تازه چه خبر
انجمن رمان ایران

سلام مهمان عزیز برای عضویت در انجمن رایگان ثبت نام کنید! پس از وارد شدن، می توانید با اضافه کردن موضوعات و پست های خود، و همچنین تماس با دیگر اعضا از طریق صندوق پستی خصوصی خود، در این سایت شرکت کنید!

  • سال نو می شود، زمین نفسی دوباره می کشد، برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زند پرنده های خسته بر می گردند و در این رویش سبز دوباره... من... تو... ما... کجا ایستاده ایم سهم ما چیست؟ نقش ما چیست؟ پیوند ما در دوباره شدن با کیست؟ زمین سلامت می کند و ابرها درودتان سال نو مبارک...

رمان نفسی برای نفس کشیدن | Daniall کاربر انجمن رمان ایران

وضعیت
موضوع بسته شده است.

Darya!

Din kram är min säng
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
ناظر رمان
مدیر تالار اخبار
نویسنده انجمن
پالایشگر رمان
پلیس انجمن
#پارت چهل و یکم


فکرم رفت سمت سورنا,از وقتی شمارم رو گرفته بود منتظر پیام و یا زنگ خوردن تلفنم از جانب یک شخص ناشناس بودم.
چند ساعت بود بابا رو ندیده بودم و تو همین چند ساعت دلتنگش بودم.
نمیدونم چرا ولی اولین بار بود انقدر دلم برای بابام تنگ میشد.
تلفنم رو گرفتم توی دستم و به صفحه ی گوشی خیره شدم.چرا اینقدر شوق داشتم؟
یک غریبه که آز آشنایی باهاش فقط چندین روز میگذشت!
غریبه ای که در ارض چند دقیقه از کل زندگیش با خبر شدم.
فقط در طول یک ساعت همدیگه رو کامل شناخته بودیم..ولی هنوز هم شناخت کافی نداشتیم.
شاید اون به اندازه ی من قابل اعتماد نبود ولی حسی که داشتم,حداقل برای یک بار هم که شده از حسم مطمئنم.
ساعت حدودا 8 بود و منتظر بابا بودم که صدای در خونه خبر از اومدنش میداد.
رفتم سمت در بابا رو بغل کردم.بو*س*ه ای روی گونه ام زد و وارد خونه شد و در رو هم بست.
بابا-خوبی نفس؟
-اوهوم.
رفت توی اتاق و بعد از چند دقیقه صدای آب از اتاقش بلند شد.
نشستم روی مبل و همچنان منتظر تماس و یا یک اس ام اس از جانب یک غریبه بودم.
قصد داشتم این فرد ناشناس رو به خانوادم معرفی کنم تا راحت تر بتونم باهاش ارتباط برقرار کنم.
با صدای بابا از افکارم اومدم بیرون.
بابا-نفس چه خبر؟
-هیچ خبری نیست
بابا-بیرون چطور بود؟
-عالی بود...
بابا-با یه حالت خاصی میگی عالی بود!..خبریه؟
-اوهوم حالا بعدا بهتون میگم.
 

Darya!

Din kram är min säng
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
ناظر رمان
مدیر تالار اخبار
نویسنده انجمن
پالایشگر رمان
پلیس انجمن
#پارت چهل و دوم


