدم.
سریعا با چوب طی دکمه رو زدم که زیر زمین بسته شد. تکیه به دیوار دادمو نفس عمیقی کشیدم.
-یلدا!
با صدای پر از تعجب عرشیا، سرمو بالا گرفتم.
دستمو گذاشتم رو قلبم که توی سینه بیتابی می‌کرد.
اومد سمتم و گفت:
-اون زیر بودی؟!
-‌آ...آ...آره!
صورت پر تعجبش به صورتی عصبی تبدیل شد، دستشو بالا برد و صدای سیلیش توی سالن پیچید.
با بهت دستمو گذاشتم جای سیلی،
عرشیا گفت:
-خیلی...خیلی...!
حرفشو خورد.
-یاشا می‌گفت...می‌گفت تو با منی! اونقدر نترس جلوش میری، پس تو با یاشا همدستی!
چشام از تعجب داشت از حدقه بیرون میزد،
عرشیا گفت:
-الان میرم و به همه می‌گم تا بقیه هم بفهمن چه ابلهی هستی! تو خائنی!
خواست بره که سریع پریدم جلوش،
اشک تو چشام بازی می‌کرد.
-چی چیو با یاشا هستم؟! فک کنم حالت خوب نیست!
عربده کشید:
-پس اون زیر چه غلطی می‌کردی؟!
چرا اون داشت تیکه تیکمون می‌کرد، ولی به تو آسیبی نرسوند؟! گمشو از جلوم.
‌جیغ کشیدم:
-نمیرم. عرشیا به خدا من هیچ کاری نکردم.
عرشیا با پوزخند گفت:
-هه!
قلبم فشرده شد،
چه دلیلی داشت که فکر بکنه با یاشا همدستم؟!
اشک جلو دیدمو تار می‌کرد.
کنارم زد که برخوردم به دیوار. دستمو گذاشتم روی پیشونیم، جای کبودیا تیر می‌کشیدن. برگشتم سمتش که
از سقف چند قطره خون چکید روی کتونی سفید عرشیا. عرشیا به کتونی و بعد به سقف نگاهی کرد که یهو از بالا یاشا ظاهر شد و با دو دستش گلوی عرشیا رو گرفتو اونو بالا کشید.
از ترس و ته دل جیغی کشیدم:
-نه!
غیبش زد،
نالیدم:
-عرشیا!
به سقف نگاه کردم، هیچ خطی یا نشونی از اینکه عرشیا از سقف بالا برده شده باشه نبود!
 

NS.Z

مدیر تالار کودکانه
گوینده آزمایشی انجمن
برگشتم پیش بچه ها. آریا روی تخت من خوابیده بود.
توسکا و آوا به من نگاهی انداختن،
انگار فهمیدن حالم خوب نیست.
روی تخت آوا ولو شدم.
توسکا بلند شد و لنگون لنگون اومد کنارم نشست.
(به خاطر زمین خوردنش، پاش پیچ خورده بود.)
دستمو گرفت، لبخند تلخی زد و گفت:
-چیزی شده؟
سر تکون دادم و گفتم:
-نه!
توسکا گفت:
-پس چرا (به صورتم اشاره کرد.) انگار کتک خوردی؟!
چونه ام از بغض لرزید.
آوا که سرشو با دستمال بسته بود، اومد جلوی ما و روی زمین نشست و گفت:
-نبینم بغضتو خواهری. چی شده؟ به ما نمی‌گی؟
نالیدم:
-عرشیا!
نگاهی به آریا انداختم، بیچاره اونقدر بی جون بود که متوجه حرفام نشه.
آوا با چشای گرد گفت:
-عرشیا چی؟
-یاشا عرشیا رو با خودش برد!
توسکا گفت:
-چــی؟! مگه تو نرفتی هواخوری؟
سرمو پایین انداختم و گفتم:
-نه!
(راوی)
چهار روز دخترا و آریا نه خبری از عرشیا داشتند، نه یاشا!
سکوت شب هایشان را هق هق های مردانه آریا می‌شکست.
شب بود و نور مهتاب زمین را روشن می‌کرد.
اگر کسی عرشیا را می‌دید، او را نمی‌شناخت! یاشا تمام صورت او را با چاقو خط انداخته و زجاجیه چشم او را خارج کرده بود. ضربه های پی در پی چاقو، تمام تن عرشیا را سوراخ سوراخ کرده بودند!
یاشا عرشیا را به باغ برد و
شروع به قبر کندن کرد.
حتی جسد عرشیا را پیدا نمی‌کنند!
عرشیا را داخل قبر انداخت.
به صورت خونی عرشیا، خاک و برگای خشک چسبیده بود.
خاک را روی عرشیا ریخت و
بعد از تمام شدن کارش، لبخندی از سر رضایت زد.
***
(یلدا)

