درحال تایپ رمان نارفیق |نیلوفرعظیمی کاربر انجمن رمان ایران

  • شروع کننده موضوع نیلوفرعظیمی
  • تاریخ شروع
5.00 star(s) 1 رای

رمانم چطوره؟

  • خوب•_•

    رای: 3 100.0%
  • بد -_-

    رای: 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    3
  • نظرسنجی بسته .
نیلوفرعظیمی

نیلوفرعظیمی

ویرایشگر انجمن
ویرایشگر انجمن
5 July 2019
100
713
93
14
آبدانان
۲۰۱۹۱۰۱۶_۲۲۱۹۳۰.png
نام رمان:نارفیق
نویسنده:نیلوفر عظیمی
ژانر:درام،عاشقانه
ناظر: sogand
پالایشگر: @its.mlika
خلاصه:
نیکا دخترقصه امون،دختری آروم و عاشق؛
به خاطر عشقش مجبور به کارهایی میشه که دلش نمی خواد،اجبار خیلی سخته مخصوصا اگه اون اجبار خیانت به عشقت باشه!
اون واقعا مجبوره؟پس عشقش چی میشه؟
آیا این اجبار پایان عشقشونه؟
نه.
قدرت عشق خیلی زیاده،انقدر زیاد که نمیتونی فکرش و بکنی.
نیکا بخاطر این عشق خیلی بلاها سرش میاد،دوستاش و از دست می ده،عشقش و از دست می ده و مهم ترین چیزی که از دست می ده آبروشه.
ولی نیکا قویه و میتونه همه چیز رو درست کنه...
یعنی میتونه؟
 
آخرین ویرایش:
sogand

sogand

ناظر رمان
ناظر رمان
1549700554224 (2).png
خواهشمندم قبل از تایپ رمان خودقوانین زیررامطالعه فرمایید:
اطلاعیه قوانین تایپ رمان|انجمن رمان ایران

جهت اطلاع ازپاسخ پرسش های خودبه تاپیک زیرمراجعه کنید:
⚜پرسش و پاسخ رمان نویسی⚜

برای درخواست جلد رمان بعداز ده پست در تاپیک زیر درخواست دهید:

تایپک جامع درخواست جلد| انجمن رمان ایران

و برای تحویل جلد رمان :
تاپیک جامع دریافت جلد رمان| انجمن رمان ایران

بعد از ارسال 20 پست، دلخواه است درخواست نقد و تگ دهید:
قوانین درخواست تگ رمان
تایپک جامع درخواست نقد
قوانین نقد رمان (بسیار مهم)
 
نیلوفرعظیمی

نیلوفرعظیمی

ویرایشگر انجمن
ویرایشگر انجمن
5 July 2019
100
713
93
14
آبدانان
مقدمه:

سعی کن پیشم نباشی بوی نفرین می دهم
بوی درد و بوی کینه،
بوی زخمی باز و چرکین می دهم.
آنقدر با قرص های مختلف خوابیده ام؛
جز جز ام را ببویی بوی مورفین می دهم.
مرگ روزی خواهد آمد،
خواب اورا دیده ام!
درد خود را با نخی سیگار تسکین می دهم
سایه لطفت فندکی بگذار و از من دور شو
سعی کن پیشم نباشی،
بوی بنزین می دهم!
 
