پایان یافت حاج آقای فراری | تحت تعقیب کاربرانجمن رمان ایران

تحت تعقیب

کاربر نیمه فعال
کاربرسایت
عضویت
11 October 2017
ارسال ها
660
امتیاز
93
بنام خالق هممون
نام رمان "حاج آقای فراری "
نام نویسنده " تحت تعقیب "
ژانر "عاشقانه،طنز "
خلاصه"
حاج آقا سرگذشت مردی است تنها
مردی که مجبورمیشودبه خاطردشمن خونی اش ازمحلی به محل دیگرفراری باشد.
دراین رمان به سرگذشت مردی میپردازیم که باوجودتنهابودن توانست بردشمنش چیره شود.توانست برنفس خودپیروزشودوبه خواسته شیطان تن ندهد.ازهمه مهم ترتوانست عاشق اشدوعشقش راازپس دستان شیاطین نجات دهد.
"
6943
مقدمه -
هوا خوب بود.
هوای بیرون رامیگویم،ولی...
ولی هوای دلم همچونان باساعقه هایش دردلم میکوبد.
گویی که دردلم غوغایی است.
"-هیس...
گوش کن..."
صدای ندای درونم بود.دردلم فریاد میزندوگوش میخواهد.
گوشی برای شنیدن حرف هایش.
دل میخواهد...
دلی برای نشستن پای حرف هایش.
مثل اینکه دل پری ازمن دارد.
"-هیس...
گوش کن مرا..."-
سخن نویسنده با مخاطبان گرامی
"ضمن عرض سلام وتشکراز اینکه یکی دیگه از کارهای من رو دنبال میکنید ومیخونید.امیدوارم این کارهم مورد پسندتون قراربگیره.بعداز سه رمان که به اتمام رسید ،چهارمین رمانم رو دراختیارتون میذارم وبعدهم اثرپنجمم رو.خوشحال میشم اثراتم روبخونید ازجمله
1.ازگروگانگیری تاعشق
2.استاد دوست داشتنی
3.شاهین سرخ
4.حاج آقا
5.آریا<پس ازرمان حاج آقا تایپ رمان آریا آغازخواهدشد>
.یاحق"
 
آخرین ویرایش:

K͕͕͗͗r͕͕͗͗a͕͕͗͗l͕͕͗͗i͕͕͗͗c͕͕͗͗e͕͕͗͗_͕͕͗͗a͕͕͗͗y͕͕͗͗

فوتـسالیستِـشونـمـــ....
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار رمان
عضویت
11 June 2018
ارسال ها
58
امتیاز
83
سن
14
محل سکونت
مینی پاریس
6911

خواهشمندم قبل ازتایپ رمان خودقوانین زیررامطالعه فرمایید:
اطلاعیه قوانین تایپ رمان|انجمن رمان ایران
جهت اطلاع ازپاسخ پرسش های خودبه تاپیک زیرمراجعه کنید:
⚜پرسش وپاسخ رمان نویسی⚜
برای درخواست جلدرمان بعدازده پست درتاپیک زیردرخواست دهید:

تایپک جامع درخواست جلد| انجمن رمان ایران
وبرای تحویل جلدرمان :
تاپیک جامع دریافت جلد رمان| انجمن رمان ایران
بعداز۲۷پست گذاشتن رمان برای نقداجباریست:
▓قوانین فراخوان نقد و تگ گیری رمان ها▓

 

