پایان یافت رمان نفسی برای نفس کشیدن | Daniall کاربر انجمن رمان ایران

Daniall

مدیـــر تاݪآر زبآنــ | نویــسنده ے انجمــــن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
نویسنده انجمن
عضویت
18 August 2018
ارسال ها
388
امتیاز
93
محل سکونت
تیمــ تــرور نــامـ آورانـ مرگـ
#پارت پنجاه و یکم

چمدونم رو گذاشتم روی زمین و به اطرافم نگاهی انداختم.یک سالن 50 متری, آشپزخونه و دو تا اتاق خواب هم طبقه ی بالا
بابا-راضی هستی؟
بدون هیچ حرفی فقط سرم رو تکون دادم و با چمدونم به طبقه ی بالا رفتم.طبقه ی دوم دوتا اتاق خواب رو به روی هم داشت.به سمت اتاقی که سمت راستم قرار داشت, رفتم.درش رو باز کردم و وارد شدم.
یک اتاق با وسایل و کاغذ دیواری به رنگ آبی
همه چیز آماده بود و فقط مونده بود وسیله هایی که از خونه ی قدیمی آورده بودم رو توی کمد جا بدم.
جایی که زندگی میکردم تا سه روز پیش خونم بود و الان دیگه خونه ی مادرم بود.بعد از طلاق با پدرم توافق کرد تا در عوض مهریه خونه رو به مادرم بده و بعد از اون منو پدرم به یک خونه ی جدید اومدیم.
شال و مانتوم رو دراوردم و توی کمد آویزونش کردم.رفتم سراغ چمدونم و درش رو باز کردم و شروع به چیدن لباس ها و وسایلم توی کمد شدم.
حالا دیگه پیشه پدرم زندگی میکنم و کمتر از قبل مادرم رو میبینم.هرچند فکر میکنم دیگه برای مادرم ارزشی ندارم
اگر داشتم موقعی که پدرم گفت نفس باید پیش من زندگی کنه اعتراض میکرد اما هیچ کاری نکرد.
سورنا هنوز از هیچ چیز این مسائل با خبر نبود و حتی بهش نگفته بودم که خونمون رو عوض کردم.
در واقع پیش نیومده بود که بهش بگم.توی این سه چهار روز هیچ کدوم به هم زنگ نزده بودیم.
تلفنم رو از توی کیفم درارودم و شماره ی سورنا رو گرفتم.بعد از چند بوق جواب داد.
سورنا-الو؟
-الو سلام...
سورنا-سلام, خوبی نفس؟
-اوهوم...اصلا زنگ نزن باشه؟
سورنا-چون تو میگی باشه زنگ نمیزنم.
-پوفـ چه خبر؟
سورنا-خبری نیست, خونه ای بیام دنبالت؟
-چطور؟
سورنا-اوم همینجوری بیام دنبالت باهم بریم بیرون
-سورنا مشکوک میزنی چیزی شده؟
سورنا-نه والا چی میخواستی بشه!
-خیله خب آدرس رو برات میفرستم
سورنا-مگه خونه نیستی؟
-چرا ولی...
سورنا-ولی چی؟
-حالا بیا برات توضیح میدم
سورنا-باشه پس خدافظ
-خدافظ
تلفن رو قطع کردم و از اتاق رفتم بیرون.رفتم طبقه ی پایین و بابا رو صدا زدم.
بابا-جانم نفس؟
-میگم بابا من میخوام برم بیرون, شما مشکلی نداری؟
بابا-تنهایی؟
-نه خب با...
بابا-با آقای سعادت!
سرم رو به معنی "آره" تکون دادم.
بابا-نفس جان دخترم بهش اعتماد داری؟
-بله مطمئن باشید مشکلی پیش نمیاد
لبخندی زد و گفت:
بابا-خیله خب باشه مشکلی نیست.
 