نیلوفرعظیمی

نیلوفرعظیمی

ویرایشگر انجمن
ویرایشگر انجمن
5 July 2019
100
713
93
14
آبدانان
پارت اول:
کتاب‌ فیزیکم رو بستم و گوشیم و از زیر کتاب هایی که جلوم پخش بودن بیرون اوردم.
دوتا پیام داشتم، یکیش از امیر بود که یه متن عاشقانه فرستاده بود، لبخندی زدم و در جوابش دوتا استیکر چشم قلبی فرستادم.
بعدی رو که باز کردم از طرف نارین بود، دخترخاله ام.
نوشته بود:
-باز تو خرخونیت گرفت؟
در جوابش نوشتم:
-خرخونیم نگرفت ولی یه کنکوری باید درس بخونه.
گوشیم و روی کتاب کمک درسی زیستم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم.
دو دقیقه نگذشته بود که صدای زنگ گوشیم که آهنگ پسربد، از سیجل بود پخش شد.
با دیدن اسم نارین روی نوتیفیکشن گفتم:
-اوه اوه‌ معلومه عصبیه!
گوشی و برداشتم که با صدای حرصی و عصبی جواب داد:
-هیچ معلوم هست چه غلطی می‌کنی؟
با خونسردی گفتم:
-درس می‌خونم.
صداش و غمگین کرد و گفت:
-یه بار ازت خواستم با هم پارک بریم.
با تعجب گفتم:
-نارین؟ تو هر جا می خوای بری من و با خودت می‌بری، این یه دفعه نیومدم باهات.
با لحنی تهدیدگرانه گفت:
-یعنی نمیای؟
-نوچ!
فحش بوق داری بهم گفت و گوشی رو قطع کرد.
خندیدم و گوشی رو گذاشتم کنار و دوباره کتابم و برداشتم سال آخر بودم، یه هفته ای می‌شد که مدارس تعطیل شدن و من دارم واسه‌ی کنکور می‌خونم.
در اتاقم به صدا در اومد و پشت بندش باز شد؛ مامانم وارد شد و گفت:
-قربونت برم بیا یه چیزی بخور، انقد به خودت سخت نگیر.
لبخند آرومی زدم و گفتم:
-فعلا گشنه‌ام نیست.
مامان گفت:
-امشب خونه ی عمه نرگس شام دعوتیم.
با چشمایی ستاره بارون گفتم:
-ایول، حالا کی دیگه میاد؟
خندید و گفت:
-نگران نباش عمه لیلا هم میاد!
لبخندی زدم که گفت:
-می‌گم نیکا؟ دیگه با مینا کل کل نکنی یوقت؟
اخم کردم وگفتم:
-به من چه اون خودش با من کل می‌ندازه.
مامان لبش و گزید و گفت:
-هر چی باشه اون بزرگ‌تره.
زیرلب گفتم:
-آره دختره‌ی ترشیده.
مامانم با لحنی معترض گفت:
-نیکا!
چشم غره ای بهم رفت و از اتاقم بیرون رفت.
به ساعت نگاه کردم ۱۷:۲۲ بود، چون سر انتخاب لباس مشکل داشتم پاشدم و به طرف کمدم رفتم.
اول یه مانتوی کوتاه جلوباز سبز جنگلی برداشتم، نوچ این نه!
یه مانتوی اسپرت کرم برداشتم، این هم که تکراری شده.
چشمم خورد به لباس ساحلی بلندم که تا مچ پام می‌رسید، آره این خوبه.
لباس ساحلی که ترکیبی از رنگ‌های بنفش و سرمه‌ای بود و روش هم یه مانتوی کتی جلوباز سرمه ای پوشیدم.
سراغ روسری هام رفتم، یه روسری بلند صورتی_سفیدبرداشتم و سرم کردم.
سراغ وسایل آرایشیم رفتم؛ آخه عاشق آرایش کردنم، یه رژلب قرمز مایل به قهوه ای روی لب‌های کوچیکم کشیدم. خط چشم کلفتی پشت چشم‌های درشتم کشیدم.
زیر چشم‌هام و خط چشم نمی‌کشیدم چون زیادی زاغ می‌شدن و زشتم می‌کردن.
 
آخرین ویرایش:
نیلوفرعظیمی

نیلوفرعظیمی

ویرایشگر انجمن
ویرایشگر انجمن
5 July 2019
100
713
93
14
آبدانان
پارت دوم:
رژگونه‌ی ملایمی هم زدم که واقها بهم میومد، به آینه نگاه کردم و موهام و مرتب کردم.
سراغ کفش‌هام رفتم و یه جفت کفش پاشنه بلند سفید برداشتم و پوشیدم.
رفتم پشت در اتاق مامانم اینا و در زدم با صدای بله گفتن مامان رفتم داخل و گفتم:
-چطورم؟
تیپم و با نگاهی طولانی آنالیز کرد و گفت:
-عالیه، بابات داره میاد.
سرم و تکون دادم و از اتاق رفتم بیرون گوشیم و از تو کیفم در آوردم و واسه امیر نوشتم:
-داریم می‌ریم خونه‌ی عمه‌ام.
خیلی دوستش داشتم، کل زندگیم خلاصه می‌شد تو چشمای یه نفر؛ امیرم.
پنج سالی می‌شد که هم‌دیگه رو دوست داشتیم، امیر۲۰ساله بود و حقوق می‌خوند. با یادآوریش لبخندی زدم و در سفید رنگ حیاطمون و باز کردم.
مثل همیشه کوچه‌امون خلوت بود و پرنده پر نمی‌زد، کنار در ایستادم و به سه تا خونه اون طرف تر نگاه کردم خونه ی امیر اونجا بود.
با صدای بوق ماشینی سرم و بالا آوردم که با mvm سفید رنگ بابام روبه رو شدم.
کنار شیشه‌ی راننده رفتم و ازش آویزون شدم و به هر زحمتی بود بابام و بوسیدم.
در عقب و باز کردم و نشستم وگفتم:
-سلام باباجون.
بابا از توی آینه بهم نگاه کرد و گفت:
-سلام عزیزم خوبی؟
مامانم سوار شد و در و بست.
با صدای لوسی گفتم:
-خوبم ولی یه چیزی نیاز دارم.
بابام منتظر بهم خیره شد که گفتم:
-گیتار می‌خوام.
مامانم پرید وسط حرفمون و گفت:
-شما تا بعد کنکور حق داشتن هیچ وسیله ای که، سرگرمت کنه نداری!
به بابام نگاه کردم که گفت:
-مامانت راست می‌گه.
بعد از توی آینه چشمکی زد.
خندیدم و شیشه رو تا آخر کشیدم پایین و بیرون و نگاه کردم.
 
