تازه چه خبر
انجمن رمان ایران

سلام مهمان عزیز برای عضویت در انجمن رایگان ثبت نام کنید! پس از وارد شدن، می توانید با اضافه کردن موضوعات و پست های خود، و همچنین تماس با دیگر اعضا از طریق صندوق پستی خصوصی خود، در این سایت شرکت کنید!

رمان پزشک دهکده | تحت تعقیب کاربر انجمن رمان ایران

وضعیت
موضوع بسته شده است.

تحت تعقیب

نویسند انجمن
نویسنده انجمن
بسم الله الرحمن الرحیم

نام رمان : پزشک دهکده

نویسنده: تحت تعقیب

ژانر: عاشقانه
7307
خلاصه:
دراین رمان به سرنوشت دختری تنها میپردازیم؛دختری که با همه ی دردهایش میتواند درمانگر خیلی ازدرد ها باشد،بهار باوجود همه ی سختی هایش توانست برتنهاییش غلبه کند ودراوج بی کسی به جایی برود که نه تنها ،تنها ترمیشود حتی ظلم هم می بیند.سرنوشت با گذشت زمان در دل بهار رخنه میکند ،اوازصمیم قلب خواستار جان مردم هست اما خبر از این ندارد که درانتها همین مردم هستند که بر جانش آتش می اندازند.درست درجایی که بهار ازهمه چیزوهمه کس خسته میشود میفهمد که هنوز یک نفر هست که میتواند همه ی دلگرمیش باشد.آن مرد باقدم گذاشتن به زندگی بهار امیدی دوباره به او میدهد و... .

مقدمه: چه صدای دلنشینی است آوازچکاوک ها!چه زیباست اینکه شب ها باجسمی خسته سربربالین بگذاری وصبح با صدای دلنشین دارکوب ها چشم بازکنی؛زیبا ترازآن این است که سراز پنجره چوبی کلبه بیرون کنی وهوای پاک جنگل راببلعی.چه خوب است وقتی اولین قدم راازکلبه ات بیرون میگذاری خودت راوسط جنگل ببینی،لبخندی برلبت بنشانی وتا اول دریاچه بدوی.دستانت راازهم باز کنی وسرت رابه سوی آسمان ببری وبرای بار دوم نفسی عمیق بکشی .یک دورکامل دورخودت بچرخی وبالذت بخندی.این است زندگی زیبا که درقعرجنگل باشدباتمام سختی ها ومشکلات باز هم زندگی لذت بخش است.

توضیحات:
این بار میخواهم درمقدمه ششمین اثرم باخوانندگان عزیز صحبت کنم ،بازهم میخواهم سلام کنم وتشکرکنم برای اینکه یکی دیگه ازرمان هام رودنبال میکنید.امروز سوم مرداد ماه سال نودوهفت است که من بسم الله گفتم وکارجدیدم و شروع کردم.امیدوارم دوست داشته باشید.اگررمان های قبلم روخوندید ودوست داشتید پیشنهادمیدم این کارم روهم بخونید.اگررمان های قبلیم رونخوندیدخوشحال میشم نگاهی بهشون بندازید.یاعلی.

1.ازگروگانگیری تاعشق

2.استاددوست داشتنی

3.شاهین سرخ

4.حاج آقا

5.آریا

6.پزشک دهکده
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

K͕͕͗͗r͕͕͗͗a͕͕͗͗l͕͕͗͗i͕͕͗͗c͕͕͗͗e͕͕͗͗_͕͕͗͗a͕͕͗͗y͕͕͗͗

فوتـسالیستِـشونـمـــ....
مدیر بازنشسته
7158

خواهشمندم قبل ازتایپ رمان خودقوانین زیررامطالعه فرمایید:
اطلاعیه قوانین تایپ رمان|انجمن رمان ایران
جهت اطلاع ازپاسخ پرسش های خودبه تاپیک زیرمراجعه کنید:
⚜پرسش وپاسخ رمان نویسی⚜
برای درخواست جلدرمان بعدازده پست درتاپیک زیردرخواست دهید:

تایپک جامع درخواست جلد| انجمن رمان ایران
وبرای تحویل جلدرمان :
تاپیک جامع دریافت جلد رمان| انجمن رمان ایران
بعداز۲۷پست گذاشتن رمان برای نقداجباریست:
▓قوانین فراخوان نقد و تگ گیری رمان ها▓
 