Daniall

مدیـــر تاݪآر زبآنــ | نویــسنده ے انجمــــن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
نویسنده انجمن
عضویت
18 August 2018
ارسال ها
388
امتیاز
93
محل سکونت
تیمــ تــرور نــامـ آورانـ مرگـ
#پارت پنجاه و دوم


ماشین رو دم در خونه نگه داشت و با دیدن بابا از ماشین پیاده بد.
سورنا-سلام آقای پویا
بابا-سلام پسرم
سورنا-احوال شما؟
بابا-خوبم سورنا جان تو خوبی؟
سورنا-شکر.(مکثی کرد و ادامه داد) اگه اجازه بدید امروز نفس رو برای گردش ببرم بیرون
بابا-خوش بگذره فقط...
سورنا-جانم
بابا-حواست به نفسه من باشه
سورنا لبخندی زد و در جواب بابا گفت:
سورنا-خیالتون راحت باشه
از بابا خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدیم.
سورنا نفس عمیقی کشید و ماشین رو روشن کرد و راه افتاد.
-سورنا؟
سورنا-جانم؟
برای لحظه ای احساس کردم قلبم داره به دیواره ی سینم میکوبه...ضربان قلبم تند شده بود.این اولین باری بود که سورنا در جواب شنیدن اسمش میگفت جانم
-جانت بی بلا, چرا این چهار روز خبری ازت نبود؟
سورنا-درگیر یکی از آشنا هام بودم.
-کی؟
سورنا-نمیشناسی
-بگو خب, کی بود؟
سورنا-راد, آرمان راد یکی از آشنا های قدیمیمه رابطه ی خوبی باهاش داشتم ولی این اواخر باهم به مشکل برخوردیم.
آرمان راد!چقدر اسمش برام آشنا بود.کمی به مغزم فشار آوردم و یادم اومد این همون مزاحم تلفنی بود که چندین بار زنگ زده بود و قصد داشت من رو از نزدیک ببینه.
سورنا-یچه چرا سکوت کردی؟
-چه مشکلی؟
سورنا-بعدا بهت میگم
-راد!ببینم این آرمانی که میگی خواهر نداره؟
سورنا-آره چطور؟
-فکر کنم میشناسمش.
با تموم شدن جملم سورنا پاش رو روی ترمز گذاشت و ماشین رو نگه داشت و منتظر بهم خیره شد.
-چیه؟
سورنا-از کجا میشناسیش؟
-چند باری تلفنی مزاحم شده بود و...
وسط حرفم پرید و گفت:
سورنا-و چی؟
از دست های مشت شدش که روی پا هاش بودن مشخص بود که عصباینه
اما چرا؟ فقط به خاطر اینکه یکی از آشنا های قدیمیش مزاحم من شده بود؟
-و اصرار داشت من و از نزدیک ببینه و هر وقت هم دلیلش رو میپرسیدم فقط میگفت باید ببینمت و منم گوشی رو قطع میکردم.
 

Daniall

مدیـــر تاݪآر زبآنــ | نویــسنده ے انجمــــن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
نویسنده انجمن
عضویت
18 August 2018
ارسال ها
388
امتیاز
93
محل سکونت
تیمــ تــرور نــامـ آورانـ مرگـ
#پارت پنجاه و سوم


سورنا-شمارش رو داری؟
-فکر کنم تو لیست تماس هام باشه.
تلفنم رو از توی جیب مانتوم دراوردم و لیست تماس ها رو چک کردم.شمارش رو تقریبا حفظ بودم با دیدنش گوشی رو گرفتم سمت سورنا و گفتم:
-ایناهاش
سورنا-بزارش توی لیست سیاه
-باشه ولی چرا؟
سورنا-کاری که بهت گفتم رو انجام بده

