تازه چه خبر
انجمن رمان ایران

سلام مهمان عزیز برای عضویت در انجمن رایگان ثبت نام کنید! پس از وارد شدن، می توانید با اضافه کردن موضوعات و پست های خود، و همچنین تماس با دیگر اعضا از طریق صندوق پستی خصوصی خود، در این سایت شرکت کنید!

  • سال نو می شود، زمین نفسی دوباره می کشد، برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زند پرنده های خسته بر می گردند و در این رویش سبز دوباره... من... تو... ما... کجا ایستاده ایم سهم ما چیست؟ نقش ما چیست؟ پیوند ما در دوباره شدن با کیست؟ زمین سلامت می کند و ابرها درودتان سال نو مبارک...

رمان نفسی برای نفس کشیدن | Daniall کاربر انجمن رمان ایران

وضعیت
موضوع بسته شده است.

Darya!

Din kram är min säng
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
ناظر رمان
مدیر تالار اخبار
نویسنده انجمن
پالایشگر رمان
پلیس انجمن
نام رمان: نفسی برای نفس کشیدن
نام نویسنده: Daniall

نام تایید کننده: @ayla a
ژانر:اجتماعی، عاشقانه
خلاصه: رمان درباره دختریه به اسم نفس؛ که توی 7 سالگی، در اثر آتش سوزی، مشکل تنفسی پیدا میکنه؛ و بعد از 10 سال، هنوز هم با کپسول هوا نفس میکشه. فکر کردن به گذشته و خاطرات آتش سوزی، باعث بدتر شدنه حال نفس میشه. با این حال، خانواده اش دنبال راهی میگردن تا او رو از گذشته دور کنن. تا اینکه...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

K͕͕͗͗r͕͕͗͗a͕͕͗͗l͕͕͗͗i͕͕͗͗c͕͕͗͗e͕͕͗͗_͕͕͗͗a͕͕͗͗y͕͕͗͗

فوتـسالیستِـشونـمـــ....
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار رمان

خواهشمندم قبل ازتایپ رمان خودقوانین زیررامطالعه فرمایید:
اطلاعیه - قوانین تایپ رمان|انجمن رمان ایران
جهت اطلاع ازپاسخ پرسش های خودبه تاپیک زیرمراجعه کنید:
**پرسش وپاسخ رمان نویسی**
برای درخواست جلدرمان بعدازده پست درتاپیک زیردرخواست دهید:
تاپیک جامع درخواست جلد رمان | انجمن رمان ایران
وبرای تحویل جلدرمان :
تاپیک جامع دریافت جلد رمان | انجمن رمان ایران
بعداز۲۷پست گذاشتن رمان برای نقداجباریست:
قوانین بخش نقد | انجمن رمان ایران
توجه داشته باشیدوقفه بین پست هاتنهایک ماه است وبعدآن رمان به بخش رمان های متروکه منتقل میشود.
*لطفابه قوانین پایبندبوده وازنوشتن موضوعات خلاف شرع خودداری کنید*
سپاس
*تیم مدیران انجمن رمان ایران*


 

Darya!

