Welcome!

By registering with us, you'll be able to discuss, share and private message with other members of our community.

SignUp Now!

معرفی رمان نبرد کوهستان به قلم حبیب آذرگشسب

  • شروع کننده موضوع کوه یخی
  • تاریخ شروع
کوه یخی

کوه یخی

حبیب آذرگشسب
کاربرسایت
عضویت
11 May 2019
ارسال ها
228
نام رمان: نبرد کوهستان
ژانر: تخیلی
نام نویسنده: حبیب آذرگشسب
شخصیت ها:
کیارش: یک گرگینه گراگن است که پادشاهی سرزمین‌های گرگ‌های سپید را به عهده گرفته است.
خشایار: خون آشام شرور این داستان است. خشایار سعی در گرفتن دو سرزمین پتروس و لگانیو را دارد. در این بین او مجبور به جنگیدن با کیارش و پادشاه فرانک می‌شود.
سافیرا: دوست قدیمی مادر کیارش است که تمام عمرش را صرف مبارزه با خشایار کرده.
مرداس: آلفای اسبق گرگینه ها و پدر کیارش. او مردی باهوش و با تجربه است و به خوبی از عهده‌ی کنترل افرادش بر می‌آید.

پادشاه‌فرانک و شاهزاده فرد:
پدر و پسری که از لگانیو محافظت می کنند و در مبارزه یاری دهنده‌ی کیارش هستند.
جلد:
متاسفانه هنوز تهیه نشده، چرا که رمان در حال تایپ می باشد.
لینک:
 
کوه یخی

کوه یخی

حبیب آذرگشسب
کاربرسایت
عضویت
11 May 2019
ارسال ها
228
یک پارت از رمان برای معرفی قلم نویسنده
مقدمه:
گاهی ما اشتباهاتی را انجام می دهیم که انجام‌شان
منجر به اتفاقات ناگورای برای ما و دیگران می شود. کیارش داستان ما هم
چوب یک اشتباه پدرش را می خورد و مادرش را از دست می دهد. حال که او این موضوع را می فهمد، واکنشش را باید دید و اعمال بعد از فهمیدن حقیقت توسط وی دیدنی می‌باشد.
فصل اول: ذهن مغشوش
آروم ناخنای بلند دستم رو می‌جویدم. با نفرت به مردی که بدون دلیل اسم پدر رو به یدک می‌کشید، نگاهی انداختم. مثل همیشه توی افکار کسل کننده‌ش غرق شده بود و منتظر یه فرصت برای صحبت کردن با پسری بود که پونزده سال تموم توی یه کشور دیگه رهاش کرده بود و خودش برای رسیدن به آرزوهاش به ایران رفته بود. حالا هم که پیشم اومده بود، فقط یه نشان حال بهم زن که روی شونه‌ی همه‌ی خونواده‌م کشیده بودن رو داشت. نه مهربونی‌ای، نه محبتی، فقط یه نشان دروغین که باعث می شد باور کنم پدرم انسان نیست. انسانیتش رو کشتن؛ کار های الانشم از روی حسادتیه که نسبت به بقیه پدرها، داره انجام می‌ده. وگرنه نه اون پدر مهربونیه که بخواد از کسی محافظت کنه و نه من پسریم که بخوام اختیارم رو بدم دست کسی.
از کنارش چند قدمی دور شدم؛ نمی‌خواستم بیشتر از این خودم رو به خاطر داشتن چنین پدری سرزنش کنم. بعد از این همه سال، من رو آورده بود تو یه بیابون ترسناک و فوق العاده گرم، که مثلا کار هایی که کرده رو از دلم در بیاره. دستی به موهای بلندم کشیدم، بلوز آبی رنگی که پوشیده بودم رو در آوردم و توی ماشین انداختم. چه اهمیتی داشت، نور آفتاب قسمتی از پوست بدنم رو سیاه کنه، وقتی توی این دنیا این همه به سیاه پوست ها ظلم میشه؟
ـ کیارش، پسرم لباست رو بپوش، آفتاب برای مغزت ضرر داره.
این صدای پدر بود، تعجب کردم که می دونست دکتر چه چیز هایی رو در مورد بیماری عجیبم گفته. بیماری ای که نسل به نسل منتقل شده و رسیده به من. بیماری‌ای که که با برخورد نور آفتاب به پوست خشک شده‌ی من، گرما رو به مغزم می رسونه و سر درد هام رو شدید تر می کنه. و حالا من، پسر پونزده ساله ای که خودش نمی دونه کیه و حالا هم داره با بیماری ای می جنگه که پدر بزرگش باهاش جنگیده، پدر بزرگ پدربزرگش هم همین‌طور. حتی ژنتیک این خانواده هم برام دردسر درست کرده بود!
چشم هام رو می بندم و زیر دندون با خشم به پدری که به اسم مرداس می شناسمش می گم:
ـ سلامتی من برات مهم نیست، می دونم که اصلا نمی‌خوای پیشت باشم. پس برای من فیلم بازی نکن بابا... یا بهتر بگم مرداس.
از اینکه اسمش رو می دونستم تعجب کرد، حرف‌های مادرم رو به خاطر آوردم که بهم گفته بود:
ـ مرداس، اسم پدرته. اون اسمت رو نمی دونه، ولی تو بدون تا فریب نقشه‌های شیطانیش رو نخوری. در ظاهر بهش اعتماد کن و پنهانی ازش متنفر باش.
شاید اگه مادرم اون طور مظلومانه، توی اون دهکده مسخره، که اسم دیگه خط استوا هم روش بود، نمی مرد راحت تر می تونستم ببخشمش. ولی با به یاد آوردن چهره‌ی سرد و بی روحی که به سختی توی تابوت گذاشتمش دلم می خواست بکشمش.
نگاهی بهش انداختم، موهای قهوه‌ای رنگش درست شبیه خودم بود، گره پر جذبه‌ای به پیشونیش داده و به چشم‌هام خیره شد و با لحن خونسردی گفت:
ـ کی گفته من نمیخوام پیشت باشم؟

پوزخندی به حرف‌های شعار مانندش زدم، می خواست این واقعیت رو که کنارم نبوده انکار کنه؟! نه. نمی ذارم دوباره همون بازی‌های قدیمیش رو انجام بده، بازی هایی که باعث شد مادرم بیمار بشه و من که اون موقع فقط ده سالم بود برای در آوردن پول دارو های مادرم، توی نجاری‌ای که توی گرینویچ بود کار کنم.
 
بالا