"سورنا"
از اینکه فهمیدم نفس هم آرمان رو میشناسه به شدت عصبانی بودم.چند باری که نفس به شمارم پیام داده بود و آرمان و بقیه ی دوستام اسمش رو دیدن و کلی سوال پیچم کردن که نفس کیه
منم مجبور شدم بگم چند روزیه باهاش در ارتباطم و ازش خوشم اومده.
آره, ازش خوشم اومده و دوسش دارم.از همون روز اولی که دیدمش ازش خوشم اومد و کم کم میشه گفت عاشقش شدم.
نفس دختر آرومی بود و از همین آروم بودنش خوشم اومده بود.
وقتی بچه ها عکسش رو توی گوشیم دیدن شروع به آهنگ خوندن و رقصیدن, کردن اما آرمان با دیدنش بهم ریخت و داد و بی داد راه انداخت که مدت هاست نفس رو میشناسه و میخواد بهش پیشنهاد ازدواج بده.
نفس فقط 17 سالش بود و حتی من هم به این فکر نمیکردم که بخوام بهش پیشنهاد ازدواج بدم.
از اون روز با آرمان به مشکل برخوردم و حرف هایی که الان درباره اش زد بیشتر ذهنمو درگیر کرد.
امروز اومدم دنبالش تا درباره ی علاقم باهاش صحبت کنم.یک لحظه یاد خونشون افتادم.
-راستی نفس خونتون رو عوض کردین!
چند ثانیه سکوت کرد و گفت:
نفس-آره خب مجبور شدم.
با یه حالت خاصی این جمله رو گفت که مطمئن شدم یه اتفاقی افتاده.
-چیزی شده؟
نفس عمیقی کشید و حرفی نزد.سرش رو انداخت پایین و با انگشت هاش بازی کرد.
-نفس نمیگی چی شده؟
نفس-پدر و مادرم...جدا شدن.
از چیزی که شنیدم تعجب کردم.توی سه روز چه اتفاق هایی میتونست بیفته!
-یعنی چی که جدا شدن؟
-یعنی طلاق گرفتن و الان با پدرم زندگی میکنم.
 

Daniall

مدیـــر تاݪآر زبآنــ | نویــسنده ے انجمــــن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
نویسنده انجمن
عضویت
18 August 2018
ارسال ها
388
امتیاز
93
محل سکونت
تیمــ تــرور نــامـ آورانـ مرگـ
#پارت پنجاه و چهارم

تو شوک حرفش بودم. روزي که به خونش رفته بودم, همه چيز خوب به نظر مي رسيد. البته به نظر مي رسيد.
در طول سه چهار روز من با آرمان دعوا کرده بودم, خانواده ي نفس از هم جدا شدن و کلي اتفاق ديگه...
-نفس اگر شماره ي ناشناسي بهت زنگ زد و آرمان بود سريع قطع مي کني و مي زاريش توي ليست سياه
نفس-چرا؟
-چون من مي گم.
نفس-داري بهم دستور مي دي؟
-تو فکر کن دستور مي دم
نفس-از اينکه يه نفر بهم دستور بده خوشم نمياد و عمل هم نمي کنم.
با صداي بلند تري گفتم:
-به هيچ وجه نبايد با آرمان هم کلام بشي
با چشم هايي که تعجب توش موج مي زد بهم خيره شده بود.حتما انتظار نداشت که به خاطر يه مزاحم تلفني اينقدر بهم بريزم و بخوام سرش داد بزنم.
سرش رو انداخت پايين و حرفي نزد.
-معذرت مي خوام.
در جوابم سکوت کرد و دوباره شروع به بازي با انگشت هاش, کرد.
***
يک هفته از آخرين باري که با نفس بيرون رفته بودم مي گذره. از همون روزي که سرش داد زدم باهام سرد شده و کم تر از قبل حرف مي زنه.
تو راه خونه ي نفس بودم. مي خواستم با پدرش صحبت کنم. تو اين مدتي که شناخته بودمش مرد کاملا منظقي بود و شايد صحبت کردن باهاش بهترين راه بود و البته قصد اين رو نداشتم که از منظقي بودنش و آزادي که در اختيار نفس گذاشته, سوء استفاده کنم.
از قبل هم باهاش تماس گرفته بودم و گفتم که مي خوام برم خونشون و باهاش صحبت کنم.
آيفون رو زدم و در بعد از چند ثانيه باز شد. رفتم داخل و در رو هم بستم.
خونه ي جديدي که توش بودن بر خلاف قبلي, خونه ي ويلايي بود.
يک حياط حدودا 70 متري و يک باغچه کنار حياط و درخت هايي که دور تا دور حياط رو گرفته بودن. فضاي دلنشيني داشت و دلم مي خواست ساعت ها با نفس توي اين حياط قدم بزنم.
 