با صداي زنگ تلفنم به خودم اومدم و نشستم روي تخت.کانولا رو وارد بينيم کردم و گوشيم رو از کنارم برداشتم.
يک تماس از دست رفته و چند پيام و اس ام اس از يک شماره ي ناشناس
شمارش شبيه شماره ي اون مزاحم هميشگي نبود.مشغول خوندن شماره بودم که تلفنم دوباره زنگ خود.
همون سشماره بود.تماس رو وصل کردم و منتظر موندم تا فرد پش تلفن حرف بزنه.
سورنا-الو نفس خانوم,شرمنده اين موقع ي شب مزاحم شدم
-سلام...
کمي به صداش توجه کردم.صداي سورنا بود.نگاهي به ساعت انداختم,11:30 اونقدر ها هم دير نبود.
-خيلي هم دير نيست
سورنا-خوبين؟
***
هرچقدر ميدويدم بازم از در ورودي دورتر ميشدم.دود همه جا رو گرفته بود هوا هم به دليل آتش سوزي به شدت گرم بود.صورت همه ي دانش آموز ها تيره بود و خيلي ها هم سوخته بودن و چيزي از صورتشون باقي نمونده بود.
سعي کردم تا از بين اون همه دود نفس رو پيدا کنم ولي هيچ چيز ديده نميشد...کمي بيشتر گشتم تا اينکه صداي بلند و وحشتناکي توي سرم پيچيد.
دست هام رو روي سرم گذاشتم و نشستم روي زمين و به ديوار تکيه دادم.يکي از معلم ها به سمتم اومد,چهره اش ديده نميشد ولي از قد و قامتي که داشت احتمال ميدادم يکي از کارمند هاي همين مدرسه است.
من رو از روي زمين بلند کرد و شروع به دويدن به سمت ديگه اي کرد.جيغ هايي که بچه ها ميکشيدن کر کننده بود.
ديگه توان نفس کشيدن رو نداشتم و بعد از چند ثانيه ديگه هيچ چيز رو حس نکردم.
با صداي تلفن از خواب پريدم.به اطراف نگاه کردم.توي اتاقم بودم و خبري هم از آتش سوزي نبود.
بازم همون خواب هاي تکراري
تلفنم رو از روي عسلي کنار تخت برداشتم و بدون نگاه کردن به اسم روي صفحه تماس رو وصل کردم.
ملاني-الو نفس؟
-الو سلام چطوري؟
ملاني-خوبم,مردم از نگراني چرا دير جواب دادي؟
-خب خواب بودم
ملاني-اين موقع ي ظهر؟حالا ولش کن حالت خوبه؟
-آره خوبم...چيزي شده؟ به نظر نگران مياي!
ملاني-نويان بعد از چند روز پيداش شده و اومده خونه ي شما
-خب اينکه خيلي خوبه, نگفت کجا بوده؟
ملاني-اين رو ولش کن,با پدرت بدجور بحثش شده
-مگه چيشده؟
ملاني-نميدونم فقط زنگ زدم پدرت ديدم اعصابش خورده, عذر خواهي کرد و بعدش تلفن رو قطع کرد.
-از کجا ميدوني با دايي بحثش شده؟
ملاني-فقط حدس زدم چون بيشتر اوقات پدرت سر نويان اعصابش بهم ميريخت
صداي داد و بي دادي که از توي سالت ميومد توجه ام رو جلب کرد.
-باشه من بعدا بهت زنگ ميزنم.
 

Darya!

Din kram är min säng
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
ناظر رمان
مدیر تالار اخبار
نویسنده انجمن
پالایشگر رمان
پلیس انجمن
#پارت چهل و سوم



منتظر هيچ حرفي از جانب ملاني نموندم و تلفن رو قطع کردم و سريع از اتاق زدم بيرون.
مامان جلوي دايي وايساده بود و داد و فرياد ميکرد.
مامان-نويان خجالت نميکشي؟
نويان-دوسش دارم
با اين حرف دايي مامان با تمام زوري که داشت سمت راست صورت دايي رو سرخ کرد.
-چيشده؟
سوالم باعث جلب توجه شد.به دايي نگاه کردم و حس کردم که شونه هاش با ديدن من شل شدن و نا اميدي توي نگاهش موج ميزد.
مامان-نفس برو توي اتاقت
دايي به سرعت از خونه بيرون رفت و در رو محکم بهم کوبيد.
بازم حس خفگي داشتم ولي سعي کردم کنرلش کنم تا يه مشکل جديد پيش نياد.
مامان آهي کشيد و خودش رو تقريبا روي مبل پت کرد.
به سمتش رفتم و کنارش نشستم.
-مامان چيشده؟
لبخند زد و دستي به صورتم کشيد.
مامان-هيچي عزيزم
-پس اين همه داد و بيداد براي چيه؟ دايي اين چند روز رو کجا بوده؟
مامان-رفته بود شيراز
-مامان اون ک...
مامان-چيزي نيست.
-اگر برادر داشتم اجازه ميداديد بي دليل کشيده به صورتش بزنم؟
قطره اشکي از گوشه ي چشمش چکيد.با دست پسش زد و بازم مثل هميشه لبخند زد.هميشه براي پنهون کاري لبخند ميزدن.هم مامان هم بابا
عصبي از روي مبل بلند شدم و رو به مامان گفتم:
-هميشه ميگيد چيزي نيست و سعي داريد با خنده هاتون همه چيز رو از من پنهون کنين...چرا نبايد از اتفاقايي که دور و برم ميفته باخبر باشم؟ چرا بايد به خاطر بيماريم هيچ حرفي رو بهم نزنيد تا يک موقع استرس بهم وارد نشه و راهيه بيمارستان نشم!
مامان-نفس کافيه
-کافي نيست, بايد بدونم چه خبره که اينجوري داد و بيداد ميکردين و روي دايي هم دست بلند کردي
 