آریا گفت:
-نمی‌خوام زنده بمونم. عرشیا،
داداش، بدون تو نمی‌تونم؛ نفسم بالا نمیاد. خدایا، خواهش می‌کنم داداشمو برگردون.
پاهامو بغل کردمو سرمو روی پام گذاشتم.
مرگ برام قشنگ ترین کلمه بود!
هیچ امیدی به برگشتن عرشیا نداشتم،
فقط به این فکر می‌کردم که من پیش یاشا بودم، ولی اون کاریم نکرد و عرشیا را کشت!
زدم زیر گریه،
مگه یه آدم چه قدر صبر و تحمل داره؟!

من دارم بهار بهار می‌بازم به روزگار؛
دلمو ورق ورق، صدامو هوار هوار!

(مشتمو محکم به زمین کوبیدم. یاد خاطرات لیلی، اخما و خنده های عرشیا، منو بدجور عذاب می‌داد.)

من دارم بهار بهار می‌بازم به روزگار؛
دلمو ورق ورق، صدامو هوار هوار!

(آریا با تمام وجودش زجه میزد.)

می‌مونم صبور صبور، می‌شکنم غرور غرور.
آخ که زندگیمو من می‌بازم کرور کرور!

(سرمو از روی پام برداشتم و تکیه دادم به دیوار.)

من دارم داغون می‌شم
زیر این سقف خراب.
چی می‌خوای تو از جونم؟
شونه هامو واسه خواب!

(یاد خنده های لیلی.)

به تو که فکر می‌کنم،
توی قلبم آتیشه؛
دردم آروم نمی‌شه.
ساعتم بشکنه کاش
تو ق*مار لحظه هاش.
تو مثه برگ خزون، نریزم یواش یواش!

به ساعت مچیم نگاه کردم، ساعت سه شب بود.
به آریا آرام بخش دادیم و خوابید، دخترا هم خواب بودن. باید باز می‌رفتم پایین، ولی خدا کنه مثه سری قبل باعث...پوف!
لبمو با زبون تر کردم.
 