Daniall

مدیـــر تاݪآر زبآنــ | نویــسنده ے انجمــــن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
نویسنده انجمن
عضویت
18 August 2018
ارسال ها
388
امتیاز
93
محل سکونت
تیمــ تــرور نــامـ آورانـ مرگـ
#پارت پنجاه و پنجم


پدر نفس, آقاي پويا از در ورودي وارد حياط شد و استقبال گرمي کرد.
مهرداد-خوبي سورنا؟
-ممنون به خوبيه شما
هردو وارد خونه شديم.
آقاي پويا يا بهتره بگم مهرداد, من رو به نشستن دعوت کرد.
رفت توي آشپزخونه و مشغول ريختن چايي شد.
مهرداد-گفتي که مي خواي تنهايي حرف بزنيم!
-آره اگه نفس توي اين بحث شرکت نکنه فکر کنم بهتر باشه
اومد توي سالن و نشست رو به روم و سيني چايي رو هم گذاشت روي ميزي که بينمون بود.
مهرداد-راستش نفس خونست اما توي اين ساعت از روز هميشه توي اتاقشه و مشغول کاراي موسيقيه
-موسيقي؟
مهرداد-آره نوشتن آهنگ و از اين جور چيز ها
-نگفته بود موسيقي کار مي کنه
مهرداد-از دوران بچگي ( مکثي کرد و ادامه داد) و البته بعد از اون اتفاق توي کلاس هاي گيتار شرکت مي کرد... خب پسرم, مي شنوم.
- مي خوام درباره ي خودِ نفس باهاتون صحبت کنم... لطفا بزاريد حرف هام تموم بشه و بعد هر چي که خواستيد بگيد!
لبخندي زد و گفت:
مهرداد-مي شنوم.
نفس عميقي کشيدم و شروع به صحبت کردن, کردم:
-حدودا يک ماهي هست که نفس رو مي شناسم... اولين باري که ديدمش توي يکي از کافي شاپ هاي شهر مشغول کتاب خوندن بود و اون روز من با خواهرم رفته بودم. بعد از اين که از کافي شاپ زدم بيرون دوست داشتم دوباره از نزديک ببينمش, هيچ اسم و نشانه اي هم بهم نداده بود.
دفعه ي بعد که ديدمش هردو پشت يه ميز نشستيم و باهم حرف زديم. از همون لحظه حس عجيبي بهش داشتم.
يک هفته اي گذشت و من در طول اون يک هفته به خاطر مرگ خواهرم نتونسته بودم براي ديدنش به همون کافي شاپ برم.
بعد از يک هفته که دوباره ديدمش و حس کردم تمام ناراحتي اي که داشتم رو فراموش کردم.
صحبت کردن با نفس به طرز عجيبي بهم آرامش مي داد و دوست داشتم ساعت باهاش حرف بزنم و از اين آرامش برخوردار باشم. تو اين مدت بيشتر باهاش صميمي شدم و...
مهرداد-و چي؟
-و...
نتونستم حرفم رو کامل کنم. شايد از شرم و خجالت بود و يا از ترس اين که با شنيدن حرفم عصباني بشه.
تمام مدتي که صحبت مي کردم, آقا مهرداد با لبخند بهم خيره شده بود. انتظار اخم و يا حتي پريدن وسط حرفم رو داشتم.
اما فقط لبخند مي زد و با دقت به حرف هام گوش مي داد.
 

