• به انجمن شگفت انگیز رمان ایران بپیوندید و رمان های زیبای خود را در انجمن به اشتراک بگذارید
    به ما کمک کنید تا جامعه خود را توسعه دهیم :)
    ثبت نام ورود

پایان یافت رمان یتیم خانه مرگ|نرگس زنده بودی کاربر انجمن رمان ایران

وضعیت
موضوع بسته شده است.

NS.Z

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
7 September 2018
ارسال ها
69
امتیاز واکنش
212
امتیاز
33
محل سکونت
بوشهر
سرش رو انداخت پایین و چیزی نگفت.
اعصابم به هم ریخته بود .
اگه یاشا دم دستم می‌اومد، با دندون تیکه تیکه‌اش می‌کردم!
(راوی)
یلدا و آریا توی باغ بودن، توی صورت جفتشون کلافگی بیداد می‌کرد.
آوا به بافتنیش یه زیر زد، بافت رو خواست بزند که در با صدای بدی باز شد و محکم به دیوار برخورد کرد.
جیغ خفه ای کشید.
قلبش نمی‌زد، از تپش ایستاده بود!
یاشا سمتش اومد که دوید و سمت دیگر اتاق رفت.
چاقوی توی دست یاشا چهار ستون بدنش را می‌لرزاند.
یاشا سمتش خیز برداشت که پای آوا سر خورد و با سر محکم روی زمین افتاد.
صدای برخورد سرش به زمین با آخش درهم آمیخته شد، با التماس گفت:
-نه... نه.. نکن، کاریم نداشته باش... .
یاشا فرصت ادامه دادن حرفش را بهش نداد، چاقویش را بالا برد و تا ته توی شکم آوا فرو برد.
آوا جیغی از اعماق وجود کشید.
یاشا روی شکمش نشست.
آوا از درد نمی‌توانست چیزی بگوید.
یاشا چاقو را بالا برد که در باز شد و آریا و یلدا وارد اتاق شدند.
قلب آوا به تپش در آمد و لبخندی زد، فرشته های نجاتش رسیده بودند.
یلدا زد زیر گریه.
-ولش کن یاشا، تو رو خدا کاریش نداشته باش.
یاشا از روی شکم آوا بلند شد و سمت یلدا رفت.
آریا سریع خودش را انداخت جلوی یلدا، می‌ترسید یاشا بلایی سر یلدا بیاورد. از کی این‌قدر بی قرار یلدا شده بود؟!
یلدا با هراس به لباس آریا چنگی انداخت، از ترس می‌لرزید.
یاشا با لبخندی عصبی به آریا نگاه می‌کرد، از این پسر حالش به هم می‌خورد.
قلب تک تکشان در سینه محکم می‌کوبید.
یلدا با لکنت نالید:
-ی... یاشا!
یاشا خم شد و به صورت یلدا نگاهی کرد.
یلدا تمام دنیایش بود، دیوانه وار او را دوست داشت.
-نمی‌ذارم داغ دل ببینی!
از حرفی که می‌زد اطمینان داشت!
***
(دو روز بعد)
توی این دو روز، فقط فکرم مشغول یاشا بود.
از اتاق با حرص زدم بیرون و به حیاط باغ رفتم، برام مهم نبود چی می‌شه؟