آخرین ویرایش:
نیلوفرعظیمی

نیلوفرعظیمی

ویرایشگر انجمن
ویرایشگر انجمن
5 July 2019
100
713
93
14
آبدانان
پارت سوم:
به خیابون‌ها که نگاه می‌کردم حس خوبی به وجودم سرازیر می‌شد.
حس اینکه می‌دیدم که زندگی هنوز هم جریان داره و با ذوق به جنب و جوش مردم تو مغازه ها نگاه می‌کردم.
به هر کوچه و خیابونی که نگاه می‌کردم،داستان و رازهای نهفته‌ای توی هر خونه می‌دیدم و پر از شعف می‌شدم.
با صدای مامانم از فکر بیرون اومدم و به دور‌و برم نگاه کردم دم در خونه اشون بودیم.
پیاده شدم و کنار در ایستادیم بابام زنگ آیفون و زد که صدای دینگ دانگی داد.
صدای رادنی پسر‌عمه‌ام اومد که گفت:بفرمایید تو.
در و باز کردیم و داخل رفتیم، رادنی پسر عمه نرگسم بود ۲۰ سالش بود و تو دانشگاه افسری مشغول بود.
به حیاط نسبتا بزرگشون نگاهی انداختم و به طرف باغچه رفتم، باغچه‌ای پر از گل رز و محمدی و یاس!
بوته‌ی رز و به طرف خودم خم کردم و بوییدم.
دستی روی شونه ام نشست برگشتم و عمه لیلا رو دیدم که با لبخند نگاهم می‌کرد، خندیدم و محکم بغلش کردم و گفتم:
-سلام قربونت برم!
-سلام عزیز عمه، خوبی؟
-ممنونم عزیزم!
از بغلش در اومدم و بهش خیره شدم که گفت:
-امیر خوبه؟
لبم و گزیدم، سرم انداختم پایین:
-بله عمه خوبه!
مشتی به بازوم زد و گفت:
-خب حالا! چه خجالتم می‌کشه.
-خب خجالت می‌کشم!
-بیخود!
-اِه عمه!
-زهرمار عمه، بیا بریم تو.
خودش جلوتر از من به راه افتاد بهش نگاه کردم عمه لیلا ۲۶سالش بود و جوون‌ترین عمه‌ام بود.
به هیکل بی‌نقصش که حاصل مربی ایروبیک بودن بود خیره شدم.
خیلی باهاش صمیمی بودم و دوستش داشتم چون از همه جوون‌تر بود، یاد امیرم افتادم گوشی رو از جیبم در آوردم و ایستادم.
عمه لیلا که ایستادن من و دید برگشت و گفت:
-چی شده؟
-هیچی یه زنگ میخوام بزنم، شما برو تو میام الان.
چشمکی زد و ازم دور شد.
شماره ی امیر و که به اسم«نفسی» سیو کرده بودم و گرفتم رد تماس زد با اخم دوباره شماره رو گرفتم که جواب داد، با عصبانیت گفتم:
-چرا جوابم و نمی‌دی؟
-آروم باش زن‌داداش، امیر رفته حموم!
-وای آیدین تویی؟
-آره، گفتم اگه جواب ندم با امیر دعوا می‌کنی و حرفش و باور نمی‌کنی!
-نه یکم نگران شدم که رد تماس زد.
-آها منم نمی‌دونم تو چقد حساسی!
-آیدین اذیتم نکن به امیر می‌گم تا بکشتت.
-چشم زن‌داداش غلط کردم!
-آیدین!
-چیه خب؟
-با ۲۵سال سن به من میگی غلط کردم؟
-چیکار کنم خب ازت می‌ترسم.
خندیدم که گفت:
-بیا امیر اومد.
-باشه گوشی و بده بهش.
-خداحافظ زن‌داداش.
-خداحافظ.
صدای امیر که به گوشم رسید لبخندی زدم:
-سلام نیکا!
-سلام خوبی؟
-مگه میشه صدای تو رو بشنوم و خوب نباشم؟
-امیر؟
-جانم؟
-من...من خیلی نگرانم!
-نگران چی؟
-اینکه میخوای بعد کنکور بیای خواستگاریم.
-خب اینکه نگرانی نداره؟
-چرا داره خودت هم می‌دونی مامان بابام هیچوقت راضی نمی‌شن!
-خب چیکارکنم؟
صدای عمه لیلا که می‌گفت برم تو مجبورم کرد بگم:
-ببین من باید برم، امشب باهات حرف می‌زنم!
-باشه عزیزم خداحافظ!
-خداحافظ.
گوشی و تو کیف دستی مشکیم گذاشتم و رفتم داخل، خونه‌اشون خیلی شلوغ بود با همه احوالپرسی کردم و کنار رادنی نشستم.
نگاهش کردم و گفتم:
-چه خبر؟ خوبی؟
رادنی لبخندی زد و گفت:
-والا خبری نیست تو چیکار می‌کنی؟درس می‌خونی وروجک؟
-اوهوم من به جز درس خوندن کار دیگه‌ای نمی‌کنم.
-از اول هم خرخون بودی!
-رادنی!!!
با صدای حسام بهش نگاه کردم و گفتم:
-تو کی اومدی؟
خندید و گفت:
-آره سلام من خوبم تو چطوری؟ نه مرسی!
-ببخشید سلام!
حسام با لبخند گفت:
-دیروز اومدم مثل اینکه کسی بهت نگفته؟
نوچی کردم وگفتم:
-مثل اینکه فقط من خبر ندارم!
حسام ۲۹ سالش بود و تو ترکیه صاحب چند تا پاساژ تجاری بزرگ بود.
مینا کنار حسام اومد و گفت:
-بچه ها می‌گم همه بریم تو حیاط بشینیم!
بعد نگاه سردی به من انداخت و گفت:تو هم میای؟
_چرا که نه؟
رادنی و حسام به همراه من ومینا داخل حیاط روی زیراندازی که عمه لیلا آورده بود نشستیم.
عمه لیلا نگاهش و بین جمع چرخوند و گفت:
-میاید بازی کنیم؟
با چشم های گردی گفتم:
_بازی؟
عمه لیلا با چشم هایی که از ذوق می‌درخشید گفت:
-آره مگه چیه؟
حسام خندید و گفت:
-حالا چه بازی‌ای؟
عمه لیلا لیوانی از توی سینی که برای چای آورده بودیم برداشت و گفت:
-جرات یا حقیقت.
اعصابم خورد شد از این بازی خیلی می‌ترسیدم.
همه دور هم به صورت دایره نشستیم رادنی و حسام دو طرفم بودن، عمه لیلا لیوان و چرخوند که یه طرفش به مینا افتاد و طرف دیگه اش به حسام.
منتظر بهشون خیره شدیم که مینا گفت:
-جرات یا حقیقت؟
حسام صداش و صاف کرد و گفت:
-حقیقت.
چشمای مینا برق زد و گفت:
-تو این جمع از کی خوشت میاد؟
با کنجکاوی به حسام خیره شدیم که نگاهی به عمه لیلا انداخت و گفت:
-نیکا!
با شنیدن اسمم از زبونش عصبی شدم و از جام پاشدم و گفتم:
-با این بازی مسخره اتون!
مینا با صدای بلند خندید و حسام با لبخند نگاهم می‌کرد.
از جام پاشدم و بی توجه به اونا به حیاط پشتی رفتم و روی تاب زنگ زده‌ای که نصب بود نشستم.
 