Daniall

مدیـــر تاݪآر زبآنــ | نویــسنده ے انجمــــن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
نویسنده انجمن
عضویت
18 August 2018
ارسال ها
388
امتیاز
93
محل سکونت
تیمــ تــرور نــامـ آورانـ مرگـ
#پارت پنجاه و ششم

"نفس"

روي زمين نشستم. گيتارم رو کنارم گذاشتم و سرم رو به ديوار تکيه دادم.
به نفس نفس افتاده بودم. ضربان قلبم بالا رفته بود. تو شوک حرف هايي که سورنا به پدرم زده بود, بودم.
از همون موقع اي که با پدرم تماس گرفته بود کنار در نشستم تا حرف هاشون رو بشنوم.
مهرداد-دوسش داري؟
حرفي از جانب سورنا نشنيدم.
احتمال مي دادم با اشاره جوابش رو به پدرم داده بود.
مشتي به کف اتاقم زدم و از روي زمين بلند شدم و ايستادم.
چرا حرف نمي زد؟ شرم داشت؟ مي ترسيد؟
از اين که ممکن بود سورنا به من علاقه مند بشه ترس داشتم. زندگي من به يک کپسول وابسته بود.
عاشق همچين دختري بودن ريسک محسوب مي شد.
دختري که هر لحظه ممکن بود نباشه
دختري که بيشتر شب هاي زندگي اش رو توي بيمارستان گذرونده
اگه سورنا واقعا عاشق من باشه...
نه اين امکان نداشت. هيچ کس عاشق يه همچين دختري نمي شه.
تو اين يک هفته کم تر با سورنا حرف زده بودم.حدس مي زدم که با خودش فکر کرده به خاطر دادي که زده بود باهاش سرد شدم اما...
مي خواستم سعي کنم از علاقم بهش کم کنم.
هرگز پيش نيومده بود که تا اين حد به يک پسر وابسته بشم و يا حتي...
و يا حتي بخوام حس کنم که عاشقش شدم.
بايد کم تر بهش نزديک مي شدم.
سورنا-دوسش دارم...
سرم رو محکم به ديوار کوبيدم. نفسم بند اومده بود.
رفتم سمت تلفنم و به آناهيتا پيام دادم تا سريع تر خودش رو برسونه.
آناهيتا توي بيشتر لحظات شاد و غمگين زندگيم کنارم بود و از بيشتر موضوعات زندگيم از جمله جدايي خانواده ام با خبر بود و الان هم يکي از لحظاتي بود که بهش احتياج داشتم.
بعد از حدودا ربع ساعت حس کردم نفس کشيدن از 15 دقيقه ي پيش برام سخت تر شده.
يهو در اتاق باز شد و آناهيتا اومد داخل و سريع به سمتم اومد.
آناهيتا-سلام بر نفسه خودم خوبي؟ مبارکه!
-بشين کارت دارم
آناهيتا-منم خوبم, نگفته بودي خبريه کلک!
-خداروشکر, بشين کارت دارم.
هيچ وقت اينجوري باهاش حرف نزده بودم و حق مي دادم بهش که بخواد تعجب کنه
آناهيتا-چيزي شده؟
-پسري که پايين بود رو ديدي؟
آناهيتا-آره خب... خبريه نفس؟
-ببين آناهيتا بايد درباره ي يک مسئله اي باهات حرف بزنم
آناهيتا-ببين نفس اگه همين الان زبون باز نکني مو تو سرت نميمونه, هر چند همين الان هم مويي تو سرت نيست.
-هوف, بهت ميگم ولي تو قبلش برو پدرم و صدا کن
آناهيتا-چرا خودت صداش نمي کني؟
-بعدا بهت توضيح مي دم
تمام مدت ايستاده بودم و حرف هام رو مي زدم... اما تنگي نفس باعث شد تا روي زمين خم بشم و دستم رو روي گلوم بزارم.
آناهيتا به سمتم اومد و بازوم رو گرفت و سعي کرد بلندم کنه.
آناهيتا-نفس خوبي؟ چت شده؟
منو گذاشت روي تخت و خودش با سرعت از اتاق بيرون رفت.
 