اینو قبول کرده بودم که ما هیچ غلطی نمی‌تونیم بکنیم، جیغی از روی عصبانیت کشیدم و مشت محکمی به تنه‌ی درخت کاج زدم.
قفسه سینه ام بالا و پایین می‌شد.
به در بزرگ یتیم خونه نگاه کردم، شاخه ضخیم درختی که می‌شد گفت کلفتیش اندازه یه درخت متوسطه، تا وسطاش کشیده شده بود.
سمت در رفتم و با دو دستم دو تا میله‌اش رو گرفتم.
به زمینِ اون طرف در نگاهی کردم، اون‌جا بوی زندگی می‌داد.
سرم رو سمت ساختمون یتیم خونه چرخوندم، ولی این‌جا بوی مـرگ می‌ده.
نمی‌تونستم جلوی گریه ام رو بگیرم، نمی‌تونستم.
با صدای دادی که شنیدم، سرم رو بالا آوردم.
نه!
آوا: ولم کن.
دهنم از تعجب باز مونده بود، یاشا و آوا روی تنه درخت بودن.
چند قدم عقب رفتم و سرم رو به چپ و راست تکون دادم. به خودم اومدم و جیغ کشیدم:
-نه... یاشا... نه!
آوا با صورتی که از درد جمع شده بود، دستش رو سمتم دراز کرد و زجه زد:
-یلدا تو رو خدا نجاتم بده، تو رو خدا. من نمی‌خوام بمیــرم... .
زخمش خون ریزی کرده بود و اینو می‌شد از لباس سفید تنش که خونی بود فهمید.
-یاشا ولش کن، به خاطر من..‌. می‌یام، باهات می‌یام، ولی تو رو خدا دوستم رو ول کن.
لبخندی روی ل**ب یاشا نشست و گفت:
-برای با من بودن باید دوستات بمیرن!
آوا که تقلا می‌کرد و هم ترس این داشت که نیوفته، گفت:
-ولم کن یاشا، مگه من چیکارت کردم؟! بگو دیگه لعنتی!
یاشا با لذت به چهره ی آوا نگاه کرد و گفت:
-شما ها وجودتون باعث می‌شه که یلدا از من روی برگردونه، پس از روی زمین محوتون می‌کنم و چیزی ازتون جز یه یاد توی این خونه نمی‌ذارم‌.
جیـغ کشیـد:
-نمی‌ذارم!
هر چی زجه زدم، جیغ کشیدم، التماس کردم، گوشش به التماسام بدهکار نبود. انگار جیغ‌های آوا رو نمی‌شنید.
هر چی آریا رو صدا می‌زدم، انگار کر شده بود و صدام رو نمی‌شنید؛ البته حق داشت، چون ساختمون یتیم خونه فاصله اش با در خروجی زیاد بود.
یاشا آوا رو تکون محکمی داد که آوا زجه زد:
-یاشا، تو رو به جان عزیزات قسم.‌‌.. .
یاشا گفت:
-خب واسه عزیزام دارم این کار رو انجام می‌دم! هر چند، ترجیح دادم راحت بکشمت و خودم رو مثل قبلیا زیاد خسته نمی‌کنم!
از خودم متنفر بودم.
واسه خاطر من؟
دوستام داشتن می‌مردن به خاطر من لعنتی؟!
چشمه‌ی اشکم بدجور می‌جوشید، زیر ل**ب نالیدم:
-یاشا!
یاشا:سلام منو به عرشیا و لیلی و توسکا برسون و بگو منتظر آریا هم باشن! خداحافظ آوا.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