پیوست ها

تحت تعقیب

کاربر نیمه فعال
کاربرسایت
عضویت
11 October 2017
ارسال ها
660
امتیاز
93
باز ضربان قلبم تندمیزد.احساس گرمای شدیدی روروی خودم احساس میکردم.همه ی بدنم گر، گرفته بود.زیرلب تا به درحیاط برسم آیت الکرسی روزمزمه میکردم.جلوی درایستادم.دستی به ته ریش کوتاهم کشیدم.نفسم روبافوت دادم بیرون.دستم روگذاشتم روی زنگ.دعا دعا میکردم خودش نیاددم در.حجوم خون روزیرپوستم حس میکردم.خندم گرفته بود.شده بودم مثل دختری که براش خاستگاراومده.باصدای بازشدن درحیاط صدام وصاف کردم وسرمو بالاگرفتم.بادیدن حاج حمید لبخندزدم وتوی دلم خداروشکرکردم.
-سلام حاجی
حاج حمید-سلام حاج آقا.خوبی؟
-الحمدالله.خوبم.شماخوبید؟حاج خانوم خوب هستند؟
-شکرخدا.بریم حاجی؟
-بفرمایید.نزدیک اذانه وبایدزودبرسیم مسجد.
-بله.پس بیاباماشین من بریم.
حرفشوتاییدکردم وباهاش به سمت ماشین رفتم.قفل وزدو سوارشدیم.یکم ازحرکتش گذشته بودکه پای حرف وسخنش بازشد.
حاج حمید- بخدانمیدونم دیگه چیکارکنم ازدست این پسر.نمیدونم چه گناهی ازم سرزده که دارم تاوانش واینطوری پس میدم.مردم بچه دارن منم دارم.جای اینکه آخرعمری بشه عصای دستم شده ... هوف;نمیدونم دیگه باچه رویی توی صورت مردم نگاه کنم.والله بخداخسته شدم بس رفتم ازاین کلانتری واون کلانتری جمعش کردم.حرفم که بهش میزنیا قهرمیکنه یه هفته نمیاد خونه.
-چی بگم حاجی.خدااهلش کنه.انشالله هرچی مصلحته پیش بیاد.بذارمنم باهاش حرف میزنم شاید مرادی شدهرچند بی فایده میدونم.
- باشه حاج آقا .هرچی صلاح میدونید.من که دیگه زبونم مودرآورد بس باهاش حرف زدم.یه گوشش شده دریکیش دروازه.اصلا نمیگه توکی هستی.توروخداشرمنده شماروهم به زحمت انداختم.
-نه حاجی این حرفا چیه؟!شاهینم مثل برادرخودم میمونه.
-خداخیرت بده .
ماشین روجلوی کلانتری نگه داشت.ازماشین پیاده شدیم وحرکت کردیم سمت کلانتری.مستقیم رفتم طرف اتاق جناب سرهنگ.تقه ای به درزدم .بااجازه ورود سرهنگ وارد اتاق شدیم.به تعارف جناب سرهنگ نشستیم روی صندلی.
جناب سرهنگ-مثل اینکه اینبار آخوندمحلتون روآوردی پادرمیونی حاجی!
حاج حمیدشرمنده سرشوانداخت پایین وچیزی نگفت.
-اینبار جرمش چی بوده جناب سرهنگ؟
جناب سرهنگ-هیچی فقط یه فقره تریاک توجیبش داشت.که الحمدالله اونقدری نبود که زندانی بشه.ولی اگه جلوشونگیرید وهمینطوری سابقه پشت سابقش بیوفته میره زندان ها.گفته باشم نگیدنگفتی.
روبه حاج حمید گفت
-شمام حاجی یه جور جلوشو بگیرید وسرشوگرم کنیدیه جا.حیفه جوونه به این رشیدی بیوفته گوشه زندون.
حاج حمید یه آه کشیدوگفت
-والله بخدا دیگه نمیدونم چیکارکنم.میفرستمش سرکارناز میکنه میگه این اینطوریه اون اونطوری.خواستم براش زن بگیرم میگه نمیخوام.گفتم ماشین میندازم زیرپات که الاف این دوستای خیابونیت نباشی به تیریج قباش برمیخوره.بخوام بزنمشم که دیگه ...
 

