پایان یافت رمان نفسی برای نفس کشیدن | Daniall کاربر انجمن رمان ایران

Daniall

مدیـــر تاݪآر زبآنــ | نویــسنده ے انجمــــن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
نویسنده انجمن
عضویت
18 August 2018
ارسال ها
388
امتیاز
93
محل سکونت
تیمــ تــرور نــامـ آورانـ مرگـ
#پارت شصت و یک



هر دو نشستيم توي ماشين. سورنا ماشين رو روشن کرد و راه افتاد.دستم و بردم سمت ضبظ و آهنگ ها رو بدون اينکه اجازه بدم حتي خواننده يک کلمه بخونه, رد مي کردم.
سورنا دستم رو گرفت و مانع ام شد. لحظه اي حس کردم تمام بدنم سوخته.
شيشه رو پايين کشيدم و سورنا هم دستم رو ول کرد.
-چرا نزاشتي رد کنم؟
باز هم حرفي نزد و خودش مشغول رد کردن آهنگ ها شد.
باز هم حرفي نزد و آهنگ ها رو رد کرد.

کجا بايد برم
يه دنيا خاطرت, تو رو يادم نيار
کجا بايد برم
که يک شب فکر تو, من و راحت بزاره
چه کردم با خودم
که مرگ و زندگي, برام فرقي نداره
محاله مثله من, توي اين حال بد
کسي طاقت بياره
کجا بايد برم
که تو هر ثانيم, تو رو اونجا نبينم
کجا بايد برم
که بازم تا ابد, به پاي تو نشينم
قراره بعد تو
چه روزايي رو من, تو تنهايي ببينم
ديگه هر جا برم
چه فرقي ميکنه, از عشق تو همينم
جوونيم و سفر کردم
که از تو دور شم يکم
من و هرجور مي بيني شبيه يک سفر نامه ام
شبيه يک سفر نامه
کجا بايد برم
يه دنيا خاطرت تو رو يادم نياره
کجا بايد برم
که يک شب فکر تو, من و راحت بزاره
چه کردم با خودم
که مرگ و زندگي, برام فرقي نداره
محاله مثله من, توي اين حاله بد
کسي طاقت بياره

با تموم شدن آهنگ, قطره اشکي از چشمم چکيد. جديدا خيلي بي دليل مي زدم زير گريه
اما شايد خيلي هم بي دليل نبود...
سورنا-حالت خوبه؟
-اوهوم.
ماشين رو کنار يه خونه اي که بيشتر شبيه به عمارت بود, پارک کرد.
سورنا-پياده شو
هر دو پياده شديم. در مشين رو قفل کرد و با کليد در خونه رو باز کرد.
رفتم داخل و بعد از من هم سورنا وارد شد. يک حياط بزرگ تقريبا شبيه به حياط خونه ي خودمون, پر از درخت و گل و کلي گياه
اما از حياط خونه ي ما خيلي بزرگ تر بود.
سورنا-يه نفر هست که مي خواد ببينتت
با اين حرف سورنا از حرکت ايستادم و بهش خيره شدم.
سورنا-چرا وايسادي؟ بيا نترس مادر بزرگمه... قبلا بهت گفته بودم.
نفسي از سر آسودگي کشيدم و راه افتادم.
در ورودي سالت رو باز کرد و هردو داخل رفتيم.
پير زني حدودا 70 ساله روي يک مبل توي سالن نشسته بود. با وارد شدنمون لبخند مليحي روي لبش نشست و دست هاش رو رو به سورنا باز کرد.