NS.Z

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
7 September 2018
ارسال ها
69
امتیاز واکنش
212
امتیاز
33
محل سکونت
بوشهر
چشمام رو روی هم گذاشتم.
با صدای جیغ بنفش آوا که لرز توی تنم انداخت، پاهام شل شدن.
چشمام رو باز کردم و جیغی از ته دل زدم که توی آسمون پیچید. میله‌های نیزه ای بالای در یکی از دل و یکی از شکم و یکی گلو و یکی دیگه از سر آوا زده بودن بیرون و خونش مثله بارون روی زمین می‌ریخت!
چشمام سیاهی رفت و دیگه چیزی نفهمیدم.
***
لای چشمام رو باز کردم. با یادآوری چیزایی که دیدم، سیخ سرجام نشستم. به کنارم نگاه کردم، آریا روی زمین نشسته بود و سرش رو میان دو تا دستاش گرفته بود.
خدایا، خدایا خواهش می‌کنم همش یه کابوس باشه!
-آریا... .
سرش رو بالا آورد و توی چشمام نگاه کرد، چشماش کاسه ی خون بودن و صورتش خیس. با دو دلی گفتم:
-آریا، آوا کجاست؟!
لبخند تلخی زد و چونه اش لرزید. چشام گرد شدن.
پاشد اومد کنارم روی تخت نشست و گفت:
-آروم باش یلدا... .
نفس نفس می‌زدم، پس حقیقت داره؟!
دست روی شونه ام گذاشت.
-آروم... .
محکم دستش رو پس زدم و شروع کردم به زجه زدن و جیغ کشیدن.
هر کار می‌کرد، نمی‌تونست منو نگه داره.
-نه... نه... آوا! آریا، بگو اینایی که من دیدم، همه‌اش یه خواب بوده. بگو فقط یه خواب بوده، بگو واقعیت نداره. من باید می‌مردم، من لعنتی باید می‌مردم.
گریه اش بیشتر شد و گفت:
-تورو خدا... .
-نیست، خواهرم دیگه نیست. اون رفته، خواهرم دیگه نیست تا با صداش بهم بگه یلدا. نیست...نیست...نیست!
محکم بغلم کرد.
خوشبختی رو توی مرگ می‌دیدم!
سرم رو روی سینه‌اش فشردم و هق سر دادم،
محکم تر بغلم کرد و بو*سه‌ای روی سرم نشوند.
-همه چی تموم شد یلدا، هیچکدومشون هیچوقت برنمی‌گردن!
***
دلم پره از این زمونه، کی می‌دونه که چه قدر دل من خونِ؟
کی می‌شه این دردا تموم؟
کاش خدا مرگم رو برسونه.
(شعر از خود نویسنده)
اشکام بی‌محبا می‌ریختن.
دیگه چی داشتم؟
هر چی داشتم که از دست دادم.
پله‌ی آخری رو هم طی کردم و به اطراف نگاهی انداختم، تنها نور زیر زمین و در عین حال نور مشعل توی دستم بود.
-یاشا... یاشا کدوم گوری هستی؟
صدای چکه‌ی قطره قطره ی آب روی زمین سکوت رو می‌شکست.
به سقف نگاه کردم، ترک کوچیکی برداشته بود و از میون همون ترک‌ها آب می‌چکید.
دستی روی شونه ام نشست،
نفسم توی سینه حبس شد.
آروم برگشتم و با چهره‌ی یاشا رو به رو شدم.
چرا به دیدنش عادت نمی‌کردم و هنوز می‌ترسیدم؟!
آب دهنم رو به زور قورت دادم.
-دستت رو از روی شونه من بردار!
یاشا با صدای خراشیده اش گفت:
-پس بالاخره قبول کردی... یلدا!
لکنت افتاد به جون زبونم.
-م... م... من.. من چیزی رو قبول نکردم.
شجاعت به خونم تزریق شد و گفتم:
-اومدم بهت بگم حتی اگه دوستام رو بکشی که کشتی، من هیچوقت باهات نمی‌یام.
فشار ناخوناش رو روی شونه ام حس کردم، با گریه ادامه دادم:
-می‌فهمی؟ من تو رو نمی‌خوام. تو یه شیطانی، یه اهریمنی، یه آشغالی!
جیغ کشیدم:
-حقت بود بمیری، حقت بود که شاهین تو رو کشت! کاش قبل از این‌که آنا رو به دنیا بیاری می‌مردین. می‌دونی چیه؟ از ته دلم لذت بردم وقتی دیدم توی شعله های آتش می‌سوزی، من بازم تو رو می‌سوزونم!
از سوزش به زور صحبت می‌کردم، داشت خون می‌اومد.
-ازت متنفرم، متنفر. هیچوقت نمی‌بخشمت. تو باید نابود شی و من... یلدا... همونی که می‌گی به خاطرش دوستاش رو کشتی، از روی زمین محوت می‌کنم؛ این رو بهت قوم می‌دم. می‌شنوی عوضی؟ قول می‌دم.
محکم خودش رو انداخت روم که افتادیم روی زمین. جیغ کشیدم و همراهم جیغ کشید و خون از دهنش زد بیرون و توی دهن من خالی شد.
حلقم پر بود و نمی‌تونستم نفس بکشم. گلوم رو گرفت، داشتم خفه می‌شدم.
یاشا گفت:
--چرا؟! فقط بگو چرا؟
از جیغش گوشم سوت کشید.
راه دیگه ای به جز قورت دادن خونا نداشتم، این‌قدر زیاد بود که از کناره های دهنم سرازیر شد و توی گوشمم رفت.
مجبوری خونا رو قورت دادم، حالم بهم خورد.
از دنیا سیر بودم، سیر ترم شدم.
-چون ازت بدم میاد، حالم به هم می‌خوره وقتی می‌بینمت یاشا. هیچ وقت باهات نمی‌مونم، تو رو نمی‌خوام.
دوباره جیغ کشید و پاشیده شدن خون.
چشمام رو بستم و لبام رو روی هم فشردم تا خون توی دهنم نره، ولی حس کسی رو داشتم که آب روی صورتش می‌ریزن و نفسش بریده شده.
خون روی صورتم می‌ریخت و نفسی واسه کشیدن نداشتم.
تقلا می‌کردم و دست و پا میزدم، ولی اون هیچ توجه ای نمی‌کرد.
انگار زلزله اومده بود و خونه می‌لرزید!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

