رمان پزشک دهکده | تحت تعقیب کاربر انجمن رمان ایران

وضعیت
موضوع بسته شده است.

تحت تعقیب

کاربر نیمه فعال
کاربرسایت
عضویت
11 October 2017
ارسال ها
964
امتیاز
93
یکم نگام کردوگفت

-توکه اینویادته،اینویادت نیست که گفتم سرناموسم واونایی که برام مهمن غیرتی میشم. همه اونایی که برام مهمن ناموسمم هستن

یه تای ابرومو انداختم بالاوگفتم

-یعنی من الان برات مهمم؟

لبخندبزرگی زدوگفت

-فکرمیکردم اینومیدونی

نمیدونسم چی بگم واسه همین ترجیح دادم ساکت باشم.یکم همدیگه رونگاه کردیم.درآخرگفتم

-میشه بری پیششون بشینی.خیلی وقته اینجاییم یکم بده راستش

آروم خندیدوگفت

-نمیخوای ظرفاروبشورم باهات؟

-نه مرسی توبرو

-ای به چشم

باخنده ازم دورشدورفت بیرون.ظرفای رومیزوجمع کردم وریختم توسینگ.سعی کردم همه روسریع بشورم ولی بااین حال نیم ساعت چهل دیقه ای فکرکنم طول کشید.تموم که کردم چندبارکمرموچرخوندم تاقلنجش بشکنه.ظرفای میوه روبرداشتم ورفتم توپذیرایی.هرسه تاشون مشغول حرف زدن بودن.البته بیشترصدای طاهاواستادشنیده میشد.بنظرمیومد با استاد بهترجورشده تامرتضوی.بااومدن من حرفشون نصفه نیمه موند.

استاد-چه عجب

-ببخشیددیگه ظرفازیادبود

طاها-گفتم بذارکمکت بشورما

-نه بابا من عادت دارم.البته قبلنا ،راستش خیلی وقت بودمهمون نیومده بود خونم بمونه.البته مهمون که میگم منظورم یه جمع بودنه مثلا خودم باشم ویکی دیگه.خیلی هوس مهمون کرده بودم.خیلی مزه دادخدایی امشب

استاد-ببینم ماهم بخوایم بریم بازم همینومیگی یانه

-معلومه که همینومیگم.بخداانقدرذوق دارم.معلوم نیست؟

هرسه تاشون خندیدن.مرتضوی گفت

-بذاریه چیزی برات تعریف کنم که البته برمیگرده به یه هفته پیش .

-پس اجازه بدین من میوه روبیارم بعد بشینم تعریف کنید.

طاها-توبشین من میارم.تویخچاله دیگه

-آره ممنون

نشستم روبه روی مرتضوی.یکم بعد طاهاباظرف میوه اومدونشست سرجای قبلیشو کنارمن.

-خب حالا تعریف کنید

مرتضوی صاف نشست سرجاش ویه خیارازتوظرف برداشت.همینطور که پوست میکند گفت

-من سرجراحی بودم که یکی ازپرستاراروبه یکی دیگه آروم گفت شنیدی استادمجدمیخوادبره شمال،آقا ماناخواسته حواسمون رفت پی حرفشون.تااسم شمال اومد من ذهنم اومد سمت توخلاصه نفهمیدم چه شکلی جراحی روتموم کردم.انقدرهول بودم که بخیه رودادم به یکی دیگه زد.سریع ازاتاق عمل اومدم بیرون ورفتم پیش استاد.جریان وازش پرسیدم گفت میخواد بیاد پیش تو.منم باکلی اصراروالتماس راضیش کردم بیام باهاش.توهمین گیرودارنگو یکی ازپرستارا وقتی داشتم اسم تورومیگفتم حرف منو میشنوه.اینم عین حرفای منوبرمیداره میره به یکی دیگه میگه .آقا ما فرداش اومدیم سرکاردیدم یه ملت ریختن تواتاقمون.بگو چیشد

باتعجب گفتم

-چی شد؟

شهاب-اینا...

باسرفه استاد حرف مرتضوی نصفه موند.هرسه مون سرچرخوندیم سمت استاد.استاد درحالی که نگاش به مرتضی بودونگاه ازش نمیگیرفت سرفه میکرد.طاها چندبارزد پشتش تا آروم گرفت.

شهاب-داشتم میگفتم.اینا...

دوباره استادسرفه کرد.یه جورایی مشکوک میزد.انگارسرفه هاش الکی بود

-استادآب بیارم براتون؟

استاد-نه نه خوبم.ببینم شهاب امروزچندشنبه بود

باسوالش هرسه تامون تعجب کردیم.چه سوال بی موقعی

شهاب-پنجشنبه.چه طور

استاد-هیچی همینطوری

شهاب-آهان.بذاربقیش وبگم

باتعجب دیدم استاد یه نگاه به من کردوسری تکون داد.اصلا نفهمیدم چی شد .حواسم جمع شد به حرفای مرتضوی

شهاب-آقا نگو اینا ازجریان چندبارخواستگاری من ازتوخبرداشتن وفکرکردن من دارم واسه این میام شمال که بالاخره جواب مثبت وبگیرم.منم خدایی به روشون نیاوردم که هیچ، قول شیرینی روهم بهشون دادم

باتموم شدن حرف مرتضوی من بابهت نگاش میکردم.هیچ کس حرفی نمیزد.فقط خودش بعد حرفش خندیدوبی توجه به مامیوش روخورد.آب دهنم روقورت دادم وباترس به طاهانگاه کردم.انقدرقیافش غضبناک بودکه جرعت
 

تحت تعقیب

کاربر نیمه فعال
کاربرسایت
عضویت
11 October 2017
ارسال ها
964
امتیاز
93
نکردم نگاش کنم.استاد بدبختم که یه بوهایی برده بودوالکی سرفه نمیکرد سرش پایین بودوچیزی نمیگفت.