Darya!

Din kram är min säng
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
ناظر رمان
مدیر تالار اخبار
نویسنده انجمن
پالایشگر رمان
پلیس انجمن
#پارت چهل و چهارم



مامان-چرا اينقدر اصرار داري از داييت طرفداري کني؟
-من از هيچکس طرفداري نميکنم, فقط ميخوام بدونم دور و برم چه خبره
کپسولم رو برداشتم و رفتم توي اتاقم...سريع لباس هاي خونگيم رو با يه دست لباس بيروني عوض کردم.تلفنم رو برداشتم و از اتاق رفتم بيرون.
مامان با ديدنم به سمتم اومد و جلوم رو گرفت.
مامان-نفس کجا ميري؟
-جايي که به خاطر بيماريم ازم پنهون کاري نکنن.
مامان-نفس عزيزم تو رو ارواح خاک نياز قسمت ميدم فعلا نرو بيرون حالت خوب نيست.
مامان دستش رو روي دهنش گذاشت و بهم خيره شد.
نياز؟ همون خواهري که گاهي ازش حرف ميزدن اما فقط اينکه نياز خواهر منه و خارج از کشور زندگي ميکنه
اگر خارج از کشور زندگي ميکنه, پس چرا مامان گفت ارواح خاک نياز!
در خونه رو باز کردم.کفش هام رو پوشيدم و خواستم برم سمت آسانسور که برگه اي در جلوي خونمون توجهم رو جلب کرد.
روي برگه نوشته بود"خانم دهقان"
مامان پشت سرم ايستاده بود, برگه رو دادم دستش و در خونه رو ب ستم.آسانسور طبقه ي اول بود و حوصله ي منتظر بودن نداشتم و از پله ها پايين رفتم.
لحظه اي به فکر اون برگه ي جلوي در خونه افتادم...اگر کسي ميخواست براي مامان نامه بياره صد در صد اون رو توي صندوق پستي ميگذاشت نه اينکه اون رو بندازه جلوي و در خونش.
از ساختمون خارج شدم و راه افتادم.نميدونستم کجا ميرم اما فقط ميخواستم قدم بزنم.امروز قرار بود سورنا رو ببينم, اما نه توي کافي شاپ ساعت 11 صبح
سورنا ميخواست يکي از مکان هاي مورد علاقه اش رو نشونم بته اما ديشب چيزي درباره ي اينکه اون مکان کجاست و اسمش چيه حرفي نزد.
نگاهي به ساعت روي دستم کردم...2:45
من کي ساعت دستم کردم؟حتما ديروز بعد از اينکه برگشتم يادم نبود ساعتم رو دربيارم
لرزشي رو حس کردم.تلفنم رو از توي جيبم دراوردم"سورنا"
تماس رو وصل کردم و منتظر موندم.
سورنا-سلام...کجايي نفس؟
لا لکنت جواب دادم:
-سل...سلام بيرون
سورنا-چرا صدات ميلرزه؟
-هي...هيچي کاري داري؟
سورنا-بگو کجايي بيام دنبالت
به اطرافم نگاه کردم...توي پارکي که نزديک خونمون بود وايساده بودم.آدرس رو دادم و تلفن رو قطع کردم.
روي يکي از نيمکت هاي پارک نشستم و به نقطه ي نامعلومي خيره شدم.
تمام صحنه هاي امروز مثل يک فيلم جلوي چشمم حرکت کردن.
صداي داد و بي داد هاي مامان
صداي دست مامان وقتي به صورت دايي برخورد کرد
نگاه پر از نا اميدي که دايي به من انداخت
صحبت هاي مامان و...
نياز, نيازي که تمام اين مدت ميگفتن اينجا نيست و خارج از ايران مشغول به کار و درس خوندنه
با دستي که مدام شونه هام رو تکون ميداد به خودم اومدم و سرم رو بالا گرفتم و با يک جفت تيله ي آبي رنگ رو به رو شدم.
 