"سورنا"

چند روز پيش درباره ي نفس با مادرجون حرف زده بودم و اصرار داشت که نفس رو ببينه.
با خودم گفتم شايد اين يه فرصت باشه تا بتونم نفس رو از حسي که نسبت بهش دارم, با خبر کنم.
مادرجون دست هاش رو برام باز کرد. به سمتش رفتم و توي آغوشم کشيدمش.
با لبخند به نفس خيره شد و دستش رو رو به نفس دراز کرد.
نفس آروم و با ترديد به سمت مادر جون اومد و دستش رو توي دست هاي مادر جون گذاشت.
مادرجون-بالاخره اومدي!
قطره اشکي از گوشه ي چشم مادر جون چکيد.
نفس در جوابش فقط لبخند زد.
براي گفتم حرفم ترديد داشتم, اما بالاخره که يک روزي بايد مي گفتم.
-مادرجون, بهتون گفته بودم يک روز دختري که دوسش دارم رو ميارم پيشتون
رو به نفس گفت:
مادرجون-خوش اومدي عزيزم.
 

Daniall

مدیـــر تاݪآر زبآنــ | نویــسنده ے انجمــــن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
نویسنده انجمن
عضویت
18 August 2018
ارسال ها
388
امتیاز
93
محل سکونت
تیمــ تــرور نــامـ آورانـ مرگـ
#پارت شصت و دوم




*نفس*

سعی داشتم طوری جلوه بدم که انگار از علاقه ی سورنا بی خبرم, اما نمی شد... توان این رو نداشتم که نشون بدم من از همه چیز بی خبر هستم.
دست مادر بزرگه سورنا یا به قول خودش مادر جون رو به سمت صورتم آوردم و روی دستش رو ب*و*سیدم
با لبخند بهم خیره شده بود. قطره اشکی از چشمم چکید.
مادر جون همچنان با لبخند به من نگاه می کرد. نگاهم رو ازش گرفتم و به سورنا دوختم. او هم با لبخند نگاهم می کرد.
الان باید چی کار می کردم؟
منم از علاقم می گفتم؟
یا فقط سکوت می کردم؟
با صدای مادر جون به سمتش برگشتم و توی چشم هاش نگاه کردم.
مادرجون-نفس جان؟
بغض داشتم. می ترسیدم حرف بزنم و دیگه نتونم جلوی گریه ام رو بگیرم.
با صدایی که از تَهِ چاه می اومد گفتم:
-جانم مادر جون
مادرجون-قول بده همیشه کنارش می مونی!
سرم رو پایین انداختم. چی باید می گفتم؟
ادامه داد:
مادرجون-حتی اگر دوسش نداری, قول بده کنارش بمونی
سورنا-مادر...
وسط حرفش پرید و گفت:
مادرجون-ساکت باش پسرم
سورنا چشمی زیر لب گفت و سکوت کرد.
مادرجون-نفس؟
سرم رو بالا آوردم و نگاهش کردم.
مادرجون-قول می دی؟
اگر می گفتم نه, هم خودم پشیمون می شدم و هم سورنا و مادرجون رو نا امید می کردم.
اما اگر می گفتم قول می دم...
لبخندی زدم و گفتم:
-قول می دم...
من رو به سمت خودش کشید و بوسه ای روی پیشانی ام زد.
***
سرم رو به شیشه ی ماشین تکیه دادم و به فکر یک ساعت پیش افتادم.
سورنا-چرا ساکتی؟
-دارم فکر می کنم
سورنا-به چی؟
-به همه چیز
سورنا دیگه حرفی نزد. به فکر این بودم که سورنا با خودش فکر می کنه من مجبور شدم به مادرجون قول بدم یا واقعا دوسش دارم!
سورنا-نفس؟
-بله؟
سورنا-چرا به مادربزرگم قول دادی؟
حس کردم سورنا ذهنم رو خونده...
حرفی برای گفتن نداشتم. داشتم اما نمی تونستم بگم.
نمی تونستم راحت توی چشم هاش خیره بشم و بهش بگم که دوسش دارم. باید با پدرم هم حرف می زدم.
سورنا من رو رسوند خونه و رفت. در رو با کلید باز کردم و وارد شدم.
بابا توی حیاط بود و مشغول حرف زدن با تلفن بود. از طرز حرف زدنش مشخص بود که کاملا عصبیه!
با دیدن من لبخندی زد و سعی کرد طوری رفتار کنه که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. اما باز هم یه اتفاقی افتاده بود و من ازش بی خبرم...
 