Din kram är min säng
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
ناظر رمان
مدیر تالار اخبار
نویسنده انجمن
پالایشگر رمان
پلیس انجمن
با دردی که توی قفسه‌ی سينم پيچيد، از خواب پریدم. نفسم بالا نمی‌اومد. از روی تخت بلند شدم؛ و ماسک اکسيژنم رو که به يه کپسول وصل بود، گذاشتم روی دهنم. با صدايی که از ته چاه می‌اومد، مامانم رو صدا زدم:
_مامان؟
خبری نشد. آروم از اتاق زدم بيرون؛ و دوباره صداش زدم:
_مامان؟
در اتاق با شدت باز شد؛ و مامان از اتاق اومد بيرون.
مامان:
_چی شده؟ خوبی؟
_آره مامان خوبم.
به کپسولم اشاره کردم؛ و گفتم:
_ممکنه تموم بشه.
مامان هم گفت به بابا ميگه تا برام کپسول جديد بياره.
رفتم توی سالن نشستم. همه جا تاريک بود. به ساعت نگاه کردم؛ 2 نصف شب بود. مامان بعد از اينکه مطمئن شد حالم خوبه، رفت خوابيد؛ ولی قبلش پدرم رو بيدار کرد تا بره و کپسول جديد برام بياره. توي تاريکي غرق بودم. چشم هام رو بستم. سرم رو به پشتی مبل تکيه دادم؛ و فکر کردم؛ به زندگيم؛ زندگی ای که 10 ساله تغيير کرده. هفت سالم بود که توی مدرسه اتصالی برق به وجود اومد؛ و باعث آتيش سوزی شد. خيلی‌ها جونشون رو از دست دادن؛ ولی من جون سالم به در بردم. از اون روزی که توی بيمارستان بهوش اومدم، تا به امروز، با ماسک اکسيژن و کپسول زنده موندم.
بعد از يک ساعت پدرم اومد. کپسول جديد رو از طريق يه لوله با ماسک اکسيژنم وصل کرد؛ و کپسول قديمی رو به انباری برد.
بابا:
_نمی‌خوای بخوابی؟
_چرا بابا می‌خوابم.
اومد سمتم؛ روی موهام رو بوسيد؛ و رفت توی اتاق. از گذشته ام دور شدم؛ و به خواب پناه بردم.
صبح، با صدای داد و بيداد بيدار شدم.
از اتاق رفتم بيرون؛ و ديدم سر و صدا نزديک‌تر شده؛ و از خونه‌ی ما هم نيست. مامان توی آشپزخونه مشغول آماده کردن صبحونه بود. ساعت 7 صبح بود. باورم نمی‌شد اين موقع از سال ساعت 7 صبح بيدار شده باشم!
رفتم توی دستشويی؛ و دست و صورتم رو شستم. برگشتم توی اتاقم. نشستم روی تخت؛ و ماسک اکسیژنم رو روی دهنم گذاشتم .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Darya!

Din kram är min säng
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
ناظر رمان
مدیر تالار اخبار
نویسنده انجمن
پالایشگر رمان
پلیس انجمن
صدای در اتاق رو شنيدم. ماسک رو برداشتم؛ و گفتم:
-بله؟
در باز شد؛ و بابام اومد داخل.
بابا: صبح بخير.
با لبخند جوابش رو دادم.
بابا: عجيبه توی تابستون اين موقعه‌ی صبح.
-آره می‌دونم... تابستون و دير خوابيدن و دير بيدار شدن و الان!
تک خنده‌ای کرد؛ و گفت که برای صبحونه برم. دستی توی موهام کشيدم؛ و رفتم توی آشپزخونه نشستم روی صندلی؛ هنوز هم همون صدای جيغ و داد می‌اومد.
-اين صدای جيغ و داد از کجاست؟
مامان: همسايه طبقه‌ی بالايی.
خونه‌ی ما يه واحد توی ساختمون 5 طبقه بود؛ که هر طبقه هم 2 واحد داشت؛ و خونه‌ی ما واحد 7، يعنی طبقه‌ی چهارم بود.
-اوه طبق معمول... دعواهای اول صبح و بيدار شدن همسايه‌ها و اعتراضشون.
بابا: بيخيال نفس.
-اوه بابا؟
سرم رو گذاشتم روی ميز. هنوز هم خوابم می‌اومد. بايد حتما بهشون تذکر بديم. نميشه تا ابد همينجوری دعوا کنن؛ و باعث آزار و اذيت بشن.
بابا: جان بابا؟
-لطفا بهشون تذکر بده. من ديگه تحمل بيدار شدن ساعت هفت صبح رو، اونم توی تابستون ندارم.
مامان: نگران نباش عزيزم؛ دو ماه ديگه صبر کن.
-خب؟
بابا: اونوقت مطمئنم تحمل بيدار شدن ساعت 6 صبح، اونم توی پاييز رو داری!
-هوف! و باز هم مدرسه.
بابا از روی ميز صبحانه بلند شد؛ و از مامان خداحافظی کرد. پيشونی من رو بوسيد؛ و گفت که برای ناهار نمياد؛ و منتظرش نمونيم.
پدرم توی بيمارستان پرستار بود؛ و بعضی از روزها برای ناهار می‌اومد خونه. مادرم هم عصرها می‌رفت فروشگاه؛ و دير وقت می‌اومد خونه. من هم امسال سال آخرمه؛ و از سال بعد بايد برای کنکور آماده بشم. البته اگه قصد دانشگاه رفتن رو داشته باشم.
ميز رو کمک مامان جمع کردم؛ و رفتم پای تلوزيون‌؛ کانال‌ها رو بالا پايين کردم؛ مثل هميشه نصف بيشتر شبکه‌ها تبليغ بودن!
احساس نفس تنگی بهم دست داد؛ و مجبور شدم دوباره ماسک رو روی صورتم بذارم.
مامان رفت توی اتاقش؛ قبل از اينکه بياد توی سالن، بهش گفتم گيتارم رو از توی کمدم بياره.
گيتار رو داد دستم؛ و نشست کنارم.
مامان: بفرما اينم از گيتار.
با لبخند ازش تشکر کردم. طبق اصول گيتار رو گرفتم. لوله‌ای که به کپسول و ماسک وصل بود، کمی برای نواختن اذيتم می‌کرد؛ ولی با يکم جا به جا کردنش، بالاخره تونستم گيتار رو درست بگيرم.
مامان: خب، چی می‌خوای بزنی؟
لبام رو تر کردم؛ و شروع به زدن آهنگ مورد علاقم کردم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Darya!