Darya!

Din kram är min säng
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
ناظر رمان
مدیر تالار اخبار
نویسنده انجمن
پالایشگر رمان
پلیس انجمن
#پارت چهل و پنجم



جلوي در خونه ماشين رو نگه داشت و نفس عميقي کشيد.سرم رو برگردوندم سمتش و بهش خيره شدم.
مو هاي خرمايي,چشم هاي آبي و متوسط,پوست سفيد,لب و بيني متناسب با اندام هاي صورتش
اين اولين باري بود که به چهره ي سورنا دقت ميکردم و امروز بود که متوجه ي تيله هاي آبي رنگش شدم.
هميشه عادت داشتم روي صورت افرادي که ملاقات ميکنم زوم کنم اما هيچ وقت به چهره اش توجه نکرده بودم.
-ممنون بابت امشب.
لبخندي زد و گفت:
سورنا-قابلي نداشت
دلم نميخواست از ماشينش پياده بشم...تمام مدتي که باهاش بودم اتفاقات امروز رو يادم رفته بود و حالم از ظهر خيلي بهتر بود.
به ناچار در ماشين رو باز کردم,کپسولم رو از ماشين خارج کردم و در حالي که خودم هنوز توي ماشين نشسته بودم رو به سورنا گفتم:
-خداحافظ
با لبخند جواب خداحافظيم رو داد.
از ماشين پياده شدم و در رو بستم.دستي براش تکون دادم و بعد چند ثانيه سورنا به راه افتاد و دور شد.
***
ظهر موقع ي رفتن اونقدر عجله داشتم و ميخواستم فقط از خونه بزنم بيرون که يادم رفت کليد با خودم ببرم.
در واحدمون رو زدم.کمي منتظر موندم تا بالاخره بابا در رو باز کرد.
به ساعتم نگاه کردم, 5 بود و خيلي هم بيرون از خونه نمونده بودم.
بابا-کجا بودي نفس؟
-سلام
بابا-پرسيدم کجا بودي؟
-بيرون
بابا-با کي؟
-با دوستم
بابا-کدوم دوست؟
-به زودي بهتون معرفيش ميکنم
مامان روي مبل نشسته بود و به زمين خيره شده بود.چشم هاش سرخ بودن و مشخص بود که تمام مدتي که توي خونه نبودم رو گريه ميکرده.
رفتم توي اتاقم و لباس هام رو عوض کردم.
تلفنم رو بعد از رسيدن سورنا به پارک خاموش کردم.روشنش کردم که ديدم چند تماس از دست رفته از بابا و مامان و همچنين ملاني داشتم.
پرتش کردم روي تخت و نشستم روي صندلي ميز توالتم.
نگاهي به خودم توي آيينه انداختم.
موهايي که هميشه کوتاه بودن,چشم هاي طوسي,پوست تقريبا تيره و بيني متوسط
 

Darya!