تحت تعقیب

کاربر نیمه فعال
کاربرسایت
عضویت
11 October 2017
ارسال ها
660
امتیاز
93
جناب سرهنگ- خیل خوب حالا سندتو بده بیا اینجاروهم امضاکن.حاجی شمام بیا اینجاروامضاش کن.
هردوبلندشدیم ورفتیم سرمیزویکی یکی امضا کردیم.جناب سرهنگ به سربازی که پشت دربودگفت شاهین روبیارن.چنددقیقه بودهمون سرباز شاهین روبادستای بسته آورد پیشمون.جای اینکه شرمنده باشه بادیدن من به پدرش پوزخندزد.
حاج حمید-آخه من چی بهت بگم هان؟چراحرف گوش نمیدی؟!من چی کم گذاشتم واسه توکه داری باآبروم بازی میکنی؟به قرآن دفعه دیگه پات اینجاها بیوفته اسمتونمیارم.دیگم توخونه رات نمیدم.میذارم انقداینجابمونی تاآدم شی.
شاهین-حاج حمیدحالام نمیومدی.هستن کسایی که منواززندان دربیارن.تونیای اونامیان.
وباززهرخنددیگه.
حاج حمید-من نمیدونم پشت توبه کیا گرمه ولی خداگواهه اگه پات بیشترازین کج بره دیگه هیچ پسری ندارم.
جناب سرهنگ-بیاپسرجان اینجاروامضاکن.بخداحیف توعه که پات به اینورابیوفته.
شاهین-حیف سحربودکه شوهرکرد.اونم به زور.
یه تای ابروم رفت بالا .بااستغفراللهی که حاج حمیدگفت تعجبم بیشترشد.کنجکاوشدم بفهمم سحرکیه!شاهین دفترروامضاکرد.حاج حمیدازاتاق بیرون رفت ودرومحکم بست.دست شاهین روگرفتم.سرش روبلندکردو یه نگاه عاقل اندرسهیفی بهم انداخت.بدون اینکه اهمیتی بدم باجناب سرهنگ خداحافظی کردم وشاهین رودنبال خودم کشیدم بیرون.ازجای خالی ماشین حاجی فهمیدم رفته.بهتراینطوری میتونم راحت ترباهاش حرف بزنم.
-ببین شاهین جان توام مثل برادرم میمونی.خداگواهه حاجی ازاوضاعی که واسه خودت درست ....
پرید وسط حرفم وگفت
-ببین حاج آقا من گوشم ازنصیحت پره.اصلا هم حوصله این حرفاروندارم.به پدرمم گفتم ولی توام بهش بگو،من هرکاری دلم بخوادمیکنم.به خودمم مربوطه.مگه اون به حرف من گوش داد که من به حرفش گوش بدم.چهارسال پیش،درست چهارسال پیش بهش گفتم پدرمن بیابریم خاستگاری سحر.پاشوکردتویه کفش که الاوبالله سحربدردتونمیخوره.آخرشم رفت به بابای سحرگفت یه فکری به حال دخترت بکن نه پسرمن بدرد دامادیه تومیخوره نه دخترتو برای عروس شدن واسه من.اونم باخاستگاری که واسه دخترش اومدبه زورسحروشوهرداد.میفهمی به زور.
انگشت اشارشو گرفت طرفم
شاهین-سحرعشقم بود همه زندگیم بود.الان شوهرکرده یه بچه ام داره.چندبارتاحالا خودکشی کردو زنده موند.آخرسرم شوهرش دستشوگرفت وبردش خارج.حالا من موندم ویه دنیا خاطره.هرجفتمون همودوس داشتیم اما پدرم بود که نذاشت.حالام راهم ازش جداست.بهش بگو شاهین چارسال پیشت که
 

تحت تعقیب

کاربر نیمه فعال
کاربرسایت
عضویت
11 October 2017
ارسال ها
660
امتیاز
93
سربه زیربودو آقامرد.بگویه دونه پسرت مرد.حالاشاهین موادفروش قاچاقچی جاش اومده.بهش بگو یه قاتل جانی جاشو گرفته.جاش بیوفته خودشم به کشتن میدم.هرچندهمین کارم دارم میکنم.انقدرعذابش میدم که بمیره.
-شاهین...
-هیس.هیچی نگو.پاتم توکفش من نکن.راتوبکش برو.هری
بادوازمن دورشد.یه لحظه خودموگذاشتم جای اون.واقعا برای چی حاج حمیدنذاشت شاهین باسحرازدواج کنه.عجب دنیایی شده.به ساعتم نگاه کردم .ده دقیقه به اذان بود.خیلی زودخودم روبه مسجدرسوندم.تا رسیدم اذان روگفتن.قبل ازاینکه برم توی جایگاهم حاج حمیدجلوم روگرفت
حاجی-چی شدحاج آقا؟
-بعدازنمازعرض میکنم خدمتتون.
قامت بستم وشروع کردم به نمازخوندن.جمعیتی هم پشت سرم همراه بامن زمزمه میکردن.
-الله واکبر تکبیرت الاحرام.....
یکی یکی ازم خداحافظی میکردن ومیرفتن.یکی دستشو ازپشت گذاشت روشونم.برگشتم وحاجی رودیدم.چشماش منتظربود.نمیخواستم منتظرش بذارم .به علاوه اینکه سوالم روهم باید ازش بپرسم.ازجام بلندشدم وباهم رفتیم بیرون.سرخیابون دیگه دلش طاقت نیاوردوگفت
-چی شدحاج آقا بالاخره صحبتتون کارسازبود؟
-قبلش شما باید بگید چرا مانع ازدواج شاهین بافردموردعلاقش شدین؟
حاجی-کاش لال میشدم اونروز نمیرفتم باپدرش حرف بزنم.حاجی بپیربه پیغمبراینابه هم نمیخوردن.
-به چه حسابی این حرف رومیزنید؟!
-خب مااز خیلی لحاظ باهم فرق داشتیم.شرایط مالی اونا خیلی بهتراز ما بود.مافرهنگی بودیم اما اونا...
اومدم وسط حرفش وگفتم
-واقعا ازشمابعیده که این حرفاروبزنید.واقعا توقه نداشتم.شما ادعای فرهنگی بودن میکنید وهمچین فکری میکنید؟درسته پدرشین بزرگشین اما اصلا این اون چیزی نیست که باعث بشه شما مخالف باشین.ازاون گذشته مگه اینا میخواستن باپول هم ازدواج کنن؟واقعا جای تاسفه.
-میدونم هرچیم بهش بگم غلط کردم فایده ای نداره.هرروز شرمنده تراز دیروزم.حالا چی گفت؟
-هیچی نذاشت من حرف بزنم.ولی ضربه بدی بهش زدید.باید زمان بگذره ببینیم چی میشه.خداکنه کاروخراب ترازین نکنه.ظاهرا باآدمای خوبی رفت وآمدنداره.
 