تحت تعقیب

نویسند انجمن
نویسنده انجمن
امروزهم باصدای دارکوب لجوجی که دست ازسوراخ کردن تنه درخت برنمیداشت چشمام وباز کردم؛ازتختم اومدم پایین ومستقیم رفتم سمت پنجره.درهمین حین که پنجره چوبی که عاشقشم روبازمیکردم ذکر "لاحول ولاقوه الابالله العلی العظیم"روگفتم.بادیدن دارکوب که تندوتند نوکش ومیزد به درخت لبخندی روی لبم نشست.باوجود همچین چیزی دیگه نیاز نیست ساعت بذارم وازخواب بیدار بشم،دست ازپنجره برداشتم ورفتم بیرون.نگاهی به درختای سربه فلک کشیده جنگل انداختم ویه دورکامل باچشمام همشون روازنظرگذروندم.رفتم دستشویی وباآب یخی که ازداخل شیربیرون میومد دست وصورتم روشستم.آب سردی که به صورتم خورد خواب وازچشمام پروند.برگشتم داخل کلبه وصبحونه مفصلی که ازشیروخرما وعسل وکره محلی وهمین طورسرشیربود خوردم.داشتم میزوجمع میکردم که گوشیم زنگ خوردبادیدن اسمش روی صفحه گوشی لبخندی رولبم نشست وجواب دادم:
-سلام استاد.
استاد-سلام شاگرد بی معرفت حالت چطوره؟
خندیدم وگفتم:
-منظورتون ازبی معرفت من که نبودم نه؟
خندید.
گفتم
-من خوبم خداروشکرحال استاد ماچطوره؟
-منم خوبم عزیزم چه خبر خیلی وقته بهم زنگ نزدی!
-شرمنده استاد.سرم شلوغه شماببخشید.
-اختیارداری دخترم.هنوزم توکلبه زندگی میکنی؟
-بله استاد.اینجارول کنم کجا برم توآپارتمانای سربه فلک کشیده؟!جا به این خوبی دارم.
خندیدوگفت:
-آره کارخوبی میکنی منم اگه میتونستم کارتورومیکردم ولی چیکارکنم که ولمون نمیکنن.
-بالاخره جراح خبره وموفقی مثل شما رونبایدم ول کرد.
-نه بابا منم دیگه پیرشدم امروزفرداست که برم اون دنیا
اخمی روپیشونیم نشست گفتم:
-عه! استاد این چه حرفیه؟!مهم دل آدمه وگرنه سن وسال که یه عدده.
-بله شما الان میگی بذار به سن من برسی!
-من نظرم همیشه همینه
خواست چیزی بگه که باصدای پرستاری که پیجش میکرد حرفش نصفه موند!
-بهارجان دارن پیجم میکنن مثل اینکه عمل فوری دارم بامن کاری نداری؟
-نه استاد.مواظب خودتون باشید
-باشه عزیزم توام همین طورخدافظ.
-خداحافظ استاد
گوشی وقطع کردم وگذاشتمش روی تختم وهمونجا نشستم.دوساله که استادم وندیدم؛بهترین استادم بود.عین بابام دوسش دارم.بعدازفوت باباانقدرکنارخودم وجودش روحس میکردم که یه وقتایی حس میکردم بابام کنارمه!بعدازفوت بابا انقدرحال ناخوشی داشتم که نه میتونستم تیغ بردارم واسه عمل نه میتونستم جای یه پرستارمعمولی حتی توی اتاق عمل کارکنم.این شد که استعفا دادم وازبیمارستان اومدم بیرون.باوجودنصیحت های استادودل نگرانی هاش اینبارهم به حرفش گوش ندادم وبرای همیشه دوربیمارستان واتاق عمل وجراحی روخط قرمزکشیدم.آپارتمان کوچیکمون روفروختم وبرای همیشه ازشهراومدم بیرون وزندگیم واینجا شروع کردم.توی این دوسال بین اهالی روستاخوب جاافتادم ومیتونم بگم همشون بهم لطف دارن.توی همین کلبه مریضاروویزیت میکنم گاهیم میرم توی خونه هاشون.هیچ کدومشون نمیدونن که من یه جراحم وهمه منو به چشم پزشک عمومی میبینن نه جراح ومتخصص داخلی.ذهنم خیلی اتفاقی کشیده شد به دوسال قبل!وقتی پرزیدنت بخش جراحی اومد دنبالم وباعجله گفت یه بیماربدحال تصادفی داریم.فورالباسم وعوض کردم ورفتم توی اتاق عمل .همه پرستارامنتظرمن بودن تاجراحی روشروع کنم.رفتم جلو.صورت بیماربرام آشنابود.ولی صورتش غرق خون بود.اضطراب وحشتناکی سرتاپامو لرزوند.آب دهنمو به سختی قورت دادم.دستم وگذاشتم روی نبضش ضعیف بود.باچشمای ناباورنگاه میکردم.یکی ازپرستاراسعی داشت صورت خونیش روپاک کنه.اما انقدرخونریزی زیاد بود که خیلی موفق نبود!بخشی ازخون که ازصورتش کناررفت دست وپام شل شد.باناباوری نگاهش میکردم.بابام غرق توخون بود!شوک عجیبی بهم وارد شده بود.زیرلب اسمش وصدازدم.پلکم لرزیدواشکام روی گونه هام سرمیخوردن.
یکی ازپرستاراگفت:
-خانوم دکتر؟!خانوم دکترعجله کنید حال بیمارخیلی بده!
ولی من نیم نگاهی نمیتونستم چشمامو ازروی صورت بابام حرکت بدم.باتکون خوردنم توسط دکترمرتضوی سرموچرخوندم ونگاش کردم.اشکاموکه دید متعجب ونگران بهم خیره شدوگفت:
-خانم دکتر؟چیشده؟بیمارومیشناسید؟
قبل اینکه چیزی بگم بازهم همون پرستارقبلی گفت:
-نبضش ضعیف ترشد.عجله کنید الان ازدست میره!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