Daniall

مدیـــر تاݪآر زبآنــ | نویــسنده ے انجمــــن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
نویسنده انجمن
عضویت
18 August 2018
ارسال ها
388
امتیاز
93
محل سکونت
تیمــ تــرور نــامـ آورانـ مرگـ
#پارت شصت و چهارم

رفتم توی اتاقم و لباس هام رو عوض کردم.
گرسنه نبودم و با اینکه کنجکاو بودم دلیل عصبانیتِ بابا رو بدونم، اما ترجیح توی اتاق بمونم.
تلفنم رو چک کردم، یک پیام از طرف یک فرد ناشناس داشتم. پیام رو باز کردم:
: سلام خانم پویا, راد هستم.
راد؟ ارمان راد؟ مگه توی لیست سیاه نبود! دوباره به شمارش نگاه کردم, با شماره ی دیگه ای پیام داده بود... خواستم بیخیال بشم اما تصمیم گرفتم این بار جوابش رو بدم و ببینم چی کار داره!
خواستم جواب پیامش رو بدم که زنگ زد!
- الو؟
آرمان: لطفا قطع نکنید...
-قطع نمی کنم به شرط اینکه کارتون رو بگید
آرمان: می تونید بیاید پارک (...)
- خیله خب باشه من تا چند دقیقه ی دیگه اونجام...
این رو گفتم و تلفن رو قطع کردم. به سورنا قول داده بودم که حتی جواب تلفن های آرمان رو ندم, اما بالاخره باید می فهمیدم چی کار داره که بعد از چند ماه هنوز هم بیخیال نشده!
دوباره لباس هام رو پوشیدم و از اتاق بیرون زدم. بابا با دیدنم تعجب کرد و گفت:
بابا: مجا می ری؟ مگه تازه بیرون نبودی!
- شرمنده بابا برای آناهیتا یک مشکلی پیش اومده باید برم.
بابا: چه مشکلی؟
- نمی دونم فقط گفت سریع خودم رو برسونم...
چه دروغ گویی شدم جدیدا!
سویچ رو برداشتم و رفتم توی حیاط, سوار ماشین شدم و به سمت آدرسی که آرمان داده بود, راه افتادم.
از ماشین پیاده شدم و به دور و اطراف نگاهی انداختم. چشمم به پسری هیکلی با چشم های طوسی, پوست تیره و موهای مشکی افتاد که بهم خیره شده بود. سعی کردم به رو خودم نیارم و توجهی نکنم.
-کجایید؟
آرمان: پشت سرتونم...
برگشتم و با چهره ی همون پسر چشم طوسی رو به رو شدم... چهره ی قشنگی داشت اما سعی کردم زیاد بهش خیره نشم...
تلفن رو قطع کردم و روی یکی از نیم کت های پارک نشستم و بهش اشاره دادم تا بشینه. می خواستم سریع حرفش رو بزنه و دوست نداشتم وقت زیادی رو باهاش بگذرونم.
آرمان: پارسال شب تولد دختر خالتون, ملانی رو به یاد دارید؟
- بله...
آرمان: اونشب می خواستم بیام باهاتون همکلام بشم اما خواهرم سارینا اجازه نداد
-خب؟ تمام حرفتون توی این مدت همین بود؟
آرمان: نه راستش... اون شب دلیل داشتم برای صحبت کردن با شما
-دلیلتون چی بود؟
...

به نفس نفس افتاده بودم. حالا دلیل حساسیت های سورنا رو میفهمم و مطمئنم از علاقه ی آرمان با خبره...
در خونه رو باز کردم. بابا روی مبل رو به روی تلوزیون نشسته بود و مشخص بود که حواسش یک جای دیگست!
نشستم کنارش و صداش زدم که برگشت سمتم و با لبخند گفت:
بابا: سلام عزیزم... آناهیتا چی شد؟
- هیچی بابا با نامزدش دعوا کرده بود, یکم ناراحت بود.
بابا: گرسنه نیستی؟
با اینکه نبودم اما ترجیح دادم حداقل چند دقیقه ای کنار پدرم باشم...
***

یک ماه بعد...
از شدت نفس تنگی از خواب پریدم و روی تخت نشستم و بیشتر احساس خفگی کردم.
ماسک اکسیژن رو از کنار تخت برداشتم و کانولا رو از توی بینیم خارج کردم و ماسک رو روی دهانم گذاشتم.
 

