رمان حکم ورودت را صادر می کنم | Daniall کاربر انجمن رمان ایران

Daniall

مدیـــر تاݪآر زبآنــ | نویــسنده ے انجمــــن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
نویسنده انجمن
عضویت
18 August 2018
ارسال ها
364
امتیاز
93
محل سکونت
تیمــ تــرور نــامـ آورانـ مرگـ
مانی و یاسی رفتن ترکیه و من موندم وحامد و همچنین موجودات که به این دنیا راه دادم.
عید رو با حامد رفته بودیم بیرون شهر و دو روز بعد از پایان تعطیلات به تهران برگشتیم.

موجوداتی که حکمشون صادر می‌شد، روز به روز تعدادشون زیاد می‌شد و من هیچ کنترلی روی ذهنم نداشتم.
حتی خوابیدنم هم دست خودم نبود.
امروز بعد از مدرسه برگشتم خونه و بلافاصله با حامد تماس گرفتم.
حامد: جانم دانیال؟
-حامد دارم روانی می‌شم.
حامد: چی شده؟
-دیگه کنترل هیچی رو ندارم... مدرسه رو ول کردم. شب‌ها به‌زور خوابم می‌بره، حس می‌کنم یک نفر داره کنترلم می‌کنه!
حامد بعد از چند لحظه سکوت گفت:
- وای دانیال!
-چی شده؟
حامد: چقدر بهت گفتم بهشون توجه نکن! اینم از آخرش... تحت کنترلشونی... مدرسه رو چرا ول کردی؟
-رفتن و نرفتنم فایده‌ای نداره، من اصلاً سر کلاس نیستم!
حامد: چی بهت بگم؟!
-خودت گفتی آخرشه.
حامد: نه! هر چیزی یک راهی داره... همونطور که حکم ورودشون رو صادر کردی، حکم خروجشون رو هم باید صادر کنی!
-نمی‌تونم... نمی‌کشم دیگه!
حامد: چهار ماه پیش گفتم کمکت می‌کنم، هنوزم سر حرفم هستم.
تلفن رو قطع کردم و روی تخت خوابیدم.
مثل همیشه، توی افکارم غرق می‌شم. من دیگه
یک آدم نیستم، بی‌فایده‌ام، هیچ سودی ندارم.
مرگ من تنها فایده‌ایه که می‌تونم داشته باشم.
ای کاش هیچ وقت متولد نمی‌شدم.
حامد: این رو نگو... بهت گفتم که کمکت می‌کنم.
تانیا: کنارتیم دانیال!
مرگ رو به بودن در کنارشون ترجیح میدم.
ای کاش عمر من کمی کوتاه‌تر می‌شد و یا ای کاش
همین الان به هر چیزی که فکر می‌کنم بهش واکنش نشون میدن! حتی با خودمم هم دیگه نمی‌تونم خلوت کنم.
 

Daniall

مدیـــر تاݪآر زبآنــ | نویــسنده ے انجمــــن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار زبان
نویسنده انجمن
عضویت
18 August 2018
ارسال ها
364
امتیاز
93
محل سکونت
تیمــ تــرور نــامـ آورانـ مرگـ
"من درگیره تو شدم
تو فکرت پیشه کیه؟

این بازی دومینو نیست
این رسم زندگیه
برو اگه بینمون فاصله بهتر بیوفته
تورو اینجوری بخوام
این حرف و کی زده کی گفته؟
فراموش میشی فراموش میشی
دیگه یه روز فرق نمی‌کنه باشی توو آغوشِ کی
فراموش میشی فراموش میشی
یه روز تنها میشی و بعد مودو گوشه گیر
فراموش میشی فراموش میشی
دیگه یه روز فرق نمی‌کنه باشی توو آغوشِ کی
فراموش میشی فراموش میشی
یه روز تنها میشی و بعد مودو گوشه گیر
مدلمی مدلت میشه
شب بری صبحش اس میدم
نباشی خُل و چِت میشم
الان کات کردی ولی پِیستو دارم
دیگه تکست نده تکستو دارم
عوض نمی‌کردم نصفت‌و با هر چیزی
ولی الان حیف خُب باشم نه
یادته گفتی تهش واسه همیم
هرجای زمین باشی میای پرواز بعدیتم
مهم نیس تو که حرفات‌و زدی
حرف جواب نمیدن بالاجبار
بیخودیم پین نکن منو تلگرام
من دلتو بردم ولی الان یکی دیگه گرفت جام
فراموش میشی فراموش میشی
دیگه یه روز فرق نمی‌کنه باشی توو آغوشِ کی
فراموش میشی فراموش میشی
یه روز تنها میشی و بعد مودو گوشه گیر
فراموش میشی فراموش میشی
دیگه یه روز فرق نمی‌کنه باشی توو آغوشِ کی
فراموش میشی فراموش میشی
یه روز تنها میشی و بعد مودو گوشه گیر
دلت پیشه یکی دیگه است
باید بهم بشیم بی‌رحم
من اینکه اینجوری درگیرت شدم
بگو بهم حیف نی میرم
بودی با بدترین روزام یه اندازه بی‌رحم
باشه میرم باشه میرم"
(باشه میرم)
آره برو چون من واسه تو بودم
نه واسه خودم حتی نمی‌فهمم کلاً حرفات‌و
جمع بشن الان دورم صدتا
خُب آره جدا می‌شم
دوتا تِک ودکا یه شب
دوباره کجایِ شهر می‌گردیم دنبال هم
شد دوتا کادو اتاقامون برای هم
قرص و بازو معتاده تو چشمام
باز کن تو چشم من تا صبح بشه رفع
رو پوستت آدم برفی
ساختم تو بازم پس بی من نرو هرجایی باهم رفتیم
فراموش میشی فراموش میشی
دیگه یه روز فرق نمی‌کنه باشی توو آغوشِ کی
فراموش میشی فراموش میشی
یه روز تنها میشی و بعد مودو گوشه گیر
فراموش میشی فراموش میشی
دیگه یه روز فرق نمی‌کنه باشی توو آغوشِ کی
فراموش میشی فراموش میشی
یه روز تنها میشی و بعد مودو گوشه گیر"