Daniall

مدیـــر تاݪآر زبآنــ | نویــسنده ے انجمــــن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
نویسنده انجمن
عضویت
18 August 2018
ارسال ها
388
امتیاز
93
محل سکونت
تیمــ تــرور نــامـ آورانـ مرگـ
#پارت پنجاه و هفتم


بعد از چند ثانيه پدرم و آناهيتا وارد اتاق شدن.
سورنا بينشون نبود. شايد بعد از اومدن آناهيتا اون رفته بود و يا شايد نرفته بود. اصلا نگراني و اهميت به کسي مثله من اون هم از جانب سورنا دليلي نداشت.
بابا-چي شده؟
آناهيتا-داشت حرف مي زد يهو خم شد روي زمين و دستش رو روي گردنش گذاشت.
بابا-آناهيتا از توي کمد کپسولش رو بياد
آناهيتا با سرعت به سمت کمدم رفت و کپسول رو آورد و به دست بابام داد.
بابا کانولا رو از توي بينيم دراورد و ماسک اکسيژن رو روي دهانم گذاشتم.
آناهيتا-حالش خوبه؟
بابا-چيزيش نيست دچار تنگي نفس شده, عاديه و اگر حالش بد شد مي برمش بيمارستان
***
آناهيتا-چند وقته ميشناسيش؟
-حدودا يک ماه
آناهيتا-از نظر من بهش بگو
-چي؟
آناهيتا-مي خواي هر روز چندين حمله و شوک عصبي بهت وارد بشه! بهش بگو ضرر نمي کني
-اما اون...
آناهيتا-بهت اطمينان مي دم اونم همچين حسي رو نسبت به تو داره
سرم رو به پنجره ي اتاقم تکيه دادم گفتم:
-چرت نگو آنا
آناهيتا-چرت نمي گم عزيزم اون آقايي که من امروز ديدم مطمئن باش مدت هاست به تو علاقه مند شده
-منظورت چيه؟
آناهيتا-وقتي به پدرت گفتم حالت خوب نيست رنگ از روش پريد و خواست بلند شه بياد تو اتاق که بابات جلوش رو گرفت.
-چي مي گي؟
آناهيتا-اه نفس چقدر خنگ شدي!
-بيخيال, تو چه خبر؟
آناهيتا-منظروت اينه که چه خبر از نامزد گرامي و ...
-حالا هر چي, کي هست؟ کارش چيه؟
آناهيتا اومد سمتم و گونه ام رو کشيد و گفت:
آناهيتا-فضول خودمي, سپهر کريمي 25 ساله اهل تهران و...
-25؟
آناهيتا-آره مگه چيه! هيچي نگو خب داشتم مي گفتم... آهان استاد دانشگاه هم هست.
-سنش يکم زياد نيست؟
آناهيتا-مهم عقله عزيزم
-اگه مهم عقله که فکر کنم ديگه خيلي اختلاف سني باهم دارين
آناهيتا-بي ادب يعني مي گي سن عقليش زير 18 ساله؟
-نه عزيزم تو سن عقليت زير 5 ساله... بگو ببينم, دوسش داري؟
آناهيتا-مي گم خنگ شدي مي گي نشدم, اگه نداشتم که با 7 سال اختلاف سني قبول نمي کردم
-اوهوم...
 