آخرین ویرایش:
نیلوفرعظیمی

نیلوفرعظیمی

ویرایشگر انجمن
ویرایشگر انجمن
5 July 2019
100
713
93
14
آبدانان
پارت چهارم:
آهی کشیدم و سرم و انداختم پایین، از حس اینکه یه نفر دیگه به جز امیر بخواد دوستم داشته باشه حالت تهوع می‌گرفتم.
ولی حسم خیلی بیشتر از اینا بود یه حس ترس عجیب، یه ترس خیلی زیاد و واقعی!
با صدای سرفه‌ای به پشت سرم نگاه کردم، عمه لیلا بود جلو اومد و کنارم نشست:
-نیکا؟
-بله؟
-خودت هم می‌دونی مینا از قصد این‌کار وکرد، اون می‌دونست حسام تو رو دوست داره!
-ولی نباید این سوال و می‌پرسید.
-ببین عمه من نمی‌خوام ته دلت و خالی کنم ولی مامان بابات هیچوقت نمی‌ذارن تو با امیر ازداج کنی!
با غم بهش نگاه کردم و گفتم:
-آخه چرا؟
-نپرس عمه نمی‌تونم بگم.
-خواهش می‌کنم بگید! آخه منم باید بدونم بینشون چی گذشته که ما نباید با هم باشیم!
عمه لیلا بهم خیره شد، مردد بود و نگران تو چشم‌هاش غم عجیبی نشسته بود با نگاهی ملتمس بهش خیره بودم که صدای ببخشید گفتن حسام ما رو به خودمون آورد.
به طرف دیگه‌ی تاب نگاه کردم که دیدم حسام سر پا ایستاده بی هیچ حسی بهش زل زدم که گفت:
-از من ناراحت نشو من حقیقت و گفتم!
پوزخندی زدم و از جام بلند شدم و به طرف خونه حرکت کردم، کنار مامانم نشستم و به ساعت نگاه کردم هنوز ۹ونیم شب بود و ما شام نخورده بودیم بخاطر همین نمی‌تونستیم بریم ولی من می‌تونستم برم.
آروم در گوش مامانم گفتم:
-مامان سرم خیلی درد می‌کنه می‌شه برم خونه؟
-نه عزیزم زشته یکم صبر کن بعد با هم می‌ریم.
-نه مامان توروخدا حالم بده!
پوفی کشیدو در گوش بابام یه چیزی گفت و بعد رو کرد طرف من و گفت:
-باشه برو.
لبخندی زدم که با حرفی که مامانم زد رو ل*ب*م ماسید:
-حسام جان؟نیکا حالش خوب نیست می‌تونی برسونیش خونه؟
-چرا که نه زن‌دایی به روی چشم!
حسام لبخندی زد و به من نگاه کرد گفت:
-نیکا پاشو تا برسونمت!
لبخند کج و کوله ای زدم و ناچار بلند شدم، مامان بابام حسام و از من بیشتر دوست داشتن و مثل چشماشون بهش اعتماد داشتن.
از همه خداحافظی کردم و تو حیاط منتظر حسام ایستادم که اومد بیرون و با ریموت در حیاط و باز کرد.
به طرفL90 سفیدش رفتیم و سوار شدیم از خونه که زدیم بیرون برای اینکه فرصت حرف زدن بهش نزنم گفتم:
-آهنگ قشنگ چی داری؟
خندید و گفت:
-همون که می‌خوای!
لبخندی زدم و پخش و روشن کردم اول یه آهنگ از تیلور سوئیفت پخش شد چند تا رد کردم که آهنگ دلخواهم و پیدا کردم:
نیاد اون روزی ببینم، تو دلت جایی ندارم
پاک شه از گوشیه تو، اسمم و عکسام و شماره ام
حس گیرایی چشمای تو مثل الکله
نری و تنهایی جات شب‌ها من و بغل کنه
بغلم کن که الان، بغل تو مونده برام
اون آغوش آرامشه
که اینجوری داره من و می‌کشه
بغلم کن که الان، بغل تو مونده برام
اون آغوش آرامشه
که اینجوری داره من و می‌کشه
(میلاد راستاد_بغلم کن)
به دست حسام که جلو اومد و پخش و خاموش کرد خیره شدم گفتم:
-چی شد یهو؟
-نمی‌خوای با من حرف بزنی؟
-در مورد چی؟
-در مورد خودمون؟
به لبه‌‌ی تیشرت مارک‌دار وشیکش که اسم خودش روش حک شده بود زل زدم بعد به نیم‌رخش نگاهی کردم و گفتم:
-من... من حرفی ندارم.
برگشت و نگاهی بهم انداخت و گفت:
-یعنی موافقی؟
-نه نه منظورم اینه حرفی ندارم بزنم!
-باشه حالا هول نشو شوخی کردم.
با صدای آرومی گفتم:
-هول نشدم.
خندید و به رو به روش خیره شد.
 