NS.Z

مدیر تالار کودکانه
گوینده آزمایشی انجمن
به زیر زمین رفتم.
به دو پله مونده به آخر که رسیدم، یهو چراغا روشن شد و باز من توی دنیای دیگه بودم!
جیغ!
با صدای جیغ بلندی که خونه رو به لرزه در می‌آورد، هل شدم و از پله ها محکم گرفتم زمین.
-آخ! آی آی، این دیگه چی بود؟!
از چا پاشدم و لنگون لنگون سمت راه رو اتاق خواب رفتم.
یاشا جیغ می‌کشید:
-مامان، بابا...(گریه) بلند شید، تو رو به جون یاشا بلند شید!
با صدای زجه های یاشا، تعجبم بیشتر شد و سرعتمو بیشتر کردم، ولی هنوزم پام لنگ بود.
با ورودم به اتاق و دیدن صحنه ی رو به رو، دیگه نتونستم رو پا وایسم و زانو زدم!
اشک تو چشمام بازی می‌کرد.
درسته از یاشا نفرت داشتم،
ولی...!
چونه ام از بغض لرزید و زدم زیر گریه.
مامان و بابای یاشا غرق در خون توی تخت بودن و چیزی که بیشتر نمک به زخمم میزد، سر از تن جدا شده ی مادر یاشا بود!
یاشا زجه میزد، ناله می‌کرد، التماس می‌کرد.
در با صدای بدی باز شد و قامت پسری قوی هیکل توی چهار چوب در نمیان شد.
لباس سفید پسر همه اش خونی بود. برق تیغه چاقوشش،
چشمم رو زد.
چی می‌دیدم؟!
این همون چاقوی یاشا بود،
همون چاقویی که منو تا حد مرگ می‌ترسوند!
یاشا از عصبانیت لرزید، لرزشش رو به وضوع می‌شد دید.
سمت پسر خیز برداشت و به لباسش چنگ انداخت و
جیغ کشید:
-تو کشتی، تو پدر و مادر منو کشتی! خدا لعنتت کنه شاهین، خدا لعنتت کنه.
سرخورد و روی زمین نشست و
با دستای خونیش جلوی صورتشو پوشوند و هق سر داد.
گریه اش دل سنگو آب می‌کرد.
پس این پسر شاهین بود،
همون خواستگار یاشا!
شاهین پوزخند صدا داری زد و گفت:
-گفته بودم اگه مال من نشی، خانواده ات رو می‌کشم؛ نگفته بودم؟
یاشا با حرص از جا پاشد و صدای سیلی که به صورت شاهین زد، توی کل خونه پیچید.
شاهین با عصبانیت چنگی به موی یاشا زد، طوری که سر یاشا به عقب برگشته شد.
-تو رو هم می‌کشم، ولی اول باید مال من بشی!
و خنده ای از سرمستی! با چشای خمار و نیمه باز، با لذت به یاشا نگاه می‌کرد.
یاشا هر کاری می‌کرد شاهین رو پس بزنه، نمی‌تونست.
شاهین کشون کشون یاشا رو از اتاق بیرون برد، یاشا با جیغ گفت:
-ولم کن، ولم کن. ازت متنفرم، ازت متنفرم.
دست به من نزن عوضی.
صدای جیغاش دلمو لرزوند. از جا پاشدم که صداش قطع شد. از اتاق خارج شدم و به در اتاق یاشا نگاهی کردم، دسته رو پایین کشیدم که چشام گرد شد؛
یه آدم چه قدر می‌تونست رذل باشه؟!
جگرم آتیش گرفت! شاهین یاشا رو توی بغل گرفته بود و به طرز وحشتناکی اونو می‌بوسید.
جیغ کشیدم:
-ولش کن عوضی!
انگار نشنید.
سریع سمت شاهین رفتم و خواستم هلش بدم که دستم ازش رد شد!
به دستم نگاهی کردم و
آروم عقب کشیدم،
یادم نبود که اونا فقط از گذشته هستن.
به یاشا نگاه کردم، داشت پر پر میزد.
هق هق می‌کردم.
شاهین محکم یاشا رو هل داد و یاشا افتاد رو تخت، بعد گفت:
-چرا اینقدر تقلا می‌کنی کوچولو؟!
و بعد روی یاشا افتاد و...!
تحمل نداشتم. از اتاق دویدم بیرون، نمی‌خواستم ببینم.
جیغا و التماسای یاشا بدترم می‌کرد.
اون واقعا این چیزی که من فکر می‌کردم نبود،
ولی باز با یادآوری تکه تکه های لیلی توی صندوق و غیب شدن عرشیا، نفرت وجودمو پر کرد.
دست به دیوار زدم و زیر ل**ب عصبی غریدم:
-گذشته‌ی شومت باعث نمی‌شه که ازت بگذرم. تقاص خون لیلی رو، تقاص غیب شدن عرشیا رو پس میدی یاشا؛ خودم تقاصشو ازت می‌گیرم!
و با قدمای محکم سمت در خروجی زیر زمین رفتم.
از پنجره اتاق به باغ نگاه کردم،
واقعا خوفناک بود!
رعد و برق میزد.
-فکر کنم امشب بارون سختی داریم!
آریا اومد کنارم ایستاد و یه دستشو تکیه به دیوار زد.
توی فکر فرو رفته بود،
دستمو روی شونه اش گذاشتم و گفتم:
-ناراحت نباش آریا.
آریا همونجور که نگاش به باغ بود، گفت:
-تو هم اگر برادرتو که از اول عمرت باهاش بودی رو از دست می‌دادی، حالت بهتر از من نبود!
دستمو از روی شونه اش برداشتم و گفتم:
-آره، برادر از دست ندادم؛ ولی داغ خواهری رو دیدم که از اول عمرم باهاش بودم.
کنج چشم نگام کرد و گفت:
-عرشیا برنمی‌گرده، مگه نه؟
سرمو زیر انداختم، صداش لرزید و گفت:
-برنمی‌گرده دیگه؟!
مشتشو ‌به دیوار کوبید و از اتاق بیرون رفت.
-یلدا!
برگشتم سمتش، آوا گفت:
-من دلم هوای لیلی رو کرده، آریا می‌دونه عرشیا لیلی رو کجا خاک کرده؟
-نچ! فک کردی توی این حال و احوال خرابش می‌تونه بیاد و به ما جای قبر لیلی رو نشون بده؟!
توسکا گفت:
-آوا راست می‌گه، ما حتی سر قبرشم نرفتیم!
(زد زیر گریه.)
خواهریم قهرش میاد.
نچ نچی کردم.
راستش منم دلم می‌خواست برم، ولی خب
از اونجایی که طاقت دیدن اشکشونو نداشتم، ناچار گفتم:
-پاشین، پاشین، می‌ریم به آریا می‌گم نشونمون بده.
چشاشون از خوشحالی برق زد.
از اتاق خارج شدیم، آریا روی راه پله ها نشسته و سرشو میون دو تا دستاش گرفته بود. با صدای بسته شدن در اتاقمون، سرشو بالا آورد و به ما نگاه کرد.
-آریا، یه خواهش داشتم. می‌دونم سختته، ولی ما رو تا قبر لیلی می‌بری؟
با تکون دادن سر تایید کرد.
مشخص بود نمی‌خواد روی ما رو پس بزنه، وگرنه حال نداشت.
بیرون ساختمون که رسیدیم، بارون نم نم شروع به باریدن کرد. زمین نمناک بود.
میون درختا کمی که رفتیم، آریا اطرافشو چشم چشم کرد.
-همین سمتا بودا!
یهو رعد و برق زد و قسمتی رو روشن کرد،
جیغ بلندی کشیدم و خوردم زمین.
چشام گرد شده بودن.
جیغم از صدای رعد نبود،
از سه تا قبر خالی کنده شده بود که
قسمتی هم خاکش ناهموار بود که نشون می‌داد قبر لیلی هستش!
زدم زیر گریه، آوا گفت:
-نه! اینا چین؟!
آریا دستمو گرفت و بلندم کرد.
مثل گنجشک، قلبم توی سینه می‌کوبید.
با تردید بالای سر قبرای خالی رفتیم،
دوباره رعد زد و بارون با شدت شروع به باریدن کرد.
 