Daniall

مدیـــر تاݪآر زبآنــ | نویــسنده ے انجمــــن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
نویسنده انجمن
عضویت
18 August 2018
ارسال ها
388
امتیاز
93
محل سکونت
تیمــ تــرور نــامـ آورانـ مرگـ
#پارت پنجاه و هشتم



حرف ديگه اي براي گفتن نداشتم. ماسکم رو روي دهانم گذاشتم و از پنجره به حياط خيره شدم.
آناهيتا-راستي نفس؟
-هوم؟
آناهيتا-از داييت چه خبر؟
ماسکم رو برداشتم و گفتم:
-خبري ندارم, از بعد از دعواي اون روز بابا اجازه نداد باهاش صحبت کنم.
آناهيتا-فکر نمي کردم مهري جون بخواد محرومت کنه!
-مهري جون کيه؟
آناهيتا-ديگه داره باوردم مي شه بالا خونت رو اجاره دادي... مهري جون ديگه مهرداد جون رو مي گم.
تک خنده اي کردم و گفتم:
-آناهيتا خاک تو سرت ( مکثي کردم و دوباره گفتم) خاک تو سرت
آناهيتا-يک بار ديگه بگو
محکم زدم رو پاش و گفتم:
-آنا خاک تو سرت
با آخرين خاک تو سرتي که گفتم زد زير خنده
آناهيتا-شنيده بودم عاشقي عقل از سر آدم مي پرونه, اما باورم نمي شد. الان که با چشم هاي خودم ديدم باور کردم.
بالشتي که روي تخت بود رو برداشتم و توي صورتش پرت کردم.
***
مشغول تماشاي تلوزيون بودم که صداي تلفنم باعث شد حواسم از فيلمي که پخش مي شد, پرت بشه.
-بله؟
سورنا-الو نفس؟
-سلام... چيزي شده؟
سورنا-نفس يک نفر مياد در خونه رو مي زنه... در رو باز نکن.
-چي؟ چي داري ميگي سورنا؟
سورنا-فقط مشغول باش و در رو باز نکن تا بهت خبر بدم.
اين رو گفت و گوشي رو قطع کرد.

"سورنا"

آرمان-اگه دوسش داري ازش دوري کن
پوزخندي زدم و گفتم:
-من به خاطر يک جمله از جانب فرد بي ارزشي مثله تو از نفس نمي گذرم.
آرمان-حتي اگه به قيمت جونش تموم بشه؟
-چي کار مي خواي بکني؟ چي کار مي توني بکني!
آرمان-به موقع اش مي بيني
-تو فقط ادعاي عاشقي داري... اگه نفس برات مهم باشه مي زاري با کسي که دوسش داره باشه
آرمان-تو از کجا مي دوني نفس دوسِـت داره؟
آرمان راست مي گفت. من هيچ وقت راجبه علاقم با نفس حرف نزدم و فقط پدرش با خبر بود.
اگر نفس يک نفره ديگه رو دوست داشته باشه...
 

Daniall

مدیـــر تاݪآر زبآنــ | نویــسنده ے انجمــــن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
نویسنده انجمن
عضویت
18 August 2018
ارسال ها
388
امتیاز
93
محل سکونت
تیمــ تــرور نــامـ آورانـ مرگـ
#پارت پنجاه و نهم



آرمان پوزخند صدا داري زد و گفت:
آرمان-چي شد؟
نگاهي به آرمان انداختم و سوار ماشين شدم و به سمت خونه راه افتادم.
***
چراغ اتاق رو روشن کردم و خودم رو روي تخت انداختم. نفس عميقي کشيدم و سعي کردم بخوابم که صداي سر سام آورده گوشيم مانع ام شد.
*نفس* با ديدن اسمش روي صفحه ي گوشي لبخندي زدم. از صبح که باهاش تماس گرفتم و بهش گفتم اگه زنگ خونه رو زدن, در رو باز نکنه خبري ازش نداشتم.
سورنا-الو
نفس-الو سورنا؟
-سلام...خوبي؟
نفس-خوبم
-چيزي شده؟
نفس-نه
-مطمئني؟
نفس-اوهوم... خب کاري نداري؟
-نه...
نفس-خدافظ
سريع تلفن رو قطع کرد و حتي اجازه نداد خداحافظي کنم.
رفتارش جديدا عجيب شده بود. شونه اي بالا انداختم و روي تخت خوابيدم.
دستم رو گذاشتم روي پيشونيم و چشم هام رو بستم.
چي قراره پيش بياد؟
نفس هم من رو دوست داره؟
من به نفس مي رسم؟
آرمان چي؟
ذهنم از هر موضوعي خالي کردم. پتو رو روي خودم کشيدم و بعد از چند دقيقه خوابم برد.

