درحال تایپ رمان مرد نیمه شب | یاسمن کاربر رمان ایران

ysmn♡nfs

ysmn♡nfs

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
ناظر رمان
ویرایشگر انجمن
مترجم انجمن
29 June 2019
126
715
93
Mash
نام رمان: مرد نیمه شب

نام نویسنده: یاسمن

ژانر: معمایی، جنایی

ناظر: @mhds
پالایشگر: @Delaram

خلاصه: هر شب اتفاق می‌افتد. در ساعت ۲۴، روبه‌روی کافه‌ی ۲۴ در شهر لندن، یک قتل! یک مرد در نیمه شب با دستانی خونین، خیابان‌های شهر را طی می‌کند. نگون‌بخت بعدی که خواهد بود؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
mhds

mhds

مدیر بازنشسته
مدیر بازنشسته
27 September 2018
73
1,647
93
18
ارامشی بین طوفان : )



خواهشمندم قبل از تایپ رمان خودقوانین زیررامطالعه فرمایید:
اطلاعیه قوانین تایپ رمان|انجمن رمان ایران

جهت اطلاع ازپاسخ پرسش های خودبه تاپیک زیرمراجعه کنید:
⚜پرسش و پاسخ رمان نویسی⚜

برای درخواست جلد رمان بعداز ده پست در تاپیک زیر درخواست دهید:

تایپک جامع درخواست جلد| انجمن رمان ایران

و برای تحویل جلد رمان :
تاپیک جامع دریافت جلد رمان| انجمن رمان ایران

بعد از ارسال 20 پست، لازم است درخواست نقد و تگ دهید:
قوانین درخواست تگ رمان
تایپک جامع درخواست نقد
قوانین نقد رمان (بسیار مهم)

 
ysmn♡nfs

ysmn♡nfs

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
ناظر رمان
ویرایشگر انجمن
مترجم انجمن
29 June 2019
126
715
93
Mash
مقدمه
می‌شنوی؟
صدای زمزمه‌هایش را می‌گویم.
از مرگ می‌نالد؛ از عشق...
اما عشق در فرهنگ لغت یک قاتل جانی معنا ندارد.
می‌بینی؟
رد انگشتانش را می‌گویم.
هنوز دستان آلوده به خونش را روی سرم حس می‌کنم.
می‌خوانی؟
ترس نگاهم را می‌گویم.
هنوز هم با دیدنش تنم به رعشه می‌افتد.
آسمان می‌غرد.
ابرها از رعب و وحشت می‌گریند.
زمین زیر پایم ناله می‌کند.
و مرگ...
مرا فرا می‌خواند.
***
دوربینم را در دست فشردم و نگاه طوسی‌ام را به کافه ۲۴ دوختم. این روزها آن را با نام کافه‌ی مرگ می‌شناختند. خواهرم معتقد بود که کافه‌ی ۲۴مثل یک کشتارگاه است. تنها کافیست که واردش شوی و طعم قهوه‌هایش را بچشی، مرد نیمه شب دیر یا زود سراغت خواهد آمد. با او مخالف بودم؛ چرا که کافه‌ی ۲۴ برای من متفاوت بود. در و دیوارهای کافه رازدار عاشقانه‌های من و ویل بودند؛ اما هنگامی که جسد نامزدم را در آغوش کشیدم، به تمام حرف‌هایش ایمان آوردم. کافه‌ی ۲۴ واقعا یک کشتارگاه بود. پیر یا جوان بودنت مهم نبود؛ مرد نیمه شب به کسی رحم نمی‌ کرد. از خودش تنها یک خنجر و یک کاغذ به یادگار می‌گذاشت. خنجر در وسط پیشانی مقتول فرو رفته و کاغذ نیز به وسیله‌ی همان خنجر به سرش متصل بود. قاتل با خون مقتول، با دست‌خطی درشت می‌نوشت: به خاطر تو!
به خاطر که بود که بی‌گناهان را سلاخی می‌کرد؟ این سوال همه‌ی اهالی این خیابان بود؛ اما متاسفانه، کارآگاه پیر و خرف از پس این قاتل مخوف و چراهای مردم برنیامده بود؛ بنابراین من آمدم تا کم کاری‌های او را جبران کنم. باید می‌فهمیدم که ویل عزیزم برای چه کشته شد. رعب و وحشت تمام وجودم را تسخیر کرده بود. یک زن، زیر درخت سرو قدیمی کنار کافه منتظر یک قاتل دیوانه است. واقعا دیوانگی محض بود. خودم با پای خودم در این سلاخ خانه قدم نهاده بودم. دست چپم را بالا آوردم و ساعتم را نگاه کردم. عقربه‌ها پوزخندی نثارم کردند و ساعت ۱۲:۲۴ را نشانم دادند؛ پس چرا کسی پیدایش نشده بود. با اخم منظره‌ی روبه‌رویم نگاه کردم. چرا پلیس‌ها کشیک نمی‌کشیدند؟ البته، یک بار کسی را به عنوان مراقب گذاشته بودند؛ اما چه فایده که نفهمیدند او کی آمده و کی رفته! مقتول میان بوته‌های گل سرخ پنهان شده بود. انگشتان کشیده و یخ‌زده‌ام را روی دوربین کشیدم. دیگر بودن در آنجا فایده نداشت. دوربین را در کیف مخصوصش قرار دادم و با ناراحتی به سمت خانه به راه افتادم. مثل همیشه در این ساعت، لندن از خلوت‌ترین مناطق محسوب می‌شد و تنها عابر آن من بودم. نسیم سردی بدن نحیفم را به لرز درآورد و دستانم ناخودآگاه برای در آغوش کشیدنم به پیشواز رفتند. موهای مشکی‌ام در هوا شروع به رقصیدن کردند. سرما در اعماق وجودم نفوذ کرده بود. انگشتان دستم گز گز می‌کردند و دیگر به این نتیجه رسیده بودم که ریه‌هایم قندیل بسته. چقدر خوب می‌شد که فنجان قهوه داغی را در دستانم بگیرم و لاجرعه آن را بنوشم. ایستادم و نگاهم را به بالا کشیدم. یکی از تیرهای چراغ برق، اتصالی داشت و روشن و خاموش می‌شد. ناگهان صدای قدم‌های کسی به گوشم رسید. با وحشت برگشتم.
 