تحت تعقیب

کاربر نیمه فعال
کاربرسایت
عضویت
11 October 2017
ارسال ها
660
امتیاز
93
-هعی خدا.حالا چیکارکنم؟
-چی بگم والله.دعاکنیدبراش.
-بخداشاهین من اصلا اینطوری نبود.پسرخوبی بود.بچم نمازخون بود خداپیغمبرسرش میشد.الان شده یه الاف بی سروپا.همش نگرانم نکنه معتادبشه.نکنه کارتن خواب بشه.نکنه یه روز بهم خبر بدن بیا جنازشوببر.
شونه هاش آروم شروع کرد به لرزیدن.سرموتکون دادم ودستموگذاشتم روشونش وآروم فشاری بهش دادم.
-خداهمه روبه راه راست هدایت کنه حاجی.
باصدای بغض آلودش گفت
-به همون کعبه ای که رفتم قسم حاضرم همه عمرم وبدم ولی شاهینم برگرده به همون شاهین.
دلم به حالش سوخت.باخداحافظی خیلی آرومی از من جداشد ورفت.رفتم سمت خونه
به انتهای خیابون بن بست نگاه کردم.طبق معمول گربه حیاطمون نشسته بود رودیوار.کلیدروانداختم داخل در.دروکه باز کردم گربه پرید پایین ونشست توباغچه.به دورواطراف نگاه کردم که کسی روی پشت بوم نباشه.کسی هم نبود.لبخند زدم ورفتم سمتش.دستی شده بود.دستمو کشیدم روسرش ویه چنگ به موهاش زدم
-سلام پیشی.خوبی عمویی؟
خودمم خندم گرفت.یه لحظه تصورکردم یکی منومیدید باگربم دارم اینطوری حرف میزنم همه حیثیتم به باد میرفت.ولی خب حاج آقاهام دل دارن.به سرتا سر حیاط نگاه انداختم.همه چی مرتب سرجاش بود.خونمو خیلی دوست داشتم.یه خونه نسبتا قدیمی ولی مدرن بود.چندجام دیده بودم که خیلیام خونشونو به این سبک میسازن.یه زیرزمین داره که توش پره از خرت وپرت.ازروی زمین شیش تا پله میخوره ومیرسه به بالا که یه پذیرایی شصت متریه ودوتا اتاق خواب.دستمو گذاشتم روی نرده وازپله رفتم بالا.دستمو کشیدم روی شمعدونی هایی که گذاشته بودم داخل حلقه نرده ها.عاشق گل وگیاهم.حتی یه باغچه دارم توش پره از گل ودرختای انگورکه هرسال کلی انگورمیده.روزی که اینجا روداشتم میخریدم همین باغچش بودکه چشممو گرفت وقدیمی بودن خونه.کفشامودرآوردم ورفتم داخل.سماوروزیادکردم.کیف سامسونتم روگذاشتم داخل اتاق مطالعم.توی همون اتاق کتابخونه بزرگی گذاشتم ازانواع واقسام کتاب.همه جورکتابی هست توش.رفتم داخل اتاق خوابمو ولباس هاموبالباس راحتی عوض کردم.بالشتموبرداشتموپرت کردم داخل پذیرایی وجلوی تلویزیون.کنترل وبرداشتم وروشنش کردم.روی زمین دراز کشیدم وپامودراز کردم.INFO روزدم وساعت شروع دربی روتنظیم کردم.گوشیم روبرداشتم وشماره سهیل روگرفتم.سهیل بهترین دوستمه.
سهیل-سلام حاج آقا دانیال .احوال شما؟
-سلام سهیل جون.چه طوری؟
 