2 ماه بعد

دو ماه بدون هيچ درد سري از جانب آرمان, گذشت و حال نفس هم تقريبا خوب بود.
اما همچنان مثل دو ماه پيش سرد بود. در طول اين يک ماه هر وقت باهاش صحبت مي کردم به سردي جواب مي داد.
مهر بود و نفس مشغول درس خوندن بود و من کمتر مي ديدمش.
 

Daniall

مدیـــر تاݪآر زبآنــ | نویــسنده ے انجمــــن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
نویسنده انجمن
عضویت
18 August 2018
ارسال ها
388
امتیاز
93
محل سکونت
تیمــ تــرور نــامـ آورانـ مرگـ
#پارت شصت



"نفس"

کتاب هام دور و برم پخش بودن و سرم توي کتاب بود. با صداي در اتاقم چشمم رو از نوشته هاي کتاب گرفتم.
بابا-نفس؟
-جانم بابا؟
بابا-بيا پايين عزيزم يک نفر مي خواد تو رو ببينه
-کي؟
بابا-سعادت
-سورنا؟
لبخندي روي لبش نشست و گفت:
بابا-آره عزيزم بيا پايين
-باشه شما بريد منم ميام.
دو ماه سعي کردم با سورنا سرد برخورد کنم و ازش دور باشم تا شايد از من برنجه و ديگه سراغم نياد اما...
بلند شدم و با مزاحم هميشگي از اتاق بيرون رفتم. از پله ها پايين رفتم و وارد سالن شدم.
سورنا با ديدنم از روي مبل بلند شد.
سورنا-سلام
-سلام...
نشستم رو به روش و کپسولم رو کنارم گذاشتم.
سورنا-حالت چطوره؟
-خوبم...
سورنا-شکر منم خوبم
-خودتو مسخره کن
سورنا-من مسخره ات کردم؟
-شايد...
سورنا-نفس اومدم تا با خودم ببرمت يک جايي
-کجا؟
سورنا-يک جا
-تا ندونم کجاست باهات نميام
سورنا-من تا حالا جاي بدي بردمت؟
با مکث گفتم:
-خب...نه
سورنا-پس اين بار رو هم بهم اعتماد کن.
از روي مبل بلند شدم. با بلند شدن من پدرم با سيني و دو ليوان شربت وارد سالن شد.
بابا-نفس مي خوري؟
با لبخند جواب دادم:
-نه بابا ممنون.
از پله ها بالا رفتم و وارد اتاقم شدم. درِ کمد رو باز کردم و نگاهي به لباس ها انداختم.
يک مانتوي جلو بازِ سفيد, زير مانتويي و شلوار مشکي و شال سفيد از توي کمد بيرون آوردم و مشغول پوشيدن شدم.
آرايش ملايمي کردم. تلفنم رو برداشتم و از اتاق بيرون رفتم.
پايين پله ها که رسيدم بابا جلوم رو گرفت و گفت:
بابا-نفس مي دونم بهش اعتماد داري... ولي مراقب خودت باش
-چشم بابا
بو*س*ه اي روي پيشونيم زد و کنار رفت.
نگاهي به سر تا پاي سورنا انداختم. شلوار مشکي و پيرهن سفيد!
به طور اتفاقي لباس هامون باهم ست شده بودن.
از بابا خداحافظي کرديم و از خونه بيرون رفتيم.
 

بالا