Daniall

مدیـــر تاݪآر زبآنــ | نویــسنده ے انجمــــن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
نویسنده انجمن
عضویت
18 August 2018
ارسال ها
388
امتیاز
93
محل سکونت
تیمــ تــرور نــامـ آورانـ مرگـ
از طبقه ی پایین صدای صحبت کردن می اومد و هر لحظه صدا بلند تر می شد!
از روی تخت بلند شدم و رفتم سمت در اتاق و بازش کردم. با شنیدن صدای دایی نویان تعجب کردم! این موقع ی شب اینجا چی کار می کرد؟
پشت نرده ها نشستم و مشغول تماشای دعواش با بابام شدم.
نویان: هر چی باشه خواهر زاده ی منه... جدا از حسی که بهش دار, دختر خواهرمه!
بابا: کدوم خواهر؟ همونی که باید خبر معتاد شذنش رو از ملانی بشنوم! این اون خواهری نیست که من می شناختم نویان...
نویان: هر چی باشه زنت بوده، مادر دخترته!
بابا با صدای بلند تری گفت:
بابا: کدوم مادر نویان! اون اگه مادر بود که برای به دست آوردن دخترش توی دادگاه اعتراض می کرد، نه اینکه خیلی راحت دمش و بزاره رو کولش و بره.
نویان: مهرداد من هیچ ربطی به خواهرم ندارم. اگه اون معتاد شده، دلیلی نداره منم معتاد بشم... من نفس رو دوست دارم و می خوام ببینمش!
بابا با تمام زوری که داشت، خوابوند تو صورت دایی...
نگاه دایی به سمتم کشیده شد و اسمم رو زیر ل**ب زمزمه کرد.
اگر معتاد شد...
من نفس رو دوست دارم...
من مثله خواهرم نیستم...
کدوم مادر!
باید خبر معتاد شدنش رو از ملانی بشنوم!
اعتیاد؟
مادر من؟
بابا و دایی هر دو به سمتم اومدن. بابا شونه هام رو گرفت و ندام تکنم می داد، اما چرا نمی تونستم واکنشی نشون بدم!



*سورنا*

با صدای تلفن از خواب پریدم. نگاهی به صحفه ی گوشی اتداختم. " آقا مهرداد" تعجب کردم! این موقع ی شب پدر نفس با من چی کار داشت؟
- الو؟
مهرداد: الو سورنا همین الان خودتو برسوت بیمادستان
- چی شده؟
مهرداد: نفس... نفس نمی کشه...
 

Daniall

مدیـــر تاݪآر زبآنــ | نویــسنده ے انجمــــن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
نویسنده انجمن
عضویت
18 August 2018
ارسال ها
388
امتیاز
93
محل سکونت
تیمــ تــرور نــامـ آورانـ مرگـ
در عرض چند ثانیه سریع اماده شدم و سوار ماشین شدم و راه افتادم.
تمام فکر و ذهنم پیش نفس بود و چند باری نزدیک بود تصادف کنم...
نفس نمی کشید! نه امکان نداره... من مطمئنم حالش خوبه! نفس می کشه!
از ماشین پیاده شدم و به داخل بیمارستان رفتم.
توی راهرو سرگردون بودم که چهره ی پدرش رو از دور دیدم. به سمتش دویدن و رو به روش ایستادم. نشسته و چشم هاش خیس بود.
- آقا مهرداد چی شده؟
دختری که کنارش نشسته بود سرش رو بلند کرد و گفت:
ملانی: حال تفس خوب نیست... دکتر می گه زمان زیادی زنده نمی مونه!
یک نفر از پشت سرم گفت:
نویان: شوک بدی بهش وارد شده!
آقا مهرداد بلند شد و خواست به سمتش هجوم بیاره که سریع جلوش رو گرفتم و دوباره روی صندلی نشوندمش.
مهرداد: نویان، اگر بلایی سر نفس بیاد زنده ات نمی زارم.