تحت تعقیب

نویسند انجمن
نویسنده انجمن
سعی کردم همه استرسم روکناربزنم.
-تیغ...تیغ روبدید زودتر
یه نفرعرقم روپاک کرد.ولی بی فایده بود.حال من خیلی بدترازین حرفا بود.معده بابام خونریزی شدیدی کرده بود که باید معدش روبازمیکردم تاببینم منشاش چیه.فقط امیدوارم توکمانره که من ویرون میشم.دستام میلرزیدن.دکترمرتضوی زیرگوشم گفت
-میخوای من شکمش روبازکنم؟
نمیتونستم به هیشکی اعتماد کنم بااینکه مرتضوی پزشک خوبی بود ولی بازم نمیتونستم بابامو بسپارم به کسی.هرچند باحال خودم اعتمادیم به خودم نداشتم.باهرسختی بود شکمش روباز کردم.بادستگاه ساکشن سعی میکردیم خون روازداخل معدش بیرون کنیم.کلی باندوگازروگلوله میکردیم ومیبردیم داخل شکمش تا خونریزی روکم کنیم اما بی فایده بود.سرم گیج میرفت وچشمام سیاهی میرفت.نگران بودم اتفاقی برای بابام بیوفته .بالاخره منشا خونریزی مشخص شد.نمیدونم چه طوری تصادف کرده اما تهالش داغون بود.باید هرجورشده تهالش روبرمیداشتم.همین کاروهم کردم.وقتی تهال روخارج کردم متوجه کوفتگی کلیش شدم.جوری ضربه خورده بودکه به له شدگی میزدانقدر بدضرب دیده بود که کاری جز برداشتن یکی ازکلیه هاش ازدستم برنمیومد.خدایا چی به روز بابام اومده.اشکام جلوی دیدمو میگرفتن.دستام خونی بودو نمیتونستم اشکامو کناربزنم.پرزیدنت که متوجه شد بادستمال صورتم روپاک کرد.لرزش دستام بیشترشده بود.نمیتونستم درست جایی روکه باید روببرم.بااون دستم این دستم روگرفتم تالرزش دستم کم بشه.خون زیادی ازش رفته ازنتیجه عمل میترسم.وحشت دارم.باید زودترکاروتموم کنم.باحرف دکترفرح بخش داشتم قالب تهی میکردم.
-دکترعبدی فشاربیمارخیلی پایینه.عجله کنید
نفس عمیقی کشیدم.
-دکترمرتضوی کلیه روبالا نگه دارید
بابالارفتن کلیه من فهمیدم که ازکجا باید ببرم.همین که کلیه روازبدن بی جون بابام خارج کردم دستگاه سوت کشید.ناباورسرچرخوندم وبه خط صافی که داشت ازجلوی چشمم ردمیشد نگاه کردم.این امکان نداره.بابام نباید میرفت ولی رفت.تیغ ازدستم افتاد.به لباس بابام چنگ زدم.باعجزوناله باباروصداش میزدم
-تونباید بری...جون هرکی دوست داری برگرد...بابا...بابـــا
سرمو گذاشتم روسینش وبه هق هق افتادم.تنهاکسم وهمه کسم مرد.تودستای خودم جون داد.وقتی خودم داشتم عملش میکردم رفت وتنهام گذاشت.
باضربه هایی که به درکلبه خورد ازخاطرات تلخ گذشته بیرون اومدم.ازروی تخت پایین اومدم.حس کردم صورتم خیسه.دستمو کشیدم روگونه هام.باتعجب دیدم به پهنای صورت اشک ریختم ومتوجه نشدم.اشکامو فوری پاک کردم ودریچه ای که روی دربود روبازکردم.بادیدن یکی ازپیرمردای اهالی روستالبخندی رولبم نشست ودروبراش باز کردم
-سلام عمو خوبی؟
عمورجب-سلام خانوم دکتر.شما خوبید؟
-شکرخدا.بهترشدی عمو؟
-ای بابا بدنیستیم.
لبخندی زدم وبادست اشاره کردم که بشینه روی صندلی
-بشین عمو
اون که نشست منم نشستم روی صندلی روبه روش که گوشه کلبه بودومخصوص مریض ومراجعه کننده.همونطور که دستگاه فشارومیپیچیدم دوردستش گفتم
-خب تعریف کن ببینم.چیکارمیکنی؟داروها خوب بودن ساخت بهت؟
-راستش سردردوسرگیجه هام خیلی بهترشده ولی پادردوکمردردم خیلی تعریفی نداره
لبخندی زدم وگفتم
-انشالله به مرورزمان اونم خوب میشه.فشارتم که نورماله .من برات همون مسکنارو تجویز میکنم خب،ولی سعی کن خیلی بهشون عادت نکنی.بالاخره شما مردمیدونی وسنی ازتون گذشته دیگه.این چیزا واسه آدمایی توهم سن وسال شما طبیعیه.تازه شما جزوخوباشونم هستی.
خندیدوگفت
-ای بابا.دخترم مادیگه عمرخودمون وکردیم .آفتاب لب بومیم نیازبه دلداری دادن نیست که
-اختیارداری عمو.شما بزرگ روستایی.انشالله سایتون همیشه بالاسرما مستدام باشه.
-زنده باشی.خیرازجونیت ببینی.
بادعای خیرش لبخنددیگه ای رولبم نشست.نسخش رونوشتم ودادم دستش.
-عمو یه چایی درخدمت باشیم.
ازجاش بلند شدوگفت
-دستت دردنکنه.کاردارم باید برم.
-کاری نکردم.سعی کن کارسنگین نکنی.خوش اومدی
-مادیگه به این کاراعادت کردیم بابا.خدافظ
-بسلامت.
ازکلبه که بیرون رفت طناب قاطرش روبدست گرفت وکم کم دورشد.برگشتم توی کلبه وگوشی وکیف پزشکیم روبرداشتم واومدم بیرون.درکلبه روقفل کردم وراه افتادم سمت روستا.ازکناررودخونه ردمیشدم که نگام افتاد به پلاستیک پفکی که وسطش بودواینوراونور میرفت.متنفرم ازآدمایی که به فکرطبیعت نیستن.یه پلاسیک از توکیفم برداشتم ویه دستکش دستم کردم.آشغال رو برداشتم وانداختمش توی پلاستیک.عادت داشتم هروقت توجنگل دور میزدم یامیرفتم روستا یه پلاستیک بردارم وزباله ها روجمع کنم.حالا دیگه نصف پلاستیکم پربود از آشغالای جور واجور.ازبطری آب ونوشابه گرفته تابسته خوراکی .دولا شدم که یکی دیگه ازهمین آشغالاروبردارم که صدای یورتمه یه اسب اومدوبعدش یه صدای آشنا.
-سلام خانوم دکتر
سرچرخوندم وبادیدن علی واسب قشنگش لبخندی رولبم نشست
-سلام علی آقای گل.حالت چه طوره؟
-ممنون.شما خوبید؟
-منم خوبم.کجا بودی؟
-رفته بودم کمک بابام سرشالی
-چه خوب.حالا کجا میری؟
خندیدوگفت
-میرم دِه
-پس بریم منم میام.
-باشه بریم.
کنارش راه افتادم ومسیر روستاروپیش گرفتیم.نگاهی بهش انداختم.قیافش بانمک بود.توپولی وسفید رو.سیبیلشم تازه داشت درمیومد.وقتی دیددارم نگاش میکنم گفت
-چیه؟چرااونطوری نگاه میکنی؟
خندیدم وگفتم
-علی دیگه داری مردمیشیا.سیبیلات داره درمیاد
خودشم خندیدودستی به پشت لبش کشید.
-خانوم دکتر؟
-بله؟
خیلی وقته میخوام یه سوال ازتون بپرسم
نگاهی بهش کردم وگفتم
-خب بپرس
-شما تنها توجنگل زندگی میکنی نمیترسی؟مثلا شبا باوجود روباه وشغال وسگای وحشی نمیترسی ازخونه بیای بیرون؟
-اولا که من تنها نیستم چون اول خداروکنارم حس میکنم بعدم اهالی روستارو.بعدشم دلیلی نداره بترسم.خب اوایل که عادت نداشتم چرا وحشت داشتم که تنها توی کلبه وسط جنگل زندگی کنم که هیشکی پیشم نیست اما کم کم عادت کردم.درضمن شبا هم که از کلبه بیرون نمیرم مگر وقتایی که کسی بیاد دنبالم تا بریم روستا برای دیدن مریض که اونم خب بازم تنها نیستم یکی باهامه دیگه.
-خب چرا نیومدین توروستاپیش بقیه زندگی کنید؟چرارفتین وسط جنگل که دوره ازروستا
 