Din kram är min säng
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
ناظر رمان
مدیر تالار اخبار
نویسنده انجمن
پالایشگر رمان
پلیس انجمن
مامان مثل هميشه ازم عکس گرفت؛ و از من خواست توی عکس‌ها لبخند بزنم. کمی کنترلم رو از دست دادم؛ و بيخيال زدن شدم. گيتار رو گذاشتم روی زمين؛ و به مبل تکيه دادم.
مامان: نفس عزيزم، من ميرم بخوابم ديشب خيلی خوب نخوابيدم.
-خيله خب مامان.
لبخند زد؛ رفت توی اتاقش؛ و در رو بست.
تو اين فکر بودم کل اين چند ساعت رو چيکار کنم، که يه فکری به سرم زد.
کپسول و گيتارم رو برداشتم؛ و رفتم توی اتاق.
گوشيم رو برداشتم؛ و شماره داييم رو گرفتم. می‌دونستم اين موقع از صبح بيداره؛ و ممکنه مشغول تدريس باشه.
با تاخير گوشی رو جواب داد.
دايی: الو؟
-سلام دايی.
دايی: نفس تويی؟
-شماره‌ی کی روی گوشيت افتاده؟
دايی: نفسِ دايی.
خنده‌م گرفته بود. بابام منو نفسِ بابا سيو کرده بود؛ مامانم نفسِ مامان؛ و داييم هم نفسِ دايی.
-پس انتظار نداشته باش کس ديگه‌ای باشه.
دايی: آخه تعجب کردم. تو اين موقع صبح؟
-آره آره، می‌دونم؛ ولی مگه ميشه از دست همسايه‌هامون يه خواب 12 ساعته داشته باشم؟!
دايی: خوبه حداقل دوران مدرسه هم نگران اين نيستی که به مدرسه‌ات نرسی؛ اونا بيدارت می‌کنن!
-خب حالا بيخيال. امروز به اندازه‌ی کافی از مدرسه شنيدم.
دايی‌: خواهر گرام چطوره؟
-خواب.
دايی: جدا؟
-آره. ديشب من بيدارش کردم. الان هم بعد از اينکه بابا رفت، گرفت خوابيد.
دايی: اوهوم، خب؟
-دايی کجايی؟
دايی: کجا می‌خواستی باشم؟! دانشگاهم ديگه.
-آهان خب پس خوب موقعی مزاحم شدم.
تک خنده‌ای کرد.
-... (سکوت)
دايی: نفسِ دايی من بايد برم؛ امروز اصلا اعصاب دانشجوها رو ندارم.
-باشه دايی؛ دوای دردشون رو خودت می‌دونی ديگه!
دايی: آره دايی جان. کاری نداری؟
-نه؛ فعلا.
هوف. نزديک به ربع ساعتی مشغول حرف زدن بوديم؛ تازه ساعت هشته. چشمام به زور باز مونده بودن؛ و تصميم گرفتم بخوابم. ماسک اکسيژنم رو از روی صورتم درآوردم. پتو رو کشيدم تا گردنم؛ و به ثانيه نکشيده خوابم برد.
توی خواب عميقی بودم، که با صدای زنگ گوشيم بيدار شدم. بدون اينکه به اسم طرف نگاه کنم، اتصال رو زدم. سرم رو گذاشتم روی بالشت؛ و گوشی رو گذاشتم روی گوشم؛ و چشمام رو بستم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Darya!