تحت تعقیب

کاربر نیمه فعال
کاربرسایت
عضویت
11 October 2017
ارسال ها
660
امتیاز
93
-شکرخداچه خبرداداش؟
-خبرکه سلامتی.میگم شب بیا اینجا بعداذان دربیه .یه چندکیلوتخمم بخر بیارا.
باصدای کشداری گفت
-چـــــشم.شما جون بخواه.فقط شماره کارت میدم کارت به کارت کن.
خندیدم گفتم
-بمیربابا خسیس.امام علی گفته....
بلندخندیدوگفت
-یعنی من عاشقتم دانیال.توی هر بحثی فلسفه میچینی حاجی؟
-کراهت داره بچه.زودبیایا.شبم همین جا بمون.
-باشه بابا چشم.
-فقط یه چیزی
-جان؟
-شام یادت نره
تا اومد حرفی بزنه بلندخندیدم وگوشی روقطع کردم.
-سهیل دیوونه
دوباره خندیدم.بلندشدم یه چایی دم کردم.حسابی خسته بودم وگرمم بود.تلویزیون داشت فیلم دلشکسته روپخش میکرد.ناخودآگاه یادش افتادم.وقتی به خودم اومدم که متوجه شدم ناخواسته یه لبخندرولبم نشسته.استغفاری زیرلب کردم ویه چایی برای خودم ریختم.داغ داغ خوردمش.عادت نداشتم چایی سردبخورم.نگاهم افتاد به عکس پدرمادرم روی دیوار.توی دلم فاتحه ای براشون خوندم.هشت سالی میشه ازدستشون دادم.یه مامان زینت داشتم عشقم بود.یه بابا محمد داشتم که دنیام بود.یه....
باصدای زنگ درحیاط افکارم به هم خورد.بلندشدم وبلیزم روتنم کردم.یقش روهم تا آخر کیپ کیپ بستم.ازخونه رفتم بیرون.وقتی دروباز کردم نگاهم به نگاش گره خورد.سرخ شدم.داغ کردم.نمیدونم چقدر خیره شدم به چشماش که بالاخره اون سرشوانداخت پایین ومن به خودم اومدم.زبونم بنداومده بود.یه بسم الله تودلم گفتم.باصدای آروم وظریفی بهم سلام کرد.
-س...سلام
کاسه آشی که توی سینی گذاشته بود گرفت سمتم وگفت
-بفرمایید.
 