طاها-توخیلی بیجا کردی که ازبهارخواستگاری کردی.تازه قول شیرینیم دادی؟هع زکی

مرتضوی بااخم نگاش کردوگفت

-ببین شاپسرقبل اینکه توبیای ووارد زندگی بهاربشی من ازش خواستگاری کرده بودم

طاهاصداشو بردبالاتروگفت

-اولا بهارنه وبهارخانوم.دوما غلط کردی...

-توروخدا تمومش کنین

باحرف من طاهابااخم نگام کرد.به جفتشون نگاه کردم وگفتم

-خواهش میکنم .نمیخوام امشبم خراب بشه.

شهاب-من که چیزی نگفتم

باحرص نگاش کردم وگفتم

-ولی جاشم نبود این حرف والان واینجا بگید.حداقلش به خودم میگفتید.درضمن...

طاهاازجاش بلند شدوگفت

-بهاربیابیرون کارت دارم

نگاهی گذرا به استادومرتضوی کردم ودنبال طاهارفتم بیرون.همین که درکلبه روبستم طاهالگد محکمی به یه سنگ زدکه پرت شد چندمتراونورتر.اومد پیشم وبازومو گرفت وباقدمای تند منو بردپشت کلبه.داشتم قالب تهی میکردم.وایسادوچرخیدسمتم.بازومو محکم فشاردادوگفت

-همش تقصیرتوعه دیگه.مهمون اینطوری دعوت میکنی؟یه عوضی بیشعور.بخدااگه به خاطرآبروی تونبود میزدم له ولوردش میکردم مرتیکه بی ناموس و

-هیییش توروخدا آروم باش الان میشنوه

دادزدوگفت

-بذاربشنوه.به درک به جهنم.اصلا ازعمد دادمیزنم بشنوه.

-ببین باورکن من ازاومدن این خبر نداشتم.بخدابی خبر بودم

پوزخندی زدوگفت

-توقه داری باورکنم

مونده بودم چی بگم تاباورکنه.اشک توچشام جمع شده بود.ازیه طرف بازومو فشارمیداد ازیه طرف داد میزدوداشت آبروریزی میکرد ازیه طرف جنگل تاریک وزوزه گرگا.داشتم سکته میزدم.بابغض گفتم

-طاها توروخدا آبروریزی نکن.بابااینا دوسه روزاینجان.نذاربهشون بدبگذره.به روح بابام من نمیدونستم مرتضوی بااستاد میاد.

سرمو انداختم پایین وبی صدا گریه کردم.صدام درنمیومد چون لبامو بهم فشارمیدادم.اماشونه هام داشت میلرزید.فشاردستش روبازم کم شد.تااینکه دستشو برداشت وگذاشت روشونم.فشارآرومی بهش دادوگفت

-داری گریه میکنی؟

این حرفش بدترباعث شد گریم بگیره.اون یکی دستشو زدزیرچونمو سرمو بلندکردوگفت

-بخاطر دادمن گریه میکنی؟

چیزی نگفتم وفقط نگاش کردم.بادستاش صورتمو قاب گرفت .اشکامو پاک کردوگفت

-دادنمیزنم.گریه نکن خب؟

سرموتکون دادم وسعی کردم گریه نکنم.لبخندی بهم زدوگفت

-بخداتاهمینجاشم اگه یه چیزکلفت بارش نکردم واسه همین آبروییه که میگی.ولی بازم چشم.باهاش بحث نمیکنم خوبه؟

لبخندی بهش زدم وسرمو تکون دادم

طاها-ولی...اگه بخواد بازچرت وپرت بگه کلامون میره توهما.

-من خودم باهاش حرف میزنم خوبه؟

-نه نمیخوادخودم بهش میگم

-خیل خب اصلا به استاد میگم خوبه؟

-باشه .

-میشه بریم تو.من یکم میترسم

خندیدوگفت

-ازچی؟

-خب پشتتونگاه کنی میفهمی.هم تاریکه هم صدای زوزه گرگامیاد.هم سرده

-ببین هروقت من پیشت بودم هرجایی هم که بودی ازهیچی نترس

خندیدم وگفتم

-باشه.حالا بریم؟

-بریم.
 

تحت تعقیب

کاربر نیمه فعال
کاربرسایت
عضویت
11 October 2017
ارسال ها
964
امتیاز
93
دستش وگذاشت پشتمووعقب ترازمن اومد.درکلبه روکه بازکردیم حرف استادومرتضوی قطع شد.جفتشون مارونگاه کردن.ماهم اونارو.استادبهم لبخندی زدکه جوابشو دادم.امامرتضوی خنثی داشت بهم نگاه میکرد.طاهارفت وسرجای قبلیش نشست.روبهم گفت

-میشه چندتاچایی بریزی

-آره الان میریزم.

رفتم توآشپزخونه وباچندتاچایی برگشتم پیششون.جوساکت وسنگین بود.

-چرامیوه نخوردین پس؟

هیچکدومشون حرفی نزدن بجزاستادکه گفت

-ممنون میخوریم حالا.

خودم توبشقاب همشون میوه گذاشتم وچاییموخوردم.یکم که گذشت استکانا خالی شد.

استاد-ببینم بهارماامشب قراره چه طوری بخوابیم؟

خودمم مونده بودم توش.

مرتضوی-توماشین ما دوتاپتوهست.والبته یه زیرانداز.میتونیم زیراندازوبندازیم زیرمون پتوهم که هست دیگه

-خیل خب.منم سه تاپتودارم.