آخرین ویرایش:
ysmn♡nfs

ysmn♡nfs

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
ناظر رمان
ویرایشگر انجمن
مترجم انجمن
29 June 2019
126
715
93
Mash
کسی نبود. تنها خودم بودم و سایه‌ام که روی پیاده‌رو نقش بسته بود. آن شب، هولناک‌ترین شب زندگی‌ام محسوب می‌شد. نمی‌دانستم که قلبم چگونه این بار مملو از اضطراب و وحشت را حمل می‌کرد. نفسم را از دهان بیرون فرستادم که باعث شد، بخارهای به وجود آمده در هوا به رقص در بیاید. نگاهم را به چرخش درآوردم. خیابان مملو از درختان سر به فلک کشیده بود و خیابان را همچون جنگل انبوهی جلوه می‌داد. پاهای یخ زده‌ام را روی سنگفرش کشیدم تا زودتر از آن محیط خوفناک فرار کنم. خانه‌ی مادرم در ابتدای خیابان قرار داشت و به سختی خود را به آنجا رساندم. به نرده‌های فلزی منزل مادرم نزدیک شدم که شبیه نیزه بود. حیاط خانه‌ی مادرم مملو از درخت و گل بود و علاقه‌ی صاحبخانه را به گیاهان نشان می‌داد. منزل ویلایی مادرم همچون قصرهایی بود که الکساندر دوما در رمان‌هایش به نمایش می‌گذاشت. علت این شباهت، پدربزرگ مرحومم بود. او علاقه‌مند به کتاب و رویاپردازی بود. در طول عمرش در صدد این بود که رویاهایش را عملی کند و همین کار را هم کرد. مردم به این دلایل، او را دیوانه می‌خواندند. هر وقت او را می‌دیدند، در گوش هم زمزمه می‌کردند:
- این همان سرگرد دیوانه نیست که در قصری همانند قصرهای هزار و یک شب به سر می‌برد؟!
پدربزرگم واقعا دیوانه بود و دوست داشت خودش را جای شخصیت‌هایی جا بزند که الکساندر دوما به آن‌ها جان داده بود و گویی خالقشان محسوب می‌شد. قدم روی سنگفرش‌ها گذاشتم و با عبور از سه پله‌ی سنگی دستانم را در جیبم کردم، به زور جسم فلزی را بین انگشانم قرار دادم. کلید را در قفل چرخاندم و قدم در خانه نهادم. تنها چیزی که آن را می‌دیدم سیاهی مطلق بود. در را بستم و نفس عمیقی کشیدم و تکیه‌ام را به در دادم.
- چقدر دیر اومدی!
نگاهم را به بالا کشیدم. نور مهتاب نیمی از صورتش را روشن کرده بود و ابروان درخشم را به رخم می‌کشید. با بی‌خیالی گفتم:
- شما چرا نخوابیدین؟!
 