تحت تعقیب

نویسند انجمن
نویسنده انجمن
-کجا دوره؟!فقط یه ربع راهه.بعدم من خودم دوست داشتم همیشه یه کلبه داشته باشم توجنگل که توش زندگی کنم.واسه همینم سپردم به یه مهندس خوب که برام یه کلبه خوشگل بسازه که هم محل زندگیم باشه هم محل کارم.
دیگه رسیده بودیم به روستا.پلاستیک آشغال وانداختم توی سطل زباله وبرگشتم پیش علی.علی گفت
-خب اگه یه روزدزدبیادکلبه چیکارمیکنی؟
-خب تاحالا بهش فکرنکردم
-خب الان فکرکنید
خندیدم وبعدیکم فکرکردن گفتم
-ببینم توگوشی داری؟
-آره واسه چی؟
-خب شماره تورومیگیرم هروقت احساس خطرکردم زنگ میزنم بهت توام بیاپیشم ومنوازشردزداوقاتلای زنجیره ای نجاتم بده
برگشت نگام کرد.هردوتامون خندیدیم.
علی-پس شمارمویادداشت کن.من همیشه دردسترسم.ومنتظرم تایه روزبشم فرشته نجات خانوم دکترعزیزمون
خندیدم وشمارش روگرفتم ویه تک بهش انداختم.
-علی من اینجا یه بیماردارم باید ویزیت کنم.کاری نداری؟
-نه خانوم دکتر.یادتون نره بهم زنگ بزنیدا
خندیدم وگفتم
-خیلی دوست داری دزدبزنه به کلبما.خدافظ
خندیدوخداحافظی کرد.پسرخوبی بودازش خوشم میاد.سری تکون دادم وراه خونه معصومه خانوم رودرپیش گرفتم.نزدیک حیاط خونشون بودم که چندتا مرغ وغازباسرعت ازبغل پام ردشدن.احتمال دادم کسی دنبالشون کرده باشه.ردنگاموبردم بالاترودیدم بعله.نوه معصوم خانوم باچوب میدوعه دنبالشون.خندیدم ولپشوکشیدم.سرشوبلندکردوتامنودید یه جیغ کشید وخواست فرارکنه که سریع دستشوگرفتم وخم شدم تاهم قدش بشم.دستموکشیدم توموهای مشکیش وگفتم
-خب خب خب ،ببینم صباخانوم شمابودی که افتاده بودی دنبال مرغا؟
حسابی دستپاچه شده بود.باچشمای نگرانی بهم زل زدوآروم گفت
-"نوچ"
قیافش خیلی خنده دارشده بود.گفتم
-پس ایناواسه چی فرارمیکردن؟
باصدای بامزه ای گفت
-خوگرگه افتاده بود دنبالشون
حسابی ازدروغش خندیدم
-خب شما میدونی خداآدم دروغ گورومیبره جهنم؟
-اهوم
-اینم میدونی که من هیچ بچه ای روآمپول نمیزنم؟
یکم نگام کردوگفت
-خومامانم هروخ کاربدمیکنم میگه به خانوم دکترمیگم آمپولت بزنه
تبسمی کردم وگفتم
-اگه توکاربدنکنی مامانتم مجبورنمیشه بیاد به من بگه.
چیزی نگفت ونگام کرد
-راستی مامان بزرگت خونه اس؟
-اهوم
-خیل خب.کارنداری؟
-"نوچ"
خندیدم وبلندشدم.
-خدافظ صباخانوم
-خدافظ
دوییدورفت.ازپله ها رفتم بالاوچندتاضربه به درچوبی خونشون زدم وگفتم
-کسی خونه هست؟صابخونه؟
مامان صبا ازاتاق اومدبیرون.منوکه دیدلبخندی زدوبالهجه قشنگی گفت
-تی بلامیسر.خوش اومدی خانوم دکتر زحمت کشیدی.بفرماتوبفرما
لبخندی زدم وگفتم
-سلام صبح بخیر
-صبح شماهم بخیر.بفرمایید خوش اومدید
بادست اشاره کردبه اتاقی که مادرش اونجا استراحت میکنه.وارداتاق شدم وقیافه پژمرده معصومه خانوم اولین چیزی بود که دیدم.لبخندی به روش زدم ورفتم جلو.بهم لبخندی زدوسعی کرد بشینه توجاش.باعجله رفتم پیشش وکنارش نشستم.دستمو گذاشتم روشونش ومانع ازبلند شدنش شدم
 

تحت تعقیب

نویسند انجمن
نویسنده انجمن
-راحت باش معصوم خانوم.بهتری؟
لبخندقشنگی زدوگفت
-شکرخدا.خوش اومدی دخترم
-ممنون
مامان صباکه اسمش شبنم بود بایه استکان چایی نشست کنارم .ازش تشکرکردم وروبهش گفتم
-خوبی شبنم جون؟
-الحمدالله.من خوبم ولی مامان یکم کسالت داره هنوز
سرموتکون دادم وگفتم
-امروزاومدم واسه معاینش.ببینم اوضاعش چه طوریه.اگرخیلی حالش بهترنشده بود باید ببریش شهر یه سری آزمایش بگیره وجوابش وبرام بیاری.شاید عفونت کلیه داشته باشه.
-حالا خوب میشه؟
برای تسکینش لبخندی زدم وگفتم
-معلومه که خوب میشه.نگران نباش عزیزم.
نگاه غصه دارش ودوخت به مادرش وبازبه من نگاه کردوگفت
-چایی توبخورسردنشه
استکان وگرفتم بین دستام ،هنوزداغ بود.نگاهی به خونشون انداختم.پذیرایی حدود هفتادمتری که یه میزوتلویزیون کوچیک گوشش بود.درست ضلع روبه روش یه بستوی گِلی سبزرنگ بود که چندتا شاخه گندم خشک شده توش بود که من خیلی خوشم میومد ازش.فرشای قدیمی ودست بافت.روبه رومم یه پنجره بود که بیرون کاملا مشخص بود.یه خونه نقلی بااسباب کم ولی قشنگ.چاییمو خوردم وکیف پزشکیمو جلوم گذاشتم وبازش کردم.گوشی پزشکیمو گذاشتم توگوشم وچرخیدم سمت معصوم خانوم.گذاشتم روقلبش وگفتم
-نفس عمیق بکش
دوسه تا نفس کشید
-خب خداروشکرقلبت سالمه سالمه
لبخندی زدوزیرلب خداروشکری گفت.گوشی روگذاشتم روی کلیش وگفتم
-دوباره نفس عمیق بکش
همگام باهربازدمش داخل شکمش یه صدای خش خش ضعیفی حس میشد.یکم به پهلوش فشارآوردم که صدایکم بیشترشد.یکم دیگه که فشاردادم صدای آخ معصوم خانوم دراومد.ترجیح دادم دیگه بهش فشارنیارم.گوشی رودرآوردم وگفتم
-قرصاتوبه موقع میخوری؟
باصدای گرفته وقیافه مچاله شده ازدردش گفت
-بله همش روسروقت شبنم بهم میده
-ازجات که بلندنشدی؟
-فقط وقتایی که بخوام برم توالت
-تندتند میری دستشویی؟
-نسبت به قبل خیلی بیشترمیرم.
-تا حالا به همراه دستشوییت سنگی چیزی نیومده؟
-نه اصلا
-احتمالا عفونت کلیه داشته باشی.برام چندتا آزمایش وسونو مینویسم همین امروزفردابروشهر وجوابش وحتما برام بیار.انشالله مشکلت خیلی جدی نباشه .همین قرصاتم فعلا بخورتاجواب آزمایشات بیاد.
سرشو تکون دادم وچیزی نگفت.ازجام بلندشدم وکیفموبرداشتم
-کاری نداری شما؟
لبخندی زدوگفت
-خیلی زحمت کشیدی.خداخیرت بده.ناهارمیموندی
-ممنون باید چندجا دیگم برم.مواظب خودت باش.مشکلی پیش اومد یکی وبفرست دنبالم.خدافظ
-باشه خانوم دکتر.به امان خدا
شبنم تا جلوی درهمراهم اومد.وقتی داشتم خداحافظی میکردم اشک توچشماش جمع شده بود.باصدای لرزونی گفت
-خانوم دکترجان حال مادرم خوب میشه دیگه؟
دستموگذاشتم روشونش وگفتم
-یه وقت پیش مادرت اینطوری نباشیا.چیزی نیست که شاید مجبوربشه تا یه مدت دیالیز بشه
بااین حرفم سیلی آرومی به صورتش زدوگفت
-وای خدامنوبکشه
-عع شبنم؟ازتوبعیده .گفتم شاید.براش سوپ درست کن.مایعات زیادبده بخوره که تندتند بره دستشویی.منم که همش توکلبه ام نباشمم توروستادارم میچرخم خیلی دورنمیشم ازاینجا.اگه اتفاقی افتادیکی وبفرست دنبالم .انقدرم نگران نباش.کاری نداری
-خداخیرت بده خانوم دکتر.اگه شما تواین ده نبودی الان معلوم نبود حال مادرمن وامسال مادرم چی میشد
 