استاد-پس شهاب جان پاشو پتوهاروبیارمن خستم

طاها-بخوابین که فردا باید بریم تفریحا

استاد-آخ گفتی.پس شهاب عجله کن

مرتضوی که هنوزدپرس بودبی حرف وحرکت اضافه ازجاش بلند شدو رفت بیرون.چندلحظه بعدم شهاب باپتو وزیرانداز اومد.به کمک طاها ظرفاروبردیم توآشپزخونه.برگشتم دیدم مرتضوی خودش زیراندازوانداخته زمین ودوتا پتووبالشتم انداخته روش

-خوبه ایناروآورده بودینا

استاد-آره آخه توراهم زده بودیم کنار

اززیرتختم یه بالشت ویه پتوآوردم بیرون وگفتم

-بیا طاها اینام مال تو

ازم گرفت وگفت

-دست گلت دردنکنه.توروتخت میخوابی دیگه

-نه میخوای بیام وردل تو

آروم گفت

-منکه ازخدامه

باتعجب نگاش کردم که خندیدوبی حرف رفت کناراستاددراز کشید.خندیدم وگفتم

-بیچاره استاد که قراره وسط بخوابه.فقط خداکنه خوب بخوابید

طاها-تونگران استادت نباش بروبگیربخواب.

-باش نزن منو

برق وخاموش کردم ورفتم روتختم وپتوروتاسرکشیدم بالا.همه جا تاریک بودوسکوت.طاهاباصدای خوابالویی گفت

-بهار

-بله

-شب بخیر

خندیدم وگفتم

-شب بخیر

اینم مثلا ازپشت پرده گروکشی میکنه.چرخیدم به پهلووچشمام وبستم.انقدرامروز خسته بودم که زود خوابم برد.ازخواب که بیدارشدم بقیه هنوزخواب بودن.من موندم اینا چه طورباصدای این دارکوبه چشم بازنکردن.روتختم ومرتب کردم ورفتم دستشویی.موهامو شونه زدم وبالاسرم بستمش.شالمو انداختم روسرم ورفتم توآشپزخونه.سماوروروشن کردم ویکم شیرگرم کردم.توچندتابشقابم پنیروکره وعسل وسرشیرکه همشون محلی بودن وطبیعی گذاشتم وچیندم رومیز.میزوکه آماده کردم یکم چایی دم کردم ورفتم توحال.لبخندی رولبم نشست.یادمه دیشب دکترمرتضوی سه تابالشت آوردکه یکیش روگذاشت زیرسرش یکیشم گذاشت کنارش یکی روهم داد به استاد.طاهاهم که یه بالشت ازخودم گرفت.اماحالا که نگاه میکنم میبینم یه بالشت وزده زیرپاش .واین بالشت همونیه که کنارمرتضوی بود.من نمیدونم این چراانقدرپروئه.نه به دیشب که محل بهش نمیداد نه به الان که بالشتشم برداشته.فقط من موندم کی برداشته که مرتضوی نفهمیده.باصدای نسبتا بلندی گفتم

-لنگ ظهرشدآقایون نمیخوان بلند شن صبحونشونو بخورن؟

هیچ کدومشون تکونی نخوردن.رفتم جلوتروگفتم

-آهای.بیدارشیددیگه

مرتضوی یه تکونی خوردوآروم چشماشو بازکرد.لبخندی بهش زدم وگفتم

-چه عجب

باچشمای نیمه بازوصدای گرفته گفت

-صبح شده؟

خندیدم گفتم

-نه صداتون کردم شام بخوریم.خب صبح شده دیگه
 

تحت تعقیب

کاربر نیمه فعال
کاربرسایت
عضویت
11 October 2017
ارسال ها
964
امتیاز
93
همون موقع استادم لاچشمشو بازکردوگفت

-چیه هی جیغ جیغ میکنی

-استاد؟؟من کی جیغ زدم آخه

استاد-بذاربخوابیم بابا یه روز ازخونه فرارکردیما.

درحالی که سرشو میکردزیرپتوش گفت

-این زنا همه جا هستن اه

-استاااد.باشه دیگه

باپام چندتاضربه به بالشتی که زیرپای طاهابودزدم وگفتم

-طاها؟طاها بلندشو...طاهااا

چشماشو بازکردوگفت

-چیه؟

خندیدم وگفتم

-بلندشو دیگه ....توروخدا

-مگه ساعت چنده؟

-نزدیکای نه

-یه ذره دیگه بخوابم بیدارمیشم

باداداسمشو صدازدم.نیم خیزوخمارتوجاش نشست وگفت

-خیل خب بابابیدارشدم پاشوبرو

-پاشم برم؟چقدرپرویی کجا برم

درحالی که میرفتم توآشپزخونه گفتم

-آدم ومیخوان ازخونه خودش بندازن بیرون.مردم چه پروئن بخدا.

نشستم پشت میزودست به سینه نگاشون کردم.طاهاهمونطوری که نشسته بودچشماش روهم بودومثلا خواب بود.استادم که زیرپتوش بود.مرتضوی ازجاش بلندشدودرحالی که لبخندی رولبش بوداومد توآشپزخونه وگفت

-صبح بخیر

-چه عجب یکی پاشد.صبح شمام بخیر

شهاب-ببینم دستشویی کدوم وریه؟

قبل اینکه چیزی بگم طاهاازهمونجا گفت

-بیرون کلبس.لفتش نده منم میخوام برم

مرتضوی نیم نگاهی بهش کردوگفت

-حتما

ازکلبه رفت بیرون.طاهاازجاش بلندشدو اومد پیشم.قیافش خدایی خنده دارشده بود.همه موهاش روصورتش بود.خندیدم وگفتم

-طاهابگم شبیه چی شدی؟

مشتاق گفت

-بگو

-این پرنده انگیری برداهستن میرن توهواتخم میکنن میترکن.شبیه اوناشدی

حرفم که تموم شدبلندخندیدم.به دنبال من استادم قهقهه ای زدولی همچونان زیرپتوبود.طاهااخم ساختگی کردودرحالی که استادومخاطب قرارمیدادگفت

-جناب استادشمامیدونی فال گوشی کاربدیه؟

-عع طاهازشته

طاهاهمونطورمنتظرجواب استاد بود.استادم گفت

-به شمایادندادن وقتی بلندحرف بزنین ممکنه یه آقای متشخصی اززیرپتوصداتونوبشنوه.