آخرین ویرایش:
ysmn♡nfs

ysmn♡nfs

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
ناظر رمان
ویرایشگر انجمن
مترجم انجمن
29 June 2019
126
715
93
Mash
مادر با خشم نگاهم می‌کرد. نگاهم را از روی چهره‌اش به عمق تاریکی لغزاندم.
- تو با خودت چی فکر کردی، جنیفر؟! تو خودت می‌دونی که نمی‌تونی اون قاتل روانی رو پیدا کنی. می‌دونم از قتل ویل ناراحتی؛ اما ...
حرفش را قطع کرد. به آرامی نالیدم:
- بله مادر؛ شما درست می‌گید.
چشمانم لبالب اشک بود. هر آن ممکن بود که سقوط کنند. انگشتانم هنوز گزگز می‌کردند و سر انگشتانم بی‌حس شده بود؛ اما با این حال به اجبار دوربین را از گردنم درآوردم. بی‌توجه به مادر و نگاه غضبناکش به سمت راه پله‌ها رفتم که دقیقا روبه‌رویم قرار داشت. صدای مملو از سرزنشش به گوشم خورد.
- تو هم مثل پدربزرگت شدی. لجباز و یکدنده ... من دلم نمی‌خواد مردم بهت بگن دیوونه. می‌شنوی جنیفر؟
زیر لب گفتم:
- جنیفر دیگه کر شده!
پایم را روی آخرین پله گذاشتم و در یکی از اتاق‌ها را گشودم. صدای آهنگ‌های گوش‌خراش جولی از اتاقش نمی‌آمد و این نشانه‌ی این بود که زودتر از همیشه به خواب رفته. خودم را روی تختم پرت کردم و به سه شماره نرسید که به خواب رفتم.
***
- مادر! جنیفر!
جولی جیغ می‌کشید و سکوت دلپذیرم را با صدای تیزش می‌شکست. به اجبار برخواستم؛ اما سرم چنان تیری کشید که جیغ خفیفی کشیدم. با یادآوری سرمای سوزناک دیشب لرزیدم. چنان سرما به عمق استخوان‌هایم نفوذ کرده بود که همچنان سرمایش را احساس می‌کردم. به سختی بزاق دهانم را پایین فرستادم و تن کوفته‌ام را از اتاق بیرون کشاندم. روی پله‌ها فرش قرمز رنگی پهن شده بود و زیبایی سنگ‌های مرمر را دوچندان می‌کرد. نرده‌ها به زیبایی تراش خورده بودند و همچون کاخ‌های سلطنتی جلوه می‌نمود. با شنیدن صدای جیغ دوباره‌ی جولی سرعتم را بیشتر کردم.
 
ysmn♡nfs

ysmn♡nfs

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
ناظر رمان
ویرایشگر انجمن
مترجم انجمن
29 June 2019
126
715
93
Mash
- مادر! جنیفر!
جولی جیغ می‌کشید و سکوت دلپذیرم را با صدای تیزش می‌شکست. به اجبار برخواستم؛ اما سرم چنان تیری کشید که جیغ خفیفی کشیدم. با یادآوری سرمای سوزناک دیشب لرزیدم. چنان سرما به عمق استخوان‌هایم نفوذ کرده بود که همچنان سرمایش را احساس می‌کردم. به سختی بزاق دهانم را پایین فرستادم و تن کوفته‌ام را از اتاق بیرون کشاندم. روی پله‌ها فرش قرمز رنگی پهن شده بود و زیبایی سنگ‌های مرمر را دوچندان می‌کرد. نرده‌ها به زیبایی تراش خورده بودند و همچون کاخ‌های سلطنتی جلوه می‌نمود. با شنیدن صدای جیغ دوباره‌ی جولی سرعتم را بیشتر کردم. صدا از سمت آشپزخانه به گوش می‌رسید. آشپزخانه در زیر راه پله قرار داشت. با گشودن در چهره‌ی رنگ پریده‌ی خواهرم من را ترساند.
- چی شده؟
دستان لرزانش در حیاط پشتی را نشانه گرفت. چشمان سبز رنگش لبالب از اشک بود و هر آن امکان سقوطشان بر روی زمین بود.
-اون... اونجا.
نگاهم بر روی در نیمه باز ماند. چه چیزی پشت در بود که خواهرم می‌لرزید؟ وحشت او نیز به سراغ من آمد و تنم رعشه رفت. دلم گواه بدی می‌داد. تمام شجاعتم را در خودم جمع کردم تا بر ترس غلبه کنم و قدم به سمت در بگذارم. با با قدم‌های کوتاه خود را به در سفید رنگ چوبی رساندم که یک شیشه داشت. آفتاب چشمانم را زد. چشمانم را بستم و در را هل دادم. صدای جیغ جولی دوباره شروع شد و به گریه افتاد. چشمانم را گشودم؛ اما ای کاش چشم نداشتم و نمی‌دیدم.
 