تحت تعقیب

نویسند انجمن
نویسنده انجمن
من که کاری نمیکنم.انجام وظیفس.خدافظ
-خوش اومدی.بسلامت
خواست تادم دربیاددنبالم که نذاشتم .بعدازخونه معصوم خانوم به چندجای دیگم رفتم.یکم خسته شده بودم ،واسه همین تصمیم گرفتم برگردم کلبه.مسیرجنگل ودرپیش گرفتم.صدای پرنده ها وآوازشون یه لحظه ام بندنمیومد.رسیدم به کلبه.پشت دریه زنبیل بود.حتما بازیکی ازاهالی ده چیزی برام آورده.رفتم جلوترودیدم بله.کره وپنیرونون محلی .توی دبه کوچیکم یکم شیربود.زنبیل وبرداشتم ودرکلبه روبازکردم ورفتم تو.وسایلاروگذاشتم توی یخچال وزنبیل وگذاشتم کناردر.کیف روگذاشتم کنارش ومانتوی پزشکیمو ازتنم درآوردم وانداختمش روی صندلی.
خودمو انداختم روی تخت وبدنم وشل کردم.احساس کردم عضله هام گرفتن.باید یه دوش آب داغ بگیرم.توجام نیم خیز شدم وتکیمودادم به بالشت.دست به سینه شدم وبه سرتاسرکلبم نگاه کردم.نمیدونم چندمتره ولی فکرکنم دوتافرش دوازده متری کفش روپرکنه.گوشه سمت راست کلبه یه تخت سفید که مخصوص مریضه به همراه یه پایه سرم ویه پرده سفید رنگ که مخصوص بیمارستان وبهداریه،همینطوریه قفسه که توش پره ازاقسام داروها.دوتاصندلی برای مراجعه کننده ویه میزمطالعه که مریضام روپشتش ویزیت میکنم.باکمک استادم وسایلام روازبهترین نووبهترین جنس خریدم.استادخیلی کمکم میکردوخیلی وقتابهم مشورت میداد.یه دیوارازجنس چوب ازیه جایی به بعد کلبه قرارگرفته بود که روبه روی تخت بیمارمه وپشتش آشپزخونس مثلا.یه گازکه به کپسول وصله وهرهفته یکی میاد میبردش روستاوبرام پرش میکنه.یه یخچال کوچیک هم توشه ویه ماشین لباسشویی کوچیک تر،یه میزچوبی گردکه بااینکه یه نفربودم اما سفارش دادم برام چهارتاصندلی بذارن.البته صندلی که میگم نه ازون صندلی ها.میشه گفت یه تنه درخت کلفت روبه سه چهارقسمت تقسیم کردن وگذاشتن دورمیزم.
یه دونه کابینت آهنی کوچیکم اونجاست که روش یه سینکه وظرفاروتوش میشورم . یه درهم هست که میخوره به دستشویی وتوی زمستون وشبا ازون استفاده میکنم وبیرون کلبه نمیرم.اینورکلبه هم که تخت خواب خودمه ویه چوب لباسی ویه کمدچوبی که زیرش دوتاکشو میخوره.که البته این کمدتنهایادگارازخونه قبلیمه که آوردمش اینجا.روبه رومم که گوشه دیگه ای ازکلبه میشه چندتاگلدون شمعدونی کنارهم ردیف شدن.
ازجام بلند شدم وشالم روانداختم روسرم وپنجره روبازکردم.بایه دستمال روی شیشش روپاک کردم تا بخارش ازبین بره.نشستم زیرپنجره وتکیه دادم به دیواره آجری شومینه.خم شدم وداخلش رونگاه کردم.خداروشکرواسه شب هیزم دارم ونیازی نیست برم چوب جمع کنم.ازبس که شباش سرده مجبورم هرشب ازغروب آفتاب به بعد شومینه روشن کنم.بااینکه اواسط پاییزه وهنوززمستون نشده ولی اینجا همیشه زمستونه.اما زمستونش ازهمیشه سردتره وکلی برف وسرما ویخبندون داره.بااین حال این جنگل توی هرفصل سال قشنگه .رفتم توی آشپزخونه.تصمیم داشتم واسه ناهاریکم کتلت درست کنم.حسابی هوس کرده بودم.چندتاسیب زمینی ازداخل گازدرآوردم وشروع کردم به پوست کندن وبعدم رنده کردن.
موادشو ریختم داخلشو سرخش کردم.کارم که تموم شد نشستم پشت میزولقمه اول وگرفتم .بردم سمت دهنم که بخورمش که یه صدای خش خشی روحس کردم.که البته چون پنجره بازبود صداش روشنیدم.لقمه روگذاشتم روی میزوازجام بلند شدم.حتما کسی اینجاست که البته جای تعجب نداره.درروز یه وقتایی خیلیا ازینجا میگذرن یه روزاییم انقدرکم میان ومیرن ادم نگرانشون میشه.سرم وازپنجره بردم بیرون که دیدم هیشکی نیست.اونورمم نگاه کردم که بازدیدم هیشکی نیست.شونه ای بالاانداختم.خواستم برگردم سرجام که بازم صدااومد.بازبرگشتم وبیرون ونگاه کردم که متوجه یه روباه خوشگل کوچولو کناردرخت شدم.نشسته بود روزمین وبادمش هی برگارواینوراونورمیکرد.چقدرخوشگل وکوچیک بود.فکرکنم بچه روباه باشه.برگشتم توی آشپزخونه یه کتلت برداشتم ورفتم کنارپنجره.روباه هنوزاونجا بود.یکمی ازش کندم وپرت کردم
 

تحت تعقیب

نویسند انجمن
نویسنده انجمن
جلوش.ترسیدویکم رفت عقب. بعد به کتلت نگاه کرد واومدجلوبوکشید.انگارخوشش اومدچون سریع خوردش.ازهول بودنش خندم گرفت . یکم دیگش رونصف کردم ودادم بهش .اینورواونورش ونگاه کردومتوجه من شد.بقیه کتلت روهم انداختم براش وبرگشتم سرجام غذام روخوردم.ناهارکه تموم شدالهی شکری گفتم وظرفاروگذاشتم توسینک وهمون موقه شستمش .ازآشپزخونه رفتم بیرون وروی تختم درازکشیدم.ساعت گوشیم رونگاه کردم.دوبیست دقیقه بعدازظهربود.خوبه صبح رفتم ده ومریضایی که نمیتونستن بیان وچک کردم وگرنه الان باید میرفتم.پتوروکشیدم روم وچشماموبستم.سعی کردم بخوابم وموفق هم شدم.باصدای یه نفرکه داشت اسمم روصدامیزد هشیاریم برگشت.چشماموبازکردم.کلبه تاریک بود ،انگارشب شده.