آخرین ویرایش:
نیلوفرعظیمی

نیلوفرعظیمی

ویرایشگر انجمن
ویرایشگر انجمن
5 July 2019
100
713
93
14
آبدانان
پارت پنجم:
سرم و پایین انداختم و حرفی نزدم که گفت:
-از من بدت میاد؟
ازش بدم می‌اومد؟نه همچین چیزی نبود به عنوان یه پسرعمه خیلی دوستش داشتم نیم نگاهی بهش انداختم و گفتم:
-نه تو پسرعمه‌ام هستی نمی‌شه که ازت بدم بیاد!
دنده رو عوض کرد و با حرص گفت:
-فقط به خاطر اینکه پسرعمه‌اتم؟
نگاهی بهم انداخت و با لبخندی حرصی گفت:
-بازم جای شکرش باقیه.
خنده‌ام گرفت ولی جلوی خودم و گرفتم و دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد.
وارد کوچه‌ی خودمون که شدیم ترس کل وجودم و گرفت، امیر زیادی غیرتی بود و حتی می‌گفت من حق ندارم با هیچ کدوم از پسرعمه و پسرعموهام یا پسرای دیگه‌ی فامیل حرف بزنم.
وقتی که غیرتی می‌شد بی منطق می‌شد و زود قهر می‌کرد، حتی یه بار بهم گفت اگه دست اون بود اجازه نمی‌داد که من با بابام هم حرف بزنم همیشه از این خصلتش متنفر بودم غیرت زیادی اصلا خوب نیست مخصوصا اگه منطقی نباشه!
حسام دم در خونه‌امون ایستاد پیاده شدم و خم شدم که باهاش خداحافظی کنم که امیر و دیدم.
دم خونه‌اشون نشسته بود و موتور مدل هزار سفیدش کنارش بود و با اخم به من نگاه می‌کرد، لبخند کم جونی به حسام زدم و گفتم:
-خیلی ممنون که من و رسوندی!
لبخند گرمی زد و گفتم:
-قابلت و نداشت خوشگله.
اخم کردم و با گفتن خداحافظ به سمت در رفتم.
حسام ماشین و روشن کرد و راه افتاد هنوز خیلی نرفته بود که ایستاد و داد زد:
-نیکا؟
با نگرانی بهش نگاه کردم که از همون جا داد زد:
-دوست دارم!
تنم یخ کرد قلبم تیر کشید، با نفسی حبس شده به طرف امیر برگشتم که با اخمی شدید نگاهم می‌کرد، حسام رفته بود و من هنوز سرجام بودم.
باید سوتفاهمی که پیش اومده بود و از بین می‌بردم، به طرف امیر حرکت کردم و با اخم گفتم:
-ببین امیر اینجوری واسه من اخم نکن...
فرصت نداد حرفم و کامل کنم جلو اومد و گفت:
-نیکا این رسمش نبود! واقعا این رسمش نبود!
با نگرانی بهش نگاه کردم که دیدم دماغش یهو قرمز شد و قطره‌های اشک چشماش و پر کرد!
با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:
-امیر؟واقعا...واقعا داری گریه می‌کنی؟
دماغش و بالا کشید و گفت:
-نیکا من...من خیلی دوست دارم!
-قربونت برم امیرم منم دوست دارم.
مثل بچه ها شده بود و گریه می‌کرد برام عجیب بود، اولین بار بود که گریه‌ی یه مرد و می‌دیدم اونم گریه‌ی امیر!!
اشکاش و پاک کرد و گفت:
-من تا حالا اذیتت کردم؟
-نه عزیزم.
با غم به چشمام خیره شد وفت:
-زندگیم پس چرا حسام بهت گفت دوست دارم؟چرا میگی نیا خواستگاریم؟
به گریه افتاده بودم و اشک می‌ریختم، لبخند پر از بغضی زدم و گفتم:
-حسام من و دوست داره ولی من دوستش ندارم امیر، تو دیدی که اون به من گفت دوست دارم ولی من به اون گفتم؟اون فقط من و رسوند خونه!
-چیکار کنم نیکا؟روت خیلی حساس شدم همش حس می‌کنم میخوان ازم بگیرنت.
اشکام و پاک کردم و برای عوض کردن جو گفتم:
-نگران نباش تا ابد بیخ ریش خودتم!
-این باعث افتخارمه بانو.
خندیدم و گفتم:
-امیر من برم کسی نیاد اینجا من و ببینه.
-برو ولی الان زنگ می‌زنم می‌خوام باهات حرف بزنم!
-چشم خداحافظ.
-خداحافظ همه کسم!
ازش دور شدم، میگن پسری که واسه‌ی یه دختر گریه می‌کنه دیگه هیچوقت نمی‌تونه به جز اون کسی و دوست داشته باشه.
خوشحال بودم از اینکه انقدر من و دوست داره، اینکه انقدر روم حساسه و من واسش مهم هستم.
اینکه چی بین خانواده هامون گذشته واسم مهم نبود من فقط امیر و می‌خواستم من فقط می‌خواستم که باهاش بمونم اونم تا ابد!
«امیر»
روی زمین نشسته بودم و به نیکایی که هر لحظه ازم دورتر می‌شد خیره بودم، آهی کشیدم این دختر چی داشت که من انقدر دیوونه اش بودم؟
حسی که به نیکا داشتم و فقط به مادرم داشتم ولی تازگی ها احساس می‌کردم که این حس بیشتر هم شده.
باید می‌فهمیدم که چی بین خانواده‌هامون گذشته که من و نیکا رو از هم دور می‌کنه.
من نباید نیکا رو از دست می‌دادم به هیچ قیمتی!
گوشیم و از تو جیب شلوارم در آوردم شماره‌اش و گرفتم بعد از ۲ بوق جواب داد:
-جانم.
-جانت بی بلا خانم.
صدای خنده‌اش بهم آرامش داد.
-امیر؟
-جان امیر؟
-از من ناراحت نیستی؟
-نه نفسم چرا ناراحت باشم؟
آه سوزناکش دلم و لرزوند.
گفت:
-امیر هر اتفاقی بیوفته من خیلی دوست دارم حتی اگه اون اتفاق جدایی هم باشه!
-ببین نیکا هیچوقت ولت نمی‌کنم مطمئن باش من تو رو خیلی بیشتر از اینکه فکرش و می‌کنی دوست دارم.
گفت:
-منم دوست دارم.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-ای کاش خواهرم بودی اونوقت همیشه داشتمت!
-اه امیر؟
-چیه خو؟اونجوری دیگه همیشه پیشم بودی.
خندید و گفت:
-امیر من هنوز میگم نیای خواستگاریم بهتره!
سریع گفتم:
-چرا مثلا؟
گفت:
-خودت هم می‌دونی که نمیشه خانواده هامون با هم مشکل دارن، باید منتظر بمونیم تا بفهمیم این مشکل چیه که دامن ما رو هم گرفته.
با لجبازی گفتم:
-اما من سر حرفم هستم!
پوفی کشید و گفت:
-مگه نگفتم هر چی من میگم بگو چشم؟
قیافه‌ی عصبانیش و میتونستم تصور کنم، فکری به سرم زد که به زبون آوردمش:
-نیکا؟
گفت:
-جانم؟
گفتم:
-یه زنگ بزن مامان بابات ببینم کی میان بعد بهم خبر بده، خب؟
گفت:
-چرا؟
گفتم:
-تو زنگ بزن من بهت میگم.
چشمی گفت و گوشی و قطع کرد.
«نیکا»
با تعجب گوشی و قطع کردم یعنی چرا امیر می‌خواد بدونه مامان اینا کی میان؟
شماره‌ی مامانم و گرفتم که خیلی دیر جواب داد:
-سلام مامان.
گفت:
-سلام نیکا، چیزی شده؟
با دستپاچگی گفتم:
-نه...نه هیچی نشده فقط شما کی میاید؟
 