Din kram är min säng
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
ناظر رمان
مدیر تالار اخبار
نویسنده انجمن
پالایشگر رمان
پلیس انجمن
#پارت چهل و ششم


دست از نگاه کردن به خودم برداشتم و به سمت تلفنم رفتم.
يک پيغام از طرف سورنا اومده بود, پيام رو باز کردم.
سورنا:مشخص بود به زور از ماشين پياده شدي
تک خنده اي کردم و جوابي بهش ندادم...پيامش از طريق تلگرام بود و متوجه ميشد که خوندمش...اما جوابي براي اين حرفش نداشتم.
When tomorrow comes
I'll be on my own
Feeling frightened of
The things that I don't know
When tomorrow comes
Tomorrow comes
Tomorrow comes
And though the road is long
I look up to the sky
And in the dark I found,
I lost hope that I won't fly
And I sing along, I sing along
And I sing along
I got all I need when I got you and I
I look around me, and see a sweet life
I'm stuck in the dark but you're my flashlight
You're getting me, getting me through the night
Kick start my heart when you shine it in my eyes
Can't lie, it's a sweet life
I'm stuck in the dark but you're my flashlight
You're getting me, getting me through the night
'Cause you're my flashlight (flashlight)
You're my flashlight (flashlight)
You're my flashlight
I see…

کل روز رو توي اتاقم گذروندم.يک دفعه فکرم رفت سمت اون برگه اي که ظهر موقع ي رفتن جلوي در واحدمون افتاده بود.
آهنگ رو قطع کردم و بامزاحم هميشگي از اتاق بيرون رفتم.
بابا و مامان هردو توي آشپزخونه, آروم مشغول صحبت کردن بودن.
رفتم سمتشون و رو به روي مامان وايسادم.
-اون برگه اي که امروز افتاده بود دم در...
بابا وسط حرفم پريد و گفت:
بابا-به زودي ميفهمي
-من ميخوام الان بدونم
بابا-فعلا نه
بازم قصد ندارن چيزي به من بگن و پنهون کاري ميکنن.فکري به سرم زد و مطمئن نبودم جواب ميده اما امتحان کردنش ضرري نداشت.
برگشتم توي اتاقمو شماره ي دايي رو گرفتم.بعد از چند بوق بالاخر جواب داد.
-الو دايي؟
نويان-بله نفس؟
-خوبي؟
نويان-خوبم عزيزم کارتو بگو
-دايي چه خبر شده؟ چرا از هرکي ميپرسم حرفي به من نميزنه!
نويان-تو که هنوز چيزي از من نپرسيدي
-امروز خونه ي ما چه خبر بود؟
نويان-خبر خاصي نبود,کارت تموم؟
با صداي تقريبا بلندي گفتم:
-يعني چي خبر خاصي نبود؟ اون همه داد و بيداد...
ميخواستم ادامه ي حرفم رو بزنم که گوشي از دستم کشيده شد.
-ديگه شمارتو رو گوشيه نفس نبينم.
بابا تلفن رو قطع کرد و با عصبانيت پرتش کرد روي تخت.
از کارش تعجب کردم.اين همه اتفاق و واکنش اونوقت ميگن هيچ اتفاقي نيفتاده
 

Darya!

Din kram är min säng
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
ناظر رمان
مدیر تالار اخبار
نویسنده انجمن
پالایشگر رمان
پلیس انجمن
#پارت چهل و هفتم


بابا-نويان چيکارت داشت؟
-من بهش زنگ زدم
بابا-از اين به بعد نميزني
اينو گفت و از اتاق رفت بيرون و منو با حجمي از سوال تنها گذاشت.
رفتم اون سمت تختم,جايي که از ديد بقيه پنهان بود زانوهام رو بغل کردم و بي صدا گريه کردم.

صبح بخير دست فروش
امروز و تو چي داري
ديروز جنس گريه بود
بگو امروز و داري تو خنده
همه رو دادي و رفته
بگو خب لبخندا چنده
اونارم گذاشتي کنار
بايد باز وايسم تا شنبه
يک نگاهم بنداز به پلکام
فصل فصل اندوهه انگار
صبح ها هم کابوس ميچينم
يه چيز بده ميخوام آروم بگيرم
يه چيز بده ميخوام آروم بگيرم
هر روز به جنگ ميرم
با تصوير خودم
با کسي که توي آيينه من ميبينم
بدون يه روز ميشه
اين آيينه خورد ميشه