-خانوم دکترخونه اید؟

چرخیدم سمت پنجره.یه خانوم که صداش شبیه دخترکدخدابود داشت صدام میزد.

-هستم عزیزم.الان میام

ازتخت بلندشدم وفورا رفتم سمت کلیدپریزوبرق وروشنش کردم.بادیدن هم دیگه لبخندی زدیم.حدسم درست بودواون فریبادخترکدخدابود.

فریبا-سلام خانوم دکتر.ببخشیدخوابم که بودیدانگار

رفتم پیشش ودستش وفشاردادم وگفتم

-سلام فریباجان.خیلی وقته خوابیدم .دیگه باید بیدارمیشدم.

-راستش مادرم منوفرستاد بیام زنبیل روازتون بگیرم

یادظهرافتادم.لبخندم عمیق ترشد.گفتم

-پس مادرت زحمت کشیده.خیلی ازش تشکرکن عزیزم.خیلی لطف کرد

-خواهش میکنم این چه حرفیه

-بیا توفریبا جان من برم دروبازکنم

داشتم میرفتم که گفت

-نه خانوم دکتر.شب مهمان داریم باید زودتربرگردم.هواهم کم کم داره سردترمیشه میترسم بخورم به گرگی روباهی چیزی

زنبیل وازکناردربرداشتم دادم بهش وگفتم

-میخوای باهات بیام تنهانباشی؟

-نه چوب باخودم آوردم

-پس ازمادرت خیلی تشکرکن

-چشم حتما.کاری ندارید بامن؟

-نه عزیزم.سلام برسون.بسلامت

سرشو به نشونه خداحافظی تکون دادورفت.داشتم رفتنشو نگاه میکردم که لابه لای درختای سربه فلک کشیده گمش کردم.پنجره روبستم.داخل کلبه حسابی سردشده بود.فوری نشستم کنارشومینه وبادستم چوباش روهل دادم به اینطرف واون طرف وپخشش کردم.کبریت وانداختم وشعله انداخت.برقای رنگی کوچولویی که توی سقف شیروونی کلبه کارشده بودن وروشنش کردم که بانگاه کردن به بیرون قبض روح نشم.ازدری که توی آشپزخونه بود رفتم توی دستشویی وقفل اون یکی دروکه ازبیرون میخورد انداختم .برگشتم توی خونه.گوشیم روبرداشتم نه میس کالی داشتم نه پیامکی.تنهایی وبی کسی چقدرسخته.یه وقتایی مثل الان دوست دارم یکی بهم زنگ بزنه وحالم وبپرسه.اصلا این نه ،حداقل یکی زنگ بزنه یه فوت کنه ومزاحمم بشه.بخدامن اسمش رومیزارم مراحم به جای مزاحم.پوفی کردم وگوشی روگذاشتم روی پام ولم دادم روی صندلی پشت میز.نگام ازپنجره به بیرون بود که گوشی تودستم لرزید.بالبخندی که تابناگوشم بازشده بود به صفحش نگاه کردم.بادیدن اسمش لبخندم رفت.دکترمرتضوی بود.میخواستم جواب ندم ولی دیدم من همین الان منتظریه مزاحم بودم اینم حکم همون وداره.پس جواب دادم.

-سلام آقای دکتر

مرتضوی-به به سلام بهارخانوم کم پیدا

-اختیاردارید.شماخوبی؟

-ممنون خوبم خودت چه طوری خوش میگذره؟

-ای شکرخدا بد نمیگذره.

-پس دوری ازماساخته بهت

-ما؟

-منظورم من بودم واستادو بچه های دانشکده

-آهان.نه اینطوریام نیست.اتفاقازیادیادشون میکنم.خیلیم دلم براشون تنگ شده

-پس چرانمیای یه سری بزنی بهمون

هی من میخواستم اینوجمع نبندم ولی خودش ،خودش وجمع میبست بابقیه

-بنظرتون وقت میکنم.درضمن من ازشمال بکوبم بیام تهران کجا برم؟میخوام روزاش پیش بقیه باشم شباش روکجاسرکنم

-شمابیا ماکه نمیزاریم توخیابون بخوابی.خونه زیاده.هرچندبعید میدونم به خونه ماهابرسه چون اولین نفراستاده که تورومیبره خونه خودش

خندیدم وگفتم

-اتفاقاصبح باهاش حرف میزدم.چه خبرازبچه ها فکرکنم دیگه فراموشم کرده باشن

-هرکیم که توروفراموش کنه من یکی هیچوقت فراموشت نمیکنم

ترجیح دادم ساکت بمونم.سکوتم وکه دیدگفت
 

تحت تعقیب

نویسند انجمن
نویسنده انجمن
-عع آهان دکترمظفری باپرزیدنت کرمانی ازدواج کردن

-جدا؟اوناکه بهم نمیخوردن

-نمیدونم والاقسمت بوده دیگه

-اهوم.خب دیگه

-دیگه اینکه

مکثی کردوادامه داد

-آهان دکترفرخی رویادته؟

چندباراسمش وتکرارکردم ویهو قیافه یکی اومد توذهنم گفتم

-همون که عینک میزد یه خال روگوشش داشت؟

خندیدوگفت

-آره آره همون.اونم باخواهرخانوم احمدی که پرستاربودوهنوزم هست ازدواج کرده

-چطورباخوداحمدی ازدواج نکرده باخواهرش ازدواج کرده؟

-اتفاقا به شوخی یه وقتایی دکترفرخی رواذیت میکنیم که تورفتی خواستگاری احمدی خواهرشوقالب کردن بهت.اون بدبختم انقدرحرص میخوره که نگو.

خندیدم وگفتم

-عجب.که اینطور.