NS.Z

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
7 September 2018
ارسال ها
69
امتیاز واکنش
212
امتیاز
33
محل سکونت
بوشهر
تنفر و خشم رو می‌شد احساس کرد.
عصبی بود، اونم از دست من!
می‌خواد منو بکشه؟
خب بکشه، من که دیگه چیزی واسه از دست دادن ندارم؛ همین یه جون رو مونده، اونم بگیره.
تخم چشمام از بس فشار داده بودم دیگه داشت می‌ترکید.
از روم بلند شد.
نفس عمیقی کشیدم، اما چون صورتم خیس خون بود، خون توی دماغم رفت و مغزم تیر کشید.
به زور از جام بلند شدم، مهره های کمرم درد می‌کردن.
این همه شجاعت رو از کجا آورده بودم؟!
-بکش یاشا، منم بکش. دیگه کی زنده مونده؟!
جیغ کشید:
-برو! نمی‌خوام بهت‌ آسیب بزنم، نمی‌خوام‌.
زجه زدم:
- نزدی؟! آسیب به من نزدی؟ صدای خنده‌ی دوستام کو؟ خواهرایی که برام شدن یه خاطره کو؟! کجان؟ عرشیا کو؟ می‌دونی چه جوری کمر آریا رو خرد کردی کثافت؟! تا یادمه نمی‌بخشم. اگه من فراموش کردم، خدا فراموش نکنه؛ از حقم نمی‌گذرم.
از زیر زمین زدم بیرون. پله آخری بودم که لمس انگشتای زبری رو دور مچ پام احساس کردم.
به پایین نگاه کردم،
دست سوخته!
یهو پام کشیده شد و پیچیدن جیغم توی زیر زمین!
از پله ها سر می‌خوردم و کشیده می‌شدم پایین، دماغ و دهنم به لبه ی پله ها می‌خورد و تیر می‌کشید.
به زمین رسیدم.
سعی کردم خودم رو بالا بکشم تا بتونم از دستش خلاص شم، اما بی فایده بود؛ وحشیانه منو می‌کشید.
-ولم کن. خدا، کمکم کن. خدایا، کمکم کن.
بوی مرگ به مشامم می‌خورد.
به سمت در اتاقش رفتو پرتم کرد توی اتاق، سرم خورد به زمین و صدای کوروپش قلبم رو فشرد.
از درد نفسم بند اومد.
(آریا)
همون‌جور که ساعت مچیم رو می‌بستم، وارد اتاق دخترا شدم.
-یلدا... .
با دیدن اتاق خالی، ته دلم خالی شد.
یلدا کجاست؟!
با چیزی که به ذهنم رسید، مو به تنم سیخ شد.
-یلدا!
سریع به سمت زیر زمین دویدم، درش باز بود.
تند تند از پله ها پایین می‌رفتم، همه جا تاریک بود و چشمام درست نمی‌دید.
نه، نباید می‌ذاشتم یلدا بمیره.
به کف زیر زمین رسیدم و با دیدن خونای تازه که کفش ریخته بودن، قطره اشکی از چشمام چکید.
اینا خون یلداست؟!
روزنه ای توجهم رو جلب کرد، از سمت راه روی اتاق می‌اومد.
دویدم سمت اتاق.
چراغ روشن بود، اتاق یاشا بود.
سریع در رو باز کردم و با دیدن صحنه‌ی رو به روم، خون توی تنم یخ زد.
(راوی)
آریا جانی در تن نداشت!
خون از چاقوی توی دست یاشا روی پارکت‌ها می‌ریخت و یلدا ناله می‌کرد و مثل مار در خود می‌پیچید. چاقو در شکمش فرو رفته بود.
یاشا: خودت خواستی یلدا!
آیا یلدا توانی برای جواب دادن داشت؟
آریا نمی‌توانست جلوی خود را بگیرد.
باید کاری می‌کرد، وگرنه موجب می‌شد تا آخر عمر عذاب وجدان داشته باشد.
بی خبر سمت یاشا دوید و یاشا را با تمام توان هل داد که یاشا محکم با صورت روی زمین افتاد.
آریا یلدا را روی دستانش بلند کرد و قدرتش را در پاهایش گذاشت و سمت در خروجی دوید.
(آریا)
یلدا جیغ بلندی کشید، من جای اون داشتم درد می‌کشیدم.
بی حسی نداشتم و مجبور بودم بدون بی حسی بخیه کنم.
جیغ می‌کشید و دست و پا می‌زد، اشک صورتم رو خیس می‌کرد.
بعد از بخیه، آرامبخشی بهش دادم که به زور خورد و خوابش برد.
محوش شده بودم.
آخه چه قدر یه دختر می‌تونه خوشگل باشه؟!
خیلی دوسش داشتم، ولی می‌خواستم این مسائل تموم بشه و بعد از اون بهش بگم.
ترسم از این بود که اون منو نخواد، مطمئنا بدجور می‌شکستم.
دستی روی گونه‌اش که خون روش خشک شده بود کشیدم.
با این صورت خونی و بی روح، بازم دلم رو می‌برد و براش می‌مردم!
شجاع ترین دختری بود که توی عمرم دیدم.
صورتش از درد جمع شد، مشخصه داره درد می‌کشه.
دستای ظریفش رو میون دستام گرفتم.
طی این اتفاقات و مرگ بچه ها، خیلی لاغر تر شده بود.
برگشتم به گذشته، روزی که پا توی این یتیم خونه گذاشتیم، چه قدر ناشناس بودیم!
***
(یلدا)
زخمم بهتر شده بود و زیاد درد نداشتم. چهار روز دیگه خانم مدیر با دخترا برمی‌گشتن و باید یه کاری می‌کردیم.
یاشا دیگه سراغمون نیومد، ولی تنها یه چیزی رو فهمیدم و اونم اینه که هر چه قدرم واسه یاشا عزیز باشم، بازم اون برای من حکم خطر رو داره.
لباسم رو زدم بالا و به زخم شکمم نگاه کردم، زخمی که هر کسیو می‌تونست از پا در بیاره؛ ولی شاید خواست خدا بود که من زنده ام.
باید دست به کار می‌شدیم، زیاد وقت نداشتیم.
-الان دقیقا کجا داریم می‌ریم؟
نگه داشت.
به دیوار رو به رو خیره شدم،
دستم رو گذاشتم روی دیوار.
-این دیوار به چه درد ما می‌خوره؟
همونجور که سرش توی دفترش بود و دنبال چیزی می‌گشت، گفت:
-این‌جا یه آسانسور داره.
با تعجب گفتم:
-آسانسور؟! مسخره می‌کنی؟
جدی نگام کرد و گفت:
-نه، جدی می‌گم.
با دست شروع کرد روی دیوار کشیدن.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