NS.Z

مدیر تالار کودکانه
گوینده آزمایشی انجمن
مردمک چشمام می‌لرزید.
بارون تند و طوفان و رعد و برق باعث شده بود آب راه بی‌افته.
چشمامو بستم.
موهام به حالت خیسی به صورتم چسپیده بود.
توسکا جیغ کشید:
-یلدا!
با جیغی که توسکا کشید، چشمامو باز کردم و به عقب کشیده شدم.
تپش های بی قرار قلبی رو حس می‌کردم، سرمو بالا آوردم، توی بغل آریا بودم و
قطره قطره آب از موهاش روی صورتم می‌چکید.
یه چیز توی چشاش بود که نمی‌تونستم تشخیص بدم چیه!
به خودمون اومدیم و از هم جدا شدیم.
به پشت سرم نگاه کردم، شاخه درختی روی زمین افتاده بود.
آوا گفت:
-حواستو جمع کن! اگه آریا نجاتت نمی‌داد...
حرفشو خورد،
توسکا با هراس گفت:
-من می‌ترسم! این قبرا دیگ چیه؟! کی اینا رو کنده؟
خواستم برم سمتش که پام پشت شاخه روی زمین گیر کرد و افتادم.
نفسم بالا نمی‌اومد، هیچ چیز رو نمی‌دیدم.
افتاده بودم توی آب،
آبی که قبر خالی رو پر کرده بود!
افتاده بودم توی قبر!
سریع خودمو جمع و جور کردم و بلند شدم و هینی از آزاد شدن نفسم کشیدم.
قلبم تالاپ تولوپ میزد و
اشکام با بارون همراهی و صورتمو خیس می‌کردن.
آریا اومد سمتم و دستشو سمتم دراز کرد، به زور دستشو گرفتمو من رو کشید بیرون.
یه لنگ کفشم توی گِل قبر گیر کرده بود،
ولی فرار رو بر قرار ترجیح می‌دادم.
-بهتره برگردیم.
با سر حرفمو تایید کردن. خواستیم بدویم بریم که شاخه درختی با رعد و برق و باد شکست و جلوی پامون افتاد، جیغی کشیدیم و عقب رفتیم. با پشت خوردم زمین، دیگه همه جام گِل بود.
روی شاخه پریدن، ولی من چون پام کمی درد می‌کرد، آریا دستمو گرفتو بهم کمک کرد.
سمت ساختمون دویدیم. به در ورودی که رسیدیم، در باز و با صدای خفیفی بسته شد!
به هم نگاهی انداختیم،
آریا گفت:
-یعنی چی؟!
دسته رو بالا و پایین می‌کرد؛ ولی بی فایده بود، باز نمی‌شد!
به آسمون نگاه کردم، ولی سریع سرمو آوردم پایین؛
بارون با شدت بدی به صورتم برخورد می‌کرد.
نگام افتاد به بالکن وسط ساختمون،
یاشا اونجا ایستاده بود و به ما نگاه می‌کرد.
چند قدم به عقب برداشتم و جیغ کشیدم:
-به هم می‌رسیم یاشا!
موهاش به دست باد سپرده شده بودن و صورتش می‌تونست توی دید اول برای هر کسی از وحشتناکی باعث مرگ بشه، خیلی پوست کلفت بودم که برام عادی شده بود!
مشتمو توی هوا تکون دادم و گفتم:
-در رو باز کن یاشا.
بدون توجه به ما، توی ساختمون برگشت.
سرجام زانو زدم.
نفسام نامنظم شده بودن،
تپش قلبمو احساس می‌کردم‌.
امشب باید توی این بارون چیکار کنیم؟!
آوا گفت:
-همه اش تقصیر منه، من گفتم باید بریم پیش لیلی!
یهو گلوم رو گرفتم و شروع کردم به سرفه کردن؛
یه چیزی توی گلوم بود،
یه چیز که سفتیش رو احساس می‌کردم.
سینه ام به خس خس افتاده بود.
از شدت سرفه، جونم می‌اومد و می‌رفت. گلوم زخم و دستم پر از خون بود!
افتادن چیزیو توی کف دستم که جلوی دهنم بود رو احساس کردم و
به کف دستم نگاه کردم.
چشام گرد شدن،
یه سنگ فیروزه بود!
سنگو بالا آوردم.
آریا به خودش لرزید، میخ سنگ شده بود.
با تعجب به آریا گفتم:
-این سنگ دیگه چیه؟!
آریا چونه اش از بغض لرزید،
رو به آسمون کرد و زجه زد:
-عرشیا!
صدای زجه اش با صدای رعد و برق مهیبی که زد در هم آمیخته شد.
دل و روده ام پیچ خورد و شروع کردم بالا آوردن!
آوا و توسکا جیغی کشیدن و سمتم اومدن و کنارم نشستن.
جای محتویات معده، خون بالا می‌آوردم و خون و آب بارون روی زمین جاری شده بودن؛ سرفه می‌کردمو خون بالا می‌آوردم.
آریا روی زمین زانو زد و گفت:
-چرا من زنده ام؟! چرا؟
عرشیا، قول دادی تا تهش می‌مونی. من به جهنم، حداقل به خاطر عسل نمی‌رفتی!
جونی برام نمونده بود،
صدای توسکا رو می‌شنیدم که می‌گفت:
-آوا، این سنگ انگشتر عرشیاست!
روی زمین ولو شدم.
دخترا هق می‌زدن و صدام می‌کردن؛ صداشونو می‌شنیدم، ولی توان جواب دادن نداشتم.
 