منوطاهاخندیدم.سرشواززیرپتوآوردبیرون وگفت

-بهاراین کجا شبیه اونا شده بیشترشبیه این جوجه هایی که تازه سرازتخم درآوردن موهاشون کَل کَلیه.شبیه اوناشده

منوواستادخندیدم.طاهالبخندی زدوگفت

-باشه نوبت ماهم میشه

همون موقع درکلبه بازشدومرتضوی اومدتو.روبه استادگفت

-صبح عالی متعالی

استاد-دسشویی ساخت؟شادشدی انگار

شهاب-جاتون خالی.زیباجادارمطمئن.پیشنهادمیدم یه سربرید

طاها-منم پیشنهادمیدم اول من برم بعد شما برید.

فورا ازجاش بلند شدورفت بیرون.رفتم توحال وپتوهاروتاکردم.مرتضویم اومد کمکم.استادکه بلندشد زیراندازوجمع کردوانداختش گوشه ای.ماهم پتوهاروانداختیم همونجا.برگشتم توآشپزخونه وتوچهاتالیوان شیرریختم وگذاشتم رومیز.یکم بعد طاهااومد توخونه واستادرفت بیرون.

-بیاید صبحونه تااستادم بیاد
 

تحت تعقیب

کاربر نیمه فعال
کاربرسایت
عضویت
11 October 2017
ارسال ها
964
امتیاز
93
جفتشون اومدن وروبه روی هم وکنارمن نشستن.

طاها-اوه تاحالا این همه صبحونه یه جاندیده بودم

شهاب-پس آروم بخورمعدت تعجب نکنه

طاهانگاهی بهش کردوگفت

-حتما جناب دکتر

چیزدیگه ای نگفتن ومشغول خوردن شدن.استادم به جمعمون اضافه شدوچهارتایی صبحونمون روخوردیم.وسط خوردن بودم که یکی درکلبه روزد.

استاد-منتظرکسی هستی؟

-نه شمابخوریدمن ببینم کیه

دروکه بازکردم دیدم هیشکی پشت درنیست.یکم دوروبرمو نگاه کردم یهویه تیکه سنگ ازیه جایی پرت شدجلوپام.باتعجب نگاه کردم ولی هیشکی وندیدم.رفتم جلوسنگ وبرداشتم.یه کاغذ دورش مچاله شده بود.باز کردم ودیدم یه چیزی توش نوشته شده بود

"توکه انقدرزیاده خواهی چی میشدمنم به آمار پارتنرات اضافه میکردی خانوم دکترهرزه.چی میشدمنم دیشب توجمع چندنفرتون بودم وپنج نفری حال میکردیم؟هیف که قبول نکردی.فقط جهت یادآوری ،بدحالی ازت میگیرم خوشگل خانوم."

باحرص وعصبانیت کاغذوتودستم مچاله کردم.خوب میدونستم این پیغام ازطرف کیه.چراهرچی فکرمیکنم نمیفهمم کجای من به زنای اونطوری میخوره.باصدای طاهاسه مترپریدم

طاها-بهار؟کی بود؟

زودی دستمو بردم پشتم تامتوجه کاغذ نشه.دستپاچه گفتم

-هیشکی...یکی ازدخترای ده بود یه کاری باهام داشت رفت

یه ابروبالاانداخت وگفت

-واقعا؟

-خب آره دیگه.بیابریم تو

خواستم ازبغلش ردشم که بازوموگرفت.سرشوکج کردوگفت

-وقتی دروغ میگی قیافت دادمیزنه

آب دهنم وقورت دادم وگفتم

-دروغ؟نه باورکن راس میگم

شونه ای بالاانداخت وگفت

-باشه

باهم دیگه رفتیم توخونه.کاغذ روسریع زیرلباسم قایم کردم ونشستم سرجام.

استاد-کی بودپس

-هیشکی یکی ازاهالی ده بودکارم داشت رفت

دیگه کسی حرفی نزد.اشتهام وکلا ازدست داده بودم.به زورچندتا لقمه دادم پایین.سربلندکردم دیدم طاهانگاش میخ من بود.وای یعنی انقدرتابلوبودم.لبخندزوری بهش زدم که بدون اینکه واکنشی نشون بده همونطورنگام کرد.دیگه موندن وجایزندونستم وازجام بلند شدم والهی شکری گفتم که یعنی دیگه نمیخورم.رفتم توحال وهیزم شومینه روبیشترکردم .کاغذ روفورا انداختم توکمدمو وزیرلباسام.برگشتم وکنارشومینه نشستم.زانوهاموبغل گرفتم ورفتم توفکراینکه هادی چه طوری آمارمنودرآورده.یعنی کلبه روزیرنظرداشته کی میره وکی میاد؟

-دستت درنکنه

استادکنارم نشست وبی حرف به شومینه زل زد

-نوش جان

استاد-بهارچندوقت پیش خواب بابات ودیدم

باذوق چرخیدم سمتش وگفتم

-خب تعریف کنید

-خواب دیدم توخونه قبلیتون بودین.توخوابیده بودی.بابات اومد یه دست روسرت کشیدورفت.

لبخندی زدم وگفتم

-این یعنی هواموداره

استاد-آره تاوقتی زنده بود اسم توازدهنش نمیوفتا.خدارحمتش کنه

-اهوم.کاش به خواب منم بیاد.خیلی وقته ندیدمش.خیلی وقته دلم هوس دیدنشو کرده.

-خب دخترخوب پس چرانمیای یه سر بری سرخاکش

-جورنمیشه استاد.