صدايي که مدام اسمم رو صدا ميزد باعث شد سرم رو بالا بيارم.مامان با صورت اشکي رو به روم نشسته بود و موهام رو نوازش ميکرد.
زندگيم در طول يک روز از اين رو به اون رو شده بود و شايد تنها جنبه ي مثبتش سورنا بود.
مامان-نفس چرا اينجا خوابيدي عزيزم؟
حرفي نزدم و دوباره سرم رو گذاشتم روي پاهام, نفس عميقي کشيدم و به آهنگي که پخش ميشد گوش دادم.
مامان-نفس جانم بلند شو برو روي تختت
-مامان؟
مامان-جانم
-ميخوام عکساي نياز رو ببينم
ممان-نفس...
وسط حرفش پريدم و گفتم:
-لطفا به اين خواستم جواب نه نده و نگو فعلا نه
از روي زمين بلند شد و از اتاق بيرون رفت.
مامان بعد از چند دقيقه با يه آلبوم عکس کوچولو توي دستش برگشت.
آلبوم رو باز کرد و داد دستم.
به عکسي که رو به روم بود خيره شدم.يه دختر با موهاي قهوه اي و چشم هاي عسلي و پوست روشن.
چهره اش زيبا بود و به مادرم رفته بود.خانواده ي مادريم همه چشم هاشون قهوه اي و يا مشکي بود و خانواده ي پدريم طوسي و رنگ چشم هاش نشون ميداد به مامان رفته.
دستم رو روي عکسش کشيدم و لبخندي زدم.چونه ام لرزيد و قطره اشکي از گوشه ي چشمم چکيد
 

Darya!

Din kram är min säng
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
ناظر رمان
مدیر تالار اخبار
نویسنده انجمن
پالایشگر رمان
پلیس انجمن
#پارت چهل و هشتم


-چيشد؟
مامان-تومور مغزي...از شش سالگي تومور توي سرش بود و وقتي متوجهش شديم که نياز حدودا 8 سالش بود.
از همون موقع درمان رو شروع کرديم ولي فايده اي نداشت, اين مو هايي هم که ميبيني موهاي خودش نيست.
يک ساعتي ميگذشت که خيره به عکس هاي نياز بودم.صداي در اتاق باعث شد نگاهمو از عکس ها بگيرم و به نگاه کنم.
-بله؟
دوباره به عکس هاي نياز خيره شدم.هر صفحه از آلبوم رو که ميديدم دلم ميخواست بيشتر درباره ي نياز بدونم.
بابا-نفس جان بيا شام
-ميل ندارم.
بابا-چي ميبيني؟
آلبوم رو برگردوندم سمت بابا تا عکس هاي نياز رو ببينه.
با ديدن آلبوم لبخندي زد و آهي کشيد.اومد روي تخت نشست و بهم نگاه کرد.
بابا-شامت رو بيارم توي اتاقت؟
وقتي ديد اصرار فايده نداره بدون هيچ حرفي از اتاق بيرون رفت و بازم من موندم و من
***
يک هفته از اون روزي که توي خونمون دعوا شده بود ميگذره.تو اين يک هفته با سورنا صميمي تر شده بودم.
ولي بازم از هرکسي که سوال ميپرسيدم ميگفت عجله نکن همه چيز رو ميفهمي
از دايي هم خبر نداشتم و طبق دستور بابا حق هم نداشتم بهش زنگ بزنم يا سراغش رو بگيرم و دليل اين رفتار هاي بابا رو هم نميفهميدم.
از ماشين پياده شدم تا ليوان ليوان آب پرتقالي که دستم بود رو بندازم سطل آشغال
سورنا-عه نفس...
ليوان رو انداختم و دوباره نشستم توي ماشين
-بله؟
سورنا-هيچي ديگه انداختيش
-پوف
سورنا-چيزي شده؟
-چطور؟
سورنا-پوف ميکشي!
-همينجوري
حدودا يک ساعت پيش سورنا پيام داد که سريع لباسام رو عوض کنم و تا باهم بريم بيرون.منم نه رو حرفش نياوردم.
در طول همين چند روزي که باهاش آشنا شده بودم خيلي بهش وابسته شدم و به جرعت ميتونم بگم اگه سورنا نبود شايد اون روز توي خيابون مرده انقدر قدم ميزدم تا بميرم.
نگاهي بهش انداختم...فقط يک نگاه چند ثانيه اي, اما اون دو تا تيله ي آبي باعث شدن تا چند دقيقه اي به سورنا خيره بشم.
سورنا-چيزي شده؟
-هان؟
سورنا-ده دقيقست بهم خيره شدي, چيزي شده؟
-اها...نه هيچي
سورنا-اوهوم باشه
با لحني اين جمله اش رو گفت که مطمئن بودم مسخرم کرده.
-مسخره ميکني ديگه؟
سورنا-دقيقا
لرزش گوشيم باعث شد تا دست از بحث کردن با سورنا بردارم و پيامي که از بابام بود رو باز کنم و بخونم
"نفس همين الان بيا خونه"
-منو ميرسوني خونه؟
سورنا-به اين زودي ميخواي برگردي؟
-بابام گفت همين الان برم خونه
ماشين رو روشن کرد و راه افتاد.
از پنجره به بيرون خيره بودم و آهنگي رو توي ذهنم ميخوندم که ياد يک چيزي افتادم
 

