داستان کوتاه سیاره فاراوات | مهدی.ج کاربر انجمن رمان ایران

  • شروع کننده موضوع ☆مهدی☆
  • تاریخ شروع
وضعیت
موضوع بسته شده است.

☆مهدی☆

همراه انجمن
کاربرسایت
عضویت
17 April 2019
ارسال ها
50
Reaction score
389
امتیاز
53
تیرکس با دیدنشان به سرعتش افزود؛ اما خوشبختانه فاصله زیادی با آنان داشت. از میان آرواره های قدرتمندش خون سرازیر می شد. با اینکه غذا همیشگی برایش فراهم بود، اما به طرز عجیبی علاقه به خوردن تام و سوفیا داشت. با هربار دویدن، شکاف هایی در گذاره های انجماد شده ایجاد می شد.
- تام داره به ما میرسه.
- به پشت سرت نگاه نکن، فقط بدو.
ناگهان غرش غریبه ای از دایناسور دیگر به گوش رسید. با جنگل فاصله نسبتا کوتاهی داشتند، اما با دیدن درخت هایی که کنار می رفتند، تغییر مسیر دادند.
- تام نکنه یه تیرکس دیگست؟
- یا عیسی مسیح، دوست ندارم بین دو تا تیرکس تقسیم بشم.
ناگهان یک دایناسور بزرگ تر از تیرکس که به رنگ قرمز بود، از جنگل خارج شد و به سمت تیرکس حمله ور شد. تیرکس با دیدنش ایستاد و غرش بسیار بلندی برای نشان دادن قدرتش کشید که تا به حال تام و سوفیا نشنیده بودند. تیرکس نگاه کوتاهی به تام و سوفیا انداخت و به سمت دایناسور قرمز رنگ که دشمن خونین و دیرینه تیرکس بود حمله کرد. تام و سوفیا ایستادند و به دو دایناسور قدرتمند جهان خیره شدند.
- اون یه کارکرودانتوساروس هستش، دشمن اصلی تیرکس و به احتمال زیاد به قلمروش وارد شده. باورم نمیشه قراره جنگ این دو موجود رو ببینم.
- تام بیا بریم، خطرناکه.
- نه سوفیا، چیزیمون نمیشه، می خوام ببینم کدومشون کشته میشه.
(کارکرودانتوساروس: در اواسط دوره‌ی کرتاسه، یعنی تقریبا ۱۰۰ میلیون سال پیش، دایناسوری عظیم‌الجثه با نام «کارکرودانتوساروس» (Carcharodontosaurus) می‌زیسته. نام کارکرودانتوساروس که از «کارکرودان» (Carcharodon) (نام بزرگ‌ترین کوسه‌ی سفید) گرفته شده، به معنی «سوسمار دندان تیز» است. استخوان‌های کشف شده از این دایناسور نشان می‌دهد که کمی از تیرکس
بزرگ‌تر بوده و طول آن تا ۱۳ متر می‌رسیده است. آرواره‌ی این دایناسور، دندان‌های زیادتری در مقایسه با تیرکس در خود جای می‌داده که طول هر یک از آن‌ها به بیش از ۲۰ سانتی‌متر می‌رسیده است.)

هر دو دایناسور که بهم رسیدند، گردن هم را هدف گرفتند و با دندان هایش تیزشان دریدند؛ اما موفق تر از آن کارکرودانتوساروس بود که گردن تیرکس را بین آرواره هایش گرفته بود. تیرکس با دست های‌کوچکش چنگ بر تن او می انداخت، اما فایده ای نداشت. بالاخره توانست با پاهای بزرگش ضربه ای به او بزند و به عقب پرتاب کند. تیرکس به کارکرودانتوساروس هجوم برد و اینبار با دندان هایش کمرش را هدف قرار داد و گاز محکم گرفت و سعی کرد گوشتش را از تن جدا کند، اما کارکرودانتوساروس با دمش تیرکس را به عقب فرستاد. هر دو زخمی و خونین شده بودند و دور هم می چرخیدند. کارکرودانتوساروس با غرش حمله کرد تا گردنش را بگیرد، ولی تیرکس موفق تر عمل کرد و با گرفتن گردن او، به طرفی پرتاب کرد.
 