-توهم که فقط همینومیگی

-حالا شایدیه روزوقت کنم بیام.باید ببینم چی میشه

طاهااونورم نشست وگفت

-غصه نخورخودم میبرمت سرخاک عموخوبه

باخنده گفتم

-عالیه

لبخندی زدوگفت
 

تحت تعقیب

کاربر نیمه فعال
کاربرسایت
عضویت
11 October 2017
ارسال ها
964
امتیاز
93
- واسه صبحونه مفیدتم ممنون.خیلی چسبید.خیلی وقته یه صبونه اینطوری نخوردم

-نوش جان

دکترمرتضویم ازآشپزخونه اومد بیرون وگفت

-دستت دردنکنه

-نوش جان

ازجام بلندشدم ورفتم میزوجمع کنم.کارم که تموم شدبرگشتم وگفتم

-خب کی بریم بیرون؟

طاها-منکه میگم همین الان

استاد-خیل خب پس یاعلی

بدنبال حرفش همگیمون باهم بلند شدیم.زیرانداز وبالشتارومردابردن توماشین.منم ازداخل یخچال یه کلی میوه ریختم توپلاستیک.یکمم شیرینی ریختم تویه ظرف وگذاشتم توزنبیل.

طاها-بهارچیکارمیکنی

-طاهامیای اینوببری توماشین؟

اومد توآشپزخونه وزنبیل وبرداشت وگفت

-ناهارم من ازبیرون میگیرم

-نه دیگه من گوشت ازقبل خوردکردم توفیریزر.تاظهریخش بازمیشه

طاها-زعفرون زدی

-آره باباتوسس وزعفرون خوابوندمش

ازداخل فریزر درشون آوردم وانداختمشون تویه قابلمه بزرگ وباطاهارفتیم بیرون.وسایلا روگذاشتیم صندوق عقب ماشین دکترمرتضوی وبقیه وسایلم همونجا جادادیم.

طاها-خب بریم؟

استاد-بیاین باهم بریم دیگه نمیخواددوتاماشین بیاری

طاهایه نگاه به من کردوگفت

-خیل خب باشه بریم

مرتضوی واستادجلونشستن.منوطاهام عقب کنارهم.طاهاتاجایی که جاداشت اومد چسبیدبه من.باتعجب نگاش کردم.اصلا به روی خودش نیاوردوروشوکرداونور.منم رومو اونوری کردم وازپنجره بیرون ونگاه کردم.

شهاب-حالا کجا بریم؟

طاها-بهارنظرت چیه بریم آبشار؟

-خوبه بریم

طاها-ببین همین خط ومستقیم برو وپیچ اول وبپیچ

مرتضوی بی حرف رانندگی کرد.استادصدای آهنگ ویکم برد بالاوگفت

-خوش به حالت بهاراینجا زندگی میکنی

-آره اینجا خیلی خوشگله.خودمم اینجا روخیلی دوست دارم

دیگه کسی حرفی نزدوتوسکوت به جنگل نگاه میکردیم.یه لحظه سرمو چرخوندم وبانگاه مرتضوی که ازتوآینه داشت نگام میکردغافلگیرشدم.همون موقع طاها دستشو انداخت روشونه من.جوری که انگارتوبغلش بودم.باتعجب نگاش کردم.لبخندی زدوسرشو آوردکنارگوشم.انقدرنزدیک که نفساش باشدت میخورد توصورتم.آروم گفت

-نگاش نکن خب؟

همونطورداشتم خیره خیره نگاش میکردم که حلقه دستشو بیشترکردومنو به خودش فشارداد.یعنی این توطول همه مسیرکه من ذهنم یه جای دیگه بودداشته منومرتضوی رومیپاییده؟!!باپام ضربه محکمی به پاش زدم که اصلا انگاری حسش نکرد.

-ببینم توچرا نرفتی سرکاراصلا؟

-چون دیشب که دیدم این پسره هم اینجاست مرخصی گرفتم تاچهارچشمی شماروبپام.

آروم خندیدم وگفتم

-ولی من یادم نمیادنگهبان استخدام کرده باشم

-ولی بنده به عنوان پسرعموی شما وظیفه دارم بیشترمراقبتون باشم

-مثل اینکه باورت شده پسرعمومیا

-مگه نیستم؟

-طاهااا

-جووونم

بادهن بازنگاش کردم.انصافا این یه دونه روهیچوقت بهم نگفته بود.وقتی دیدباحیرت دارم نگاش میکنم دم گوشم گفت

-بهارخاطرت برام خیلی عزیزه.خیلی

من هنوزتوبهت بودم.یکم توهمون حالت بودتااینکه سرشویکم بردعقب ویکی ازدستامو گرفت.انقدرخجالت کشیدم که جرعت اینکه سربلند کنمونداشتم.آروم گفت

-یادم باشه همیشه یه چیزی بگم که خجالتزده شی.آخه لپات گل میندازه خیلی خوشگل میشی

ازتولبموگازگرفتم تانخندم.فقط دستمو ازدستش بیرون آوردم ودست به سینه شدم.روموکردم اونوری ویه طرف دیگه رونگاه کردم.چندبارجمله ای که بهم گفت وتوذهنم مرور کردم"خاطرت خیلی برام
 

تحت تعقیب

کاربر نیمه فعال
کاربرسایت
عضویت
11 October 2017
ارسال ها
964
امتیاز
93
عزیزه"یادمه مرتضویم این وبهم گفته بودولی چرا اون موقع انقدرذوق نکردم وخوشم نیومد.یکم که فکرکردم دیدم خاطرطاهاهم برای من عزیزه.ازفکراینکه نکنه طاها منودوست داره ته دلم قنج رفت.

استاد-شهاب ازینوربرو.تابلوزده آبشاراینوریه.بهارتوکه اینجایی میای این دوروورتفریح کنی؟

-میام ولی کم میام.الان این آبشارومن فقط دوباررفتم.بیشتردوروبرکلبه خودم میپلکم.تنهاباشم خیلی دورنمیشم.

طاها-بهاریادت باشه اون دریاچه که باهم رفتیم وحتما نشون استاد بدی خیلی جای توپیه

-اون که نزدیک کلبس.حالا بعد نشونشون میدم.