Din kram är min säng
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
ناظر رمان
مدیر تالار اخبار
نویسنده انجمن
پالایشگر رمان
پلیس انجمن
صدای جيغ بدی توی گوشم پيچيد.
-کيه؟
ملانی: نفسم چطوری؟
-هوم؟ ملانی تويی؟
ملانی: آره عزيزم. خوبی؟
ملانی دختر خالم بود. يه دختر شر و شيطون، که هيچ جوره نمی‌شد از شيطونی و شر درست کردن محرومش کنی!
-آره خوبم. چی شده اين موقعِ صبح زنگ زدی؟
دوباره صدای جيغش بلند شد.
ملانی: چی؟ صبح؟ نفس ساعت 2 ظهره. پاشو؛ داريم ميايم.
-مگه چند نفرين؟
يه لحظه حواسم رفت سر جمله‌ی اولش؛ 2 ظهر؟! از روی تخت بلند شدم؛ و ساعت مچيه روی دستم رو نگاه کردم؛ 2 بود.
ملانی: الو زنده‌ای؟
-ها؟... آره بابا زنده‌ام. خب می‌گفتی؛ با کی قراره بيای؟
***
مامان تو تمام مدتی که من خواب بودم، ناهار درست کرده بود. بوی غذا بدجور توی خونه پيچيده بود؛ و منم که از ساعت 7 چيزی نخورده بودم؛ ولی بايد صبر می‌کردم تا ملانی با توله‌ش و شوهرش بيان.
-راستی مامان؟
مامان: وای چته دختر؟ ترسونديم! کپسولت کو؟
با دستم به اتاق اشاره کردم. دستاش رو به کمرش زد؛ و منتظر نگاهم کرد.
کلافه به سمت اتاقم رفتم؛ و ماسک اکسيژن رو گذاشتم روی دهنم. کپسول رو برداشتم؛ و رفتم توی آشپزخونه.
مامان: خب، چی می‌گفتی؟
ماسک رو از روی دهنم برداشتم.
مامان: بذارش روی دهنت.
-خب مادر من می‌خوام حرف بزنم.
مامان: خيلی خب بگو.
-ملانی و شوهرش، با توله شون دارن ميان.
مامان: جدی؟
-آره. نيم ساعت پيش زنگ زدن.
مامان: داييت که گفت خودش تنهاست.
-هان؟
مامان: داييت صبح زنگ زد؛ گفت مياد اينجا؛ ولی حرفی نزد که ملانی هم مياد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Darya!