  • Like
Reactions: mhds and *Nafas*
ysmn♡nfs

ysmn♡nfs

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
ناظر رمان
ویرایشگر انجمن
مترجم انجمن
29 June 2019
126
715
93
Mash
صدا از سمت آشپزخانه به گوش می‌رسید. آشپزخانه در زیر راه پله قرار داشت. با گشودن در چهره‌ی رنگ پریده‌ی خواهرم من را ترساند.
- چی شده؟
دستان لرزانش در حیاط پشتی را نشانه گرفت. چشمان سبز رنگش لبالب از اشک بود و هر آن امکان سقوطشان بر روی زمین بود.
-اون... اونجا.
نگاهم بر روی در نیمه باز ماند. چه چیزی پشت در بود که خواهرم می‌لرزید؟ وحشت او نیز به سراغ من آمد و تنم رعشه رفت. دلم گواه بدی می‌داد. تمام شجاعتم را در خودم جمع کردم تا بر ترس غلبه کنم و قدم به سمت در بگذارم. با با قدم‌های کوتاه خود را به در سفید رنگ چوبی رساندم که یک شیشه داشت. آفتاب چشمانم را زد. چشمانم را بستم و در را هل دادم. صدای جیغ جولی دوباره شروع شد و به گریه افتاد. چشمانم را گشودم؛ اما ای کاش چشم نداشتم و نمی‌دیدم.
- چی شده جولی؟
صدای مادر که آمد، صدای گریه‌ی جولی هم اوج گرفت. تنها به آرامی گفتم:
- زنگ بزنین به پلیس.
تکیه‌ام را به در دادم و مات و مبهوت به چهره‌ی خونین مرد روبه‌رویم نگاه کردم.
 
  • Like
Reactions: mhds and *Nafas*
ysmn♡nfs

ysmn♡nfs

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
ناظر رمان
ویرایشگر انجمن
مترجم انجمن
29 June 2019
126
715
93
Mash
صدای مادر همچون صدای ناقوس‌های کلیسا زنگ می‌زند.
- شما دو تا چرا رنگتون پریده؟
لبانم لرزید. این فاجعه همه‌اش به من ختم می‌شد. اگر دیشب هوای گرفتن قاتل به سرم نمی‌زد، مرد نیمه شب به سراغم نمی‌آمد. پس آن صدای خش خشی که از پشتم می‌آمد، خودش بود. با فکر کردن به این موضوع لرزیدم. قاتل ویل در پشت سرم قدم می‌گذاشت و من همچون بزدل‌ها فرار کردم. روی زانوانم نشستم و بغضم را شکستم. کاش برمی‌گشتم و چنان بر صورتش می‌کوفتم تا هزاران سال سوت بکشد. نه، باید سرش را با گیوتین می‌زدم و به عنوان تحفه بر گور ویل می‌بردم. ای جنیفر بزدل! حتی عرضه‌ی انتقام گرفتن از قاتل عشقت را نداری، پس به چه دردی می‌خوری؟ صدای قدم‌های مادرم را شنیدم که به سمتم می‌آمد. می‌دانستم الان از حال می‌رود یا قلبش برایش دردسر درست می‌کند؛ اما نه نگاه کردم و نه برگشتم. ناگهان صدای فریاد مادر آمد.
- پناه بر خدا!
صدای جیغ و گریه‌ی جولی شدت گرفت و به سمت مادرم دوید.
- آخ قلبم! ... آه!..
واقعا مرد نیمه شب به سراغم آمده بود؟ وقتی به خودم آمدم، روبه‌روی آمبولانس ایستاده بودم و به ازدحامی که ایجاد شده بود می‌نگریستم. چشمانم خالی از هر احساسی بود. کنار درخت بلند سروی که دقیقا سمت چپ خانه قرار داشت، ایستاده بودم و تکیه‌ام را به آن دادم تا مبادا سقوط کنم. زانوانم دیگر توان نگه داشتن این حجم از وحشت و غم را نداشت. آنقدر خودم را نفرین کرده بودم که خسته شدم. مادر دوباره دچار حمله‌ی قلبی شده بود. او هم همچون من نگاه طوسی‌اش مملو از هیچ بود. حرف نمی‌زد و تنها به دیوارهای پوشیده از کاغذ دیواری گل‌های رز خیره شده بود. دکتر می‌گفت که شوکه شده است. امکان دارد که دیگر به حالت اول برنگردد.
 