☆مهدی☆

همراه انجمن
کاربرسایت
عضویت
17 April 2019
ارسال ها
50
Reaction score
389
امتیاز
53
کارکرودانتوساروس که روی زمین افتاده بود، بخاطر گردنش که خرد شده بود ناله می کرد. تیرکس به سمتش حرکت کرد و پای بزرگش را روی شکمش قرار داد. پنجه هایش تیزش را داخل شکم کارکرودانتوساروس فرو کرد که غرش وحشتناکی کشید. تیرکس خم شد و رو به صورتش غرش بلندتری کشید و با گرفتن گردنش میان آرواره هایش، کار کارکرودانتوساروس را خلاص کرد. کارکرودانتوساروس بی حرکت شد و در جدالی قدرتمند شکست خورد. تام شگفت زده دهانش باز مانده بود و سوفیا از این همه قدرت تیرکس به وجد آمد.
- سوفیا دیدی چه جنگی رو دیدیم؟
- واقعا تیرکس یه پادشاهه، به راحتی دایناسور بزرگ تر و قدرتمندتر از خودش رو شکست داد.
ناگهان بار دیگر صدای انفجاری از کوه در آمد و سنگ هایی از کوه پرتاب شد. سوفیا جیغ ‌کشید که باعث جلب توجه تیرکس شد.
- سوفیا بهت واقعا تبریک میگم، تیرکس صدات رو شنید. حالا فرار کن که هم سنگ ها بهمون برخورد نکنن، هم تیرکس مارو شکار نکنه.
باز هم فرار کردند که تیرکس به دنبالشان افتاد. چند سنگ رو به رویشان برخورد کرد، اما آسیبی نرساند. تیرکس هر لحظه نزدیک می شد و به احتمال زیادی هردوی آنها شانسی برای زنده ماندن نداشتند. تیرکس به ده قدمی آنها رسیده بود.
- سوفیا داره نزدیک میشه.
- لعنتی، هیچ شانسی نداریم.
همینطور که می دویدند، تام از بالای سرش چیزی را دید که باعث تعجبش شد. زبانش بند آمد و نتوانست دقایقی چیزی بگوید، اما موفق شد حرفش را بگوید.
-سوفیا بالای سرت رو ببین.
سوفیا سرش را بالا گرفت و مینی سفینه را دید بالای سرشان پرواز می کرد. زبان او هم بند آماده بود و فکر می کرد که اشتباه می بیند.
- دارم درست می بینم؟ اون مینی سفینه ماست؟
مینی سفینه پایین آمد و در کنار تام پرواز کرد. چشمانشان گرد شده بود. ناگهان دریچه سفینه باز شد و دیوید لبخند زنان دست تکان داد.
- می بینم یه تیرکس دنبالتونه.
تام با صدای بلندی گفت:
- عوضی نجاتمون بده. داره میرسه.
تیرکس به پنج قدمی آنها رسیده بود. سوفیا اینبار جیغ کشید.

- دیوید باور کن زنده ات نمی ذارم.
 