Din kram är min säng
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
ناظر رمان
مدیر تالار اخبار
نویسنده انجمن
پالایشگر رمان
پلیس انجمن
-آخه مادر من، دايی و ملانی چه ربطی به هم دارن؟!
ماسک رو دوباره گذاشتم روی دهنم؛ و دوباره توی گذشته غرق شدم.
با زنگ در از جا پريدم.
قبل از اينکه برم سمت در، مامان در خونه رو باز کرد. با ديدن دايی، لبخندی روی لبام نشست. با سرعت به سمتش دويدم؛ و محکم بغلش کردم.
مامان: نفس تو باز کپسولت يادت رفت؟
دايی: چيکارش داری؟ بذار يکم از دست اون لعنتی در امان باشه.
مامان زير لب، طوری که منو دايی نشنويم، -ولی شنيديم- گفت:
-همون لعنتيه که 10 سال زنده نگهش داشته.
آروم از بغل دايی اومدم بيرون؛ و به زمين خيره شدم.
دايی: خب، بهتره بيخيال اين حرفا بشيم.
دايی کنارم روی مبل نشست؛ و با لبخند بهش خيره شدم.
دايی: چيه؟
-هيچی.
دايی: پس چرا اينجوری زل زدی به من؟
-باشه دايی اصلا نگاهت نمی‌کنم.
کنترل رو از مبل کناريش برداشت؛ و کانال‌های تلوزيون رو بالا پايين کرد. سر يه شبکه‌ی خارجی نگه داشت. يکم که به فيلم دقت کردم ديدم فيلم ستاره‌ی بخت ما* ست.
دختری که توی فيلم بود، مشکل تنفسی داشت؛ علاوه بر اين، از 13 سالگی درگير سرطان بوده.
دايی کانال رو عوض کرد. با اعتراض سعی کردم کنترل رو ازش بگيرم؛ ولی زورش از من بيشتر بود.
-دايی بذار همون شبکه داشتم نگاه می‌کردم.
دايی: عمرا! می‌خوام اخبار ببينم.
-دايی، آخه اين موقع از روز کجا اخبار داره؟!
جوابم رو نداد؛ و فقط کانال‌ها رو بالا پايين می‌کرد. حتی يک شبکه هم نبود که اخبار داشته باشه!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Darya!

Din kram är min säng
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
ناظر رمان
مدیر تالار اخبار
نویسنده انجمن
پالایشگر رمان
پلیس انجمن
کپسولم رو از رو زمين بلند کردم؛ و رفتم توی اتاقم. در رو بستم. به محض بسته شدن در، صدای پچ پچ رو از بيرون اتاق می‌شنيدم. توجهی نکردم؛ و خودم رو پرت کردم روی تخت. دستام رو گذاشتم روی شکمم؛ و به سقف زل زدم. دوباره توی خاطرات گذشته فرق شدم. وقتی که بوی سوختنی حس کرديم، من سر کلاس هنر، مشغول کشيدن خودم و خانواده‌م بودم. يهو معلم مون با سرعت از کلاس زد بيرون؛ و بعد از چند دقيقه‌اي اومد توی کلاس؛ بهمون گفت که سريع از مدرسه خارج بشيم.
تا همه‌ی کلاس‌ها رو خبر کردن، طول کشيد؛ و کلاس ما هم جزو 3 کلاس آخری بود، که متوجه‌ آتيش سوزی شد. با حرف معلم، همه از کلاس رفتن بيرون؛ و به سمت در ورودی دويدن. همه جا رو دود گرفته بود؛ و نمی‌فهميديم که کجا ميريم. چندين نفر قبل از بسته شدن در، رفته بودن بيرون؛ ولی خيلی‌ها، مثل من، مشکل تنفسی پيدا کردن؛ و خيلی‌ها هم توی آتيش سوختن.
با به ياد آوردن صحنه‌های آتيش سوزی، قطره اشکی از گوشه‌ی چشمم سر خورد. با دستم پسش زدم؛ و نشستم روی تخت.
ماسکم رو از روی صورتم برداشتم؛ و گذاشتمش روی زمين. بلند شدم؛ و رفتم سمت دستشويی. به صورتم آب زدم، که سر و صدايی رو از سالن شنيدم. با سرعت ماسکم رو روی دهنم گذاشتم؛ و با کپسولم راه افتادم به سمت سالن.
ملانی با ديدنم دويد به سمتم؛ و محکم بغلم کرد. تنفس کمی برام سخت شده بود؛ و نتونستم ماسکم رو بردارم. فقط لبخند زدم.
ملانی: الهی فدات بشم؛ خوبی؟
سرم رو به معنیِ "آره"، تکون دادم.
در خونه باز شد؛ و شوهر ملانی، آقا سينا و دوتا پسر 3 ساله‌ش، رامتين و بنيامين، اومدن داخل.
رامتين و بنيامين از تو بغل باباشون اومدن بيرون؛ و به سمت من دويدن؛ بغلشون کردم. نمی‌تونستم باهاشون حرف بزنم يا بوسشون کنم؛ نفسم بالا نمی‌اومد. ترجيح دادم فقط توی بغلم باشن.
بعد از نيم ساعت، مامان، من و دايی و آقا سينا رو برای ناهار صدا زد.
رفتيم توی آشپزخونه؛ و روی صندلی‌های ميز ناهارخوری نشستيم. ملانی و مامان کنار هم نشستن. آقا سينا بين دايی و ملانی نشست؛ و دايی هم کنار من.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Darya!