شهاب-همینجا پارک کنم دیگه؟

طاها-چرانمیری جلو؟

شهاب-خب همه راهم که نمیشه باماشین رفت.تایه جاییم پیاده بریم بابا

-منم موافقم.همینجا پارک کنیدشما

شهاب-چشم

باتوقف ماشین هرچهارتاییمون پیاده شدیم.هرکی یه چیزی دستش گرفت وراه افتاد.ازطاهاومرتضوی فاصله گرفتم ورفتم کناراستاد.آروم گفتم

-استاد میشه یه جوری به دکترمرتضوی بگید که زیاد....

پریدوسط حرفم وگفت

-دیشب بهش گفتم وقتی شمابیرون کلبه بودین

لبخندتشکرآمیزی بهش زدم.صدای طاها ازپشتمون اومد که گفت

-شمادوتا چی پچ پچ میکنین درگوش هم؟

استاد-داشتم میگفتم به بهاراین طاهابه کی رفته انقدرفضوله

ازروشونه برگشتم نگاش کردم وگفتم

-منم گفتم به طایفه ماکه نرفته احتمالا توبیمارستان عوضش کرده باشن

هرچهارتاییمون خندیدیم.طاهاگفت

-حیف که دستم پره

-مثلا چیکارمیکردی؟

-خفت میکردم

-اوهوع بروبابا

دیگه رسیده بودیم به آبشار.وسایلا روگذاشتیم روزمین وهرچهارتاییمون نگاهمون ودوختیم بهش.واقعا خوشگل بود.

-یادمه پارسال پرآب تربود

استاد-خداکنه اینا دیگه به عاقبت زاینده رود دچارنشن

-اهوم

زیرانداز وپهن کردیم ونشستیم روش.طاهااولین کاری که کرداین بود که آتیش روشن کنه.روبه مرتضوی گفتم

-آقا شهاب میشه اون قَلدو روازتوسبدبدین

باتعجب گفت

-قلدو؟قلدوچیه؟

لبخندی بهش زدم وگفتم

-یه چیزی شبیه پارچ استیل که توش چایی آتیشی درست میکنن.

یکم به اطرافم نگاه کردم وگفتم

-اوناهاش مثل اون که روآتیشه

یکم نگاش کردوگفت

-چه جالب

-آره.چایی ترش درست کردن تواینا روآتیش خدایی خیلی میچسبه

مرتضوی درحالی که قلدورومیدادبهم گفت

-پس درست کن ببینیم چه مزه ایه

-بله حتما

ازش گرفتم ویکم چایی وآب ریختم توش به یه لیموبزرگ امانی.دادمش به طاهاوگفتم

-بیااینو بذارروآتیش.

ازم گرفت وگذاشتش وسط آتیش.هیزمای اطرافشو مرتب کردواومد پیشم نشست.زانوهامو گرفتم توبغلمو ساکت به اطرافم نگاه کردم.بادیدن زباله هایی که اطراف آبشارریخته بود چندشم شد.حیف این طبیعت زیبا که یه سریا واقعا لیاقتشو ندارن.باافتادن چیزی رودامنم ازفکربیرون اومدم.سیب روازروپام برداشتم وبه طاهانگاه کردم.خندیدوگفت

-توفکری

-نه داشتم اینورارونگاه میکردم.

-آخی نکه کم دیدی

گازی ازسیبم زدم وتک خنده کوتاهی کردم.

استاد-بهاراینوراحیوون وحشیم هست؟
 

تحت تعقیب

کاربر نیمه فعال
کاربرسایت
عضویت
11 October 2017
ارسال ها
964
امتیاز
93
-آره.گرگ روباه خوک شغال سگ ازینچیزا دیگه

شهاب-اونوقت تونمیترسی تنهایی توجنگلی؟

-نه باباعادت کردم.البته نه اینکه نترسما چرا خب ولی منکه شبا ازکلبه بیرون نمیرم.برمم یکی ازمردای روستاهمیشه باهامه

استاد-آخه دیشب صدای یه حیوونی میومد.البته نفهمیدم صدای چیه ولی یه جوری بود انگاری خورخورمیکرد

خندیدم وگفتم

-آهان اون خوک بوده

شهاب-یاابوالفضل

خندیدم وگفتم

-اتفاقا بی ازارش خوکه.اصن کاری باهات نداره البته اگه کاریش نداشته باشی.یه چیزی بدی بخوره کاریت نداره دیگه

شهاب-اونوقت اگه چیزی همراهت نبود بدی بهش بخوره چی؟

طاها-اونوقت خودتو میخوره

چاهارتاییمون خندیدیم.گفتم

-نه اونجوریم نیست.ولی معمولا خوکا بی آزارن.

استاد-تاحالا ازنزدیک دیدیشون؟

-اون که معلومه.زیاد دیدمشون

شهاب-کاش تاوقتی اینجاییم ماهم یکیشو ببینیم.خوشگلم هستن؟

مکثی کردم وگفتم

-نع

تک خنده ای کردوچیزی نگفت.ازجام بلند شدم وچندتا لیوان چایی لیموی آتیشی ریختم.یکی یکی بهشون تعارف کردم وگفتم

-اینم چایی آتیشی.

طاها-دست گلت دردنکنه

-نوش جان

یکم چاییمو فوت کردم.خواستم بخورم که گوشیم زنگ خورد.شماره ناشناس بود.

