تازه چه خبر
انجمن رمان ایران

سلام مهمان عزیز برای عضویت در انجمن رایگان ثبت نام کنید! پس از وارد شدن، می توانید با اضافه کردن موضوعات و پست های خود، و همچنین تماس با دیگر اعضا از طریق صندوق پستی خصوصی خود، در این سایت شرکت کنید!

داستان کوتاه

Arian

کاربر تازه وارد
کاربرسایت
نام داستان:یک روز پُر امید
خالق اثر:حمید رستگار
ژانر:اجتماعی
طفلکی ۹ سال داشت و نامش امید بود و به جای اینکه روزش را با کارتون موش و گربه شروع کند همچون موشی بی خانمان بر زیر خروارها کارتون با گربه اش که پشمالو صدایش میکرد خوابیده بود، تا اینکه بی رمق انها را کنار زد و با حالتی بی امید امیخته با نفرت بلند شد و بندهای کفش پاره اش را بست و رهسپار خیابان ازادی شد تا شاخه گل های یاس که شب قبلش خریده بود را بفروشد تا روزی دیگر با سوزی سهمگین در چشمانش به این زندگی پُردرد و سرد خود ادامه دهد
به ان خیابان رسید و میان ان همه ماشین مانند ماری زخمی می خزید و چشمانش را به چشمان سرشار از فحش رانندگان گره میزد تا شاید ترحمی به اندازه فاصله ی میان چراغ قرمز و سبز نصیبش شود تا اینکه چراغ سبز تابلو بی تابی تند او را در پی داشت همزمان رنگ افسوس در دل کوچکش نقش بست با فهم اینکه حتی یک شاخه از گلها را نفروخته است ،نا امیدانه تر از همیشه از انجا خارج شد و اقبال خود را در جایی دیگر تملق می کرد.
گویی از تمام دنیا همان گربه را داشت که درکش می کرد و بس؛ترسان ترسان روبه جلو پیش می رفت و هوا هم ابری بود و هر هنگام انتظار بارش باران را طلب می کرد
در مقابل خود چند پسربچه هم سن و سال خود را دید که ظاهرا از مدرسه تعطیل شده بودند و در رویاهای خود عاشقانه دوست داشت به جای یکی از انها باشد گویی درس و مشق و مدرسه رفتن را فقط توی خواب های اشفته ی خود تصور می کرد،به هر حال ان پسربچه ها با دیدن حالت ژولیده و بزرگ نما بودن از سنش او را به باد تمسخر و تحقیر گرفتند و امید سرافکنده و خجالت زده از همه جا سر در گریبان خود فرو برد با سکوتی تهوع امیز از کنار انها رد شد تا به پارکی رسید که بیشتر افراد پیر و فرتوت در انجا پرسه می زدند،ناگهان صدایی لرزان و نارسا که امید را مخاطب قرار میداد توجهش را به خود جذب کرد،صاحب صدا پیرزنی بود با کمری خمیده و دست به عصا و رخ نمایی دریده شده از دست روزگار روی صندلی چوبی مندرس سمت چپ امید جاخوش کرده بود و با عصای خود اشاره میداد که بیا اینجا، بیا اینجا پسر خوب ؛امید با کنجکاوی امیدباورانه خود به سمت پیرزن قدم برداشت و در کنار او حاظر شد پیرزن با تحکم از او پرسید که همه ی گل ها رو چند میفروشی؟ انگار امید قند در دلش اب کرده بودی،سریعا به پیرزن گفت: ۲۰ هزار تومان پیرزن هم بدون چونه زنی معطل بار مبلغ گفته شده را پرداخت نمود و گل ها را گرفت و امید از سرور و شادی در پوست خودش نمی گنجید در ان لحظه به اسمان خیره شد و در خود با تشویش تنیده شد و اشک هایش را با تبانی باران شُست و با خیالی مخدوش در فراسوی حسرت هایش غرق شد...
 
آخرین ویرایش:

بالا