NS.Z

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
7 September 2018
ارسال ها
69
امتیاز واکنش
212
امتیاز
33
محل سکونت
بوشهر
-آریا این‌جا دیواره ها، ما دنبال آسانسور می‌گردیم.
کنج چشم نگاهم کرد و گفت:
-می‌دونم... اون‌جا هم زمین صاف بود، ولی با پیدا کردن دکمه، زیر زمین رو هم پیدا کردیم.
به نشونه تایید سر تکون دادم و با زبون لب‌هام رو تر کردم.
پوفی کرد و رو به من گفت:
-این‌جا نوشته شده که دنیا را باید چرخید تا به مقصد برسی؛ به نظرت چی می‌تونه باشه؟
ابروهام توی هم گره خورد و چشمام رو ریز کردم، زیر ل*ب زمزمه کردم:
-دنیا را باید چرخید تا به مقصد برسی. دنیا را باید چرخید تا به مقصد برسی. دنیا را باید چرخید تا به مقصد برسی. دنیا را باید چرخید تا به مقصد برسی. دنیا را باید چرخید تا به مقصد برسی. دنیا را... آهان دنیا را!
با خوشحالی بشکنی زدم و گفتم:
-فهمیدم!
لبخندی زد و با تکون دادن سر گفت چی؟
-بچه که بودیم، ته این راه رو... اوناهاش، نگاه!
به شکل دایره رنگی که مثل خورشید بود و چند متر باهامون فاصله داشت، اشاره کردم.
-همیشه منو دخترا وقتی توی ساختمون رو می‌گشتیم و این‌جا می‌رسیدیم، کلی توی این دایره دور خودمون می‌چرخیدیم.
سمت دایره دویدم. توی دایره ایستادم، سمتم اومد و کنارم ایستاد.
به رو به روم اشاره کردم، صاف رفتم و دستمو روی دیوار گذاشتم و فشار دادم. با شکافته شدن دیوار، لبخندی از سر پیروزی زدم.
-کار رو همیشه باید به کاردان بسپری.
آریا: بله، شما درست می‌فرمایید.
راست می‌گفت، اتاقک یه آسانسور جلومون بود.
دکمه ای کنار اتاقک بود، دکمه رو فشار دادیم که درش باز شد. وارد آسانسور شدیم. سه تا دکمه گردی شکل که عدد روشون هک شده بود، کنار دیوار اتاقک بود.
منو آریا موشکافانه به هم نگاهی انداختیم.
-یعنی زیرزمین آخرین طبقه‌ی زیرین نیست؟!
شونه بالا انداخت و گفت:
-خدا کنه که کار بکنه.
دکمه‌ی شماره‌ی سه رو فشار داد، آسانسور محکم یه تکونی خورد.
گندش بزنن!
صدایی داد و درش بسته شد.
به آریا نگاهی انداختم، سرش پایین بود. انگار سنگینی نگاهم رو حس کرد، چون سرش رو بالا آورد و با لبخندی نگام رو غافلگیر شد. لبخندی روی لبش نقش بست، موهام رو پشت گوش زدم و متقابل لبخندی زدم.
آسانسور ایستاد و درش کمی باز شد، اما گیر کرد. اخمام رفت تو هم.
-این‌که خرابه.
خدا رو شکر کامل باز شد و از اتاقک آسانسور خارج شدیم. نه! از تعجب چشمام داشت از کاسه در می‌اومد! یه سالن با لوسترای با شکوه و میزای ناهار خوری و مبلای سلطنتی، روی میزا هم ظرفای نقره با زر کاری طلا بود. توی عمرم حتی توی فیلمم جایی به این قشنگی ندیده بودم!
- آریا، چه قدر این‌جا قشنگه!
سمت مجسمه غول پیکری که وسط سالن بود و تقریباً چهار متری می‌شد رفتم.
لبخند از لب‌هام کنار نمی‌رفت، انگار رویا می‌دیدم.
آریا: این‌جا چه قدر قشنگه!
فکر کنم سالن مهمونی هاشون بوده.
قاب عکس بزرگ روی دیوار که قاب طلایی با نگینای زمرد داشت، چشمم رو گرفت.
یه عکس چهار نفره ی خانوادگی بود؛ یاشا، راشا و پدر و مادرش.
با صدایی که سوهان روحم بود، با وحشت به عقب برگشتم.
-شما ها این‌جا چیکار می‌کنید؟!
ظرفای روی میز لرزیدن.
آریا سریع اومد و کنار من ایستاد و دستم رو توی دستاش گرفت.
به دستمون نگاهی انداختم و رو به یاشا گفتم:
-اومدیم ازت تقاص بگیریم.
یاشا به ما نگاه نمی‌کرد، رد نگاه خیره‌اش رو گرفتم و به دستای خودم و آریا که گره هم بود رسیدم.
قطره های اشک پی در پی از حفره های خالی یاشا می‌چکید.
-دستت رو... از دستاش... در بیار.
در بیار، در بیار، در بیار!
صداش انعکاس توی سالن ایجاد می‌کرد.
قلبم داشت از جا کنده می‌شد، جای زخمم دردش شروع شده بود. آریا پوزخند صدا داری زد.
یاشا دستشو سمت من دراز کرد و گفت:
-بیا... با من بیا یلدا.
نفس نفس می‌زدم، جیغ کشیدم:
-من با تو هیج جا نمیام.
نعره ای زد که یه متر بالا پریدم و دستای آریا رو محکم تر فشردم.
یاشا گفت:
-با من بیا.
-نمی‌یام دیوونه، نمی‌یام.
زدم زیر گریه، آریا گفت:
-یلدا، تو رو خدا گریه نکن؛ هیچ غلطی نمی‌تونه بکنه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