-بله؟

هیچ صدایی نیومد

-الو؟

بازم جوابی ندادشونه ای بالاانداختم وگوشی روقطع کردم

طاها-کی بودپس؟

-نمیدونم صدانیومد

استاد-شاید آنتن نداری

-من دارم احتمالا اون نداره.دوباره گوشیم زنگ خورد.ازجام بلند شدم وکفشم وپوشیدم.یکم رفتم اونطرف تروجواب دادم

-بله؟

-سلام علکم خانوم خانوما

باشنیدن صدای هادی نمیدونم چراولی دلم هری ریخت.برگشتم وبه اونا نگاه کردم به جزطاهاکه شیش دنگ حواصش به من بودوونگاه ازم نمیگرفت اون دوتاباهم حرف میزدن وحواصشون به من نبود.لبخند تصنعی زدم تاطاهاشک نکنه.یکم رفتم اونورتروپشتموکردم بهشون

-واسه چی زنگ زدی؟

هادی-هنوزم که کج خلقی.ببین من تازه آتیشم خوابیده

-بمنچه.بهت گفتم واسه چی زنگ زدی

-زنگ زدم یه فرصت دیگه بهت بدم

اخمم رفت توهم

-فرصت؟فرصت چی؟

-دآخه من نمیفهمم تویاخودتو میزنی به نفهمی یاواقعا نفهمی

-حرف دهنتوبفهم

چندلحظه سکوت کردوگفت

-ببین منوعصبانی نکن.توفکرکردی من نفهمیدم.آخه بدبخت توکه به همه پامیدی خب به من که ازهمه چی باخبرم چرا نمیدی هان؟

-من منظورتونمیفهمم هادی.اصلا نمیفهمم چی دیدی که انقدرفکربیجا درمورد من میکنی

-هع.فکربیجا.ببینم اون شب که علی اومد خونتون دوساعت اونجا بود داشتین چه غلطی باهم میکردین؟غیر ازاینه که داشتین...

پریدم وسط حرفشو گفتم

-احمق کودن اون شب علی اومده بود تحقیق بگیره

خنده هیستیریکی کردوگفت
 

تحت تعقیب

کاربر نیمه فعال
کاربرسایت
عضویت
11 October 2017
ارسال ها
964
امتیاز
93
-برویکی مثل خودتو خرکن.اون هیچی.اون پسره کیه اونجا،اون که دیگه همش وردلته نگواین شبایی که اونجا بود وردلت نخوابیده بود

- گوش کن ببین چی میگم...

-نه توگوش کن.اون روهم میخوای فاکتوربگیری؟دیشب چی؟دیشب که چهارنفری بودین خب چی میشد منم میومدم ؟توکه بدت نمیاد دسته جمعی عشق کنی منم که ازخدامه پس دردت چیه؟نکنه دوست داری فقط بامردایی که خرپولن وشاسی بلند سوارمیشن بریزی روهم هان آره؟

حرصمو خالی کردم سرسنگ زیر پام ولگدمحکمی بهش زدم.

-اصلا هرجوردوست داری فکرکن.یه باربهت گفتم دوباره هم میگم.من نه ازون زنای خیابونی هرزه ام نه آدمیم که به تونخ بدم.حالا هم گمشو پاتواززندگیم بکش بیرون.دیگم حق نداری به من زنگ بزنی

گوشی وفورا خاموش کردم وپرتش کردم توجیبم.بادستم آروم آروم شقیقم روماساژدادم تایکم آروم بگیرم اما بی فایده بود.کم بدبختی بود سردردم بهشون اضافه شد.وقتی برگشتم بانگاه طاها غافلگیرشدم.یعنی ازون موقع تاحالا داره نگام میکنه؟!سعی کردم به اعصابم مسلط باشم.برگشتم پیششون وسرجام نشستم.استادومرتضوی هنوزداشتن حرف میزدن وانگاراومدن منو هم نفهمیدن ولی هنوزطاهاداشت نگام میکرد.لبخند محوی بهش زدم که بلکم دست ازنگاه برداره.بهم نزدیک ترشدوگفت

-کی بودپس؟

-یکی ازدوستام بود

-آهان

لیوان چاییم وبرداشتم ویکمیش روخوردم.سرد شده بود ولی قابل خوردن بود.سریع تمومش کردم وگذاشتمش توسینی.بقیه لیواناروهم جمع کردم وبلندشدم

-من میرم ایناروبشورم

طاها-صبرکن منم میام

-نه نمیخواد.توسیخاروبزن ناهاروبخوریم.گشنمه

طاها-باشه

شهاب-طاهاگوجه هاروهم بده من میزنم

طاهاخندیدوگفت

-چه کارسختی.خسته نشی یه وقت

باخنده اونا لبخند کم جونی نشست رولبم.خوبه این دوتا مراعات میکنن ودیگه باهم بحث ورقابت ندارن.انگارمرتضوی کم کم داره باورش میشه من واون بدرد هم نمیخوریم.شاید تاالان ازینکه اومده اینجا پشیمونم شده.یکم ازشون دورشدم وباچشم دنبال آبخوری گشتم.ته یه نقطه کورجنگل دیدمش.یکم دورترازبقیه بودوتوخلوت ترین جای جنگل.ازبین مردم رد شدم وراه آبخوری روپیش گرفتم.ذهنم عجیب پی هادی وتلفنش بود.نکنه واقعا پشت این تهدیدش یه نقشه هایی باشه.نکنه تهدیدش توخالی نبوده باشه.یعنی میخواد چیکارکنه!انقدرتوفکررفتم که نفهمیدم کی رسیدم.لیواناروشستم وگذاشتم توسینی.داشتم دستام روباگوشه لباسم پاک میکردم که یه چیزی محکم خورد بهم.اگه شیرآب ونگرفته بودم پخش زمین میشدم.خواستم برگردم ببینم کی بودوچی شد که یکی ازپشت محکم گرفتم.یه دستشو گذاشت روشکمم ویکیش روگذاشت رودهنم.هرچی دست وپازدم وجیغای خفه کشیدم بی فایده بود.یاروخیلی راحت منو یکم بلند کردوباقدمای تند که به دوییدن میخورد بیشتررفت یه طرف دیگه جنگل.هرچی چشمم چرخوندم هیشکی وندیدم.یکم که دویید یهویه جا ایستادوبی هوامنو پرت کرد روزمین.نتونستم خودمو کنترل کنم وپخش زمین شدم.نمیدونم دستم چه شکلی ضرب خورد ولی چنان دردی گرفت که گریم گرفته بودآروم دستمو گرفتم توبغلم وبرگشتم.یه پسره ایستاده بود یکم اونطرف ترم وداشت به گوشیش ورمیرفت.یه پسرقدبلند ویه ذره هیکلی.اصلا برام آشنانبود.شماره یکی روگرفت وگفت

-آوردمش.فقط سعیدوبفرست کیشیک بده

گوشی وقطع کردو اومد پیشم.