NS.Z

مدیر تالار کودکانه
گوینده آزمایشی انجمن
کم کم صدا ها گنگ شدن و دیگه چیزی نشنیدم.
***
لای چشمامو آروم باز کردم. درد بدی توی سرم پیچید، دستمو روی سرم گذاشتمو سرجام نشستم.
انگار همه چیز یه خواب بود،
یه رویای تلخ و بیشتر شبیه کابوس!
نگام به توسکا افتاد که خواب بود. آوا و آریا هم نبودن.
پتو رو از روی خودم کنار زدم و بالای سر توسکا رفتم.
چه قدر معصوم خوابیده بود! دلم نیومد بیدارش کنم.
نگاهی به لباسام انداختم،
من دیشب این لباسا تنم نبود!
با یادآوریش دستمو روی گلوم گذاشتم، با نفس کشیدنم درد می‌کرد.
کنار پنجره رفتم؛ واقعا ثمره طوفان دیشب بهشت شدن باغ بود! درختا جون تازه ای گرفته بودن.
بغضم گرفت‌؛
دلم تنگ بود،
دلم تنگ گذشته بود.
درسته زخم نداشتن پدر و مادر رو یدک می‌کشیدیم، ولی بازم کنار هم می‌خندیدیم‌‌.
لیلی، دلم برات تنگ شده دیوونه!
قطره اشکی با لجاجت روی گونه ام سر خورد
و همین کافی بود که اشکام راه خودشونو پیدا کنن.
هق هق خفه ام بیشتر اذیتم می‌کرد.
خدایا،
خدایا،
فقط تو می‌تونی حالمو خوب کنی‌.
دردی رو که دادی، باید دوا کنی خدا!
انداختیمون توی یه راه پر پیچ و خم،
راه رو بهمون نشون بده.
نفس تو سینه حبس شدمو دادم بیرون و از اتاق بیرون رفتم.
خواستم از راه پله ها برم پایین که در کمال تعجب آریا و آوا رو دیدم که با لباسای خاکی دارن میان بالا.
-سلام...
سرشونو بالا آوردن،
آریا گفت:
-سلام...
آوا گفت:
-بهتری؟
سری چپ و راست تکون دادم.
بالا رسیدن.
به نرده تکیه دادم و با دست به لباساشون اشاره کردم.
-رفته بودین حمام خاک؟!
آوا گفت:
-بریم تو اتاق می‌گیم...
-باشه.
وارد اتاق شدیم که توسکا هم بیدار شد و با چهره خواب آلود سرجاش نشست.
آریا گفت:
-رفتیم قبرای خالی رو پر کردیم، نمی‌خواستم چشمم بهشون بخوره.
باهاش موافق بودم.
گوشیش زنگ خورد، به صفحه گوشی نگاه کرد که اخماش رفت تو هم و روی سایلنت گذاشت.
-فضول نیستم، ولی جواب بده؛ شاید یکی کارت داشته باشه.
-عسل داره زنگ می‌زنه، حتما می‌خواد از عرشیا بپرسه؛ به نظرت بردارم چی جوابشو بدم؟!
دلم گرفت، بیچاره عسل؛
خدا می‌دونه الان چه حال و روزی داره!
سوالی که ذهنمو مشغول کرده بود، پرسیدم:
-چه طور اومدیم داخل؟
آوا لبخند تلخی زد و گفت:
-وقتی بی هوش شدی، کلی ترسیدیم؛ ولی کمی که گذشت، در خود به خود باز شد!
با زبون لبمو تر کردم.
نتونستم جو اتاقو تحمل کنم و از اتاق اومدم بیرون.
دو دستمو گذاشتم روی نرده راه پله و تکیمو بهش دادم.
چه طور باید یاشا رو از بین برد؟!
یهو نرده صدای تقی داد و از جا کنده شد!
صدای برخورد نرده به زمین با جیغ من درهم آمیخته شد و معلق شدن من روی هوا!
 