NS.Z

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
7 September 2018
ارسال ها
69
امتیاز واکنش
212
امتیاز
33
محل سکونت
بوشهر
یاشا: تو باید با من بیای یلدا.
نالیدم:
-نمی‌یام، تو دوستای منو کشتی، تو یه قاتلی.
آروم آروم سمت ما قدم برداشت، یه قدم عقب رفتیم.
یاشا: می‌خوای دلیل مرگ دوستات رو بدونی؟
چونه‌ام از بغض لرزید، آریا رو به من گفت:
-داره چی می‌گه یلدا؟
سر تکون دادم و گفتم:
-نمی‌دونم!
یاشا: پس خوب گوش کن، بذار همه چی رو برات روشن کنم! اول از همه، داداش خوشگله‌ی آریا، عرشیا! اون فکر می‌کرد تو با من همدستی و خائن و می‌خواست این رو پیش بقیه هم بگه. هرچند، این دلیل اصلیش نبود؛ عرشیا عاشق تو می‌شد یلدا!
دستم رو از دست آریا کندم و با عصبانیت جیغ کشیدم.
داشت چی می‌گفت؟!
یاشا: هه! تعجب کردی؟ خب خب، داشتم می‌گفتم. لیلی هم عاشق عرشیا بود. البته روزی که من لیلی رو کشتم، عرشیا رو دوست داشت. تو که عاشق عرشیا نبودی، بودی؟ لیلی چون خبر دار می‌شد عرشیا عاشقته، کمر به زخم زدنت میزد. من جفتشون رو کشتم تا راحت بشی! توسکا، اون بچه دار نمی‌شد!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

