رمان قلب مشترک مورد نظر خاموش می باشد (جلد دوم رمان لپ های خیس و صورتی)|آیه*(آیه محسنی)

**KKK**

همراه انجمن
کاربرسایت
عضویت
21 May 2018
ارسال ها
126
امتیاز
93
سن
17
عنوان رمان: رمان قلب مشترک مورد نظر خاموش می باشد (جلد دوم رمان لپ های خیس و صورتی)
به قلم : آیه*(آیه محسنی)

خلاصه ای از جلد اول رمان:
داستان هانا دختر درس خونی بود که یه هفته بعد فوت پدرش از خونه اجاره ایشون میندازنش بیرون اون که مادرشم از دست داده ، واقعا نمیدونه باید چیکار کنه؟!
از طرفی فشار زیادی از طرف نادر پسر شمسی خانم صاحب خونه هانا روی اونه, نادرکه پسر تقص محله و همیشه بیکار توی کوچه پلاسه به هانا پیشنهاد ازدواج داده
از قضا دقیقا همون شب یکی از پسربچه های علاف هم سن خود هانا که از مامورا فرار کرده میاد تو خونه هانا قایم میشه و این میشه سراغازی واسه اشنایی این دو تا
هانا بعد رفتن به مدرسه تصمیم میگیره بره قبرستون پیش بابا و مامانش که یهو سر از گیم نت ماهیار در میاره و دوباره با ماهیار روبرو میشه..

خلاصه رمان:
این رمان ادامه ی رمان لپ های خیس و صورتی است که با پایانی هیجان انگیز به پایان رسید اما داستان هانا هنوز ادامه دارد.. در این جلد اتفاقات و حوادثی برای هانا می افتد که خواندن آنها خالی از لطف نیست

شخصیت ها:
هانا
ماهیار
ماکان
سینا
آتش
امیر
ماهدخت
شهرزاد
فرهان
هومان
هیراد
بارمان
بهار و...
 