آخرین ویرایش:
نیلوفرعظیمی

نیلوفرعظیمی

ویرایشگر انجمن
ویرایشگر انجمن
5 July 2019
100
713
93
14
آبدانان
پارت ششم:
مامان گفت:
-داریم شام می‌خوریم بعد شام هم یه نیم ساعت می‌وایسیم بعد میایم، می‌ترسی نیکا؟
گفتم:
-نه مامان جان از چی بترسم؟
گفت:
-خیلی خب پس کاری نداری؟
گفتم:
-نه قربونت برم خداحافظ.
گفت:
-خداحافظ.
گوشی و قطع کردم و شماره‌ی امیر و گرفتم که زود جواب داد و گفت:
-چی شد؟
گفتم:
-فعلا تازه دارن شام می‌خورن بعد یکم می‌مونن و میان.
انگار یکم مردد بود ولی زود گفت:
-می‌خوام بیام خونه‌اتون!
با تعجب گفتم:
-خونه‌ی ما؟؟؟؟
گفت:
-اوهوم.
با نگرانی گفتم:
-ولی...
پرید وسط حرفم و گفت:
-تو به من اعتماد نداری؟
یکم فکر کردم، امیر و خوب می‌شناختم حتی اگه تا سه روز هم باهاش تنها می‌بودم بهم دست نمی‌زد.
با عجز گفتم:
-معلومه که بهت اعتماد دارم ولی اگه کسی تو رو دید چی؟
با لحنی حرصی گفت:
-مثلا کی می‌خواد من و ببینه؟
گفتم:
-باشه...
گفت:
-خوبه پس بیا در و باز کن.
با تعجب به طرف در رفتم و بازش کردم که امیر و با نگاهی خندون دیدم.
می‌ترسیدم کسی اون و ببینه، دست و پام می‌لرزید حتی لرزش قلبم و حس می‌کردم.
...
 
