شعر مجموعه اشعار مرگ شادی | ღM¡ss☆Fat¡ღ کاربر انجمن رمان ایران

ღM¡ss☆Fat¡ღ

مدیر تالار فرهنگ و مذهب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار فرهنگ و مذهب
ویرایشگر انجمن
سراینده انجمن
پالایشگر رمان
عضویت
31 May 2018
ارسال ها
135
امتیاز
93
نام مجموعه اشعار: مرگ شادی

نام کاربر: ღM¡ss☆Fat¡ღ

محتوا: غمگین

قالب شعر: سپید

مقدمه: در سکوت شب نشسته ی شعر سپید...
بر قامت راست تو می بندم؛
دخیل آرزو های سبزم را؛
دخترک غمگین شعر های من ^-/
(امیر موسویان)


عکس جلد:
 
آخرین ویرایش:

ღM¡ss☆Fat¡ღ

مدیر تالار فرهنگ و مذهب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار فرهنگ و مذهب
ویرایشگر انجمن
سراینده انجمن
پالایشگر رمان
عضویت
31 May 2018
ارسال ها
135
امتیاز
93
«قهقهه»

دخترک قهقهه زد؛


خورشید، از قهقهه اش گریست!

و ابر، به صحنه آسمان دلش گریخت!

باد، قهقهه هایش را با خود برد!

سرما، در کنارش نشست؛

ناامیدی، خودش را به دلش دوخت!

اندوه، لبخندش را ربود!

مهتاب چشمانش کدر شد!

ابروانش به جدل پرداختند!

قلبش، در پی شادی می جُست!

حتی شادی، بی تفاوت از کنارش عبور کرد!

مژه هایش روی هم خوابیدند؛


و دخترک... قهقهه زد! ^-/
 
آخرین ویرایش:

ღM¡ss☆Fat¡ღ

مدیر تالار فرهنگ و مذهب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار فرهنگ و مذهب
ویرایشگر انجمن
سراینده انجمن
پالایشگر رمان
عضویت
31 May 2018
ارسال ها
135
امتیاز
93
«ترانه سکوت»

ترانه ی سکوت به لب داشت!

دلش نفس نمی کشید؛

سکوت را بهانه ی مرگ لبخندش کرد!

به انتظار عشق نشسته بود؛

نفرت آمد!

عشق، آن روز ها مرده بود!
 
آخرین ویرایش:

ღM¡ss☆Fat¡ღ

مدیر تالار فرهنگ و مذهب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار فرهنگ و مذهب
ویرایشگر انجمن
سراینده انجمن
پالایشگر رمان
عضویت
31 May 2018
ارسال ها
135
امتیاز
93
«مرگ شادی»

دخترکِ سپید دلِ شب هایِ سیاهِ اندوه؛

باز گرد و با لبخندت، عشق را متولد کن!

مرگ شادی تو، مرگ عشق بود؛ مرگ زندگی!

تو که می خندیدی،

گل، می رویید؛

سبزه، سیراب می شد؛

برگ، می رقصید؛

و آسمان، دست دوستی به خورشید می داد!

دخترک!

مرگ شادی تو، اشک مهتاب بود!

اکنون که لبخند شادی بخشت، دیگر سایه بان دل شکسته های عشق نیست؛

غم، در ساحل دوستی نشسته است و با شن های نا امیدی، قلعه ی شکست را می سازد!

آی دخترک!

لبخندت را، نکند گم کرده ای؟!
 
آخرین ویرایش:

ღM¡ss☆Fat¡ღ

مدیر تالار فرهنگ و مذهب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار فرهنگ و مذهب
ویرایشگر انجمن
سراینده انجمن
پالایشگر رمان
عضویت
31 May 2018
ارسال ها
135
امتیاز
93
«دل آرای نسیم»

زمانی بود که...

دخترک، لبخندزنان و آذرگون، در پی عشق می دوید؛

و ازقدوم شعله ورش، خاطر ناشاد نسیم، شاد می گشت! :)

پس نسیم هم در پی شادی، با دخترک می دوید!

و دخترک، دل آرای نسیم بود!

وقتی که نسیم، از سختیِ آرزارِ(1) زندگی با غم ها، می نالید؛

دخترک، تا بحرآسگون(2)، همراه نسیم، شعله ور می رفت و می جنگید!

با غم می جنگید؛

با اندوه،

با حسرت،

با ناامیدی،

با اشک،

و با آه...

و چه کسی می دانست؛

که دل آرای نسیم،

در چنین زمانی...


با لبخند خود خواهد جنگید؟! :)

پ.ن:
1:جنگ
2:مجازا آسمان و فلک
 
آخرین ویرایش:

ღM¡ss☆Fat¡ღ

مدیر تالار فرهنگ و مذهب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار فرهنگ و مذهب
ویرایشگر انجمن
سراینده انجمن
پالایشگر رمان
عضویت
31 May 2018
ارسال ها
135
امتیاز
93
«مرگ شاپرک»

دخترک، مرگ شاپرک را دید...

دوش که دخترک بر شانه ی آداد(1)، آسیمه می نمود؛

همان جا، همان لحظه، دخترک، مرگ شاپرک را دید!

آن شب...

با زهری(2) زهرآلود، شاپرک، روی ماهورِ(3) آبناک به خواب رفته بود؛

و آرداد(4) های آتش پیکر زندگی، به سویش می شتافتند؛

و شاپرک... آتش تاب بود!

لیکن تابِ آتشِ مرگ، بسیار سنگین و سخت بود!

و شاپرک، تاب نیاورد سوختنش را...

دخترک، شاپرک را دید؛

خفته و آژنگ!

و ندانست؛

زمانی که شاپرک، آبِ حسرت زندگی را می نوشید؛


به چه می اندیشید؟!

پ.ن:
1:خدای هوا، توفان و باران
2:گل و شکوفه
3:تپه
4:غول بیابان
 
آخرین ویرایش:

کسانی که این موضوع را خوانده اند (تعداد: 10) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 1, کاربران: 0, مهمانان: 1)

موضوعات


بالا