-آره دیگه همه رفتن تقریبا فقط من موندم ومن

-خب شماهم ازدواج کنید

اوه اوه گندزدم.نباید این حرف وبهش میزدم الان داغ دلش تازه میشه.فکرکنم صدای نیشخندش روشنیدم.گفت

-من که میخواستم ولی اون نخواست

سعی کردم خودم وبزنم به اون راه

-عع چراآخه

سکوت طولانی کرد.دیگه داشتم من کم میاوردم وبازمیخواستم یه چیزی بگم که صداش پیچیدتوی گوشم

-چراخودتو میزنی به اون راه بهار؟مگه من تاحالا به چندنفرپیشنهادازدواج دادم؟

ایندفعه من بودم که سکوت طولانی کرده بودم.خودش سکوت وشکست وگفت

-مثل اینکه نظرت هنوزم همون نظردرسته؟

-ببین آقاهومن.شما باید اینوباورکنید که مااصلا بدردهم نمیخوریم.خب...ماواقعا هیچ وجه اشتراکی نداشتیم که بخوایم باهم ازدواج کنیم

-ولی من موافق این نیستم.بنظرم عشق میتونه هرکاری روکنه حتی میتونه بینمون وجه اشتراک بیاره.من عاشقت بودم بهار.بودم وهستم

کلافه شده بودم.لعنت به من که خودم شروع کردم.بازم حرفی نداشتم که بزنم.باصدای گرفته ای که ناامیدی تو موج میزد گفت

-کاری نداری ؟

-ممنون که زنگ زدی ویادم کردی .سلام به همه برسون .

-من همیشه به یادتم.خدافظ

قبل اینکه جواب خداحافظیش روبدم تلفن روقطع کرد.پوفی کردم وسرم وگذاشتم روی میز.دکترهومن مرتضوی یکی ازهم دانشگاهیام بود که درآخرم همکارم شد.ازهمون زمان دانشگاه متوجه نگاهای متفاوتش شده بودم.روزی که ارشدوگرفتیم وفارغ التحصیل شدیم من وانتقال دادن به یکی ازبیمارستانای شرق تهران واونو فرستادن به یکی ازبیمارستانای غرب تهران.ازاین اتفاق خوشحال بودم.بعد چندروز خیلی اتفاقی دیدم دکترمرتضوی اومده توی بیمارستان مامشغول شده.انقدرتوی شوک دیدنش بودم که این چه طوری ازاونجا اومده اینجا که نتونستم برم پیشش وبهش سلام کنم.مثل همیشه خودش پیش قدم شدواومد پیشم وبالحن مهربونی که همیشه بامن داشت بهم سلام داد.وقتی ازش پرسیدم چه طوری اومده اینجا کارمیکنه گفتش به هردری بودزدم تابتونم بیام توی بیمارستانی که شماهم توش کارمیکنید.گفت دوست داره پیشم باشه وباهام کارکنه.هرچندکه اون خودش جراح بود.هنوزخیلی نگذشته بود که ازم خواستگاری کردوگفت خیلی وقته بهم علاقه منده.من همون موقع ردش کردم اما اون آخرین بارنبود.
هربارباکاراش نگاهاش حرفاش منوطلب میکردومن خودم ومیزدم به کوچه علی چب.بعد اون پیشنهاد سه باردیگه ازم خواستگاری کرد وبازهمون جواب وشنید.آخرین باری که بهم پیشنهاددادگفت تاهروقت که بشه منتظرم میمونه تاجواب مثبت بگیره.وقتی داشتم ازبیمارستان میرفتم برای آخرین بارهم حرفاش روتکرارکرد.مطمئنش کردم که اون گزینه خیلی خوبیه برای ازدواج ولی من هیچ حسی بهش ندارم که بخوام قبولش کنم.بهش گفتم منوفراموش کنه وبه فکرآینده خودش بشه قبل اینکه سنش بالاتربره ولی انگارهنوزفکرمن توذهنشه.دلم براش میسوزه.احساس عذاب وجدان میکنم.میترسم هیچوقت ازدواج نکنه ومن مقصرباشم.بارعدوبرقی که زدشیش مترازجام پریدم وجیغ بلندی زدم.بیشترازجیغ خودم ترسیدم.من به خیلی چیزای اینجاوجنگلش عادت کردم اما به رعدوبرقاش نه.ازبچگی ازشنیدن صدای رعدوبرق وحشت داشتم.دوباره صدای بلندش درومدومن ازجام پریدم.
دوییدم روتختم وبالشتم وگرفتم توی پغلم وپتوروانداختم روسرم.باناخنام داشتم متکاروجرمیدادم که یه صدای خیلی خیلی بلند ترازقبلی هااومد.جیغ منم بلندترازبقیه جیغام بود.دستاموگذاشتم روی گوشام ومحکم فشاردادم.کم کم اشکام درومدن.همیشه همین طوربود.هروقت که توی شب رعدوبرق میزد انقدجیغ میزدم وگریه میکردم تا شب به صبح برسه.همه بالشتم خیس شده بود.صدای رعدوبرق ضعیف ترشده بودوگاهی صدای بلند ازخودش درمیومد.داشتم زیرپتوخفه میشدم ولی جرعت اینکه سرم وبیارم بیرون ونداشتم.دوباره دل آسمون پاره شدوصدای وحشتناکی ازش اومد.صورتمو کردم توی بالشت وبازیه جیغ دیگه زدم.داشتم ازترس خودمو خیس میکردم.صدای قطره های بارون که تندوتندبه پنجره میخورد ترسم وبیشترمیکرد.یکم دیگه که گذشت دیدم صدای رعدوبرقاقطع شده.فقط صدای شلاقی بارونه که به شیشه میخوره.سرم وآوردم بیرون
 

تحت تعقیب

نویسند انجمن
نویسنده انجمن
وازتخت اومدم پایین.رفتم سمت پنجره.انگاری شلنگ آب وگرفته بودن روشیشه.بیرون اصلادیدنداشت.ولی همین که رعدوبرق تموم شده عالیه.شیرآب وبازکردم وصورتم روشستم.چرخیدم برم بیرون که نگاهم افتاد به قاب عکس بابام که روی یخچال بود.یادیه شبی افتادم که مثل امشب رعدوبرقای وحشتناک میزد.بابام سرکاربودومن تنهابودم وتازه ازسرکاراومده بودم.مثل همین امشب پریدم روتختم وپتوروکشیدم روسرمو جیغ میکشیدم .وسط جیغ زدنابودم که یهویکی منوبغل کرد.پتوروازسرم کنارزد.بادیدن بابام بیشترگریه کردم وخودمو انداختم توبغلش.بابام محکم بغلم کرده بودوزیرگوشم میگفت نترس بابایی من پیشتم.
خودش اشکاموپاک میکردوآرومم میکرد.حالا دیگه بابام پیشم نیست که بغلم کنه واشکامو پاک کنه وبگه نترس بابایی من پیشتم.هروقت که هوابارونی میشدحتی اگه رعدوبرقیم نمیزدبابام خودش وزودمیرسوندخونه که من تنهانباشم.به محض اینکه اولین رعدوبرق میزدخودش ومیرسوندکنارم ودستشومینداخت روشونم ومنومیکشیدتوبغل خودش.منم سرمومیکردم توسینه بابام وبه پیرهنش چنگ میزدم.بایادآوری اون خاطرات اشکام دوباره درومد.وقتی مطمئن شدم دیگه اشکم خشک شده بازصورتم وشستم.رفتم سمت یخچال ودرش وبازکردم.