آروم ل**ب پرتگاه قدم می‌زدم و به آهنگی که از گوشی
حامد پخش می‌شد، گوش می‌دادم.

حامد: دانیال؟!
توجهی نکردم و آهنگ رو زیر ل**ب زمزمه می‌کردم.

"شاید بالاخره یک روزی، منم فراموش بشم
بالاخره یک روزی، همه‌ی آدم‌ها فراموش می‌شن

و هیچ کس افرادی که توی گذشته‌اش بودن رو به
یاد نمیاره آدم‌های زنده اینجوری فراموش می‌شن!"

وای به حال اون‌هایی که زنده نیستن.
حامد: دانیال می‌شنوی؟!

-منم یک روزی فراموش می‌شم!
حامد: اشتباه نکن... هرکسی فراموشت کنه، من نمی‌کنم.
لبخندی زدم و گفتم:
-رفیق...
او هم لبخند زد. نشستم روی لبه‌ی بام و
به شهر که زیر پام بود خیره شدم. حامد کنارم نشست
و تو چشم‌هام نگاه گرد.
حامد: چشم‌های قشنگی داری!
-چی؟ چشم‌های من کاملاً عادیه!
حامد: ولی قشنگن!
محکم زدم روی شونه‌اش و گفتم:
-اه! مثل دخترها حرف نزن!
تک خنده‌ای کرد و دیگه حرفی نزد.
به پایین نگاه کردم، ارتفاع زیاد بود. نگاهی بهساعت روی دستم انداختم، 11 و 30 دقیقه.
حامد دور تر از من، به دیوار تکیه داده بود وچشم‌هاش رو بسته بود.
-حامد؟
حامد: جانم داداش؟
-جدی فراموشم نمی‌کنی؟
حامد: هرگز... حالا مگه جایی می‌خوای بری؟
نگاه دیگه‌ای به پایین انداختم.
آره! قرار بود حامد رو ترک کنم. شاید جایی که میرم،
خبری از اون موجودات نباشه، زندگیم رو تلف کردم
اگر از همون اول پیش بینی می‌کردم که وضعیتم
اینجوری میشه، شاید راه بهتری پیدا می‌کردم!
کل این 18 سال رو تو دنیای خودم بودم‌،
دنیایی که اگر کل منظومه‌ی شمسی رو هم می‌گشتی،
نمی‌تونستی پیداش کنی، دنیایی که خودم خالقش بودم.
خودم بنده‌اش بودم و در آخر بنده‌های دیگه‌ای رو خلق
کردم و حالا من بنده‌ی اونا هستم!
حس آزادی دارم! بالاخره راهی برای فرار پیدا کردم!
موفق نشدم! شکستشون ندادم و حکم خروجشون رو صادر نکردم!
اما تونستم خودم رو نجات بدمو تنها نگرانیم بعد از نبودنم حامدِ!
صداش توی سرم می‌پیچید. اسمم رو مدام صدا می‌زد،
تا به حال صدای گریه‌اش رو نشنیده بودم.
اما من راهی برای برگشت نداشتم!
گفت هیچ وقت فراموشم نمی کنه!
انسان‌های زنده فراموش می‌شن، وای به حال مرده‌ها!
***
دوستان عزیز! از همه شمایی که این رمان رو با تمام بدی‌هاش دنبال کردید، ممنونم.
ذکر کرده بودم که رمان بر اساس واقعیت نوشته شده! اما تمام جزئیات و اشخاص آن از جمله شخصیت تانیا وجود خارجی نداشتند.
واقعی بودن داستان، تنها مربوط به آن موجودات و اتفاقات به نظر عجیبی است که برای شخصیت اصلی، دانیال می‌افتد.
در واقعیت، شخصیت داستان هنوز راهی برای فرار از آن موجودات پیدا نکرده و بر خلاف پایان رمان، شخص دانیال همچنان زنده است!


پایان
18/11/10
21:42
 
بالا