**KKK**

همراه انجمن
کاربرسایت
عضویت
21 May 2018
ارسال ها
126
امتیاز
93
سن
17
قسمتی از متن رمان :
تقریبا میشه گفت پارک شلوغ بود . تک و توک هم چادر مسافر ها دیده میشد . دیگه تابستون داشت تموم میشد و
دوباره زندگی های اداری و درسی ادم ها پر رنگ میشد !
چه تابستونی هم بود ! یهو صدای گریه یه پسر بچه باعث شد برگردم و نگاهش کنم . زیر سایه یکی از درخت ها
ایستاده بود و بلند بلند گریه میکرد و مامان مامان میگفت .احتمالا مامانشو گم کرده بود . رهگذر ها از کنارش رد
میشدن و توجهی نشون نمیدادن.
رفتم سمتش و گفتم : چرا گریه میکنی ؟؟
بین هق هقش گفت : من....مامانمو...میخوام
تو دلم گفتم : منم مامانمو میخوام
دستشو گرفتم و گفتم : بیا بریم بشینیم رو نیمکت ...مامانت به من گفته یه کاری داره زودی میاد...اشکاتم پاک کن!
با تعجب و خوشحالی بهم نگاه کرد و گفت : واقعانی خاله ؟
ملایم گفتم : بعله
دستمو گرفت و گفت : پس بریم بشینیم
یه چند قدم راه رفتیم که ایستادو با یه قیافه تهدید کننده وبامزه نگام کرد و گفت : دروغ که نمیگی خاله ؟؟
به لحن بانمکش خندیدم و گفتم : راسته راست
یه نگاه از سر تا پام انداخت و دوباره حرکت کرد تا رسیدیم به نیمکت ؛ چون قدش نمیرسید که مثل ادم بزرگا
بشینه رو نیمکت ، اول دستاشو گذاشت و داشت خودشو میکشید بالا که بغلش کردم و گذاشتمش رو نیمکت و خودم
هم نشستم کنارش .
همون طور که پاهاشو تکون میداد گفت : تو هم تنهایی؟ مامانتو گم کردی ؟
زدم رو دماغشو گفتم : تنهام . اما مامانمو گم نکردم . مامانم خودش خودشو گم کرده!
یه جوری که نشون میداد هیچی از حرفام نفهمیده نگام کرد که خندیدم و گفتم : نمیخوای اسمتو به خاله بگی؟
دستشو به لباسش مالوند و بعد اوردش جلو و گفت : من آقا آرمانم
خندمو قورت دادم و دست کوچیکشو اروم تو دستم فشردم و گفتم: منم هانام
لباشو داد بیرون و سرشو چند بار تکون داد و گفت : خوشگلی !!
از تعریف یهوییش پغی زدم زیر خنده و لپشو کشیدم و گفتم : تو هم خیلی بانمکی !!
من در کل میانه ام با بچه ها خوب نبود و اصولا از نق نق هاشون خوشم نمیومد اما ارمان خیلی به دلم نشسته بود یه
جورایی چهره و حرکاتش ارامش بخش بود. درست مثل صدای پوارو یا تخت خواب ماکان !
چشمای درشت مشکی داشت و موهاش همرنگ موهای ماهیار بود . صورتش سفید و توپولو بود و لپاش از گرما
قرمز شده بود .لباس مرتبی تنش بود که نشون میداد مامانش بهش توجه داره !
یهو با داد گفت : اینطوری نگام نکن
با تعجب بهش نگاه کردم و لبمو گاز گرفتم و گفتم : چشم ...
یهو صدای قار و قور شکمم بلندشد ساعت یه ربع به شیش بود !رو به ارمان گفتم: گشنه ات نیست ؟
سرشو دوبار پایین و بالا کرد که یعنی چرا گرسنه امه .
بریم باهم غذا بخوریم ؟؟ -
به اسمون نگاه کرد و گفت : الان نه وقت شامه نه ناهار !
چه باهوش !!
گفتم : وقت عصرونه که هست ؟بریم ؟
بعد یهو فکر کردم که یوقت مامانش نیاد برام دردسر بشه : ازش پرسیدم شماره مامانتو نداری ؟؟
دستشو برد تو جیبش و گفت : اینو مامانم همیشه میذاره تو لباسم که اگه گم شدم پیدام کنه !
تند از دستش گرفتم و گفتم : خوب اینو از اول میدادی
یه شماره از یه تلفن همراه بود و کنارش یه فامیلی بود . فتوحی !
شماره رو گرفتم : دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد !
اهی کشیدم و گفتم : خاموشه .
کف دستاشو به طرف بالا آورد و گفت : حالا چیکار کنیم ؟؟
یهو گوشیم زنگ خورد ،....
یهو گوشیم زنگ خورد ، ماکان بود ؛ پر انرژی گفتم : سلام پسر خاله عزیزم ...
از اینکه اینقدر خوب تحویلش گرفته بودم شوکه گفت : هانا خودتی؟؟
خندیدم و گفتم : نکنه میخواستی عسلو بگیری اشتباهی به من زنگ زدی ؟
تند گفت : نه میخواستم به خودت زنگ بزنم
متعجب گفتم : خوب ؟؟
یه ذره من من کرد و گفت : ممنون به خاطر اینکه سینا رو فرستاده بودی
اوخی ...چقدر سخته ازم تشکر کنه ...بیشعور مغرور !
ارمان با کنجکاوی نگام میکرد که بهش گفتم : پسر خاله امه ! میخوای باهاش حرف بزنی ؟
پرو پرو دستاشو دراز کرد که گوشی رو بهش بدم منم قبلش گذاشتم رو اسپیکر و به ماکان گفتم : ماکان یکی اینجا میخواد باهات حرف بزنه .. اسمش اقا ارمانه !
ماکان سریع عصبانی شد : ارمان دیگه کیه هانا ؟؟ نکنه هشت کوتوله شدی؟
گوشی رو با خنده دادم دست آرمان که با صدای بچه گونه اش گفت : سلام ...
صدای متعجب ماکان اومد : سلام ...تو آرمانی ؟؟
آرمان تند گفت : نه ...من آقا ارمانم
ماکان خندید و گفت : هانا دیگه زدی تو کار تور کردن بچه ها ؟
آرمان گفت : عمو تو میخوای مارو ببری باهم غذا بخوریم ؟
افرین بچه باهوش یه کاری کن بیاد مهمونمون کنه وگرنه من زیاد پول ندارم
ماکان با خنده گفت :گوشی رو میدی خاله هانا ؟

اومدم گوشی رو بگیرم که ارمان با همون لحن تهدید امیزش به ماکان گفت : میای یا نه ؟
 

بالا