Din kram är min säng
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
ناظر رمان
مدیر تالار اخبار
نویسنده انجمن
پالایشگر رمان
پلیس انجمن
دایی توی بشقابم برام غذا کشيده بود. آروم ماسکم رو از روی صورتم برداشتم؛ که مواجه شد با سرفه‌های پی در پی.
مامان هول شد؛ و سريع از روی صندليش بلند شد. اومد سمت من؛ و مدام صدام می‌کرد.
مامان: نفس؟ نفس، حالت خوبه؟
احساس کردم مايعی توی دهنم جاری شده. ماسک رو برداشتم؛ و ديدم کامل خونيه. با اينکه نفس دويدن رو نداشتم؛ ولی پاشدم؛ و با سرعت به سمت دستشويی دويدم. در رو بستم؛ و تمام مدت داشتم خون بالا می‌آوردم.
همه پشت در دستشويی بودن. محکم در رو می‌کوبيدن؛ و صدام می‌زدن؛ ولی نه خون‌هايی که بالا می‌آوردم بهم امون می‌داد حرفی بزنم؛ و هم نمی‌تونستم نفس بکشم.
صدای گريه‌ی رامتين و بنيامین رو می‌شنيدم. هر لحظه صداشون بيشتر می‌شد. يهو در با ضربه‌ی بدی باز شد. مامان و دايی اومدن داخل. کپسول و ماسک اکسيژن توی دست دايی بودن. به سمتم اومد؛ و ماسک رو گذاشت روی دهنم. هنوز هم خون بالا می‌آوردم.
مامان پشت سر هم جيغ ميزد. ماسکم پر از خون شده بود؛ ولی هنوز هم می‌تونستم باهاش نفس بکشم.
ملانی پريد توی دستشويی؛ و گفت که آمبولانس توی راهه.
مامان ديگه جيغ نمی‌کشيد؛ و من رو توی بغلش کشيد. دايی و مامان مدام باهام حرف می‌زدن. بهم اميد دادن که خوب می‌شم؛ ولی من می‌دونستم با اين اتفاق حالم بدتر شده. دکترم بهم گفته بود، با فکر کردن به خاطرات و اون صحنه‌های وحشتناک، ممکنه حالت بدتر بشه؛ ولی من نمی‌تونستم بيخيالش بشم.
توی هر لحظه، مدت زمان فکر کردن بهشون طولانی‌تر می‌شد. اوايل شايد در حد چند ثانيه بود؛ ولی بعدها زمانش حتی به نيم ساعت هم کشيده شد.
چشمام سياهی رفت؛ و ديگه متوجه هيچ چيز نشدم.
***
با احساس چيزی روی دستم، چشمام رو باز کردم. بابام و مامانم بالای سرم بودن. بابام، دستم رو توی دستش گرفته بود؛ و نوازشش می‌کرد.
بابام رفت بيرون؛ و بعد از چند دقيقه، دکتر اومد داخل؛ يه مرد تقريبا 30 ساله و هيکلی.
دکتر: دقيقا توضيح بده چرا اينطوری شدی؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Darya!