NS.Z

کاربر سایت
کاربرسایت
عضویت
7 September 2018
ارسال ها
69
امتیاز واکنش
212
امتیاز
33
محل سکونت
بوشهر
اون به تویی که بچه دار می‌شدی حسادت می‌کرد و کمر به کشتن بچه ات می‌زد!
(از درون لرزیدم.)
آوا رو فکر کنم خبر داشتی، اونم آریا رو دوست داشت؛ از حرکاتش عشق بیداد می‌کرد. (آره، بو برده بودم که آوا آریا رو دوست داره.) من اون رو کشتم، می‌دونی چرا؟ می‌دونی؟!
خندید.
آب دهنم رو با صدا قورت دادم، به زور گفتم:
-چ... چرا؟
به آریا اشاره کرد و گفت:
-چون آریا اگر خبر دار می‌شد، عشقش رو پس می‌زد. چـون... آریا... عاشق تو هستش!
دنیا دور سرم چرخید. این امکان نداره، دروغه! آریا نمی‌تونه عاشق من باشه!
رو به آریا کردم و گفتم:
-آ... آریا تو... تو... منو دوست داری؟!
قطره اشکی از گوشه ی چشماش چکید، با زبون لباش رو تر کرد و گفت:
-می‌خواستم بهت بگم یلدا، ولی... ولی می‌خواستم همه چیز تموم بشه. یلدا از دست من ناراحت نشو.
چونه ام از بغض لرزید.
دلیل مرگ لیلی عرشیا بود که منو دوست داشت؟
دلیل مرگ آوا آریا بود؟ آریایی که عشقش رو پس می‌زد؟
نه، امکان نداره!
زجه زدم:
-امکان نداره لعنتی!
عصبی به یاشا نگاهی انداختم. نمی‌تونستم جلوی خودم رو بگیرم و سمتش خیر برداشتم و یقه اش رو توی چنگ گرفتم و سمت خودم کشیدم که لبخندی زد و گفت:
-من تنها دلیلای غمت رو از بین بردم یلدا، چون نمی‌ذارم کسی بهت آسیب برسونه دختر! من عاشقتم دیوونه، چرا نمی‌خوای بفهمی؟
جیغ کشیدم:
-خفه شو. خفه شو. خفه شو. خفه شو.
تکون تکونش می‌دادم و جیغ می‌زدم. گلوم سوز می‌داد و گریه امونم رو بریده بود.
یاشا دستش رو دور کمرم حلقه کرد و با یه حرکت از آریا دور شدیم.
منو چرخوند و دستش رو محکم گذاشت روی شکمم و گفت:
-خوب به آریا نگاه کن!
مردمک چشمام از ترس می‌لرزید.
-ولم کن یاشا.
-خوب چهره اش رو به یاد داشته باش، ممکنه یادت بره عزیزم!
بی قرار بودم.
می‌خواد چیکار کنه؟
آریا با گنگی نگاش می‌کرد،
یاشا گفت:
-آریا نترس! تو اشک یلدا رو در نمیاری، بهش زخم نمی‌زنی، فقط اونو از من می‌گیری و نمی‌ذاری با من بمونه؛ پس باید بمیری!
جیغ کشیدم:
-خفه شو یاشا!
یاشا خنده‌ای شیطانی سر داد و گفت:
-خب آریا، خداحافظ آریا!
سلام من و یلدا رو به بقیه ی بچه ها برسون و بگو حقشون فقط مرگ بود!
تکون دادن دست یاشا همانا و افتادن مجسمه روی آریا همانا.
صدای خوفناک بلند شکسته شدن مجسمه و زجه من در هم آمیخته شد.
خرد شدم، صدای شکسته شدن قلبم رو شنیدم.
یاشا ولم کرد و روی زمین زانو زدم.
نگام بین تیکه های مغز و خونی که از زیر خرده های مجسمه زده بود بیرون
می‌چرخید.
احساس تو خالی بودن رو داشتم.
اینا مغز آریا بود؟!
جیغ می‌کشیدم و زجه می‌زدم.
موهای خودم رو می‌کشیدم و به صورتم چنگ می‌انداختم.
-آریا... آریا... چرا لامروت؟ چرا... چرا تنهام گذاشتی و رفتی؟
نگفتی تو هم بری، من دیگه چه خاکی به سرم بریزم؟!
نگفتی لعنتی؟
خدا خدا... چرا این‌کار رو باهام کردی؟!
به کی زخم زدم؟
دل کی رو شکستم که این‌طور شکستیم؟!
خردم کردی، دنیام رو از هم پاشوندی یاشا. خدا ازت نگذره، خدا ازت نگذره کثافت، نگذره!
گریه امونم رو برید، هق می‌زدم و مثل بید می‌لرزیدم.
جیغ می‌کشیدم و دست و پا می‌زدم.
نفسی واسه کشیدن نداشتم،