تحت تعقیب

کاربر نیمه فعال
کاربرسایت
عضویت
11 October 2017
ارسال ها
660
امتیاز
93
بادستای لرزون ومکث نسبتا طولانی دستم رو بردم سمت کاسه واز داخل سینی برش داشتم.
-خیلی ممنون.قبول باشه.
-خواهش میکنم.بااجازه
خواست بره که سریع گفتم
-اجازه بدید ظرفش روبراتون بیارم
آروم سرشو تکون دادو منتظرایستاد.
سریع رفتم داخل ودرونیمه باز گذاشتم.پشت به درایستادم ودستم وگذاشتم روقلبم.به راحتی میتونستم ضربانش روحس کنم.ناگهان یادم افتاد منتظره.فورا رفتم داخل خونه وظرف روخالیش کردم.خواستم براش ببرم که فکری به ذهنم اومد.یادمه وقتی برامون نذری می آوردن مادرم کاسه رو خالی نمیداد.ازاونجایی که چیزخاصی داخل یخچالم پیدانمیشدداخل کاسه آب ریختم.ازخونه رفتم بیرون.ازداخل باغچه یه گل سرخ روازبالای ساقه چیدم وانداختمش داخل کاسه.رفتم سمت در.بدون اینکه بهش نگاه کنم کاسه روگرفتم سمتش.وقتی سرمو بلندکردم نگاه متعجبش اول روی کاسه بعدم روی من ثابت موند.خندم گرفت .بالبخندگفتم
-مادرم وقتی براش نذری میاوردن عادت نداشت ظرفش روخالی پس بده.منم ازاونجایی که چیزخاصی نداشتم بذارم داخلش اینکاروکردم.بفرمایید.
کاسه روبیشترسمتش هل دادم.لبخندکمرنگش ازنگاهم مخفی نموند.تشکرکردورفت.
تاپیچ کوچه نگاهم بهش ثابت بودتا ازجلوی چشمم محوشد.دروبستم ورفتم داخل خونه.یه قاشق برداشتم وکاسه آش روبردم همون جایی که نشسته بودم.مجددا یادش توی ذهنم رعشه گرفت.باچادرسفیدش قیافه معصوم تری گرفته بود.موهای خرماییش یکم ازروسریش بیرون بود.سرموچنددفعه به چپ وراست تکون دادم تا افکارم ازذهنم بره بیرون.اما چشماش ازجلوی چشمم کنارنمیرفت.پرده انداخته بود روش.چشمای سیاهی داشت که بی شباهت به چشمای گربم نبود.ناگهان ازطرزفکردم لبخندزدم.خواستم قاشق اول روبخورم که سهیل اومدجلوی چشمم.یادمه آش رشته خیلی دوست داشت.خواستم نخورم ولی نمیشد.خواستم براش بذارم ولی کمتراز اونی بود که سیرم کنه.طوری که داشتم باخودم حرف میزدم گفتم
-سهیل کوفت بخوره.
شروع کردم به خوردن.ظرف پنج دقیقه تمومش کردم که هیچ با انگشت اشارمم حسابی تمیزش کردم طوری که نیاز به شستن نداشت.عجب آشی بود.دستش درد نکنه.گوشی تلفنم شروع کردبه زنگ زدن.شماره ناشناس بود
-بفرمایید؟
-سلام.آقای راد؟
 

تحت تعقیب

کاربر نیمه فعال
کاربرسایت
عضویت
11 October 2017
ارسال ها
660
امتیاز
93
-سلام.امرتون؟
-زنگ زدم بگم بیاید برای مصاحبه.
یهواتفاقات چندروزپیش اومدجلوی چشمم.
-آهان.بله بله.خب قبول شدم؟
-توی مصاحبه قبلی بله..این مصاحبه آخرهستش.فرداساعت ده صبح اینجاباشید.
-بسیارخب.خیلی ممنون.مچکرم.
-خواهش میکنم.خدانگهدار
-خداحافظ
-خدایا بزنه این کارم بگیره من چاکرت میشم.یکم اوضاعم سروسامون میگیره اقلا.
من علاوه براینکه درس طلبگی خوندم درکنارش فوق لیسانس حسابداری دارم وباحساب وکتاب وبرنامه های کامپیوتری آشنام.به قول سهیل cpu کامپیوترم من.
به ساعتم نگاه کردم .چهارعصررونشون میداد.سرجام درازکشیدم.احساس کوفتگی میکردم.کاش سهیل زودتربیاد حوصلم سرنمیره حداقل.تلویزیون وخاموش کردم وچشمام روروی هم گذاشتم.تصاویری ازبچگی تا به الانم عین یه تله فیلم ازجلوی چشمام رد میشدن.چندتاشون لبخند کنارلبم میاوردچندتاشونم باعث شدقطره اشکم ازگوشه چشمم سرازیربشه.سرموبه چپ وراست تکون دادم که دیگه بهش فکرنکنم
-لعنت برشیطون
ازجام بلندشدم ورفتم توی حیاط .شیرآب حوض کوچیکی که کنارحیاط بودروباز کردم وسرمو بردم زیرش.آب یخ شوکی بود که به افکارمغشوشم نظم میداد.فکر میکنم پنج دقیقه ای روزیرآب بودم که بیخیال شدم.نشستم لبه حوض وپاچه شلوارمودادم بالاوپاهاموکردم توی حوض.ازسردی آب حالم بهترشدیکم.دستاموکردم توی آب ویه مشت آب وبردم روسرموبه موهام چنگ زدم ودادمشون بالا.وقتی موهاموبالا میدم بنظرم قیافم یکم شیطنت به خودش میگیره.هروقت بخوام برم بیرون یکم بیشتراز همیشه به خودم میرسم.ولی وقتی بخوام لباس طلبگیم روبپوشم وبرم بیرون به حرمت اون لباس کمتربه خودم میرسم.هرچند وقتیم که بخوام یه سروسامونی به خودم بدم وبرم بیرون ته تهش یه روغن مومیزنم به موهام وبه کمک سشوار موهامو میدم بالا.هروقتم بخوام امامه روسرم بذارم موهامو کج میکنم توسرم.ولی ته ریشمم روهمیشه دارم.بنظرم مردباید ته ریش داشته باشه چه طلبه باشه چه نباشه.به پاهام توی حوض نگاه کردم.اوه اوه،گوریلی شدم واسه خودم.یادم باشه رفتم حموم ترتیبش روبدم.با صدای گربم سرمو چرخوندم وگوشه حوض دیدمش.سعی کردم به گذشته فکرنکنم تاکمتر اذیت شم.باخنده روبه گربه گفتم
-بــــه پیشی کی بودی تو؟!بی اینجا مینم.
 