آخرین ویرایش:
نیلوفرعظیمی

نیلوفرعظیمی

ویرایشگر انجمن
ویرایشگر انجمن
5 July 2019
100
713
93
14
آبدانان
پارت هفتم:
با خنده گفت:
-می‌زاری بیام تو؟
با نگرانی سرم و تکون دادم و از جلوی در کنار رفتم.
همینطور که به گوشه و کنار خونه نگاه می‌کرد روی مبل تک نفره‌ی توی سالن نشست و بهم خیره شد.
روی مبل سه نفره‌ای که کنارش بود نشستم و بهش نگاه کردم، لبخندی زد و سرش رو به معنای چیه تکون داد.
لبخند کج و کوله‌ای زدم و گفتم:
-هی...هیچی!
سرم پایین بود ولی نگاه‌های زیرچشمیش و به خوبی حس می‌کردم، صدای نفسش و که شنیدم بهش نگاه کردم؛
از جاش بلند شد و به طرف در رفت و گفت:
-من دیگه برم، فایده نداره هر جور حساب می‌کنم خجالت می‌کشم!
با لحنی شوخ گفتم:
-آخرش که چی؟ باید عادت کنی!
خندید و گفت:
-من و تو به هم برسیم، اونم چشم عادت می‌کنم!
غم تو دلم نشست یعنی بهش می‌رسیدم؟
در و باز کرد و با فریاد آرومی برگشت و گفت:
-یکی اومد!
نزدیک بود غش کنم که نگاه خندون امیر که به زور جلوی خنده‌اش و گرفته بود دیدم و با حرص گفتم:
-بیشعور!
خندید و گفت:
-خداحافظ قربونت برم.
با لپ‌هایی سرخ گفتم:
-خداحافظ.
همینطور که ازم دور می‌شد ل*ب زد:
قلب منی!
حس خوبی که از این حرف توی قلبم نشست توصیف نشدنی بود، من قلبش بودم و غیر از این بود که قلب یه عاشق همه زندگیشه؟ یعنی من همه‌ی زندگیشم؟
در رو بستم و روی مبل نشستم خدایا یعنی میشه یه روزی برسه که من و امیر به این روزامون بخندیم؟
وارد تلگرامم شدم که همزمان امیر آهنگی برام فرستاد، دانلودش کردم و پلی رو زدم:
در قلبت و رو کسی وا نکنی‌ها
خودت و تو دل کسی جا نکنی‌ها
من و تنها نذاری‌ها
تنها نذاری‌ها
آخه من نمی‌گم
همه میگن که عشق تو وفا نداره
نمی‌دم، آره می‌دم این دل و به تو دوباره
همه نارفیقن آی رفیقم
کجایی دلم گرفته
دیگه نا نداره دل بی‌قرارم
به کی بگم گرفته؟
(نارفیق_محمد لطفی)
دستم و رو صورتم کشیدم و اشکام و پاک کردم، اصلا من کی گریه‌ام گرفت؟ برای چی گریه‌ام گرفت؟ می‌خواستم نارفیق بشم؟ شاید هم امیر نارفیق بود واسه من ولی من از امیرم مطمئنم که نارفیق نیست، نارفیق داره ولی نارفیق نمیشه.
با صدای در از جام بلند شدم، مامان و بابا اومدن داخل و سلام کردن با لبخند جوابشون و دادم و قدمی برداشتم که به اتاقم برم که مامانم گفت:
-نیکا شام خوردی؟
اگه می‌گفتم نخوردم به زور یه چیزی می‌کرد توی حلقم به همین خاطر گفتم:
-آره یه چیزی خوردم سیرم!
منتظر جوابش نشدم و به طرف اتاقم رفتم، لباسام و با یه تاپ مشکی که طرحش عکس میکی موس بود پوشیدم با یه شلوارک طوسی و روی تختم دراز کشیدم.
یک کم که تو جام چرخیدم متوجه شدم اصلا خوابم نمی‌بره، به طرف پنجره اتاقم که به پشت خونه‌امون دید داشت که همه‌اش بیابون بود با درختای زیاد رفتم و بازش کردم.
...
 

کسانی که این موضوع را خوانده اند (تعداد: 10) مشاهده جزئیات

  • نیلوفرعظیمی
  • sogand
  • ♧~HaavusH _Rad~♧
  • ☆~its.mlika~☆
  • لیانا استارک
  • mahbano
  • Aftbgard∞nツ
  • Azita_Ta
  • ysmn♡nfs
  • ا

کسانی که در حال مشاهده موضوع هستند (تعداد: 1, کاربران: 0, مهمانان: 1)

5.00 star(s) 1 رای