۳ ساعت بعد...
سه ساعت کامل رو منتظر موندیم و دکتر ها هیچ جوابی بهمون ندادن. می گفتن نفس، نفس کم آورده و به سختی تونستن برشگردونن!
زندست! اما برای مدت کوتاهی...
بالاخره دکترش اومد بیرون و همون دختری که کنار آقا نهرداد نشسته بود، بلند شد و به سمت دکتر رفت. منم کنارش، رو به روی دکتر ایستادم و منتظر نگاهشون کردم.
ملانی: دکتر چی شد؟ حالش خوبه؟
دکتر: نمیتونم امید قطعی بدم... اگر تا قبل از چهار ماه نتونستم مشکل یه هاش رو حل کنم، بالاخره یک روزی نفس کم میاره! مشکل ریه هاش هم خیلی وخیمه!
-خوب می شه یا نه؟
دکتر: امید الکی نمی دم، فکر نمی کنم با این وضعیتی که داره حالش خوب بشه...
 

Daniall

مدیـــر تاݪآر زبآنــ | نویــسنده ے انجمــــن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
نویسنده انجمن
عضویت
18 August 2018
ارسال ها
388
امتیاز
93
محل سکونت
تیمــ تــرور نــامـ آورانـ مرگـ
با سرعت از بیمارستان بیرون زدم. به هوای آزاد احتیاج داشتم، روی یکی از نیمکت های توی محوطه نشستم و سرم رو بین دست هام گرفتم.
دکتر گفت امیدوار نباشید اما من هرگز امیدم رو از دست نمیدم، نفس خوب میشه...
بعد از چند دقیقه برگشتم داخل و به سمت اتاق نفس رفتم. پدرش جلوی در اتاق ایستاده بود.
مهرداد: برو ببیش...
بی هیچ حرفی وارد اتاق شدم ماسک اکسیژن روی دهانش بود و چشماش بسته بود. با بسته شدن در چشم های به رنگ خاکستری اش رو باز کرد...
با دیدنم به سرفه افتاد و مایع قرمز رنگی از دهانش خارج شد. سریع از اتاق بیرون زدم و دکتر و صدا کردم.
اجازه ورود هیچ کس رو به اتاق ندادن و کرکره های شیشه اتاقش رو هم پایین کشیدن.

***

دو هفته است که نفس مرخص شده اما هیچ خبری ازش ندارم. هر چقدر به خودش و به پدرش زنگ زدم هیچکس جواب نداد و امروز تصنیم گرفتم تا به خونشون برم.
پدرش در خونه رو باز کردم در جوابم فقط سر تکون داد...
-آقا مهرداد می شه نفس رو ببینم؟
به هم نزدیک شد و دست هاش رو روی شونه هام گذاشت و گفت:
آقا مهرداد: ببین سورنا تو پسر خیلی خوبی هستی اما خودت شنیدی که دکتر چی گفت! نفس مدت زیادی زنده نمیمونه و...
-و چی؟
مهرداد: نمیخوام نفس تمام عمرش رو که زمان زیادی ازش نمونده روصرف کسی غیر از خودش کنه و تو هم برو دنبال کسی بگرد که وسط زندگیت بنره واسه همیشه تنهات نزاره... برو و راحتش بزار و خودت رو هم راحت کن.

*نفس*
بابا بعد از تموم شدن حرف هاش، بدون اینکه به سورنا اجازه صحبت کردن بده در رو بست.
تمام مدت پشت در نشسته بودم حرفاشو می‌شنیدم. با دیدنم لبخند تلخی زد و گفت:
بابا این کار را به خاطر خودت کردم...
قطره اشکی از گوشه چشم چگید و روی گونم سر خورد. سرم رو روی پاهام گذاشتم و شروع به گریه کردن، کردم.
 