تحت تعقیب

کاربر نیمه فعال
کاربرسایت
عضویت
11 October 2017
ارسال ها
660
امتیاز
93
دستمو به سمت گربه گرفتم.خوشم میاد حرف گوش کنه پرید اومد توبغلم.حسابی چنگش زدم.دستمو بردم زیر بغلش وآوردم جلوی صورتم.انقد فشارش دادم وگربه بدبخت میومیو کرد که احساس کردم اگه ولش نکنم میترکه.خندیدم ونشوندمش روی پام ولی تا نشست روپام فرارکرد.بلندخندیدم.بیچاره دیگه عمرا طرفم بیاد.نزدیکای اذان شده بود.وضوگرفتم ورفتم توی خونه.لباسام روبالباس طلبگیم عوض کردم ومقابل آینه ایستادم.بابرس موم یه مدل کجی روش پیاده کردم وامامم روگذاشتم روش.عطرمم به خودم زدم وازخونه اومدم بیرون.توی کوچه بودم که یکی دوتا همسایه هارودیدم وبعد احوال پرسی باهاشون هم قدم شدم سمت مسجد.وارد مسجد شدم سلام بلندی دادم وهمه به گرمی جوابمو میدادم.ازاینکه خیلیا باهام احساس راحتی میکنن وباهام خوش روهستن لذت میبرم.هرچنداین میون هستند افرادی که میونه خوشی باماندارن.اماخب...بعداینکه موذن اذان روگفت قامت روبستم وکم کم آماده شدم برای نماز.برعکس خیلی ازطلبه های دیگه خیلی نمازم روآهسته نمیخونم.تند هم نمیخونم ولی اونقدری نمیخونم که مردم روخسته کنم....ازجمعی که داخل مسجدبودن خداحافظی کردم وازمسجدرفتم بیرون.چنددقیقه دیگه فوتباله وسهیلم میرسه.خیلی زود خودم روبه خونه رسوندم .قبل هرکاری سماورروروشن کردم که حداقل بساط چاییم به راه باشه.داشتم میرفتم سمت اتاق که زنگ خونه به صدادراومد.خندم گرفت،نیگاچه زود رسید .باهمون لباس ها رفتم بیرون وقبل اینکه به دربرسم بلند گفتم
-بچه تو نمازنمیخونی انقد زود رسیدی؟!
دروبازکردم.سهیل بانیش بازودستای پرایستاده بود پشت در.
سهیل-بابااینه رسم مهمون داری داداش؟مهمون دعوت میکنی باشام خودش؟
دستاشوازهم بازکردو هم دیگه روبغل کردیم.غذارو ازدستش گرفتم گفتم
-وظیفته داداش
باهم خندیدم ورفتم داخل خونه.
سهیل-تازه ازمسجد اومدی؟
-آره دیگه داشتم میرفتم لباسام روعوض کنم که عجل معلق سررسید.
پفکی که تودستش بودوپرت کردطرفم وگفت
-روتوبرم من
باخنده پفک روگرفتم وگفتم
-آخ ازکجا میدونستی دلم پفک میخواد
-ازاونجایی که شما همه چی خوری
پفک وپرت کردم روزمین وگفتم
 

موضوعات


بالا