تازه چه خبر
انجمن رمان ایران

سلام مهمان عزیز برای عضویت در انجمن رایگان ثبت نام کنید! پس از وارد شدن، می توانید با اضافه کردن موضوعات و پست های خود، و همچنین تماس با دیگر اعضا از طریق صندوق پستی خصوصی خود، در این سایت شرکت کنید!

رمان عشق ارباب/ اثر dary...

Hasna

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت کل سایت
ژانر رمان عاشقانه و ترادژی است.
خلاصه
ستاره در پی مرگ ناگهانی خواهر دوقلویش مهتاب و به وصیت او،قبول می کند که نقش او را درخانه اش ودر کنارشوهر خواهر خشک و مرموزش بازی کند حالا با حضور او آرامش به خانواده برگشته ولی شعله های انتقام در کنار عشقی نوخاسته ستاره را وادار می کند که…

سال انتشار: 1392

سبک رمان ارباب رعیتی

تعدادی از شخصیت ها(به دلیل زیاد بودن شخصیت ها تعدادی از اون ها نوشته میشه)
[TABLE]
[TR]
[TD]نام شخصیت[/TD]
[TD]سمت شخصیت ها[/TD]
[/TR]
[TR]
[TD]مهتاب[/TD]
[TD]زن شایا / در قید حیات نیست. [/TD]
[/TR]
[TR]
[TD]ستاره [/TD]
[TD]خواهر مهتاب [/TD]
[/TR]
[TR]
[TD]شایا[/TD]
[TD]ارباب/شوهر مهتاب [/TD]
[/TR]
[TR]
[TD]آناهیتا [/TD]
[TD]خواهر خوانده‌ی مهتاب و ستاره [/TD]
[/TR]
[TR]
[TD]نرگس [/TD]
[TD]عمه‌ی مهتاب و ستاره [/TD]
[/TR]
[/TABLE]
 

Hasna

معاونت کل سایت
عضو کادر مدیریت
معاونت کل سایت
قسمتی از رمان :
اطراف دوختم با دیدن اتاق لیمویی و وسایل سبز یشمی لبخندی زدم و گفتم

-روستا هم بیمارستان مجهز و خوشگل داره ما نمی دونستیم

نرگس جون:این چرت و پرتا چیه می گی

با شنیدن صدای نرگس جون از جام پریدم و دستم را بر روی قلبم گذاشتم و رو به اون و گفتم

-ترسوندیم

لبخند مهربانی زد و از روی مبل بلند شد و همانطور که با لبخند به من نزدیک می شد کنارم نشست و مهربانانه و دلسوزانه نگاهم کرد ... با لبخندی جواب لبخندش رو دادم که با سیلی که به صورتم زد ... با چشمان گرد شده نگاهش کردم

نرگس جون:آخیش حالا راحت شدم

با تعجب دستم را بر روی گونه ام گذاشتم و مظلومانه نگاهش کردم که گفت

نرگس جون:اینطور نگام نکنا

اخمی کرد و به پیشانیم زد و گفت

نرگس جون:این سوپرمن بازیت مال چی بود

سرم رو به زیر انداختم و آروم گفتم

-سوپر وومن نرگسی

با پس گردنی که به سرم زد... با خنده سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم

-ای بابا نرگسی ول کن تورو خدا

با ناراحتی نگاهم کرد و من را در آغوش گرفت با لبخندی اون رو به خودم فشردم و نگاهم را به نقطه ای خیره کردم که کنار گوشم گفت

نرگس جون:دیگه طاقت از دست دادن تورو نداشتم ستاره ... وقتی توی آتیش پریدی روح از تنم جدا شد ... دیگه با من این کارو نکن

اون رو بیشتر به خودم فشردم و با یاد آوری خوابم و لب خونی مهتاب ... سرم را در سینه اش فرو بردم ... و بغضم را خفه کردم و گفتم

-نتونستم یک مهتاب رو نجات بدم ...بابت این خوشحالم که مهتاب دیگه رو نجات دادم

او را از خود فاصله دادم و گونه اش را بوسیدم و اشکش را پاک کردم و گفتم

-فرهاد و مهتاب کجان

آناهیتا:یک وقت نگی آناهیتا کجاست

با خنده به پشت سر نرگس جون نگاه کردم و او را که به چهارچوب در تکیه داده بود و ما را نگاه می کردم گفتم

-تو که جای خود داری جیگر

آناهیتا با اخمی سرش را تکان داد و گفت

آناهیتا:آره آره خر شدم

-وااا آناهیتا فهمیدی

آناهیتا با ابرویی بالا رفته نگاهم کرد و گفت

آناهیتا:چیو ؟

-همینی که حالا گفتی

آناهیتا:اونوقت من چی چی گفتم

-اینکه خری

آناهیتا با عصبانیت نگاهم کرد و با جیغی کفشش رو از پایش بیرون آورد که صورتم را بر گردوندم و کفش به لیوان پر آب روی میز خورد و به زمین افتاد و شکست .... خواستم چیزی بگم که نرگس جون دستش رو بر روی دهانم گذاشت و با اخمی رو به آناهیتا و گفت

