تازه چه خبر
انجمن رمان ایران

سلام مهمان عزیز برای عضویت در انجمن رایگان ثبت نام کنید! پس از وارد شدن، می توانید با اضافه کردن موضوعات و پست های خود، و همچنین تماس با دیگر اعضا از طریق صندوق پستی خصوصی خود، در این سایت شرکت کنید!

  • سال نو می شود، زمین نفسی دوباره می کشد، برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زند پرنده های خسته بر می گردند و در این رویش سبز دوباره... من... تو... ما... کجا ایستاده ایم سهم ما چیست؟ نقش ما چیست؟ پیوند ما در دوباره شدن با کیست؟ زمین سلامت می کند و ابرها درودتان سال نو مبارک...

شعر مجموعه اشعار مرگ شادی | ღM¡ss☆Fat¡ღ کاربر انجمن رمان ایران

ღM¡ss☆Fat¡ღ

✨Start unknown; Finish unforgettable✨
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار فرهنگ و مذهب
ویرایشگر انجمن
مدیر تالار دارالترجمه
سراینده انجمن
پالایشگر رمان
پلیس انجمن
نام مجموعه اشعار: مرگ شادی

نام کاربر:

نام کاربر: ღM¡ss☆Fat¡ღ

طراح جلد: @Mohadeseh.f

محتوا: غمگین

قالب شعر: سپید

مقدمه: در سکوت شب نشسته ی شعر سپید...
بر قامت راست تو می بندم؛
دخیل آرزو های سبزم را؛
دخترک غمگین شعر های من :)
(امیر موسویان)

عکس جلد:
7892
 
آخرین ویرایش:

ღM¡ss☆Fat¡ღ

✨Start unknown; Finish unforgettable✨
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار فرهنگ و مذهب
ویرایشگر انجمن
مدیر تالار دارالترجمه
سراینده انجمن
پالایشگر رمان
پلیس انجمن
«قهقهه»

دخترک قهقهه زد؛


خورشید، از قهقهه اش گریست!

و ابر، به صحنه آسمان دلش گریخت!

باد، قهقهه هایش را با خود برد!

سرما، در کنارش نشست؛

ناامیدی، خودش را به دلش دوخت!

اندوه، لبخندش را ربود!

مهتاب چشمانش کدر شد!

ابروانش به جدل پرداختند!

قلبش، در پی شادی می جُست!

حتی شادی، بی تفاوت از کنارش عبور کرد!

مژه هایش روی هم خوابیدند؛


و دخترک... قهقهه زد! :)
 
آخرین ویرایش:

ღM¡ss☆Fat¡ღ

✨Start unknown; Finish unforgettable✨
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار فرهنگ و مذهب
ویرایشگر انجمن
مدیر تالار دارالترجمه
سراینده انجمن
پالایشگر رمان
پلیس انجمن
«ترانه سکوت»

ترانه ی سکوت به لب داشت!

دلش نفس نمی کشید؛

سکوت را بهانه ی مرگ لبخندش کرد!

به انتظار عشق نشسته بود؛

نفرت آمد!

عشق، آن روز ها مرده بود!
 
آخرین ویرایش:

ღM¡ss☆Fat¡ღ

✨Start unknown; Finish unforgettable✨
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار فرهنگ و مذهب
ویرایشگر انجمن
مدیر تالار دارالترجمه
سراینده انجمن
پالایشگر رمان
پلیس انجمن
«مرگ شادی»

دخترکِ سپید دلِ شب هایِ سیاهِ اندوه؛

باز گرد و با لبخندت، عشق را متولد کن!

مرگ شادی تو، مرگ عشق بود؛ مرگ زندگی!

تو که می خندیدی،

گل، می رویید؛

سبزه، سیراب می شد؛

برگ، می رقصید؛

و آسمان، دست دوستی به خورشید می داد!

دخترک!

مرگ شادی تو، اشک مهتاب بود!

اکنون که لبخند شادی بخشت، دیگر سایه بان دل شکسته های عشق نیست؛

غم، در ساحل دوستی نشسته است و با شن های نا امیدی، قلعه ی شکست را می سازد!

آی دخترک!

لبخندت را، نکند گم کرده ای؟!
 
آخرین ویرایش:

ღM¡ss☆Fat¡ღ

✨Start unknown; Finish unforgettable✨
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار فرهنگ و مذهب
ویرایشگر انجمن
مدیر تالار دارالترجمه
سراینده انجمن
پالایشگر رمان
پلیس انجمن
«دل آرای نسیم»

زمانی بود که...

دخترک، لبخندزنان و آذرگون، در پی عشق می دوید؛

و ازقدوم شعله ورش، خاطر ناشاد نسیم، شاد می گشت! :)

پس نسیم هم در پی شادی، با دخترک می دوید!