Darya!

Din kram är min säng
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
ناظر رمان
مدیر تالار اخبار
نویسنده انجمن
پالایشگر رمان
پلیس انجمن
#پارت چهل و نهم




-سورنا؟
سورنا-بله؟
-ميخوام تو رو به خانوادم معرفي کنم.
سورنا-جان؟
-واضح نبود؟
سورنا-منو به عنوان چه کسي معرفي کني؟
-يک دوست
چند ثانيه سکوت کرد و گفت:
سورنا-فکر ميکني خانوادت با اين موضوع کنار ميان؟
-آره پدر و مادر من آدماي منطقي هستن اگه درباره ي تو بهشون بگم خيلي بهتر از اينه که بعدا خودشون بفهمن و اشتباه فکر کنن.
سورنا-من با اين موضوع مشکلي ندارم, هرجور خودت ميدوني نفس جان
با شنيدن اسمم از زبونش حس خوبي بهم دست.حسي که اين روز ها زياد به سراغم ميومد, اما سعي ميکردم نسبت بهش بي توجه باشم.
ماشين رو دم در ساختمون پارک کرد و هردو پياده شديم.
آيفون ساختمون رو زدم و منتظر موندم.
بابا-بيا بالا نفس
-بابا؟
بابا-جانم؟
-يه نفر هست...
بابا-خب؟
-ميخوام بهتون معرفيش کنم, فقط قول بديد زود واکنش نشون نديد
بابا-بياين بالا عزيزم
در باز شد و هردو رفتيم داخل.از شانس خوبم اينبار آسانسور پارکينگ بود و نيازي نبود منتظر بمونيم.
توي آسانسور مدام نفس عميق ميکشيدم و همش به اين فکر ميکردم که واکنش بابا و مامان چيه
از آسانسور خارج شديم و رو به روي در واحدمون وايساديم.در خونه نيمه باز بود.
به سورنا گفتم تا چند لحظه بيرون وايسه و بعد بهش ميگم که بياد داخل.
در رو باز کردم و رفتم توي خونه و سلام کردم.مامان و بابا هم با لبخند جواب سلامم رو دادن
مامان-بابات گفت ميخواي يک نفر رو بهمون معرفي کني
ميکنم, ولي اولش ميخوام بهتون بگم که خيلي زود واکنش نشون نديد
مطمئن بودم استرس توي صورتم موج ميزد.مامان به سمتم اومد و لبخندي زد.
در خونه رو کامل باز کردم تا سورنا وارد خونه بشه.
اولش مامان و بابا با ديدن سورنا جا خوردن.مطمئن بودم که انتظار ديدن يه دختر رو داشتن.
سورنا به پدر و مادرم سلام کرد و اونا هم با لبخند جوابش رو دادن.صبر کن ببينم!با لبخند؟بر خلاف تصورم مامان و بابا با لبخند و خوشرويي جواب سورنا رو داده بودن.
-ايشون آقاي سعادت هستن حدودا يک ماهي هست که ميشناسمون.
سورنا و بابا هردو جلو رفتن و باهم دست دادن.
بابا-خوشبختم از آشناييت پسر جان
سورنا-منم همينطور آقاي پويا
و باز هم لبخند...چقدر اين روز ها بابا و مامانم لبخند ميزنن.حالا اين به کنار لبخند زدن خيلي هم خوبه ولي با اينکه پدر و مادرم منظقي هستن الان انتظار داشتم با عصبانيت و اخم با سورنا برخورد کنن.
مامان-خوش اومدي پسرم.
سورنا-ممنون.
بابا به سمت مبل توي سالن اشاره کرد و سورنا رو دعوت به نشستن کرد.
هردو نشستن روي مبل و منو مامان هم رفتيم توي آشپزخونه
 