نرگس جون:تو که اینو می شناسی چرا اینقدر حرف می زنی

آناهیتا لب و لوچه اش را آویزان کرد و گفت-دستت درد نکنه نرگس جون داشتیم

دست نرگس جون رو کنار زدم و خندیدم که نرگس جون نیشکونی از پام گرفت ... میان خنده اخمی کردم و گفتم

-ای بابا چرا اینقدر می لپونی منو

نرگس جون و آناهیتا خنده ای کردن که اشاره ای به سرم دستم کردم

-کی بنده مرخص می شم

آناهیتا با خنده نزدیک شد و گفت

آناهیتا:مگه بیمارستانی که مرخص بشی

با تعجب نگاهش کردم که یکی به سرم زد و گفت

آناهیتا:آخه دیونه تو این تخت کمد این کتابخونه رو نمی بینی

همونطور که سرم را ماساژ می دادم گفتم

-خوب من فکر کردم که روستا یک بیمارستان مجهز داره به من چه

هر دو با صدای بلند خندیدن که لبخندی زدم و گفتم

-خوب این سرم کی وصل کرده برو بهش بگو که بیاد درش بیاره

آناهیتا دستی به موهای خوشحالتش که از شالش بیرون زده بود کشید و گفت

آناهیتا:ارباب سرم بهت وصل کرده

با تعجب نگاهشان کردم که نرگس جون نگاهم کرد

-ارباب!

نرگس جون:انگار همون موقع دوست فرهاد احمد رو فرستاده بودی دنبال کمک سر راهش ارباب رو می بینی و تمام جریان رو براش توضیح می ده ... ارباب هم با دونستن اینکه تو توی آتیش پریدی می ره که از ده های کنار کمک بیاره که آخرین لحظه که تو از حال رفتی می رسه

-خـــــوب

آناهیتا : خوبو کوفت

با اخمی نگاهش می کنم که خنده ای می کنه و کنارم می شینه

آناهیتا:ولی جـــــون ستاره عجب جذبه ای داشت هــــا پدر فرهاد تا ارباب رو دید جیم زد ... این ارباب هم اومد یک نعره ای کشید که این اهالی روستا بدبختا فکر کنم خیس کردن خودشونو

مشتی به بازوش زدم و گفتم

-مودب باش هــــا

آناهیتا اخمی کرد:کی به کی می گه مودب باش

با لبخند دندون نمایی نگاهش کردم که با خنده گفت

آناهیتا:ببند اون نیشو.. مسواک گرون شده ... خوب دیگه بعدش که ارباب بلند کرد تورو آورد خونه

-پس فرهاد با مهتاب چی شدن

نرگس جون:ارباب فرستادشون بیمارستان خارج روستا

لبخندی زدم و همونطور که خودمو خم می کردم تا سرم رو از دستم خارج کنم گفتم

-پس این ارباب رو زیادی به زحمت انداختیم دیشب

آناهیتا که می خندید گفت

آناهیتا:با اسبش اومده بود پیاده رویی

همانطور که سرم رو از دستم خارج می کردم گفتم

-من زحمتهای دیگه ای هم دارم برای این ارباب

نرگس جون:تو اونطور که فکر می کنی ارباب بد نیست

با اخمی نگاهش کردم که ادامه داد

نرگس جون:اینطور نگام نکن ... ارباب کوچیک بود که خواست به مهتاب تجاوز کنه نه این یکی

-شما می خواین چی بگین

آناهیتا:نرگس جون می خواد اینو بگه که این اربابی که مهتاب باهاش ازدواج کرده فقط برای آبروی مهتاب و خانواده اش حاضر شده مهتاب رو بگیره که دیگه هیچ احد والناسی به مهتاب تهمت نزنه

با تعجب از جام بلند شدم

-یعنی می خواین بگین که این به مهتاب کمک کرده

نرگس جون و آناهیتا سرشان را به مثبت تکان دادن که به فکر فرو رفتم ... چطور ممکن بود یکی بخواد به خواهرم تجاوز بکنه و دیگری ازدواج ... دستی به موهام کشیدم که جلوی صورتم ریخته بود و پشت گوشم بردم و با خودم گفت"از یک راه دیگه برای انتقام استفاده می کنم ... ولی باید ازشون انتقام خون خواهر پاکم رو بگیرم "

-پس این ارباب کوچیکه اونوقت کدوم گوریه

نرگس جون:نمی دونیم

نگاهی به اناهیتا کردم و گفتم

-پس تو چرا اینقدر ازش متنفری
 

بالا