NS.Z

مدیر تالار کودکانه
گوینده آزمایشی انجمن
با تمام وجود جیغ کشیدم.
روی هوا بودمو داشتم کم کم به زمین می‌رسیدم، هیچی دستم نمی‌اومد که بگیرمش.
مرگ رو توی رگام احساس کردم که یکی منو توی هوا بغل کرد و مثل پرنده نجاتی به طبقه بالا رسوند.
چشمامو بسته بودم و قصد باز کردنشو نداشتم، مثل نوزادی در آغوش مادر یا پدرش بودم؛
آرامشم وصف نشدنی بود!
آروم لای چشمامو باز کردم. توی اون لحظه، هیچ تصوری نداشتم که کی نجاتم داده؟ هر کی بوده،
فرشته نجات جونمه.
با دیدن صورت یاشا با لبخندی که تا به حال روی لبش ندیده بودم، جیغ خفه ای کشیدم و سریع از بغلش پریدم پایین.
با کف دست محکم توی تخت سینه اش زدم،
حتی یه قدمم عقب نرفت!
نفس نفس میزدم،
با جیغ گفتم:
-برو گمشو یاشا، برو به درک! قصد جونمو کردی؟ دیشب می‌خواستی منو بکشی؟ اصلا عرشیا کو؟ اون سنگ فیروزه دیشبی توی گلوی من چی بود؟! خواستی منو بکشی، ولی موفق نشدی! رو دلت بمونه تار مویی از سر منو دوستام کم بشه، می‌شنوی؟ به دلت بمونه!
لبخند روی لبش محو شد و گفت:
-هیچوقت!
هر لحظه انتظار داشتم بزنه زیر گریه،
جوری با بغض گفت که...!
می‌دونستم حرفایی که زدم حرف حق نبود؛
یاشا اگه مرگ منو می‌خواست، اصلا و عبدا نجاتم نمی‌داد، الان نبودم و به جز جسم بی روح و جونم از من چیز دیگه ای داخل این یتیم خونه نبود و باید جنازه ام رو پیدا می‌کردند. سکوت مرگباری یتیم خونه رو احاطه کرده بود.
برگشت و پشتشو کرد به من، دوباره نالید:
-هیچوقت یلدا، هیچوقت!
و کم کم ازم دور شد.
در اتاق باز و آوا اومد بیرون و
اومد کنارم ایساد. با تعجب به جای خالی نرده نگاه کرد و گفت:
-نرده ها کو؟!
پوفی کردم و به جای نبودن نرده ها اشاره کردم.
-افتادن رو زمین!
بقیه جریان رو که براش تعرف کردم، اشک چشاشو پر کرد و خودشو انداخت بغلم. محکم بغلم کرد، داشتم خفه می‌شدم!
به پشت کمرش زدم و گفت:
-آوا، ولم کن دختره ی خر! نمردم که، ولی احتمالا با ادامه دادن این کارت منو به کشتن میدی!
ازم جدا شد و یکی آروم زد تو گوشم.
-زهرمار!
لبخند دندون نمایی زدم و گفت:
-اینقدر عزیز بودمو خبر نداشتم؟!
-بیشعور!
دست به کمر زدم و گفت:
-شما نسبت به ما لطف دارید.
آوا یهو انگار چیزی یادش اومده باشه، گفت:
-کی نجاتت داد؟
توی چشای طوسی رنگش زل زدم،
اشک چشمامو نمناک کرد.
-چشات بدجور منو یاد لیلی می‌اندازه!
اشک روی گونه ام سر خورد،
سریع با پشت دست پاکش کردم.
آوا گفت:
-دلم واسش تنگ شده.
خنده تلخی کردم و گفت:
-چه قدر قلقلکی بود!
همراه با اشک خندید و گفت:
-آره، خیلی! راستی، نگفتی کی نجاتت داد؟
چپ چپ نگاش کردم و گفتم:
-اینقدر آی کیوت بالاست؟!
دستشو گذاشت روی دهنش و با چشای گرد هین بلندی کشید.
-یاشا؟!
-آره.
اخماش تو هم شد و گفت:
-چه چیزی باعث می‌شه اون هر بار بشه دایه ی بهتر از مادر و بیاد تو رو نجات بده؟! نکه ما ناراحت می‌شیم نجات پیدا کنی! ولی اون انگار قصد داره خودشو پیش تو خوب جلوه بده!
شونه بالا انداختم و گفتم:
-نمی‌دونم، ولی خواهش می‌کنم دهن لقی نکن و پیش بچه ها چیزی نگو.
خندید،
یه خنده شکلاتی خالص، تلخِ تلخ!
-روز اول که آریا و عرشیا اومدن،
عرشیا با آریا بحث می‌کرد و می‌گفت تو دهن لقی...
با یاد آوری روزی که آریا و عرشیا اومدن، قلبم فشرده شد.
چه قدر اون روزا دور هم خوشبخت بودیم!
به قول معروف، از دست ندادی و واسه همین قدر نمی‌دونی!
 