-ازمن چی میخوای؟توکی هستی اصلا

پسره خیلی زشت بود.بالبخندزشتی گفت

-گریه نکن که اشکات هنوزمونده خانوم دکتر

قبل اینکه چیزی بگم صدای پای یه نفراومد.پسره ازجاش بلند شدویکم اونورتررفت وگفت

-بیا اینجاییم

فوراازجام بلند شدم.تاخواستم فرارکنم یاروشیرجه زدسمتم وازپشت دستاشو قفل کرد روشکمم ونذاشت برم.باگریه گفتم

-ولم کن....چی میخوای ازم....کمک

داشتم باچشم دنبال یکی میگشتم که یهو هادی جلوچشمم ظاهرشد.بابهت داشتم نگاش میکردم.بی حرف اشکام میومدن.ازهمونجا گفت

-بیخود جیغ ودادنکن.اینجا نقطه کورجنگله هیشکی نیست

اومد پیشم وبادوتا دستاش بازوهمو گرفت.چسبید بهم وگفت

-سلام خانوم خانوما

-واسه چی منوآوردی اینجا...ولم کن...کمک

دستشو گذاشت رودهنم وسرشو آورد نزدیک تروگفت

-هیــــش.آروم باش

بایکی ازدستام که سالم بود مشت زدم به سینه هادی که اون پسره که پشتم بود هرجفت دستامو محکم گرفت.جیغ بلندی زدم وبه هق هق افتادم.

-آآی دستم...آآآی
 

تحت تعقیب

کاربر نیمه فعال
کاربرسایت
عضویت
11 October 2017
ارسال ها
964
امتیاز
93
هادی دستمو آروم گرفت وگفت

-خیل خب.آروم باش

باصدای بلند گریه میکردم.فکرکنم دستم دررفته.

هادی-چقدربهت گفتم باهام راه بیا.آخرشم مجبورشدم بازوربکشونمت اینجا.

-ولم کن هادی...ولم کن عوضی

هادی بادادگفت

-خفه شو.عوضی تویی واون پسره آشغال

مثل خودش دادزدم

-آشغال تویی آشغال خودتــــی

باپشت دست محکم زدتودهنم که ازدردصورتم مچاله شد.مزه خون وتودهنم حس میکردم.پوزخندی زدودرحالی که نگاش رولبم بودگفت

-فرید..بنظرت لب خونی خوشمزس؟

پسره ازپشت سرم خندیدوگفت

-لب خوردم ولی خونیش ونه.حالا میخوای یه تست کن

هادی درحالی که چشماشو ریز کرده بودونگاه ازلبم نمیگرفت سرشو آورد نزدیک تر.تاخواست کاری انجام بده یه نفردادزد

-هادی...فرارکنین یکی داره میاد اینجا

تااینو شنیدن رنگشون پرید.پسره دوباره بی هوا ولم کرد که بازخوردم زمین.هادی اومد سمتم وگفت

-فرصت آخره.شمارمم که داری.تاشب بهت وقت میدم اگه ازخرشیطون پایین اومدی یه اس بده همین امشب میام کلبت تاصبح وردلت خوش میگذرونیم.اگرم که ندادی منتظر یه اتفاق بدباش عزیزم

همین که حرفش تموم شد بااون پسره دوییدن ورفتن.باگریه خودمو کشیدم سمت یه درخته وتکیه دادم بهش.دستمو که دردمیکردگرفتم توبغلم وسرمو گذاشتم روزانوهام.چندلحظه بعد دست یه نفرنشست روشونم.سربلند کردم وباچشمای نگران طاها روبه روشدم.داغ دلم تازه شدوبلند ترازقبل گریه کردم.دستشو انداخت دورگردنمو منو کشید توبغلش.سرموگذاشت روسینش زیرگوشم آروم گفت

-چیشده بهار؟چرااینطوری شدی آخه؟

بااون یکی دستم به پیرهنش چنگ زدم وبیشترازقبل گریه کردم.یکم سرمو نازکردوگفت

-آروم باش.هیچی نیست

-طاها

-جونم

-دستم دردمیکنه

سرمو ازروسینش برداشت ویکم ازم فاصله گرفت.روزانو کنارم نشست وگفت

-دستت؟چیشده ببینم

-نمیتونم تکونش بدم

آروم دستشو گذاشت رودستم وگفت

-شکسته یعنی؟

-نمیدونم فکرکنم دررفته

-میشکنم دستشونو.کارکیابود؟

اصلا نمیخواستم طاها بویی ازقضیه ببره .گفتم

-نمیدونم.نشناختمشون.

یکم نگام کردوگفت

-نگفتم بهت دروغ بگی قیافت داد میزنه

سرموانداختم پایین وگفتم

-دروغ نمیگم.وای استادشون چی؟فهمیدن؟

-خواستن بیان دنبالت بگردن که من نذاشتم چرا گوشیتوباخودت نبردی آخه؟

-یادم رفت

-بهاراونی که بهت زنگ زدهادی نبود؟

باچشمای گردنگاش کردم.

-نه هادی نبود

-بگو جون من

-به جون خودم

-نه بگو جون من

-چه فرقی داره توهم وقت گیرآوردیا

-پس کارخودش بوده.وای اگه ببینمش...

-طاها.بس کن.بذارتاوقتی مهمونام اینجان یه نفس بکشم وقتی رفتن خودم یه فکری میکنم

-باشه ولی فقط تاوقتی مهمونات اینجان.بعدش هروقت دیدمش من میدونم واون

-تااون موقع.
 
وضعیت
موضوع بسته شده است.

کسانی که این موضوع را خوانده اند (تعداد: 9) مشاهده جزئیات

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 0, کاربران: 0, مهمانان: 0)


بالا