Din kram är min säng
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
ناظر رمان
مدیر تالار اخبار
نویسنده انجمن
پالایشگر رمان
پلیس انجمن
-خب، من توی اتاقم روی تخت بودم. رفتم دستشویی؛ و بعد از اینکه برای شام صدام زدن، ماسک اکسیژنم رو از روی دهنم برداشتم؛ ولی نتونستم تحمل کنم؛ و نفسم بند اومد.
دکتر: چیزی باعث شده حالت بد بشه؟
-خب...
مامان چشماش رو بست؛ و دايی هم سعي داشت خودش رو کنترل کنه. هردوشون هم عصبانی و هم ناراحت بودن.
دکتر سرش رو تکون داد؛ و منتظر نگاهم کرد.
-خب من...
دکتر: خيلی خب کافيه؛ بهتره استراحت کنی.
دکتر رفت بيرون؛ و با مکث کوتاهی، در اتاق رو بست. با بسته شدن در اتاق، چشمم به دايی و مامان برخورد، که داشتن با خشم و ناراحتی نگاهم می‌کردن.
مامان: من موندم چطور بعد 10سال اون خاطرات هنوز هم توی ذهنتن؟!
-نمی‌دونم؛ هيچ وقت از ذهنم بيرون نميرن.
دايی: يعنی چی نمی‌دونی؟ اگه سلامتيت برات مهمه، پس بايد سعی کنی کمتر بهشون فکر کنی.
حرفی برای گفتن نداشتم. ماسکم رو گذاشتم روی دهنم؛ و چشمام رو بستم. صدای بسته شدن در رو شنيدم. چشمام رو برای لحظه‌ای باز کردم. ديدم که مامان رفته بيرون؛ و دايی توی اتاقم مونده.
دوباره چشمام رو بستم؛ و بعد چند لحظه‌ای فکر به گذشته، دوباره خوابم برد.
***
بعد از اينکه دکتر، کانولا * رو وارد بينيم کرد ، پدرم رو صدا زد؛ و آروم گوشه‌ی اتاق باهاش حرف می زد. بعد از اون اتفاق، بايد هميشه کانولا توی بينيم باشه؛ و ديگه با کپسول هوا کارم راه نمی‌افته.
به پدرم زل زدم، که نگاهم رو روی خودش حس کرد. برگشت سمت من؛ و لبخندی زد. در اتاق رو باز کرد؛ و اشاره کرد برم بيرون. از اون اتاقی که 3 روزی توش بستری بودم، زدم بيرون. توی اين مدت، حتی يک بار هم از اتاق نزدم بيرون. به سمت در ورودي بيمارستان راه افتاديم. ماشين بابام دم در بود. در عقب رو باز کردم؛ و نشستم روی صندلی.
مامان: خوبی نفسِ مامان؟
فقط سرم رو تکون دادم؛ و حرفی نزدم. بابا هم نشست توی ماشين؛ و به سمت خونه راه افتاد. ساعت 9 صبح بود؛ مطمئن بودم دايی دانشگاست؛ و ملانی و سينا، به احتمال زياد سر کارن؛ و بچه‌ها مهدکودکن.
بابا: نفس نظرت چيه بری کلاس نقاشی؟
-مگه من بچه‌ام بابا؟!
بابا: چه ربطی داره دخترم؟



*کانولای بینی یا Nasal Canuula، یکی از تجهیزات پزشکی رایج، جهت اکسیژن رسانی به بیمار است. کانولای بینی، ارزان‌ترین رابط بین دستگاه اکسیژن ساز و بیمار است، که وظیفه انتقال اکسیژن را بر عهده دارد. این وسیله، جهت انتقال اکسیژن به بیمار طراحی شده؛ و نقشی در تولید اکسیژن مورد نیاز بیمار ندارد. توانایی تنفس بیمار از طریق بینی و باز بودن مجاری بینی در دریافت اکسیژن، با کانولا نقش دارد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
وضعیت
موضوع بسته شده است.

کسانی که این موضوع را خوانده اند (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 1, کاربران: 0, مهمانان: 1)

موضوعات


بالا