NS.Z

مدیر تالار کودکانه
گوینده آزمایشی انجمن
***
وارد زیر زمین شدم. کنجکاوی امونو بریده بود،
باید می‌فهمیدم بعد از تجاوز چه بلایی سر یاشا اومده؟!
باز با رسیدنم به سالن زیر زمین، چشام سیاهی رفت. چشمامو روی هم فشار دادم و بازشون که کردم، چراغا روشن بودن و صدای گریه و التماس شنیده می‌شد.
صدا از سمت اتاقا بود.
سمت اتاق یاشا رفتم،
مطمئنا توی اتاق خودشه.
در رو باز کردم و وارد شدم.
شاهین رو به روی یاشا روی زمین نشسته بود و با لذت داشت به ناله ها و تمناهاش نگاه می‌کرد!
با دیدن یاشا، چشمام گرد شد.
این اون دختر قبلی بود؟!
نه، واقعا این دختر قبلی بود؟!
خیلی فرق داشت، باور نمی‌کردم این یاشا باشه!
خیلی لاغر و نحیف شده بود، کل لباسش خونی بود و صورتش پر از خراش!
دلم خون شد.
روی زمین تمام خون بود.
یاشا گفت:
-شاهین تو رو خدا..‌.بچه ام می‌میره!
چشام داشت از حدقه میزد بیرون، بچه؟
چه بچه ای؟!
یاشا که بچه نداشت!
شاهین قهقهه سر داد و گفت:
-آخی! مامانی دلش واسه بچه اش سوخته؟
-شاهین، بذار بهش شیر بدم؛ اگه نخوره می‌میره.
شاهین نچ نچی کرد،
از جاش بلند شد و با پشت دست صورت زخمی
یاشا رو نوازش کرد، خم شد روشو با شدت بوسیدش.
یاشا دستاش پشتش بسته بود و واسه همین نمی‌تونست تقلا کنه؛
هی ول می‌خورد، ولی شاهین بد تر ادامه می‌داد!
حالم داشت به هم می‌خورد.
حتما اگه اون موقع بودم، شاهین رو تیکه تیکه می‌کردم.
با صدای گریه ی نوزادی، تمام حواسم سمت بیرون اتاق رفت.
از اتاق بیرون رفتم، صدا از اتاق راشا می‌اومد.
 

NS.Z

مدیر تالار کودکانه
گوینده آزمایشی انجمن
دسته ی در رو پایین کشیدم، ولی باز نمی‌شد. چند بار تکون تکونش دادم شاید گیر داشته باشه، ولی بی فایده بود.
با پا لگد محکی به در زدم. آخ!
لنگه کفشمو در آوردم و به پام نگاه کردم،
ناخونم شکسته بود.
با درد صورتمو جمع کردم و مجبوری دوباره کفشمو پوشیدم،
ولی با دیدن در نیمه باز اتاق راشا، کلا درد یادم رفت. خدایا، دمت گرم!
وارد اتاق شدم،
پر از اسباب بازی های پسرونه،
ولی کف اتاق پر از خون بود. اخمام تو هم رفت، چشمم افتاد به تخت خونی پسرونه که
یه نوزاد روش خوابیده بود و زار میزد و دست و پاشو تکون می‌داد.
سریع سمتش رفتم و کنارش زانو زدم.
-تو چه قدر کوچیکی! آخی، گریه نکن!
ولی اون بی پروا گریه می‌کرد. مثل فرشته ها بود و چشای درشت سبزش مثل الماس توی صورتش می‌درخشید؛
شباهت زیادی به یاشا داشت.
چیزی که این وسط ذهنمو مشغول می‌کرد، تفاهم داشتن چشم سبز منو یاشا و این بچه بود.
یهو چراغا خاموش شدن و گریه ی بچه قطع شد!
چشمامو ریز کردم تا شاید بتونم ببینم، ولی هیچی نمی‌دیدم.
خدا رو شکر که چراغ قوه با خودم برده بودم.
چراغ قوه رو روشن کردم،
ولی فقط با یک اتاق پر از خاک و تار عنکبوت و وسایل فرسوده رو به رو شدم!
عقلم جایی قد نمی‌داد،
ولی کلید خیلی از قفلا دستم اومده بود!
یاشا یه بچه داشته، ولی دختر یا پسرشو تشخیص ندادم.
باید بفهمم،
بفهمم که بچه چی شده؟
اصلا زنده مونده، یا شاهینم اونو همراه با یاشا کشته؟
 
وضعیت
موضوع بسته شده است.

کسانی که این موضوع را خوانده اند (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 0, کاربران: 0, مهمانان: 0)

موضوعات


بالا