  • Like
Reactions: mhds and *Nafas*
ysmn♡nfs

ysmn♡nfs

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
ناظر رمان
ویرایشگر انجمن
مترجم انجمن
29 June 2019
126
715
93
Mash
آه عمیقی کشیدم. صدای ناله‌ی آژیر پلیس دوباره بلند شد. ماشین پلیس که از رنگ آبی و سفید بود، کنار دیگر ماشین‌ها ایستاد و مرد آراسته و جوانی قدم به بیرون نهاد. دستش را به چانه‌اش کشید و سرتاپای خانه را با نگاه خریدارانه‌ای نگاه کرد. افسر جوان به او نزدیک شد و احترام نظامی گذاشت. او که بود؟ از نظر من همانند جوان‌های شیک‌پوشی بود که پدرش جزو افراد سیاستمدار است. برای من او چنین شخصی بود. برای چه به اینجا آمده بود؟ شاید او اهل روم بود و به اینجا آمده تا منظره‌ی یک قتل فجیع را از نزدیک ببیند. پدربزرگم می‌گفت که رومیان عاشق خون و خونریزی هستند و از دیدنش لذت می‌برند. از تفریحاتشان انداختن برده‌ها روبه‌روی شیران گرسنه بوده است. با همان افسر به سمت خانه آمد. ناگهان، نگاهمان به هم دیگر تلاقی کرد. لبخند ژکوندی روی صورتش نشست و بعد نگاه مشکی‌اش را از من گرفت. به یاد ویل افتادم. این مرد تنها چهره‌ی مشرق زمینی داشت؛ اما ویل موهای طلایی داشت که همراه با نسیم در هوا می‌رقصید. نفس عمیقی کشیدم و دستانم را به هم گره زدم. کمی دیگر در آنجا ایستادم که ناگهان صدای جولی آمد.
- جنی...
صدای تو دماغی جولی باعث شد به سمتش بازگردم.
 
  • Like
Reactions: mhds and *Nafas*
ysmn♡nfs

ysmn♡nfs

مدیر تالار نقد
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار نقد
ناظر رمان
ویرایشگر انجمن
مترجم انجمن
29 June 2019
126
715
93
Mash
سر بینی کوچک‌اش قرمز شده بود و موهای بورش آشفته شده بودند. می‌خواست حرفی بزند؛ اما همچون ماهی لبان سرخ‌رنگ قیطانی‌اش را به هم می‌زد. انگار حنجره‌اش توانایی تولید اصوات را نداشت. با صدای خش‌داری گفتم:
- چی می‌خوای؟
جولی با چشمان لبالب از اشکش به نقطه‌ای نامعلوم خیره شد و بغضش را فرو فرستاد.
- دیشب، کجا بودی؟
ابروان نازک مشکی رنگم در هم رفت. چرا باید این سوال را می‌پرسید؟ اگر پلیس می‌فهمید، به من شک می‌کرد.
- برای چی؟
جولی به چشمان طوسی‌ام زل زد و با صدای آرامی که خشونت از آن می‌بارید، گفت:
- انقدر طفره نرو! حقیقت رو بگو. می‌دونم که رفتی به اون کافه‌ی لعنتی. می‌دونم که مثل یه احمق اونجا ایستادی تا اون قاتل روانی بیاد.
ناگهان اشکانش بر روی گونه‌هایش شروع به غلطیدن کردند. بغض‌دار گفت:
- از اول همه چیز اشتباه بود، جنیفر. اگه تو با ویل آشنا نشده بودی، اون نمی‌مرد. هیچ وقت سایه‌ی شوم اون قاتل عوضی تو زنگیمون نمی‌افتاد.
اشکانش را پس زد و آرام گفت:
- بگذریم، کارآگاه اومده. می‌خواد ازت سوال بپرسه.
 
  • Like
Reactions: mhds and *Nafas*

کسانی که این موضوع را خوانده اند (تعداد: 5) مشاهده جزئیات

  • ysmn♡nfs
  • لیانا استارک
  • کوه یخی
  • گل سرخ
  • تحت تعقیب

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 1, کاربران: 0, مهمانان: 1)