Daniall

مدیـــر تاݪآر زبآنــ | نویــسنده ے انجمــــن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
نویسنده انجمن
عضویت
18 August 2018
ارسال ها
388
امتیاز
93
محل سکونت
تیمــ تــرور نــامـ آورانـ مرگـ
دو سال بعد...
بو*س*ه ای روی گونه علی، شاگرد پنج ساله ام زدم و با لبخند ازش خداحافظی کردنم. دو سال تمام مشغول تدریس در آموزشگاه زبان بودم و درس مدرسه رو ول کردم. یک سال پیش پدرم در راه خونه با ماشین تصادف میکنه و او هم منو تنها میزاره...
از اون موقع به خونه ملانی رفتم و تا دو ماه پیش، پیشش زندگی می کردم و بالاخره تونستم یه خونه جدا اما نزدیک به خونه ملانی بگیرم و مستقل زندگی کنم.
مشکل ریه هام تقریبا حل شده و اما هنوز هم برای تنفس به کانولا و کپسول احتیاج دارم.
تو این دوسال دایی رفته بود آمریکا و از ملانی شنیدم که آرمان ازدواج کرده!
هنوز هم گاهی به سورنا فکر می‌کنم و تنها حسرت می‌خورم که چرا هیچ وقت از عشقی که بهش داشتم باخبر ش نکردن و از همون روزی که بابام بهش گفت دیگه به من نزدیک نشه، ندیدمش تا اینکه...
ساعت کلاسم تموم شده بود با منشی و ملانی مشغول صحبت بودم که صدای باز شدن در آموزشگاه و توجه ام رو جلب کرد! مردی با چهره ای آشنا وارد شد و دختری حدودا ۸ ساله هم همراهش بود.
ملانی: نفس؟
حرفی نزدم و فقط چهره آشنای سورنا خیره شدم. به سمتمون اوند و با دیدن من چشماش از تعجب گرد شد. سریع از آموزشگاه بیرون زدم. هوا بارونی بود و چتر هم همراه من نبود! به سمت خیابان دویدم که دستی از پشت منو به سمت خودش کشید و با دو تیله ی ابی رنگ سورنا رو به رو شدم. تو چشمای آبیش خیره شدم. دلم برای این چشمای آبی که گاهی یواشکی بهش خیره میشدم تنگ‌شده! اشکام بی اراده می ریختن اما زیر بارون دیده نمی‌شدن.
سورنا: نفس؟ حرف بزن...
سرم رو پایین گرفتم و گفتم:
- برگرد پیش دخترت، ممکنه بهونه بگیره!
سورنا: چی؟ نفس؟
- باید برم...
بازو هام رو توی دست های قویش گرفت. ساعت ۱۰ شب بود و توی همچین خیابونی هر چند دقیقه یکبار ماشین رد میشد و خلوت بود!
سورنا: نفس من دختر ندارم! من اصلا ازدواج نکردم...
با خارج شدن این جمله از دهانش، سرم رو بالا گرفتم و تو دو تیله آبی رنگش خیره شدم.
با لحن ارومی گفت:
سورنا: این دو سال یه هیچ کس یر از تو فکر نکردم...
برای اولین بار دلم می خواست بغلش کنم اما... نمی شد!
نا خود آگاه این جمله از دهانم خارج شد:
- دلم برات تنگ شده بود.
سورنا: سوالی که دو سال پیش ازت پرسیدم رو یادته؟ -کدوم سوال؟
سورنا: وقتی مادر بزرگم ازت خواست کنارم باشی، چرا قبول کردی؟
سکوت کردم. نمی تونستم به راحتی حرف بزنم.
سورنا: مجبور بودی؟
ناخودآگاه جمله ای از دهانم خارج شد:
- دوسِت داشتم...
با شنیدن حرفم، انگار چشم هاش زیر بارون برق زدن
سورنا: دوستم داشتی؟
-دوست دارم...

پایان
۱۰:۱۲ ۴/۹/۱۳۹۷
 

بالا