و دخترک، دل آرای نسیم بود!

وقتی که نسیم، از سختیِ آرزارِ(1) زندگی با غم ها، می نالید؛

دخترک، تا بحرآسگون(2)، همراه نسیم، شعله ور می رفت و می جنگید!

با غم می جنگید؛

با اندوه،

با حسرت،

با ناامیدی،

با اشک،

و با آه...

و چه کسی می دانست؛

که دل آرای نسیم،

در چنین زمانی...


با لبخند خود خواهد جنگید؟! :)

پ.ن:
1:جنگ
2:مجازا آسمان و فلک
 
آخرین ویرایش:

ღM¡ss☆Fat¡ღ

✨Start unknown; Finish unforgettable✨
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار فرهنگ و مذهب
ویرایشگر انجمن
مدیر تالار دارالترجمه
سراینده انجمن
پالایشگر رمان
پلیس انجمن
«مرگ شاپرک»

دخترک، مرگ شاپرک را دید...

دوش که دخترک بر شانه ی آداد(1)، آسیمه می نمود؛

همان جا، همان لحظه، دخترک، مرگ شاپرک را دید!

آن شب...

با زهری(2) زهرآلود، شاپرک، روی ماهورِ(3) آبناک به خواب رفته بود؛

و آرداد(4) های آتش پیکر زندگی، به سویش می شتافتند؛

و شاپرک... آتش تاب بود!

لیکن تابِ آتشِ مرگ، بسیار سنگین و سخت بود!

و شاپرک، تاب نیاورد سوختنش را...

دخترک، شاپرک را دید؛

خفته و آژنگ!

و ندانست؛

زمانی که شاپرک، آبِ حسرت زندگی را می نوشید؛


به چه می اندیشید؟!

پ.ن:
1:خدای هوا، توفان و باران
2:گل و شکوفه
3:تپه
4:غول بیابان
 
آخرین ویرایش:

ღM¡ss☆Fat¡ღ

✨Start unknown; Finish unforgettable✨
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار فرهنگ و مذهب
ویرایشگر انجمن
مدیر تالار دارالترجمه
سراینده انجمن
پالایشگر رمان
پلیس انجمن
《رهایی از آزال》

دل از آزال(1) کند...

گرچه از یاد نمی توانستند بروند، اما... از دل که می رفتند!

دخترک، از آن همه آزال، هر لحظه دور و دور تر می شد و...

کوله بارِ سکوتش، سنگین تر! :)

سرمای وجودش، عمیق تر!

ذهنش از بندِ هوایِ بی هوا رفتن هایش آزاد تر...

و قلبش،

از تپش تهی تر!

ضربان خوشی هایش، کند می زد!

دخترک...

در تنهایی اش...

هوایِ عشق را برای زنده ماندن، جست و جو می کرد؛

اما دریغ...!

دمِ نفرت می گرفت و غم، بازدم می کرد! :)

دخترک،

آزال را رها کرد...

تا سینه اش تابِ هوایِ نفرت بیاورد :)

آخر وقتی عشق نبود؛

این نفرت بود که او را زنده نگه می داشت!

وقتی حرف نبود؛

سکوت، همدم روز هایش بود...

وقتی شادی مرده بود؛

این غم بود، که او را نجات می داد!

و در آن لحظات که دخترک با مرگ بازی می کرد؛

آزال از دور تماشایش می کرد؛

او هنوز از دخترک دل نکنده بود! :)

پ.ن:

1.دیرینگی ها
 
آخرین ویرایش:

ღM¡ss☆Fat¡ღ

✨Start unknown; Finish unforgettable✨
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار فرهنگ و مذهب
ویرایشگر انجمن
مدیر تالار دارالترجمه
سراینده انجمن
پالایشگر رمان
پلیس انجمن
《هیچ چیز سر جایِ خودش نیست!》

دخترک نظاره می کرد؛

آن زمان که اندوه، در جنگ با شادی پیروز گشت؛

سکوت، جای حرف نشست؛

رویا، جای حقیقت را گرفت؛

مرگ، زندگی را شکست داد؛

روز، جای خود را به شب داد؛

ظلمت، نور را کشت؛

و اشک...

لبخند را از حقیقتش دور کرد :)

آن زمان،

نام عادت را عشق نهادند؛

و نام بی تفاوتی را نفرت!

آن زمان،

به جای آرزو، همه در مزرعه افکارشان افسوس می کاشتند!

و دخترک...


خوب می دانست که هیچ چیز سر جایِ خودش نیست! ؛(
 

کسانی که این موضوع را خوانده اند (تعداد: 3) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 1, کاربران: 0, مهمانان: 1)


بالا