یاشا همه‌ی نفسام رو ازم گرفته بود.
دنیایی واسم نمونده بود، همه چیز درهم شکست.
از جا بلند شدم.
خونم توی رگام می‌جوشید!
به عقب برگشتم،
یاشا منتظر داشت با لبخند نگام می‌کرد.
-حالا دیگه دلیلی واسه موندن نداری! با من بیا، با من بمون.
خندیدم؛ عصبی و تلخ!
***
مثل وحشیا هر چی مواد شوینده و مواد سوختنی بود رو توی اتاق‌ها و سالن‌ها و راهروها و پله‌ها می‌ریختم. از ساختمون یتیم خونه زدم بیرون و روی
راه پله های ورودی در ساختمون ایستادم. بشکه نفت توی دستم رو روی پله ها خالی کردم و بشکه رو پرت کردم. مرگ یاشا، تنها کلمه‌ای بود که توی مغزم بود؛ تنها کلمه ای بود که توی وجودم فریاد می‌زد. سوختن جسد!
کبریت رو از توی جیبم در آوردم و روی کاغذش کشیدم، چهار پنج بار امتحان کردم تا بالاخره روشن شد. خنده سر دادم! نگاه دوباره ای به ساختمون انداختم، کبریت رو پرت کردم و شعله های آتش! عقب عقب رفتم و کنار درخت کنار در یتیم خونه ایستادم. به درخت تکیه دادم و سرخوردم و نشستم.
کل ساختمون کوهی از آتش بود و می‌سوخت، می‌سوخت و خاطرات منم باهاش می‌سوزوند. یاشا رو که توی آتش بود رو توی بالکن می‌دیدم.
یاشا جسدت که هیچ، خونه ای که ادعای مالیکیتش رو داشتی هم باهاش سوزوندم. چشمم افتاد به تیکه شیشه ای که کنارم افتاده بود.
صدای خنده ی بچه ها توی گوشم می‌پیچید و خاطرات مثل پرده سینما جلوی چشمم رد می‌شدن. تکه شیشه رو برداشتم. برای چی زنده می‌موندم؟ برای چی نفس می‌کشیدم؟ به چه امیدی؟ چه روزنه‌ای توی دلم روشن بود؟ شیشه رو روی مچ دستم گذاشتم و زیر ل**ب زمزمه کردم:
-توسکا، آوا، لیلی، عرشیا، آریا، دارم میام پیشتون!
شیشه رو روی رگام سروندم، خون از رگم جاری شد و قطره قطره روی زمین گلی می‌ریخت.
با اشک خندیدم.
سرم رو به تنه ی درخت تکیه دادم و خیره ی ساختمون که کوه آتش بود شدم؛ یتیم خانه ای که دنیام رو ازم گرفت، یتیم خانه ای که قلبم رو تیکه تیکه کرد،
یتیم خانه ای که مرگ عزیزام رو یک به یک جلوی چشمام قرار داد، یتیم خانه‌ی مرگ!
جونی توی تنم نبود و چشام سیاهی می‌رفت.
بی اختیار خندیدم، خنده ای که از صد تا زجه بدتر بود! دنیا برای من بی رحم بود. دنیای من خیلی عمر نکرد، باید می‌رفتم.
نمی‌تونستم جایی که مرگ گلای پر پر شدمو به یادم می‌آورد زندگی کنم، خوشبختیام پایدار نبودند.
چشمام رو به زور باز نگه داشته بودم.
کم کم نفسم برید و چشمام رو برای همیشه رو به دنیا بستم.

باید برم ازین دیار، نبینم اون همدم و یار.
می‌خوام فراموشش کنم، همش جلو چشمام میاد.
هر وقتی که می‌بینمش، یه دلهره تو دل میاد.
اگه بخوام نبینمش، باید برم ازین دیار.
هر وقتی که می‌بینمش، یه دلهره به دل میاد.
اگه بخوام نبینمش، باید برم ازین دیار.
خداحافظ خاطرات خوب من،
سرنوشتم بوده این رفتن من.
خداحافظ شهر خاطرات من،
همیشه نگهدارت باشه گل من.
خداحافظ خاطرات شیرین من،
سرنوشتم بوده این رفتن من.
(تقدیم به خواهر عزیزم محدثه.)

پایان.
۲۴/۴/۱۳۹۷
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
وضعیت
موضوع بسته شده است.

کسانی که این موضوع را خوانده اند (تعداد: 4) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 0, کاربران: 0, مهمانان: 0)

بالا