-چی بخورم حالا؟

یه تخم مرغ برداشتم ویه نیمروی خوشمزه زدم.غذام که تموم شدازآشپزخونه اومدم بیرون.بارون هنوزقطع نشده بود.من امشب بعیدمیدونم بتونم بخوابم.رادیوی کوچیکی که روی میزبودروبرداشتم وروشنش کردم.یه آهنگ سنتی داشت پخش میشد.رادیوروگذاشتم روی میزوبالشتم وانداختم کنارشومینه وهمونجا جلوی شعله های داغ آتیش که حالم وبهترمیکرد درازکشیدم.مثل عادت همیشگیم توی خودم چمبره زدم ودستاموگذاشتم زیرسرم ونگامو دوختم به آتیش.انقدرنگاش کردم که ازچشمام اشک میومد.
چشمامو مالیدم وبستمش تاازسوزش بیوفته.گرمای آتیش که به صورتم میخوردوصدای ضربه های بارون که به شیشه میخورد یه حس عجیبی بهم داده بود.هم گرمامیداد هم سرما.ازاون گذشته صدای زیبای خواننده که حالا داشت یه آهنگ پاپ رومیخوند فضای کلبه منوحسابی رمانتیک کرده بود.ازآوردن کلمه رمانتیک توی ذهنم لبخندی رولبم نشست.همونطورباچشمای بسته به آهنگایی که یکی یکی درحال پخش بودن گوش میدادم که حس کردم صدای بارون داره کم کم قطع میشه .پلکای منم دیگه احساس سنگینی میکرد .باگرمایی که آتیشم بهم میداد بیشتراحساس خواب آلودگی میکردم.چقدرگذشت رونمیدونم ولی بالاخره خوابیدم.

باآهنگ دلنشین صدای دارکوبی که امروزهم بیدارم میکردچشم بازکردم.اولین چیزی که دیدم شعله خاموش شومینه بود.همه چوب هاتبدیل شده بودبه خاکستر.ازجام بلندشدم وبالشتم وگذاشتم روی تخت .رادیوی بیچاره که ازدیشب تاحالا داشت میخوندروخاموشش کردم.بعداینکه رفتم دستشویی میزصبحونه روچیندم ونشستم پشت میز.نگام افتادبه پنجره .بلندشدم ورفتم بازش کردم.هواحسابی خنک بود.نسیم سردی هم آروم آروم میومد.زمین حسابی خیس بودبه خاطربارون دیشب.صدای قشنگ بلبل هام اصلاقطع نمیشد.واین عالی بود.برگشتم سرجام وصبحونم روخوردم.میزوجمع کردم وبه صفحه گوشیم نگاه کردم.ساعت نه وربع بود.الان کیف میده بری توجنگل قدم بزنی.بااشتیاق رفتم سمت کمدم ودرش وبازکردم.یه پیراهن سفید بلند چین دارکه تامچ پام بودروبرداشتم وپوشیدم.چندتاازلباسام عین همینه وفقط رنگش فرق داره.داده بودم یکی ازخیاطای اینجا برام دوخته بود.
عاشق طرح دوختش بودم که به سلیغه خودم بود.پیراهن آستین بلند که تاکمرم تنگ بودوازکمربه پایین دامنی شکل بودوبه صورت چین داراومده بودپایین.پیراهن خیلی ساده بودوجزیه بندشیری رنگ که کنارکمرم بودوازپشت به شکل پاپیون گرش میزدم هیچ چیزدیگه ای نداشت.شال کرم رنگم وسرم کردم وچکمه های پلاستیکیم که تاروزانوم میومد روپام کردم.پنجره روبستم وازکلبه رفتم بیرون.وای چه هوای عالیه امروز.لبخندم عمیق ترشد.پیراهنم رویکم بردم بالاترتانره زیرپام وزمین بخورم.باقدمای آروم میرفتم سمت دریاچه.شبنم روی برگ درختابرق میزد.ازلابه لای درختاردشدم ورسیدم بهش.عاشق دریاچم.محیطش فوق العادس.کنارش ایستادم وبانوک پام آب صاف روی دریاچه روشناورکردم.سرم وبردم بالاوبه پرنده هایی که دسته جمعی همراه هم ازاینوربه اونورمیرفتن نگاه کردم.یه صدایی توجهم روجلب کرد.انگاریکی داشت باتبربه جون درختامیوفتاد.من آخرش یه آمپول هوا به یکی ازینا میزنم که نیان درختاروقطع کنن وببرن.مرده شوربرده ها.دقت کردم ببینم صداازکجا میاد.همینطوری میرفتم سمت صدا که یه مرده رووسط درختادیدم که داشت باتبرش یه درختی که وسط جنگل افتاده بودوتیکه تیکه میکرد. اخمم غلیظ ترشد.باعجله رفتم سمتش.پشت سرش وایستادم اصلا متوجه من نشد.باصدای بلندی که عصبانیت توش موج میزد داد زدم

-مگه مرض داری؟

تبرش روی هواموند.برگشت سمتم.باچشمای گردکه تعجب توش موج میزدخیره خیره نگام کرد.اخمم غلیظ ترشد.

-باتوام.میگم مرض داری؟

اونم یه اخمی کردویکی ازدستاشو زدبه کمرش وگفت

-آره تودکتری؟

پوزخندی زدم وگفتم

-آره دکترم ولی برای درمان مرض تویه دام پزشک نیازه نه یه دکتر.

-مواظب حرف زدنت باش

-دروغ نمیگم.فقط یه انسان حیوان صفت میتونه بیوفته به جون درختای جنگل وقطعشون کنه.

-اگه چشمای کورتوبازکنی میبینی این درخت قدیمی وخیلی وقته افتاده اینجا

یه نگاه به درخت انداختم.گندزدم که.آب دهنم وقورت دادم ونگامو دوختم به چشماش.

-خب ...هرچی اصلا.منم منظورم به همون یارویی بود که اومده اینوقطعش کرده چرا به شما برمیخوره

پوزخندش تبدیل شدبه خنده.گفت

-الان مثلا میخوای یه جوری جمعش کنی که مثلا ضایع نشدی نه؟

-مگه شدم؟

دوباره خندید.پوفی کردم وخواستم برم که گفت

-وایسا وایسا

باتردیدبرگشتم سمتش.گفت

-تواینجازندگی میکنی؟
 
وضعیت
موضوع بسته شده است.

کسانی که این موضوع را خوانده اند (تعداد: 0) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 1, کاربران: 0, مهمانان: 1)


بالا