☆مهدی☆

همراه انجمن
کاربرسایت
عضویت
17 April 2019
ارسال ها
50
Reaction score
389
امتیاز
53
دیوید خندید و با مشغول شدن با صفحه دیجیتالی روی دستانش، تام و سوفیا او را نفرین کردند. ناگهان از یک قسمت از سفینه اسلحه ای بالا آمد و به سمت تیرکس شلیک کرد. با برخورد تیر ها به پای تیرکس، او روی زمین افتاد و غرش بلند کشید.
مینی سفینه از حرکت ایستاد و تام و سوفیا سریع خودشان را به داخل سفینه انداختند و مینی سفینه در عرض چند ثانیه به پرواز در آمد. هر دو روی کف سفینه دراز کشیده بودند و نفس های عمیق به داخل ریه هایشان می فرستاند. کلاه شیشه فضاییشان را در آوردند و به طرفی پرتاب کردند. دیوید بالای سرشان قرار گرفت و با خنده گفت:
- خیلی داغون به نظر می رسید.
سوفیا چشم هایش را بسته بود، اما در یک حرکت ناگهانی با پا به جای حساس دیوید ضربه زد. ضربه محکم نبود، اما صورت دیوید قرمز شد و بلند داد کشید.
- این رو زدم تا یاد بگیری کاپیتانت رو زودتر نجات بدی.
دیوید که هنوز می خندید، اما درد در وجودش رخنه کرده بود، گفت:
- دیگه فراموش نمی کنم.
تام و سوفیا از جایشان بلند شدند.
- آنا زندست؟
دیوید نفس حبس شده اش را بیرون فرستاد.
- فکر می کنی کی داره مینی سفینه رو هدایت می کنه؟
آنا از کابین بیرون آمد و با لبخند به سمت آنها آمد. جیغ خفه ای کشید و سوفیا را به آغوش کشید.
- خوشحالم که زنده موندین، خیلی نگرانتون بودم.
- منم خوشحالم. می تونم بگم بدترین روزای عمرم رو تجربه کردم.
آنا خندید و به آغوش تام نیز رفت. با همام لبخندش گفت:
- بهتره بریم دنبال مایکل بگردیم و بعد از این سیاره بریم.
تام و سوفیا با ناراحتی نگاهی به هم رد و بدل کردند که باعث کنجکاوی آنا و دیوید شد.
- چرا اینطوری هم رو نگاه می کنید؟
سوفیا بی مقدمه گفت:
- مایکل مرده.
آنا دستانش را بر روی دهانش گذاشت و قطره اشکی از چشمانش سرازیر شد.
- خدای من، باورم نمیشه
دیوید با چهره اش گرفته گفت:
- حداقل جسمش رو ببریم.
تام سرش را به نشانه منفی تکان داد.
- متاسفم بچه ها، اما مایکل دیگه وجود نداره.
- لعنتی. به خانواده اش چی جوابی بدیم؟
تام شانه ای بالا انداخت.
- سازمان مثل همیشه بلده چطوری این مسئله رو درست کنه. امیدوارم تو دنیای ابدیت به آرامش برسه.
سوفیا به سمت کابین مینی سفینه رفت و بر روی صندلی نشست. بقیه نیز آمدند و روی صندلی های خالی نشستند.
- من یه لحظه هم نمی خوام اینجا بمونم، بهتره بریم.
سوفیا مینی سفینه را به بالا هدایت کرد؛ ابرهای سیاه دیگر وجود نداشت و خوشبختانه از جو سیاره به آسانی خارج شدند. حال بهتر می توانستند سیاره فاراوات را ببینند. سیاره ای که برای چند روز، بدترین اتفاق عمرشان را برایشان رقم زد و باعث مرگ یکی از دوستانشان شد.
- امیدوارم دیگه هیج انسانی پاش به سیاره فاراوات نرسه!


پایان

۱۳۹۸/۵/۱
 
Maral.m

Maral.m

مدیر تالار ویرایش
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ویرایش
عضویت
12 July 2019
ارسال ها
51
Reaction score
155
امتیاز
33
درود و خسته نباشید.
قلمتان جاویدان، خیلی ممنونیم که انجمن رمان ایران را برای نوشتن اثرتان انتخاب کردید.

انتقال موضوع به بخش ویرایش در تاریخ دوم مرداد ماه نود و هشت.
 
وضعیت
موضوع بسته شده است.

کسانی که این موضوع را خوانده اند (تعداد: 8) مشاهده جزئیات

  • helia_L
  • ♧~HaavusH _Rad~♧
  • mhds
  • bahar_s_79
  • •MaNiA•
  • Maral.m
  • NS.Z

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 0, کاربران: 0, مهمانان: 0)


بالا