Darya!

Din kram är min säng
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
ناظر رمان
مدیر تالار اخبار
نویسنده انجمن
پالایشگر رمان
پلیس انجمن
#پارت پنجاه ام



مامان-خب؟
-خب گفتم که...
وسط حرفم پريد و گفت:
مامان-قابل اعتماده؟فقط همين نفس ميخوام بتوني بهش اعتماد کني...شايد از يه جايي به بعد نتوني به منو پدرت تکيه کني
متوجه ي حرفاي مامانم نميشدم.درسته سورنا خيلي قابل اعتماد بود. اما اينکه يه روزي نميتونستم به پدر و مادر تکيه کنم...
-قابل اعتماد هست ولي...
مامان-فعلا هيچي نگو عزيزم بعدا حرف ميزنيم.
ساعت 10 شب بود و تقريبا نيم ساعت از رفتن سورنا ميگذشت.
لباس هاي بيرونيم رو عوض کردم و رفتم توي سالن و نشستم رو به روي بابا و مامان
-مثله اينکه چيزي ميخواستين به من بگين
بابا-اره عزيزم بايد درباره ي يه موضوعي باهم حرف بزنيم.
هميشه بابا و مامان کنار هم مينشستن اما اينبار با فاصله از هم نشسته بودن.شايد اين کارشون بي دليل بود اما توي اينخونه هيچ کاري بي دليل نبود.
بابا شروع به صحبت کرد و من فقط سکوت کردم و ترجيح دادم هيچ سوالي نپرسم تا کامل حرف هاش رو بزنه...
***
در اتاقم رو محکم بستم و بهش تکيه دادم.آروم سر خوردم روي زمين و زانو هام رو بغل کردم و شروع به گريه کردن, کردم.
بعد از چند دقيقه گريه کردن نفهميدم کي خوابم برد.
صبح با سر درد شديد از خواب بيدار شدم.هنوز هم همون جاي ديشبيم, جلوي در اتاقم بودم.اين نشون ميداد ديشب هيچ کس توي اتاقم نيومده و بالاخره براي يک بار هم که شده گذاشتن تنها باشم.
تا سه روزه ديگه قرار بود پدر و مادرم از هم جدا بشن و من فقط پيش يک نفرشون ميتونستم زندگي کنم.
تمام مدتي که بابا داشت حرف ميزد فقط سکوت کرده بودم و به حرفاش گوش ميدادم.
پدر و مادرم باهم مشکل داشتن.از اول ازدواجشون به اجبار بود و هرکدوم خواسته ي ديگه اي داشتن و تنها چيز مشترک بينشون من بودم.تنها من بودم که پدر و مادرم هردو بهش علاقه مند هستن و عاشقانه دوسش دارن.
چقدر سخت اين سال ها براي خانوادم گذشت.اونا باهم مشکل داشتن و من در تمام طول زندگيم فکر ميکردم پدر و مادرم عاشق همديگه هستن و کنار هم خوشبختن اما...
 
وضعیت
موضوع بسته شده است.

کسانی که این موضوع را خوانده اند (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 0, کاربران: 0, مهمانان: 0)

موضوعات


بالا